روز هشتم سپتامبر ۲۰۰۱ بود. با دو سه تن از دوستان ازمرز تاجیکستان در نزدیکی خجند گذشتیم. وارد ازبکستان شدیم. بلندای عصر بود و هوا اندکی گرم. ما خسته و گرسنه و خاکگرفته. از گمرک که رد شدیم، دو تن از دور به سوی ما آمدند. در دست یکی کباب بود، لای نان گرم. و در دست دیگری آب سرد و خربزۀ شیرین خاقانی. چه استقبالی میتوانست از این بهتر باشد؟
از تاشکند دو ساعت رانده بودند و به پیشواز ما آمده بودند. یکی از این دو نفر عالم رزم بود.
روز بعد به دیدن ما آمد در هتل. گفت: "خبر بدی دارم. امروز احمدشاه مسعود را در افغانستان ترور کردند. او در دم کشته شد. اما نمیتوانید این خبر را پخش کنید، تا من کاملاً مطمئن شوم." میدانستم راست میگوید. در سالهایی که او را شناخته بودم، هرگز خبر نادرستی به من نداده بود.
احمدشاه مسعود فرمانده برجستۀ نیروهای شمال افغانستان بود؛ تنها نقطهای که هنوز به دست طالبان نیفتاده بود. همه نگران بودند که اگر طالبان مطمئن شوند که او کشته شده، آن گوشۀ افغانستان را هم خواهند گرفت. خبر حمله به مسعود همه جا راگرفته بود. اما همکاران مسعود میگفتند که او زنده است و او را برای مداوا به تاجیکستان بردهاند. ما میدانستیم که این سخن مصلحتی است. شب بعد رزم خبر را تأیید کرد. دریافتیم که لابد خطر حمله برطرف شده.
اعضای سازمان زنان در مزارشریف در سال ۱۹۹۷اما دو روز بعد خبری آمد که دنیا را تکان داد. آن روز یازده سپتامبر بود؛ روزی که برجهای دوگانۀ نیویورک ویران شد. هنوز سوال این بود که چه کسی یک چنین کار خطرناکی کردهاست. او شک نداشت که کار، کار بن لادن است. او هنوز نمیدانست که کشتگان آن حادثه چند نفرند. او گفت: "ما افغانها دلمان برای کشتهشدگان نیویورک میسوزد و برای آنها باید شمع روشن کنیم. اما امشب در یکی از پارکهای تاشکند جشن هم باید بگیریم." گفتم: "چرا؟" گفت: "این آغاز آزادی افغانستان است از طالبان و القاعده. زیرا امریکا این را دیگر تحمل نخواهد کرد و دیگر نمیتواند بیطرف بماند."
من در سال ۱۹۹۷با عالم رزم از نزدیک آشنا شدم. او از همکاران جنرال دوستم بود. "دوستم" شمال افغانستان را در اختیار داشت و بیشتر روشنفکران از کابل به شمال آمده بودند. رزم چند تن دیگر همکاران و مرا از تاشکند به شمال افغانستان دعوت کرد.
آن روزها در افغانستان بسیاری از فرماندهان مجاهدین را "جنرال" میگفتند. او هرگز خود را جنرال نمیخواند، گرچه حرفۀ اصلی او نظامیگری بود. در دانشکدۀ نظامی درس خوانده بود و در قرقیزستان، در شوروی پیشین، دورۀ خلبانی جنگ دیده بود.
ژنرال دوستم ما را برای نشان دادن نیروهایش به قلعۀ جنگی در نزدیکی مزار دعوت کرد و ازهمۀ ژنرالهایش خواست که به خط بایستند. او با لباس شخصی در کنار آنها ایستاد و بیشتر افتادگی خود را نشان داد تا توان نظامیگریاش را.
رزم در زمان حکومت چپهای تندرو به زندان افتاده بود وشکنجه شده بود. در کنار دکتر نجیب الله به عنوان خلبان و فرمانده در جنگ جلالآباد با مجاهدین جنگیده بود و از گفتن آن به مجاهدین هم ابایی نداشت. میخندید و به آنها میگفت: "آن روزها دشمن ِهم بودیم، جنگیدیم، اما امروز دوست ِهم هستیم." او همراه مجاهدین در برابر طالبان هم جنگیده بود.
مدتی وزیر خارجۀ مجاهدین بود. پس از رفتن طالبان دو بار وزیر شد. اما نه مجیز گفت و نه فخر فروخت. وقتی که از اوخواستند کاری کند که نمیخواست، عطای کابل و سیاست را به لقایش بخشید. در دورانی که وزیر هم بود، او بیش از آن که از جنگ و پیروزی و شکست و سیاست بگوید، از ادبیات و شعر سخن میگفت و میخواست در بارۀ آنها بداند. شعر شاملو و واصف باختری و دیگران را همراه داشت. شعر شفیعی کدکنی و سیمین بهبهانی را میشناخت و از متون قدیمی سوالهایی داشت که میدانستی در بارۀ آنها فکر کردهاست و خودش پاسخ تو را میداد. خوشحالتر بود که با رهنورد زریاب و رفیع جنید و اسماعیل اکبر باشد، تا با نظامیان و سیاستمداران.
با این که من بارها به بخارا و سمرقند رفته بودم، سفر با رزم دریچهای دیگر از این سرزمینها را بر من گشود. در ازبکستان و افغانستان از هر کجا که میگذشتیم، توضیح میداد و سابقۀ تاریخی و فرهنگی آن را میدانست. داستان تیمورلنگ را در زادگاهش "شهر سبز"، در نزدیکی سمرقند، چنان زنده میگفت که گویی خودش به چشم دیدهاست. مزار عرفا و اولیا و تاریخ بنایشان را از بر داشت. معبد نوبهار و مسجد پیر پیاده و مدرسۀ پدر مولوی در بلخ را او نشانم داد. رزم اهل سفر بود و میدانست که کدام چایخانه خوراک بهتری دارد و کدام دکان نان و نوشیدنی گواراتری. گاهی به شوخی به او میگفتم که باید نام تو را عالَم بزم میگذاشتند و نه عالِم رزم. و او میخندید.
در مزار شریف ما را با نویسندگان و اهل ادب آشنا کرد. در آن زمان که طالبان در کابل و دیگر شهرها زنان را سرکوب میکردند، او خوشحال بود که زنان در شمال افغانستان فعالند و ما را به آنها آشنا کرد.
درشتاندام و نرمخو بود، اما نه همیشه. یک بار در درون خیمۀ بزرگ لویه جرگه در کابل یکی از فرماندهان بسیار تنومند، از یکی از شهرهای جنوب، به این دلیل که در ردیف اول به او جا نداده بودند، جنجالی بپا کرد و نزدیک بود جلسه از هم بپاشد. هرکس که آمد و از او خواهش کرد آرام باشد، صدای آن فرمانده بلندتر شد.
من در در چند قدمی او بودم. سرانجام رزم آمد و با گفتن یکی دو جمله به آن فرمانده او را خاموش کرد. بعد از او پرسیدم: "مگر چه گفتی؟" گفت: "با صلابت به او گفتم: داد و فریاد کار مردان نیست. اگر مردی، و میخواهی بجنگی، بیا بیرون خیمه. وگرنه خاموش بنشین."
رزم در محیطی بود که میتوانست جنگسالار شود، اما فرهنگسالار شد. نگاهش به جهان بیشتر بر پایۀ مردمداری، فروتنی، وفاداری، و عیاری (و به قول خودش کاکهگی) بود. او از قوم ایماق از شهر میمنه در افغانستان بود. در بلخ میزیست و خود را عیاری از بلخ میدید. بهسادگی در بارۀ پیچیدهترین مفاهیم حرف میزد. او که داستان موسی و شبان مولوی را خوب میدانست، می گفت: "ما ایماقها هم خدایی میپرستیم که علف میرویاند، تا بز ما بخورد و به ما شیر بدهد. نه بیشتر و نه کمتر."
عالم رزم به دنبال یک حادثۀ رانندگی در راه مزار شریف به تاشکند، روز یکشنبه، هفتم فوریۀ ۲۰۱۰ در ۶۲ سالگی درشهر تاشکند درگذشت و پیکرش را برای دفن به مزارشریف بردند.