مقالات و گزارش هایی درباره افغانستان
۰۸ دسامبر ۲۰۰۶ - ۱۷ آذر ۱۳۸۵
در پنج سال گذشته باشندگان کابل پنج برابر شده اند. آنها که خود را کابلی های واقعی و قديمی می انگارند می گويند که در شهر خود احساس بيگانگی می کنند. می گويند هر کس به حکومت رسيده يا به حکومت نزديک شده ايل و تبار خود را به کابل آورده است.
چهره شهر کابل در اين پنج سال نيز دگرگون شده است. همچون ققنوسی که از خاکستر سر بر آرد، کابل نوين از ويرانه های بجا مانده از جنگ های داخلی و برادر کشی های مجاهدين و طالبان در حال زنده شدن است. اما نه با شتابی که آرزوی اکثريت است.
از خانه های نيمه خرابه، خانه های نو و به جای دکانهای کهنه و نيمه ويران هتل های لوکس و مراکز فروش مجهز و مدرن سر برداشته که پر است از کالاها و اجناس گرانبها از هر گوشه دنيا. خوراکی های کمياب، پوشاک های شيک و باب روز و لوازم و ابزاری که بيشتر باشندگان کابل فقط می توانند به حسرت از کنار آنها بگذرند.
رستوران ها، کافه ها، بارها و کلوب های ويژه که فقط خارجيان و توانمندان به آنها راه دارند، در گوشه و کنار کابل بسيار است. از کنار نگهبانها وارد اين اماکن اغلب دربسته بايد شد.
و در آنجا خواهيد ديد که انگار ديگر در کابل نيستيد. نوشابه های رنگارنگ، غذاهای متنوع که مواد اوليه آن از کشورهای ديگر آمده و نرخ آن برابر نرخ بارها و رستورانها اروپايی است. اين تنها بخشی از کابل است که خارجيان می توانند ساعتی را در آن آرام بگيرند و دوستان خود را ببينند، و آنانی که برای سازمانهای بزرگ بين المللی کار می کنند اين تنها جاهايی است که اجازه دارند به آنها رفت و آمد کنند. در اينگونه جاها طبيعتا آب هست و برق و گهگاه خاموشی.
اما برای باشندگان توانمند کابل چندين محله هست که در آن زندگی برقرار است. خانه های محافظت شده با گاردها و مانع های سيمانی، در برابر آن و موتور و خودروهای نو و جادار و محکم که با سرعت برق می کوشند در شهر حرکت کنند. اينها يا از ثروتمندان پيشين اند که مانده اند و يا برگشته اند و يا از توانمندان و نوکيسگان نوين که خود را از راههای قانونی يا غير قانونی به سر و سامان رسانده اند.

اما برای اکثريت باشندگان عادی کابل زندگی عرق ريزی است، خاک و دود خوردن است، در انتظار اتوبوس ماندن است، پياده يا با دوچرخه رفتن است و روزی چند دلار به دست آوردن.
اينها اگر خوشبخت باشند و دستشان به دهانشان برسد لابد توانسته اند در خانه ای باشند که گهگاه در آن آب هست و شايد هم برق وگرنه دور از مرکز شهر در کنار تپه کوهی سرپناهی يافته اند که شب خود را با خانواده پر فرزند خود سپری کنند.
اينها بيشتر از روستاها به شهر آمده اند و يا از مهاجرت در کشورهای همسايه بازگشته اند. اينان بی صبرانه در آرزوی زندگی بهتری هستند. اما می دانند که بايد بسيارصبرکنند. با ديدن زندگی نسبتا مرفه خارجيان و توانمندان کام آنها از زندگی تلخ تر می شود. برخی از آنها گمان می برند که اگرخارجی ها نباشند روزگارشان بهتر می شود. آرزوی آنها رفتن خارجيان است.
واقعيت اينجاست که بدون تخصص خارجيان و انگيزه توانمندان تغييری رخ نخواهد داد و زندگی در کابل بهتر نخواهد شد. در واقع حرکت در دست اينهاست.
تا سر برداشتن کابل نوين از ويرانه های کابل پيشين راه درازی در پيش است و فاصله دردناک آرزو و واقعيت به اين زوديها کم نخواهد شد.
از همين مجموعه
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۰۶ نوامبر ۲۰۰۷ - ۱۵ آبان ۱۳۸۶
نيلوفر بيات
سه چهار سال پیش بود، انتخابات لویه جرگه قانون اساسی افغانستان نزديك شده بود و دولت می خواست از میان جمیعت سه میلیونی مهاجرین افغان هم نمایندگانی داشته باشد. گروه هایی از افغانستان آمدند و انتخاباتی میان نماینده های مهاجرین برگزار کردند.
به محل انتخابات رفتم و خیلی مشتاق بودم بدانم این نماینده ها چه کسانی هستند. آدم هایی را که در احزاب و گروه ها فعالیت می کردند، می شناختم اما نمی دانستم کدام یک از آنها ممکن است انتخاب شده باشند.
وقتی به ستاد برگزاری انتخابات رسیدم با کمال تعجب خبردار شدم آقای مهندسی به نام مهدی رئوف و آقای دکتری به نام احمد شاه فرهت را مهاجرین ساکن استان خراسان به عنوان نمایندۀ خود برگزیده اند. دکتر فرهت علاوه بر خراسان در بین کل مهاجرین در شهرهای مختلف ایران هم بالاترین رای را کسب کرده بود.
مهندس رئوف را تا حدی می شناختم و می دانستم که به خاطر فعالیت های زیادش میان مردم نفوذ و اعتبار دارد، اما نام دکتر فرهت برایم تازگی داشت. از خانمی که در آن محل مشغول کار بود پرسیدم دکتر فرهت کیست؟ گفت: "دکتر فرهت را چطور نمی شناسید؟ یک آدم باسواد، کارآمد، پزشک متعهد، مهربان، متواضع، سختکوش!"
جالب آن که دکتر فرهت سابقۀ فعالیت سیاسی نداشت و به هیچ حزب و گروهی هم وابسته نبود، اما انگار این موضوع برای مهاجرین اصلا مهم نبود.
دکتر فرهت به کابل رفت و بعد از بازگشت، غیر مستقیم از کلامش می شد فهمید با وجود این که حزب و گروه و قومیت برای مهاجران ساکن ایران ملاک و معیار انتخاب نبوده، اما انگاردر فضای سیاسی حاکم بر لویه جرگه هنوز چنین مولفه هایی پررنگ تر از دیگر معیارها می نموده است.
چندین بار از دکتر فرهت شنیدم که با افسوس و حسرت گفت: "افغانستان هنوز محل امنی برای سرمایه و دانشی که اندوخته ام نیست و کسی هم به فکر ایجاد این زمینه ها نیست."
بعدها دانستم که دکتر فرهت با چه خون دلی این سرمایه و دانش را کسب کرده و باید هم برای یک عمر تلاش و فعالیتش از دولت خود تقاضای احترام و امنیت داشته باشد و امنیت از نظر دکتر فرهت بیشتر نه حفظ جان که ارزش گذاشتن به تخصص و کاردانی و ایجاد محیطی امن برای فعالیت محسوب می شود.
دکتر احمد شاه فرهت، متولد سال ١٣٣٧ هجری شمسی در ولایت قندهار افغانستان است. وی سال ١٣٦١ که تحصیلاتش در رشتۀ پزشکی در شهر کابل به اتمام رسیده بود به خاطر تجاوز ارتش سرخ شوروی به افغانستان به ایران گریخت و طی تمام سال های مهاجرتش با وجود محدودیت های بسیار در راه کسب علم ودانش تلاش کرد.
او اولین مهاجر افغان بود که موفق به کسب فوق تخصص در ایران شد و امروز یکی از بهترین متخصصان رشتۀ نوزادان در ایران است. از دکتر فرهت چندین جلد کتاب در زمینۀ نوزادان به چاپ رسیده و علاوه بر این ترجمه هایی نیز در این زمینه از او مننتشر شده است. در بیش از شصت سمینار ملی و بین المللی سخنرانی داشته و مقالات علمی اش در معتبرترین مجلات پزشکی دنیا به چاپ می رسد.
دکتر فرهت ناخواسته برای گرفتن فوق تخصص به رشتۀ حساسی مانند نوزادان کشیده شده است، اما می گوید انگار حکمتی در این کار بوده وحال که افغانستان می رود تا برای دست یافتن به صلح و ثبات تلاش کند او هم آرزو دارد از تخصص خود برای حفظ و شکوفا ساختن کودکانی که فردای افغانستان را می سازند استفاده کند.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۳۰ اکتبر ۲۰۰۷ - ۸ آبان ۱۳۸۶
آذر آهنگر
نزدیک به نوزده سال از بیرون شدن قشون سرخ شوروی و پایان حضور عملی این کشور در افغانستان می گذرد، اما تاسیسات و ساختمان هايى که از سوی این کشور در افغانستان ساخته شد، چه آنهایی که قبل از حمله به افغانستان و چه آنهایی که در جریان تقریبا ده سال حضور شوری سابق در این کشور احداث شدند، هنوز به شکل گسترده ای مورد استفاده افغان ها قرار دارد.
از این جمله یکی مکروریان ها (مجتمع هاى مسکونی) است که در نواحی غربی شهر کابل موقعیت دارد که کار ساختمان نخستین بلاک هاى آن در اوایل دهه پنجاه آغاز شد.
کارگران روسی که در افغانستان مستقر بودند در نخستین بلاک های مکروریان ها اقامت داشتند. پس از ورود قشون سرخ به افغانستان در سال ١٣٥٨ خورشیدی کار ساخت و ساز این بلاک ها ادامه یافت و کارمندان دولتی در افغانستان فرصت یافتند آپارتمان های این بلاک ها را به شکل قرضه خریداری کنند.
مقدار پولی که کارمندان دولتی در بدل خریداری یک آپارتمان از این بلاک ها به شکل ماهیانه می پرداختند، خیلی کم بود و این قرضه تا ده ها سال دوام می کرد و بنا بر این هر مامور دولتی قادر بود صاحب یکی از این آپارتمان ها باشد، ولی البته که در بیشتر موارد برای خریداری این آپارتمان ها، به شناخت کافی با مقامات و "واسطه معتبر" نیاز بود.
با این همه، حداقل این خوبی را داشت که تا حدودی برای ماموران و کارمندان دولتی زمینه خریداری یک سرپناه از سوی دولت با قیمت خیلی ارزان فراهم بود؛ نه مانند حالا که درصد چشمگیری از ماموران دولتی حدود پنجاه دلار در ماه حقوق می گیرند و توانائی پرداخت این کرایه گزاف را ندارند.
اما کسانی که در همان اوایل موفق به خریداری یک آپارتمان از مکروریان ها شدند، حالا در وضعیت نسبتا بهتر اقتصادی قرار دارند، چون این روزها هر آپارتمان در مکروریان های کابل، با توجه به ویژگی هایی که دارد، از صد دلار آمریکایی تا ششصد دلار در ماه به کرایه داده می شود.
این آپارتمان ها از دو اتاق تا پنج اتاق دارد و هم اکنون هزاران خانواده را در خود جا داده است.
حتی افرادی هستند که با سرمایه گذاری روی این آپارتمان ها، یکی دو تا و یا هم گاهی سه آپارتمان خریداری می کنند، بعد هر کدام را به کرایه می دهند و شاید خود با یک چهارم از پولی که از بابت کرایه این آپارتمان ها دریافت می کنند، در منطقه دیگری یک خانه کرایه می کنند.
این شیوه ای است که زحمت خیلی کم و درآمد کافی دارد.
برای خانواده های افغان که ظرف سال های گذشته به دلیل جنگ های افغانستان در بیرون از این کشور بسر برده اند و حالا یکی یکی دوباره راهی افغانستان می شوند، شاید بهترین گزینه زندگی کردن در مکروریان ها باشد؛ البته برای آنانی که خانه های شخصی در دیگر نقاط کابل نداشته باشند.
چون این بلاک ها، از نظر وضعیت ظاهری و تا حدودی سرسبزی و پاکی، در موقعیت نسبتا بهتری قرار دارد و برای خانواده هايى که درآمد خوب دارند و می توانند از عهده پرداخت مثلا چهار صد دلار در ماه برآیند، محل مناسبی است.
البته یاد پنج – شش سال پیش مکروریان ها را هم باید همینجا تازه کرد؛ روزگاری که در شماری از آپارتمانهای این بلاک ها، خانواده ها گاو و گوسفند نگهداری می کردند.
در سال های حاکمیت گروه طالبان بر کابل، افرادی از مناطق مختلف افغانستان به این شهر آمده و در مکروریان ها مستقر شده بودند که در محلات اصلی شان مثلا گاوداری می کرده اند و از همین راه نان می خوردند. با فراهم شدن زمینه سفر به کابل و اقامت در مکروریان ها، این حیوانات را با خود آورده و در اتاق های کوچک یک نفری و دو نفری آپارتمان، از آنها نگهداری می کردند.
آدم می تواند تصور کند که بوی ناشی از نگهداری این حیوانات، در اتاق های کوچک و دربسته یک آپارتمان، می تواند چه وضعیتی را به وجود بیاورد.
مکروریان های کابل، سرگذشت طولانی و عجیبی داشته است.
به یاد می آورم که در روزهای حاکمیت طالبان بر کابل، شماری از افراد – گاهی به امر طالبان و گاهی اختیاری – بالکانی های آپارتمان های خود را با استفاده از خشت و گل، کاملا پوشانده بودند و شماری دیگر هم شیشه های آپارتمان خود را از داخل، با رنگ سیاه و یا سفید، رنگ کرده بودند تا زنان و دخترانی که در داخل آپارتمان هستند، به بیرونی ها معلوم نشوند.
سایر خانه های کابل که در احاطه دیوارهای بلند قرار دارد، برای طالبان پذیرفتنی بود، چون زنان و دختران در داخل این خانه ها، از چشم مردانی که از خیابان ها می گذشتند پنهان بودند اما این موضوع در بلاک های مکروریان ها که بدون هیچ احاطه ای ساخته شده اند، قابل قبول نبود و ساکنان آن به شکلی مجبور بودند داخل خانه های خود را از دید بیرون پنهان کنند.
اما حالا دوباره شیشه های آپارتمان ها از "رنگ های طالبی" پاک شده و دیگر نیازی نیست که بالکانی ها خشت کاری شوند.
دکان ها و مغازه های لوکس نیز در این منطقه از شهر کابل در حال افزایش است. تازگی ها، پارک ها و محلات تفریحی نیز اینجا و آنجا ساخته می شود که نزدیک های شام و یا هم بعد از نان شب، از حضور خانواده ها و یا گروه گروه از پسران جوان پر می شود که برای هواخوری و گشت زنی می آیند.
مکروریان ها دارند دوباره آرام آرام زنده می شوند.
*مکروريان اصطلاح روسى براى مجتمع هاى مسکونى است که به همين صورت به فرهنگ افغان راه پيدا کرده است.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۲۵ اکتبر ۲۰۰۷ - ۳ آبان ۱۳۸۶
عبدالملک شفیعی
اولين فیلم افغانی درسال ١٩٤٩ در هندوستان ساخته شد و بعد از آن مراكزی برای نمايش فيلم های هندی درشهر كابل به وجود آمد. اما با ايجاد مركزسينمايی « افغان فلم » درسال ١٩٦٦ بود که تولید فیلم در افغانستان باهمكاری دولت آمريكا آغاز شد.
بعد از تأسيس "افغان فلم" به عنوان يك مركز دولتی، فيلمسازان آماتور افغانستان به توليد فيلم های مستند و گزارشی روی آوردند.
سيستم فيلمبرداری، نگاتيف و اکثرا به صورت شانزده ملی متری بود و فیلم ها برای ظهور، چاپ و دیگر کارهای لابراتواری به هند، انگلستان وشوروی سابق فرستاده می شدند.
کمک های دولت آمريکا به صنعت درحال تکوين سينمای افغانستان در زمان کودتای کمونيستی سال ١٩٧٨ کاملا قطع شد. اما تجربۀ ساخت فيلم های مستند خبری، جسارت اين را به جوانان فيلمساز افغان داد تا در فضای انقلابی حاکم بر افغانستان آن روز، دست به دوربين ببرند.
دراين دوران بود که کمک اتحاد شوروی جای کمک های آمريکا را گرفت و فيلمسازان افغان سعی کردند فيلم های تبليغاتی در تبلیغ انقلاب ثور (ارديبهشت) بسازند.
کمک شوروی ها در توليد فيلم مشترک 'تابستان های داغ کابل' نمود بيرونی به خود گرفت- فيلمی که قصۀ آن حکايت ورود تخصص و کمک از اتحاد شوروی به افغانستان بود.
قصۀ فيلم دربارۀ يک پرفسورروسی است که درجنگ جهانی دوم حضورداشته است و اکنون به همراه دو جوان آموزش ديدۀ افغان درمسکو، برای طبابت سربازان درحال جنگ با عوامل آمريکا و پاکستان يا همان مجاهدين امروز، به کابل می آيند و درشفاخانه (بيمارستان) چهارصد بستر كابل مشغول به کارمی شوند.
كمك شوروی در زيرساخت های سينمای افغانستان نيز تازه درحال شكل گيری بود كه به دليل ازدياد جنگ به سرانجام نرسيد. دراين زمينه مى توان از طرح ايجاد شهرك سينمايى با ظرفيت چندين استديو، لابراتوار، كتابخانه و بخشهاى آموزشي نام برد كه اكنون ماكت آن در دفتر رياست افغان فلم موجوداست.
تب و تاب ساخت فيلم درسال های آخردهۀ هشتاد، بيشتر شد. دراين سال ها کارگردانانی مثل انجنيرلطيف، همايون مروت، صديق برمک ، احد ژون و چند تن دیگر باساخت فيلم هاى متعددى به شهرت رسيدند.
فیلم کمدی 'طلبکار' و فیلم های دیگری چون 'صبور سرباز'، 'جنايتکاران' ، 'مانند عقاب' ، 'سرگردان'، 'کوچه ها' ، 'پرنده های مهاجر'، 'مرزعۀ سبز'، 'بيگانه' و کمی بعد 'حماسۀ عشق و خاکستر'، در همين دوره ساخته شدند و شرکت های فیلم سازی شفق فيلم وآريانا فيلم به وجود آمد.
بعد از سقوط دولت دکترنجيب الله، نيز دو فيلم به نام های 'گرداب' و 'عروج' به کارگردانی نورهاشم حبيب ساخته شد که غيراز تغييرمحتوايی و ستايش جهاد هيچ نوآوری خاصی نداشت.
دستاورد سينمای افغانستان تا آن زمان چند فيلمنامه نويس، چند کارگردان و البته چندين بازيگر است که بيشتر تحت تاثير سينماي هند بودند.
به موازات اين، فيلم های هندی، مانند دوران پيش از ورود صنعت فيلمسازی به افغانستان، همچنان دل مخاطبين اکثرا جوان فیلم در افغانستان را با خود داشت.
سينمای افغانستان درخارج
در دوران بی ثباتی حاکم برافغانستان، تعدادی از کسانی که در توليد فيلم نقش داشتند درعالم مهاجرت نيز دست به ساخت فیلم زدند.
با توجه به مشکلات اقتصادی هرچند توليد اين نوع فیلم ها رشد و بهره ای در پرداخت هنری برای افغانستان به ارمغان نياورد، ولی نگذاشت که خط توليد فيلم قطع گردد كه با توجه به حاکميت طالبان درافغانستان اين امر قابل توجه است.
كشورهايى كه درآنها آوارگان افغان دست به توليد فيلم هاى ويديويى زدند ازپاكستان شروع شده تا كانادا و آمريكا مي رسد، شايد بيشترين توليد فيلم در آمريكا بوده باشد وبعد از آن دركشورهاي پاكستان، ايران، فرانسه، آلمان و روسيه كه هم اكنون نيز بعد از پنج سال تشكيل حكومت جديد در افغانستان تعدادى از فيلمسازان هنوز درهمين كشورها به سر مى برند.
نسل جديىدى از آوراگان افغان نيز دست به كارهاى هنرى از جمله فيلمسازى زده اند.
از جمله فيلم هايی که افغان ها در خارج ساخته اند اين ها هستند: در کشور بيگانه (آمريکا) شکست شب ( پاکستان) شکست (هندوستان) خاکسترعشق (آمريکا ) غربت (ازبکستان) وسريال شیرين گل و شیرآقا در روسيه، که تمام اين فيلم ها به صورت ويديويی تهيه شده اند.
دوربين هاى دجيتال راهگشاى سينماگران تازه
وضعيت فعلی سينمای افغانستان
بيست و سه سال جنگ هرچند برای افغان ها و افغانستان کمرشکن بوده اما حداقل يک دستاورد بزرگ داشت و آن تغييرنگرش ميليون ها افغان به جهان پيرامون و زندگی خصوصی بود.
تغييری که ذهن و خيال افغانی را از يک ذهن وخيال بسيط و ساده، به ذهن و سليقۀ پيچيده ای بدل کرد. این سليقۀ پيچيده می تواند خواست ها ومطالبات پيچيده تر و متنوع تری داشته باشد. همان مطالباتی که امروزه شعر و ادبيات ما را به پويندگی و بالندگی و تنوع آفرينی کشانیده است.
بعد ازسقوط طالبان وقتی فیلمسازان افغان از كشورهای ديگر برگشتند، هيچ چيزنبود! نه دوربين و نه وسايل لابراتواری و اديت. همه چيز با پشتكار و تلاش از صفر شروع شد. روزهای اول فیلمسازان مي آمدند و در مركز دولتی افغان فلم می نشستند و حرف مى زدند كه چه كنند؟ باهيچ، چگونه داستان های خودشان را به تصوير بكشند؟
كم كم كمك ها ازسوی نهادهای غیردولتی سرازير شد. اول از همه دوربين دیجيتال و بعد دستگاه اديت آنلاين و بعدتر كرين یا جرثقیل خريده شد و ساخت فیلم آغاز گرديد. درعين حال تعدادی از سينماگران به ایجاد موسسه های شخصی دست زدند كه طبق آخرين آمار حدود ٦٣ موسسه سينمايی مجوز كار گرفته اند.
اولين فیلم بلند بعد از طالبان، 'اسامه' بود كه توسط آقاي صديق برمك و با حمايت مالی NHK ژاپن ساخته شد و بعد چندين فیلم كوتاه داستانی توسط فیلمسازان آماتور.
بعدتر آقای عتيق رحيمی ازكشور فرانسه آمد و فیلم خاك و خاكستر راساخت، من نيز درچنين شرايطی هرچند سينما را در ايران ياد گرفته بودم، ازهلند به افغانستان آمدم.
درابتدا مركزهنر و فرهنگ افغانستان را تاسيس كردم و بعد شروع كردم به ايجاد يك تيم كاری. اول آنها را آموزش داده و بعد به توليد فیلم های مستند و داستانی پرداختم. تا كنون بيش از نه فيلم در اين مركزساخته شده است كه مهم ترين آنها فيلم مستند سرزمين پامير است كه برندۀ جايزۀ بهترين فيلم غيرداستانى ازجشنوارۀ مسلمانان درشهر كازان كشور روسيه شد.
در مجموع در افغانستان هم اكنون ١٧ سالن سينما فعال است و ١١ شبكۀ تلويزيونی درحال پخش برنامه اند و قريب سي وشش شبكه مجوز فعاليت دريافت کرده اند. اما با تمام اين ها، هيچ پولی برای ساخت فیلم درگردش نيست و اكثر موسسات فیلمسازی يا غيرفعال اند و يا فیلم های آموزشی و تبليغاتی برای NGO ها می سازند.
البته در بين همين فیلم های تبليغاتی، فیلم هایی ساخته شده است كه به نمايندگى ازسينمای افغانستان درفستیوال های جهانی شركت داشته اند و اين جای اميدواری است.
شبكه های تلويزيونی هم بخش های خاصی برای توليد فیلم های مستند و يا سريال نداشته و اكثراً برنامه های استوديويی ساخته و موسيقی پخش مى كنند.
با تأسيس شبكه های تلويزيونی تقريبا تمام فیلمسازان جذب كار در اين شبكه ها شده اند و از اين لحاظ آيندۀ سينمای مستقل افغانستان خیلی امیدوار کننده نیست.
بعد از اسامه
با فيلم اسامه و بردن جايزه هاى گلدن گلوب و جشنواره كن درسال ٢٠٠٣ توقعات زيادى هم ازسينماى افغانستان مي رفت وهم ازشخص آقاى برمک، اما متاسفانه به دليل وابستى سينماى افغانستان به كمكهاى خارجى ونيزنبود يك تيم كارى تجربه ديده درداخل افغانستان اين انتظارات به فراموشى سپرده شد.
قريب پنج سال سكوت آقاى برمك درساخت فيلم شايد دلايل ديگرى هم داشته باشد ولى براى سينماى افغانستان به معنى پنج سال توقف بود كه اميدوارم اين انتظار به زودى بعد از اتمام تدوين دومين فيلم آقاي برمك به نام 'جنگ ترياک" برطرف گردد.
اما دجيتال وجوانان تازه كار افغان كه اكثرا از مراكزآموزشى فيلم و يا دانشكده هنر دانشگاه كابل فارغ شده اند دست به دست هم داده و سينماى آماتور دجيتالى افغانستان را باقدرت به پيش بردند.
شايد اين تعبيركمي غلو آميز به نظربرسد ولى اولين جشنوارۀ ويديويى تلويزيون طلوع و دومين جشنوارۀ بين الملى فيلم هاى مستند و كوتاه داستانى كابل شاهد درستى اين گفته اند.
در جشنوارۀ تلويزيون طلوع بيش از پنجاه فيلم بلند ويديويى ازسراسرافغانستان رسيده بود كه در طي چهار سال گذشته توليد شده بود و در دومين جشنوارۀ بين المللي فيلم هاي مستند و كوتاه داستاني كابل شصت و نه فيلم مستند و كوتاه به دفتر جشنواره رسيد كه تمام اين فيلم ها در طي سه سال گذشته ساخته شده بود اما قطعا توليدات سينماي آماتورافغانستان به مراتب بيش از اين است.
فرار فيلمسازان افغان
بايد در پايان اين نوشته ياد آور شد كه متاسفانه امروزه با توجه به گسترش ناامنى در افغانستان استعدادهاى نو سينماى دجيتال اين كشور در حال گريز از اين کشور هستند.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۰۳ اکتبر ۲۰۰۷ - ۱۱ مهر ۱۳۸۶
امير فولادى
اخیرا نهادی موسوم به آرمان شهر برنامه ای را برای گرامیداشت دو شاعر زن افغان محجوبه هروی و سیده مخفی بدخشی، برگزار کرد. جالب ترین قسمت این برنامه تیاتری بود که در آن چگونگی رابطه این دو شاعر تصویر شده بود.
تیاتر خیلی جالبی بود، کوتاه و بی حرکت، مثل زندگی زنان در افغانستان. راستی عجیب است وقتی زندگی و "بودن" مشهور ترین و پرآوازه ترین زن افغان را نیز به تصویر بکشی، چیزی که خود به خود از بین می رود "حرکت" است. و آنچه نا خواسته به میان می آید" سکون".
در این تیاتر دیانا ثاقب، فیلم ساز، در نقش محجوبه هروی و ویدا ساغری، دانشجوی دانشگاه کابل، در نقش مخفی بدخشی بازى کردند. هر دو نفر کنار هم نشسته بودند طوری که همدیگر را نمی توانستند ببینند. وصرفا نامه ها وشعرهاشان را برای همدیگر می خواندند.
گاهی هم پسران و دخترانی که دورادور این دو نفر نشسته بودند، در هیات شاعرانِ معاصرِ این دو، شعر آنها را " گویا" برای خود یا برای دیگران می خواندند.
همه این تیاتر٢٢ دقیقه بود، وبعد از آن پژوهشگرانى که در مورد آثار وزندگانی این دو شاعر تحقیق کرده وآثاری داشتند، سخنرانی کردند. آهنگی از دولتمند خال، هنرمند تاجیک، نیز گاه گاهی در سالن شنیده می شد.
امروز شاید قابل تصور نباشد که دونفر سال ها باهم نامه نگاری کنند، برای همدیگر شعربسرایند، در فراق هم بسوزند بدون آنکه حتی یکبار همدیگر را دیده باشند.
اما سیده مخفی بدخشی ومحجوبه هروی دو شاعر زن افغان سال ها چنین دوستی را تجربه کردند. این دو شاعر افغان تقریبا معاصر فروغ فرخزاد در ایران بوده اند. مخفی بدخشی درسال ١٣٤٢ خورشیدی و محجوبه هروی سه سال بعد تر درگذشت.
اين دو در این سال ها حتی حق داشتن عکسی ازخود را نداشته اند، که زن بوده اند و می بایست مخفی می زیستند ومحجوب می بودند. این را محجوبه درنامه ای به مخفی یاد آور شده است:
" همشیره قدر دانم مخفی بدخشی! شما شرح حال مفصل مرا خواسته اید خواستم گوشه ای از زندگی خود را به طور مشروح بنویسم. مکتوبات زیادی به من از کابل، بلخ و فاریاب می رسد. یکی ازشاعران کابلی که شما اورامی شناسید ( حبیب نوابی) او عکس مرا خواسته است من از این حسن نظر او که براین شاعر گوشه نشین دارد خوش شدم اما او ایجابات فامیلی و مشکلات زندگی مراخبرندارد که تاحال گوشه چادر مرا کسی دربیرون ندیده است. عکس من آیا ممکن است؟ چندین بار فضلای هرات نزد من آمدند، حتی از پس پرده و در پرده با آنها همسخن شده نتوانستم آیا عکاس نزد من آمده می تواند؟ یامن نزد عکاس رفته می توانم؟ مگر عوض زبان گیسو وسرم بریده شود. همشیره شاعرم ! آیا در بدخشان هم همینطوروضع نا مساعد است؟ همینطور با زن معامله می شود؟ چقدر ناراحتم که چرا شاعر شده ام وباز چرا همسر یک مرد خود خواه و خود بین ومتعصب شده ام. یک روز به من گفت طوطی وبلبل و مینا درقفس خوب ناله ها را موزون می سازند، اگر تو هوایی وصحرایی و شهری می شدی شعر خوب گفته نمی توانستی... بازهم خوشم اگرزبان ندارم همین قلم مایه تسلی دل ناتوان من است. نامه ام را با تاثر به پایان می برم. محجوبه ناتوان."
از پاسخ مخفی بدخشی به این نامه محجوبه به نظر می رسد بدخشی وضعیت بهتری داشته است.
سیده مخفی بدخشی اجدادش از امرای محلی بدخشان بوده و بعد از تثبیت مرزهای جغرافیایی افغانستان کنونی توسط امیر عبدالرحمن، پدر وبرادرانش از بدخشان به قندهار تبعید شدند و مخفی تقریبا تا پسین سال های عمر دوراز بدخشان درکابل وقندهار به سربرد.
مخفى در اواخر عمر به زادگاهش بدخشان بازگشت. نامه محجوبه به او که دربالا آمده نشان می دهد که او در بدخشان بوده و نيز در شعری که در دیوان مخفی آمده از سفرظاهر شاه آخرین پادشاه افغانستان به بدخشان سپاسگزاری شده است.
اما این امیر زاده نیز با آن که به ظاهر زندگی مرفه ومجللی داشته از زن بودنش رنج بسیار برده چنان که زادگاهش، بدخشان، را تنها شبانه آن هم از پشت برقع می توانسته بنگرد. در يکى از نامه هاى مخفی به محجوبه آمده است:
" خواهر ادیبه و آزاده مشربم محجوبه هراتی ! تا حال چند نامه تان را گرفته ام، اشعار موزون و سوزان تان را مکرر خوانده ام. از این که تاحال در قید اسارت بسر می بری خبر نداشتم. خوب شد که از حال واحوالت پوره (کاملا) خبر شدم. اگرچه در فیض آباد ( مرکز استان بدخشان) عین شرایط است. زن ها که به دعوت می روند، روز حرکت نمی کنند، من خودم بارها که در منازل اقاربم به غرض فاتحه خوانی ویا عروسی و... می روم، شبانه با دو محافظ محرم خود شبانه منزل می زنم و شبانه عودت می کنم. لاکن به اندازه شما مقید نمی باشم. از زیر برقع شهر وبازار را دیده ام آن هم درشب، ... از نهضت نسوان یاد کردی، من هم این بشارت و اشارت را شنیده و به من هم رقعه خبری رسیده است اما معذرت خواستم زیرا پای درد. از این که زنان از پرتو الطاف یک مرد ترقی خواه آزاد می شود نهایت خوشوقتم. اگر ما وشما به زندان مردان و عصر و زمانه گذراندیم جوانی را به پیری رسانیدیم گذشته گذشت.اکنون بعد از ٤٠ سال انتظار خواهران ودختران ما از نعمت آزادی برخور دار می شوند. حوصله گفتارم نیست امید وانتظار دارم که بعد از رفتن و آمدن به کابل خاطرات خود را به من بنویسی وبفرستی."
مخفی بدخشی تا آخر عمر با کسی ازدواج نکرد؛ اما می گویند دلداده پسرعموی خویش به نام سید مشرب بوده، در برخی از تذکره ها آمده است که سید مشرب نیز سرانجام از عشق ناکام مخفی در بستر حرمان جان داد. اما آوازه عشق این دو ناکام چون بوی مشک به هر سرای پیچیده بود.
اما محجوبه بدخشی، با فرزند یکی از خوانین جلال آباد ( در شرق افغانستان) همسر شد ولی پدر محجوبه در پشتی جلد قرآن از همسر محجوبه تعهد گرفت که اورا تا آخر عمر از هرات بیرون نبرد. و چنین نیز شد. این قرآن در حال حاضر در موزه هرات محفوظ است.
از هر دو شاعر دیوان شعری به جا مانده است. و دو مدرسه عالی در افغانستان به نام این دو شاعر نام گذاری شده است. لیسه محجوبه هروی و لیسه مخفی بدخشی.
اما در سال های اخیر از این دو شاعر در محافل فرهنگی کمتر یاد شده است. از این رو تیاتری که از سوی "آرمانشهر" برگزار شده بود از سوی خیلی از فرهنگیان با استقبال گرمى مواجه شد.
نمونه هايى از شعرهاى اين دو:
از مخفى بدخشى:
ای چشم نیم مست ترا با شراب بحث
دارد مه جمال تو با آفتاب بحث
از باغ ها برون کندش بسته باغبان
تاکرده با گل رویت گلاب بحث
کج بحث عاقبت شود از گفتگو خجل
سنبل! بزلف یار ترا نیست تاب بحث
گردید زان دروغ سیه روی نزد خلق
با طره تو داشت مگر مشک ناب بحث
آن ها که گفتگو به سر این جهان کنند
چون کودکان کنند برای حباب بحث
هرگز به کام دل نرسیده است کس به دهر
عاقل کجا کند به سر این سراب بحث
زاهد مپرس مذهب رندان باده خوار
بنشین به کنج مدرسه کن با کتاب بحث
مشنو تو پند واعظ بی مغز و کن سکوت
مخفی، که کرد با سخن لاجواب بحث
محجوبه ومخفی در بسیاری موارد از شعرهای همديگر استقبال کرده اند. از این رو محجوبه نیز شعری با همین قافیه و ردیف دارد:
ای کرده رخ خوب تو با شمس و قمر بحث
وی کرده لب لعل تو با قند و شکر بحث
چشمان تو از ساغر می باج گرفته
دندان تو کرده است به لولو و گهر بحث
یا غزل مشابه دیگرى يکى از مخفى:
ننوشت به من نگار کاغذ
بنوشتمش ار هزار کاغذ
اى هدهد خوش خبر توانی؟
از من ببری به یار کاغذ
وانگاه بگویش اى ستمگر
قحط است در آن دیار کاغذ؟
...
چون یار نمی دهد جوابی
مخفی، شده شرمسار کاغذ
و ديگرى از محجوبه:
آمد برِ من زیار کاغذ
زان دلبر گل عذار کاغذ
بنوشته بدان به من نگارین
زانرو شده زرنگار کاغذ
خواهم که جواب خط نویسم
از من که برد به یار کاغذ؟
محجوبه، چو نیست وصل دیدار
سودت ندهد هزار کاغذ.
در همين زمينه:
زنان شاعر سنت شکن
دليل حنجره بستن چيست؟
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۲۰ سپتامبر ۲۰۰۷ - ۲۹ شهریور ۱۳۸۶
متن و عکس ها از: محمد غلامی
صحبت از شهر که به ميان میآيد، ساختمان های بلند، جادههای عريض، بناهای مدرن امروزی، آلودگی هوا، پل های طويل و مرتفع و تابلوهای تبليغاتی که نشانه قرن ۲۱ است، به ذهن خطور میکند. باميان از شهرهای قديمی و با پيشينه تاريخی غنی است، اما انگار که با مدرنيسم و مکانيزه شدن قهر است و نمیخواهد به اين زودى ها آشتی کند.
وقتی فردی برای اولين بار وارد باميان میشود، منتظر است که حداقل چيزی مشابه شهرهای کوچک را ببينيد، اما بعد از چند دقيقه متوجه می شود که باميان همچنان بافت سنتی خود را حفظ کرده و نشانهای از منازل بلند و ابزار ساختمانی روز در آن يافت نمی شود.
حتی پلکان هائى که برای رفتن به طبقه دوم استفاده می شود، از چوب ساخته شده است. پوشش اکثر خانهها از چوب است و بر روی بام خانهها لايهای گل پوشانده می شود و هر سال يا هر دو سال يکبار يک لايه نازک ديگر از گل جهت ترميم لايه قبلی به آن اضافه می شود.
اگر تا به حال شهرهايی با بافت قديمی همچون يزد و بعضی محلههاى اصفهان را که از شهرهای قديمی ايران محسوب می شوند، ديده باشيد، اين مطلب برايتان واضح خواهد شد.
اما با وجود سال ها جنگ و عدم امکانات اوليه لازم و گاهی خشکسالى های طاقت فرسا به وضوح در می يابيم که زندگی به معنای ناب آن در اين شهر باستانی جريان دارد و انسان را به فکر فرو می برد که چگونه در اين دنيای مدرن شهری چون باميان هست که روش زندگی مردم آن تا کنون دست نخورده و بکر باقی مانده است.
مرکز شهر را می توان در بازاری خلاصه کرد که اکنون از آن به عنوان بازار نو باميان ياد می شود. از بازار قديم شهر فقط چند ديوار و خرابه، بيشتر شبيه به آثار تاريخی، باقی نمانده است.
بازار قديم دقيقا روبروی يادگار تاريخی و استوار باميان، يعنی بزرگترين بت بودای جهان قرار داشته است. اما بازار نو در مرکز شهر قرار دارد. در اطراف بازار هيچ گونه منزل مسکونی به چشم نمی خورد چون بافت شهری باميان به گونهای پراکنده است که هر چند خانوار به صورت يک آبادی پهلوی هم اسکان گزيدهاند و نامی برای آن منطقه انتخاب نکرده اند.
درفاصلهای شايد هشت دقيقهای از بازار باميان ، ميدان هوايی (فرودگاه) باميان قرار گرفته است که زمينی است خاکی و هموار و اثری از برج مراقبت يا ديگر امکانات و وسايل فرودگاهی در آن نيست و باند پرواز بيشتر به يک جاده عريض می ماند که از مسير آن ماشين ها و موتورسيکلتها هم رد می شوند.
از کوچهها که عبور می کنی، مردم دست خود را به نشان سلام بالا می برند و اين عادت صميمانه را کودکان هم آموختهاند. وقتی که ماشينی را می بينند، نا خودآگاه اين عمل را انجام می دهند.
پيشه مردم باميان اکثرا دامداری و کشاورزی است. و تقريبا ۹۹ درصد مردم گندم و سيب زمينی کشت می کنند. جالب است که دقيقا در مرکز شهر مردم را حين کار بر روی زمين های کشاورزيشان مى بينيد که زنان و کودکانى با لباس های محلی و رنگارنگشان برای آنها چای داغ و اندکی نان جهت رفع خستگی اش مى آورند؟
اما شهرت اين ده-شهر به شيوه زندگی و سخت کوشی مردم آن نيست، بلکه به خاطر بوداهايی است که ديگر نيست. و آن چه به جا مانده جای خالی بوداهاست.
"ننسی هچ دوپره" در کتاب "راهنمای تاريخی افغانستان" که سال ۱۹۷۷ منتشر شده، در باره بوداهاى باميان مى گويد: با ابتکار و پشتيبانی کنيشکا يکی از پادشاهان کوشانی " کيش بودايی به دره باميان هم راه يافت. پيروان اين کيش سرانجام ديدنی ترين شمايل بودا را در باميان ساختند. در اينجا بودا به عنوان تجسم انسان ملکوتی چندان حالت پروردگار را ندارد، بلکه بيشتر به يک آدم خارق العاده می ماند که در تجربيات انسان شريک است، اما بر فراز آنها قرار دارد، چون در مقررات اخلاقی او يکتاست."
"در واقع، بودا هرگز ادعای خدايی نداشت. اين تنديس های باشکوه و عظيم که طی سده های سه و چهار ميلادی ساخته شدند، صدها سال زايران را به سوی خود می کشاندند. حتا مدت ها پس از آن که کيش بودايی در پی حمله مصيبت بار هون های هيتالی، که در سده پنج بساط اين کيش را در هند برچيد و کيش هندو دوباره رواج يافت، و حتا پس از ورود اسلام بت شکن در سده هفت ميلادی."
بيست و چهار سال پس از انتشار کتاب "ننسی هچ دوپره" هر دو بودای باميان که يکی ۳۸ و دومی ۵۵ متر ارتفاع داشتند و با نام های مونث و مذکر شهمامه و صلصال شناخته می شدند، توسط طالبان تخريب شدند.
هيوان تسنگ، جهانگرد چينی که در عصر کوشانيان از باميان ديدار کرده است، می گويد: "تمام آثار هنری و تجسمی به فرمان کنيشکا از فرمانروايان آن زمان های دور به وجود آمده است."
اما يافتههای باستان شناختی مويد اين مطلب است که آثار بوجود آمده در باميان کار يک سال و يک قرن نبوده، بلکه نشان دهنده هنرنمايی قرنها چکش کاری و قلمکاری معماران و نقاشان بوده است.
اما تخريب تنديس ها يک روز بيشتر طول نکشيد و پس از حمله ۱۱ مارس ۲۰۰۱ ميلادی از دو بودای بزرگ باميان فقط دو حفره بزرگ به يادگار ماند.
عبدالوکيل احمدزی، رئيس اداره اطلاعات و فرهنگ ولايت باميان، می گويد که در زمينه بازسازی تنديس ها کارهايی در حال اجراست.
در سال گذشته سه پروژه تحقيقاتی بر روی آثار به جا مانده از مجسمه هاى بودا انجام شد. در بعضی قسمت های اين يادگار تاريخی بر اثر گذشت زمان خرابى هائى ملاحظه میشد.
از يک گروه متخصص ايتاليايی دعوت به عمل آمده و در زمينه استحکام و جلوگيری از تخريب بيشتر پيکرههای ويران شده هر دو بت صلصال و شهمامه کارهايی در حال اجرا است.
در حفره های خالی پيکر کوه داربست های فلزی را مشاهده میکنيم که جهت پاک کاری و مرمت غارها بسته شده و در ورودی بعضی از غارهها که نقاشى های تاريخی بر روی ديواره آنها نقش بسته است، درهايی کار گذاشته شده که بازديد از آنها برای عموم ممنوع است.
وقتی در محوطه بودا قدم برمیداريم، هنوز نشانهها و يادگارهای جنگ های خانمان سوز را میبينيم. گاهگاهی چشم به پوکههای فشنگ زنگ زده و يا قسمت هائى که مينگذاری شده بودند، اما حالا مين زدايی شدهاند، مى افتد.
سنگ های سفيد رنگ روی خاک بيانگر اين است که اکثر محوطه اين اثر تاريخی زمانی پوشيده از مين بوده است.
آيا روزی تنديس های بودا باز خواهند گشت و جای خالی خود را در باميان پر خواهند کرد؟
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۱۸ سپتامبر ۲۰۰۷ - ۲۷ شهریور ۱۳۸۶
امير فولادى
عصر یک روز رمضانی است. جمع پریشانی از نقاط مختلف جهان به باغ بابر در غرب شهر کابل آمده اند تا حمایت شان را از یک روز بدون جنگ در افغانستان اعلام کنند.
بابر شاه که در سالهای ١٤٨٣ تا ١٥٣٠ میلادی امپراتوری بزرگی را اداره می کرد، سال هاست درگوشه این باغ بزرگ، که پایتخت تابستانی امپراتوری اش بود، آرمیده است.
سازمان ملل متحد بدون اجازه بابر شاه ( عجب روز گاری) در گوشه ای از باغش نمایشگاه عکس برگزار کرده و نام نمایشگاه را " عکاسی و صلح " گذاشته است.
هدف از برگزاری این نمایشگاه که یک هفته ادامه خواهد داشت بزرگداشت ٢١ سپتامبر است که در افغانستان روز بدون جنگ اعلام شده است. جمعى اندک، اما از همه دنیا، گرد آمده اند تا نمایشگاه را ببینند. بواسپلند، فرستاده ويژه دبیر کل سازمان ملل متحد در افغانستان، به جایگاه می آید و سخنانش را این گونه آغاز می کند:
" شاید خیلی ها بگویند با یک روز صلح چه می توان کرد؟ این کافی نیست، اما باید گفت یک روز بدون جنگ هم خیلی با ارزش است. می توان، به نیازمندان کمک کرد؛ می توان به آسیب دیدگان یاری رساند؛ می توان به کودکانی که در معرض خطر بیماری های گوناگونی قرار دارند واکسن زد؛ اما بیایید برای یک صلح پایدار و دایمی تلاش کنیم."
بدون شک آقای اسپلند متن این سخنرانی اش را قبلا آماده کرده بود. او وقتی این متن را می نوشته حتما تصور می کرده که هنگام ایراد آن با جمع کثیری از افغان های خسته از جنگ مواجه خواهد شد و لذا آنها را باید مخاطب قرار داد و گفت " بیایید برای یک صلح پایدار و دایمی تلاش کنیم، سازمان ملل متحد خیلی سعی کرد تا موفق شد روزی به عنوان روز بدون جنگ تعیین کند، ٢١ سپتامبر روز بدون جنگ در افغانستان است. واین برای افغان ها خیلی مهم است. "
اما برخلاف تصور آقای اسپلند بیشتر بازدید کنندگان نمایشگاه " عکاسی صلح" شهروندان خارجی بودند. کارمندان سازمان ملل متحد ویا سایر نهاد های امداد رسان، خبرنگاران و عکاسان، از افغان ها عده ای هم که بودند مثل خودم برحسب وظیفه رفته بودند تا گزارشی آماده کنند یعنی بیشتر خبرنگار بودند.
اما نمایشگاه واقعا جالب بود محلی که برای برگزاری آن انتخاب کرده بودند آن راخیلی دلپذیر تر کرده بود. زمان گشایش نمایشگاه نیز با دقت خاص انتخاب شده بود. وهمه اینها فضایی را ایجاد کرده بود که دل آدم می خواست ساعت ها آنجا بماند، شب را آنجا بخوابد، لذت ببرد. اما اگر جنگ وهراس از جنگ نباشد.
شاید اگر هراس از جنگ وتفنگ نبود خیلی ها ترجیح می دادند شب را در باغ بابر بخوابند. اما تاوقتی حتی سایه جنگ هم باشد آدم از رسیدن به کوچکترین آرزوهایش نیز چشم می پوشد.
" جنگ" این واژه را افغان ها خوب می شناسند، چون سی سال با " جنگ" زیسته اند، اما چرا امروز برای حمایت از " یک روز بدون جنگ " نیامده بودند؟ آیا آنها کشور و زندگی شان را بدون جنگ نمی خواهند؟ نمی خواهند با جنگ وداع کنند؟ بدون شک می خواهند. آنها می خواهند جنگ حتی یک لحظه در هیج جای جهان نباشد، اما این که امروز نیامده بودند دلایل زیادی داشت.
عده ای لنگ اند و نمی توانند پله های بی شمار با شکوه باغ بابر را بپیمایند. جنگ پای آنها را قطع کرده. عده اى نمی توانند ببینند. جنگ چشمی برای آنها نگذاشته. عده کثیری گرسنه اند. وتا آخرین ثانیه های روز باید برای یافتن لقمه نانی بدوند تا زنده بمانند. فرصتی برای تماشا ندارند. راستی اگر چشمی برای دیدن باشد افغان ها خودشان کامل ترین تصویر جنگ نیستند؟
اما عصر سه شنبه باغ بابر واقعا دیدنی بود، هوای پاک، آدم های متنوع و مرتب و از همه مهم تر عکس های بسیار زیبائى که به نمایش گذاشته شده بودند. این عکس ها همه از " فرشته دنیا" عکاس افغان بود. که خودش نیز برای سازمان ملل متحد کار می کند.
عکس ها اما بیشتر از آن که از جنگ حکایت کنند از زندگی قصه می کردند. و از زن نیمه فراموش شده افغان. بیشتر عکس ها به زنان اختصاص داشت. زن بعنوان فرمانده پولیس، زن بعنوان گوینده، زن بعنوان کشاورز، زن بعنوان معلم، زن بعنوان آشپز، زن بعنوان طبیب و زن در همه جا. خلاصه زن به وسعت زندگی.
تا ٢١ سپتامبر سه روز دیگر باقی مانده است. آیا این روز واقعا روز بدون جنگ در افغانستان خواهد بود؟ آیا واقعا در این روز هیچ قریه ای بمباران نمی شود؟ طالبان حمله نمی کنند؟ واقعا امداد گران می توانند با استفاده از این یک روز به هزاران کودک نیاز مند واکسن بزنند؟ به هزاران کودک دچار بدى تغذیه وهزاران مادر بیمار در جنوب افغانستان کمک برسانند و خود گروگان گرفته نشوند؟
اگر چنين بشود، آنگونه که نماینده سازمان ملل می گوید، خیلی کار ها می توان کرد. همه امیدوارند که هم آمریکایی ها هم طالبان یک روز را بدون جنگ سپری کنند. و در افغانستان یک روز به شب برسد که کسی در آن کشته یا مجروح نشده است.
اما این روز را به مین های فرو کرده در زمین هم اعلام کرده اند؟ آیا آنها هم رعایت خواهند کرد؟
جنگ! چگونه می شود یک روز حد اقل دور از سایه تو بود و از دیدن نمایشگاهی که زندگی در آن به تصویر کشیده شده لذت برد؟
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۲۴ اگوست ۲۰۰۷ - ۲ شهریور ۱۳۸۶
وحيد تدبير
صنعت كوزه گرى در افغانستان صنعت به یادگار مانده از روزگاران بسیار دوری است. مردان کوزه گر دستان نیرومندی دارند و از گِل، ظرف های گِلی زیبایی می آفرینند.
امروز رواج کوزه گری فقط در شمال افغانستان محدود مانده است و این می رساند که صنعت دیرین رو به فراموشی است.
دلیل احتمال بی میلی کوزه گران به ادامه کار همانا از رونق افتادن تدریجی استفاده مردم از کوزه است.
کوزه، ظرفی است برای سرد نگه داشتن آب در تابستان ها. اما با افزایش محصولات برقی سرد کننده آب، استفاده از کوزه کمتر شده است.
در مزارشريف، مهم ترین شهر شمال افغانستان ، سراغ كوزه گران را گرفتم، گفتند ديگر كوزه گرى در اين شهر نیست.
محراب، يكى از دكانداران رسته كلالى در شهر، مى گويد كلالان ديگر در اين شهر كار نمى كنند، زيرا به گفته وى مردم خيلى عصرى (مدرن) شده اند و نيازى به كوزه گرى نيست.
در دکان محراب اشيای گلی زياد به چشم مي خورد. از وی مي پرسم تو اين اشيا را خودت مى سازی يا خريده ای؟ مى گويد از شبرغان مى آورد و در آنجا هنوز کارگاه های کلالی وجود دارد.
برای ديدن کارگاه های کوزه گری راه شبرغان را در پيش مى گيرم که در کمتر از دوصد کيلومتری شمال غرب بلخ - محل کار و زندگی من- قرار دارد.
به محض ورود به شهر شبرغان، نشانی کارگاه کوزه گری را مى پرسم و به آنجا که در روستای يکه باغ، دو کيلومتری شمال شهر، مى روم.
نزديک کارگاه مى شوم، مى بينم يکی مشغول روشن نگه داشتن آتش خمدان است، ديگری مصروف آماده کردن گِل است و آن ديگر هم ظرف های ساخته شده از گل را در آفتاب می گذارد. اينجا کارگاه استاد حليم است که در محله به او استا حليم مى گويند.
از من استقبال مى کند و مى گويد از طفوليت با پدرش در اين کارگاه کار مى کرده است و از کسب کلالی خيلی راضی است. اما مى گويد کارش زحمت زياد دارد و درآمدش هم چندان زياد نيست.
استا حليم کمی از گذشت زمان می نالد و مى گويد در گذشته کار و بارش خيلی بهتر از حالا بوده است. فکر مى کند که حالا کمی پير شده و پاهايش توان چرخاندن ماشين را ندارد.
حليم مى گويد در کارخانه او بيش از ۶ نفر کار مى کنند و درباره کار و بارش معلومات مى دهد.
چند قطعه عکس از وی مى گيرم و خداحافظی مى کنم. در راه بازگشت به اين پيرمرد می انديشم و پيشه ی کلالی او که پیشه ای پاک اما خيلی پر زحمت است.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۱۵ اگوست ۲۰۰۷ - ۲۴ مرداد ۱۳۸۶
از زمانى که طرح بازگشت و در مواردى اخراج افغان ها از ايران عنوان شد اين سؤال که بر سر آنها که به اين وطن دوم انس گرفته اند يا اصلا آنجا به دنيا آمده اند چه خواهد آمد در ذهن و بر زبان بسيارى آمده است.
گزارش مصور اين صفحه را حبيبه سوسن در گفتگو با بعضى از مهاجران افغان در ايران که به افغانستان بازگشت داده شده اند فراهم کرده است. در کنار اين گزارش يادداشت ديگرى از امير فولادى را که از تجربه اى در فرودگاه تهران صحبت مى کند مى خوانيد.
دوخط سرخ موازی
امير فولادى
با دست به آخرسالون اشاره کرد وگفت:
برو اونجا بشين وقتی کارِ بقيه تموم شد دوباره بيا.
گفتم: چرا؟ مگه مشکلی وجود داره؟
مامور پليس که انگار انتظارنداشت من حق چنين سوالی را بخود بدهم مستقيما به چشمم نگاه کرد، نگاهش چنان بود که خيلی چيز ها را به من فهماند. پا به پاشدم وديدم اگريک کلمه ديگر بگويم وضعيت بد ترخواهدشد. پاسپورتم را گوشه ای گذاشت ومن سرم را پايين انداختم وبرگشتم.
وقتی از برابر صف طولانی کسانی که منتظر کنترول پاسپورت های شان بودند می گذشتم همه سرهابه طرف من برمی گشت. درچشم ها ونگاه های همه شان سوالات زيادی به وضوح ديده می شد، شايد به اين دليل که ظاهر آراسته ای داشتم. نه به يک خلاف کار می ماندم ونه به قاچاقبر.
به آخر سالون برگشتم، يک نفر ديگر هم قبل از من آنجابود. لباس افغانی به تن داشت. يک ساک کوچک که کمتراز يک کيلو وزن داشت روی شانه اش انداخته بود. مثل اين بود که ازخانه بيرون شده تا برای خريد چيزى به بقالی سرکوچه برود. نمی دانم مسافرت را جدی نگرفته بود يا چيزی در بساط نداشت تاحداقل ضروری ترين نيازمندی هايش برای سفررا تهيه کند.
مرا که ديد احساس کرد از تنهايی نجات يافته و يک هم سرنوشت پيدا کرده. به نظرم آمد خوشحال شد. چون چهره اش بگونه ای يک قسمت هايش بالارفت وقسمت های ديگرش پايين آمد که نمی توانستی بفهمی که می خندد يا مثلا می خواهد با تو ابراز همدردی کند. فعلا بگذاريد بگويم خنده تلخی برلب داشت. اما کاملا روشن بود از اين که ديگرتنها نيست احساس بهتری دارد. خوب تنهايی سخت است، در هر حالتی که باشد.
آمد کنارم نشست و پرسيد:
پاسپورت تو چی مشکلی داشت؟
گفتم: نمی فهمم. از توچی؟
گفت: منم نمی فهمم.
متوجه شدم که هنوز به مشکل پی نبرده ولی من می دانستم مشکل چيست. خوب هم می فهميدم، ازهمان روز اول که صاحب چنين پاسپورتی شده بودم می فهميدم که روزی مرا به دردسرخواهد انداخت.
براى همين روزی که پاسپورت را به من دادند با ماموران اداره پاسپورت جنجال کردم. اولی که نگاه کرد چين به پيشانی انداخت وگفت درست است. مشکل خاصی ندارد.
گفتم: خوب ببينيد، پلاستيک روی صفحه درست نچسپيده و در نگاه اول به نظر می رسد که تقلبی باشد.
گفت: نه، تقلبی نيست.
داد به دست يک مامور ديگر. او هم چين به پيشانی انداخت، سعی کرد با ناخنش صفحه را صاف تر کند ديد ممکن نيست. برگشت وگفت:
پروا ندارد. گاهی اينطوری می شود ولی توکه اثر انگشتت اينجا هست، عکست هم مشکل ندارد.
گفتم: از نظر شما مشکلی ندارد، چون کار خود شما است ومن همين حالا اين پاسپورت را از دست شما گرفتم ولی اگر يک روزی رفتم مسافرت مثلا، ممکن است برايم مشکل ساز شود.
گفت: نه، هيچ مشکلی پيش نخواهد آمد برو با خاطر جمع هر جايی که می خواهی سفر کن، و با اطمينان اضافه کرد اگر مشکلی هم پيش آمد ما که هستيم.
گفتم: من از يکی از فرودگاه های دنيا که آنجا مثلا دچار مشکل شده ام ترا چطور پيدا کنم؟
گفت: من چکار کنم؟ پاسپورت می خواستی که داديم. ديگه چی می خوای؟ خودت می بينی که روزانه هزار نفر دم در صف می کشن وتقاضای پاسپورت دارن، برو بيرون اون زنا ومرداى پير رو ببين، يک ماه شده هر روز می آن و انتظار می ايستن، از ولايات آمده ن بيچاره ها، ولی نمی تونن پاسپورت بگيرن. چون شش ماهه که پاسپورت نداريم. خلاص شده. تو ديروز اقدام کردی امروزهم نقد پاسپورتت رو به دستت داديم خوش هم نيستی؟ دار دار هم می کنی؟ خوب همين مملکت همين پاسپورته ديگه.
دستش را گرفتم کشيدم آنطرف تر گفتم:
قوماندان صاحب، ببين من پولش رو می دم لطف کنيد يکی ديگه بديد. چون اين يک مشکل ديگه هم داره واونم اينه که من در فرم درخواست پاسپورتم نام خانواده گی ام رو نوشته بودم ولی مامور پليس اونو ننوشته ويک چيز کوچک ديگه هم اين که نامم رو به انگليسی اشتباه نوشته. دعوت نامه ای که برام فرستاده ن با اين فرق می کنه. شايد مشکل ساز بشه.
با عصبانيت گفت:
بابا تو از نمد مو می چينی، بهانه می گيری، نام خانوادگی ديگه چيه؟ نام خودت هست نام پدرت هست و درستش هم همينه. ما و شما رسم و رواج خود را داريم فرهنگ وعنعنات ما همينطوری ست. قانون ما وشما همين گونه حکم می کنه. هرکسی بايد معلوم باشه پسر کيه. مگر تو از پدرت بيزاری؟ پشت خارجی ها نگرد. اونها بعضی هاشان رسم دارن که نام پدرشون رو در پاسپورت يا ديگه مدارک شان نمی نويسن.
بعد صدايش را آهسته کرد ودستم راکه در دستش بود فشرد و با آهستگی گفت:
خيلی هايشان پدرشان اصلا..... فهميدی.
ديدم راهی برای حل مشکل نيست، حالا مساله به پدر کشيده شده و اگر ادامه بدهم کار به ايل وتبار وقوم می کشد وآنگاه بيا وببين. ممکن است به اين نتيجه برسد که اصلا من، يا ما، مستحق پاسپورت نيستيم. چون پاسپورت يک سند کاملا شخصی وفردی است. در مملکتی که هيچ کس هنوز هويت فردی ندارد چی نياز به پاسپورت است؟
اما يادم از اتفاقی که در سفر قبلی برايم افتاده بود آمد. خاطرات دوبی و و آنچه از آن به بعد، بقول آن بزرگوار، دريکی از بلاد فخيمه برايم اتفاق افتاده بود.
در فرودگاه دوبی هم وقتی مطمئن شدند که پاسپورتم تقلبی نيست ومی خواستند آن را پس بدهند مرا به اسم پدرم صدا کردند. اول متوجه نشدم ولی فورا به ذهنم گشت که شايد مرا صدا می زنند ونامی را که برزبان می آورند، يعنی نام پدرم را، فکر می کنند که نام خانوادگی من است.
در يک کشور غربى ديگر هم همين طور شد، در سازمانی که کار می کردم برايم کارت هویت داده بودند، که درآن نام ونام خانوادگی ام نوشته شده بود. وتفاوت آن با پاسپورتم، مخصوصا تفاوتی که در حروف نام من به انگليسی بود – که مامور پاسپورت آنطوری که به نظر خودش درست آمده بود نوشته بود.- مشکلات فراوانی برايم خلق کرد. مخصوصا دربانک. خلاصه آن که ماه ها به نام پدرم از بانک پول مى گرفتم.
صف کوتاه تر می شد. دوسه نفری بيشتر نمانده بود. وضربان قلب من تند تر می شد. ياد حرف های مامور اداره پاسپورت در کابل می افتادم:" اگر مشکلی پيش آمد ما هستيم."
يک آقايی که لباس شخصی به تن و بيسمی در دست داشت، اين طرف و آنطرف می رفت.
فهميدم از ماموران اطلاعاتی است. نگاهی به ما انداخت و درحالى که به ما نزديک می شد چيزی را که خودش خوب می دانست از ما پرسيد:
مشکل شما چيه؟ چرا اينجا نشستيد؟
پيش از اين که رفيقم حرف بزند با عجله وبالحنی که مملو از احترام بود گفتم: والله چی عرض کنم.
به ذهنم فشار می آوردم که اين ماجرای مفصل را چطور شرح دهم که هم برايش قانع کننده باشد وهم در عرض دوسه دقيقه قابل بيان.
سعی کردم تمام قدرت فصاحت وبلاغت ام را يک جا جمع کنم که از پس اين امر مهم برآيم.
دنبال کلمه وسرخط مناسب می گشتم. می خواستم يک تيتر مناسب برای ماجرای طولانی ام پيدا کنم يعنی جمله اى که مثل تيتر درشت صفحه اول يک روزنامه معتبر گويا و کوتاه باشد. ديدم ديرمی شود وشايد اگر زود جواب مناسبی ندهم اين آقا که اطلاعاتی هم هست و در اين مدت با دقت کامل چهره ام رازير نظر دارد وچشم از آن برنمی دارد، ممکن است به من شک کند. ناگزير از اينجا شروع کردم:
والله در افغانستان ، نام ومشخصات را هنوز با قلم در پاسپورت می نويسند. وبعداز نصب عکس پلاستيک مخصوصی را روی صفحه می کشند.
با تکان دادن سر فهماند که متوجه شده است چی می گويم.
گفت: خوب.
تا اينجا راضی بودم وخيلی خوشحال که با مامور پليس زبان واحدی داشتيم، تصورش را بکنيد اگر اين اتفاق برای من در فرودگاه توکيو در جاپان يا دريکی از کشورهای افريقايى افتاده بود چى می کردم؟
بالحن محکم تر و حق به جانبی گفتم: بعضی اوقات اين پلاستيک آنطور که لازم است نمی چسپد.
گفت: اووم.
گفتم: مشکل من هم همينه. فورا به ذهنم رسيد که اسناد بيشتری در دست دارم. لحنم را جدی تر کردم و گفتم می توانيد ببيند پاسپورت من چند ويزای ..... ممالک غربى هم خورده. اگر تقلبی می بود که آنها....
حرفم را قطع کرد وگفت: دنبالم بيا!
صف مسافران تمام شده بود.
ازپليس موظف پرسيد مشکل اين آقا چيه؟ پاسپورتم را نشان داد. به دستش گرفت، صفحه ای را که مشخصات من درآن درج شده بود، به دقت ديد. ورق زد. ويزای ممالک فخيمه را ديد. برگشت، يکبار ديگر با دقت سراپايم را برانداز کرد و بعد مثل اينکه به حال من ترحمی کرده باشد به پليس گفت:
مهم نيست پاسپورت افغانستانه ديگه.
انگار اين حرف در تمام سالون صدا کرد. به در و ديوار خورد. برگشت به مغزمن خورد. ودر سطح شهر پخش شد.
دوباره ذهنم به جاهايی راه کشيد. پاسپورت هميشه هم هويت فردی نيست. گاهی هويت ...
ترپ، مامور مهر ورود را محکم به يکی از صفحه ها کوفت وگفت:
بگير.
پاسپورت را گرفتم.
درسالونِ ديگر فقط يک ساک معمولی که دو خط سرخ موازی در کمرش کشيده شده بود، انتظار مسافری را می کشيد.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۱۴ اگوست ۲۰۰۷ - ۲۳ مرداد ۱۳۸۶
از زمانى که طرح بازگشت و در بعضى موارد اخراج افغان ها از ايران عنوان شد اين سؤال که بر سر آنها که به اين وطن دوم انس گرفته اند يا اصلا آنجا به دنيا آمده اند چه خواهد آمد در ذهن و بر زبان بسيارى آمده است.
گزارش مصور محمد پويا در اين صفحه و متن زير از امير فولادى گوشه هائى از تجربه هاى اين مهاجران را روايت مى کنند.
آن که مى رود و آن که مى ماند
امير فولادى
" باید برن، اینجا هم اذیت شون می کنن دیگه، می گیرن و می برن نمی ذارن کار کنن. همین اجاره نشین خودمون، بنده خدا یه پسری داره، اونقد بردن و آوردنش، کارت اقامت هم داشت، اونقد بردن وآوردن که سری آخر دیگه اصلا نگفت کارت داره. اینجوری سخته دیگه. اینام یه روزی سخت می گیرن، هی سر وصدا می کنن، می گیرن می بندند، بعد از یه مدتی دوباره ول می کنن میرن پی کارشون."
جملات بالا احساس و نظر راننده یک آژانس در مورد مهاجران افغان بود که مرا از غرب تهران به سوی مرکز شهر می آورد. برایم جالب بود همه راننده ها و خیلی دیگر از مردم عادی وقتی می فهمیدند افغانم سر صحبت را در مورد مهاجران افغان باز می کردند.
این قضیه آنقدر تکرار شد که به این باور رسیدم که مساله اخراج مهاجران افغان از ایران ، برای خیلی از ایرانی ها همانقدر مساله است و همانقدر اهمیت دارد که برای افغان ها.
من به سیاست دولت ها و دلایل وعواملی که دوطرف برای اخراج کردن و نکردن مهاجران غیر قانونی افغان از ایران ارایه می کنند کاری ندارم. پشت هر ادعايى دلیلی هست، آن هم ادعای سیاستمداران.
اما جدا از دنیای سیاست، بود وباش بیش از سه میلیون افغان در ایران در طول سه دهه ماجرا را خیلی پیچیده کرده و نگاه ها و نظريات متفاوتی را در میان مردم ایران و افغان های مقیم آن کشور به وجود آورده است.
من که هم با افغان ها در تماس بودم و هم هر از گاهی با مردم عادی ایران، متوجه شدم که درک متقابل عجیبی برای هر دوطرف ( مردم ایران و مهاجران افغان) ایجاد شده است.
دوست دارم برای نشان دادن این مساله نقل قول های مستقیمی را از هر دوطرف بیاورم، البته خیلی از این نقل قول ها یاد داشت شده است. ممکن است عین کلمات نباشد اما هیچ قصدی برای دخل وتصرف در این نقل قول ها نبوده است.
شبی در یک مهمانیِ کارگران افغان در ایران بحث از همین اخراج اجباری افغان ها بود. صحبت طبق معمول از گلایه شروع شد، این که چرا بیرون می کنند و چرا با خشونت بیرون می کنند. اما سرانجام بحث به نتایج جالبی رسید، و سخنان یکی از کارگران افغان دیگران را خاموش کرد.خاموشی که علامت قبول و رضایت بود.
" بیرون می کنند خوب می کنند. این حق شان است. تاکی باید باشیم. ما و شما به چشم سر می بینیم که خیلی از کارها را افغان ها گرفته اند. خود این بیچاره ها بیکار اند. قیمت ها روز به روز بالا می رود. می دانید که درایران خیلی چیز ها سب سایت (سوبسيد- يارانه) می شود.
دوملیون افغان اینجا هست. اگر هر نفر روز یک دالر از این سب سایت ها استفاده کند می شود ماهانه ٦٠ ملیون دالر. این که برادران می گویند، در ایران کار کرده اند و بقول شان در باز سازی این کشور با نیروی کار ارزان و صادقانه شان، سهم گرفته اند درست است. اما واقعیت امر این است که در این کار هر کس مشکل شخصی خودش را رفع کرده هرکس نیت و قصد اصلی اش پول در آوردن برای خودش بوده نه کمک به ایران و ایرانی ها.
بیایید سر درگریبان خود کنیم. وکمی هم از دل ایرانی ها بیاییم (آنها را درک کنیم) "
دومی با آهی سرد سخنان همشهری اش را تایید کرد:
" راست می گوید، ما باید از دولت خود مان گله کنیم. آنها برای کاریابی و اسکان مهاجران کاری نکردند. چقدر پول در این سال ها کمک شد اما کجا شد؟ این مشکل ما ودولت ما است. ایرانی ها امسال بیرون نکنند سال دیگر بیرون می کنند. دولت باید به فکر ما باشد (دولت افغانستان) اینکه می زنند و توهین می کنند، این کار درستی نیست ولی وقتی غریبه و درمانده و بیچاره بودی قدر و منزلتی هم نداری دیگر. "
و سومی افزود:
" بعضی از همشهریان ما هم با کارهایی که کرده اند حوصله این مردم را به سر آورده اند. چه کار ها که نکردند. چه کار ها که نمی کنند."
وقت ديگرى می خواستم از بقالی سیگار بخرم. دو سه نفر قبل از من بستنی و چیز های دیگر گرفته بودند وپولشان را حساب می کردند، منتظر نوبت بودم. یک آقایی که بین ٤٥ تا ٥٠ سال عمر داشت با مغازه دار به صدای بلند صحبت می کرد موضوع صحبت خیلی جالب بود. بگذارید عینا نقل کنم:
- ممدا را آوردند.
- اِه جدی ؟
- آری آقای ..... با آقای ... رفتن از اردوگاه پیداشون کردن و با هزار زحمت آوردنشون.
- عجب! بارک الله من مونده بودم بعد از این چی کار کنیم؟
- آخه اینجوری نمیشه که، مگه مشکل مملکت فقط همینان؟ اینارو بیرون کنن همه چی درست می شه؟ بیخود می کنن.
- تازه بیشتر هم می شه، الان می دونی قیمت سنگ سه برابر شده، آجر خیلی گرون شده، خیلی چیزای دیگه م همینطور، آخه کارایی که افغانا می کنن، این سوسولای ما که نمی کنن، کدوم بچه تهرونی می ره تو دشت جا لوله گاز خالی کنه؟ بره تو سنگ بری ها کار کنه؟ ها؟
سرانجام معلوم شد که ممدا دو برادر اند، افغان هستند، و نگهبان یک مجتمع مسکونی. بیش از ١٥ سال آنجا بوده اند، چون اسم هردو با محمد شروع می شده به هردوی آنها می گفتند ممدا و به هر یک هم می گفتند آقا ممد. ممد بزرگ ممد کوچک.
اهالی مجتمع مسکونی با این دو برادر در بیشتر از پانزده سال گذشته بیشتر از آنکه تصور شود، خو گرفته اند، از صحبت مغازه دار وآن مردم معلوم می شد که در این ١٥ سال اتفاق بدی درآن مجتمع مسکونی نیفتاده. چیزی گم نشده، در کارهای مختلف با همه ساکنان مجتمع همکاری شده و...
بعد روزی که آنها رفته بودند گردش. به اردو گاه برده شده بودند تا از ایران اخراج شوند اما دوتن از ساکنان مجتمع به دنبال شان رفته پيداشان کرده بودند وسرانجام آنها را آزاد کرده و به سر کار شان برگردانده بودند.
سه دهه جنگ در افغانستان، مردم این کشور را به کجای زمین که پرا کنده نکرده، و آیا می توان ملتی پراکنده تر و پریشان تر از افغان ها را سراغ داشت ؟ از کشور های همسایه گرفته تا اروپا و آمریکا و نیوزیلند وآسترالیا.
شاید باور کردنی نباشد که ده ها جوان افغان چندین مرز مین گذاری شده از ایران تا ترکیه، یونان، ایتالیا، فرانسه وبالاخره آلمان و انگلیس را پیاده و به صورت قاچاق طى کرده اند. زیر سینه قطار از فرانسه تا لندن، زیر بار کالا و به دهها طریقه باور نکردنی دیگر خود را به بلاد فخیمه غرب رسانیده اند.
اما همزبانی، فرهنگ مشترک و خیلی از مشترکات دیگر افغانستان وایران سبب شده است که مهاجرت افغان ها درایران علیرغم همه مشکلاتی که در آن کشور وجود داشت، ثمره غیر قابل انکاری برای افغان ها داشته باشد.
چاپ ده ها مجموعه شعر و داستان ، ایجاد چندین مجله ادبی که معروف ترین آنها فصل نامه" خط سوم است" از موقعيت هايى است که به دلیل همزبانی و بستر مناسب فرهنگی نصیب افغان ها شده است.
اما مساله تنها این نیست. آنچه در بالا نقل شد نمونه اى از دهها نظر مشابهی بود که نشان می داد، اقامت طولانی عده ای در یک کشور آشنا وهمزبان، یک بودن ساده ومهمان وار نیست. کسی که آنجا تولد شده و ١٢ سال تمام به مدرسه رفته آیا حس او نسبت به معلمش متفاوت از حس یک بچه ایرانی است؟
خیلی از افغان ها وایرانی ها بیست سال پروژه های مشترکی را با هم کار کرده اند، ساختمانی را تهداب گذاری کرده و به ثمر رسانیده اند. پلی را بسته اند و از این پروژه مشترک به همدیگر سود رسانیده اند واز هم سود برده اند، حالا به هم اعتماد دارند. یک اعتماد عمیق.
میان خانواده ها روابطی بوده و آمد وشدی. که بعضا به ازدواج میان یک افغان وایرانی منجر شده. آیا این خانواه ها افغان اند؟ ایرانی اند؟ فرزندان آنها چطور؟ باید ایران را ترک کنند؟ باید بمانند؟ آیا کسی که در ایران تولد شده و فعلا ٢٢ ساله است کیست؟ براساس کدام قانون؟ چه سرنوشتی باید داشته باشد؟
همانگونه که در آغاز گفتم قصد من نه یافتن پاسخ این سوالات است و نه ارایه نظر سیاست مداران دو کشور. صرفا می خواستم بگويم. قطع دوستی ها، آشنایی ها، روابط و ترک مدرسه ومحل بعد از سی سال خیلی هم ساده نیست.
کوچ را می توان آورد. اما خاطره را چی؟ پول را می توان به بانکی داد ویا به حواله داری ودر افغانستان آنرا دوباره ستاند. اما دوست را باید چکار کرد و دوستی را؟
شهر را می توان فراموش کرد جاده را می شود تا آخر پیمود و از مرز می توان عبور کرد، اما با گذشته ای مملو از خاطره های تلخ و شیرین چه باید کرد؟ آیا گذشته فراموش شدنی است؟ آیا در زندگی گذشته مهم تر است یا آینده؟ آن هم آینده اى موهوم و نگران کننده ؟
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب