Jadid Online
جدید آنلاین
درباره ما تماس با ما Contact us About us
اشتراک در RSS - جهان
جهان

مقالات و گزارش هایی درباره جهان

داريوش رجبيان

كيش يزيدى از معماهايى است كه تا كنون ذهن مردم‌شناسان بسيارى را به خود مشغول داشته‌است. هستۀ اين معما آميزه‌اى‌ست از آيين‌هاى دين‌‌هاى گوناگون كه در اين كيش مشاهده مى‌شود و ريشه‌يابى آن را دشوار كرده‌است؛ "اقانيم ثلاثه" و مراسم غسل تعميد آن حاكى از پيوندش با مسيحيت است، در حالى كه ارجگذارى به آتش و "هفت فرشتۀ نگهبان" يزيدى، يادآور جايگاه آتش و "هفت امشاسپندان" در كيش زرتشتى‌ست و پيروان اين دين "شيخ عدى بن مسافرِ" مسلمان را تمثال "ملک طاووس" (تجلى پروردگار) مى‌دانند و طبقات اجتماعى موروثى "شيخ"، "پير" و "مريد"، تداعى‌گر طبقات ثابت در كيش‌هاى ابتدايى آريايى است و نشان بزرگ خورشيد كه ظاهرأ به كيش مهرپرستى برمى‌گردد، بر پيش‌طاق زيارتگاه‌هاى يزيدى‌ مى‌درخشد.

"بيرگٌل آچيق‌ييلديز"، نويسندۀ كتاب "يزيدى‌ها"، مى‌گويد كه اين عنصرهاى برآمده از باورهاى مختلف با مرور زمان با هم جوش خورده‌اند و بر پایۀ مهرپرستى و مزديسنا دين واحدى را شكل داده‌اند.

پيروان اين دين بيش از پانصد هزار جمعيت كُرد عراق و تركيه و سوريه و ارمنستان و ايرانند و مركز مقدس يزيدى‌ها منطقۀ كوهستانى "لالِش"در شصت‌كيلومترى شمال‌غرب شهر موصل عراق است. مزار "شيخ عَدىّ بن مسافر"، از نوادگان مروان بن الحَكَم، چهارمين خليفۀ اموى، در همين دهكده واقع است. شيخ عدى كه يك صوفى گوشه‌نشين بود، در سدۀ ۱۲ميلادى تارک دنيا شد و از بغداد به كوهستان لالش پناه برد. اما فروزه‌هاى انسانى خارق‌العاده و معجزه و كرامات او باعث شد كه مردم محلى كُرد منطقه، با باورهاى زرتشتى و ميترايى، برايش تقدس قايل شوند و با درآميختن آموزه‌هاى شيخ عدى با باورهاى خود به‌تدريج طرح دين نوى را بريزند.

نام اين كيش كه به زبان كُردى "ئێزيدى" نوشته و  Êzidî تلفظ مى‌شود، برگرفته از "یَزَتَ"ى پارسى كهن است، به معناى "ستودنى" يا "قابل ستايش" كه در پارسى ميانه يا پهلوى تبديل به "یَزَد" شد و شكل جمع آن "يزدان" بود. در پارسى نوين هر دو شكل "يزدان" و "ايزد" (هر دو به معناى "خدا") رايج است. واژۀ اوستايى "يسنا" به معناى "سرود ستايش" هم از همين بن‌واژه مشتق شده‌است. بدين گونه، مى‌توان استدلال كرد كه هجى درست نام اين كيش "ايزدى" است و نه "يزيدى" كه در طول تاريخ باعث تعبير و تفسيرهاى غلط بسيارى شده‌. "بيرگل آچيق‌ييلديز" در كتاب "يزيدى‌ها" به تعبير محلى كردها از اين واژه هم اشاره مى‌كند: "اِز ده" Ez da كه در زبان كردى به معناى "من آفريده شدم" است.

در اين كتاب از ديگر اعتقادات ايزدى‌ها در مورد كيش‌شان هم آگاه مى‌شويم: "بسيارى از يزيدى‌ها معتقدند كه دين يزيدى كهن‌ترين دين خاور ميانه است كه ريشه‌هايش در دوران باستان گم شده. آنها بر اين باورند كه تمام جمعيت كُرد زمانى يزيدى بوده‌اند و به زور و اجبار به اسلام رو آورده‌اند و تنها شمار اندكى از آنها به دين اصلى‌شان وفادار مانده‌اند".

بر مبناى اين كتاب، ايزدى‌ها به خداى يكتا (Xwede) ايمان دارند كه آفريدگار عالم وجود است؛ بخشنده و بخشايشگر و مهربان است. اما خداوند پس از آفرينش گيتى قدرتش را به "هفت سِر" يا هفت فرشتۀ مرموز واگذاشت‌ و صرفأ به امور ملكوتى رو آورد. در رأس اين هفت فرشتۀ مرموز "مَلَک طاووس" قرار دارد كه تجلى و تجسم پروردگار است. از اين جاست كه ايزدى‌ها در كنار تمثال طاووس و رو به خورشيد نيايش مى‌كنند و در ستايش او چنين مى‌خوانند:

يا ربى، تو ملـَکِ ملـِکِ جهانى
يا ربى تو ملـَکِ ملـِکِ كريمى
تو ملَكِ عرش عظيمى
يا ربى جى عنزل ده هر تويى قديمى (از آغاز براى هميشه تو قديمى‌ترينى)

تو طعم و كام و راى
يا ربى هر تو خداى (تو براى هميشه خدايى)
هر تو هَی (تو همیشه جاودانی)
او هر تويى لايق ِ مدح و ثناى (و تو براى هميشه سزاوار ستايش هستى)...

در باور ايزدى، ملک طاووس همان عزازيل است كه در پيشگاه آدم سر فرود نياورد، با اين كه خداوند به او دستور تعظيم داده بود. اما تفسير ايزدى‌ها از اين روايت متفاوت است. آنها بر خلاف پيروان دين‌هاى سامى كه نيز به اين روايت باور دارند، سرپيچى عزازيل از دستور تعظيم را ناشى از گستاخى او نه، بلكه نشان عشق راستينش به خداوند مى‌دانند و دستور تعظيم را نوعى آزمايش ميزان وفادارى فرشته‌ها از سوى آفريدگار توصيف مى‌كنند. همانا به دليل سر فرود نياوردن عزازيل بود كه خداوند از وفادارى بى‌حد و حصر او به خودش آگاه شد و عزازيل را به سروَرى فرشتگان برگماشت.

"بيرگل آچيق‌ييلديز" به يك روايت ديگر ايزدى هم اشاره مى‌كند كه گويا نافرمانى عزازيل خشم آفريدگار را برانگيخت؛ او عزازيل را نفرين كرد و از بهشت راندش. عزازيل در اوج پشيمانى به مدت هفت هزار سال گريست و هفت كوزه را پر از سرشك ندامت كرد و با آب ديده آتش جهنم را فرو نشاند و بدين گونه آمرزيده شد و به مرتبۀ پيشينش بازگشت و اكنون مظهر نيكى هموست.

ايزدى‌ها به خاطر اين دو روايت به عنوان "پيروان شيطان" در طول تاريخ رنج و آزار فراوان ديده‌اند. اما "مصحف رِش" و "كتاب جلوه"، متون مقدس ايزدى‌ها، حاكى از نبود مفهوم "شيطان" يا "فرشتۀ گجستک ِ بدسگال" در مجموعه‌ باورهاى ايزدى است. و اين سوءتفاهم تاريخى زائيدۀ دو نوع فهم و تفسير يك روايت مذهبى واحد است.

"بيرگل آچيق‌ييلديز" تلاش كرده‌است نه تنها به بُعد مذهبى فرهنگ ايزدى، بلكه به ابعاد تاريخى و اجتماعى آن نيز بپردازد. وى كه براى انجام اين پژوهش سترگ به عراق و تركيه و سوريه و قفقاز سفر كرده‌است، در كنار توصيف سرگذشت و باورهاى ايزدى‌ها، به شيوۀ زندگى، هنر آيينى و معمارى و روابط آنها با همسايگان‌شان هم توجه كرده‌است. بنا به نوشتۀ ناشر كتاب، آچيق‌ييلديز جامع‌ترين كتاب در بارۀ ايزدى‌ها را نوشته كه تا كنون منتشر شده‌است.

"بيرگل آچيق‌ييلديز" كه از كُردهاى تركيه است، فعلأ رياست بخش تاريخ هنر دانشگاه آرتوقلوى شهر ماردين تركيه را به عهده دارد.

The Yezidis: The History of a Community, Culture and Religion
Birgül Açıkyıldız
I.B. Tauris
London New York 2010
283pp

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.


ارسال مطلب
امیر جوانشیر

 

تصويری از ابوالقاسم الشابی

شعار می تواند بیانگر حسی باشد فردی یا جمعی از حالتی، واقعه‌ای، و یا شاید هم بیان آرمانی ملی برای ایجاد همبستگی و یا هیجانی گذرا. گفته شده که شاعران توانا می‌کوشند شعارها را به والایی شعر برسانند و شاعران کم‌توان شعر را تا سطح شعار پایین می‌آورند. از سوی دیگر کم نیستند ترانه و شعرهایی از شاعران بزرگ که در جهان امروز، چون زبان حال مردم اند، شعار جنبش‌ها و حتا انقلاب‌ها شده‌اند.

در هفته‌های اخیر در کوچه و خیابان‌های تونس و مصر و دیگر کشورهای عربی شعری به گوش می‌رسد از شاعری تونسی که هفتاد و شش سال پیش در ۲۴ سالگی درگذشت. شعری که خواهان دگرگونی درونی و شالوده شکنی در میان ملت‌هاست. این شعر امروز بر زبان کسانی می‌آید که می‌خواهند شالوده‌های سیاسی کشورهای خود را دگرگون کنند. شما می توانید جوانانی را ببینید که شعر او را فریاد می‌کنند ویا زنانی که شعر او را بر کاغذی نوشته و روی دست‌ها بلند کرده اند. در این راه‌پیمایی‌ها شعاری که شنیده می‌شود دو مصرع اول از شعر ۲۶ بیتی ابوالقاسم الشابی با نام " ارادة الحیاة" یا اراده زندگی است. آغاز این شعر به عربی که بخشی از سرود ملی تونس شده، چنین است:

إذا الشّعْبُ یَوْمَاً أرَادَ الْحَیَـاةَ  فَلا بُدَّ أنْ یَسْتَجِیبَ القَـدَر
وَلا بُـدَّ لِلَّیـْلِ أنْ یَنْجَلِــی    وَلا بُدَّ للقَیْدِ أَنْ یَـنْکَسِـر

و شهرت این قصیده البته این روزها به خاطر همین بیت است که بر پارچه‌نوشته‌ها دیده می‌شود، اما چند بیت اول این شعر هم معروف شده که برداشتی از آن را به نظم فارسی می‌خوانید:

ارادۀ زندگی

صدا
سرود ملی تونس که پاره ای از آن سرودۀ ابوالقاسم الشابی است
زیر پای مردم داناسرشت
نرم گردد سنگِ سختِ سرنوشت
ملتی چون برگزیند زندگی
پاره سازد رشته‌های بندگی
تیرگی از شب فراری می‌‌شود
روشنای صبح جاری می‌شود
از ورای کاینات آمد سروش
با پیامی که نیوشد گوش ِهوش:
شور هستی چون نداری، چیستی؟
 آرمانی گر نداری، نیستی!

از فراز کوه و از ژرفای رود
باد در امواج می‌گفت این سرود:
با چکاد کوه‌ها دمساز باش
برفراز ابر در پرواز باش
دور کن از خود هراس و باش شیر
آرزو، پیروزی آرد ناگزیر
آن که ترسید از بلندای چکاد
به سیه‌چال ستم گردن نهاد

ابوالقاسم الشابی که بود؟

بيت نخست "ارادۀ زندگی" شابی در تظاهرات اخير مصر

ابوالقاسم شابی در ۲۴ فوریه سال ۱۹۰۹ در شهر توزر کشور تونس زاده شد و در خانه نزد پدرش که قاضی بود و در دانشگاه الازهر مصر درس خوانده بود، آموزش‌های ابتدایی را آغاز کرد. در سال ۱۹۲۰ به مدرسه‌ای در شهر زیتونه رفت و به فراگیری قرآن و ادبیات عرب پرداخت. گرایش شدید او به مطالعه و فراگیری فرهنگ نو و کهن ، پایه‌های فرهنگی او را نیرومند و او را با اندیشه‌های جهان نو مجهز ساخت. او در پانزده‌سالگی شعر سرودن را آغاز کرد.

شابی در دوران دانشجویی با افکار آزادی‌خواهانه آشنا شد. او در سال ۱۹۳۰ دانشکدۀ حقوق تونس را تمام کرد و چون پدرش درگذشته بود، بار سنگین هزینه‌های خانواده هم به دوش او افتاد. ازدواج هم برای شابی شادمانی چندانی به همراه نداشت و گرچه دو فرزند به او داد، زود به جدایی انجامید. ابوالقاسم الشابی سرانجام در نهم اکتبر ۱۹۳۴ بر اثر بیماری قلبی در بیمارستانی در تونس درگذشت.

زندگی کوتاه اما پربار الشابی از چندین زاویه بررسی شده. از سویی او نزدیک به شاعران مهاجر عرب در قارۀ آمریکا بود که به ادبیات مهجر معروف است؛ شاعرانی چون جبران خلیل جبران و میخاییل نعیمه و ایلیا ابو ماضی از ديگر چهره‌های اين جريانند. از سوی دیگر او از شعر فرانسه به ویژه مکتب رمانتیسم تأثیر پذیرفته. رمانتیسم راه خود را از مکتب سنتی جدا کرد و با قیود ادبی سنتی به مبارزه پرداخت. لذت بردن از طبیعت، ارج گذاشتن به احساسات و قوۀ تخیل و بیان آن چه را که هنرمند حس می‌کند، پیشۀ خود کرد.

البته در این دروان نهضت بیداری سیاسی هم در میان ادیبان جهان عرب از مصر تا شام و عراق رواج داشت و شاعران برجسته‌ای در جهان عرب پدیدار شدند که هم نوخواه و تجددگرا و هم مخالف استیلای غرب بر ملت‌های عرب بودند. از همین رو رمانتیسم کسانی مثل الشابی چهره‌ای اجتماعی‌تر داشت و در واقع در دوران میان دو جنگ جهانی این شاعر جوان یکی از پیشگامان نهضت رمانتیسم در جهان عرب شد.

شابی جوان که شاید شناخته‌ترین شاعر شمال آفریقا در شعر امروز عرب باشد، در ده سالی که شعر گفت و خاطرات نوشت، آثار برجسته‌ای به جای نهاد. زندگی شعری او گرچه با بدبینی آغاز شد، به خوش‌بینی رسید و سرانجام با امید به تغییر و تحول، به‌ویژه در شعرهای اجتماعی‌اش، به پایان رسید. عشق و امید به آیندۀ انسان در بسیاری از شعرهای او موج می‌زند. او پنچ اثر مهم از خود به‌جا گذاشت: "به سرکشان جهان"، "سرودهای زندگی"، "خاطرات"، "نامه‌ها" و "صدیقی".
 
شاید خود او هم تصور نمی‌کرد که نامش و اشعارش به خاطر چند بیت از یک شعر این‌چنین همه‌جاگیر شود.

 

***

چند بیت اول شعر معروف ابوالقاسم الشابی که برداشتی از آن به فارسی آورده شد:

ارادة الحیاة

إذا الشّعْبُ یَوْمَاً أرَادَ الْحَیَـاةَ فَلا بُدَّ أنْ یَسْتَجِیبَ القَـدَر
وَلا بُـدَّ لِلَّیـْلِ أنْ یَنْجَلِــی وَلا بُدَّ للقَیْدِ أَنْ یَـنْکَسِـر
وَمَنْ لَمْ یُعَانِقْهُ شَوْقُ الْحَیَـاةِ تَبَخَّـرَ فی جَوِّهَـا وَانْدَثَـر
فَوَیْلٌ لِمَنْ لَمْ تَشُقْـهُ الْحَیَاةُ مِنْ صَفْعَـةِ العَـدَم المُنْتَصِر
کَذلِکَ قَالَـتْ لِـیَ الکَائِنَاتُ وَحَدّثَنـی رُوحُـهَا المُسْتَتِر
وَدَمدَمَتِ الرِّیحُ بَیْنَ الفِجَاجِ وَفَوْقَ الجِبَال وَتَحْتَ الشَّجَر
إذَا مَا طَمَحْـتُ إلِـى غَـایَةٍ رَکِبْتُ الْمُنَى وَنَسِیتُ الحَذَر
وَلَمْ أَتَجَنَّبْ وُعُـورَ الشِّعَـابِ وَلا کُبَّـةَ اللَّهَـبِ المُسْتَعِـر
وَمَنْ لا یُحِبّ صُعُودَ الجِبَـالِ یَعِشْ أَبَدَ الدَّهْرِ بَیْنَ الحُفَـر


ارسال مطلب
یحیی مجد

از سالیان کهن تا به امروز بلاهای طبیعی از بزرگ‌ترین پیامدهای ناگواری بوده‌اند که بشر امروزی و هرچند پیشرفته هنوز نتوانسته حتا با استفاده از تکنولوژی‌های جدید خود را از گزند آن رها سازد.

سال نو میلادی برای مردم کوینزلند استرالیا که هنوز سرگرم باز کردن هدایای کریسمس خود بودند، چیزی جز آوارگی از خانه و کاشانه و گِل‌وآب به همراه نداشت. البته درس‌های بزرگی را که هم مردم کوینزلند و هم مردم دنیا از این فاجعۀ طبیعی گرفتند، نمی‌توان از پیامدهای آن قلمداد نکرد.

پس از چند روز باران شدید احتمال وقوع سیل از طریق رسانه‌ها اعلام شد و مردم به جمع کردن اندکی از وسایل مورد نیاز خود پرداختند تا هر چه سریع‌تر خانه‌های خود را ترک کنند. اما من هم، مانند بسیاری دیگر از مردم کوینزلند، باور نداشتم که چنین سیلی در راه است. به هر حال، مردم هر چه را می‌توانستند، برداشته و به خانۀ اقوام یا دوستان در مناطق امن‌تر پناه بردند. کم‌کم سطح آب بالا می‌آمد و مردمی که منازل‌شان در مناطق سیل‌خیز بود، فقط از طریق اخبار می‌توانستند حدس بزنند که تا چه میزان خانه‌هایشان در آب‌های گِل‌آلود فرو رفته‌است.

در این میان آنچه باعث می‌شد هر انسانی هنوز به انسان بودن خود ببالد، برخوردهای انسانی و اخلاقی مردمی بود که با هرچند خودشان از هر آسیبی در امان بودند، با تمام وجود به یاری افرادی می‌رفتند که  شاید این اولین بار بود می‌دیدندشان و از هیچ کمکی مضایقه نمی‌کردند.

چهرۀ مردم بعد از پایین رفتن آب، هنگامی که به سراغ آشیانه‌شان می‌رفتند و می‌دیدند از زندگی آنها چیزی جز تودۀ گِل‌های کرم‌آلود به‌جا نمانده، از یاد نرفتنی‌ست. مردمی که فقط به چشم‌ها و لب‌های اطرافیان خیره می‌شدند تا شاید کسی به آنها بگوید که چه‌گونه باید همه چیز را از نو آغاز کنند.

ولی نگاه‌های آنها بی‌جواب نماند و طولی نکشید که همۀ شهر پر از نیروهای انسانی شد که آمده بودند با رفتار فرشته‌گونۀ خود تسلی‌بخش سیل‌زدگان باشند. به هر سو که نگاه می‌کردی، انسانی را می‌دیدی که با لبخندی آرامش‌بخش می‌پرسید: "کمک می‌خواهی؟" و یا پیرمرد و پیرزنی که با سبدهایی پر از غذا همدلی خود را ابراز می‌کردند. و یا کودکانی که نوشیدنی‌های سرد را در خانه‌ها به مردم در حال تمیزکاری تعارف می‌کردند. شاید باور نکردنی باشد که فقط در طول چند روز دوباره شهر روح زندگی به خود گرفت؛ شهری که انتظار نمی‌رفت تا ماه‌ها به حالت طبیعی برگردد.

به نظر می‌رسد که یکی از دلایل موفقیت اهالی کوینزلند همکاری مردم با همدیگر و مدیریت شایستۀ مسئولان ایالتی و همچنین دولت فدرال باشد. از آغاز بحران، نخست‌وزیر ایالتی هر دو ساعت در تلویزیون ظاهر می‌شد و گزارش خسارت‌های واردشده و اقدامات انجام‌شده و همچنین دستورهای لازم را جهت کنترل اوضاع به مردم می‌داد. بنا بر این، تمرکز اطلاع‌رسانی و مدیریت زیر نظر شخص نخست‌وزیر ایالتی و سازمان پلیس از جملۀ دلایل این موفقیت به شمار می‌آید.

جالب این که حتا افرادی که مایل به ارائۀ کمک و خدمات و کالاهای خود بودند، بایستی ثبت نام می‌کردند تا زیر نظر یک مدیریت واحد از نیروی آنها استفاده شود. حتا نیروی ارتش هم که برای امدادرسانی و سپس تمیزکاری وارد عمل شده بود، زیر فرماندهی پلیس و شخص فرماندار کمک‌رسانی می‌کردند. در کنار بیان واقعیات از طریق رسانه‌ها، مسئولان ایالت به مردم امید می‌دادند که از هیچ تلاش و پشتیبانی دریغ نخواهند کرد. نهایتأ درسی که از این حادثه مردم کوینزلند گرفتند این است که مهر و محبت و انسانیت و نوع‌دوستی نه تنها کم‌رنگ نشده، بلکه برعکس، روزبه‌روز بیشتر می‌شود.

نمایش تصویری این صفحه پیامدهای سیل ویرانگر ایالت کوینزلند استرالیا را نشان می‌دهد.

 برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید.


ارسال مطلب
امیر جوانشیر

آمریکا سرزمین شگفتی است. وقتی از هواپیما در جزیره کی‌وست Key West پیاده شدیم تابلوی بزرگ بالای ساختمان فرودگاه، ورود مسافران را به جمهوری کانک خوش‌آمد می‌گفت:

Welcome to the Conch Republic

انگار وارد یک جمهوری مستقل شده باشیم. اما این بخشی از خاک آمریکا و صرفأ جزیره‌ای از جزایر بی‌شمار فلوریداست که برخی از بومیانش دوست دارند آن را جمهوری کانک بنامند و کسی هم مانع آنها نمی‌شود.

در صف انتظار تاکسی‌ها یک رانندۀ لبنانی‌الاصل نصیب ما شد- یا ما نصیب او شدیم - تا ما را از فرودگاه به هتل ببرد. همان‌ جور که مطابق معمول مسافر و رانندۀ تاکسی با هم به گپ‌وگفت می‌افتند، ما هم از جمهوری کانک پرسیدیم. معلوم شد جزیره به هنگام تسلط اسپانیایی‌ها و انگلیسی‌ها در سده‌های هفدهم هجدهم چند بار دست به دست شده، ابتدا نام اسپانیایی داشته و نام کی‌وست از زمان تسلط آمریکایی‌ها بر آن نهاده شده. سرگذشت یا تاریخ کی‌وست دراز است.

بعد در جای دیگری خواندم که پس از پیوستن فلوریدا به آمریکا جزیرۀ کی‌وست توسط یک اسپانیایی به فرماندار کارولینای جنوبی فروخته شده، در سال ۱۸۲۲ پرچم آمریکا بر فراز آن به اهتزاز درآمده و نام کی‌وست بر آن نهاده شده‌است.

یک جادۀ زیبای ساحلی که نخل‌هایش در باد سر خم کرده بود، ما را به سمت هتل می‌برد. همین جاده بین دریا و هتل کی‌وست - محل اقامت ما - فاصله می‌انداخت. اما بیشتر مهمانخانه‌ها در کنار دریا واقع‌اند. در روزهای اول زمستان که ما در کی‌وست بودیم باد شدید بود، هوا نیز چندان گرم نبود. گردشگران ِ بی‌خیال آمریکایی همان استخر هتل را که در محاصرۀ درختان استوایی قرار داشت، ترجیح داده بودند. ما که بچه‌های خزر بودیم، دلمان می‌خواست به دریا برویم، اما بخت یاری نکرد. کرجی‌ها و قایق‌ها مسافران را برای شنا و غواصی به دریا می‌بردند، اما شنا دلچسب نبود.

تورهای توریستی داخل شهر در کی‌وست فراوان است و رانندگان که نقش راهنمای تور را دارند، مدام برای مسافران از جزیره می‌گویند. رانندۀ ما می‌گفت جزیره زمانی به لحاظ سوق‌الجیشی پراهمیت بوده و نقش جبل‌الطارق غرب را داشته‌است. به لحاظ دریانوردی و ماهیگیری نیز همواره با اهمیت بوده‌است؛ فعالیت‌هایی که هنوز جریان دارد، اما صنعتی که در گذشته رواج داشته و امروز از بین رفته، تولید سیگار است. در میانۀ قرن نوزدهم صنعت سیگار رشد بی‌حسابی داشته و جزیره را چندان متحول کرده بوده که به سیزدهمین بندر مهم آمریکا بدل شده بود.

در ۱۸۹۰ کی‌وست با جمعیت ۱۸هزار نفری ثروتمندترین شهر فلوریدا بود. دویست کارخانه در سال صد میلیون نخ سیگار تولید می‌کردند. کارگران کارخانه‌های تولید سیگار بیشتر اسپانیایی زبان بودند و جالب است که هنگام کار در کارخانه‌ها برای آنها به زبان‌های انگلیسی و اسپانیایی روزنامه یا ادبیات می‌خواندند؛ صبح‌ها روزنامه‌های کوبایی و بعد از ظهرها نمایشنامه‌های شکسپیر یا داستان‌های چارلز دیکنز. حالا صد سال بعد هم کی‌وستی‌ها مفتخرند که زیاد می‌خوانند، بهترین کتاب‌فروشی‌ها را دارند و در یک شهر کوچک چندین (حد اقل پنج) روزنامه منتشر می‌کنند که اغلب ویژه‌نامه‌هایی برای آخر هفته دارند. 

به یکی از لنگرگاه‌های پیشین که می‌رسیم، روی یک ستون نوشته شده: "فاصله تا کوبا ۹۰ مایل". فاصلۀ آن از میامی، مرکز فلوریدا ۱۵۷ مایل است. به عبارت دیگر اگر پرواز از کی‌وست به میامی فقط سی و پنج دقیقه طول می‌کشد، پرواز به کوبا نباید از پانزده، بیست دقیقه تجاوز کند. اما سفر به کوبا از کی‌وست که خاک آمریکاست ممنوع است و از این رو سمت کوبا جز سکوت اقیانوس خبری نیست در حالی که سمت میامی غلغله ای از کشتی‌ها و قایق‌های شخصی و اجاره‌ای برپاست. علاوه بر این سمت میامی جاده‌های بزرگی بر روی پل‌های دریایی ساخته شده که اتومبیل‌ها مدام در رفت و آمدند.

این پل‌ها به خودی خود نماد ثروت کی‌وست و فلوریدا به شمار می‌آیند. شهر و ایالت چندان ثروتمند است که وقتی پل‌های تازه‌ای روی دریا زده‌اند، پل‌های قدیمی را  به امان خدا رها کرده‌اند که شاید هنوز به کار عشاق می‌آیند یا کسانی که قصد پیاده‌روی در جاده‌های دریایی را دارند.

در بار یک رستوران در خیابان "دووال"، یکی از اهالی کی‌وست همان‌جور که قاشق بستنی‌اش را به دهان می‌برد، برای ما تعریف می‌کند که در گذشته کوبایی‌ها بزرگترین جمعیت کی‌وست را تشکیل می‌دادند، به عبارت دیگر نیمی از جمعیت آن اصالت کوبایی داشت. همچنین جزیره بطور مرتب شهرداران کوبایی داشته است. تا پیش از انقلاب کوبا در ۱۹۵۹ هواپیماها و کشتی‌های آمریکایی بطور منظم بین جزیره و‌هاوانا در رفت و آمد بوده‌اند. خطوط هوایی پان‌آمریکن نیز که زمانی بزرگترین ناوگان هوایی آمریکا را در اختیار داشت در کی‌وست پایه‌گذاری شد (۱۹۲۶) و کارش انتقال گردشگران آمریکایی به کوبا بود.

 به دلیل وجود خلیج مکزیک کی‌وست جزیره‌ای است گرم که هوای آن به ندرت از ده درجه سانتیگراد پائین می‌افتد. توفان‌های آسیب زنندۀ فلوریداهم به ندرت در آنجا بروز می‌کند. در واقع مکانی ایده‌آل برای گردشگران است. یک جزیرۀ زیبا با آب‌های گرم و هوای معتدل با همۀ امکانات آمریکایی. به راستی بهشت برین. شاید تعداد خانه‌های مسکونی آنقدر نباشد که شمار اقامتگاه‌های سیاحتی مثل هتل و مُتـِل و مانند آنها. خیابان‌ها از توریست موج می‌زند و کافه‌ها و رستورانهایش از توریست. بومیان را که رنگ خاصی هم دارند کمتر می‌توان در این مکان‌ها دید.

خانه ارنست همینگوی یکی از جاذبه‌های شهر است. اما جاذبه‌های مربوط به نویسندگان منحصر به خانۀ همینگ‌وی نیست. شمار کثیری از هنرمندان و نویسندگان در کی‌وست ساکن شده یا به آنجا سفر کرده‌اند. فهرست آنها دراز است. مهمترین آنها تنسی ویلیامز نویسندۀ شهیر آمریکایی است با آثاری چون "گربه روی شیروانی داغ" و "اتوبوسی به نام هوس". می‌گویند تنسی ویلیامز در نقاط مختلف آمریکا اقامت کرده اماهمه جا خانه اجاره‌ای داشته، جز کی‌وست که خانه‌ای در آنجا خریده‌است.

باری، با وجود اینکه تنسی ویلیامز و همینگوی گاه همزمان در کی‌وست اقامت داشته‌اند اما گویا جز یک بار به دیدار هم نرفته باشند. آن یک بار هم در خانۀ همینگوی بوده‌است.
 
شگفت‌انگیز است اما واقعیت دارد که همینگوی این جزیره را در پاریس کشف کرد. او در سال ۱۹۲۱ ، زمانی که بیست و دو سه سال بیشتر نداشت، وارد پاریس شد و با گروهی از نویسندگان بنام زمان خود آشنایی یافت. جیمز جویس، اسکات فیتز جرالد، ازراپاوند، گرترود اشتاین و جان دوس پاسوس از جمله نام‌هایی هستند که او در پاریس شناخت و با آنان دیدار کرد. از میان اینان، این دوس پاسوس بود که با همینگ‌وی از جذابیت کی‌وست گفت و او را نادیده شیفتۀ آن جزیره کرد. همینگوی نخست پایش به این جزیره باز شد و بعد هم کوبا رفت و سال‌های دراز در کوبا زیست.

سپیده دم شب اولی که در کی‌وست خوابیدیم، به بانگ خروسی از خواب بیدار شدم. شنیدن صدای خروس در آنجا مرا به یاد روستا می‌انداخت. روزهای بعد تعداد زیادی مرغ و خروس در شهر و حتا در خیابان دیدم. گویا کی‌وستی‌ها علاقه خاصی به مرغ و خروس داشته باشند. من هر بار با شنیدن بانگ خروس در سپیده دم به یاد این جمله درخشان ابراهیم گلستان در داستان خروس می‌افتادم که:


"چیزی است در هوا که هر خروس از آن خبر دارد. می‌داند که صبح نزدیک است... بی‌خواندن خروس هم صبح می‌آید، اما خروس این هنر را دارد که می‌داند صبح می‌آید".

 برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید.


ارسال مطلب
ساجده شریفی

زنان این مجسمه سازهلندی از کاغذ فشرده‌شده (پاپیه ماشه)  به دنیا آمده‌اند‫.‬ آنها از سرزمین شعر و رؤیا می‌آیند‫.‬ لباس‌های فاخر با رنگ‌های تند به تن دارند و زنانگی اندامشان لای دامن‌های چین‌دار و لبخندهای گشاد پنهان است‫.‬

آگاتا واندروین دوم ژانویه ۱۹۶۲در هلند به دنیا آمد‫.‬ او پس از پایان تحصیلاتش به سفری طولانی گرد جهان رفت و سرانجام به هوای زندگی در پایتخت هنر و فلسفه، پاریس را به عنوان محل اقامت برگزید‫.‬

او مدت‌ها در حوزۀ نقاشی روی سرامیک کار می‌کرد و هر از گاهی به مجسمه‌سازی از گِل می‌پرداخت، اما از هشت سال پیش، بیشتر روی شخصیت‌سازی با کاغذ فشرده‌شده متمرکز شد:‬ "من همواره درگیر اسطوره‌ها هستم. اگرچه همواره نقاشی روی سرامیک را دوست داشتم و عمدۀ کارهایم در این زمینه است، اما خاک برای من مادۀ دیگری بود. با ساختن یک مجسمه از خاک می‌توانم نوعی از لذت خلقت را تجربه کنم. تا این که  به کاغذ رسیدم و از آن وقت سبک کارم به طور کامل دگرگون شد".‬

برای آگاتا کاغذها هر یک تاریخچه‌ای دارند "و هزار حکایت برای تعریف کردن. نماد سبکی‬ و سفر است‫. ‬کاغذ می‌تواند به راحتی سوار بر باد جابه‌جا شود. علاوه بر این، کاغذ برای مجمسه‌ساز مادۀ مهربانی است. به راحتی فرم می‌گیرد و البته به همان نسبت هم حساس و شکننده است. درست مثل زن‌ها. شاید اصلأ برای همین مجسمه‌های من هم زن هستند و هم کاغذ".

آخزین مجموعۀ آگاتا زنانی هستند از کاغذ فشرده‌شده برآمده از شخصیت‌های اساطیر و داستان‌های کتاب مقدس ملبس به پیراهن‌های رنگارنگ اقوام و سرزمین‌های مختلف: "کاراکتر این زن‌ها از اسطوره‌ها به ویژه اسطوره‌های یونانی می‌آیند از یک طرف و از طرف دیگر افسانه‌های شخصی من که به شدت آمیخته به شخصیت زن معاصر است. حالا من وارد سنی شده‌ام که به نظرم درک بهتری در بارۀ مراحل مختلف زنانگی دارم و طبعأ می‌خواستم این تجربه را یک جوری نشان بدهم. خب، ابزار من کاغذ است در فرم عروسک".

آگاتا متروهای پاریسی را یکی از مهم‌ترین منابع الهامش می‌داند و می‌گوید: "زندگی روزمره در یک شهر بین‌المللی و چندفرهنگی، به من این فرصت را می‌دهد که با آدم‌های زیادی از فرهنگ‌ها و کشورهای مختلف ملاقات کنم. این آدم‌ها منبع الهام من برای شخصیت مجسمه‌هایم هستند".

در این گزارش تصویری می‌توانید بخشی از آثار آگاتا واندروین را ببینید.

 برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید.


ارسال مطلب
ساجده شریفی

نقاشی امپرسیونیسم، یکی از تأثیرگزارترین و پرطرفدارترین دوره‌های تاریخ نقاشی مدرن است. رشته نمایشگاه‌های موفق، نقاشی‌های غنی و آثاری که رکورد فروش را در بازار هنر تغییر دادند، همگی طنین شگفت‌انگیز نقاشی امپرسیونیست هستند. بسیاری از این آثار تا همیشه در خودآگاه هنری ما حک شده‌اند‫.‬

آثار امپرسیونیست در دوره‌ای از مدرنیته به دنیا آمدند که نمادهای بصری مدرن در نقاشی، چندان جایگاهی نداشت. امپرسیونیست‌ها با گنجاندن این اجزا مانند قطار و خودرو، در آثارشان روشی انقلابی را در محتوای ترکیب‌بندی‌شان پیش گرفتند‫.‬ باید سی سال می‌گذشت تا چشم هم‌عصران امپرسیونیسم به این آثار عادت کند و آرام آرام به مدرسه‌ها و دانشکده‌های هنر راه یابد. نقاشی امپرسیونیست همواره پیوند خود را با واقعیت حفظ کرد و بسیاری از جنبه‌های زندگی روزمره را با شیوه‌ای نو به تصویر کشید‫.‬

امپرسیونیست‌ها، سوژه‌های بسیار معمولی را با تفاخر نقاشی می‌کردند و با جادوی قلم‌مویشان، امر عادی، به امری شگفت‌انگیز بدل می‌شد. به عبارت دیگر، اگر پیش از این نقاشی به سراغ صحنه‌های شورانگیز داستان‌ها و افسانه‌ها می‌رفت، امپرسیونیست‌ها از زندگی جاری، افسانه می‌ساختند‫.‬

با این که امپرسیونسم در تاریخ هنر مدرن ثبت شده‌است، اما نقطۀ مشترکی در پیوند نقاشی سنتی و مدرن بود. اگرچه ارزش و تأثیرگزاری این مکتب، به این جنبه محدود نمی‌شود. نقاشانی که به این سبک، بوم‌شان را پر می‌کردند، شیفتۀ بهانه‌های کوچک خوشبختی بودند؛ زیبایی یک منظرۀ طبیعی، لبخند خوشنودانۀ یک مادر و یا بازی یک کودک و تمام آنچه که می‌توانست از حیاط اطراف منبع الهام‌شان باشد‫.‬

در سال‌های ۱۸۶۰ تا ۱۸۹۰، امپرسیونیسم منشأ بحث‌های داغ جامعۀ نقاشی فرانسه شد. این جنبش محدود به مرزهای فرانسه نمی‌ماند. نوعی نقاشی سریع که حاوی عصری رو به پیشرفت است، عصری که سبک زندگی آدم‌ها را به سرعت تغییر می‌دهد، در نیمۀ دوم قرن نوزدهم به نقاط مختلف اروپا  رسید‫.‬

ابتدا این نقاشان به "نقاشان مستقل" معروف شدند و کمی ‌بعدتر نام "گروه بتینیول" - یکی از شهرهای حاشیۀ پاریس- را گرفتند. پیش از همه "ادوار مانه" در سال ۱۸۶۰ نبردی علیه نوعی نقاشی محافظه‌کارانۀ آتلیه‌ای آغاز کرد. نتیجه، آثاری رئالیستی‌ست که با جادوی رنگ و نور از واقعیت مطلق فاصله می‌گیرد‫.‬

زمانی که "مانه" نوشت: "من از چیزهایی که  می‌بینم، نقاشی می‌کشم، نه از آن چه که دیگران خوش‌شان می‌آید ببینند"، شیوه‌ای از نقاشی را به میان کشید که نگاه شخصی و سلیقۀ نقاش در آن نقش مهمی‌را بر عهده داشت. این نقاشان پژوهشی تصویری را آغاز کردند که بسیاری از سنت‌های نقاشی مرسوم زمانه را پشت پا می‌زد: طراحی‌هایی با خطوط مشخص رنگی، استفاده از رنگ‌های سطحی و ضخیم، ترکیب  سایه‌روشن، به کارگیری تُن‌های روشن به ویژه آمیزش زرد و سرخ و نارنجی‫.‬

اساس گروه امپرسیونیست‌ها، نقاشان جوانی ، اغلب بین ۳۰ تا ۴۰ سال ، بودند که برداشت تازه ای از طبیعت و هنر داشتند و عمل نقاشی و اثر هنری، نتیجه سیر و سلوک شخصی‌شان در زندگی بود. با برداشت جدید آنها "هنر برای هنر"، واقعیت تابلو همواره با موضوع نقاشی گره خورده بود. قلم‌موهای تند و اجرای سریع در تابلوها،‌ انگاره‌ای بر جای می‌گذاشت. پژوهش امپرسیونیست‌ها روی تأثیر نور و رنگ، منش تصویری تازه‌ای را به ارمغان آورد. آن طور که مجاورت تابش‌های رنگی روی بوم، آمیختگی بصری در چشم تماشاگر ایجاد می‌کرد‫.‬

داستان امپرسیونیسم به طور جدی‌تر از نمایشگاه هنری سالانۀ موسوم به"سالن پاریس" آغاز شد. اصلاحات اجتماعی، اقتصادی، و فرهنگی قرن نوزدهم، هنر را آرام آرام از پشتیبانی اشراف و شاهزادگان بیرون آورد. برای هنرمندان این دورۀ نمایش آثارشان بخشی حیاتی به شمار می‌آمد و به این ترتیب دلالان هنر و گالری‌دارها نقش بیشتری پیداکردند. اما در فرانسه، مهم‌ترین و ممکن‌ترین نمایش آثار هنری در سالن بو‫د.‬

از سال ۱۸۶۳ این سالن هر سال، نمایشی بزرگ از آثار هنرمندان برپا می‌کرد که توسط اعضای آکادمی‌ هنرهای زیبا و منتخبان دوره‌های پیش انتخاب می‌شد. در نخستین سال ۱۰۰۰ اثر از بین ۵۰۰۰ برای نمایش پذیرفته شدند و به واسطۀ ۴۰۰۰ اثر طرد شده، سالن پاریس به نام "سالن مردودین" مشهور شد‫.‬

برای کلود مونه، رونوار، بزیل و سیسله مدت‌زمان بین ماجرای سالن مردودین و آغاز جنگ ۱۸۷۰، سرشار از نگرانی برای فعالیت هنری و شکست در رقابت‌های داغ نقاشی بود‫.‬

این دلهرۀ مداوم، نقاشان جوان را به کندوکاوی عمیق در سبک هنری‌شان، تغییر معیارهای تصویری و نوسازی محتوایی واداشت. کلود مونه این سال‌ها را در فقر به سر برد. آنها در این دوران، سخت و تمام‌وقت، در حاشیه پاریس یا در گوشه کنار نورماندی به نقاشی مشغول بودند. در این دوران بود که مونه و بزیل مطالعه‌ای جدی روی نور و رنگ آغاز کردند‫.‬

نخستین نمایشگاه رسمی ‌امپرسیونیست‌ها در آوریل ۱۸۷۴ در آپارتمان "نادار" عکاس  برپا شد. ۳۱ نقاش امپرسیونیست در این نمایشگاه شرکت کردند و تابلوی "امپرسیون، خورشید در حال طلوع" مونه نامش را بر این جنبش ماندگار کرد و از این رو لقب پدر این جنبش را گرفت. او در آخرین برگه‌های یادداشت‌های روزانه‌اش  در این باره نوشت: "من همیشه از تئوری‌ها گریزان بودم و برای هیچ تئوری و پدیده‌ای در نقاشی ارزش قایل نیستم، مگر شیدایی‌ای که مرا وا می‌دارد تا از چیزها نقاشی بکشم. و تا ابد شرمسارم از این که منشأ جنبشی شدم که نقاشانش هیچ ربطی به امپرسیونیسم ندارند‫.‬"

از آخرین نمایشگاه گروهی این جنبش در پاریس درسال ۱۸۸۶ تا نخستین نمایشگاه‌شان در آمریکا ، دروازه‌های نقاشی جهان به روی امپرسیونیسم گشوده شد و نقاشان حرفه‌ای و هنرجویان بسیاری به آزمودن این مکتب پرداختند‫.‬

داستان امپرسیونیسم در ایران به شیوۀ دیگری آغاز شد. با تأسیس دانشکدۀ هنر، خونی تازه در رگ‌های نقاشی ایرانی جریان یافت.‬ امپرسیونیسم و بسیاری از مکتب‪های هنری مدرن، با سفر دانش آموختگان این دانشکده و دانشکدۀ هنر به نقاشی ایرانی راه یافت و نتیجه، پیدایش جنبش "نوگرا" در نقاشی معاصر ایران شد.

پس از تأسیس دانشکدۀ هنرهای زیبای تهران، مکتب‌های امپرسیونیسم و پسا امپرسیونیسم، بر اساس الگوهای مدرسۀ هنرهای زیبای پاریس، آموزش داده می‌شد. البته این امپرسیونیسم دقیقأ همانی نبود که مونه و هم‌اسلوبانش پنجاه سال پیش بنیادش را نهادند. این شیوه که در اصطلاح آن را "قلم آزاد" می‌خواندند، برگرفته از فرم امپرسیونیسم و در محتوا بسیار ایرانی بود.

هنرمندان نسل اول نوگرای نقاشی معاصر ایران، به  این مکتب علاقۀ خاصی نشان دادند و آثارشان به دلیل انتخاب موضوعاتی که در ارتباط با زندگی روزمرۀ مردم بود و اینکه نشانه‌هایی از واقع گرایی در خود داشت، مخاطبان بیشتری، نسبت به دیگر مکتب‌های نقاشی مدرن به خود جلب کرد. احمد اسفندیاری، عبدالله عامری و حسین کاظمی از جملۀ این نقاشان بودند.

این روزها بزرگ‌ترین نمایشگاه کاخ "گراند پالۀ" شهر پاریس در سی سال گذشته به آثار ماندگار کلود مونه اختصاص دارد. این نمایشگاه تا روز ۲۴ ژانویه برپاست و در دیگر شهرهای فرانسه هم به پاس یاد پدر امپرسیونیسم به مناسبت ۱۷۰ سالگی او برنامه‌هایی در حال اجراست.

در گزارش مصور این صفحه مروری داریم بر زندگی و آثار کلود مونه

 برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید.


ارسال مطلب
*آرام قاسمی

سال ۲۰۱۰ میلادی شاید برای ما پارسی‌زبانان از دو نقطۀ نظر بااهمیت بود: اولی، ثبت نوروز در تقویم جهانی یونسکو و دومی اعلام این سال به عنوان هزارۀ پایان سرایش شاهنامۀ فردوسی. مثل تمامی مؤسسه‌های فرهنگی نوظهور سرشاریم از آرزوهای بسیار و وقتی در واپسین لحظات سال ۲۰۱۰ مرکز یونسکو در ایتالیا بر درخواست‌ گروه هنری ما مبنی بر حمایت از برگزاری مراسم هزارۀ شاهنامه در میلان مهر تأیید می‌زند، روزنه‌ای از امید جوانۀ نوپایمان را رشد می‌دهد.

شاید فهرست برنامۀ ما از این مراسم جمع و جور مفصل‌تر بود، ولی همیشه به ناچار مجبوری گوشه‌ای از مراسم را حذف و گوشه‌ای دیگر را انتخاب کنی. و این‌گونه میز گردمان با استادان فردوسی‌شناس و اجرای کنسرت بزرگ موسیقی سنتی ایرانی را مجبوریم به زمانی دیگر بسپاریم.

۱۳دسامبر نمایشگاه نقاشی مرتضی لطیفی نظامی افتتاح شد. در مراسم گشایش آن نخست زهرا محمدی، نویسندۀ ایرانی مقیم ایتالیا، به معرفی شاهنامه و فردوسی پرداخت. وی فردوسی و پهلوانان شاهنامه را با لحظات تاریخی پیوند زد تا با مرور دوره‌های تاریخی، فردوسی و شاهنامه را به ایتالیایی‌ها بیشتر بشناساند.

امیرعباس ناصر حسینی، آرش قاسمی و اصلان ماکاراچی، سه دانشجوی هنرمند مقیم میلان، به اجرای قطعاتی از موسیقی تلفیقی پرداختند. سازهای تار و تنبک برای تماشاچی ناآشنا ولی جالب است و تماشاچی تلفیقش با گیتار را می‌پسندد. و سرآخر بوفه‌ای از پیش‌غذاهای ایرانی میزبان تماشاچی کنجکاو به طعم و بویی نو است.

مرتضی لطیفی نظامی چهل سال است که مقیم ایتالیاست. او مجسمه‌سازی را در دانشگاه تهران آموخته و معماری و نقاشی رادر ایتالیا. در اکثر شهرهای ایتالیا  نمایشگاه بر گزار کرده‌است و با برگزاری نمایشگاه‌هایی در آمریکا، امارات، ایران و غیره بر سال‌های تجربه‌اش مهر تأیید زده‌است.

آنچه در این نمایشگاه به نمایش درآمد، مجموعه‌ای است مدرن بر اساس داستان‌های شاهنامه فردوسی. شخصیت‌های نقاشی‌هایش سهراب و رستم و اسفندیار و بیژن هستند که با ظرافتی به سبک مینیاتور در دل فضای مدرن و پرداخت‌شده قرار گرفته‌اند؛ فضایی پر از ظرافت و دقتی که در رنگ‌آمیزی به‌ کار برده ‌شده.

مرتضی لطیفی نظامی با مطالعۀ شاهنامه داستان‌ها را با ذهنی خلاق و هنرمندانه بر صحنۀ رنگ گذاشته‌است. درخواست می‌کنم که از نقاشی‌هایش سخنی بگوید. معتقد است که نقاشی‌ها خود سخن گویای اویند.

نمایشگاه به مدت یک هفته در گالری اوستراکون دایر بود و سرآخر در ۱۹دسامبر  نمایشنامۀ "روزی که گذشت" به دو زبان ایتالیایی و پارسی بر صحنۀ تئاتر "وردی" اجرا می‌شود.

"روزی که گذشت" داستان گردآفرید پهلوان را بهانه می‌کند تا به مشکلات امروز بپردازد. من و آلیچه بتینلی روی صحنه گردآفریدها و سهراب‌های متفاوتی می‌شویم و با استفاده از ریشه‌های سنتی تئاتر به زبانی نو و امروزی می‌رسیم.

مارکو دامیکو با طراحی صحنه و نورپردازی مناسب با فضای داستان تلاش می‌کند تا به قصه جان تازه‌ای بدهد.

در گزارش مصور این صفحه می‌توانید لحظه‌هایی از روزهای شاهنامه‌ای میلان در پایان سال میلادی گذشته را ببینید.    

*آرام قاسمی، کارگردان و بازیگر تئاتر ایرانی شهر میلان ایتالیا و از کاربران جدیدآنلاین است. اگر شما هم گزارشی دارید، از طريق صفحۀ "تماس با ما" برای ما بفرستيد.

 برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید.


ارسال مطلب
شکوفه شادابی

"گل‌ها، آرامگاه برهان‌الدین محقق ترمذی را در میانۀ گورستان قدیمی در بر گرفته‌اند و کوه با عظمت پوشیده از برف ارجیاس در جنوب قونیه، بر فراز آن قد بر افراشته‌است..." اینها توصیفات کتاب "توفان شمس" اثر آنه ماری شیمل، پژوهنده و عرفان شناس آلمانی،  در وصف آرامگاه محقق ترمذی است که او را "لالای پروردگار" نیز نامیده‌اند. اگر به این آرامگاه آمده باشی، به حس و حال این توصیف، مهر تائید خواهی زد.

از در پشتی مزار که وارد بشوی، دشت‌های سرسبزی را می‌بینی که سنگ‌های بلند و عمودی در آن علم شده‌اند. این گورستان قدیمی، آرامگاه نزدیک به هزار تن از مریدان صوفیه است. مریدانی که روزی سالک طریق عرفان بوده‌اند و اینک خفته در خاکند و تذکری برای زندگان.

بعد از عبور از این دشت‌های پر از مقبره، به زیارتگاه می‌رسی. زیارتگاه اولین مربی مولانا جلال‌الدین بلخی. هرچند مولانا نخستین آموزش‌ها را از پدر خود فرا گرفته بود، ولی پس از پدر سید برهان‌الدین محقق ترمذی، نخستین آموزگار او بوده‌است.

بدیع‌الزمان فروزانفر در کتاب شرح مثنوی، در بارۀ او می‌نویسد: "برهان‌الدین، علاوه بر کمال اخلاقی و سیر و سلوک صوفیانه و طی مقامات معنوی، دانشمند کامل و فاضل مطلع بود. پیوسته کتب و اسرار متقدمان رامطالعه می‌کرد."

نسب سید برهان‌الدین به امام حسین می رسد و زادگاه او شهر ترمذ است که اکنون در کرانه شمالی رود آمو و در مرز میان ازبکستان و افغانستان واقع است. برهان‌الدین از چنان کرامتی در میان مردم این شهر برخودار بوده که او را "سید سِرّدان"  لقب داده بودند.

"سلطان‌العلما" پدر مولانا، پیش از آن که بلخ را برای همیشه ترک کند، مدت زمانی امر آموزش و مواظبت مولانا را بر عهدۀ برهان‌الدین گذاشته بوده‌است. حتا سلطان‌العلما از او خواسته بود که پس از مرگش امر تربیت، سیر و سلوک صوفیانۀ جلال‌الدین را نیز بر عهده گیرد .

عبدالحسین زرین‌کوب در کتاب پله پله تا ملاقات خدا در باره برهان الدین می گوید:
"اعتقاد سید برهان‌الدین در حق شیخ خود، به حدی بود که آشکارا، بی هیچ تردید و مجامله‌ای، او را از تمام اولیایی که بعد از رسول خدا آمده بودند، برتر می‌دانست."

بعد از فوت پدر مولانا، برهان‌الدین نه سال در قونیه می‌ماند تا مولانای جوان را که در آن زمان تنها بیست و پنج سال داشته، در سیر و سلوک صوفیانه راهنمایی کند. با وجود تمام علاقه‌ای که مردم آنجا به مولانای جوان و محبوب داشته‌اند، برهان‌الدین، تمایل داشته تا مولانا به همین حد اکتفا نکند و در تلاش باشد تا بقیۀ مراحل سلوک را نیز طی کند و جانشین شایسته‌ای برای پدرش باشد.

مولانا نیز به او به چشم پدر می نگریسته و همین‌طور یاران مولانا او را به مرشدی پذیرفته بودند.

ممولانا در مثنوی معنوی از تأثیر سید برهان‌الدین برخود این گونه سخن به میان آورده‌است:
 
پخته گرد و از تغیّر دور شو / رو چو برهان محقق نور شو
چون ز خود رستی همه برهان شدی / چون که گفتی بنده‌ام سلطان شدی
 
سید برهان‌الدین مولانا را تشویق می‌کند تا برای رسیدن به مراحل بالاتر راهی  شام و حلب شود. خود او هم تا شهر قیصریه مولانا را همراهی می‌کند. سفر مولانا به آن شهرها، حدود هفت سال طول می‌کشد. عطاءالله تدین در کتاب"مولانا، ارغنون شمس" می‌نویسد که پس از بازگشت مولانا به قونیه، سید برهان به او دستور می‌دهد تا سه چله را در خانقاه پدرش به ریاضت بنشیند، زیرا معتقد بوده که هنوز به آنچه باید باشد، نرسیده‌است.

"قیصریه"، کایسری کنونی ترکیه، در آن زمان شهری آرام و زیبا و از مراکز مهم تجارت  بود و والی آن  صاحب شمس‌الدین اصفهانی نام داشت.  والی برای سید برهان‌الدین خانقاهی ساخته و خودش هم در مجالس سید شرکت می‌کرده‌است. سید برهان‌الدین غیر ازمجالس وعظی که برای همگان برگزار می‌کرده، مجالس ویژه‌ای نیز داشته که در آن بیشتر یاران همدل و محرم، گرد هم می‌آمدند و گفته‌هایش را می نوشتند. امروزه آن نوشته ها در کتابی  به نام "معارف محقق ترمذی" تدوین شده است.

سرانجام حضرت سید برهان‌الدین در سال ۶۳۸ قمری در همان خانقاه چشم از جهان فرو بست و اکنون آرامگاهش زیارتگاهی است که دوستدارانش برای راز و نیاز به آن جا روی می‌آورند.

اگر ساعاتی را در خانقاه و کنار مقبرۀ سید برهان‌الدین بمانی، زنان و مردانی را می‌بینی که می‌آیند، دعا می‌خوانند و اشک می‌ریزند تا شاید حاجت‌شان برآورده شود. عروس و دامادهای مسلمانی هم که به تقدس این مکان معتقدند، قبل از رفتن به حجله، به خاک‌بوسش می‌آیند و خانواده‌هاشان در همان محل، برای خوشبختی آنان دعا می‌کنند.

با این که بسیاری به دیدار و زیارت آرامگاه محقق ترمذی می‌روند، آرامش و سکوت خاصی بر آرامگاه او حکم ‌فرماست. در گزارش مصور این صفحه به دیدن این آرامگاه می‌رویم.

 برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید.


ارسال مطلب
رویا یعقوبیان

شمارش معکوس برای آغاز سال نو میلادی معمولا از چند هفته پیش شروع می‌شود.

مهم نیست که آغاز سال نو نخستین روز فصل بهار باشد یا اوایل زمستان؛ شادمانی حاصل از آغاز سال نو و تعطیلات پس از آن در همه احساس می‌شود.

سال‌هاست که لندن یکی از درخشان‌ترین و موفق‌ترین مراسم تحویل سال نو در اروپا را داشته‌است. کرانۀ رودخانۀ تیمز لندن و بناهای شاخصی چون "بیگ بن" و "لاندن آی" (چشم لندن) هر سال هنگام تحویل سال نو میزبان صدها هزار تن از مردم لندن و دیگر شهرهای انگلستان و همین‌طور مسافران کشورهای دیگر به مناسبت جشن تحویل سال است.

مردم خوشحال و منتظر از ساعت‌ها قبل در کنار رودخانه به رقابت در پیدا کردن جایی مناسب که بهترین دید ممکن را به چرخ‌ وفلک غول‌پیکر و ساعت قدیمی شهر داشته باشد، می‌پردازند. از آنجایی که امروزه دسترسی به دوربین‌های عکاسی و فیلم‌برداری و ثبت تصاویر از لحظه‌های مهم آسان شده‌است و حتا اغلب گوشی‌های تلفن همراه مجهز به دوربین عکاسی هستند، ثبت لحظه‌های این جشن خود تبدیل به بخشی از مراسم شده. جوان‌ها با لباس‌هایی متنوع و جذاب به نوشیدن و خواندن آوازهایی دسته‌جمعی و هم‌آوازی با گروه‌های موسیقی می‌پردازند. سرمای زیر صفر سی و یکم دسامبر هم  موفق به خانه‌نشین کردن آنها و تماشای مراسم از طریق تلویزیون نمی‌شود.

همزمان با  شتاب و هیجان مردم و انجام کارهای آخر سال، گروه‌های متخصصی هم به طراحی مراسم آتش‌بازی سال نو می‌پردازند. این گروه‌ها معمولاً شامل افرادی  با تخصص‌های مختلف از مهندسان سازه، طراحان فنی و هنری آتش‌بازی‌اند. حتا آنهایی که مخالف افکار سنتی هستند هم در این مناسبت خاص برای انجام  مراسم سال نو اشتیاق نشان می‌دهند.

حضور در مراسمی که سابقۀ دیرینه دارد، هر فرد را به گذشته و نیز خاطرات آن پیوند می‌دهد. چه دید و بازدید خانوادگی و چه شمارش معکوس دسته‌جمعی در کنار رود تیمز و انتظار زمان تحویل سال در نیمه شب با زنگ ساعت بیگ بن و تماشای مراسم آتش‌بازی در کنار مردم دیگر باشد و چه جمع شدن همۀ اعضای خانواده در محیط گرم خانه. این حس ارتباط با گذشته و خاطرات آن و نیز این حس مشترک برگزاری آیین جمعی، و امنیتی که از جمع آمدن فیزیکی خانواده در زیر یک سقف برای هر آدمی به‌ وجود می‌آید، در زمانه‌ای که ارتباطات مجازی جای دید و بازدیدهای مرسوم را گرفته‌است، باعث می‌شود آیین‌ها و جشن‌های سال نو در همه جای دنیا در طول سالیان سال پابرجا بماند و از بین نرود.

در گزارش مصور این صفحه شماری از مردم لندن توضیح می‌دهند که در روزهای پایانی سال سرگرم چه کارهایی هستند.

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید.


ارسال مطلب
داريوش رجبيان

چشمه‌ها، پیام‌آوران ژرفای زمین، و برف و باران و شبنم،  سروش اوج آسمان‌هایند. و آب نه تنها زمین و آسمان را به هم می‌پیوندد، بلکه علم را هم با افسانه‌ها  و باورها آشتی داده‌است. این فرضیه که ممکن است زیر لایه‌های یخ سیارۀ بهرام (مریخ) همچنان آب جاری باشد، برخی را متقاعد کرده‌ که در لایه‌های زیرین آن سیاره، حیات هم وجود دارد. چون آب، مایۀ زندگی است.
 
آب، به مانند سه "آخشیج" یا عنصر بنیادین دیگر زندگی – خاک و باد و آتش – در کیش زرتشتی همچنان جزء مقدسات است و یک باورمند این کیش باید از آلودگی آن جلوگیری کند. در آموزه‌های مزدیسنی آناهیتا به عنوان "ایزدبانوی آب‌ها" معرفی می‌شود.

توران شهریاری (بهرامی)،  با الهام از باورهای مزدیسنی می‌گوید:

آب، آغاز نام آبادی‌ست / آب، پاکی و سبزی و شادی‌ست
آب را مایۀ حیات بدان / نعمتی هست دادۀ یزدان

در قرآن هم آب جایگاه مشابهی دارد. در سورۀ نور آمده‌است: "هر جنبنده‏ای را ما از آب آفریده‏ایم". و در سورۀ انبیا می‌خوانیم: "هر زنده‏ای را ما از آب قرار داده‏ایم". پس بنا به دیدگاه اسلام هم آب، منبع و منشأ حیات است.

در "عهد جدید" جایگاه آب مقدم بر روان است: "کسی وارد قلمرو ربانی نخواهد شد، مگر این که از آب و از روان زاده شده باشد".

مجموعه قوانین شرعی و عرفی یهود هم برای آب جایگاهی بس رفیع در نظر گرفته‌ و آب را همسنگ و همپایۀ تورات دانسته‌است.
 
ریگ‌ودای هندی سرودی دارد در ستایش آب با نام "آب حیات" که می‌گوید: "ای آب‌ها که به ما نیروی زیستن می‌دهید و اسباب تغذیۀ ما را فراهم می‌کنید، تا ما در شادی به سر بریم... بگذار که ما هم به سوی خانۀ کسی بشتابیم که به خاطر او آب‌ها به ما زندگی داده‌اند؛ شما که ما را به دنیا آورده‌اید".
 
پس آب و زندگی، چه در علم و چه در باورها، مترادف همند. هستی جانوران، از جمله انسان‌ها، به اندازه‌ای وابسته به آب است که نبود آب، به معنای نبود زندگی است. عنصر ترس هم می‌تواند از دلیل‌های تکریم آب باشد. زیرا آب، به همان شیوه که بخشندۀ زندگی است، می‌تواند در شکل سیل و طوفان، منادی مرگ و نابودی هم باشد.
 
از اینجاست که فرهنگ‌های مختلف در سراسر جهان به آب و نیروی فوق‌العادۀ آن ارج بسیار قایلند و برای پاسداری‌اش جشن‌ها دارند. در گاه‌شماری ملت‌ها به آب همانند دیگر عنصرها جایگاهی داده‌اند و گاه طبیعیت انسان‌ها را نیز بر پایۀ نزدیکی آنها یه یکی از عنصرها رده‌بندی کرده‌اند.

در گاهنامۀ زرتشتی روز چهارم آبان‌ماه یا آبانگان به ارج‌گذاری به آناهیتا، ایزدبانوی آب‌های روی زمین، اختصاص دارد. روایتی هست که ایران به مدت هشت سال گرفتار خشک‌سال بود و سرانجام در آن روز (چهارم آبان) باران آمد و مردم به جشن و شادی پرداختند و آن را آبانگان نامیدند.
 
آبانگان با گذشت زمان از ایران رخت بربست، اما نام "آبان" در گاه‌شماری این سرزمین ماندگار شد.
 
ولی جشن‌های مشابهی برای تجلیل و گرامی‌داشت از آب اکنون هم در سرزمین‌های دیگر انجام می‌گیرد. "لوی کراتونگ" Loy Krathong از زیباترین جشن‌های ستایش آب است که امروزه در تایلند برگزار می‌شود. با توجه به مذهب بودایی اغلب مردم تایلند، می‌توان به ریشه‌های آریایی این جشن پی برد که همانا در ماه آبان صورت می‌گیرد. امسال روز سی‌ام آبان‌ماه، برابر با ۲۱ نوامبر، زمانی که ماه پر بود و خوش می‌درخشید، صدها هزار تن از مردم تایلند کنار رودخانه‌ها رفتند، تا با زمزمه‌های باستانی آب‌ها را بستایند و آرزوهایشان را در شکل قایق‌های کوچک ساخته‌شده از برگ موز در آب‌ها رها کنند. گزارش مصور این صفحه، ساختۀ فرزانه عبدالقیس، از همین جشن ستایش آب در تایلند است.

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید.


ارسال مطلب
Home | About us | Contact us
Copyright © 2014 JadidOnline.com. All Rights Reserved.
نقل مطالب با ذكر منبع آزاد است. تمام حقوق سايت براى جديدآنلاين محفوظ است.