زنى از سده هاى پيشين مهراوه سروشيان
زمان: حمله اعراب به ايران مكان: پير نارستانه، سى و يك كيلومترى شرق يزد، ارتفاعات بين يزد و خرانق، پشت كوه دربيد، پناهگاه اردشير شاهزاده ساسانى.
پیر سبز، شصت و هشت كيلومترى شمال غرب يزد، دامنه كوه چک چک، پناهگاه حيات بانو دختر يزدگرد سوم.
پيرهريشت، نود كيلومترى غرب يزد، پناهگاه گوهر بانو دختر ديگر يزدگرد سوم.
پارس بانو، صد و دوازده كيلومترى شمال غرب يزد، جان پناه خاتون بانو شهبانوى پارس.
زمان: هزاروچند صد سال بعد. مكان: تفت، زيدآباد، بن بست مهر، خانه اجدادى بانو بانو، پيرى از شاه زنان در وطن خود غريب زرتشتى است. سنش را كه مى پرسم مى گويد هزار سال!
او ازدواج نكرده زن برادرش را زود از دست داده و براى فرزندان او مرواريد، دولت و كيخسرو مادرى كرده.
خانه پدرى اش را دوست دارد. همه خواهران و برادرانش مرده اند. خواهر زاده ها و برادر زاده ها كه اغلب به تهران يا كانادا مهاجرت كرده اند، دورادور از خاله يا عمه بانوحمايت مى كنند. بانو از گاز شهرى متنفر است و مى گويد گرماى آفتاب را ندارد.
آفتاب كه مى زند با آتش تنور كه زير پوست بادام مخفى اش كرده، رازيانه و كندر وتخم گشنيزدود مى كند تا دم در مى برد و خانه را براى فروهران معطر مى كند. چايش را كه خورد تا خورشيد پس كوه نرفته در آفتاب مى نشيند.
بانو از تنهايى گله دارد و حسرت روزگارى را مى خورد كه در هر اتاق خانه پدرى يك برادر يا خواهر با بچه هاشان زندگى مى كردند و او سنگ صبور همه بود.
چند روز يك باردر كوچه مهر كه حالا تقريبا از سكنه خالى است صداى برخورد عصايى فرتوت با خاك كوچه مى آيد و اين" نباتى" است كه با خس خس سينه براى احوالپرسى از بانو به خانه اش مى آيد .
پسر نباتى هم در بمبئى زندگى مى كند و دخترش با نوه ها در كانادا. نباتى از برف امسال گله دارد و مى ترسد درخت انجيرش ديگر حاصل ندهد.
بانو حوصله نباتى را ندارد. نباتى هم انگار حرفى با بانو ندارد. گپى با من مى زند و در خم كوچه مهر گم مى شود.
بانو با چشم نمناک رفتن من را به عقب مى اندازد. چاى و نباتش ديگر ته كشيده و من نمى گذارم تا دوباره به مطبخ برود. منتظر است تا نوروز زودتر از راه برسد. لَتيرى بپزد. نوذر پسر برادر زاده اش از كانادا بيايد در باغ پشت خانه را باز كند و به روياى باغ كه تنها نخلى خشكيده در آن با مرگ دست و پنجه نرم مى كند، چاى و نبات بخورند.
مكان: بين يزد وتفت، روستاى چم، خانه پدرى گوهر
گوهر آفتاب كه مى زند دو سطل آب پر مى كند و هر چه لباس دارد روى هم مى پوشد. سطل ها را مى گذارد در آفتاب تا آبشان گرم شود. روى پلكان سنگى دم در مى نشيند وتا آفتاب پشت دخمه خاموش شود اوستا مى خواند.
براى شب سيب زمينى يا شلغمى مى خورد و در پِسكم (صفه) شمعى و كندرى براى رفتگان روشن مى كند. پا ندارد كه تا در مهر برود و نيایش كند. پسرى خلبان و پسرى پزشک دارد كه مهاجرت كرده اند. دخترش كاناداست.
خانه شوهرش را فروخته اند. اينجا خانه پدرى اوست كه پناهش داده. مى گويد چم را دوست دارد و نمى خواهد جايى ديگر برود. روى آبادى خاك مرده پاشيده اند و سرما بيداد مى كند.
جز گوهر و پير مردى خدامراد نام، در تمام آبادى يك چراغ ديگر روشن است. چراغ خانه شاهدخت و همسر مسلمانش جمال. آنها گاهگاهى سرى به گوهر مى زنند. پسر كوچك شان به آمريكا مهاجرت كرده و آنها دلتنگ و دلواپس خورد و خوراک او با بغض و آه از تنها گربه چم تيماردارى مى كنند و هميشه رو به سر كوچه مهر چشم انتظارند تا مگر از عزيزان سفر كرده كسى بازگردد.