Jadid Online
جدید آنلاین
درباره ما تماس با ما Contact us About us
واصف، نوپرداز باختر
رضا محمدی


صدا
"رویایی در میقات خورشید" سروده واصف باختری، با صدای شاعر
چه‌ها که بر سر این تکدرخت پیر گذشت / ولیک جنگل انبوه را ز یاد نبرد
نشست عمری در استوای برگ و تگرک / شکیب صخرۀ نستوه را ز یاد نبرد
به استواری آن سنگ آفرین بادا / که آبگینه شد و کوه را ز یاد نبرد

استاد واصف باختری، که از شهر بلخ (یا باختر) می آید، بدون شایبه شناسنامۀ ادبیات و فرهنگ افغانستان امروز است. مردی که استادی را با پیشغام و پسغام به اربابان جراید نیز گدایی نکرده‌است. استادی را حافظۀ جمعی ملتی به او داده  که در تاریخش به سختی به کسی عنوان "استادی" داده‌‌است. مثلاً ما در شعر فارسی به حافظ با آن همه عظمت "استاد" نمی‌گوییم. حافظ خواجۀ شیراز است، چنانکه سعدی و بیدل  و حتا فردوسی نیز شیخ و میرزا و حکیم لقب گرفته‌اند. در تاریخ زبان فارسی به آدم‌های معدودی استاد گفته‌اند. مثلاً عنصری یا منوچهری که در عین جوانی "استاد" خوانده می شده‌اند. جایی خود منوچهری دلیل  استادی عنصری را سعی می‌کند  این‌گونه بیان کند که "عنصرش بی‌عیب و دل بی‌غشّ و دین اش بی‌فتن".
                                                 * * *
صدا
صحبت های اکرم عثمان، نویسنده و پژوهشگر
عنصر  بی‌عیب باختری در شخصیت شگفتش نهفته‌است.در عصر کوتاهی جان‌ها باختری آخرین بازماندۀ تبار مردان بزرگ است. رند و عیار و جوانمرد و حکیم و این تنها بخشی از عنصر بی‌عیب اوست. استادی که پوستش را در همۀ عمر به هیچ امیرالمؤمنینی نفروخته‌است. در عین ستودگی "دندان زینت‌المجالس شدن" را از دهان بر کشیده‌است. نصیحتی از او که شاگردانش به‌ندرت توانستند پذیرا شوند:

دلم نه بنده افلاک شد نه بردۀ خاک
ز آبنوس رمید و ز لاژورد گذشت

و انسان‌گرایی او "اومانیسم" وارداتی شاملو نیست. انسان‌گرایی او حتا مدینۀ فاضله باستان گرایانه مزدشتی اخوان نیست. و به این خاطر قیاس او با هر دوی این بزرگان نهایت بی‌انصافی است. انسان‌گرایی او از حکمت  داستانی شاهنامه  و یادگار زریران سرچشمه می‌گیرد. از وداهای حکیمانه که درآن "شاعران شاگردان خداوندند" و از حکمت روستایی که نسل به نسل به دست‌های مدرن روزگار ما رسیده‌است. حکمتی که در آن "برای هر چیز در زیر آسمان وقتی است" از جامعه ابن داوود. حکمتی که  بر انصاف و همه‌بینی استوار است، چنانکه در مورد یافته‌های طلایی بگرام ، که اکنون در موزه بریتانیا به نمایش گذاشته شده، این روزها گفته می‌شود. همزیستی آرام چندین فرهنگ از شرق و غرب در یک وقت. حکمتی که مهربانی و مهرورزی سرفصلش است. دانستن این نکته در مرام و بالتبع شعر اوست که او را باز می‌شناساند. وقتی در زندان حتا زندان‌بانش را پاسبانی دیومنش شیطان‌صفت نمی‌داند، که حکیمانه او را چون خود، اسیر سرنوشتی محتوم می‌داند که دیگرانش رقم زده‌اند. و خطاب او نه به پاسبانی خاص که به نوع پاسبان که به کنش پاسبانی در جان نوع آدمی است:

صدا
صحبت های لطیف ناظمی، شاعر
... پاسبان منا، ای تو خود بند بر پا،
 زبان بسته،
 تنها،
چیستی، هیچ دانی؟
دشنه‌ای رفته در سینه‌ای روزگاری
همچنان مانده بر جای
خفته در خون و زنگار
هیچ آزرمی از من مبادت!
ما ز یک تیره و یک تباریم

شحنه می‌داند آیا که زنجیریانش
ـ همسرایان رگبارهای شبانه ـ
زیر این آسمانه
نان زرین خورشید را
بر سر خوان خوالیگر* خواب
نیز هرگز نبینند
شحنه می‌داند آیا که مرغان نورند زین جا گریزان...

این نوع نگاه در ادبیات ما بی‌نظیر است. انسانیتی که محصول لیبرالیسم مدرن نیست؛ انسانیتی در حیطۀ امر نمادین لاکانی است، که در آن پرسوناژها همه بازتاب یک چهره در آیینۀ نمادینند. شحنه و پاسبان و مرغ نوری و زندانی همه صورت‌هایی از یک شخصند. مثل رستم و اسفندیار، مثل سهراب و رستم که نمی‌توان آنها را درعین تقابل، جدا دانست.


صدا
صحبت های شبگیر پولادیان، شاعر
منتها این همه این حکمت بی‌غش نیست. سنت بلخی این حکمت بر درفش کاویانی محور است که هرساله با بهار در بلخ بامی به نشانۀ دادگری و دادورزی افراشته می‌شود. باختری رنج این همه مشقت و حبس و حرج را بر خود می‌خرد تا سیلی گداخته از خشمش را بر صورت بیداد زمانه بکوبد:


ای پتک‌ها، ای داس‌ها، گیرید ازین کناس‌ها
زین تیره‌دل خناس‌ها، دادِ دلِ اهلِ خرد
 (... ازشعر "خشم"،  سال ۱۳۴۲)
 
زندگی جلوه دگر گیرد / گر ستمدیده گان به پا خیزند
بر ستم‌پیشگان نبخشایند / با فرومایگان درآویزند
(... از شعر "زندگی چیست؟"، سال ۱۳۴۳)
 
اندیشه ندارم اگر این دیوسرشتان / با رشتۀ بیداد بدوزند دهانم
با نالۀ خود شعله برافروزم، اگرچند / چون شمع بسوزند در این بزم زبانم
(...از شعر "مرغ گفتار" سال ۱۳۴۳)
 
و خطاب به "شعر" می‌گوید:

پردۀ بیداد و زنجیر ستم را پاره کن / از هراس زورمندان پرده‌پوشی تا به کی؟
موج شو، سیلاب شو، سیلاب پرجوش و خروش / لرزه در دل‌ها پدید آور، خموشی تا به کی؟
(...از شعر "آهنگ رستاخیز"، سال ۱۳۴۳)

آدم عافیت‌طلبی مثل من که گوشۀ راحت عالم را به بهانۀ "خلوت‌گزیدگی" محکم گرفته‌است، سخت غبطه می‌خورد، به حال مردی که در اوج روزگار عافیت، قبای سلطانی و وزارت و صدارت را به قیمت آرمانش نخرید. همان وقت طرفه آشکار است که چه بسیار صاحبان اندک ذوقی می‌توانستند از سترونی روزگار با تملق و پرده‌پوشی و حد اقل دم فرو بستن به چارسوی عالم به عنوان سفیر و وزیر مقرر شوند و رند آتش‌نفسی مثل باختری همۀ این مواجب و مواهب را فروهشت تا آدمی مثل من و همگنان من امروز به او عشق بورزند. چراغی را - مثل قهرمان فیلم نوستالژی تارکوفسکی - از سردابی ناممکن در کندترین ریتم تاریخ افغانستان به این سوی آورد، ولو خود به هزار رنج مبتلا شد:

ای سیل، بر این مشت خس و خار چه خندی
ماییم که راه تو گشودیم و گذشتیم

و تنها همین کافی بود که در هیئت اسطوره‌ای جاودان باقی بماند. بعدها در روزگار سخت عالم، به لشکر دوم جاهلیت قادسیه نامه‌ای نوشت. نامه‌ای که برای سوزانندۀ کتابخانۀ جندی‌شاپور و سال‌ها بعد کتابخانۀ نطامیۀ بعداد و خلاصه همۀ این تاریخ پرمشقت بددینی خطاب می‌شد:

سلام باد ز ما کاشفان آتش را
که روز اول جشن کتاب‌سوزان است!
                                                   * * *
 شعر باختری جدا از این ویژگی‌های حکمی که اثر حال شخصی اویند، استادانه است. کسی که سستی و استواری زبان فارسی را بداند، می‌داند که چرا شعر باختری شناسنامۀ زبانی مردمی است. شعری که در ان حتا حرفی را نمی‌توان جابه‌جا کرد؛ شعری که با خواندنش آدم - البته اگر باسواد باشد - مست می‌شود، مثل همان مستی که خواندن شعر ناصر خسرو و منوچهری به آدم می‌دهد. شعری که کلمات در آن به‌تنهایی جزیره‌های مستقل به‌هم‌پیوسته‌اند. حروف بر مبنای ریتمی روستایی کنار هم چیده شده‌اند. شعر او از زبان‌بازی‌های مسخرۀ بی‌معنی که در آن کلمات تنها برای بازی با هم جناس شده‌اند، خالی‌ است. جناس او از سر فکری شعری است. شعر او معنی دارد. احساسات مهارناشده مردی گلوبریده در کوچه نیست. می‌توان در پی هر شعرش رساله‌ای نوشت، چنانکه می‌توان در پی شعر خاقانی چنین کرد. و اگر دوستان ما برمن بخندند، محقند. چرا که امروز به‌سختی می‌توان ده نفر را یافت که خاقانی را درست بخوانند.

شعر باختری مثل شخصیت اوست که قابل مصادره شدن برای هیچ نهاد و حزب و سازمان مردم‌نهاد و مؤسسه‌ای نیست. شعری برای آوازخوانی و ایجاد صلح نیست. شعری برای صلح است. برای جایزه گرفتن در چلغوزآباد فرنگ نیست. مثل فیلم‌های هنری ما نیست که قبل از نمایش در سینماهای وطنی و خانه‌های افغانی به قصد جایزه در جشنواره‌ها در فرنگ به نمایش درآیند و اصلاً ککش هم نگزد که افغان‌ها دیده‌اند یا ندیده‌اند. خلاصه اینکه شعار نیست و این بزرگ‌ترین آموزه‌ای است که می شود از او آموخت. و برای این است که باختری با تیتر جراید نه بزرگ شده‌است و نه فراموش می‌شود.

راستی تا نوشته‌ام تمام نشده، بگویم همۀ اینها اگر هم نبود، به خاطر تربیت دوتا از بهترین و دوست‌داشتنی‌ترین شاعران معاصر ما، قهار عاصی و خالده فروغ، فرهنگ روزگار ما به باختری مدیون است.
                                                  * * *
خیلی از دوستان ما شاید بر من خرده بگیرند که فلانی پس از اینهمه داعیۀ تازگی به مریدی استادی کهنه‌کار درآمده است. و راستش من به این مریدی، چنانکه پذیرای آن استاد باشد، مفتخر خواهم بود. اندوه برای کسانی مثل استاد باختری فقط این تازه‌قلمان آوازۀ بازاری خیالی شنیده نیست. حد اقل این جمع می‌توانند شعر باختری را بخوانند، بی این که شخصیت و دانش و "دل بی‌غش و دین بی‌فتن اش" را دریابند. اندوه بزرگ‌تر برای روزگار تاریخی ما انبوه ستایشگران نفهم است. آنان که به "هویی" در آوازه‌اند و شیرازه‌شان با "هایی" از هم می‌پاشد.

راستش از انبوه این دانایانی که مدح باختری می‌کنند، آدم می‌ترسد. وقتی می‌گویند "باختری و مثلاً ... شاعران بزرگ روزگارند. این است که به فغان می‌آید:

من گوهرم ولیک به بازار روزگار / روشندلی نبود که داند بهای من
دل مُرد و شور مُرد و نوا مُرد و شعر مُرد / این واپسین سرود من است، ای خدای من
 
این شعر را سالها سال پیش گفته بود مضمونی که بعدها دوباره به گفتنش مجبور شد.

نسیم آن سوی دیوار نیز زخمی بود / چو از قبیلۀ اشباح خوابگرد گذشت
ز دوستان گرانجان کجا برم شِکوه / کنون که خصم سبک‌مایه هر چه کرد گذشت...
قسم به غربت واصف که در جهان شما / یگانه آمد و تنها نشست و فرد گذشت
                                                  * * *
و سرانجام اینکه این ایام به همت باشگاه قلم افغان‌ها در سوئد و اعضای فرهنگ‌پرور آنها بزرگداشتی برای استاد باختری در استکهلم گرفته شد. مجلسی که یکی از بزرگ‌ترین آرزوهای من شرکت در آن بود و برآورده نشد. در این صفحه دیدگاه‌های اکرم عثمان، لطیف ناظمی و شبگیر پولادیان در بارۀ واصف باختری را می‌شنوید که در آن نشست بیان شد.


*خوالیگر(تلفظ خالیگر): آشپز


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب

نظر شما

در صورت تمایل نام خود را بنویسید
در صورت تمايل نشانى ايميل خود را بنويسيد. نظر شما پس از ويرايش منتشر خواهد شد.
Image CAPTCHA
لطفا كد بالا را وارد كنيد. استفاده از این کد براى جلوگيرى از دريافت ايميل هاى گروهى است.
- یک کاربرمحمد عارف بسام، 2011/12/31
بسیار زیبا. تمام مطالب آن. موفقیت شما آرزوی ماست.
- Zahra Hosseini، 2011/07/08
مطلب خوبی نوشته اید. اما به نظر من اینکه گفتید: " استادی را حافظۀ جمعی ملتی به او داده که در تاریخش به سختی به کسی عنوان "استادی" داده‌‌است" اغراق و مبالغه ای به تمام معنا بود... به نظر من این کاملا بر عکس است. این ملتی که شما از آن سخن به میان آوردید خیلی ساده و بدون کوچکترین آگاهی از مفهموم "استادی" لقب استاد را استفاده و به هر کسی که بخواهند اعطا می کنند.

- ضادقی، 2011/06/22
همیشه ایشان با کسانی که اخوانی بوده اند مثل م آزرم و اسماعیل خویی و شفیعی مقایسه می شده است و همچنین اخوان..فکر کنم بیشتر معجونی از اخوان و شاملو و سایه به علاوه بیدل است..اما نمی دانم چقدر به زبان خود هم نزدیک شده باشد..شاید هم شده .نمونه های شعرش در ایران متاسفانه نیست
- یک کاربر، 2011/06/21
به گمانم آقای باختری خیلی از اخوان تاثیر پذیرفته اند و باید حق مطلب ادا می شد. بخصوص شعری که در این صفحه گذاشته اید یادآور پیوندها و باغ است از اخوان:
"ای درختان عقیم ریشه تان در خاکهای هرزگی مستور
یک جوانۀ ارجمند از هیچ جاتان رست نتواند
ای گروهی برگ چرکین تار چرکین پود
هیچ بارانی شما را شست نتواند"
- یک کاربر، 2011/06/18
فیصل صاحب
از برای خدا ایرانیها و افغانها را با چینیها و ژاپنی ها مقایسه نکنید. آن ها کار می کنن. از غرب اختراع و صنعت و تولید و بازاریانی کالا یاد می گیرند و ما ها فقط به گذشته افتخار می کنیم که رومی بلخی داشتیم و حافظ شیرازی داشتیم و زردشت و این و آن داشتیم. حالا ما کجا و آن ها کجا. حتی مضمون نوشتن هم خوب یاد نداریم. عطر آن است که خود ببوید و نا این که من و شما از آن گپ زنیم و از خودمان ستایش کنیم.
- فیصل، 2011/06/17
فکر کنم منظور باستانگرایی اخوان در عقیده اش است..یعنی مدینه فاضله ای که استوار بر اندیشه مزدک زردشت است..یعنی بازگشت به عقاید ایران باستان..یا نوعی مدرن کردن آنها..و این بد گفتن از اخوان نیست..فکر کنم آدم های زیادی در کشور های شرقی داعیه بازگشت به روزگار قبل را دارند..مثل چینی ها و ژاپنی ها..برعکس نوعی نگاه دیگر که از غرب آمده است.. نگاه مرحوم تقی زاده از سر تا پا فرنگی شدن..شاملو..به ادعای خودش اومانیست است و این فضیلت همه روشنفکران امروز جهانی است..اما اندیشه روستایی مثل اندیشه مرحوم فردید است..یعنی حکمت روستایی..باختری احتمالا به این دید نزدیک تر است
- یک کاربر، 2011/06/16
این آقای محمدی کارش ردخور ندارد، اما باید برای ادعاش که شاملو وارداتی و اخوان باستان گرا و آقای واصف باختری نیست، چندتا نمونه می آورد تا آدم می فهمید. ادعا کافی نیستش. دمت گرم.
- سید حسن مبارز، 2011/06/15
سپاسگزارم از سید رضا محمدی عزیز بخاطر قلم رسا و شیوایش و امیدوارم ادبیات و فرهنگ در کشور عزیزمان روز به روز غنی تر گردد .

- MEHDI JAHAN، 2011/06/15
سلام و تشکراز دوستان جدید آنلاین..باختری برای ایرانی ها هم عزیز است..زبان فارسی به استادانش زنده است..آقای محمدی دست مریزاد
- یک کاربر، 2011/06/15
نظر دوستی که گفته استاد باختری از خالده چیزهایی یاد گرفته بار دیگر جهل مرکب ما را به یادم آورد. هیچ کدام از کسانی که خود را شاگرد استاد باختری می دانند در حجره ی درس او ننشسته اند و خیلی های شان می گویند در صحبت های غیر رسمی چیزهایی از او یاد گرفته اند. اما اگر سمیع حامد را شاعر قابل قبولی می دانید او شاگرد باختری است. باختری از استعدادها حمایت کرده و راه پیشرفت را بر آنان گشوده است. البته هیچ کسی مبرا از عیب نیست شاید عیب هایی هم در کارش بوده شاید می توانسته بیشتر از این ها بکند اما اگر خود را به جای او تصور کنیم در حیرت می افتیم که این مرد چگونه هم دامن و دست به فساد و خون نیالود در این مدت و هم توانست سایه بانی برای حمایت از دیگران باشد. خلاصه خالده جان به هیچ وجه من الوجوه قابل مقایسه با باختری نیست و اگر ما همینقدر هم ندانیم کور مادرزادیم.
- احمدی، 2011/06/14
آقای محمدی عزیز، سلام.
نوشته زیبایتان را خواندم و لذت بردم. اما یک نکته را قابل تذکر میدانم و آن اینکه خانم خالده فروغ همانگونه که خود در یکی از مصاحبه هایش ادعا کرده، برابر سر سوزن از استاد باختری چیزی نیاموخته و هر چی بوده خودش بوده. پس با این حساب اگر مطابق نظر شما او را یکی از بهترین شاعران بدانیم، در این مورد سهم استاد باختری هیچ بوده و شاید هم استاد باختری از خالده فروغ چیزها یاد گرفته باشد. همین.
- زرین قلم، 2011/06/14
سلام..راستی زیبا بود..نوشته ای شایسته آقای واصف..من شنیده ام بهرام بیضایی نیز درباره ایشان چیزی نوشته اند..کاش می شد مطلب بیضایی را هم افزود..
- میلاد محمودی، 2011/06/14
بسیار نوشته خوبی بود از آقای محمدی. اما ایشان وقتی که کمتر احساساتی می شوند، ماندگارتر می نویسند. شاید یکی دو نکته هم باید از زندگی آقای باختری ذکر می شد: نوشته ها، کتاب ها، شعرها، تجربه ها.
Home | About us | Contact us
Copyright © 2017 JadidOnline.com. All Rights Reserved.
نقل مطالب با ذكر منبع آزاد است. تمام حقوق سايت براى جديدآنلاين محفوظ است.