Jadid Online
جدید آنلاین
درباره ما تماس با ما Contact us About us
حمیدرضا حسینی

ویدیو

در تابستان سالی که اکنون به پایانش نزدیک می‌شویم، یکی از فرهیخته‌ترین و ارجمندترین زنان ایران در ۱۰۱ سالگی روی در نقاب خاک کشید: بانو عزت‌ملک ملک. او را بیشتر به عنوان دختر "حاج حسین آقا ملک"، بنیانگذار کتابخانه و موزه ملی ملک می‌شناختند و به واقع نیز بسیاری از صفات نیک خود را از پدر آموخته بود اما فضایلش در این انتساب خلاصه نمی‌شد. او هنرشناسی برجسته و منشأ خدمات بسیار به فرهنگ و هنر ایران بود.

خاندان ملک، نامی بلند در تاریخ ایران دارند. "آقا مهدی تبریزی"، پدر بزرگ حاج حسین آقا ملک از سرهنگان سپاه ایران در جنگ‌های ایران و روس بود که به روزگار ولایتعهدی ناصرالدین شاه قاجار و استقرار او در تبریز، به "میرزا تقی‌خان امیرنظام" (امیرکبیر بعدی) نزدیک شد و به هنگام مرگ "محمد شاه قاجار"، میرزا تقی‌خان را یاری داد که ولیعهد را به تهران بیاورد و به تخت سلطنت بنشاند. از این‌جا بود که به لقب "ملک‌التجاری" مفتخر شد و ستاره اقبالش درخشیدن گرفت. نام خانوادگی این خاندان برگرفته از همین لقب است.

فرزند او "محمد کاظم ملک‌التجار" که لقب و ثروت پدر را به ارث برده بود، از تجار و ملاکان بزرگ عصر ناصری بود و در عین حال، از سیاست برکنار نبود. گرچه حاج حسین آقا او را "شديد البأس" خوانده است اما  طبعی لطيف داشت و شعر می‌سرود و آنقدر به پرورش فرزندانش توجه داشت که حسین را برای تحصیل به معتبرترین مدارس قدیمه تهران فرستاد تا از آبشخور دانش بزرگانی چون "ميرزا ابوالحسن جلوه"، حكيم بزرگ عصر ناصری سیراب شود.

صدا
صحبت‌های آیدین آغداشلو درباره بانو ملک
حسین از دوران جوانی یار و همکار پدر در اداره املاک وسیع او بود که بیشترین‌شان در خراسان قرار داشتند و البته از همان زمان به گردآوری نسخه‌های خطی و آثار تاریخی و هنری علاقه فراوان نشان می‌داد. این علاقه نهایتا به شکل‌گیری یکی از غنی‌ترین کتابخانه‌ها و موزه‌های ایران منجر شد که حاج حسین آقا آن را در سال ۱۳۱۶ خورشیدی وقف آستان قدس رضوی کرد و تا لحظه مرگ در چهارم مردادماه ۱۳۵۱ پیوسته بر غنایش افزود. او موقوفات دیگری نیز برای ارتقای سطح بهداشت و درمان یا خدمات اجتماعی برجای نهاد که شرح‌شان از موضوع گفتار حاضر خارج است.

حسین آقا ملک سه بار ازدواج كرد كه حاصل آن پنج دختر بود: خانم‌ها "عزتملک"، "ملكزاده" و "صديقه" از بطن همسر اولش بانو "نوابه قدسيه" – دختر متولی موروثی مسجد گوهرشاد – به‌وجود آمدند و خانم‌ها "فلورت" و "رزت" دختران او از همسر دومش، "زرين خانم" هستند؛ و از همسر سومش بانو "كبرا كامرانی" فرزندی نداشت. او در وقف نامه كتابخانه، توليت موقوفه را به خود اختصاص داد و برای دوران پس از مرگ به نايب‌التوليه آستان قدس رضوی سپرد اما مقرر داشت که نظارت بر اجرای وقف‌نامه با دو تن از فرزندانش، عزت‌ملك و فلورت و نیز مدعی‌العموم ديوان عالی تميز (دادستان كل كشور در تشكيلات امروزی قوه قضائيه) باشد. اين نظارت پس از دختران او با فرزندان‌شان خواهد بود - البته "با تقدم طبقه سابقه بر لاحقه و تقدم ذكور هر طبقه بر اناث".

با درگذشت نابهنگام بانو فلورت، نظارت بر موقوفات ملک اختصاصا به مدت حدود ۴۰ سال برعهده بانو عزتملکقرار گرفت که تا سالیان آخر عمر و دوران کهولت و بیماری، این مسؤولیت را با جدیت تمام دنبال کرد.

صدا
صحبت‌های استاد عبدالله انوار درباره بانو ملک
بانو عزتملک ملک متولد مشهد و کمابیش تربیت شده تهران بود. چون مادرش در هفت سالگی درگذشت و پدرش نیز مدتی بعد به فکر ازدواج دوباره افتاد، بخشی از دوران کودکی و نوجوانی را نزد عمویش حسن آقا ملک سپری کرد. گذشته از تحصیلات ابتدایی که در دبستان "ارض اقدس" مشهد به پایان رسید، تحصیلات متوسطه را در مدرسه دخترانه آمریکایی تهران گذراند و به زبآن‌های انگلیسی و فرانسه تسلط یافت. اما از این فراتر، تحت تأثیر پدر علاقه فراوان به ادب و هنر پارسی داشت؛ چندان که در شعر و مشاعره و خوشنویسی طبع آزمایی می‌کرد و تحسین دیگران را برمی‌انگیخت.

بانو عزتملک در ۲۶ سالگی با "صمد سودآور" جوانی تحصیل کرده از خاندانی تجارت پیشه ازدواج کرد. با توجه به فعالیت‌های تجاری همسرش بارها به اروپا و آمریکا سفر کرد و فرصت یافت که ضمن بازدید از موزه‌های آنجا ذایقه هنری خود را غنا بخشد و با آثار تاریخی و هنری ایران در موزه‌های غرب آشنایی بیشتری پیدا کند.

از سال ۱۳۵۱ که حاج حسین آقا ملک در سن ۱۰۱ سالگی درگذشت، عمده فعالیت‌های بانو عزتملک به اداره مناسب کتابخانه و موزه و نظارت بر حسن اجرای وقف‌نامه معطوف بود اما افزون بر آن، خود نیز به گردآوری آثار فرهنگی و هنری همت گمارد و در سال ۱۳۸۵ آثار پرشمار و نفیسی را به موزه ملک تقدیم کرد که اینک در تالاری به نام خود او در معرض دید علاقمندان قرار گرفته است. این آثار به طور عمده در دو بخش جای می‌گیرند: آثاری که بانوعزتملک خریداری کرد تا از کشور خارج نشوند؛ و آثاری که به خارج رفته بودند و او آن‌ها را به بهای گزاف خرید تا به ایران بازگردانده شوند.

از این بانوی فقید سه فرزند به یادگار مانده است: فاطمه، حسینعلی و ابوالعلاء سودآور. اولی پژوهشگری به‌نام در حوزه تاریخ و فرهنگ است؛ دومی به جای مادر نظارت موقوفات ملک را برعهده دارد و سومی از مجموعه‌داران و هنرشناسان بزرگ در سطح جهانی به شمار می‌رود. این نشانی است از استمرار سنت فرهنگ‌پروری و هنردوستی در خاندان ملک.

گزارش مصور این صفحه دربردارنده آخرین گفت و گوی ضبط شده زنده یاد بانو عزتملک ملک است که از سوی مؤسسه کتابخانه و موزه ملی ملک در اختیار قرار گرفته و فرازهایی از آن برای نخستین بار منتشر می‌شود. عکس‌ها و فیلم‌های دیگر این گزارش نیز متعلق به آرشیو همان مؤسسه هستند. همچنین در دو فایل صوتی جداگانه می‌توانید بخش‌هایی از سخنرانی استاد "سید عبدالله انوار" و آقای "آیدین آغداشلو" در مراسم یادبود بانو عزتملک را بشنوید.

پی‌نوشت:
اطلاعات مربوط به زندگی حاج حسین آقا ملک و پدر و پدر بزرگ او از "زندگی‌نامه خودنوشت حاج حسین ملک" گرفته شده و آگاهی‌های مربوط به زندگی بانو عزت‎‌ملک نیز مبتنی است بر سخنرانی خانم فاطمه سودآور در مراسم یادبود مادرشان. 

 


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
گلریز فرمانی

در استان اصفهان، در شمال شهرستان آران و بیدگل، کویر مرنجاب با وسعت ۱۹۰۰ کیلومتر مربع و ارتفاع ۸۵۰ متر از سطح دریا، در همسایگی دریاچه‌های نمک آران و بیدگل، حوض سلطان و پارک ملی کویر، پذیرای چشم‌های تشنه مسافران است. مسافرانی که برای دیدن افق و انحنای زیبای آخرین مرز زمین، بی‌ مزاحمت هیچ سازه‌ای و در پی گم شدن در سکوت و در ژرفای بیکرانگی و لمس سپردن چشم سر و دل، قدم در این دریای بیکران می‌گذارند.

و مرنجاب، نامی است که از پس سختی و مشقت کندن چاه‌های متعدد در این زمین‌های ماسه‌ای برای استفاده از قنات آب شیرین به طول ۲۵۰۰ متر، به روایتی از سه کلمه مرد، رنج، آب می‌آید.

مسافران کویری از کنار گیاهان مقاوم کویر(۱)، همچون شورپسند و درخت‌های  گز و تاق و بوته‌های شورزی قیچ و خارشتر که در گفتگوی دائمی با بادهای ملایم و گاه تند و خشن کویر هستند، می‌گذرند. از ریگ‌زارها و تپه‌های شنی در حرکت با باد، که گاه ارتفاعشان به ۲۰ تا ۵۰ متر می‌رسد، از شیب‌های تند با سختی و زحمت بالا می‌روند تا در بالاترین خط الراس‌های این تپه‌ها که هر لحظه شکلی تازه به خود می‌گیرند، افق را نظاره کنند.

و افق که از یک سو دریایی از صف بی‌پایان تپه ماهورهای رقصان در باد (۲)، که گویی موج‌های بلندِ دریایی طوفانی است، و از سوی دیگر دریایی آرام تا دوردست‌ها سفید و درخشان است، گویی همانند موج‌های کوچک و یک دست پشت سر هم تا انتهای دنیا ایستاده‌اند و تو را به سوی خود می‌خوانند.

کاروانسرای مرنجاب

دریاچه نمک با وسعتی بیش از ۲۴۰۰ کیلومتر مربع، که بقایای دریاچه آب شوری همچون دریاچه ارومیه است، به مرور زمان با ازدیاد درجه حرارت و افزایش سطح تبخیر، بخار شده و بلورهای نمک در آن به جای مانده است. و این چند ضلعی‌های نمکی شبیه بخش کوچکی از کندوی عسلی به اندازه کره زمین، از خاک رس آمیخته با بلورهای نمک، کرت بندی‌های زیبایی را به وجود آورده‌اند.

و در میان این دریای تا بیکران سپید، جزیره‌ای سر از نمک‌زار بیرون آورده، معروف به "جزیره سرگردانی" (۳)، که با ارتفاع ۸۰۸ متر از سطح دریا همچون قله‌ایست در انتظار صعود در سکوت کویر. از دور که بدان می‌نگری، محو شدن دو انتهای جزیره به علت پدیده سراب و انعکاس نور و در نتیجه آن خطای دید، برایت تداعی‌کننده کشتی سرگردانی است. در حرکت در این دریای سپید و مواج نمک (۴) سنگ‌های متخلخل آتشفشانی٬ و فقدان هرگونه پوشش گیاهی در این جزیره٬ بافت زیستی متفاوتی با دیگر مناطق کویری ایجاد کرده است و ایستادن در بلندترین نقطه این تپه، احاطه شدن از چهار سو در دریای نمک و تماشای شکوه غروب خورشید در افق تمام آن چیزی است که بخاطرش مسیر طولانی کاروانسرا تا جزیره را می‌پیمایی و از زمین‌های باتلاقی مرطوب اطراف جزیره می‌گذری تا این همه را در بلندترین نقطه به تماشا نشینی.

و در بازگشت در تاریکی شب، ترس از گم‌شدن در بی‌نهایت کویر و سیاهی و تاریکی است که تو را در برمی‌گیرد. و در این میان از همه عجیب‌تر عبور از سکوت است که تجربه‌اش این چنین خالص، که این روزها در شلوغی‌های بی‌پایان فراموش شده است، تازه، ترسناک و لذت‌بخش است.

و به ناگاه غرق در وهم این سکوت، اگر لحظه‌ای سر از تاریکی برگیری، مبهوت زیبایی دریایی دیگر می‌شوی، این بار دریایی به سیاهی شب، و در این سیاهی مبهوت نقطه‌های نورانی که بنابر قوانین نجوم قرن‌ها پیش می‌زیسته‌اند و ما امروز می‌بینیمشان برجای می‌مانی. ستاره‌هایی که قرن‌ها پیش مرده‌اند و خاموش شده‌اند، چه وهم‌انگیز است دیدن نور آنها این‌چنین زیبا پس از پیمودن مسیری طولانی به قدمت قرن‌های تاریخ.

کاروانسرای مرنجاب

کاروانسرای مرنجاب

در حاشیه جنوبی دریاچه، کاروانسرای مرنجاب قرار دارد که در سال ۱۰۱۲ قمری توسط شاه عباس در مسیر راه ابریشم ساخته شده است. این کاروانسرا در ارتفاع ۱۰ متری از سطح دریای آزاد، در حاشیه جنوبی دریاچه قم، قرار دارد و در گذشته کاروان‌ها برای سفر به خراسان، اصفهان، ری و بالعکس از این مسیر می‌گذشتند و از آب قنات نزدیک این قلعه سیراب می‌شدند.

کاروانسرای مرنجاب یکی از مهم‌ترین رصدگاه‌های ایران است که عاشقان آسمان را از نقاط مختلف کشور به سوی خود جلب می‌کند. گروه‌های نجومی در بام کاروانسرا مستقر می‌شوند و تلسکوپ‌ها و دوربین‌های دوچشمی‌شان را به سوی آسمان نشانه می‌روند تا بتوانند زیبائی‌های آسمان را در سکوتی زیبا رصد کنند. دمای هوای منطقه در نیمه دوم سال به صفر درجه و به ندرت به یکی، دو درجه زیر صفر هم می‌رسد.

نزدیک بودن این منطقه به شهرستان آران و بیدگل، کاروانسرای مرنجاب و قنات آب شیرین حوالی قلعه، تپه‌های شنی، تپه ماهورها، کویر نمک  و طلوع و غروب زیبای خورشید در افق باز کویر به همراه آسمان پُر ستاره، چند سالی است که هر آخر هفته میزبان تورهای گردشگری، گروه‌های کوهنوردی و طبیعت‌گردی دانشجویی و علاقه‌مندان به محیط زیست شده است. مردمانی که به شوق لختی در سکوت بیکران کویر گم شدن، قدم به منطقه می‌گذارند برای تجربه کوتاه آرامش و رهایی و چه خوب است این همه برای چند ساعتی گریز از زندگی شلوغ و پرسرعت شهری. اما عدم توجه و آموزش مناسب، بی‌اهمیتی به حفظ و پاکیزگی منطقه و برخوردهای نامناسب و بی‌احترامی به سنت و عقاید مردم محلی مشکل‌ساز می‌شود و مانعی خواهد بود بر سر راه گسترش و پیشبرد ابعاد مختلف طبیعت‌گردی در کشورمان. و نتیجه اینکه دسترسی به این منطقه کویری، مدتی است، به دلایل و بهانه‌های مختلف برای گردشگران محدود شده است.

نمایش تصویری این صفحه تجربه‌ای است زیبا از تنفس در سکوت کویری و بیکرانگی آن.

پی نوشت:

۱. پوشش گیاهی مرنجاب عمدتا گیاهان متعدد شورپسند همچون گز، تاق، ارته، اسکنبیل، قیچ، دم گاوی و ... است. گونه‌های های تاغ مثل زردتاغ همچون بادشکن در برابر بادها عمل می‌کنند و از حرکت و گسترش تپه‌های شنی روان جلوگیری کرده و در بعضی جاها آنها را تثبیت می‌کنند. در زمان صفویه این منطقه دارای پوشش گیاهی بسیار متراکم  بوده است که عموما جهت مصارف خانگی و یا پختن کاشی و آجرهای مساجد و پل‌های اصفهان قطع گردیده‌اند.
۲. در کویر مرنجاب باد در شرایط اقلیمی و شکل دهی به ساختار طبیعی ناحیه بسیار تاثیرگذار است، باد شهریاری و باد شمال از بادهای مطلوب بوده و باد خراسان، باد قبله، باد طوفان، باد سیاه و مخصوصاً باد لوار از بادهای بسیار خشن و نامطلوب کویر مرنجاب محسوب می‌شوند.
۳. جزیره سرگردان تپه‌ای است که در دریاچه نمک آران و بید‌گل قرار دارد. برای رسیدن به این جزیره که در نزدیکی ساحل جنوبی دریاچه خشک نمک قرار دارد، از کاروانسرای مرنجاب باید ۱۵ کیلومتر در دریاچه نمک پیش رفت.
۴. پیشینیان معتقد بودند که این جزیره دایما در حال حرکت است و از جایی به جای دیگر نقل مکان می‌کند.
 

منابع:

- عبور از صحاری ایران نوشته آلفونس گابریل (جهانگرد اتریشی)، ترجمه فرامرز نجد سمیعی، ۱۳۷۱
- کویرهای ایران، نوشته سون هدین، ترجمه دکتر پرویز رجبی، ۱۳۸۱
- همراه باد در دل تنهایی کویر، یادداشتهای تصویری کارگردان. منوچهر طیاب. ۱۳۸۱
- وب سایت کویرها و بیابانهای ایران

* انتخاب از آرشیو جدیدآنلاین.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد


ارسال مطلب
منوچهر دین‌پرست

"رادیوسازی را دوست دارم و از  اینکه ۵۰ سال از عمرم را وقت این کار گذاشتم پشیمان نیستم. هنوز هم وقتی یک رادیوی قدیمی را تعمیر می‌کنم و صدای آن را در می‌آورم احساس خوبی به من دست می‌دهد". اینها گفته‌های "رضا علی میرزایی" رادیوساز قدیمی تهران و شاید بتوان گفت آخرین رادیوسازی باشد که رادیوهای لامپی را تعمیر می‌کند. او مغازه‌اش را سه هزار تومان خریده و اکنون سال‌هاست که رادیوهای قدیمی را تعمیر می‌کند.

مغازه رادیوسازی آقای میرزایی که در یکی از محله‌های قدیمی خیابان مخصوص بود خیلی سریع نظرم را جلب کرد. کم کم داشت کرکره مغازه را پایین می‌کشید که از او درخواست کردم با هم گپی بزنیم. پیرمرد سرزنده و بشاش بود و مرا به مغازه دعوت کرد. صدای رادیو هنوز شنیده می‌شد. به من گفت: "سال‌هاست که آخرین چیزی که در این مغازه خاموش می‌کنم رادیو است". طوری درباره رادیو صحبت می‌کرد که گویی درباره فرزندش صحبت می‌کند. از شغلش راضی بود و هیچ نگرانی نداشت. از دوران کودکی‌اش گفت که چگونه به راهنمایی برادرش وارد این کار شده و پس از مدتی شاگردی توانست مغازه را تهیه کند و الان او در یکی از مناطق شلوغ تهران به کاسبی مشغول است.

از موقعی گفت که خانه‌های قدیمی منطقه و باغ‌ها یکی پس از دیگری از بین رفتند و الان فقط چند خانه و مغازه باقی است. اگرچه دلش به قدیم بود اما زبانش همچنان شور رادیویی داشت. اشتیاقی که روزگاری صبح‌ها با صدای "حاج عباس شیرخدا" برنامه ورزش صبح‌گاهی شروع می‌شد. شنیدن صدای مرحوم بنان و موسیقی مرتضی محجوبی و نمایش‌های کمال‌الدین مستجاب الدعوه هنوز هم برایش خاطره‌انگیز بود.

مغازه کوچکش پر از رادیوهای قدیمی بود که بعضی از آن‌ها سال‌هاست که صاحبان خود را از دست داده‌اند و اکنون فرزندان و یا نوادگانشان رادیو را از پستو نمور خانه و یا زیرزمین برای تعمیر پیش این رادیو ساز قدیمی آورده‌اند. او رادیو را به هر قیمتی هست تعمیر می‌کند و معتقد است که رادیوهای قدیمی قابل تعمیر هستند و این رادیوهای جدید هستند  که تعمیر نمی‌شوند و باید دور انداخت.

با ذوق از شاروب لورنس و گراندیک می‌گفت که رادیوهای قدیمی هستند که حالا حالا کار می‌کند و مرگ ندارد. رادیوهای قدیمی را یکی یکی به من معرفی کرد. برخی از آن‌ها را روشن کرد. صدای صافی داشتند و به راحتی موج‌ها را عوض می‌کرد. برای من که مدتی از فعالیتم را در رادیو گذرانده بودم و صدای برخی از قدیمی‌های رادیو را شنیده بودم این رادیوها برایم یک جور نوستالژی بود.  بخصوص که با حال و هوای استودیو آشنا بودم و می‌دانستم که بچه‌های صدابرداری و فنی الان همگی با دستگاه‌های دیجیتالی کار می‌کنند و کسی دیگر "ریل" دستش نمی‌گیرد که به اتاق پخش برود.

پیرمرد از قدیمی‌های رادیو گفت و کسانی که اکنون دیگر صدایشان شنیده نمی‌شود اما همچنان با آن حال و هوا رادیوها را گوش می‌کند. برنامه‌هایی چون نمایشنامه جانی دالر، برنامه موسیقی گلها، برنامه سخنرانی مذهبی راشد، برنامه‌های کارگر و دهقان، صبح جمعه با شما، داستان شب، راه شب، قصه ظهر جمعه و برنامه فرهنگ مردم  به همراه اجرای گویندگان و صدای ماندگار برخی خوانندگان، همه حافظه تاریخی سالمندان امروز در مورد رادیو است که هنوز نیز با خاطری خوش از آن یاد می‌کنند.

خاطراتی که گویی برای عصر تلفن بی‌سیم بود. همان عصری که رادیو برای بسیاری به رویا شباهت داشت. اما کسی باور نمی‌کرد که هیجده سال دیگر، قبل از اینکه رادیو در تهران تاسیس شود، در مجله "تحفه‌الادبا" به مدیریت بنان‌زاده و ادیب‌الممالک در سال ۱۳۰۱ مقاله‌ای با عنوان "عصر تلفن بی‌سیم" منتشر شود که برای خوانندگان آن زمان، این مقاله بسیار عجیب بود. مردمانی که در تهران و در خانه‌های یک طبقه کاهگلی زندگی می‌کردند و هنوز آثار برج و باروهای گذشته را در گوشه و کنار شهر داشتند؛ اغلب با نصب یک فرستنده موج کوتاه با قدرت ۲۰ کیلووات و ارتفاع ۱۲۰ متر می‌بایست مجوز آن را از شهربانی می‌گرفتند؛ واقعیتی که در سال ۱۳۱۹ به تحقق پیوست و اولین فرستنده رادیویی مورد بهره‌برداری و امواج رادیویی در شهر تهران پخش گردید.

رادیو در آن زمان برای اشراف و اعیان بود اما این اشرافیت عمر طولانی نداشت و رسانه چنان نفوذی پیدا کرد که رادیو به عنوان جزئی از زندگی افراد و خانواده‌ها به اتاق نشیمن راه پیدا کرد و هویت یافت. در آن زمان داشتن رادیو فخری بود که به راحتی فروخته نمی‌شد.

اکنون در عصر اینترنت دیگر رادیو آن حال و هوا را ندارد اما هستند کسانی که با رادیو عاشقانه زندگی می‌کنند و برای رادیو کار می‌کنند و رادیو می‌سازند و آقای میرزایی برای همان افراد است. او نه از اینترنت چیزی می‌دانست و نه رادیوهای دیجیتالی را می‌توانست تعمیر کند گویی خبر نداشت که عصر دهکده جهانی است.

از وضعیت فروش رادیوهای قدیمی پرسیدم. باز هم راضی بود گویی این مرد اصلا در کارش از هیچ چیزی ناراضی نیست. می‌گفت : "فروش رادیو در آن زمان زیاد نبود، به‌طوری که در هفته یا پانزده روز یا یک ماه، یک رادیو به فروش می‌رسید. الان هم همینطور است بعضی‌ها هم رادیو را می‌خرند و به عنوان سوغاتی به خارج از کشور می‌برند. مشتریانی هم داشتم که خارجی بودند و برای کلکسیون عتیقه‌هایشان رادیو را می‌خریدند. اما همچنان بیشتر کار تعمیر رادیو را انجام می‌دهم."

داشتن یک رادیوی قدیمی به نظرم لذتی دارد که سعی نکردم به زبان بیاورم تا مجبور شوم رادیوی قدیمی بخرم. گویی ما به این نسل تعلق نداریم. من رادیو را از ماهواره و اینترنت می‌شنوم و برنامه‌هایش را دانلود می‌کند. اما او دلش با نسلی بود که اینک فقط خاطراتی از آن‌ها مانده است. صدای رادیو را خاموش کرد. باهم از مغازه بیرون آمدیم.

شاید به قاطعیت نتوان گفت که آقای میرازیی آخرین رادیوساز در تهران باشد و شاید در شهرهای دیگر کسانی باشند که بتوانند رادیوهای لامپی را تعمیر کنند اما او جزو آخرین نسلی است که رادیوهای قدیمی را تعمیر می‌کند. چرا که زمانی در میدان توپخانه رادیوفروش‌های قدیمی بودند و اینک رادیو قدیمی وجود ندارد. اگر هم پیدا شود کسانی هستند که در عتیقه فروشی‌ها از این دست رادیوها دارند. رادیوسازی جزو مشاغلی بود که اکنون به آرامی از میان مردم رفته و جز خاطراتی از آن باقی نمانده است.

در گزارش تصویری این صفحه "رضا علی میرزایی" از خاطرات گذشته و عشق به رادیو می‌گوید. 

* انتخاب از آرشیو جدیدآنلاین.

 
پی نوشت:
در این گفتار برخی از مطالب از "مجله رادیو"(۱۳۸۷)، و از مقاله "مردم و رادیو"، سید علیرضا هاشمی، اداره کل پژوهش‌های رادیو، شماره ۴۱ اقتباس شده است.

 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
حمیدرضا حسینی

ویدیو

سال‌هاست که تهران به یک کارگاه بزرگ ساختمانی بدل شده؛ به هر سو که سر می‌چرخانیم، ساختمانی در حال بالا رفتن است و کمی که گوش‌مان را تیز می‌کنیم، صدای چکش و فرز و تخلیه مصالح ساختمانی از دور و نزدیک به گوش می‌رسد. و مردم از خود می‌پرسند: این معرکه تا کی ادامه دارد؟

در فهرست بلندبالای قربانیان نهضت ساختمان‌سازی، افزون بر سکوت و آرامش شهر و زیست بوم زیبای آن، هویت تاریخی و میراث فرهنگی نیز به چشم می‌آید. اوراق هویت تهران یک به یک پراکنده و نابود می‌شوند: یک روز باغ‌های به هم پیوسته شمیران و روز دیگر خانه‌های تاریخی ارزشمندی که مقرّر شده جای خود را به مجتمع‌های بزرگ تجاری بدهند؛ و حالا دامنه تخریب به زیر زمین کشیده شده است: همان جایی که تونل مترو ریشه درختان کهنسال را می‌خشکاند و رشته‌ صدها ساله قنات‌ها را پاره می‌کند؛ همان جایی که عملیات حفاری شرکت آب و فاضلاب، بی‌آن‌که نظارتی در کار باشد، لایه‌های خاک را در باستانی‌ترین نقاط شهر پریشان می‌سازد.

تهران اما، سخت جان‌تر از این حرف‌هاست. هرچقدر مدیران شهری می‌کوشند که هویتش را نادیده بگیرند، درعوض، اسناد تازه‌تر و خیره‌کننده‌تری را رو می‌کند؛ اسنادی که می‌توانند در عرض چند روز، ۴ هزار سال بر عمر ۳۲۰۰ ساله‌اش بیفزایند!

گویی تهران منکران هویتش رابه سخره گرفته؛ زیرا انتشار این اوراق هویتی را معمولا به دست همان‌ها می‌سپارد. در اواخر دهه ۱۳۴۰ بساز و بفروش‌هایی که در تپه‌های قیطریه خانه‌سازی می‌کردند، با گودبرداری‌هایی که انجام دادند، پرده از چهره تمدن ۳۲۰۰ ساله‌ای برداشتند که تا آن زمان ناشناخته بود. و اینک حفاری شرکت آب و فاضلاب در مرکز تاریخی تهران، به کشف آثار ۷۰۰۰ ساله منجر شده است.

اعضای هیأت باستان شناسی «مسافر چشمه علی» از راست به چپ: بهنام قنبری- اشکان پوریان اولی- حامد ذیفر- بابک کوفکر- محمد اسماعیل اسمعیلی جلودار- فرشید مصدقی امین- مهسا وهابی

می‌توان حدس زد در همه این سال‌ها، در خلال ساخت و سازها، آثار زیادی رخ نشان داده که صدایش را درنیاورده‌اند و از ترس معوق ماندن کار به اداره میراث فرهنگی خبر نداده‌اند. مثلا چند سال پیش در خیابان مولوی، یک مجتمع تجاری و یک پارکینگ بزرگ ساخته شد که برای احداث آن، شاید نزدیک به ۱۰ متر گودبرداری کردند اما به رغم پیدا شدن سنگ قبرها و استخوان‌ها و تکه سفال‌های بی‌شمار کار را ادامه دادند و صدایی هم از کسی درنیامد. اکنون در چند متری همان محل، در عمق دو متری، آثار فراوانی از دوران متأخر اسلامی (صفویه به بعد) کشف می‌شود و در عمق چهار متری به آثار ۷۰۰۰ ساله برمی‌خوریم.

حالا اگر این یکی را نتوانسته‌اند پنهان کنند، باید به حساب اقبال بلند تهران و دوستداران میراث فرهنگی‌اش گذاشت؛ زیرا می‌بایست برای حفاری در این ناحیه که جزئی از بافت تاریخی تهران است، اجازه مخصوص می‌گرفتند که نگرفتند؛ و می‌بایست وقتی به استخوان و تکه سفال و سنگ قبر رسیدند، به میراث فرهنگی خبر می‌دادند که ندادند. و بعد در این بلبشو، یک دانشجوی باستان‌شناسی برای کاری بسیار دورتر از آنچه در توان و تخصص اوست، از آن حوالی رد می‌شود و شش دانگ حواسش را به آنچه در اطرافش می‌گذرد، جمع می‌کند و مابقی قضایا که داستانش موضوع گزارش ویدئویی این صفحه است. 


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
مهتاج رسولی

مجموعه عکس
وقتی خسته از راه طولانی تهران – سبزوار، جلو هتل کاملیا می‌ایستیم، اولین چیزی که در حیاط هتل چشم را می‌گیرد، مجسمۀ ملا هادی سبزواری، شاعر و حکیم قرن سیزدهم است. به خودم می‌گویم نماد خوبی است، اما اگر من سبزواری بودم، به ابوالفضل بیهقی بیشتر پز می‌دادم.

دو ساعت بعد وقتی از کارگر هتل می‌پرسم این که در بروشور هتل از بیهقی نام برده شده، کدام بیهقی است، بی تأمل می‌گوید "ابوالفضل". خوشحال می‌شوم. تصور نمی‌کردم نام بیهقی مورخ را بداند. می‌دانست. حتا می‌دانست که یک مقبرۀ نمادین از او در اطراف سبزوار وجود دارد. ظاهراً هیچ اطلاعی در دست نیست که ابوالفضل بیهقی که دبیر دیوان رسالت غزنویان بود در پایتخت آنان، غزنین درگذشت یا جای دیگر.

ولی سرنوشت عطا ملک جوینی، دیگر مورخ نامدار این شهر و نویسندۀ تاریخ جهانگشای تا حدی روشن است. او پس از عمری خدمت به سلطان مغول به دستور او کشته و در تبریز به خاک سپرده شد. بیهقی هم مورد خشم واقع شد و به حبس افتاد، ولی کشته نشد. بار دوم که از حبس درآمد، کار دیوانی را برای همیشه رها کرد و گویا در سال ۴۷۰ قمری درگذشت.

ظاهراً با همین دو نام هم می‌توان ادعا کرد که سبزواری‌ها بزرگترین مورخان را تقدیم فارسی‌زبانان کرده‌اند، چنانکه در دورۀ معاصر یکی از نویسندگان مشهور – محمود دولت آبادی – را. همچنین بنام‌ترین روشنفکر دینی ایران علی شریعتی را که اهل مزینان از توابع سبزوار بود. چنانکه جوینی هم اهل جوین بود، یا خود بیهقی که زادۀ حارث آباد بود، و ابن یمین شاعر معروف قرن هشتم که اهل فریومد سبزوار بود.

روز بعد، وقتی به دیدن شهر می‌روم، اولین چیزی که نظر را می‌گیرد این است که سبزواری‌ها بیشتر از هر درختی به کاج علاقه نشان داده‌اند. از هر طرف که سر بگردانی تعدادی کاج کهن و جوان می‌بینی. مخصوصاً در میدان کارگر، در انتهای خیابان بیهق که خیابان قدیمی و اصلی شهر است. ضلع شرقی و ادامۀ میدان را کاج چنان تسخیر کرده که خیابان را به بن بست کشانده است و چه بهتر که باغی و درخت‌زاری خیابان را به بن‌بست بکشاند.

در شرق ایران از سمنان گرفته تا مشهد همه جا درخت کاج در خیابان‌ها خودنمایی می‌کند؛ در نیشابور به ویژه در خیابانی که به آرامگاه خیام و عطار ختم می‌شود، و در مشهد، در اطراف دانشگاه فردوسی کاج فراوان است، اما هیچ شهری مانند سبزوار با کاج چنین روابط عاشقانه‌ای ندارد. شهر در آغوش کاج‌ها آرام گرفته‌است. آیا به علت همین فراوانی کاج نیست که نام شهر را سبزوار گذاشته‌اند؟ شاید، و شاید هم قول هانری رنۀ آلمانی در سفرنامه "از خراسان تا بختیاری" درست باشد: "به مناسبت باغ‌های زیادی که مانند کمربند آن شهر را احاطه کرده‌اند، چنین نامیده شده‌است".

بیهق نه تنها نام قدیمی سبزوار، که نام خیابان اصلی شهر هم هست. بیشتر آثار و ابنیۀ تاریخی سبزوار در همین خیابان قرار دارند. آرامگاه ملا هادی سبزواری، آرامگاه نمادین ملا حسین واعظ کاشفی، مسجد جامع، کاروان‌سرای فرامرزخان که اکنون موزۀ مردم‌شناسی است و هر اثر و یادگار مهم شهر را باید در همین خیابان جستجو کرد. آرامگاه ملاهادی البته از معماری خوبی برخوردار است.

و اما مسجد جامع سبزوار که می‌گویند یادگار سربداران است، چیز دیگری است و مانند جواهری در خیابان بیهق می‌درخشد. وقتی از درهای خیابان بیهق وارد آن می‌شوم، ساعت نماز است و نمازگزاران در آن گرد آمده‌اند و عکس گرفتن در آن لحظات قدسی آسان نیست. اما محراب کم‌مانند و گلدسته‌های کاشیکاری‌شده و صحن شکیل مسجد به ویژه در لحظات عبادت آدمی را به معنویت دعوت می‌کند و دل از عارف و عامی می‌رباید. این مسجدی است که می‌تواند با مسجد سمنان که در زیبایی شهره است، برابری کند.

کاروان‌سرای فرامرزخان هم در جای خود قابل توجه است. موزۀ مردم‌شناسی سبزوار در انتهای خیابان بیهق در ضلع غربی میدان کارگر، در کاروان‌سرای فرامرزخان جا خوش کرده‌ است. معماری بنا ساده و دلنشین است. فرامرزخان چنانکه یکی از کارکنان موزه توضیح می‌دهد، از سرهنگان دورۀ ناصرالدین شاه بوده که این کاروان‌سرا را بیرون دروازۀ نیشابور ساخته و وقف زائران امام رضا کرده‌ است.

وقف در سبزوار چنان رایج بوده که بنا به مدارک ارائه‌شده در همین موزه، به علت "عرق مذهبی و عشق به اهل بیت و خصلت نوع‌دوستی با داشتن بیش از سه هزار رقبه بعد از مشهد مقدس بیشترین سطح املاک وقفی را در سطح استان" داراست. این البته چندان شگفت‌انگیز نیست، زیرا اهمیت سبزوار اساساً در این بوده که مانند دامغان بر سر شاهراه ری و تهران به مشهد قرار داشته‌ است. بنابر این، تعداد زیادی زوار همواره در اینجا بیتوته می‌کرده اند.

سبزوار مانند همۀ شهرهای خراسان تابستان گرمی دارد و مردم پس از غروب آفتاب به پارک‌ها می‌روند و در زیر درختان کاج پناه می‌گیرند. پارک‌ها و باغ‌های خوبی هم شهر را در خود گرفته‌ است. باغ ملی که همان محوطۀ شهرداری است، یکی از آنهاست که با فواره‌ها و آب‌نماها و پستی و بلندی‌هایش هر شب اهالی را به سوی خود می‌خواند. شب‌هایش هم نورباران است و مانند روز روشن. ساختمان شهرداری نیز بنای زیبایی است، اما در نزدیکی آن یک ساختمان بانک ملی هست که هیچ جلوه‌ای نمی‌فروشد.

رفتن به باغ‌ها در شب هنگام از قدیم الایام در سبزوار رسم بوده‌ است. میرزا سراج، اهل بخارا و نویسنده سفرنامۀ تحف بخارا، که در دورۀ مشروطه مدت‌های مدید در ایران و از جمله هشت ماه در سبزوار زیسته می‌نویسد: "یک روز عصر به قرار روزهای سابق به گردش برآمدم. در سبزوار رسم است که مردم شهر هر روز عصری جهت گردش و تفرج در بیرون دروازه تا غروب و نیم ساعت از شب گذشته گردش کرده، باز مراجعت می‌کنند. عصرها بیرون دروازه ازدحام زیادی می‌شود.

بیرون شهر سبزوار بسیار جای آباد و با صفائی است. خصوصاً سر مقبرۀ حاجی ملا هادی سبزواری حکیم الهی خیلی جای فرح‌زای آباد و گلزار خوبی است". معلوم می‌شود آن وقت‌ها هنوز مقبرۀ ملاهادی سبزواری در بیرون شهر قرار داشته ‌است.

درست رو به روی ساختمان بانک ملی وارد مغازه‌ای می‌شوم و می‌پرسم این بانک را در چه سال‌هایی ساخته‌اند؟ صاحب مغازه دادش به هوا می‌رود و داغش تازه می‌شود. می‌گوید اینجا یک ساختمان زیبایی از آن بانک ملی‌های دورۀ رضاشاه وجود داشت که آمدند خراب کردند و این بنای بی‌هویت را به جای آن ساختند. هرچه گفتیم این ساختمان را به حال خود بگذارید و بنای تازه را در جای دیگر بسازید، زمین کم نیست، کسی به حرف‌مان گوش نکرد.

سبزوار شهر پاکیزه و زیبایی است. شاید بتوان گفت که شکل و شمایل اصیلی هم دارد. برخلاف شهرهای دیگر ایران که در پنجاه شصت سال اخیر همه یک‌رنگ و یک شکل شده‌اند، هنوز در سبزوار احساس اصالت دست می‌دهد. در گذشته هم گویا همین حالت را داشته‌است. میرزا سراج می‌نویسد: "سبزوار یکی از شهرهای معظم حکومت‌نشین و آباد خراسان است. بسیار شهرچۀ مرغوب و خوش آب و هوای قشنگ است. نسبت به سایر شهرهای خراسان پاکیزه و آزاده است".

* انتخاب از آرشیو جدیدآنلاین.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
حسن ظهوری

ویدیو

اصفهان صداهای آشنایی دارد. اصفهانی‌ها کم و بیش از کودکی تا کهنسالی، با صدای درشکه‌ها، چکش قلم‌زنان، کاسه‌سازان و مسگران و ... ‌آشنا هستند. این صداها بخشی از زندگی آن‌هاست. حالا این همه صدای آشنا، دست‌مایه ابتکار موسیقایی شده ‌است؛ ابتکاراتی که گروه "نوژان" را به سمت نوگرایی سوق می‌دهد.

"نوژان نو" عنوان گروهی است که به سرپرستی "بابک رجبی" از سال‌ ۱۳۸۷ کار خود را به طور حرفه‌ای آغاز کرده ‌است. رجبی و "سینا فرزادی‌پور" مهره‌های اصلی گروه هستند و آثار تولید شده نوژان توسط همین دو نفر آهنگسازی شده‌ است. نام این گروه نیز توسط بابک رجبی انتخاب شده که به معنای فریاد است.  

نخستین حضور حرفه‌ای گروه نوژان در همان سال ۱۳۸۷ بود. آن‌ها پروژه‌ای تجربی با نام «صمیمیت گام، صمیمیت زبان» را به روی صحنه بردند که در آن از گام‌های موسیقی و اشعار ساده‌ای استفاده شده ‌بود.

در همان سال ۱۳۸۷ پروژه‌ای به نام «مینی مالیسم کهن» با استفاده از قطعات کوتاه ۲۰ ثانیه‌ای، توسط تنبک و تار اجرا شد. اشعار این کنسرت انتخابی از سروده‌های باباطاهر و خیام بود. سال ۸۸ «واگویه‌تر از ما» به روی صحنه رفت که در آن خواننده به جای خواندن سخنرانی می‌کرد و اعضای گروه با سازهایشان میان تماشاچیان نشسته بودند.

«عدم یا محوریت تکنیک»  کنسرت دیگر نوژان در سال ۸۸ بود که در آن سعی کرد نشان دهد، تکنیک نوازندگی به اندازه خلاقیت اهمیت ندارد. 

همان سال ۱۳۸۸ نخستین اجرای موفق«لباس‌خوانی» به روی صحنه رفت که فیلمبرداری هم شد. در سال ۸۹ اما کنسرت «در امتداد اصوات» توسط حوزه هنری اصفهان اجرا و در سال ۹۲ به صورت ویدیو منتشر شد.  

در سال ۹۰ گروه نوژان موفق شد موسیقی ده قسمت، به همراه تیتراژ‌ پایانی سریال «پشت کوه‌های بلند‌‌»، ساخته «امرالله احمدجو» (کارگردان سریال روزی روزگاری) را تصنیف و اجرا کند. 

اجرای لباس‌خوانی در فرانسه در شهرهای استراسبوگ و بزانسون نیز از دیگر کنسرت‌های گروه نوژان بود. این کنسرت امسال برای سومین بار از ۲۱ تا ۲۳ دی‌ماه، تماشاچیان زیادی را به سالن کشاند. 

در میان کارهای گروه نوژان، لباس‌خوانی اهمیت ویژه‌ای دارد. لباس‌خوانی از چند قطعه ساخته شده که به لحاظ مفهومی کاملا به هم متصل هستند.  پیرهن‌خوانی، آستین‌خوانی، روسری‌خوانی، کفن، رقص دوک، عریانی و ...از قطعات کنسرت لباس‌خوانی هستند. در بخش‌هایی از لباس‌خوانی، شعر به شکلی سروده شده که گویا، زبان حال لباس است. 

اما چه چیزی لباس‌خوانی را مهم می‌کند؟ لباس‌خوانی علاوه بر یک اثر موسیقایی، اثری مفهمومی هم هست. این اثر متکی بر دکور و فضای نمایش است. استفاده از ابزار مرتبط با دوخت لباس به صورت نمادین و با قابلیت‌های اجرایی در زمینه موسیقی، روی صحنه کنسرت در کنار گروه حضور دارند.

کمان حلاجی، زیپ، چرخ خیاطی، قیچی و ابزار این‌چنینی هرچند برای تولید لباس مورد استفاده هستند اما برای گروه نوژان ابزاری موسیقایی می‌شوند. استفاده از ابزار در موسیقی اتفاق تازه‌ای نیست و می‌توان چنین ابتکاری را در آثار آهنگسازان بزرگی چون "جان کیج" هم دید. اما ویژگی کار نوژان، بومی کردن صداهایی است که برای کنسرت انتخاب شدند. مثلا در قطعه‌ای، "کمون حلاجی" بدون تغییر کاربری در صدا، حضور دارد و یا چرخ خیاطی جایگاه پرکاشن را پیدا می‌کند.

در گوشه‌های اصفهان، قلم‌زنی و ظروف مسی با تغییر کاربری حضور دارند. قلم‌زنی در جایگاه خود حاضر می‌شود و صدای اصلی خود را می‌دهد. اما ظروف مسی، به جای درام استفاده می‌شوند و صدای تازه‌ای می‌دهند.

موسیقی نوژان با این تفکر که "تعریف دستخوش تغییر است" پا به صحنه می‌گذارد. از این حیث آن‌ها در ردیف گروه‌های پست‌ مدرن قرار می‌گیرند. 

از سوی دیگر موسیقی نوژان از ریشه‌های موسیقی اصیل ایران بیرون می‌آید. اما تفاوتی با موسیقی اصیل دارد؛ تفاوتی که بیان و صدای تازه اعضای گروه را می‌سازد. استفاده از سازهای مدرن مثل گیتار بیس، درام و یا کیبورد، شکل موسیقی را کمی متفاوت‌تر از موسیقی اصیل می‌کند.

در ویدیوی این صفحه بابک رجبی درباره گروه نوژان نو و اجرای لباس‌خوانی توضیح می‌دهد. 


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب

Shiraz was one of the first cities in Iran where the art and techniques of photography were developed. The main reason could be its geographical situation on the mainroute linking Bushehr to Tehran. The port of Bushehr was the main gateway for goods imported into Iran via the sea. Foreign companies that had set up offices there introduced modern technology and equipment. Nevertheless, the first generation of Shiraz photographers played a significant part in the development of this art. 

 

Mirza Hassan Akkasbashi, who had learned photography from the British in India, was the first person to set up a studio in Shiraz. He showed great vision for the potential role of photography by capturing many of the sights and scenes of Shiraz and documenting them for posterity. Mirza Hassan together with his three brothers and two sons were the pioneers who transformed the history of photography in Shiraz.

 

Their photographs covered a wide range of themes, from news, political and social subjects to buildings and nature. Two of the brothers also opened studios in Shiraz, one of which was still active and run by the founder’s eldest son until a few years ago. Photos were usually taken outdoors in order to use the natural daylight. To decorate the scene, a piece of patterned cloth draped on the wall was used as the background, further embellished by Persian rugs, pots of fresh flowers or branches of grapevine.  

 

Mansour Sane‘, who has studied photography at the College of Fine Arts, had written his dissertation on the pioneers of photography in Shiraz. He has published two books on these pioneers and their works, based on the documents and photographs obtained over the years. In this multimedia report, he describes their history and the importance of their work, whilst sharing with us many of these fascinating vintage photographs.



 Like us on Facebook

Share this story
نبی بهرامی

شنیده بودم که سیراف شهری است بندری و گرم و خشک. در ذهنم  نوشته‌ای از "اصطخری" از جغرافی‌دانان و نقشه‌کشان برجستهٔ ایرانی در سدهٔ چهارم هجری قمری را مرور می‌کنم که در کتابش نوشته بود: "سیراف از کلیه نقاط دیگر ایالات گرم‌تر می‌باشد. آب خوب و میوۀ عالی از کوه جم که در مجاورت شهر واقع شده‌ است، می‌آورند." و به یاد نوشته‌ای از "ابن حوقل"، جغرافی‌دان قرن چهارم هجری قمری، می‌افتم: "در سیراف باغبانی و زراعت معمول نیست و آب را از مسافتی بعید به شهر می‌آورند. در حومۀ شهر درخت یافت نمی‌شود و اهالی به تجارت و سوداگری اشتغال دارند."

سیراف در کناره خلیج فارس و در کنار بندرطاهری است و نزدیک‌ترین شهر به آن عسلویه است. این بندر باستانی در دوران ساسانی بنیاد گذاشته شده و تا دورۀ آل ‌بویه بیش از چهار قرن بزرگ‌ترین بندر سواحل شمالی خلیج فارس بوده‌ است.

سیرافی که الآن در آن قدم می‌زدم، با آن سیراف روزگاران دور تفاوت بسیاری دارد. از سیراف گذشته افراد بسیاری نوشته‌اند که نشان‌دهندۀ اهمیت اين بندر در آن زمان بوده‌ است. افرادی چون مسعودی، ابن بلخی، حمدالله مستوفی، دیوید وایت‌هاوس، رومن گیرشمن، احمد اقتداری و غيره همه بر این عقیده بوده‌اند که این شهر یکی از آبادترین و پررونق‌ترین شهرهای دورۀ اسلامی بوده‌ است. به طوری که مقدسی در کتاب خود می‌نویسد: "سیراف از حیث تجاری با بصره رقابت می‌نماید و خانه‌های آن پاکیزه و عالی است. ولى به سال ۳۶۶ يا ۳۶۷ به سبب زلزلۀ سختی که در آن حادث شده، خرابی عمده به شهر  وارد آمده‌ است."

مردم شهر همه بر این باورند که نیمی از شهر بر اثر زلزله به زیر دریا رفته‌ است. در زمان‌های جزر که دریا به پایین‌ترین حد خود می‌رسد، بقایایی از سیراف باستانی نمایان می‌شود و گاهی هم تکه‌هايی از کوزه و سفال با تور ماهیگرانی که در ساحل نشسته‌اند، از قعر دريا بيرون می‌آيد.

مردم سیراف پس از زلزله به مرور آنجا را تخلیه می‌کنند و شهر رو به ویرانی می‌نهد و دیگر تا به امروز سیراف آبادانی گذشته خود را باز نيافته‌ است. کوچه‌های خاکی و ناموزون شهر هیچ شباهتی به توصیف اصطخری از سیراف ندارد. او نوشته بود: "خانه‌های آن از چوب سخت و محکم زنگباری ساخته شده‌ است و دارای چند طبقه است و دارای ابنیۀ زیبا و جمعیت زیاد می‌باشد. ساکنین آنجا به خانه‌های ظریف و فرش خوب علاقه دارند و گاهی تا سی هزار دینار برای ساختمان و عمارت خرج می‌کنند." شاید تنها خانه‌ای که به خانه‌های آن دوران شباهت دارد، قلعۀ شیخ نصوری باشد؛ قلعه‌ای ساخته‌شده بر تپه‌ای که مشرف بر تمام شهر است. آن در سال ۱۲۲۵ هـ.ق به دستور شیخ جبار نصوری بنا  شده‌‌ است و یکی از زیبایی‌های این بنا ۱۸ تابلو با سوژه‌هايی از شاهنامۀ فردوسی است: با موضوع‌های کیخسرو و کیکاووس، رستم و زال، بارگاه انوشیروان، سلطان محمود و درباریان و فردوسی و شاعران. اين تابلوها به دست علی‌اضعر شیرازی گچ‌بری شده‌است. آن طوری که در ورودی‌اش نوشته‌اند، تا ۳۳ سال پیش، خاندان نصوری در آن سکونت داشته‌اند و بعد از آن تا مدتی خالی از سکنه بوده و سپس به ثبت ميراث ملی رسيده‌ است.

کمی آن‌طرف‌تر از قلعه، میان یک دره که به درۀ لیر معروف است، دخمه‌های به هم چسبیده قرار دارند که بیشتر به کندوی عسل می‌مانند و روايات فراوانی در مورد آن وجود دارد. عده‌ای آن‌ها را مکان‌هایی برای ذخیرۀ آب می‌دانند، برخی دیگر معتقدند که آن‌ها گورهای مردمی است که با دین‌های متفاوت - زرتشتی، مسیحی، یهودی و مسلمان - در کنار هم زندگی می‌کرده‌اند. اما هر چه هست، آن همه چالۀ مستطیل‌شکلی که در کنار هم حفر شده‌ و "گور تمدن‌ها" خوانده می‌شود، زیباست و شگفت‌انگیر.

سیراف یک موزۀ روباز است که شگفتی‌های فراوانی دارد. خورشید دارد در دریا می‌نشیند و دیگر فرصت نیست که آرامگاه قطب‌الدین شیرازی از علمای شیعه، آرامگاه فاضلان و استادانی چون سیبویه و برادرش نوراوین از علمای اهل تسنن، مسجد امام حسن بصری از عهد ایلخانان و بناهای باستانی دیگر این شهر را ببینم.

قدم‌زنان از درۀ لیر بیرون می‌آیم و در گوشه‌ای از ساحل به تماشای غروب خورشید می‌نشینم و به مردمان آن روزگاران فکر می‌کنم؛ مردمان ثروتمندی که در این بندر زندگی می‌کردند. به کشتی‌های غول‌پیکری که از ماداگاسکار و چین وارد می‌شدند و ابریشم، عطر، کافور و صندل تجارت می‌کردند. مردمانی که با هوش خود در این گرما این همه زیبایی ساخته‌اند. اما با همۀ این‌ها دلم می‌گیرد. سيراف این روزها بسيار مهجور مانده‌ است و کمتر از آن می‌دانند. حتا مردمان همین جنوب؛ همین‌هایی که در چند کیلومتری سیراف روزگار می‌گذرانند.

در گزارش‌های مصور اين صفحه به ديدن گوشه‌هايی از سيراف و قلعۀ شيخ نصوری می‌رويم.

* انتخاب از آرشیو جدیدآنلاین.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد


ارسال مطلب
ثمر سعیدی

در یک روز معمولی در تهران، از خواب که بیدار می‌شوید سر و صداها شما را احاطه کرده‌اند. چه در محله‌های قدیمی باشید و چه در محله‌های نوساز، صداهایی که بیش از هرچیزی به گوش شما می‌رسد، همهمه رفت‌وآمد و حرکت تعداد زیادی اتومبیل در فاصله‌های دور و نزدیک است که در فضا می‌پیچند و به سمت شما می‌آیند. این صداها از خواب برخاستنِ یک شهر بزرگ و زنده را به شما نوید می‌دهد. ترافیک سنگین در شاهرگ‌های اصلی تهران، در ساعات ابتدایی صبح و ساعات ابتدایی عصر، که زمان رفت و برگشت مردم به سر کارشان است، و ترافیک نیمی ایستا و نیمی روان، با سر و صدای خاص خودش از خصوصیات تهران بزرگ است.

مردم در معرض صدای ماشین‌ها، داد زدن‌های بی امان رانندگان تاکسی برای جلب مسافر، صدای غرش موتور اتوبوس‌های شرکت واحد و ویراژ موتورسیکلت‌ها قرار دارند و خیلی‌ها بعد از رسیدن به خانه، دلشان می‌خواهد دیگر هیچ صدایی را نشنوند و برای لحظاتی سکوت را تجربه کنند تا اندکی از خستگی ذهن‌شان کاسته شود.

برای کسانی که در جنوب غرب تهران زندگی می‌کنند، خط هوایی فرودگاه مهرآباد و صدای هواپیما بخشی از زندگی شده، اما شنیدن صدای هواپیما در کنار تمام صداهای یادشده، برای کسانی که "عادت نکرده‌اند" بیشتر به فاجعه می‌ماند.

از سوی دیگر در بسیاری از محله‌ها، فرقی نمی‌کند جدید یا قدیمی، همزمان یک یا چند ساختمان در حال ساخته شدن است. تب ساخت و ساز در پایتخت بسیار بالاست. قیمت زمین و ملک در تهران از سال‌های دور، روند رو به رشدی را شاهد بوده و این مساله تراکم طبقات را افزایش داده است. تهرانی‌ها خودشان انتخاب نکرده‌اند که بلندمرتبه نشین شوند، با افزایش قیمت زمین، خیلی‌ها وسوسه شده‌اند که خانه ویلایی و یک طبقه خود را به دست معمارها و اصطلاحاً "بساز و بفروش‌ها" بدهند تا به جایش آپارتمان تحویل بگیرند. این روزها آپارتمان‌هایی که مربوط به ۱۵ تا ۲۰ سال پیش هستند نیز بساز و بفروش‌ها را وسوسه می‌کنند، چرا که یک خانه ۲ یا ۳ طبقه به راحتی می‌تواند تبدیل به آپارتمانی ۷ یا ۸ طبقه بشود. دقیقاً برای همین است که این‌قدر تب ساخت و ساز در تهران بالاست. و همه این‌ها مایه بالا رفتن حجم سروصداها و نیز آزار هر چه بیشتر مردم است.

درست از زمانی که همسایه روبرویی شما تصمیم می‌گیرد بنای ملک خود را نو کند، گرفتاری‌های شما برای دست کم یک‌سال آینده، شروع می‌شود. اول از همه کارگران با بیل و کلنگ به جان ساختمان می‌افتند تا ذره ذره آن‌را بکوبند و تخریب کنند. خاک و سر و صدای زیادی بلند می‌شود و بعد هم تمام مراحل از آوردن مصالح تا جوشکاری، تهیه سیمان و سنگبری ایجاد سر و صدای ناهنجاری می‌کند که گاهی اوقات ساعات بعد ازظهر و صبح روز تعطیل هم نمی‌شناسد. و چه بد است که روز جمعه ساعت ۸ صبح با صدای جوشکاری که از ساختمان همسایه می‌آید بیدار شوی!

گاهی هم دستفروش‌های بلندگو به دست، آرامش و خواب را از چشمان مردم می‌ربایند: "آهن‌قراضه خریداریم"، "خونه‌دار و بچه‌دار، هندونه به شرط چاقو آوردم بیا و ببر!" این دستفروش‌ها که معمولاً محصولات خود را پشت وانت عرضه می‌کنند،  پیاده به کوچه‌های تنگ محله‌های قدیمی‌تر که گاهی حتا اتومبیل‌ نمی‌تواند از آن‌ها عبور کند، قدم می‌گذارند و با فریاد زدن در بلندگوی دستی، اهالی را خبردار می‌کنند که سرِ کوچه، جنسی ارزان در حال حراج شدن است.

یکی از پارک‌های کوچک در غرب تهران، محلی است که چند خانم در آن پیاده‌روی می‌کنند. لباس‌‌های ورزشی به تن دارند و با دقت و تمرکز، قدم‌های سریع برمی‌دارند. هر از چندگاهی ماشینی که حسابی به اصطلاح اسپورت شده است در خیابان خلوت مشرف به پارک دور می‌زند و صدای آهنگی که از پخش اتومبیل به گوش می‌رسد لرزه بر اندام هر رهگذری می‌اندازد. یکی از خانم‌ها زیرلب چیزی می‌گوید و بقیه به حالت تاسف سرشان را تکان می‌دهند. صدای "دوبس، دوبس" که از ماشین بیرون می‌زند آن‌قدر قدرتمند است که توجه همه عابران را به خود جلب کرده است.

سر و صداها در تهران خیلی زیاد هستند. آن‌قدر که دیگر به سختی می‌توان آواز گنجشکی را شنید. حتا پارک‌ها هم از همهمه صدای اتومبیل‌ها در امان نیستند. تعدادی از مردم روزهای تعطیل به کوه‌های شمال شهر پناه می‌برند. در آن‌جا نیز گاهی می‌بینید که تعدادی جوان، مسابقه آواز گذاشته‌اند و از پیچش صدای‌شان در کوه، احساس رضایت می‌کنند. بقیه کوه‌پیمایان به حالت تاسف سری تکان می‌دهند و یک پیرمرد می‌گوید: جوانند و جاهل، دیگر! همه از کنارشان می‌گذرند و شاید بعضی‌ها با خود فکر می‌کنند که سر و صدا اینجا هم دست از سر ما برنمی‌دارد.

در گزارش تصویری این صفحه یک روز را در پایتخت با همه سر و صداهایش به تصویر کشیده‌ایم و با چندنفر از شهروندان در مورد آلودگی صوتی گفت‌وگو کرده‌ایم.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد


ارسال مطلب
وارطان داودیان

در واقع سال نو میلادی مناسبت دینی ندارد. گرچه در تقویم کهن ارمنیان که سال با ماه ژوئیه آغاز می‌شد و محاسبۀ روزها و ماه‌های سال نیز بر اساس حرکت ماه انجام می‌پذیرفت، به گفتۀ یکی از مورخان ارمنی آغاز سال نو را به حضرت یحیی تعمیددهنده نسبت می‌دادند؛ شخصی که برای هموار نمودن راه ظهور حضرت عیسی مسیح مردم را در رود اردن تعمید می‌داد.

سال نو "آمانور" نیز گفته می‌شود، (روز آغاز سال نو) و در آن امروز هیچ نشانه‌ای از دین دیده نمی‌شود. اما، برای تبرک سال، اولین روز آن اول ژانویه در کلیساها مراسم "باداراک" یا قربانی مقدس و عشاء ربانی (مراسمی که هر یکشنبه در کلیسا برگزار می‌شود) صورت می‌پذیرد. در زمان‌های گذشته نیمه‌شبی که متصل به روز اول سال می‌شد، در کنار غذاهای معمولی میوه هم روی میز گذارده می‌شد، ولی امروز دیگر میوه بر روی میز شام گذاشته نمی‌شود.
 
اما میلاد حضرت عیسی مسیح با مراسم سنتی و کلیسائی همراه است و صبح روز عید بازی‌ها و نمایش‌های سنتی، شعرخوانی، ترانه‌خوانی و پایکوبی در همه جا به چشم می‌خورد.
 
مراسم باداراک تنها در صبح روزهای یکشنبه در کلیساها انجام می‌گیرد، اما در سال تنها دو بار عصرها برگزار می‌شود. نخست شب میلاد حضرت عیسی مسیح (پنجم ژانویه) و سپس شب عید رستاخیز آن حضرت (عید پاک). برخی برای شرکت در مراسم عشاء ربانی که چشیدن نان مخصوصی به نام "نشخارک" است و در طول مراسم تبرک داده می‌شود، یک روز کامل از خوردن و نوشیدن هر چیزی امساک می‌کنند ودر پایان تنها با چشیدن نشخارک، خوردن و نوشیدن را آغاز می‌کنند. در این شب، مراسم باداراک به طور کامل برگزار می‌شود.
 
اما شامگاه، پس از پشت سر گذاردن مراسم باداراک، اهل خانواده دور میز شام گرد هم می‌آیند. ابتدا بزرگ خانواده دعا می‌کند و میلاد حضرت مسیح را به این ترتیب تبریک می‌گوید: "بشارت بر شما و بر ما که مسیح ظهور کرد و ولادت یافت". آنگاه همان شخص مقداری از نان مقدس یا ‌نشخارک را در لیوان‌های شراب افراد می‌ریزد. اما نشخارک به عنوان نماد بدن مسیح به هیچ وجه نباید جویده شود. شراب نیز نماد خون حضرت مسیح است. شام شب عید میلاد نباید با استفاده از گوشت قرمز تهیه گردد.
 
معمولاً شام این اعیاد عبارت است از ماهی، تخم‌مرغ، کوکوی تخم‌مرغ و ماهی دودی با برنج. به هنگام شام، مقدار کمی از نان مقدس نشخارک را درون لیوانی که کمی شراب در آن ریخته شده می‌انداختند و سپس آن را سر می‌کشند، بدون آن که نشخارک در دهان جویده شود. این رسمی است که به وسیلۀ حضرت مسیح سفارش شده‌است:‌ "بخورید که این تن من است و بنوشید که این خون من است".
 
اما صبح روز ششم ژانویه که میلاد حضرت مسیح توأماً همراه با غسل تعمید حضرت گرامی داشته می‌شود،‌ پس از مراسم باداراک آئین تبرک آب در ظرف مخصوصی که صلیبی به وسیلۀ پسری نابالغ  در آن انداخته می‌شود، روی صحن بالای کلیسا انجام می‌گیرد و در پایان مؤمنان مقداری از آب را نوشیده و یا برای تبرک خانه و مداوای بیماران به منازل خود می‌برند.
 
نان مقدس (نشخارک)
 
نان مقدس در کلیسا پخته و طی مراسم مذهبی و اعیاد میان مردم تقسیم می‌شود. کسانی که مایل هستند به کلیسا بروند و نان مقدس بگیرند، باید از صبح همان روز روزه بگیرند، درمراسم باداراک شرکت کنند و درپایان از دست کشیش نان مقدس بگیرند.
 
این نان که به شکل گردو به اندازه نیم کف دست است، طی مراسمی در کلیسا مدتی در شراب تبرک می‌شود و سپس کشیش آن را تکه تکه می‌کند و به مؤمنان می‌دهد.
 
این نان را به غیر از روزه‌داران، بیمارانی که امید شفا دارند و در بستر هستند و یا افرادی که در بالین احتضار هستند نیز تناول می‌کنند.
 
تبرک منازل
 
در اعیاد میلاد مسیح و جشن رستاخیز (عید پاک) رسم بر آن است که کشیش محل به خانه‌های پیروان کلیسا می‌رود و مراسم تبرک و تقدیس را انجام می‌دهد. این رسم از زمان حواریون به یادگار مانده‌ است. در آن زمان حواریون به کلبه‌های پیروان دین مسیح می‌رفتند و پیرامون زایش و رستاخیزمسیح سخن می‌گفتند.
 
کشیشان با خواندن دعایی از کتاب‌های مذهبی و رسم صلیب، منازل را متبرک می‌کنند و به این ترتیب خانواده‌های مسیحی را از گزند حوادث ناگوار مصون می‌دارند و در پناه لطف الهی قرارمی‌دهند.
 
شیرینی‌جات
 
بر اساس آئین مرسوم در عرف و نه در دین، مردم برای تدارک پذیرائی از میهمانان عید، از تابستان اقدام به ساختن مرباجاتی از قبیل به، زغال‌اخته، لیمو ترش، سیب، بهار نارنج و میوه‌جات موجود در فصل می‌کردند. اما از یک هفته مانده به عید، خانم‌های خانه‌دار خمیر مخصوص شیرینی به نام گاتا یا نازوک را آماده می‌کردند و با عاریه گرفتن طبق‌های مخصوص از نانوائی‌ها شیرینی‌ها را به شکل‌های گوناگون در آن جای داده و در تنور نانوائی‌ها پخته و در پارچه‌هایی مخصوص پیچیده و در دیگ‌ها نگهداری می‌کردند.
 
در گزارش تصویری این صفحه که شوکا صحرایی تهیه کرده‌ است، نمونه‌هایی از این خوردنی‌ها را می‌بینید.
 
*وارطان داودیان، روزنامه‌نگار و کارشناس الهیات مسیحی است.
 
* انتخاب از آرشیو جدیدآنلاین.
 

 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد


ارسال مطلب
Home | About us | Contact us
Copyright © 2017 JadidOnline.com. All Rights Reserved.
نقل مطالب با ذكر منبع آزاد است. تمام حقوق سايت براى جديدآنلاين محفوظ است.