خماس، نی انبان نواز جنوبی
شهاب میرزایی
خماس یعنی زاده پنج شنبه. پدر بزرگش پنج شنبه روزی به دنیا آمد. نی انبان می زد. از دیر تا دشتی و خورموج و بردخون او را به این نام صدا می کردند، بعد پدرش را و حالا خودش را.
روزی که سراغش را می گیریم می گویند شانس بیاورید که آن طرف آب نباشد. با دلهره زنگ می زنم، می گوید گمرگ دیرهستم و بار خالی می کنم. ایام بدی است. یکی دو روز مانده به عید. همه گرفتارند و مشغول. نوازنده ما از دوبی اسباب بازی آورده تا درایام نوروز برایشان مشتری پیدا کند.
با ترس و لرز می گویم وقت داری؟ می گوید چرا که نه. جنوبی و نه؟ جنوبی که تلفنش را مثل شما روی پیام گیر نمی گذارد که به بعضی ها جواب بدهد و به بعضی ها نه. با آن صدای گرم دریایی اش بله می گوید و ما را که سال هاست در خماری نه گفتن و نه شنیدن غوطه وریم، سرمست می کند.
چند دقیقه بعد زنگ در به صدا در می آید. خماس است. خوشحال و خندان همراهش می شویم برای شنیدن موسیقی جنوبی در نخلستان های خرما.
میانه راه تعریف می کند از روزگاری نه چندان دور که باران با زمین قهر نبود، دشت همه اش سبز بود و پر از آهو و آبادانی، چنان که آهو ها بر سقف خانه ها گذر می کردند.
می پیچیم به باریکه راهی و وارد نخلستانی می شویم که خشکی، کمر نخل هایش را شکسته است. از صدای ماشین، شترهای سپید سراسیمه دور می شوند و درآفتاب ظهر سراپا گوش می شویم برای نیوشیدن ترنم نی انبان.
پوست خشک شده مچاله خوش رنگی را باد می کند و می نوازد و می نوازد و آنقدر خوب می نوازد که ذهنمان دربست تسلیم می شود. می گوید باید گروه همراهیش کند تا همگی به رقص درآیند، اما به تنهایی جورهمه نبودن ها را می کشد.
می دمد و باز می دمد و و خیس عرق که می شود برای استراحت، لختی گوشه ای زیر درختی می نشیند. از روزگار رفته حکایت می کند. روزگاری که نوای سحر انگیز نی انبانی جادویش کرد و بعد عشقی زمینی، زمین گیرش. روزگاری که پسرعمویش راهی آن سوی آب شد و او که عاشق این ور آب و خاک و مردمانش بود، ماند.
پسرعمو هربار که در ابوظبی و دوبی برای شیوخ عرب می نوازد ده هزار درهم می گیرد و او برای آن که چرخ زندگیش بگذرد، سوار لنج می شود و می رود و از جایی که تا دیروزمردمانش زیرخیمه ها بودند، و امروز در برج های شیشه ای، جنس می آورد برای مردمی که هنوز همانجا هستند که بودند.
رهتوشه نی انبان نواز دیری از این سفرآبی چند کیلوبرنج است و اسباب بازی هایی که باید به بچه ها بفروشد. و بعد اگر وقتی بود و حالی، برود در جایی برای دلتنگی دلی بنوازد. این جا از درهم خبری نیست. این جا برای جانی که زیرسنگینی زندگی خم شده، گاهی پنجره کوچکی باز می شود برای کمی نفس کشیدن.









نظر شما
droode man be tehayekonandeye in mostanad wa albatte sayte khoobe shoma
عالی بود دمت گرم
با سلام و تشكر
من هم از همين ديار هستم و خوشحالم كه اين مصاحبه را ترتيب داده ايد با اجازه من اين مطلب را در وبلاگم مي گذارم.با ذكر منبع
با سلام
همانطور كه خماس گفت ارگ و كيبورد و امثالهم جاي ني انبان را در مراسم سنتي ما گرفته.
اما سحري كه در صداي ني انبان هست هيچ چيز نمي تواند جاي آن را بگيرد.
دستتون هم درد نكنه با اين گزارش جالبتون.
سلام
کارتون حرف نداشت توپ توپ ازتون ممنون میشم اگه از نی انبان mp3 یا کلیپ داری برام بفرستی
باسلام خدمت شهاب عزیز کارت حرف ندارد امیدوارم بازهم این هنرنمایی ها تکرار شود وای کاش قسمتی از کلیپ برای دانلود وجود داشت عمارازدیر
با درود به شها ب گرامی، و معذرت که من اسم شما را، علیرغم اینکه اسم خودم هم شهاب است شهرام نوشتم
در هر صورت باید ببخشید!
زنده و پاینده باشید!
شهاب صنیعی
اسلو
29/04/2008
kareh jalebi bood,man jonoobi hastam va motaesafaneh in sazeh khoob kamtar shenakhteh shode.dar soorati ke vosate ziadi dare.mamnon az gozareshe khoobetoon
درود به شهرام عزیز!
کارهای فرهنگی شما را ستایش میکنم، و آفرین میگویم به پشتکار و سلیقه تان!
این گزارش شما بسیار زیبا بود
شهاب صنیعی
اسلو 29/04/2008
دست شما درد نکند زحمت کشیدید خیلی خوب بود من نمیدانم در جایی خواندم یا شنیدم که اولین بیمارستان دبی را سالها قبل از انفلاب فرح پهلوی به عنوان کمکهای بشر ذوستانه به مردم آنجا اهدداء کردالبته صحت و سقم آنرا نمیدانم.
Shahabe aziz az inke ba dadane gozareshi az dooroftadehtarin noghteh Iran, ma ra dar nazdiktarin makane ensan ba ashenatarin Ehsasate Ensani ashena mikoni, sepasgozaram.
Farideh az Alman.