باورکردنی نیست، اما من هنوز نوارهای کاسِتی را که بیش از سی سال پیش از فروشگاه موزیک بتهوون خریدهام، گوش میدهم؛ در کنار لوح فشرده (سی دی) و هر آن چه که بتوان از اینترنت پیاده کرد.
اما هر بار که یکی از این نوارهای عتیقه را به میدان میآورم، حین گوش دادن به موسیقی، نوارِ تصویرهای ذهنیام خود به خود به عقب کشیده میشود؛ به آن سالهای نوستالژیک و به یک معنا پربار دههً چهل. و در آن انبوهه، روی تصویرهای بتهوونِِ ِ برادران چمنآرا متمرکز میشود و یک به یک مرورشان میکند.
تکرار این مرور آیا از پرباری آن دوره و رونق بازار هنر و موسیقی و ادبیات در آن روزهاست یا از زوال و سکوت و سکون عرصههای جمعی هنر در این روزها؟ هیچ نمیدانم. اما به خوبی میدانم که فروشگاه موزیک بتهوون تنها در طول یکی دو دهه، به جایگاهی همانند یک نهاد دست یافته بود. یعنی همان گونه که یک سینما با فیلمهای برتر، یک تئاتر با نمایشهای آوانگارد، یک مجلهً هنری با نقدهایی ژرفاندیش و یا کافهای که با گرد آمدن شماری از سرشناسان هنری و ادبی و بحث و جدلهایش بسا که به یک نوزایی هنری میانجامد، بتهوون نیز با عرضهً آثار برتر موسیقی و به ویژه موسیقی کلاسیک، این عرصه را چشماندازی نو بخشید و سلیقه و ذوق برتر و ژرفتر موسیقایی را گسترش داد و همهگیرتر کرد.
اگرچه همزمان با اندکی پیش و پس، گشایش تالار رودکی و انجمن فیلارمونیک با دعوت از موسیقیدانهای بنام و ترتیب کنسرتهایی در تالارهای دانشگاه تهران و انجمن ایران و آمریکا به اشاعهً این گونه موسیقی کمک چشمگیری کردند، اما نقش بتهوون در کنار اینها همانند یک گالریِ ِ فروش آثار برتر موسیقی کلاسیک جهان به آن روند شدت بخشید.
در بتهوون دههً چهل که هنوز دور، دورِ صفحه و گرام بود، همواره بهترین اجراها از بزرگترین رهبران و برترین ارکسترهای جهان عرضه میشد. متأسفانه، بسیاری از شیفتگان، دوستداران و حتا مورخان تاریخ موسیقی در ایران، اگر که از تالار رودکی و از هنرمندان و مدیران بنام و سختکوشی که در بنیاد و ادارهً آن تالار و جلب شنوندگان و تماشائیان و ارتقای ذوق و درک آنان یاد میکنند، کمتر دیده شده که از فروشگاه موزیک بتهوون یاد کنند.
فروشگاه بتهوون در سالهای رونقش در خیابان پهلوی – ولی عصر کنونی – بالاتر از خیابان شاهرضا، فروشگاه بزرگ و تر و تمیزی بود که برادران چمنآرا آن را اداره میکردند. در دههً چهل من و شماری از دوستان – دانشجویان جوان و آرمانگرای آن روزها، هر هفته یک یا دو بار، سر شبها در راه بازگشت از کلاس درس، سری به بتهوون میزدیم. اگر که جیبهای اغلب خالیمان، دستمان را از خرید صفحههای مورد علاقهمان کوتاه میکرد، اما با خوشرویی برادران این شانس را داشتیم که به طبقهً فوقانی فروشگاه برویم و صفحۀ مورد درخواستمان را تا به آخر بشنویم و بعد سرخوشانه رو به سوی خانه نهیم.
سالها گذشت؛ روزگار و آدمها چهره دگر کردند. با انقلاب و جنگ و مهاجرت و بحران دیگر مجالی برای موسیقی نبود، دیگر مجالی برای هیچ چیز نبود...
اوایل دههً ۱۳۷۰پس از یک دهه و اندی باز گذارم به بتهوون افتاد. فروشگاه برجا بود، اما دیگر رونقی نداشت. دیگر نورباران نبود، از تمیزی برق نمیزد، سوت و کور بود، بی طنین نوای کوچکی حتا...
دیگر دور صفحه و گرام گذشته بود، اما هنوز لوح فشرده همهگیر نشده بود و موسیقی کلاسیک تنها روی نوار کاسِت با کیفیت نهچندان خوب عرضه میشد. اگرچه موسیقی کلاسیک از سالهای میانی دههً ۱۳۵۰هم روی نوار ضبط میشد، اما کیفیت بسیار بالا بود.
آن روز هر چه که خواستم نبود، نداشتند. آقای چمنآرا گفت، ارشاد اجازه نمیدهد. از او خواستم خودش یک نوار انتخاب کند و او یک نوار از قطعات برگزیدهً شومان، موتزارت و چند تن دیگر را با قطعهً زیبای "ترانه پاییزی" چایکوفسکی انتخاب کرد و همین قطعۀ آخری را برایم پخش کرد. پول نوار را پرداختم و از فروشگاه پا به خیابان گذاشتم؛ به خیابان ولی عصر که آن نیز از رونق افتاده بود. با حسرت آن شبهای روشن بتهوون را در دههً چهل به یاد آوردم و با اندوه به این دریافت رسیدم که بتهوون تنها یک فروشگاه نبود. بتهوون نمادی بود از تحول و دگرگونی، نمادی از دورانی نو. آیا افول و بیرونقیاش میتوانست به معنای بدل شدن به نمادی باژگونه باشد؟
"ترانه پاییزی" چایکوفسکی آخرین خرید من و آخرین سر زدن من به بتهوون بود. و این نام در ذهن من با خاطرهً بتهوون عجین شدهاست. پاییز غمانگیز بتهوون افسوس که در زمستانی سترون مدفون شد و دیگر رنگ بهاری را ندید، اما همچنان در جایی از تاریخ موسیقی و فرهنگ ایران جا خوش کردهاست.
گزارش مصور این صفحه از فروشگاه بتهوون تهران را شیدا واله تهیه کردهاست.









نظر شما
در سال 1375 به ایران برگشتم و به یاد زمان دانش آموزی، سری هم به فروشگاه بتهوون زدم...برایم بسیارعجیب و خوشایند بود که آقای چمن آرا (آن زمان من حتا اسمشان را هم نمیدانستم) بعد از این همه سال من را شناخت...یعنی وقتی نگاهمان با هم تلاقی کرد، آن حالت آشنایی و به جا آوردن را در چشمانش دیدم و با لهجۀ شیرین آذری اش گفت: "حال شما چطوره؟"...نمیدانم باید بگویم روحش شاد یا زنده باشد؟...چون هنوز هم نمیدانم ایشان کدام یک از برادران چمن آرا بودند
آفرین سیمین خانم. با محبت می نویسید. حین خواندن گزارشتون اشکم بی اختیار بود.
آه. لینک این گزارش زیبا رو یکی از دوستان برایم فرستاد. با دیدن و خواندن آن به گذشته رفتم و برگشتم. البته خیلی دلم می خواستم عکسهای بیشتر از بتهوون قدیمی میدیدم.
کمتر کسی را که در دانشکده هنر درس می خوانده میتوان پیدا کرد که وارد فروشگاه بتهوون نشده باشند. واقعاً متاسفم که فروشگاه خیابان ولی عصر بسته شده. انگار گوشه ای از خاطرات ما از این خیابان رو با خودشون بردند. به هر حال امیدوارم چمن آراها همیشه پاینده باشند و روح آقا کریم هم شاد.
گزارش خوبی بود. کاشکی از بتهوون چهارراه ولی عصر عکس های بیشتری بود. ولی با دیدن آقای چمن آرا به آنجا رفتم و کلی خاطرات برایم زنده شد.
دست شما درد نکند و موفق باشید
yade agha Karim bekheir va rooheshoon shaad
یاد باد، آن روزگاران یاد باد
چرا همه چیز خوب باید مال گذشته باشه. چه بر سر ما نسل جوان آوردند؟
همیشه زنده و سر بلند باشید چمنآراها
چه گزارش خوبی بود. من بتهوون چهارراه ولی عصر رو به خاطر دارم و یادش بخیر که همیشه بعد از دانشگاه باید سری به اونجا می زدم. حتا اگر چیزی برای خریدن هم نداشتم. حکم یه امام زاده رو برای من داشت. روح کریم چمنآرا شاد و عمر دیگر برادران دراز.
با تشکر حمید
خدمتی که چمنآراها با بتهوونشان برای آشنایی نسل جوان آن روزها با موسیقی کلاسیک و جاز و حتا با موسیقی اصیل ایرانی کردند، نه رادیو تلویزیون ملی، نه تالار رودکی، نه جشن هنر شیراز و نه هیچ سازمان دولتی دگری نکرد.