Jadid Online
جدید آنلاین
درباره ما تماس با ما Contact us About us
Subscribe to RSS - افغانستان
افغانستان

مقالات و گزارش هایی درباره افغانستان


 تهاجم فرهنگی يا محبوبيت؟
وحید تدبیر

معنای ابتدایی آشنایی با سینما در افغانستان، آشنایی با سینمای هند است و تقریبا در سی سال گذشته بیشترین فیلم هایی که در سالن های سینما در شهرهای این کشور به نمایش در آمده، هندی بوده اند.

داستان فیلم های هندی در موارد بسیار بر محورهایی می چرخند و روایت رویدادهایی اند که در زندگی واقعی نمی توان نمونه های روشنی از آن را یافت، اما تمایل به تماشای چنین فیلم هایی در حدی است که می توان گفت بیشتر جوانان امروز و دیروز به خوبی با زبان اردو آشنایی دارند و به سادگی به این زبان صحبت می کنند. آنها اردو را از فیلم هندی یاد گرفته اند.

از سوی دیگر اين فیلم ها معمولا آهنگ هایی را نیز در خود دارند و زیبایی این آهنگ ها هم از دلایل اصلی دلبستگی به تماشای فیلم بوده است.

عده ای از مردم شناسان به این باور اند که افغانستان به دلیل موقعیت خاص جغرافیایی اش، در چهارراه فرهنگ های مختلف منطقه ای قرار دارد و از همین رو در این کشور نشانه هایی از فرهنگ های رایج در کشورهای اطراف را به خوبی می توان مشاهده کرد.

موسیقی

یکی از این نشانه ها در موسیقی این کشور ظاهر می شود. آلات اصلی در موسیقی کلاسیک افغانستان همان هایی اند که در هند رایج اند و آوازخوان های بسیار سرشناس و بزرگی همچون استاد سرآهنگ، در هند آموزش دیده اند و منزلتشان در هنر در هند آشکار شده بود.

شیوه رایج رقصیدن در افغانستان نيز همان است که در هند می بینیم.

داستان سریال های تلویزیونی

تماشای سریال های تلویزیونی هندی چیزی نیست که با فرهنگ رایج در افغانستان بی رابطه باشد.

اما وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان در تازه ترین اقدام برای توقف پخش سریال های هندی در تلویزیون های خصوصی، رسما خواهان محاکمه گردانندگان تلویزیون های طلوع و افغان شده است که از دستور اين وزارتخانه سرپيچی کرده اند.

اين شرکت های تلويزيونی معتقد اند که سريال های هندی از استقبال گسترده مردم برخوردار است و منع پخش آنها به مثابه نقض حقوق مردم است.

دولت افغانستان پخش پنج سریال تلویزیونی هندی در تلویزیون های خصوصی آن کشور را مخالف ارزش های دینی و فرهنگی می خواند و می گوید، درخواست توقف پخش این سریال ها را در پی پافشاری های شورای علمای دینی و برخی اعضای پارلمان مطرح کرده است.

مدافعان آزادی بیان در داخل و خارج افغانستان با این اقدام دولت به شدت مخالفت کرده  و گفته اند نگران آینده آزادی بیان در افغانستان هستند، جایی که جامعه جهانی برای ترویج آزادی و دموکراسی در آن در نزدیک به هفت سال گذشته میلیون ها دلار هزينه کرده است.

اما حمایت حامد کرزی از تصمیم وزیر اطلاعات و فرهنگ در این باره سوال های مهمی را در مورد سرنوشت آزادی اندیشه و بیان در کشوری به  میان آورده که طی چند سال اخير تلاش های جهانی برای نهادینه کردن دموکراسی و ترویج آزادی های فردی در آن جریان داشته است.

سریال ها چه می گویند؟

حالا باید پرسید یک سریال تلویزیونی کدام جنبه های دین و فرهنگ مردم افغانستان را می تواند تهدید کند؟ تنها نکته قابل اشاره در این میان رابطه به تعبير رايج "نا مشروع" میان شخصیت های حداقل دو تا از اين سريال هاست.

باردار شدن های ناخواسته و تلاش برای پنهان نگه داشتن رابطه جنسی و ترس از بدنامی، سرنوشت دختران جوانی در این سریال هاست که هزاران دختر جوان افغانستانی آن را در حضور پدران و مادران تماشا می کرده اند.

خانواده های زیادی هستند که نه مخالف نظرات دولت و روحانیان اند و نه هم از آزادی بیان همان تعبیر و تعریفی را دارند که کمیسیون حقوق بشر و نهاد های جامعه مدنی در پی ترویج آن اند.

در عين حال، شمار زيادی از جمعيت اين کشور، به ويژه زنان خانه دار، سريال های هندی را تنها وسيله تفنن و سرگرمی خود می دانند و نگران اند که به زودی از آن هم محروم خواهند شد.

حکایت دختران

نباید از یاد برد که چندین تلویزیون و رادیوی خصوصی و حضور رسانه های جهانی، مانند بی بی سی و صدای آمریکا و رادیو آزادی در افغانستان و پخش گزارش های مربوط به بد رفتاری با زنان  باعث شده است زنان تا حدود زیادی با حقوق انسانی خود آشنا شوند.

ایجاد محل های خاصی برای پناه دادن به قربانیان خشونت های خانگی (معروف به خانه امن) و وجود وزارتخانه ای برای زنان نیز در این راستا بسیار کارساز بوده است.

خیلی از آنهایی که گذارشان به خانه های امن می افتد، امکان بازگشت به یک زندگی عادی و برخورداری از مهر خانوادگی را برای همیشه از دست می دهند و به اتهام ریختن آبروی خانواده و فرار از خانه مجبور اند تا پایان عمر رنج بکشند.

با این همه منتقدان مى گويند حالا که مادران در چهل کشور عمدتا غیر اسلامی فرزندان شان را به حمایت دولت نوپای افغانستان فرستاده اند و امیدوارند دولت مورد حمایت آنان بتواند زمینه های پا گرفتن دموکراسی و آزادی را فراهم کند، این دولت رفتار دلخواه كسانى را از خود بروز می دهد که سال های سال از ازدواج اجباری دختران زیر هژده سال حمايت كرده و با آموزش و اشتغال زنان مخالف بوده اند.

شمارى نيز معتقدند كه انتخابات سال آينده و تلاش رئيس جمهور براى جلب حمايت رهبران سنت گرا در انتخابات از عوامل دخيل در اين مسئله بوده است.

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب

آرامش در کنار پیر هرات
آذر آهنگر

"سالک زمانی دنیا می بیند، بعد دنیا و آخرت می بیند، از این مقام می گذرد و تنها آخرت می بیند. از این مقام هم بالاتر می رود، نه دنیا می بیند و نه آخرت. این، آن وقتی است که چشم او به جمال شاهد ازلی روشن و دلش به نور حق منور گردیده و در وادی "حقایق" قدم گذارده است."

این گفته از خواجه عبدالله انصاری، تولد ٣٩٦- وفات ٤٨١ هجری قمری، عارف بزرگ است که بیش از نهصد سال پس از مرگش، هنوز فریاد عارفان و صوفیان سوخته دل، با ناله های مناجات و شور و سنگینی الله هو! از آرامگاهش بلند است.

جمعه شب ها، ده ها صوفی و عارف در آرامگاه خواجه عبدالله انصاری، در گازرگاه هرات جمع می شوند، گرد هم می نشینند، دعا می خوانند، الله هو! می گویند، فریاد می کشند و از حال می روند.

اینجا، همه پیروان خواجه عبدالله ، یا به قول خود هراتی ها، پیروان "پیر هرات" هستند؛ عارفی که در همه عمر مردم را به "حق" گفتن و پیروی از "حق" تشویق کرد و هرگز از پا نیفتاد.

از خواجه عبدالله انصاری کتاب های بسیار بجا مانده، که محققین به برخی از آنها که از او باشد شک دارند، اما در بسیاری از این نوشته ها و نیزدر آنچه که شاگردان و پیروانش از او  نقل کرده اند،  به روشنی پیداست که تاکید او بیشتر بر آرامش درونی انسانها و دوری جستن از فریبکاری و نیرنگ های دنیایی بوده است.

خواجه عبدالله  در مناجات نامه خود می نویسد: "الهی! اگر از دنیا نصیبی است به بیگانگان دادم و اگر از عقبی مرا ذخیره ای است به مومنان دادم، در دنیا مرا یاد تو بس و در عقبی مرا دیدار تو بس."

یا می گوید: "خداوندا! کجا بازیابیم آنروز که تو ما را بودی و ما نبودیم، تا باز به آن روز رسیم میان آتش و دودیم، اگر به دو گیتی آنروز بیابیم برسودیم ور بود خود را دریابیم به نبود خود خشنودیم."

خواجه در این راه، بسیار جدی، مصمم و برگشت ناپذیر بود و شاید به همین دلیل است که امروز هم زمانی که وارد آرامگاه او مى شوید، نوعی آرامش به شما دست می دهد؛ آرامشی که بوی صلح می دهد و از خود گذری و جوانمردی و اندیشیدن به دیگران را می آموزاند.

صوفیانی که در آرامگاه خواجه عبدالله انصارى  جمع شده اند، از ظاهر شان پیداست که دنیا را و قال و قیل آن را به هیچ گرفته اند، توجهی به لباسی که می پوشند ندارند، با متانت و آرامش خاطر راه می روند و زیر لب دعا می گویند.

وقتى در یک شب بارانی، وارد آرامگاه خواجه شدم، در نخستین نگاه متوجه مردی شدم که در کنار دروازه ورودی نشسته و زانوهای خود را بغل کرده بود و زیر لب مناجات معروف خواجه را می خواند:

آنکس که ترا شناخت، جان را چه کند
فرزند و عیال و خانمان را چه کند
دیوانه کنی، هر دو جهانش بخشی
دیوانه تو هر دو جهان را چه کند   

آرامگاه خواجه، در گازرگاه، در حاشیه شمال شرقی شهر هرات،  از بناهای کم نظیر تاریخی است.

نوع معماری این ساختمان که در زمان تیموری ها در نزدیک به ششصد سال پیش بنا شده، جلوه های عجیب و منحصر به فردی دارد که به ویژه در شب ها و در زیر نور زردرنگ نورافكن ها، آدم را مسحور می کند.

این بنا توسط شاهرخ میرزا، یکی از پسران تیمور گورگانی که در آن زمان سلطان هرات بود، ساخته شد.

محوطه فراخ و باز که درست در صدر آن ساختمان بزرگی از معماری های اسلامی قرن نهم قرار گرفته، با اتاقک های گنبدی شکل و خشتی که از هر کدام صدای الله هو! و فریاد صوفیان بلند است و دهلیزها و رهروهای تنگ و باریکی که در یک وقت، تنها یک نفر می تواند از آن بگذرد، همه و همه به ویژگی های این محل می افزاید.

همه در اینجا درگیر حال و هوای درونی خود هستند؛ یکی در گوشه ای قرآن می خواند، دیگری مناجات نامه خواجه را با خود تکرار می کند و دیگران در حلقه های بزرگ و کوچک، بدور هم جمع هستند، ذکر می کنند و از جان و دل فریاد می زنند: هو! - الله هو! – هو! - الله هو!... و جالب اینجا که در میان اینها، از پیرمردان شصت سال گرفته تا جوانان و نوچوانان زیر بیست سال را نیز می توان سراغ گرفت.

چنین است که بسیاری راه "پیر هرات" و بنیانگذار عرفان عملی در جهان اسلام را بیش از نهصد سال پس از مرگش، ادامه داده اند و یادش را گرامی می دارند.

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب

سرخ، سياه، سپيد
رضا محمدى

۱
شعر سوسياليستى يا چپ در افغانستان مثل باقى جهان با چهره اى روشنفكرانه رخ نمود. از جهتى، كسانى كه مدعى روشنفكرى بودند، لاجرم مدعاى انقلاب را هم در سر مى پروراندند و از جانبى، جريان سوسياليسم جريان روشنفكرى جهانى بود .

آثار و تجربه هاى ادبى باقى ملل نيز خيلى زود از كشورى به كشورى ديگر مى رسيد. در افغانستان اين قصه با كمى سختى دچار بود .اول اين كه رفت و آمد روشنفكران، والبته شاعران افغانستان، با ملل سرآمد جهان تقريبا صفر بود و از جانبى، امكان ترجمه و بالاخره چاپ آثار باقى ملل در كشورى مثل افغانستان چندان ميسر نبود.

همه چيز از آن دولت بود و آن همه چيز هم در عرصه مطبوعات آن قدر ناچيز بود كه كفايت نشريات خود دولت را هم به زور مى داد.

با اين همه چنان كه از نوشته هاى سران جريان هاى سياسى چپ بر مى آيد، مجلات چپ ايران به سختى وبه طور مخفى به افغانستان مى رسيدند و چنان كه آقاى سلطانعلى كشتمند (صدر اعظم پيشين) در خاطرات خود مى نويسد اين مجلات و گاهى شعرها به صورت دست نويس تكثير و در اختيار علاقه مندان قرار مى گرفته است.

بالاخره اولين آزادى هاى مدنى، تشكيل رسمى اولين حزب چپ و نشر مجله حزب خلق را باعث مى شود. اين مجله ناشر آثار ادبى باقى ملل و البته آثار ابتدايى انقلابى و سوسياليستى افغانستان براى نخستين بار به حساب مى آيد.

بعدا از دل آن روند، جريان هاى سوسياليستى ديگرى نيز بيرون مى آيند كه كمابيش بينش همين نياى خويش را دارند .مجلات پرچم ، شعله جاويد و غيره از دل همين جريان بر مى خيزند.

۲
نخستين جرقه ها با حمله به شاعران دربارى و حكومتى شروع مى شود. از ين جمله سليمان لايق به عنوان جدى ترين شاعر چپ افغانستان در طول تاريخ، نامه اى منظوم به استاد خليل الله خليلى مى نويسد و او را در همراهى با حكومت مورد سرزنش، نيشخند و انتقاد تند قرار مى دهد.

الا شاعر رند معجز كلام
ز ما با بر معجزاتت سلام...
زمردم رميدى و تنها شدى
فسوسا كه بد نام ورسوا شدى...

وبعد در ادامه از ارادتى كه قبلا به آن استاد داشته و از اين كه بار ها براى او نامه نوشته و اورا خداوند ادب انگاشته، اظهار ندامت و شرمسارى مى كند و مى گويد امروز بعد از ديدن مصايب خلق، خود را نيز در زمره گناهكاران مى شمرد.

جوان شاعرم  ليك مداح نى
نويسنده  بر گور و الواح نى
خر و بنده ظالمان  نيستم
ستايشگر حاكمان  نيستم

بعد از اين ستيز با شاعران دولتى ادامه مى يابد و به تأسى از ادبيات و مجلات سوساليستى ديگر كشورها نقد سوساليستى رواج پيدا مى كند. تا جايى كه كم كم هر شاعر غير انقلابى مداح، چاپلوس و خائن به حساب مى آيد.
 
مـرا عشق بتان سيمتن نيست
روان من اسير اهـرمن نيست
سرم نذر ره زحمتكشان است
دلم جـز خـانۀ عشق وطن نيست
 
وطن اين گلشن حسن آفـرينم
تجـلـى گـــــاه عشق آتـشىينـم
چو جـان در پيكر انديشۀ من
بود مضمون شـعر دلـنشىينـم
 
چو هستى وطـن مرهون خلق است
سر شوريده ام مجنون خلق است
بىين كــانــدر دل پـُر آرزويم
چه مى جوشد مگر جز خـون خلق است ؟
 (بارق شفيعى)

و ادبيات جزء زبان خلق زحمت كش و ابزارى براى آلام و آمال انقلاب است كه استفاده ديگرى ندارد و هر نوع استفاده ديگر از آن شرم آور و مسخره است.

اگر چه خود اهل انقلاب خيلى هم اين رويه را رعايت نمى كنند و گاهى بى محابا به كوچه دلدار مى زنند وبى توجه به خلق وتوده و بى عدالتى دل در گرو عشق بازى و نظر بازى مى نهند.

نمونه اين شعر ها نيز در مجموعه هاى اشعار اين شاعران (سليمان لايق، بارق شفيعى، دستگير پنجشيرى، عبدالله نايبى، حسينى ها، واصف باخترى، فانى و فارانى ها و بيرنگ و غيره) فراوانند.

اما به هر روى، شعر اين دوره پر از انقلاب، مبارزه و نفرت و خشم است و ازلحاظ فنى به شدت تحت تاثير برخى شاعران ايرانى مثل فريدون مشيرى، سايه، توللى و غيره است.

گاهى حتى شدت هيجان آدم را به ياد خود مرحوم يوسف آيينه، اولين آزاد سراى افغانستان و گلچين گيلانى، بديل ايرانى وى مى اندازد:

به دشت هاى تشنه لب
پيام آب مى رسد
ز غول شب حذر مدار
 كه آفتاب مى رسد

در شعر سياسى – ايدئولوژيک اين دوره واژه هاى مردم ، كارگر ، دهقان ، مزدور ، پتک ، داس، نفرين، خشم، توفان، رستاخيز، ستمگر، انقلاب، مبارزه، زنجير، زنجيرشكن، همزنجير، خون، عقاب، شاهين، سياه، رزم، همرزم، فرياد، زندان، كاج، كاجستان، سرخ، سبز، سياه، شعله، ستيز، ارتجاع، شب، ظلمت، نبرد، ستاره، نور، استبداد، اسارت، چريک، كوه، خورشيد، خلق، توده، پرچم، فردا، دژخيم و واژه هاى ديگرى از اين دست بسامد بسيارى دارند.

۳
اما شعر سوساليستى بعد از انقلاب ثور، شكل ديگرى به خود مى گيرد. تعداد و اشكال خائنين افزايش مى يابد و هر كسى كه با دولت سوسياليستى همراه نيست، خائن است.

شاعرانى كه كه پيش از اين از يک حنجره انفلاب كارگرى را فرياد مى زدند، هركدام در جبهه اى سنگر مى گيرند. مدح حكومت که همواره تقبيح مى شد از جانب برخى نيک شمرده مى شود.

بافروغ مشعل انديشه "لينين"
با قيام گرم و توفانخيز و خونين
بشكنيد اين بند ها را
بشكنيد اين بنده گى ها را

در جاى ديگر، شاعر وابستگى به حزب و نظام كودتايى را اين گونه مى ستايد:

اى خوشا از حزب بودن
اى خوشا از انقلاب ثور بودن

شاعر ديگرى در شعر خويش "ماشيندار شوروى" را "بلبل ميدان نبرد" توصيف مى كند:

تو بلبل ميدان نبردى كليشينكوف

عده اى از شاعران، البته، در جمله جرگه هاى ديگر چپ مى مانند و به اين خاطر راهى به حكومت نمى يابند و حتا راهى زندان ها مى شوند. پس لاجرم ايشان ساز نوميدى مى زنند.

بيشتر اين شاعران از جناح شعله جاويد اند و سرآمد همه شاعران آن ها واصف باخترى است. و جز اين ها شاعران جناح پرچم نيز كه مورد غضب خلقى ها هستند، آيه نوميدى مى خوانند.

اى دل خموش باش
كمتر به سينه زن
گيرم قفس شكست
پرواز گاه كو
اين جا قفس كثيف تر از سينه ها بود
(بارق شفيعى)

۴
در كل، ادبيات افغانستان در اين دوره تجربه هاى تازه اى را از سر مى گذراند، گرچه در ادبيات نمونه هاى خيلى بارزى شكل نمى گيرد، اما راه به سوى ادبيات جهان باز مى شود: ادبيات آمريكاى لاتين، ادبيات روس، ادبيات چپ غرب و ايران.

مشكل ادبيات افغانستان نبود مكتب هاى ادبى منسجم و پيروى ناهمگون از ادبيات جهان بوده است. اما به هر حال، ماحصل آن دوره پيدايش جايى به نام انجمن نويسندگان و چاپ چندين مجله ادبى خوب كه منعكس كننده ادبيات امروز چهان بوده است (مثل ژوندون، قلم و هنر) و بعد، رواج و پيدايش منتفدين ادبى بر جسته اى كه با ديد زيبايى شناسى سوسياليستى به ادبيات مى نگرند.

مهم ترين اين منتقدين كسانى مثل  اسماعيل اكبر و قسيم اخگر و حسين حلاميس ورهنورد زرياب و صبورالله سياسنگ وغيره بوده اند. از جريان منتقدين انقلابى تر، جريان انقلابى سوسياليستى "راوا" به حساب مى آيد.

شاعران راوا ، شعر را به گونه روسى بيشتر مى پذيرفتند تا ايرانى اش و اين تفاوت عمده اى بود كه جهت آنها را متمايز مى كرد. و بعد اين كه آن ها هر نوع شعر ديگر غير انقلابى را مردود و خائنانه مى شمردند، چنان كه از شمشير تيز انتقاد آنان كمتر اديبى در افغانستان جان سالم به در برده است. نمونه اى از شعر مينا شهيد، رهبر فقيد اين جريان، چنين است:

از خاكستر اجساد كودكانم بر خاستم و توفان گشته ام
از جويبار خون برادرانم سر بلند كرده ام
از توفان خشم ملتم نيرو گرفته ام...

وبالاخره به عنوان آخرين نمونه و حسن ختام شعرى از ليلا كاويانى را مثال مى آورم كه به جرات مى توان گفت از بهترين نمونه هاى ادبيات سوسياليستى افغانستان است كه هم از لحاظ زبانى پيشنهادهاى نيما را به خوبى رعايت كرده، هم بالنسبه زبان غير شعارى و محكمى دارد و هم از ادبيات روسى (به خصوص آنا آخماتوا) بهره هاى فراوانى برده است.
 
درفش
ليلا كاويانى

اى حماسه آفرين يل زمانه ساز!
پهلوان نامدار رنج
اى تجسم تمام ايستادگى به روى ظلم!

مادر زمين پس از تو تا زمان ما
هزارها هزار كاوه زاده است
ما هميشه پيشدامن ترا درفش كرده ايم
زير سايه درفش دامنت
صد هزار كاوه گرد آمده
بازوان پرتوانشان چه كوه ها شكافته
زقلب كوه ها چه لعل ها نيافته
از زمين خشک شوره زار،
اززمين بارور
از تمامى طبيعت وسيع
چه ها نساخته

آسمان و ماه پايمال توست
اين زمان به گوش آفتاب هم
صداى فتح جاودانه تو مى رسد
صداى چرخ ها
صداى كارخانه ها
ترنم شكوهمند خوشه ها
صداى زحمت تو، رنج تو
صداى خاستن، بپاى ايستادن است
تو باز چون نياى قهرمان خود
به روى ظلم ايستاده اى
تو آخرين ضحاک را به كام مرگ مى برى
زمين مديحه گوى تو
زمان مديحه گوى تو
زمانه در ستايشت ترانه اى ست.
به روى شاخسار دست هاى تو
آشيانه تمدن بشر
درفش تو درفش جاودانه اى ست.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب

 

 افغانستان در سى سال پيش
جمال سپهر


رهبران جوان و کم تجربه حزب دمکراتیک خلق افغانستان، سال ها پیش از رسیدن به قدرت  از بی عدالتی گسترده در افغانستان سخن گفته و از طرح های خود برای معماری جامعه ای با آرمان های سوسیالیستی دم زده بودند. جامعه ای که فرد فرد آن به حقوق خود آگاه باشد و توده مردم در روشنایی این آگاهی اجازه ندهند که طبقه ای خاص بر آنها حکومت کند.

این سخنان دلفریب برای شهر نشینان افغانستان خصوصا کابلی ها تازگی نداشت. آنها ده ها سال بود که از روشنفکران شعار "نان، مسکن و برابری" را می شنیدند و دوره هایی از آزادی بیان و آزادی مطبوعات را به خاطر داشتند.

در میان روشنفکران و سیاستمداران مفاهیمی چون عدالت اجتماعی، مشارکت مردم در ساختار قدرت، برابری زن و مرد، مشارکت زنان در امور اجتماعی، انتخابات، پارلمان و قانون از اوائل قرن بیستم مطرح بوده  و در افغانستان در برهه هایی به بخش هایی از آن عمل شده بود.

بنابراین اگر در مجموع جامعه شهری و طبقه متوسط چنین خواسته هایی داشتند، آیا می شد افرادی را یافت که شایسته تر از رهبران و اعضای بلند پایه حزب دموکراتیک خلق افغانستان باشند و بتوانند چنین آرمان هایی را پیاده کنند؟ شاید می شد، ولی هیچکدام از آنها در جریان مبارزات سیاسی بیش ا ز رهبران این حزب از خود برجستگی و شایستگی نشان نداده بودند.

اما مشکل در اینجا بود که جامعه آشنا به فرهنگ شهری و علاقمند به پیشرفت اجتماعی بخش بسیار کوچکی از کل جامعه افغانستان را تشکیل می داد. جامعه ای که اکثریت بزرگ آن اسیر فقر، بی سوادی  و دیدگاه های مذهبی محافظه کارانه بود.

البته دولت نیروهای چپ هم قصد نداشت تا همچنان در حلقه روشنفکران و طبقه شهری جامعه باقی بماند بلکه برای همسو کردن اکثریت جامعه افغانستان دو برنامه عمده داشت.

اول اصلاحات ارضی که شرایط عادلانه تری را برای میلیون ها دهقان بی زمین و فقیر جامعه فراهم می کرد و به بهره کشی از آنها توسط خان های محلی و معدود زمینداران ثروتمند پایان می داد.

دوم، مبارزه بی امان و گسترده با بی سوادی تا با تغییر سریع اندیشه های جامعه خصوصا نسل جوان، ایدئولوژی جدید رواج يابد و با تغییر بنیان های فکری جامعه، از نفوذ مذهب و اندیشه های محافظه کارانه کاسته شود.

نظام جدید از همان ابتدا که قدرت را در دست گرفت، کوشید تا با  صدور فرمان هایی به این آرمان خود جامه عمل بپوشاند. طبق فرمان دولت، می بایست هزاران هکتار زمین میان دهقانان تقسیم می شد و حدود یک میلیارد دلار بدهی آنها به دولت و زمینداران بزرگ بخشیده می شد.

ولی بحث آگاهی بخشیدن به مردم کاری نبود که به آسانی صدور یک فرمان باشد. هزاران معلم به روستاهای دور دست افغانستان اعزام شدند و در مبارزه ای طولانی برای محو بی سوادی گام گذاشتند. به عبارت دیگر، دقیقا، مشکل از همین جا شروع شد، چون برای رسیدن به این هدف، باید حقوق زنان و مردان مساوی در نظر گرفته می شد و زنان نیز به میدان آموزش کشیده می شدند.

بنابراین فرمانی دیگر صادر شد که بر اساس آن، تساوی حقوق زن و مرد قانونا تضمین می شد. این فرمان با ملاک قرار دادن اعلامیه حقوق بشر سازمان ملل متحد، ازدواج اجباری و نیز ازدواج دختران در سنین پایین را منع می کرد. پدیده هایی که در عرف اکثریت روستایی جامعه افغانستان ریشه دوانیده بود و جزئی از فرهنگ عمومی به حساب می آمد.

اماهدف قرار دادن سنتهایی که صدها سال جزئی از ارزش های جامعه محافظه کار بوده است، بدون اینکه پایه های حکومت به اندازه کافی محکم شده باشد، زود هنگام بود.

اگر اکثریت جامعه شهری افغانستان لزوم تغییر در جامعه را احساس می کرد به این دلیل بود که دست کم از پنج دهه قبل زمزمه چنین تغییراتی در همه جا پیجیده بود.

در درجه بعد هم نظام باید به جای عملیات ستادی و ضربتی،  جامعه را به مسیری سوق می داد که علاقمندی به مفاهیمی چون آگاهی، برابری حقوق زن و مرد، احترام به دیگری و پیشرفت اقتصادی، سیاسی و اجتماعی جزء "مطالبات مردم از دولت" قرار می گرفت.

اما این رهبران به فکر پیاده کرده انقلابی از بالا بودند نه اصلاحات بر اساس رای مردم.  بد تر از اینها، رهبران کم تجربه حزب به سرعت گرفتار رقابت های خونین درون گروهی و تسویه حساب های شخصی شدند. آغاز پرشتاب برنامه های اصلاحی نیز که به پایگاه های سنتی نیروهای محافظه کار از جمله روحانیون هجوم برده بود، جبهه ای از مقاومت های گسترده را در برابرآنها گشود و بر مشکلات داخلی افزود.

شاید راه حل های منطقی وجود داشت و هنوز برای تصحیح اشتباهات حرکت انقلابی دیر نشده بود ولی اتکا به ارتش و برخورد حذفی و قهر آمیز با  بحران های درونی و بیرونی همه فرصت ها را به باد داد. مقاومت های محافظه کاران مشروعیت یافت و پایگاه اجتماعی جنبش چپ در میان جامعه شهری به سرعت تضعیف شد.

از این مرحله  به بعد همه چیز عوض شد و نو آوری ها و نکات مثبت حرکت جدید که عمومی کردن آموزش، حمایت از حقوق اولیه زنان، مشارکت زنان در امور اجتماعی و سیاسی، آغاز کار تلویزیون و مواردی از این دست بود، تحت الشعاع خونریزی، استبداد و بی احترامی به حقوق اجتماعی مردم قرار گرفت.

واکنش جامعه به مجموع این عوامل با نوعی کنجکاوی عمومی همراه شد  که  یکی از پیامدهای آن سیاسی شدن جامعه ای سنتی و بی سواد بود به گونه ای که بحث درباره مسائل بین المللی و جنگ سرد به درون روستاهای افغانستان کشیده شد.

پیامد سیاسی شدن جامعه ای با این ویژگی ها و شکل گیری گروه های سیاسی و اعتقادی متعدد در جامعه ای که بر سر مسائل کوچک محلی می توانست از کشته ها پشته بسازد، بر میزان خشونت افزود.  اندکی نیز نگذشت که مباحث سیاسی خرد، با مسائل قومی رابطه پیدا کرد و به پیدایش گروه های سیاسی بزرگتر با محوریت اقوام مختلف در افغانستان انجامید.

هرکدام از گروه ها پشتوانه ای خارجی یافتند و بعد از آن اغلب درخدمت منافع کشورهای دیگر قرار گرفتند. این گروه ها در تمام مدت بعد از کودتا در افغانستان در نقش حلقه های مقاومت علیه دولت ظاهر شدند.

در این حالت تقریبا سراسر افغانستان تبدیل به میدان نبردهای چریکی میان نیروهای دولت و گروههای مخالف شد که این گروه ها با نام مجاهدین شناخته می شدند.

جنگ سراسری، بی خانمانی سراسری را به دنبال داشت و بی خانمانی به مهاجرت گسترده افغان ها انجامید که خود فصلی دیگر را در زندگی مردم افغانستان گشود و آنها را در ارتباطی تنگاتنگ با جهان و منطقه  پیرامونی قرار داد.

میلیون ها افغان از دیار خود رانده شدند و از شهرهای مرزی پاکستان و ایران و بعد دورترها سر درآوردند.

نسل مهاجر با فرهنگ های جدید آشنا شد و رفت وآمد این نسل به داخل و خارج افغانستان بر فضای اجتماعی و فرهنگی افغانستان تاثیری چشمگیر گذاشت.

در این مدت  طیفی از روشنفکران ظهور کردند که اکثر آنها در مقایسه با نسل چپگرای پیشین خود، با اندیشه های راستگرایانه چه از نوع مذهبی و چه غیر مذهبی رشد کردند.

اگرچه اکثر این گروه با چپی هایی که در افغانستان کودتا کردند سر سازگاری ندارند و کودتای آنها را نقطه آغاز جنگ و ویرانی می دانند، اما اساس بسیاری از تغییرات کنونی را نیز - مثل توجه به آموزش و اصلاحات اجتماعی در افغانستان - مرهون اندیشه های همان چپگرایان  دیروز می دانند.

چپگرایانی که پای اتحاد شوروی را به افغانستان کشیدند و بر خلاف میل خود سرنوشت آخرین جدال دو قدرت بزرگ جنگ سرد را به زیان بلوک شرق رقم زدند. پایان این جدال، آغاز بحران هایی دیگر شد که تاکنون افغانستان و منطقه و جهان از آن رهایی نیافته است.

 


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب

دردامنه غربی کوه "شیردروازه" و رو به رودخانه کابل، باغ بابر بار دیگر در حال سربرافراشتن است. این باغ دلگشا با گل ها، درختان و گیاهان نوکاشته، میراثی است از گذشته این شهرتاریخی. 

در آن سوی رودخانه و درست در مقابل کوه شیردروازه  کوه "آسمایی" لنگر انداخته است. برای کابلی ها به به گردش رفتن، و به گفته خودشان چکرزدن، از لذت های ایام نوروز و آغاز بهار است.

با پایان خونریزی های داخلی و آغاز بازسازی، باغ بابر هم به همت بنیاد آقاخان از به شکل و هیئت زیبا و دیرینه خود درآمده است.

کابل شهری است با جلوه هایی از فرهنگ و معماری آسیای مرکزی، هند، غزنین و خراسان. باغ بابر هم از همه این جلوه ها نشانی در خود دارد و عمارتی است درخور این شان تاریخی . 

زمانی را تصور کنید که "ظهیرالدین محمد بابر" سلطان مقتدر مغول شیفته کوه ها و زیبایی های طبیعت این بخش از شهر کابل شد. از همین رو،  دستور داد تا این باغ را با جوی های آب روان در کنار حصار کابل آن روز بسازند تا او دراین باغ، و در پایتخت تابستانی خود، به دریای کابل نگاه کند و با شادی گذر عمر را ببیند.

بابر برای تاسیس سلسله گورکانی شهرها و آبادی های زیادی را تسخیر کرد و قلمرو وسیعی را تصرف کرد. ولی از میان همه شهرهای زیبای هند و خراسان، این نقطه ازکابل را برای اقامت ابدی خود انتخاب کرد.

پادشاهان و شاهزادگان مغول در کشورهایی که فتح کردند، در کنار خرابی ها و ویرانی ها،  به ساختن نیز مى پرداختند و در پرداختن به جایگاه تفرج و خوش گذرانی از خود ذوقی نشان می دادند.  خود بابر در کتاب بابرنامه از مجموعه ای که ما امروز به نام باغ بابردر کابل می شناسیم با اشتیاق سخن گفته است.

شاید به این دلیل که خان مغول اینجا را به عنوان آخرین منزل خود قرار داده بود، در آبادی و زیبایی آن کوشش بسیار کرد.

اکنون نیز مهم ترین بخش باغ،  مقبره مرمرین بابر است که در مرتفع ترین نقطه این باغ کوهپایه ای، چون گوهری بر تاج سلطان مغول جلوه فروشی می کند.

مقبره بابر اندکی بالا تر از مسجدی است که معماری آن به معماری پر شکوه عصر طلایی مغول ها در هند می ماند. دوره ای که اکنون از آن عمارت عظیم "تاج محل" به یاد گار مانده است و این مسجد و آرامگاه نیز اندک شباهتی به آن دارد.

حصار مقبره، شبکه ای مرمرین است که این حصار  نیز در چنبره حصاری خشتی است.  به نظرمی آید که این دیواره خشتی بعدها ساخته شده است تا به دلائل مذهبی آرامگاه سلطان را  از مسجد جدا کند.

می توان در میان ستون های مرمرین مسجد نشست، پشت  به آرامگاه سلطان کرد و تمام گستره باغ را تا پشت رودخانه دید.  از این نقطه، باغ به شکل بخش هایی مسطح است که یکی پایین تر از دیگری ساخته شده و تا حصار پشت رودخانه رسیده است. 

این باغ هم مثل بسیاری از مکان های دیگر کابل، از آنچه بر افغانستان رفته است، نشان ها و حکایت ها دارد. مجموعه هایی که بعدها این پادشاه و آن پاشاده به این باغ افزوده اند و یا ویران کرده اند.

قصری که گفته می شود در ضلعی از باغ به دستور عبدالرحمن خان ساخته شده، استخری که اکنون در گوشه ای پر آب است و رستورانی که  پذیرای میهمانان است.

آن طرف رودخانه، تا چشم کار می کند خانه های کوچک و بزرگ است. بعد از آن کوه آسمائی است که سرخ فام می شود وساعتی مانده به شامگاه می توان از میان مقبره و مسجد، یکی از تماشایی ترین مناظر غروب را در کابل دید.

این غروب به اندازه ای شکوهمند است که لحظه ای آدم آرزو می کند که کاش بتواند برای ابد در این باغ بماند، شاید همین حس بود که سلطان ظهیرالدین محمد بابر را برآن داشت که اینجا را به عنوان آرامگاه ابدی خود برگزیند.

(با تشکر از محمد غلامى، داوود قاری زاده و جولیان لزلی برای برخی  از تصاویر باغ بابر)

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
آذر آهنگر

حضور زنان افغان در عرصه رسانه های خصوصی و دولتی - برخلاف بسیاری از عرصه های دیگر زندگی اجتماعی در افغانستان - در سال هاى اخير خیلی پر رنگ بوده است.

هم اکنون دهها زن در تلویزیون ها، رادیوها و نشریات چاپی دولتی و غیردولتی به عنوان فیلم بردار، خبرنگار، تهیه کننده و مجری کار می کنند و حتی زنانی هستند که گردانندگی روزنامه ها و رادیوها را بر عهده دارند.

بیشتر تلویزیون های خصوصی ترجیح می دهند در برنامه های خود مجریان زن داشته باشند و از این رو زمینه کار برای زنان در این تلویزیون ها بیشتر از هر زمان دیگری فراهم شده است. 

بیش از ده تلویزیون خصوصی و بیشتر از آن رادیو در افغانستان فعالیت دارند که نزدیک به نیمی از کارمندان آن را زنان تشکیل می دهند.

اما خبرنگاری برای یک زن در افغانستان، کشوری که هنوز در آن برخوردهای اجتماعی با زنان به شدت سختگیرانه است، کار ساده ای نیست؛ زنان باید در این راه چیزهای زیادی را قربانی کنند و با خیلی از سنت ها دست به گریبان شوند. 

حضور دختران و زنان بر پرده تلویزیون ها، در کشوری که هنوز تعداد زیادی از زنان حتی در شهرهای آن برقع می پوشند و نگاه مردسالارانه بر رفتارهای اجتماعی آنان نظارت دارد، نمایانگر شجاعت و شاید هم از خودگذری آنان است.

ممانعت برای زنانی که می خواهند در بیرون از منزل کار کنند، در مواردی از داخل خانواده ها شروع می شود.

هنوز افغان ها نسبت به زنانى که در تلویزیون کار می کنند، نگاه خوبی ندارند و از همین رو، بیشتر خانواده ها از اینکه دخترانشان بر پرده تلویزیون ظاهر شوند، احساس شرمساری می کنند و در نتیجه مانع کارشان می شوند.

بعد هم، تفکر سنتی و مردسالارانه حاکم بر بخش هایی از جامعه افغانستان، مشکلاتی را سر راه زنانی که می خواهند در بیرون کار کنند، ایجاد می کند و حتی گاهی به مرگ آنان می انجامد.

قتل دو خبرنگار زن در سال گذشته و کشته شدن یکی دیگر در سال ٢٠٠٥ در افغانستان، گویای این حقیقت است.

ذکیه ذکی، گرداننده یک رادیوی محلی در استان پروان در شمال کابل و شکیبا سانگه آماج، مجری برنامه های یک تلویزیون خصوصی در کابل از سوی افراد ناشناس کشته شدند و این حوادث تقریبا مصادف شد با دومین سالروز کشته شدن شيما رضایی، گوینده بیست و چهار ساله یک تلویزیون خصوصی در کابل که به ضرب گلوله به قتل رسیده بود.

شیما از نخستین گویندگان زن در تلویزیون های افغانستان پس از فروپاشی رژیم بنیادگرای طالبان بود که تلاش داشت سنت ها را در هم بشکند و شاید می خواست چهره متفاوتی از زنان را در افغانستان به نمایش بگذارد.

حالا با گذشت نزدیک به سه سال از کشته شدن او، هنوز پلیس نتوانسته عاملان این قتل را شناسایی کند.

حملات مسلحانه به خبرنگاران زن در افغانستان، شاید جدی ترین مورد تهدید علیه کار آنان باشد.

این حملات نشان می دهد که هنوز بخش هائى از جامعه افغانستان، آماده پذیرش حضور زنان در رسانه ها نیست و از هر راه ممکن تلاش می کند از این تحول اجتماعی جلوگیری کند. 

اما با این حال، زنان در افغانستان، به ویژه زنان خبرنگار با مشکلات و تهدیدها مبارزه می کنند و به پیش می روند.

گروه کوچکی از زنان در افغانستان هستند که می خواهند ساختارهای سنتی اجتماعی را در هم بشکنند و راه را برای حضور گسترده تر زنان در متن جامعه باز کنند و در این عرصه، نقش زنان خبرنگار بسیار برازنده است.

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب

تا کنون گمان غالب بر اين بود که نقاشی رنگ و روغن از اختراعات اروپايی هاست که طی سده های ١٥ و ١٦ ميلادی برای نخستين بار به کار رفته و با مرور زمان به حالت کنونی اش رسيده است.

اما اکنون گفته می شود که با کشفيات تازه باستان شناسان ژاپنی، اروپايی و آمريکايی در غارهای دره باميان افغانستان بخشی از تاريخ نقاشی بازنويسی خواهد شد.

اين دانشمندان در باميان به نمونه هايی از ديوار نگاره های رنگ و روغن برخورده اند که ١٤٠٠ سال قدمت دارد. 

یوکو تانی گوجی، پژوهشگر و عضو مؤسسه ملی پژوهش سرمایه های فرهنگی ژاپن در ماه ژانویه گفت  که تصويرهای ديواری بودا در مرکز افغانستان که متعلق به حوالی سال ٦٥٠ میلادی است، نخستين نمونه کاربرد رنگ و روغن در هنر نقاشی جهان است.

دره معروف بامیان شهرت خود را مدیون دو تنديس غول پیکر بوداست که در سال ٢٠٠١ به دست طالبان ویران شد.

اما در غارهای اين دره آثار هنری ای زير گرد و غبار نهفته بود که اندک کسی از موجوديتشان آگاهی داشت. در اين ديوارنگاره ها هزاران تصوير بودا را می توان ديد که جامه شنگرفی به تن ، چهار زانو نشسته و گیسوانش با مهارت خاصی بافته شده است.

روی ديوار غار های باميان بوزينه های رنگين قوزکرده کنار مردهايی که روبروی هم ايستاده اند، می دوند و برگ های نخل با ظرافت با موجودات افسانه ای در هم پيچيده اند.

به گفته باستان شناسان، در اين نگاره ها تاثيرات هنر نقاشی چينی و هندی را به وضوح می توان مشاهده کرد. بنا به حدس آنها، اين نقاشی ها می تواند اثر هنرمندانی باشد که از طريق جاده ابريشم رفت و آمد می کرده اند.

ترکيبات روغنی ١٩ اثر از ٥٣ ديوارنگاره باميان را پژوهشگران موسسه حفاظت از آثار فرهنگی گتی مستقر در لس آنجلس آمريکا تشخيص داده اند.

مصالحی که برای آفريدن ديوارنگاره ها به کار رفته است، رزین طبیعی، صمغ گیاهی، روغن خشک و چربی  حیوانی به عنوان نگهدارنده رنگ ها بوده است.

یوکو  تانی گوچی می گوید :" روغن های متنوع با چنان تکنیک پیچیده ای در نقاشی ها به کار رفته است که من تصور می کردم در برابر نقاشی های قرن ١٤ یا ١٥ ایتالیا ایستاده ام."

پیدا شدن این دیوارنگاره ها، نظرات رایج در مورد منشا نقاشی رنگ و روغن را تغییر خواهد داد.

بسیاری بر این باورند که خاستگاه استفاده از روغن در نقاشی، اروپاست که  پیش از رنسانس شروع شده و در فاصله زمانی سال های ١٤٠٠ تا ١٦٠٠ میلادی به  شکوفایی رسیده بود.

خانم  تانی گوچی می افزاید : " همکاران اروپایی من مبهوت شده بودند. چرا که همیشه این باور وجود داشته که  شیوه نقاشی رنگ و روغن در اروپا خلق شده . برای آنها قابل باور نبود که چنین تکنیک پیشرفته ای در غارهای بودایی آسيای ميانه، فرسنگ ها دور از آبادانی استفاده شده باشد."

خانم تانی گوچی می گوید :" من با بررسی دیوار نگاره های کهن اروپا وآ سیای مرکزی، می خواهم حقایق جدیدی را در مورد ریشه های نقاشی رنگ و روغن آشکار کنم ."

او حدس می زند که تمدن های اولیه دیگر، از جمله تمدن منطقه ایران کنونی، چین، حوزه مديترانه و شبه قاره هند نیز ممکن است از روغن در نقاشی های خود بهره برده باشند، اما این موضوع در آثار کهن این تمدن ها هنوز بررسی نشده است.

زمريالی طرزی، باستان شناس و رئيس انجمن حفاظت از آثار باستانی افغانستان کشف ديوار نگاره های باميان را دليل ديگری بر غنای فرهنگی اين کشور می داند. او می گويد، اکنون بايد روشن کرد که آيا می توان اختراع نقاشی رنگ و روغن را تنها به باميان منسوب دانست يا نه.

دره باميان افغانستان قبل از آغاز درگيری های خونين و طولانی میان گروه ها، از مهم ترين اماکن گردشگری اين کشور بود. دو تنديس عظيم بودا که ١٥٠٠ سال قدمت داشتند، هزاران نفر از گردشگران را به اين منطقه جذب می کرد.

در ماه مارس سال ٢٠٠١ طالبان بدون اعتنا به اعتراض های جامعه جهانی هر دو تنديس را با ديناميت منفجر کردند. آنها مجسمه های بودا را که از يادگار های تاريخی بی نظير منطقه بود، نماد بت پرستی و شرک می دانستند.

پس از سرنگونی طالبان شمار زيادی از پژوهشگران برای مرمت و بازسازی بقايای آثار باميان دست به کار شدند. به ويژه سازمان های ژاپنی، به مانند موسسه ملی پژوهش دارايی های فرهنگی و مرکز همکاری بين المللی برای حفظ آثار فرهنگی ژاپن در اين زمينه فعال بوده اند و اکنون برای حفظ ديوارنگاره های دره باميان می کوشند.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
آذر آهنگر

مرکز هنرهای معاصر افغانستان نمایشگاهی از نقاشی های مدرن زنان در کابل راه انداخته که در بر گیرنده بیش از نود اثر هنری از بیست و سه هنرمند جوان افغان است.

هر اثر در این نمایشگاه، حرفی برای گفتن دارد و حکایت از روزگار سختی می کند که بر افغان ها، به ویژه بر زنان گذشته است.

قفل، دروازه های شکسته و یا بسته، سیاهی و تاریکی، دیوار و حصار، تصاویری است که در بیشتر این آثار به آن پرداخته شده است.

در پشت هر تصویر، حسرت رسیدن به آزادی و رهایی از بند و قیدها نهفته است و این معناها و مفاهیم در نخستین نگاه، خود را به بیننده آشنا با رویدادها و اتفاقات سالهای اخیر افغانستان نشان می دهد؛ سال هايی که زنان این کشور از دست یافتن به حقوق اساسی خود محروم بودند و حتی اجازه نداشتند به تنهایی از چهاردیواری خانه هایشان پا به بیرون بگذارند.

نقاشی های موجود در این نمایشگاه را می توان یک تحول جدی در عرصه هنر نقاشی در افغانستان دانست.

آفرینشگران این آثار، دخترانی در سنین شانزده تا بیست و پنج سال هستند که اگرچه آموزش های خیلی حرفه ای در عرصه نقاشی ندیده اند، اما کارهای هنری خود را با پختگی تمام انجام می دهند.

این نقاشی ها از سبک و روش هنری خاصى پیروی نمی کنند و شاید هم به همین دلیل، این آثار با هرچه در گذشته در افغانستان به عنوان نقاشی وجود داشته، متفاوت است.

در این نقاشی ها، اثری از رئالیسم و یا سبک های کلاسیک هنر نقاشی به چشم نمی خورد. به جای آن، هر چه می بینید، دست باز آفرینشگر در خلق اثرش است که نخواسته با پیروی از سبک های بسته و محدوده های از قبل تعیین شده، زمینه کار را برای خود تنگ کند.

در بیشتر موارد، این نقاشی ها فقط مخلوطی از رنگ های گوناگون اما جذاب و دلپذیر است که بیننده را به سوی خود می کشاند. انتخاب رنگ ها در بسیاری از این آثار، با دقت و ظرافت خاصی انجام شده است.

شاید همین موضوعی که نقاش های جوان در آفرینش این آثار، خود را به سبک و روش خاصی محدود نکرده اند، به آنان کمک کرده تا آنچه را می خواهند و آنچه را در درون خود دارند، به بیننده بازگو کنند و برای بیان عوالم درونی، چه چیزی می تواند بهتر از رنگ ها در یک بستر نامحدود باشد.

جدا از این ها، شیوه تنظیم و راه اندازی نمایشگاه این آثار نیز در نوع خود برای افغانستان استثنایی است.

تابلوها در ردیف های منظم روی پایه ها قرار داده شده و موسیقی دلنواز و آرامش بخشی همواره در فضا پخش می شود. در میان این آثار، دروازه شکسته ای قرار داده شده و در اطراف آن شیشه های شکسته پخش و پلا شده اند که از سال های خشونت و نابسامانی های افغانستان حکایت می کنند. این روش ها در کل، تعریف تازه و مدرنی را از برگزاری نمایشگاه در کشوری چون افغانستان ارائه می دهد.

در افغانستان به دلیل سال ها جنگ داخلی و فقر گسترده، مردم کمتر فرصت یافته اند به هنر توجه کنند، چون غم آب و دانه و ترس از جنگ، بهانه پرداختن به این مسایل را از آنان گرفته بوده است.  وقتی هیولای جنگ سایه می افکند، نه هنر خریدار دارد و نه هنرمند.

اما حالا پس از سالیان دراز سکوت و خاموشی هنر و هنرمندان، گشایش نمایشگاهی از این دست در افغانستان امیدوار کننده است.

تا حالا بیش از دو هزار نفر از این نمایشگاه در کابل دیدن کرده اند. مرکز هنرهای معاصر افغانستان امیدوار است این نمایشگاه را در آینده به آمریکا و برخی کشورهای اروپایی نیز ببرد.

رهرو عمرزاد، رئيس اين مرکز، می گويد که هدف از برگزاری نمايشگاه، تبليغ هنرهای معاصر در افغانستان، معرفی استعدادهای جديد و تشويق هنرمندان و تقويت موقعيت هنری و فرهنگی آنان است. به گفته او، مرکز هنرهای معاصر افغانستان تلاش کرده است در اين نمايشگاه راه های جديد بيان هنری را معرفی کند.

انتظار می رود آثار ارائه شده در این نمایشگاه، با استقبال گرمی در داخل و خارج از افغانستان روبرو شود.

در گزارش مصور اين صفحه برخی از آثار هنرمندان جوان را می توان ديد.

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب

کشور بدون تصویر دیگر نمی تواند لقب مناسبی برای افغانستان باشد. چرا که در ٦ سال گذشته رسانه های دیداری در اين كشور رشد قابل توجهی داشته اند. گذشته از تلویزیون و سینما که مردم از ده ها سال قبل با آن آشنا بوده اند، استفاده از شبکه های تلویزیونی ماهواره ای، شبکه ها ی تلویزنی کابلی وا ینترنت پدیده هایی کاملاً جدید به شمار می روند.

تا کنون به غیر از شبکه سراسری دولتی ١٠ شبکه تلویزیونی دیگر که شبکه های خصوصی خوانده می شوند ایجاد شده که اکثر آنها پخش ٢٤ ساعته و تعدادی نیز پخش ماهواره ای دارند. و قرار است بزودی تعدادی شبکه دیگر نیز به این جمع افزوده شود.

محتوای برنامه های این شبکه ها را عمدتاً برنامه هاى  خبری، آموزشی و سرگرم کننده تشکیل می دهد که اغلبً مجریان کم سن و سال دختر و پسر آنها را گردانندگی می کنند.

اما مردم به دنبال تماشای چه نوع برنامه هایی هستند؟ امکاناتشان برای دیدن برنامه های دلخواهشان چقدر است و چه محدودیت هایی در این زمینه وجود دارد؟

شرایط ناپایدار سیاسی و مسایل امنیتی در افغانستان و تآثیر مستقیم آن بر زندگی روزمره مردم در سه دهه اخیر، دنبال کردن برنامه های خبری را به صورت یک سنت دیرینه درمیان مردم افغانستان درآورده و بدین ترتیب این برنامه ها به خصوص در میان مردان بینندگان زیادی دارند.

اما زن ها، کودکان، جوانان و نوجوانان تماشای موسیقی، فیلم، و سریال و داستان های دنباله دار را بر برنامه های سیاسی ترجیح می دهند. فیلم های مستند حیات وحش، کارتون ها ، برنامه های ورزشی و آموزشی نیز علاقه مندان خاص خود رادارند.

در این میان سریال های تلویزیونی بیشترین بیننده را از آن خود کرده است.  این سریال ها بیشتر محصول کشورهای هند، ایران، ترکیه، ژاپن، کره و بعضاً آمریکا هستند که ٣ تا ٤ بار در طول شبانه روز نیز باز پخش می شوند.

همانطور که ایرانی ها در قسمت کتاب و مطبوعات تسلط فرهنگی خود را در کشور افغانستان گسترش داده اند درعرصه سینما برتری از آن هندی هاست. دلیل این امر شاید مآنوس بودن بیشتر مردم افغانستان با سینمای هند باشد.

از عمر پخش سریال های خارجی به شکل کنونی فقط دو سال می گذرد اما گستردگی پخش این سریال ها به حدی است که در بسیاری اوقات هر کانالی را که انتخاب کنی چشمت به ساری های (لباس سنتی زنان هندی) بلند و رنگارنگی می افتد که بر قامت بازیگران جوان هندی خودنمایی می کند و یا عده ای مشغول عبادت و یا هم درحال رقص و آواز هستند. گاهی نیز روابط مخفیانه دخترها و پسرها و بعضاً صحنه های هم آغوشی هر چند به صورت نیمه سانسورو یا تار به نمایش در می آید.

اما محور اصلی داستان در این سریال ها عموماً به تصویر کشیدن مسایلی از قبیل رقابت ها، چشم و هم چشمی ها، کینه توزی ها و دوستی ها، و روابط اعضای یک خانواده پرجمعیت با یکدیگر، مانند رابطه عروس ها با یکدیگر و مادر شوهر و روابط فرزندانشان با یکدیگراست که با ماجراهایی عاشقانه و یا غم انگیز همراه می شود.

اینها درست همان ماجراهایی است که برای بسیاری از خانواده های افغان اتفاق افتاده و اعضای خانواده بارها آنرا تجربه کرده اند. گویی داستان زندگی خود آنهاست که در مکانی دیگر اتفاق افتاده و بازیگرانی نقش آنها را بازی کرده اند.

شاید همین تشابه در روابط خانوادگی و فرهنگی بین مردمان دو کشور و به خصوص تشابه در نوع زندگی پرجمعیت و شلوغ که تقارن عینی با خانواده های افغان دارد باعث شده که تب سریال همه را بگیرد و آنها را ساعت ها پای تماشای تلویزیون میخکوب کند. یکی پس از دیگری، وقتی این کانال تمام شد کانال بعدی!

مشکل برق را نیز چینی ها حل کرده اند. تولید تلویزیون های کم مصرف و ارزان ویژه افغانستان که با برق ١٢ ولت یک باطری کار می کند حتی به خانواده های فقیر و بی بضاعت این امکان را داده که از تماشای تلویزیون بی بهره نمانند.

دلیل دیگر محبوبیت این سریال ها دوبله آنها به زبان های فارسی، دری و پشتوست که  گرچه با اشکالات زیادی از نظر فن دوبلاژ مواجه است كه انتقادات زبان شناسان را نیز بر انگیخته؛ اما در مقایسه با دو سه سال پیش که یا به زبان اصلی پخش می شدند و یا ترجمه  به صورت روایی (Narration) و فقط با صدای یک شخص به جای همه کاراکترهای فیلم اجرا می شد جذابیت بیشتری برای بینندگان دارد.

اما از جانب دیگر پخش این سریال ها باعث نگرانی والدین از وضعیت درس و تحصیل فرزندانشان شده و از تأثیر این سریال ها بر تربیت و اخلاق و ارزش های دینی آنها بارها گله و شکایت کرده اند.

عده ای نیز پخش این سریال ها را ترویج بت پرستی خوانده اند و عده ای دیگر تهاجم فرهنگی! عده ای هم از این می ترسند که چشم و گوش زنان و جوانانشان باز شود. مبادا روزی کلمه طلاق را از زبان زنان خود بشنوند. مبادا پسران و دختران آنها نیز عاشق شوند و یا ازخانه فرار کنند. اینها دغدغه هایی است که باعث می شود والدین اینگونه سریال ها را غیر اخلاقی و مبتذل بخوانند و محدودیت هایی برای فرزاندانشان ایجاد کنند.

بر همین اساس دولت تلویزیون ها را از پخش صحنه های به تعبیر آنها مغایر با ارزش های دینی و فرهنگی جامعه منع کرده و تلویزیون ها نیز بیش از گذشته اقدام به سانسور این صحنه ها می کنند.

البته در بیشتر موارد سانسور نه به معنای حذف بلکه محو و تار کردن قسمت هایی از بدن برهنه زنان است که گاهی با حرکت بازیگر آن صحنه ها هم برای لحظاتی از کمند سانسور می رهد.

بسیاری از کارشناسان معتقدند اين عمل باعث تحریک بیشتر جوانان و نوجوانان به دیدن صحنه های مشابه و حتی عریان تر به دور از چشم والدین از طریق کامپیوتر، CD و DVD و یا در رستوران ها، قهوه خا نه ها و آیسکریم خانه ها (بستنی فروشی ها) می شود.

رونق بازار CD و DVD نیز به علت عدم وجود قانون کپی رایت و قانون مشخص داخلی و همچنان قیمت خیلی ارزان آنها باعث شده که جوانان به جدید ترین محصولات سینمایی کشورهای دیگر از جمله محصولات هاليوود، باليوود، فیلم های ایرانی و حتی محافل شخصی، پارتی ها و عروسی هایی که به نحوی غیر قانونی در کشورهای همسایه تکثیر شده اند دسترسی داشته باشند.

به عنوان مثال در این اواخر فیلم سینمایی "کاغذ پران باز" (باد بادک باز) که در خارج از افغانستان روی پرده سینماها رفت، خشم عده ای از مقامات افغان را بر انگیخت و در پی آن دولت پخش و نمايش آنرا غیر قانونی اعلام کرد و نسبت به عواقب آن هشدار داد؛ اما CD این فیلم اکنون در میان مردم دست به دست می گردد و بسیاری از مردم آنرا دیده اند.

گذشته از تلویزیون، استفاده از شبکه های ماهواره ای و کابلی و همین طور اینترنت به سرعت رو به گسترش است.

در گزارش مصور این صفحه، مینا شایسته با تعدادی از افغان ها كفتگو کرده و نظر آنها را در باره برنامه مورد علاقه شان جویا شده است

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
آذر آهنگر

فرهاد دریا سال هاست که برای علاقمندانش، پر انرژی و تازه نفس آواز می خواند و انواع مختلف موسیقی را تجربه می کند.

نخستین حضور دریا بر صحنه های رسمی در افغانستان برمی گردد به سال ١٣٥٨ خورشیدی. اما آن گونه که خود او می گوید فراگیری موسیقی و تهیه آهنگ را از ده سال پیش تر از آن آغاز کرده بود.

فرهاد دریا نه تنها در میان افغان ها بلکه در میان ایرانی ها و تاجیکستانی ها نیز مشهور است و مردم از نقاط مختلف در کنسرت هایش جمع می شوند و برایش هورا می کشند.

او قبل از آنکه در سال ٢٠٠٣ برای اجرای یک کنسرت به افغانستان بیاید، سیزده سال را در بیرون از کشورش به سر برد؛ سال هایی که تاثیر عمیقی بر کار هنری اش گذاشت و او را با شیوه های مدرن موسیقی و نیز راه های معرفی موسیقی افغانستان به دیگران آشنا کرد.

فرهاد دریا، به گفته خودش، همواره در کارهای هنری به دنبال چیزهای نو و تازه بوده است. شاید به همین سبب  از جمله انگشت شمار آوازخوانان افغان است که همواره تازه و شنیدنی باقی مانده است.

در طی بیش از سه دهه کار هنری، دریا شیوه های گونه گون موسیقی را آگاهانه و به گفته خودش همراه بامسئولیت  تجربه کرده است.

فرهاد دریا موسیقی سنتی را خوب می داند و از همین رو زمانی به سمت کلاسیک و نیمه کلاسیک رفت، بعد غزل و تغزل را تجربه کرد، در اوایل دهه ٦٠ خورشیدی موسیقی مردمی و محلی را با موسیقی نو غربی آمیحت و به سوی موسیقی پاپ غربی رفت و با گروه "باران" که در آن زمان از شهرت زیادی در افغانستان برخوردار بود این کار را آغاز کرد، و اکنون به موسیقی خود بعد جهانی تری داده است.

در واقع، آن چه کارهای اخیر فرهاد دریا را از کارهای قبلی اش متفاوت می کند، تلفیق موسیقی شرق و غرب است. تعبیری که خود دریا برای آن به کار می برد، "آمیزش جان عرفان با هیجان راک" است که می گوید "از یکی عشق را به امانت گرفته و از دیگری وزن را."

نخستین کار فرهاد دریا در زمینه تلفیق موسیقی شرق و غرب ساخت آهنگی به نام "سلام علیک" بود که در سال ٢٠٠٧ یک جا با پیتر مه فی، ستاره مشهور راک آلمان اجرا کرد.

این آهنگ از سوی مردم مختلف در سراسر جهان و در داخل افغانستان با گرمی استقبال شد و راه را برای کارهای بیشتر دریا در این عرصه باز کرد.

آهنگ "سلام علیک" پیام بزرگ جهانی شدن را به همراه دارد و در جایی از آن  می گوید:
"دوست ای دوست بگو بر همه، ای مردم خوب
که نه از شرق و شمالم، نه هم از غرب و جنوب
خانه ام مشرق شور غزل مولاناست
  منزلم مغرب اندوه پر از رنگ غروب
  بنویسید نشانی مرا: خانه ی دوست
که نه از سنگ بنا گشته، نه از خشت و نه چوب
 چار سویش همه بی رنگ، به بی رنگی عشق
  من نه از شرق و شمالم، نه هم از غرب و جنوب....." 

فرهاد دریا باور دارد که هنرمندان در شرایط کنونی بیشتر از سیاستمداران قادر هستند افکار عامه را تغییر دهند و جوامع را به سوی بهزیستی راهنمایی کنند. در همین زمینه، فرهاد دریا و سیزده هنرمند دیگر از سراسر جهان طرح پروژه ای را به نام دیدارها یا (Encounters) ارائه کردند.

این هنرمندان براساس این طرح، سفرهای هنری به کشورهائى انجام می دهند که با چالش های بشردوستانه، اجتماعی و محیط زیستی روبرو هستند.

آلبوم (هه!)، تازه ترین مجموعه آهنگ های فرهاد دریا بزودی راهی بازار می شود. دریا می گوید موسیقی این آلیوم بیش از نود درصد با کارهای قبلی اش تفاوت دارد.

فرهاد دریا این آلبوم را و به ویژه یکی از آهنگ های آن را که "نزدیک شدن" نام دارد با فراخوان اتحاد و وحدت ملی تهیه کرده و می گوید تلاش دارد با این کار، "فاصله ها را از میان مردم بردارد."

فرهاد دریا در انتخاب نام آلبوم دقت و ظرافت خاصی را به کار برده است. او می گوید این نام را به این دلیل انتخاب کرده که هیجان و شتاب بازسازی و کار را نشان می دهد.

به تعبیر فرهاد دریا، (هه!) صدایی است که کارگران در جریان مثلا بیل زدن و یا آجر دادن به یکدیگر از سینه بیرون می دهند و با این کار از یک سو از خستگی خود می کاهند و از سوی دیگر به کار خود شتاب می دهند.

آلبوم (هه!) یازده آهنگ جدید فرهاد دریا را در خود جا داده که به گفته او تهیه آن بیش از دو سال و نیم وقت برده است. آهنگ های این آلبوم به گفته دریا در استودیوهای مختلف از جمله در آمریکا، آلمان، ترکیه و افغانستان ضبط شده است.

در گزارش مصور اين صفحه، فرهاد دريا در گفتگو با آذر آهنگر در مورد آلبوم (هه!) و کارهاى هنرى خود مى گويد و بخش هائى از آهنگ هاى آلبوم جديد او را نيز مى شنويد.

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
Home | About us | Contact us
Copyright © 2026 JadidOnline.com. All Rights Reserved.
نقل مطالب با ذكر منبع آزاد است. تمام حقوق سايت براى جديدآنلاين محفوظ است.