Jadid Online
جدید آنلاین
درباره ما تماس با ما Contact us About us
دوخط سرخ موازی

از زمانى که طرح بازگشت و در مواردى اخراج افغان ها از ايران عنوان شد اين سؤال که بر سر آنها که به اين وطن دوم انس گرفته اند يا اصلا آنجا به دنيا آمده اند چه خواهد آمد در ذهن و بر زبان بسيارى آمده است.

گزارش مصور اين صفحه را حبيبه سوسن در گفتگو با بعضى از مهاجران افغان در ايران که به افغانستان بازگشت داده شده اند فراهم کرده است. در کنار اين گزارش يادداشت ديگرى از امير فولادى را که از تجربه اى در فرودگاه تهران صحبت مى کند مى خوانيد.

دوخط سرخ موازی
امير فولادى

با دست به آخرسالون اشاره کرد وگفت:
برو اونجا بشين وقتی کارِ بقيه تموم شد دوباره بيا.
گفتم: چرا؟ مگه مشکلی وجود داره؟

مامور پليس که انگار انتظارنداشت من حق چنين سوالی را بخود بدهم مستقيما به چشمم نگاه کرد، نگاهش چنان بود که خيلی چيز ها را به من فهماند. پا به پاشدم وديدم اگريک کلمه ديگر بگويم وضعيت بد ترخواهدشد. پاسپورتم را گوشه ای گذاشت ومن سرم را پايين انداختم وبرگشتم.

وقتی از برابر صف طولانی کسانی که منتظر کنترول پاسپورت های شان بودند می گذشتم همه سرهابه طرف من برمی گشت. درچشم ها ونگاه های همه شان سوالات زيادی به وضوح ديده می شد، شايد به اين دليل که ظاهر آراسته ای داشتم. نه به يک خلاف کار می ماندم ونه به قاچاقبر.

به آخر سالون برگشتم، يک نفر ديگر هم قبل از من آنجابود. لباس افغانی به تن داشت. يک ساک کوچک که کمتراز يک کيلو وزن داشت روی شانه اش انداخته بود. مثل اين بود که ازخانه بيرون شده تا برای خريد چيزى به بقالی سرکوچه برود. نمی دانم مسافرت را جدی نگرفته بود يا چيزی در بساط نداشت تاحداقل ضروری ترين نيازمندی هايش برای سفررا تهيه کند.

مرا که ديد احساس کرد از تنهايی نجات يافته و يک هم سرنوشت پيدا کرده. به نظرم آمد خوشحال شد. چون چهره اش بگونه ای يک قسمت هايش بالارفت وقسمت های ديگرش پايين آمد که نمی توانستی بفهمی که می خندد يا مثلا می خواهد با تو ابراز همدردی کند. فعلا بگذاريد بگويم خنده تلخی برلب داشت. اما کاملا روشن بود از اين که ديگرتنها نيست احساس بهتری دارد. خوب تنهايی سخت است، در هر حالتی که باشد.

آمد کنارم نشست و پرسيد:
پاسپورت تو چی مشکلی داشت؟
گفتم: نمی فهمم. از توچی؟
گفت: منم نمی فهمم.

متوجه شدم  که هنوز به مشکل پی نبرده ولی من می دانستم مشکل چيست. خوب هم می فهميدم، ازهمان روز اول که صاحب چنين پاسپورتی شده بودم می فهميدم که روزی مرا به دردسرخواهد انداخت.

براى همين روزی که پاسپورت را به من  دادند با ماموران اداره پاسپورت جنجال کردم. اولی که نگاه کرد چين به پيشانی انداخت وگفت درست است. مشکل خاصی ندارد.
گفتم: خوب ببينيد، پلاستيک روی صفحه درست نچسپيده و در نگاه اول به نظر می رسد که تقلبی باشد.
گفت: نه، تقلبی نيست.

داد به دست يک مامور ديگر. او هم چين به پيشانی انداخت، سعی کرد با ناخنش صفحه را صاف تر کند ديد ممکن نيست.  برگشت وگفت:

پروا ندارد. گاهی اينطوری می شود ولی توکه اثر انگشتت اينجا هست، عکست هم مشکل ندارد. 
گفتم: از نظر شما مشکلی ندارد، چون کار خود شما است ومن همين حالا اين پاسپورت را از دست شما گرفتم ولی اگر يک روزی رفتم مسافرت مثلا، ممکن است برايم مشکل ساز شود.
گفت: نه، هيچ مشکلی پيش نخواهد آمد برو با خاطر جمع هر جايی که می خواهی سفر کن، و با اطمينان اضافه کرد اگر مشکلی هم پيش آمد ما که هستيم.
گفتم: من از يکی از فرودگاه های دنيا که آنجا مثلا دچار مشکل شده ام ترا چطور پيدا کنم؟
گفت: من چکار کنم؟ پاسپورت می خواستی که داديم. ديگه چی می خوای؟ خودت می بينی که روزانه هزار نفر دم در صف می کشن وتقاضای پاسپورت دارن، برو بيرون اون زنا ومرداى پير رو ببين، يک ماه شده هر روز می آن و انتظار می ايستن، از ولايات آمده ن بيچاره ها، ولی نمی تونن پاسپورت بگيرن. چون شش ماهه  که پاسپورت نداريم. خلاص شده. تو ديروز اقدام کردی امروزهم نقد پاسپورتت رو به دستت داديم خوش هم نيستی؟ دار دار هم می کنی؟ خوب همين مملکت همين پاسپورته ديگه.

دستش را گرفتم کشيدم آنطرف تر گفتم:
قوماندان صاحب، ببين من پولش رو می دم لطف کنيد يکی ديگه بديد. چون اين يک مشکل ديگه هم داره واونم اينه که من در فرم درخواست پاسپورتم نام خانواده گی ام رو نوشته بودم ولی مامور پليس اونو ننوشته ويک چيز کوچک ديگه هم اين که نامم رو به انگليسی اشتباه نوشته. دعوت نامه ای که برام فرستاده ن با اين فرق می کنه. شايد مشکل ساز بشه.

با عصبانيت گفت:
بابا تو از نمد مو می چينی، بهانه می گيری، نام خانوادگی ديگه چيه؟ نام خودت هست نام پدرت هست و درستش هم همينه. ما و شما رسم و رواج خود را داريم فرهنگ وعنعنات ما همينطوری ست. قانون ما وشما همين گونه حکم می کنه. هرکسی بايد معلوم باشه پسر کيه. مگر تو از پدرت بيزاری؟ پشت خارجی ها نگرد. اونها بعضی هاشان رسم دارن که نام پدرشون رو در پاسپورت يا ديگه مدارک شان نمی  نويسن.
بعد صدايش را آهسته کرد ودستم راکه در دستش بود فشرد و با آهستگی گفت:
خيلی هايشان پدرشان اصلا..... فهميدی.

ديدم راهی برای حل مشکل نيست، حالا مساله به پدر کشيده شده و اگر ادامه بدهم کار به ايل وتبار وقوم می کشد وآنگاه بيا وببين. ممکن است به اين نتيجه برسد  که اصلا من، يا ما، مستحق پاسپورت نيستيم. چون پاسپورت يک سند کاملا شخصی وفردی است. در مملکتی که هيچ کس هنوز هويت فردی ندارد چی نياز به پاسپورت است؟

اما يادم از اتفاقی که در سفر قبلی برايم افتاده بود آمد. خاطرات دوبی و و آنچه از آن به بعد، بقول آن بزرگوار، دريکی از بلاد فخيمه برايم اتفاق افتاده بود.

در فرودگاه دوبی هم وقتی مطمئن شدند که پاسپورتم تقلبی نيست ومی خواستند آن را پس بدهند مرا به اسم پدرم صدا کردند. اول متوجه نشدم ولی فورا به ذهنم گشت که شايد مرا صدا می زنند ونامی را که برزبان می آورند، يعنی نام پدرم را، فکر می کنند که نام خانوادگی من است.

در يک کشور غربى ديگر هم همين طور شد، در سازمانی که کار می کردم برايم کارت هویت داده بودند، که درآن نام ونام خانوادگی ام نوشته شده بود. وتفاوت آن با پاسپورتم، مخصوصا تفاوتی که در حروف نام من به انگليسی بود – که مامور پاسپورت آنطوری که به نظر خودش درست آمده بود نوشته بود.- مشکلات فراوانی برايم خلق کرد. مخصوصا دربانک. خلاصه آن که ماه ها به نام پدرم از بانک پول مى گرفتم.

صف کوتاه تر می شد. دوسه نفری بيشتر نمانده بود. وضربان قلب من تند تر می شد. ياد حرف های مامور اداره پاسپورت در کابل می افتادم:" اگر مشکلی پيش آمد ما هستيم."
يک آقايی که لباس شخصی به تن و بيسمی در دست داشت، اين طرف و آنطرف می رفت.

فهميدم از ماموران اطلاعاتی است. نگاهی به ما انداخت و درحالى که به ما نزديک می شد چيزی را که خودش خوب می دانست از ما پرسيد:
مشکل شما چيه؟ چرا اينجا نشستيد؟
پيش از اين که رفيقم حرف بزند با عجله وبالحنی که مملو از احترام بود گفتم: والله چی عرض کنم.
به ذهنم فشار می آوردم که اين ماجرای مفصل را چطور شرح دهم که هم برايش قانع کننده باشد وهم در عرض دوسه دقيقه قابل بيان.

سعی کردم تمام قدرت فصاحت وبلاغت ام را يک جا جمع کنم که از پس اين امر مهم برآيم.

دنبال کلمه وسرخط مناسب می گشتم. می خواستم يک تيتر مناسب برای ماجرای طولانی ام پيدا کنم يعنی جمله اى که مثل تيتر درشت صفحه اول يک روزنامه معتبر گويا و کوتاه باشد. ديدم ديرمی شود وشايد اگر زود جواب مناسبی ندهم اين آقا که اطلاعاتی هم هست و در اين مدت با دقت کامل چهره ام رازير نظر دارد وچشم از آن برنمی دارد، ممکن است به من شک کند. ناگزير از اينجا شروع کردم:

والله  در افغانستان ، نام ومشخصات را هنوز با قلم در پاسپورت می نويسند. وبعداز نصب عکس پلاستيک مخصوصی را روی صفحه می کشند.
با تکان دادن سر فهماند که متوجه شده است چی می گويم.
گفت: خوب.

تا اينجا راضی بودم وخيلی خوشحال که با مامور پليس زبان واحدی داشتيم، تصورش را بکنيد اگر اين اتفاق برای من در فرودگاه توکيو در جاپان يا دريکی از کشورهای افريقايى افتاده بود چى می کردم؟

بالحن محکم تر و حق به جانبی گفتم: بعضی اوقات اين پلاستيک آنطور که لازم است نمی چسپد.
گفت: اووم.
گفتم: مشکل من هم همينه. فورا به ذهنم رسيد که اسناد بيشتری در دست دارم. لحنم را جدی تر کردم و گفتم می توانيد ببيند پاسپورت من چند ويزای ..... ممالک غربى هم خورده. اگر تقلبی می بود که آنها....
حرفم را قطع کرد وگفت: دنبالم بيا!

صف مسافران تمام شده بود.
ازپليس موظف پرسيد مشکل اين آقا چيه؟ پاسپورتم را نشان داد. به دستش گرفت، صفحه ای را که مشخصات من درآن درج شده بود، به دقت ديد. ورق زد. ويزای ممالک فخيمه را ديد. برگشت، يکبار ديگر با دقت سراپايم را برانداز کرد و بعد مثل اينکه به حال من ترحمی کرده باشد به پليس  گفت:
مهم نيست پاسپورت افغانستانه ديگه.

انگار اين حرف در تمام سالون صدا کرد. به در و ديوار خورد. برگشت به مغزمن خورد. ودر سطح شهر پخش شد.

دوباره ذهنم به جاهايی راه کشيد.  پاسپورت هميشه هم هويت فردی نيست. گاهی هويت ...

ترپ، مامور مهر ورود را محکم به يکی از صفحه ها کوفت وگفت:
بگير.

پاسپورت را گرفتم.

درسالونِ ديگر فقط  يک  ساک معمولی که دو خط سرخ موازی در کمرش کشيده شده بود، انتظار مسافری را می کشيد.

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
Home | About us | Contact us
Copyright © 2017 JadidOnline.com. All Rights Reserved.
نقل مطالب با ذكر منبع آزاد است. تمام حقوق سايت براى جديدآنلاين محفوظ است.