Jadid Online
جدید آنلاین
درباره ما تماس با ما Contact us About us
يك بستر و دو رويا
شهاب ميرزايى

سال ها پيش در صف نانوايی حوالی زندان قصر يک افغان کنارم ايستاده بود. چند جوان سر بسرش گذاشتند. نانش را گرفت و سر به زير رفت. به دنبالش راه رفتم.  ترسيد و فکر کرد که می‌خواهم اذيتش کنم.  گفتم که برای پوزش آمده ام برای رفتار آن چند ايرانی.

گفتم ما ايرانى ها مثل هم نيستيم و همه به شما نگاه منفی نداريم. خوشحال شد و گفت ما افغان ها هم همه يک جور نيستيم و از خوب تا بد در بينمان فراوانند.

به اتاقش که در يک شرکت بود رفتم و با هم کلی درباره افغانستان به قول خودشان گپ زديم. از علاقه فراوان من به افغانستان تعجب کرد و و قتی برايش از مزار و هرات و کابل ، دوست محمدخان و ژنرال دوستم، گل آقا و نورمحمد ترکی، ظاهرشاه و آب زلال بدخشان و روايت مارکوپولو از آن منطقه و کوههای پامير گفتم، تعجبش بيشتر شد.

ليسانس مديريت از دانشگاه کابل داشت و جبر روزگار به سرايداری يک شرکت در تهران رسانده بودش. از غربتش در اين ديار گفت. گفتم ما هم در اين ديار غريبيم. به قول مولانا ای بسا هندو وترک همزبان، ای بسا دو ترک چون بيگانگان.

تا روزی که به دانمارک رفت دوست خوبی برايم بود. حالا پس از سال ها به آرزويم که رفتن به افغانستان بود، نزديک می‌شوم.

پير هرات

 

به مشهد که می‌رسيم سوار اتوبوس هرات می‌شويم. خوشحال از اين که بلافاصله اتوبوس پيدا کرديم و غافل از اين که يکی دو ساعت بايد منتظر سوار شدن مسافرها بمانيم.

 

به بقيه همسفرانم نگاه می‌کنم تا با چهره ها آشنا شوم. از کليشه ای ترين قيافه افغان با ريش و عمامه تا جوانانی که به سبک بچه های تهران موهايشان را بالا داده اند و ژل زده اند دراتوبوس هستند.  

 

بالاخره اتوبوس راه می افتد. همه متعجب هستند که چرا برای سفر نوروزی خود، افغانستان را انتخاب کرديم. برايشان می‌گويم وقتی آمريکايی ها از آن طرف دنيا آمده اند به کشور شما، چرا ما که همسايه و دوست شما هستيم و تاريخی مشترک داريم، به اينجا نياييم.  

 

 پس از سه ساعت به تايباد می‌رسيم وايست بازرسی اصلی. نگهبانان مرزی ايرانی بالا می آيند، نه برای مسافران که بيشتر برای بازجويی راننده و احتمال قاچاق گازوئيل. حدسشان درست است. از هر سوراخ سنبه ماشين يک بشکه چند ليتری بيرون می‌کشند. بعد از کلی معطلی راهمان را ادامه می دهيم. آقا موسی راننده بلوچ اتوبوس می‌گويد با حمل مسافرکه نمی‌شود زندگی کرد و در آمد اصلی ما از قاچاق گازوئيل است. از همين راه آقا موسی در کمتر از ده سال صاحب پنج اتوبوس شده است!  

 

 لب مرز دوغارون از ماشين پياده می‌شويم و نگاه متعجب نگهبانان ايرانی را با خود همراه می‌بريم.  متعجب از اين که به افغانستان سفر می‌کنيم. می‌گويند آنجا جنگ است و خطر دارد. آن طرف مرز را اسلام قلعه می‌گويند. در ايست افغان ها عکس های ملاعمر و بن لادن و ايمن الظواهری و چند نفر ديگر را که برای سرشان جايزه تعيين کرده اند بر در و ديوار کوبيده اند.  

 

بازارچه مرزی و انبوه جمعيت، گوشی های موبايل، ماشين های آخرين مدل در کنار خانه ها، که با پوشش مردم پارادوکس غريبی آفريده، اولين تصويرما از افغانستان است. راه خوب است. راهی  که ايرانی ها که رابطه خوبی با اسماعيل آقا والی پيشين هرات و وزير فعلی نيروی اين کشور داشتند، برايشان به ارمغان آوردند. همچون برق و خيلی چيزهای ديگر.  

 

سی کيلومتری هرات ناگهان می ايستيم. سيل آمده و راه را بسته. آب تا کف اتوبوس بالا آمده، آقا موسی می‌گويد نمی‌توان کاری کرد. در افغانستان از پليس راه و امداد جاده ای خبری نيست. پس بايد منتظر نشست تا آب خودش پايين برود! و شايد همين انتظارمداوم است که آنها را اينقدر آرام و صبور کرده.  

 

هوا کم کم تاريک می‌شود و سرد. ما ايرانی ها  مدام غر می زنيم: کی می‌رسيم، چرا نمی رسيم و مگر کسی اينجا نيست که به داد ما برسد. و افغان ها می‌گويند مهم نيست که کی می‌رسيم. مهم اين است که برسيم و فريادرس همه خداست!  

 

آب خروشان آنقدر از کنار اتوبوس می‌گذرد تا اين که کم کم پايين می‌رود و پس از چند ساعت معطلی راه می‌افتيم. نرسيده به شهر می‌توان انبوه تريلر ها و خودروهای سواری آخرين مدل را ديد که در صحرا پراکنده اند.  

 

اينها بنگاه های ماشين فروشی هستند که ديوار و سقف ندارند و فروشنده پشت يک ميز آنها را به خريدار تحويل می‌دهد. خودرو در افغانستان از ايران به مراتب ارزانتر است.   

 

اندکی بعد به هرات می‌رسيم. هوا کاملا تاريک است. با پرس و جو از چند افغان به ميهمانخانه موفق می‌رويم. بزرگ است و نسبتا تميز. چيزی شبيه ميهمان پذيرهای خودمان.  

 

فردا صبح از خواب بلند می‌شويم تا درهرات گشتی بزنيم. شهری برآمده از تاريخ. پايتخت شاهرخ پسر هنرمند و هنر دوست تيمور. اگر پدرش تا می‌توانست خون ريخت و خراب کرد؛ شاهرخ تا می‌توانست ساخت و آباد کرد و هنرمندان را تشويق. شاهنامه بايسنقری يکی ازآثار باقی مانده از آن دوران است.  

 

هرات در جنگ داخلی بيست و پنج ساله افغانستان سالم مانده و خسارات کمتری ديده است. مسجد جامع بزرگ شهر با چهار گلدسته اش گواهی بر اين مدعا است. آرامش برقرار است و مردمان به زندگی و کسب و کار مشغول. به آرامگاه پير هرات می‌رويم.  

 

"خواجه عبدالله انصاری" که مردمان بسياری با رباعياتش سال ها زندگی کرده اند. عارفی سخت کيش که دکتر کدکنی او را به همراه  ” شيخ جام" و "شاه نعمت الله ولی" نمايندگان برداشت سخت گيرانه از اسلام مى داند.  در برابر برداشت منعطفانه و مهربانانه "بايزيد" و "بوسعيد"  و "بوالحسن".  

 

کنار مرقدش مزار پيرش قرار دارد. "خواجه غلطان ولی" . اينجا کسانی که آرزو و حاجتی دارند ذکر خدارا می‌گويند و از بالا به پايين غلط می‌خورند. اما در اين ميان طفلک درخت های مزاراين بزرگان. مردم هرات اعتقاد دارند اگر مشکلی داشته باشند، می‌توانند با کوبيدن ميخ به درخت مشکل خود را حل کنند و همين اعتقاد  درخت ها را پر از ميخ کرده است!  

 

سفر قندهار 

 

ز ايران به ما گفته اند و هزاربار گفته اند که از مسير قندهار رد نشويد. از پدر و مادر تا سفير مهربان و فرهيخته افغانستان در ايران، دکتر آرزو،  و دوستان بلاد کفريمان.  

 

اما افغان ها بر دو دسته اند. عده ای ما را حذر می‌کنند و عده ای تشويق. طول مسيرهرات - کابل هم روايت های متفاوت دارد. از نيم روز تا يک روز و دوروز. از يک طرف بليت شصت دلاری هواپيمای هرات - کابل و از طرفی وسوسه ديدن طالبان و نيروهای ناتو ما را به جنوب می‌کشاند. صبح زود از خواب بلند می شويم و به ترمينال هرات می رويم تا سوار اتوبوس های ميرويس ‌شويم.  

 

 تمام اتوبوس مرد است و تنها يک زن با بچه هايش در آن هستند. اينجا هم دو ساعتی معطل می‌شويم تا اتوبوس راه بيفتد. به ما می‌گويند اگر طالبان بالا آمد بگوييد هراتی هستيم و بزرگ شده ايران نه ايرانی.  دوربين عکاسی هم بيرون نياوريد که جلب توجه کند.  

 

شايد بهترين راه برای درامان ماندن گذاشتن ريش و پوشيدن لباس خودشان باشد تا توجهی را جلب نکند. نم نم باران بر شيشه ها در سپيده دمان می‌زند که از هرات بيرون می‌زنيم. در اطراف شهر می‌توان مجتمع های مسکونی نوساز را ديد که شرکت های ساختمانی خارجی برای افغان ها می‌سازند. پيش خودم می‌گويم  خدا کند پای مافيای زمين و مسکن ايران  به اينجا نرسد که احتمالا تا سال آينده قيمت ها صد برابر می‌شود!  

 

از ولايت هرات وارد ولايت فراه می‌شويم و از آنجا به ولايت هلمند می‌رسيم. مسافران مزارع سبز خشخاش را به ما نشان می‌دهند و می‌گويند به علت   نفوذ نداشتن دولت مرکزی در اين مناطق، مردم هنوز هم به کشت خشخاش مشغولند. فراه در کنار ولايات نيمروز و قندهار و زابل از جمله مکان های نفوذ طاالبان است.  

 

 وسوسه ديدن قندهار با ترس مواجه شدن با طالبان  در وجودم به هم آميخته است. هميشه در اين لحظات  سخت، عکس آن جنگجوی کاتالونی که در جنگ داخلی اسپانيا تير خورده ودرحال افتادن است و عکاسش را صاحب جايزه پوليتزر کرد، در ذهنم نقش می‌بندد. ما چوب دوسر طلا يا دوسر آلوده ايم. چون نه طالبانی ها با ايرانی ها خوب هستند نه نيروهای ناتو.  

 

در ايالت هلمند درشهری به نام گرشک، نزديک لشگرگاه مرکز ولايت جاده آسفالت تمام می‌شود وجاده خاکی شروع. ماشين برای پرکردن گازوئيل می‌ايستد. دوست عکاسم پايين می‌رود و هراسان باز می‌گردد و دوربينش را بغل می‌گيرد. می‌گويم چه شده؟ می‌گويد: يک نفروقتی پايين بودم به من گفت مهندس های ژاپنی جاده را تا اينجا کشيدند و بعد سرشان را بريدند. از آن به بعد کسی جرات نکرده، ادامه جاده را بسازد.  

 

منطقه جنگی است و هر چند کيلومتر، يک ايستگاه نگهبانی وجود دارد. طرفه اين که  نگهبان ها به زور اسلحه از اتوبوس ها باج می‌گيرند و وقتی در يک ايستگاه راننده می‌خواهد لايی بدهد و پول ندهد نگهبانی با کشيدن گلنگدن و شليک تيرهوايی او را مجبور به توقف می‌کند.  

 

کمی آنطرف تر تک تيراندازی آمريکايی، افغانی ژنده پوشی را نشانه رفته تا بقيه سربازها، بقچه او را وارسی کنند. سگ ها اطراف مرد افغان می‌گردند و او مستاصل است. تصويری که بارها در سی ان ان و بی بی سی و الجزيره ديده ام اکنون در ده قدمى ام اتفاق می‌افتد.  

 

بالاخره نزديکی های غروب به قندهار می‌رسيم . شهر در هاله‌ای از گرد و خاک پوشيده شده. باد تند گرمی در حال وزيدن است. فضا بسيار به منطقه سيستان و بلوچستان ايران شبيه است. اتوبوس ازوسط شهر به سرعت می‌گذرد و پس از گذشت ده کيلومتر، در روستايی کوچک به نام دامان می‌ايستد. می‌گويند طالبان کمی جلوتر حمله کرده و بهتر است شب را همانجا، روبروی پادگانی نظامی بمانيم.  

 

ازاتوبوس پياده می‌شويم تا در رستوران بين راهی آقا ولی ماوا کنيم. انبوه مسافران بر روی زمين ولو می‌شوند و سفره های پلاستيکی بلندی که در وسط اتاق افتاده آنها را از هم جدا می‌کند. چهارپايه های کوتاه پلاستيکی که بر رويشان کلمن آب وفلاسک چای می‌گذارند، بر روی اين سفره ها قرار دارد.  

 

اينجا مانند بيشترمناطق افغانستان از آب و برق و گاز و تلفن خبری نيست و با موتور برق، روشنايی را به اتاق ها می آورند. چشمم به تلويزيونی می‌افتد که دارد مراسم بزمی را نشان می‌دهد. ابتدا فکر می‌کنم کليپی لس آنجلسی است. اما بعد می‌فهمم يک عروسی ايرانی است و برايم توضيح می‌دهند فروش سی دی مراسم عروسی ايرانی در افغانستان هواخواهان فراوانی دارد و تجارت بزرگی است!  

 

در بشقاب های پلاستيکی پيازها و گوجه ها و فلفل ها را کنار هم چيده اند و آنها را در کنار غذای اصلی به مسافران می دهند. بعد از غذا در هر گوشه چند نفر نشسته اند و ورق بازی می‌کنند، چای می‌خورند و ناس می‌ مکند. شب تمام جمعيت اتوبوس در کنارهم به راحتی می‌خوابند. چند شمع در گوشه وکنار اتاق بزرگ روشن هستند و سايه های مسافران را بر ديوارها نقش می‌زنند.  

 

در جستجوی تصوف ايرانی 

 

راننده ساعت چهار صبح  بيدارباش می‌زند. همه بلند می‌شوند وايرانى ها خواب مانده اند! در اين مدت کم کم با اهالی اتوبوس دوست شده ايم. همه نگران ما هستند و در رتق و فتق امورمان کمک می‌کنند. وسايلمان را جمع می کنيم و اتوبوس در تاريکی مطلق راه می ‌افتد.  

 

از سرما به خود می‌لرزيم که از کلات مرکز ولايت زابل می‌گذريم. هوا که روشن می‌شود جای قهوه ای خاک را سپيدی برف گرفته است.  اينجا ولايت غزنی است. آب و هوای جنوب و شمال افغانستان کاملا متفاوت است. مانند جنوب و شمال ايران.  

 

ناگهان چشمم به کتاب سبز رنگ در جستجوی تصوف ايرانی دکتر عبدالحسين زرين کوب که انتشارات امير کبير آقای جعفری چاپش کرده می‌افتد. بلند می‌شوم و می‌گويم اين کتاب مال کيست؟ پسری محجوب به نام غلام ازپشت سرمان می‌گويد از آن من است. سر صحبت را باز می‌کنم.  

 

ليسانس زبان فارسی را از هرات گرفته و دانشجوی فوق ليسانس مشهد است. همراه تاجری جلال آبادی از ايران آمده اند و راهی پاکستان هستند. همدل است و همراه.  با تلفن موبايلش با دوستان مان در کابل تماس می‌گيريم تا از نگرانی  درآيند. صحبت کنان از ميدان شهر، مرکز ولايت وردک هم می‌گذريم و حوالی ظهر بالاخره به کابل می‌رسيم.  

 

وارد ترمينال غرب  کابل می‌شويم، همه جا گِل است و از آسفالت خبری نيست.از اتوبوس که پايين می آييم، باربرها با چرخ هايشان به ما هجوم می آورند. وسايلمان را می‌گيريم و با کمک غلام راهی شهر می‌شويم.  

 

کابل بزرگ است و شلوغ. جمعيت آن در دوران جنگ به بيش از پنج ميليون نفر رسيده و هنوز دولت سازندگی را در آن شروع نکرده. می‌گويند طرح کلان آن در در دست مطالعه است و بزودی اجرا خواهد شد.  

 

موشک باران حکمتيار و طالبان و دست به دست شدن چندباره، کابل را ويران کرده. در بين راه وقتی از کنار باغ وحش شهر رد می‌شويم راننده از سرنوشت غمبار شير باغ وحش در دوران محاصره کابل می‌گويد و بردارشدن فجيعِ نجيب، رئيس جمهوری که هنوز هم اکثريت مردم افغانستان او را بسيار دوست دارند.  

 

به سه راه زير زمين می‌رسم و در هوتل پارک جا مى گيريم. پس از کمی استراحت راهی شهر می‌شويم. آهنگ های هندی درکنار بوی ادويه هندی گوش و دماغ را نوازش می‌دهد. به طرف بازار می رويم.   

 

زنان برقع پوش درکنار زنان روسری پوش و بدون حجاب در حال خريد سبزی و گوشت و لوازم آرايش هستند  و شلوغی آخرين روزهای سال و رسيدن نوروز، نه به اندازه ايران ما  اينجا هم احساس می‌شود.

 

در کنار دکه ای می ايستيم و آب نيشکر می‌خوريم، نوشيدنی محبوب افغان ها، پاکستانی ها و هندی ها. در کنار انبوه خانه های گلی مکان های مدرنی چون سيتی سنتر هم ديده می‌شود.

 

از کنار وزارت زنان افغانستان رد می‌شويم و دوست همراهمان با افتخار می‌گويد که چهل نفر از نماينده های ما زن هستند در حالی که در ايران تعداد آنها به هفت نفر می‌رسد. می‌گويم خوش به حالتان؛ با اين که نمی دانم اين تعداد  چقدر برآمده از بطن جامعه  افغانستان است و چقدر بخاطر  ساز و کارهای مدرن تحميلی غربی ها، اما به هرحال باعث خوشحالی است. در کشورهای همسايه ايران قانون از مردم جلوتر است و در ايران مردم از قانون جلوترند!

 

سوار تاکسی که می‌شويم از راديو می‌شنويم  همان روز به کاروان آمريکايی ها که از کابل راهی جلال آباد بوده، حمله انتحاری شده  و چند  آمريکايی کشته شده اند.

 

شب راهی مسافرخانه می‌شويم. آسمان ابری است، باران شديد می‌بارد وهوا بسيار سرد است. تلويزيون می‌گويد در دره پنج شير که مسير بعدی ماست بهمن يا به قول خودشان "برف کش" آمده و چند خودرو در زير برف مانده اند.

 

يک بخاری برقی می‌گيريم و با خوردن چند کنسرو و بيسکويت در سکوت مطلق به بستری می‌رويم که در آن به دوچيز می‌انديشم. ايرانی که از آن آمده ام و افغانستانی که در آن هستم!

 

شير دره پنجشير

 

اينجا ساعت حرکت ماشين ها، مانند کاروان ها در اعصار قديم سه و چهار صبح است. ما پنج می‌رسيم. اتوبوس رفته و مجبور می‌شويم سوار يک اتوموبيل استيشن شويم. ماشينی که شايد برای ده نفرو شش ساعت خوب باشد اما  نشستن در آن  برای يک سفر شانزده ساعته، آنهم با پانزده همسفرچندان آسان نيست!

 

از کابل به طرف دوراهی پل خمری راه می افتيم. تمام کابل  برای مراسم روز اول سال به مزارشريف می‌رود. همه جا سبز است و انعکاس کوه ها در آب های کنار جاده، ديدنی است. انبوه خودروها و تانک های جنگی فرسوده در گوشه و کنار جاده ديده می‌شوند. از چاريکار، مرکز ولايت پروان رد می‌شويم. برای رفتن به شمال افغانستان بايد از پنجشير گذشت. در ايران آنقدر واژه شير دره پنجشير را شنيده ايم که مدام آن را زير لب تکرار می‌کنيم.  اينجا اکثر ماشين ها مزين به عکس مسعود اند و مردم کلاه پنجشيری بر سر دارند.

 

کاميون ها تزيين شده اند و بربالای شان آدم نشسته و بر بالای اتوبوس ها خودروی سواری! يک ساعتی نگذشته ترافيک شروع می‌شود. علاوه بر انبوهی ماشين، به خاطر بارش فراوان برف که در ده سال اخير بی سابقه بوده ريزش بهمن مدام  جاده را می‌بندد.


وقتی توقف طولانی می‌شود از ماشين پياده می‌شويم و در بين مردم راه می‌رويم. ماشين هايی که از آن طرف می آيند می‌گويند سه روز در راه مانده بودند. آسمان آبی مطلق است. وقت اذان اکثرمردم برای نماز پياده می‌شوند و بر روی برف نماز می‌گذارند.  

 

بالاخره راه باز می‌شود و ماشين ها راه می‌افتند. اما برف هم آرام آرام باريدن گرفته است. دلشوره داريم که جاده را در روز طی می‌کنيم و يا به شب می‌خوريم. به تونل سالنگ می‌رسيم. تونلی بسيار بزرگ که بيش از پنج کيلومتر طول دارد و در ارتفاع حدود سه هزار متری کوه های هندوکش قرار دارد.  

 

اين تونل را روس ها سی سال پيش و در دوران داوودخان ساخته اند. ازتونل سالنگ که پايين می آييم هوا گرمتر می‌شود و شکوفه ها را می‌توان بر روی درختان ديد. پرده های گوشم از تغيير شديد ارتفاع به لرزش افتاده اند.  

 

 از پل خمری رد می‌شويم. شهری نسبتا شيک و مدرن که روس ها در دوران حضور خود به آن زياد رسيده اند و به آن مسکو کوچک هم می‌گويند. سمت چپ ماشين ها به مزار می‌روند و ما راهمان را به طرف بغلان ادامه می‌دهيم.  

 

 اين بار همسفران مان از اهالی ولايات کندوز و بدخشان و طالقان و تخار هستند. به ما لطف بسيار می‌کنند. همين که می فهمند ايرانی هستيم خوشحال می‌شوند و می‌گويند شما ميهمان ما هستيد. هر کدام در يک گوشه ايران روزگاری کار کرده اند و از ايران خاطرات فراوان دارند. در شيراز، اصفهان، زاهدان، مشهد، يزد، کرمان و تهران. ونک، تجريش، هفت تير و انقلاب و آزادی. برای افغان ها ايران و تهران نمود پيشرفت و ترقی اند.  

 

بخشی از ايرانيان  تصور بسيار غلطی درباره افغانی ها دارند. به خاطر چند قتل و جنايت و تاکيدی که روزنامه های ايرانی بر روی آن دارند ذهنيتی منفی درباره آنها بوجود آمده. اما با سفر و رفتن در بين آنها می‌توان اين تصوير مخدوش را تصحيح کرد. آدم هايی مهربان و خونگرم که همچون همه شرقی ها ميهمان نواز اند.  

 

 فارسی صحبت کردن افغان ها بسيار شيرين است. واژه های عربی کمتری به کار می‌برند و به قول خودشان فارسی دری است. به هوا می‌گويند شمال. می‌گويند پنجره را باز کنيد تا شمال بيايد تو. ما هم وقتی هوای توی ماشين کم می‌شود می‌گوييم، جنوب زياد شد پنجره را بازکنيد.  

 

 اين جا هم با يک دانشجوی زبان فارسی هم صحبت می‌شويم. از گم گشتگی تاريخی مردم دو کشورمی‌گوييم  و به شاعر محبوب افغان ها  "بيدل دهلوی" می‌رسيم. بيتی ازمولانا بيدل، ختم کلام است:

 

چون نم اشکی که از مژگان فرو ريزد به خاک

خويش را در زير پای خويشتن گم کرده ام! 

 

 پس از گذشتن از بغلان به کندوز يا همان کهندژ خودمان می‌رسيم، ساعت ده شب. دوستم می‌گويد که درافغانستان به اين نتيجه رسيدم که نبايد هيچ چيز به خصوص طول راه را پيش بينی کرد. به ما گفته بودند ظهر می‌رسيد و ما نيمه شب رسيده ايم.   

 

 شهر تاريک است. برق نيست و جلوی مغازه ها، فانوس روشن است. يک تصوير سوررئاليستی فوق العاده. تو گويی همه چيز به يک قرن پيش بازگشته. سايه های بلند بر روی ديوارها فضايی ماليخوليايی ترسيم کرده است.  

 

ماشين ما را جلوی يک مسافرخانه پياده می‌کند. بالا می‌رويم . يک اتاق که مانند زندان انفرادی است و هيچ پنجره ای به بيرون ندارد. به يکديگر نگاه می‌کنيم و برمی‌گرديم. در تاريکی و سکوت شهر به دنبال جايی ديگر هستيم که به ميهمانخانه ترکمن می‌رسيم.  

 

از پله های چوبی اش بالا می‌رويم. پيرمردی فانوس به دست به نام باباعزيز به پيشوازمان می آيد. اتاقی سه در چهار را که چهل پنجاه افغان درآن خوابيده اند به ما نشان می‌دهد. می‌گوييم اتاقی می‌خواهيم که خودمان تنها باشيم. اتاق روبرويی را نشان می‌دهد. کمی ترسيده ايم. باباعزيز متوجه نگاهمان می‌شود و می‌گويد خيالتان راحت باشد، هيچ اتفاقی نمی افتد و بعد به سفارش ما می‌دهد پسر کوچکی که آنجا کار می‌کند و نامش اسکندراست برايمان نان و آب بياورد.  

 

صدای پارس سگ ها در شهر پيچيده. امشب شب آخر سال است. خسته و گرسنه بر رو ی تخت ها، خوابمان می‌برد و عيد را هم در خواب می‌مانيم!  

 

آخرين بندر دنيا

صبح از خواب بيدار می‌شويم و با چهره های ژوليده نوروز را به يکديگر تبريک می‌گوييم. زير پايم تيتر نوشته سارا شريعتی در آخرين شماره اعتماد را می‌بينم: "روشنفکران از قبيله های خود خارج شويد." پوزخندی می‌زنم و آن را از روی زمين بر می‌دارم.  

می‌رويم تا در شهر گشتی بزنيم. در کندوز از نوروز خبری نيست. در افغانستان از مراسم ملی کمتر اثری است و همه چيز بيشتر رنگ و بوی مذهبی دارد.  اما در اين شهراز قندهار و هرات رنگ بيشتر ديده می‌شود. درشکه ها در شهر در کنار ماشين های سه چرخ جولان می‌دهند و مغازه ها ماهی و چوب را به مشتری ها می‌فروشند.  

با ماشينی دربست به طرف شيرخان بندر حرکت می‌کنيم. ساعتی از شهر نگذشته با دشت های سر سبز آسيای ميانه روبرو می‌شويم. وسيع و بی انتها. گله های فراوان اسب و شتر در کنار گاو وگوسفند. تک و توک چادرهای سپيد وسياه دامداران هم ديده می‌شوند. بالاخره به بندر می‌رسيم. در بدو ورود خبری بد به ما داده می‌شود و آن اينکه مرزبرای نوروز بسته شده و برای چند روز بايد اينجا بمانيم. سربازی ما را راهی کلوپ شهر می‌کند.  

مسافرخانه ای قديمی با معماری روسی. با سقف هايی بلند و پنجره هايی بزرگ. در هر اتاق اين مسافرخانه، آدمی اتراق کرده. از تاجر ورشکسته تا تبعيدی سياسی و ازقوماندان شهر تا خانواده دوازه نفری افغان که از ايران اخراج شده اند و چند ماه است که در اين جا مانده اند و تاجيکستان هم به آنها ويزای ورود نمی‌دهد. آنها می‌گويند اگر به تاجيکستان برسيم، پذيرش پناهندگی از سازمان ملل داريم و می‌توانيم به تورنتو برويم.  

اين بندر بر لب جيحون يا آمودريا قرار گرفته است و راه ارتباطی افغانستان و تاجيکستان است. آمريکايی ها به کمک هندی ها  بر روی رود پل می‌زنند تا دسترسی مردم دو طرف به کشورهای يکديگر آسان تر شود. تک و توک مسافرهای ايرانی ، پاکستانی، ازبک، قرقيز، ترک و افغان در آن ديده می‌شوند.  

طالبان اکثر مکان ها را از بين برده اند و مردم، از ترس طالبان چند سال در نيزارها زندگی می‌کردند. بسياری از ديوارهای خانه ها، خراب شده و  با حصير ديوار کشيده اند و بر روی سقف پلاستيک. به علت حضور مداوم روس ها در منطقه، اعتياد به الکل زياد است و بسياری از جوانان صبح تا شب قماربازی می‌کنند و از کار خبری نيست.  

به رستوران شهر می‌رويم. محمد که دورگه روس و افغان است با چشمان آبی و موهای بور به پيشوازمان می آيد تا سفارش غذا بگيرد. او پيش از اين در کارگاه های قالی بافی  کراچی پاکستان، کار می‌کرده است. گوشت و برنجش معرکه است. گوشت يخی نيست و همين لذت آن را دوچندان کرده است. بر روی زمين می‌نشينيم ومانند  آنها با دست غذا می‌خوريم.  

مجبور می‌شويم چند روزی اينجا بمانيم و همين باعث نزديکی بيشتر با مردم می‌شود. هر شب ميهمان يکی از اتاق ها هستيم. آنها با ما خوب هستند اما با خودشان نه. تاجيک ها با پشتون ها. آنها با هزاره ها. اين ها با ازبک ها. تو گويی هنوز ملت در اين جا وجود ندارد. بيشتر خود را جزئی از قوم و قبیله خود می‌دانند تا ملت افغانستان.  

قوماندان محلی هم که در افغانستان خدايی می‌کند. هر کاری دوست داشته باشد انجام می‌دهد و برخوردش با زيردستان ارباب و رعيتی است. در اتاق بزرگی که ما را ميهمان کرده، در يک طرف عکس "کرزی" قرار دارد و در طرف ديگر "مسعود".   

ما از مسعود تعريف می‌کنيم اما معاون اقتصاديش نظر مساعدی درباره او ندارد و می‌گويد آنها هم جنايات زيادی انجام دادند. اين معاون از آن بوروکرات هايی است که دوران جنگ ،اروپا بوده و پس از پيروزی مردم بر طالبان به افغانستان آمده و پستی گرفته است.  

آن چيزی که در اين سفر بيش از همه نگاهم را به خودش معطوف کرد، ديدِ قضا و قدری افغان ها به زندگی است. تحت هر شرايطی شکر خدا را گفتن و با صبوری زندگی را گذراندن. با اين همه مشکل و عذاب می‌توان اميد را در ته چشمانشان ديد. به قول يکی از دوستان، شايد وقتی جنگ تا پشت درخانه يا شايدهم خود خانه بيايد، آدم صبورتر و منعطف تر می‌شود. شايد هم وقتی از زمين و اتفاقات روی آن قطع اميد کنی، مجبوری نگاهت را به سوی آسمان کنى.  

بالاخره پس از سه روز مرز باز می‌شود و با قايق از روی رودخانه يا به قول افغان ها دريا می‌گذريم تا به آن سوی آب، به تاجيکستان برويم. اما شوق ديدار دوباره افغانستان را با خود می‌برم. سفر به افغانستان مانند  سفر به  يک سرزمين جديد است. ديدن آدها و روابط بين آنها و طبيعتی که همگی بکر هستند. گرچه توپ و تفنگ و تير مثل نقل و نبات همه جا پراکنده است. اما سادگی آنها دربرابر پيچيدگی انسان ايرانی، بسيار متفاوت و جذاب است.  

وقتی در تاجيکستان زن زيباروی تاجيک به استقبال ما ايرانى ها می آيد و می‌گويد به وطن خوش آمديد و از پدر توده ای خود می‌گويد که پس از کودتای سی و دو به اينجا آمده،  ياد آن افغانی می‌افتم که سال ها پيش در بندر اودسای اوکراين ديدم. آن زمان اوج قدرت طالبان بود و او از وطن فراری. در آنجا هم دزدان تمام دارو ندارش را به يغما برده بودند. هيچ چيز و هيچ کس در جهان برايش باقی نمانده بود. وقت خداحافظی گفت: بالاخره روزی به وطنم باز می‌گردم. هنوز نگران نگاه آخرش هستم. آيا بازگشته است؟  

سفر کوتاه بود و جانکاه بود
اما يگانه بود و هيچ کم نداشت
به جان منت پذيرم وحق گزار
چنين گفت بامداد خسته . . .


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
Home | About us | Contact us
Copyright © 2017 JadidOnline.com. All Rights Reserved.
نقل مطالب با ذكر منبع آزاد است. تمام حقوق سايت براى جديدآنلاين محفوظ است.