Jadid Online
جدید آنلاین
درباره ما تماس با ما Contact us About us
از جبهه با عشق
نبی بهرامی

"اگرچه این نامه دردی را دوا نمی‌کند. چون الآن یک ماه است که از همدگیر دور هستیم. دوری یک ماه با این چند کلمه که ارزشی ندارد، آرامم نمی‌کنند. اگرچه یک ماه چیزی نیست، ولی برای من و تو خیلی زیاد است. هرگز باور نمی‌کردم که بتوانم یک ماه از تو جدا بشوم و تو را در خانه تنها بگذارم..."

نامه‌هایت را یکی یکی با دقت می‌خوانم. به فعل‌هایش که سوم‌شخص نیستند، فکر می‌کنم. به قیدهایش که همه از وصال هستند، نه از فراق. پدر به این فکر می‌کنم که  نمی‌توانم بدقول صدایت کنم. این نبودن دست تو هم نبود.

تو هم عاشق مادرم بودی. عاشق من، عاشق بودن و زندگی کردن. اما نبودنت آزارم می‌دهد. دلتنگم می‌کند. مادر هم دلتنگ نبودنت است. مادر هم به نبودنت عادت نکرده. گاهی سراغ صندوقچه می‌روم. همان صندوقچه‌ای که پر است از نامه‌هایی که از جزیرۀ مجنون نوشتی؛ از فاو و دوکوهه. همان‌هایی که برای "ایمان"ات نوشتی و الآن ایمان تو را "نبی" صدا می‌زنند.

گاهی به دور از چشم مادر چرخی بین نامه‌ها می‌زنم. چشمم به نامه‌ای که با بی‌سلیقگی عکس دوتا قلب بالای آن کشیده‌ای، می‌افتد:

"الآن پسرخاله‌ات هم کنارم نشسته، وقتی بالای کاغذ قلب کشیدم خنده‌اش گرفت. نمی‌دانم چه بنویسم. چون هشت سال... خاطرات هشت سال را که نمی‌توان درون دو صفحه کاغذ نوشت. این چندتا کلمه به خاطر این است که در فکرم نباشی... و بدانی عباست هنوز زنده است و انشالله تا آخر عمر با هم هستیم."

مادر می‌گفت: ما تشنۀ دیدن همدیگر بودیم. خانواده‌هایم رفت‌وآمد داشتند، اما از علاقۀ ما بی‌خبر بودند. وقتی پدربزرگ از عشق ما باخبر شد، دیگر نگذاشت به هر بهانه‌ای بیایی خانۀ ما. می‌گفت: قرار گذاشتیم که هر روز با موتور گازی از کنار خانۀ ما بگذری، تا لااقل صدای موتورت را بشونم. گرد خاک موتورت کوچه را بردارد. آن زمان نه پيامک بود، نه تلفن. نمی‌دانم شاید همین نامه‌هایی که برایمان مانده از سر نبودن این امکانات دیجیتالی باشد.

مادر می‌گفت: "اما سخت بود. بیشتر ملاقات ما کوچه نرسیده به خانه‌مان خلاصه می‌شد. به بهانۀ بستن بند کفش جلوم مکثی می‌کرد و با یک نگاه معنی‌دار از کنار هم می‌گذشتیم. به همین هم دلخوش بودیم و راضی."

مادر می‌گفت: "تابستان اولین سال ازدواج‌مان مسافرت شمال رفتیم. می‌خندیدم. خوش بودیم. گفته بودی که کاش این جنگ تمام شود تا بتوانم بیشتر کنارت باشم. گفتی که از کشتن آدم‌ها متنفرم و تاب دیدن شهادت دوستانم را ندارم. کاش این جنگ تمام شود تا بدانی چرا هشت سال برای رسیدن به تو سماجت و پافشاری کردم. همان‌جا قرار گذاشتیم باز هم بیاییم شمال، هر طور که شده. اما تابستان سال دیگر بر خلاف آنچه می‌خواستیم شد. از آنچه می‌ترسیدم، اتفاق افتاد. دیگر پدرت بر نگشت. و برای همیشه تنها شدم.از طرفی باید جوابگوی حرف پدربزرگ می‌بودم. از همان روز اول با ازدواج ما مخالف بود. می‌گفت: "عباس پاسدار است و همیشه درجنگ. زندگی‌ات را خراب می‌کنی. جنگ شوخی‌بردار نیست". اما هنوز باور نکرده بودم که نیستی. مفقودالاثر بودی. حتا پلاکی هم برای قانع کردنم نبود. من مانده بودم و هزاران آروزی اتفاق نیافتاده. من مانده بودم و طفلی شش‌ماهه که نمی‌دانم چه آینده‌ای در انتظار او نشسته‌است".

نامه‌های نخ‌نما را با احتیاط می‌خوانم، گوشه‌ای جمع می‌کنم. از دست خط کج و کولۀ مادر خنده‌ام می‌گیرد:

"عباس، همیشه به فکر این بودم کی جنگ تمام می شه تا ما هم طعم یه زندگی بدون استرس و نگرانی رو بچشم. تمام می‌شود. مگر نه؟ عباس، از دستت ناراحتم. ناراحتم، چون وقتی بودی در خانه، به من کمک می‌کردی، اما حالا جای خالیت در خانه معلوم است و وقتی تنها در خانه می‌نشینم و جای خالی تو را می‌بینم، گریه می‌کنم. چون ماه رمضان همۀ مردم خانه هستند و پیش هم زندگی می‌کنند. همین‌ها رو که می‌بینم ناراحت می‌شوم".

خودت هم می‌دانی، کمتر سر خاک می‌آیم. می‌دانم که زیر این سنگ از تو خالی است. خیلی وقت است که خالی‌اش کرده‌ای. و من خوب می‌دانم که چرا. درست از وقتی که درختچۀ بالای سرت این‌قدر سبز و پر شد، فهمیدم که دیگر نیستی. حتا دیگر نیستی تا نگذاری کسی پرچم سبز یا ابوالفضلت را ببرد.

پدر! راستش نمی‌دانم این قصۀ چند نفر است؛ قصۀ چند عاشق شیدا. چند نفر چراغ خانه‌هاشان خاموش شد و روزهایشان را با قاب عکس و لباس‌های تاخورده و هزارن خاطره سپری می‌کنند. اما این را می‌دانم که اگر این جنگ خانمان‌سوز نبود، قبرستان‌هامان این‌قدر وسعت نداشت. می‌دانم که این ملت هشت سال سخت و سیاه را به خود نمی‌دیدند.

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب

نظر شما

در صورت تمایل نام خود را بنویسید
در صورت تمايل نشانى ايميل خود را بنويسيد. نظر شما پس از ويرايش منتشر خواهد شد.
Image CAPTCHA
لطفا كد بالا را وارد كنيد. استفاده از این کد براى جلوگيرى از دريافت ايميل هاى گروهى است.
- zeinab، 2013/09/22
دارد نبي اش از يتيميش شكايت. عباس بهرامي عزيز از بين ما رفت ....
روزي كه اين شهيد عزيز به خاك سبرده شد اينو از بلندگو مي شنيدم با اين كه هنوز مدرسه نمي رفتم ولي صداش كاملا واضحه برام.
- یک کاربر، 2012/06/26
شهیدانی که جان خود را فدای ایران اسلامی کردند، برای دفاع رفتند و کاری به مدیران این کشور نداشتند زیرا دفاع از خاک و جان و ناموسشان و دفاع از اسلام تازه روییده هدفشان بود. خدا کند که ما هم راه را درست تشخیص بدهیم و به بیراهه نرویم. در زمانه ای که دشمنان ما از راههای مختلف قصد فریب جوانان غیور ما و به فساد کشاندن آنها را دارند. آقای بهرامی: امیدوارم شما هم در راه اسلام عزیز و پدر جاویدالاثرتان گام بردارید
- sahar، 2012/02/08
عالي بود نبي...همچين روايت هاي متفاوتي از جنگ لازم داريم.
- یک کاربر، 2012/01/07
سلام نبی عزیزم نمی دانم چه بنویسم فقط می تونم بگم خیلی خیلی قشنگ بود و امیدوارم در تمامی مراحل زندگی موفق و پیروز باشی .فدای تو .
- عابدين عابدي زاده، 2012/01/04
سلام نبي جان، احساس قشنگي بود، اينكه آدم بتونه براحتي احساسشو حداقل براي خودش بيان كنه، خود هنر بزرگي است. بي شك با نوشتن و گفتن و مستند كردن اين گونه احساس ها، روح پدر بزرگوارت را شاد نموده اي. من نيز با بغض در گلو و اشك در چشم و تاملي عميق با تو و احساست بودم و در اين لحظه با خود گفتم كه هر چند اين يك احساس ساده و قشنگ، دلتنگي از رفتن پدر است ولي در پشت اين احساس، غصه ها و فريادهاي بلنديست از عمق فاجعه جنگ كه بلنداي عمق نگاه زيباي تو را اينگونه تسخير كرده و روح لطيف و نازنينت را اين چنين مي خوراند. و اي كاش مي توانستم حتي براي لحظه اي تو را احساس كنم.بهترين ها را از خداوند دوستي ها برايت آرزومندم.
- عقیل تشانی زاد، 2012/01/02
به نبی بهرامی : به تو میگن فرزند خلف ... روح شهید بهرامی شاد .
- آرمان، 2012/01/02
خیلی غمگین بود نتونستم تمومش کنم امیدوارم که موفق باشی و روح پدرت شاد باشد از حسن تو.
- حمید مشتاق، 2011/12/25
زیبا و حزن آلود ؛ غمگنانه و پر احساس ؛ و چه بی انصافانه خانم پری سیما آن را تصنعی می خواند
- ورونیکا، 2011/12/25
دعای باران چرا؟ دعای عشق بخوان این روزها دلها تشنه ترند تا زمین ؛ خدایا کمی عشق ببار.. برات آرزوی موفقیت دارم
- مهدی بکران، 2011/12/22
بوی خوب خدا به مشامم میرسد با خواندن جان نوشته نبی
- پری سیما، 2010/10/18
به نظرم تصنعی و اغراق آمیز بود، مثل فیلم هایی که دروغین از زمان جنگ ساخته شد، اما نتوانستند عمق فاجعه را نشان دهند. نویسندۀ این گزارش نیز به مسائل دست مالی شده و تکراری پرداخت. شاید کسی دلش به حالش بسوزد، اما فکر می کنم بچه هایی که پدران خود را در جنگ از دست داده اند بسیارند، اما خیلی هاشان اینگونه شعار نمی دهند. همانند من. یادت باشدد، همۀ ما انسانیم و کسی با مرگ در راه وطن فرشته نمی شود، بزرگ می شود.
- ستاره، 2010/10/12
اینان دل به دریا افکنانند

به پای دارنده آتش ها

زندگانی دوشادوش مرگ



پیشاپیش مرگ

هماره زنده از آن سپس که با مرگ

و همواره بدان نام که زیسته بودند

که تباهی از درگاه بلند خاطرشان

شرمسار و سرافکنده می گذرد

به امید دنیایی بدون جنگ....تاثیر گذار بود نبی، اشک بر صفحه کلید حتی دوباره
- مهدی، 2010/10/01
عالی بود.
- ماه محو، 2010/09/30
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود. عالی بود و انباشته ازحضور احساسات انسانی در یک گزارش. حدیث نفسی بود از خیل انسانهایی معمولی که در اطراف ما هستند و هزار قصه نگفته دارند نه فقط آدمهای معروف و مکانهای مشهور.
- kian، 2010/09/29
در این گزارش کوتاه حرف دل تمام انسانهای جنگزده را بخوبی بیان کرده و فاجعه جنگ را نشان داده که چه اثر وحشتناکی بر روح و روان انسانهای یک کشور میاورد و هیچ وقت پاک شدنی نیست. لعنت بر کسانی که به هر علتی مسبب جنگ میشوند و روح و روان انسانها را نابود میکنند. هیچ وقت یادم نمیرود موقعی که اوایل جنگ یک جت جنگنده عراقی از بالای خانه ما در خوزستان رد شد، چقدر من و افراد خانواده ترسیده بودیم و چقدر خودمان را ناتوان احساس کردیم. یادم هست تمام بدنم میلرزید و توان تکان خوردن نداشتم. آن هواپیما رفت چند خانه آن طرفتر را زد و یکی از دوستانم و مادر بزرگش را کشت.
- یک کاربر، 2010/09/25
عالی بود عالی. ولی ای کاش بابات ناراحت نشه. وقتی اولین بار خودت این نامه ها رو برام خوندی چه شوقی داشتم واسه دیدن این نامه ها
- مجید میم، 2010/09/22
نمی‌دانم...
نمی‌دانم این سطرها، این واژه‌ها چه می‌کنند با من... آدم وقتی می‌خواندشان دهانش بوی مجنون می‌گیرد، دلش هوای کارون می‌کند، هوای غروب‌های دل‌گیر کارون...
نمی‌دانم این پدر، چه غصه‌ای داشته وقتی نگاهش گره می‎‌خورده با مهتاب لابه‌لای نی‌زارهای مجنون، وقتی نگاه می‌کرده فکر عزیزانش چه می‌کرده با او...
نمی‌دانم این عاشق دل‌خسته، این شهید شیدا گریه‌هایش را کجای نامه، لای کدام سطرها می‌نگاشته، پنهانی و کم‌رنگ، مباد و مبادا که امید عزیزانش اندکی رنگ ببازد...
نمی‌دانم این نگاه دور و امیدوار چه دردی داشته وقت نا امیدی؛ ناامیدی‌اش از وصال دوباره
و دلش...
- یک کاربر، 2010/09/21
کاش این گزارش را دولتمردان هم می دیدند. شاید این طوری کمی راجع به تصمیم هایشان فکر بیشتری می کردند، شاید اوضاع کشور را به سوی جنگ سوق نمی دادند. کلام آخر گزارش اشک آدمی را در می آورد. کاش هیچ وقت هیچ جنگی وجود نداشت، کاش.
- یک کاربر، 2010/09/21
بسيار عالی و تأثير گذار بود . تمام اين گزارش را از پشت پرده ای از اشک ديدم . آقای بهرامی موفق و سربلند باشيد.
- یک کاربر، 2010/09/21
mamnoon az matne ghashangetoon
- سید مرتضی، 2010/09/21
سلام نبی جان
بسیار زیبا و عالی بود...مثل همیشه.
منتظر کارهای بعدیت هستم
در پناه حق.
- س، 2010/09/21
فقط میتونم بگم عالی بود.عالی
- یک کاربر، 2010/09/21
زيبا و دردناک!
- روح الله، 2010/09/21
بسیار عالی و زیبا بیان کرده...مرسی آقای بهرامی
- یک کاربر، 2010/09/21
بسیار گیرا و زیبا! آنهم در عین سادگی‌!
- یک کاربر، 2010/09/20
یادم می آید که آن زمان از کلمۀ استرس استفاده نمی شد، اما به هر حال زیبا بود و خاطرات جنگ برایم زنده شد: دوری ها، اشک های روز وداع، انتظار نامه های روی کاغذ های چاپی مخصوص جبهه، هزار بار خواندن و بوییدن نامه و شرم از بوسیدنشان!
- یک کاربر، 2010/09/20
گزارش خوبی بود....
- ب.ف.، 2010/09/20
جناب آقای بهرامی،

روان پاک پدر بزرگوارتان شاد باد! همچنین درود بر مادر گرامی تان و فرزندان این دو مظاهر فداکاری که اگر امروز ایرانی هست ما آن را مدیون انسان هائی هستیم چون ایشان و فرزندانی که سهم هر یک در زندگی از وجود پدرشان محدود است به گفتار دیگران دربارۀ وی و چند برگی از نامه های دوستدارانه اش.

گفتار جنابعالی مرا یاد آور فیلم بسیار زیبای «عیسی می آید» (۱۳۷۹)، به کارگردانی آقای علی ژکان، شدند. داستان این فیلم دربارۀ «عیسی» یک سرباز اسیر ایرانی است که روزهای تلخ اسارت خود را با خواندن نامه های همسرش و تماشای نقاشی های دختر خردسالشان می گذراند. محور تمامی افکار او فرار از اسارت است و به انجام رساندن قولش به دخترش: بازگشتش از جنگ و بردن او به شهر بازی. او به گونه ای به هر دو آرزوی خود دست می یابد. داستان بسیار زیبای این فیلم لبریز است از احساسات و ارزش های پاک انسانی.

با درودهای قلبی به جنابعالی و خانوادۀ محترمتان،

ب.ف.
- شیوا، 2010/09/20
عواقب جنگ همچنان باقی ست، خیلی گزارش خوب و در عین حال بازگو کننده دردهای جنگ بود.
به امید روزهای شاد برای شما
- امير، 2010/09/20
ما برای آن كه ايران خانه خوبان شود خون دلها خورده ايم.
:(
- آزاده، 2010/09/20
پر از احساس ... پر از واقعیت ... پر از غم
زیباترین گزارشی بود که تا الان در مورد جنگ دیده بود
- دل تنگ، 2010/09/20
بسیار گزارش قشنگ و تاثر انگیزی بود. نمی تونم جلوی آمدن اشکم رو بگیرم. ای کاش هیچوقت جنگ نمی شد. نبی عزیز امیدوارم همیشه موفق باشی.
Home | About us | Contact us
Copyright © 2018 JadidOnline.com. All Rights Reserved.
نقل مطالب با ذكر منبع آزاد است. تمام حقوق سايت براى جديدآنلاين محفوظ است.