Jadid Online
جدید آنلاین
درباره ما تماس با ما Contact us About us
سحرخیزان ورزشکار

هاله حیدری

هر روز صبح زود وقتی جلوی پارک با چشمانی خواب آلود منتظر تاکسی هستم افرادی را می بینم که آن وقت صبح سرحال و قبراق به سمت پارک در حرکتند ولی من آرزو می کنم ای کاش دقایق بیشتری را می خوابیدم.

محل کارم با دوستانم از کم تحرکی کلی حرف می زنیم و این که چقدر ما به ورزش و تحرک نیاز داریم اما همه ما بهانه های کافی برای ورزش نکردن داریم. همه به ظاهر مشتاقیم و علاقمند.

یکی می گوید فرصت کافی برای رفتن به خانه و تعویض لباس و دوش گرفتن را ندارد و آن دیگری می گوید اگر دوستی داشتم که با من همراهی می کرد حتما صبح می رفتم و ورزش می کردم. به این نتیجه رسیده ام که همه می خواهیم خودمان را توجیه کنیم همه دنبال بهانه ای هستیم که ورزش نکنیم.

از مزایای ورزش تا دلتان بخواهد داد سخن می دهیم و مدام می گوئیم ولی درصد کمی از ما حاضریم لحظاتی را در ساعات اولیه روز به ورزش اختصاص می دهیم.

به یاد پدربزرگم می افتم و از خودم می پرسم چه چیزی باعث می شد پدربزرگم هر روز صبح بعد از خواندن نماز چوبدستی اش را بردارد و از خانه بیرون برود و دو ساعت بعد با نان تازه و روحیه ای سرشار از انرژی باز گردد.

تمام دست اندرکاران بهداشت جسم و روح، ورزش صبحگاهی را یکی از بهترین راه های حفظ سلامت و جلوگیری از تنش های روزانه می دانند. آنها می گویند روزانه ۳۰ دقیقه تا یک ساعت ورزش سبک مثل پیاده روی و نرمش می تواند باعت نشاط روحی و افزایش اعتماد به نفش شود.

فواید ورزش بیشتر از آن است که بتوان در چند جمله شرحش داد به خصوص برای کسی که در شهر شلوغ و آلوده ای مثل تهران زندگی کند. جایی که این روزها هوایش به شدت آلوده است و گاهی هشدار داده می شود که افراد مسن، بیماران قلبی و ریوی و بچه ها بیرون نیایند.

تازه اگر این مشکلات نبود باز هم در زندگی شهری امروز که تحرک کم است ورزش مثل غذا لازم است و می تواند به پرورش جسم و جان بینجامد و روح آدمی را صیقل دهد و مانع افسردگی و انزوا شود.

بالاخره یک روز تصمیم گرفتم بر تنبلی خودم غلبه کنم و برای یک بار هم شده بروم و ببینم در پارک چه خبر است و خیل مشتاقان هر روزه پارک مشغول چه کاری هستند. با خودم می گویم شاید هم آنقدر جذاب باشد که من هم به جای خوابیدن بیشتر صبح از بلند شوم و بروم در پارک کمی پیاده روی کنم.

ساعت شش و نیم صبح از خانه بیرون می زنم. خیابان هنوز خلوت است. به سمت پارک حرکت می کنم. نرسیده به پارک نگاهی به دور و برم می کنم. عده ای را می بینم که ظاهرا در حال رفتن به سر کار هستند و عده ای نیز به سمت ورودی پارک می روند.

وارد محوطه پارک می شوم. انگار وارد دنیای دیگری شده ام. همه به هم صبح بخیر و خسته نباشید می گویند و برای هم دست تکان می دهند. فضا بسیار صمیمی است. خانمی در حال دویدن از کنارم رد می شود و به من که برای ورزش نیامده ام صبح بخیر بلندی می گوید. حس بیگانگی در من کم کم از بین می رود. صدای شمارش ورزشکاران به گوش می رسد؛ یک، دو، سه... چند نفری مشغول دویدن و نرمش انفرادی هستند. از شوخی های دسته جمعی متوجه می شوم همه آشنا هستند و غریبه ای بین آنها نیست جز من که هنوز خودم را پیدا نکرده ام.

چشم می چرانم و به این طرف و آنطرف دقیق می شوم. اکثرا صبح بیداران بازنشستگانی هستند که مشغول پیاده روی و نرمش هستند و تعداد جوانان بسیار کم است.

حس عجیبی پیدا کرده ام؛ انگار انرژی تازه ای پیدا کرده ام. روی یکی از صندلی های پارک می نشینم. دو نفری روی صندلی وسط پارک سرگرم گپ زدن هستند. از نظر آنها بودن با همسن و سالان در ساعت های ابتدایی روز مثل یک وعده غذاست و یکی از آنها می گوید که سالهاست حتی یک روز هم ورزش صبح و پیاده روی را ترک نکرده است.

آقای جهانگرد با خنده به دوستش اشاره می کند ومی گوید: "صبح ها وقتی این همه پیره مرد را در اینجا می بینم فکر می کنم فقط من نیستم که پیر شده ام. من با آمدن به اینجا و ورزش احساس می کنم هنوز کاری از من بر می آید و حس می کنم هنوز جوانم."

اما مسئله فقط این نیست، اینجا زندگی هم جریان دارد. آقای جهانگرد از اتفاقاتی که برایش افتاده تعریف می کند و می گوید "پارسال خانمی که سالها بود شوهرش را از دست داده بود و با گروه ما ورزش می کرد با یکی از بچه های گروه ازدواج کرد. همه ما را هم به باغشان دعوت کردند و کلی هم خوش گذشت. البته اتفاقات بد هم می افتد مثلاً چند ماه پیش ما یکی از دوستانمان را که ده سال هر روز با هم ورزش می کردیم، از دست دادیم. جایش خیلی در میان ما خالیه."

با آقای جهانگرد و دوستش خداحافظی می کنم و آنها را تنها می گذارم اما خیالشان یک لحظه مرا راحت نمی گذارد از خودم می پرسم آیا من هم وقتی به سن این آدمها برسم رختخواب گرم و نرم و خواب شیرین را رها می کنم و حاضر می شوم که لحظاتی را دستکم پیاده روی کنم. یعنی واقعا این آدمها مثل من بوده اند و در این سن و سال تغییر کرده اند؟

به خودم می گویم مهم نیست که اینها قبلا چطوری فکر می کردند مهم الان است که سرحال و قبراق هستند. از این که لحظاتی را در پارک و در بین این همه پدربزرگ و مادربزرگ با نشاط و شاد بودم احساس آرامش و سرزندگی می کنم. نمی دانم شاید من هم روزی تصمیم بگیرم به جمع ورزشکاران سحرخیز بپیوندم.

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب

نظر شما

در صورت تمایل نام خود را بنویسید
در صورت تمايل نشانى ايميل خود را بنويسيد. نظر شما پس از ويرايش منتشر خواهد شد.
Image CAPTCHA
لطفا كد بالا را وارد كنيد. استفاده از این کد براى جلوگيرى از دريافت ايميل هاى گروهى است.
- فیروز روشن، 2010/04/22
خیلی با حاله. موفق و پیروز و شاد باشید
- یک کاربر، 2009/01/24
کاشکی من هم ایران بودم. اینها رو که می بینم دلم بیشتر و بیشتر برای وطنم تنگ میشه. امیدوارم همیشه موفق باشید.
- مدیر، 2009/01/21
عالی بود!...چه عکسای خوبی...و چه تدوین خوبی...و چه نگارش خوبی....تبریک می گم به این ذهن خلاق.
- یک کاربر، 2009/01/21
hade aghal yek sargarmiye kochak dar fazaye khafekhan zadeye iran, ta adama bara chand saat ham ke shode betonand moshkelateshono faramosh konand! hamaton mowafagh bashid
Home | About us | Contact us
Copyright © 2019 JadidOnline.com. All Rights Reserved.
نقل مطالب با ذكر منبع آزاد است. تمام حقوق سايت براى جديدآنلاين محفوظ است.