Jadid Online
جدید آنلاین
درباره ما تماس با ما Contact us About us
Subscribe to RSS - افغانستان
افغانستان

مقالات و گزارش هایی درباره افغانستان

رضا محمدی

 

 ۱
"دستمال گل سيبی از منزل پنجم ساختمانی در  پايتخت می آفتد. باد  آن را کج و راست می کند. صاحب دستمال ديگر نيست.  او به دنبال سيب های باغ های معلق رفته است در افسانه ها و  اسطوره های فراموش شده. دستمال اما هنوز از منزل پنجم ساختمان نيمه مخروبه به قعر می افتد و در افتادن گل های سيبش از پارچه سفيد و سبز جدا می شود و بر روی عابران می ريزد که خيلی وقت است در  زير  غبار  دفن شده اند و از يادها رفته اند. بادها از گردنه ای درمی آيند و غبارها را هم با خود می برند."  کتاب "ها" ص ۵۳
 

۲

ده روز پيش کتاب "ها" به دستم  رسيد  و د ر اين ده روز، انيس شبانه روزی و کتاب بالينی من بوده است. کتابی شگفت با سطرهايی از طيلسان و طلسم وشعر. 

اين کتاب، به  رای اين  نگارنده، نوعی مکاشفات عرفانی-فلسفی شاعری است به نام  رفيع جنيد. مکاشفات، از همان نوعی که فصوص ابن عربی را ساخته است و از همان نوعی که نوشته های يوحنای حواری را. 

و مکاشفات، بهترين نامی است که می شود بر اين کتاب گذاشت، چرا که  نوشته های کتاب، ماجرای سلوک سالکی است که در حقيقتِ چيزها و در تنهايیِ دنيایِ باطنیِ تن ها می گردد و شرح اين سلوک را  باز می نويسد. 

گفتم  مکاشفات ابن عربی و يوحنای حواری، اما اين کتاب را نمی شود با هيچ کدام از آن ها  مقايسه کرد اگر چه جنس هرسه از يک کارخانه اند. اما کتاب "ها" کتابی است مستقل که به تتبع کتاب ديگری نوشته نشده  است و به اين خاطر در حافظه فرهنگی ما کتابی تازه است. 

بر همه  کتاب يک  آگاهی  زنده  مسلط  است  و اين،  آن را از شطح عارفانه، چنانکه خيلی ها گفته اند، دور می سازد. اگر چه رگ های روزبهان بقلی درسخنان آن می تپد. اما لحن کتاب به لحن عهد عتيق  بيشترمی ماند و به صدای ايوب پيغامبر درکتاب ايوب نبی. 

اگرچه بازهم از همه اين ها به کلی جداست. کتاب "ها" خط  مشی مشخصی دارد. جغرافيای مستقلی دارد و از ديدگاه سالکی يگانه با ما حرف می زند. 

۳

اما، ها، حرف جمع است. ابتدای "هاتف" و آخر "انتها" است. اول "هادی" و آخر "رها" است. "ها" را اگر وارونه کنی آه می شود. که کلمه حسرت و نوستالژی است و وقتی به  صورت تکرار نوشته شود ها ها ها ها علامت شادمانی و خنديدن است. ها حرف ندا نيز هست همانطور که حرف تاييد و پرسش و ستايش است و از همه اين ها مهم تر"ها" مرکز دهان است وقتی دال و نون را بر داريم تنها هاست و به همين شکل مرکز جهان. 

و جهان به تصور نويسنده  چيز ی نيست جز"ها" يی کوتاه که تا چشم به هم بگذاری محومی شود و جهان چيزی نيست جز توده هوايی معلق که در دهانی جمع می شود، خارج می شود و محومی شود. شروع و نهايتی در خلاء و به اين خاطر است که خلاء وهوا هر دو جزء موتيف های اصلی کتابند؛  رمزگانی  برای وارد شدن به کتاب ودريافت آنچه سالک در پرده کلمات انسانی نوشته است.  

کتاب "ها" کتاب شعر  نيست. اگر چه گاهی مطلقا شعر می شود. مثل قطعه ای که در ابتدا ذکر شد.  يا  قطعه هايی ازين دست:  

"با نیشکر به باديه هر کس رفت با کاروان خالی شن ها رفت، با آخرين درنگ، در آخرين رباط. باشد  شکرم را از نی بنويسم و حلقم را با تاريخ تشنگی اش به باديه بسپارم تا آن نوحه، آن پرنده صحرايی. با  منقاری از شکر، در منزل های صحرا بخواند. تا کاروان خالی شن ها،  اين ماسه های مسافر، از آخرين  درنگ، در آخرين رباط نمانند."  

اين قطعه حتی وزن نيز دارد و از هر لحاظی می تواند تکه ای از درخشان ترين شعرها باشد. اما نويسنده، در پی نوشتن شعر نبوده  چنانکه داستان نيز ننوشته است. اصلا کتاب، کتاب ادبی نيست، چنانکه کتاب  ابن عربی نيست، اگر چه مرجع تمام اديبان است. 

منظورم اين است که سرچشمه های اين کتاب را نبايستی در شعرهای سهراب و نيما و رويايی و پاز و  نرودا و شاملو و امثالهم جست. يا حتی در آثار داستان نويسی معاصر و از اين قبيل. بلکه سرچشمه  های  آن را بايستی درنشانی های ديگری پيدا کرد. در مثلا نوشته های تائويی، وقتی می گويند تائو به معنی  راه و طريقت ونيروی حيات است. در حکمت شرق و اساطير هند. جايی که نيلوفر آبی نشانه حيات است، و ماری بر آن چنبر زده است،  و بر دروازه غاری که به دريايی ختم می شود خفته است. و درحافظه معرفت  مشرقی که در آن مرشدانی قلندروار، بيدلانی را شهر به شهر سرگردان می کنند. حافظه ای که در آن  شاهزاده ای جانب وادی ايمن را درپيش می گيرد و کنجکاوانه سفری تمام  نشدنی را از دربار به دريا بار آغاز می کند و  بعد نوشته های متاخر بودايی و هندويی و کتاب تقديرات يی چينگ و حتی اوشو و ايکينکار  و به همين نسبت متون  معرفتی  اسلامی، از ابن عربی تا شيخ  روزبهان و عين القضات با متن کتاب  نسبت بيشتری دارند تا کتب ادبی. و به اين خاطر دريافت اين کتاب با اين چشم انداز آشنا تر و قابل فهم تر خواهد  بود. 

اگرچه آدم واقعا شاعر، هر کاری که انجام بدهد شعرست. راه رفتن و خوابيدنش هم شعر است. به همين خاطر اين کتاب نيز،  چون جنيد رفيع آدم واقعا شاعری است،  هيچ وقت از سايه شعر بيرون نيامده است.

۴

موتيف های اصلی کتاب چند چيزند. اول از همه باد است. باد، در کتاب "ها" نقش  پير رويايی ابن عربی را  دارد. پيری که دستگيراو، راهنما و بلد اوست و باعث سلوکش. اگر چه می گويند اين پير تنها در عالم مکاشفاتش وجود داشته است و در عالم بيرون هيچ وقت ابن عربی پيری نداشته است. 

پير  کتاب "ها" نيز  باد  است. که در اين مکاشفات او را راهنمايی می کند، نصيحت می کند، سرزنش  می کند و به حرکت در می آورد: 

"باد تنها پرده را تکان می دهد. آن پرده را که در پشتش هيچ چيز نيست مگر خلاء، مگر هوايی انباشته  از  تدارک بودن يادهای فراموش شده مردی که خيلی وقت است در نسيان های ديگران فراموش شده  است."  

اين شروع سفر است. پير، پرده عالم ظاهر را به يک گوشه می کشد و اين سو را نشانش می دهد.  پرده ای که در آن سويش (آن  سوی  مکاشفه ) حيات انسانی است. با توهمی شديد از بودن "دو روزه  فرصت وهمی که زندگی نام است" و سالکی که در ين وهم غرق شده است. باد سالکانش را که مستعد  سفرند  می گزيند. اگر چه او با کسانی کار ندارد که " چنانکه  بايد تکان خوردنی نيستند." 

گاهی نيز از پيرهای نادرست حرف می زند که گمراهی می آورند: "با باد های ممنوع به سفر های ممنوع  رفته بود و تهی را چشيده بود."  وبالاخره  پير سالک را  به جذبه می کشاند "باد مالک من می شود و فرمانروای من  می شود." 

۵

دومين موتيف، ماهی است که مثل باد در هر صفحه کتاب حاضر است.  و ماهی سالک است، آن که در  راه است "با  ماهی های سرخ به  تهی  ها  رفتم."  اين ماهيان گاهی در دهان نهنگی جمع اند که ماهی  بزرگتريست و گاهی با فلس هايشان  مشغولند که غفلت است. ماهی، گاهی پرنده می شود و پرنده  همان نقش ماهی را بازی می  کند. رهروی که در هوا جريان يافته است و گاهی که سالک تنها می شود -من- می شود. و من من، آنی که تنهاست و مستاصل و گاهی تبديل به شی ء می شود. شیء وارگی  حتی با معنی مارکسيستی اش او را فرا می گيرد و او به شیئی ای برای استفاده،  به شیئی مصرفی  تبديل می شود. سالک هميشه بين پرنده و ماهی و شیء و من سيلان دارد. 

۶

و بعد، آب مهم ترين موتيف نوشته های رفیع جنيد و بخصوص دراين کتاب است: "دريای ما شمايی، و اما ما ماهيان جوی  شماييم."  "دريا از آن من است. از آن آمده ام و به آن باز می گردم." نقل قول اول از نخستين  کتاب شعر اوست؛  و دومی از کتاب "ها" که به نحوی تکرار همان مضمون کتاب شريف است با اين عبارت "انا لله و انا اليه راجعون." و البته  از ين راه ها به کتب قدسی در اين کتاب پرمی شود يافت. خود باد نيز گويی از راه صحرای ازل  از کتاب جامعه  گذشته و به اين جا رسيده است: "همه چيز  چون دويدن به دنبال  باد بيهوده است." حتی خود دعوای پوچی،  همان آغاز  کتاب جامعه را به ياد می آورد: "باطل اباطيل ،…همه چيز به جايی که از آن شروع شده بر می گردد ." 

و جنيد نيز می نويسد که همه چيز چون دايره است و وقايع، دوايری که تکرار می شوند، تناسخی درهم و  تکرار مکرراتی ازلی

اما آب در کتاب "ها" خود هستی است، حيات است منبع حيات و سرانجام حيات است. ماهيان در دريا  می زيند و گل ها از آب نمو می گيرند: "من گلدان را آب دادم و آب از برگ هايش به ساقه هايش  آمدند و  تا به ريشه اش برسد طول می کشيد."
 

موتيف بعدی گياه است. گياه نشانه تن است. تن آدمی که به چار عنصر محدود است و خرج و دخلش هر  روز باقی است. تن خورنده، تن رونده، تن پوشش دهنده: "من گياهم را آنقدر آب دادم که برگ هايش  ريخت." 

و برگ علامت خرمی و معرفت است. همان معنی: اندرون از طعام خالى دار، تا در او نور معرفت بينی. و "در حافظه گياه خاطره نسيان همه خاک هايی است که روزگاری از آن بر آمد و فانی شد."

۷

استاد ما در دانشگاه، که ابن عربی درس می داد، شيعه خيلی سخت گيری بود. به همين خاطر هر  قسمت از نوشته های ابن عربی را که مطابق مذهب شيعه نبود مزخرف می خواند. او می گفت بعضی از  مکاشفات ابن عربی عالی اند و بعضی مزخرف. من اگرچه با اين توهين استادم از همان اول جنجال کردم  که نمی شود ابن عربی را با متر فقه شيعی سنجيد. اما باور داشتم که کاش می شد ابن عربی را گزيده کرد.

در باره کتاب "ها" هم من فکر می کنم، نويسنده کمی باری به هر جهت و مشفقانه  برخورد کرده  است.  نويسنده  می توانست به راحتی يک سوم اين کتاب را بر دارد. آن وقت ما کتابی يک دست تر می  داشتيم  و همين طور چينش  کتاب، به نظر من اصلا حرفه ای نبوده است. کتاب با چنيشی ساختمند تر  می توانست از اين پراکندگی به درآيد و حتی می شد کتاب را،  و بهتر بود کتاب را، به  چند فصل تقسيم  کرد. مثل همان شش پر نيلو فر  يا چار عنصر،  يا چندين چيز ديگری که در  اين کتاب به عنوان جانمايه های  کتاب به کار رفته و تکرار شده اند. چرا که کتاب، واقعا  پراکنده و متشتت است. فصل بندی و چينش بر اساس ساخت، می توانست کتاب را دلنشين تر کند. اين باری به هر  جهتی حتی گاهی به بی مبالاتی در  مقابل دستور زبان و ناهماهنگی ريتم  متن نيز سرايت می کند.

من، اميدوارم  اين کتاب راه خويش را چنانکه شايسته و بايسته است باز کند. و افق های تازه ای را در  نوشتن به ما طايفه اهل نوشتن افغانستان و حتی فارسی زبان ها بگشايد و اميدوارم نويسنده  در چاپ  ها ی بعدی آن را به شکل ايده آل تری جمع و جور کند که  البته اين بازبينی کاری است حرفه ای که  بر شأن نويسنده و کتاب خواهد  افزود.
 

"ها"

نوشته رفيع جنيد

نشر نيکا، ۱۳۸۵، مشهد، ايران

۳۷۶ صفحه، قطع کوچک

بها ۳۰۰۰ تومان


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب

اين روزها بسياری از جوانان کابل شادترند. چون ميعادگاه  تفرج و گردش بسياری از کابلی ها در روزهای  جمعه يعنی تفريحگاه  بند قرغه سرسبزتر و پر آب تر از سالهای پيش است.

پس از يک هفته کار و درس و زندگی در کابل پرگرد و خاک و دود زده، جمعه فرصتی است تا آدمها همراه با دوستان يا خانواده هايشان در کنار اين برکه  بزرگ يا درياچه کوچک به استراحت و تفريح بپردازند: موسيقی گوش کنند، در گوشه ای برقصند، بازی کنند، شنا کنند، يا قايق اجاره کنند و روی آب مسابقه بدهند. و برای تعدادی هم که شنا و آب بازی نمی دانند و محتاط نيستند  از بخت بد می توانند غرق شوند که می شوند. در گذشته کمتر جمعه ای بود که کسی در این برکه غرق نشود.

اين تفريحگاه که در ۱۰ کيلومتری کابل است و دارد به کابل می چسبد، تاريخی کوتاه اما سرگذشتی دراز دارد. برای جوانان ديروز ياد آور روزگار آرامش افغانستان است؛ يادگار دهه دمکراسی ۱۹۵۳- ۱۹۶۳ ، وزمانی که ظاهرشاه  پادشاه، وسردار داوود صدر اعظم افغانستان بود.  سد يا بند قرغه را داوود خان ساخت و راه آن را درست کرد. خود ظاهر شاه هم که در آنجا کاخ و باغی داشت و يکی ازسرگرميهايش گفتگو با باغبانها و ستايش از گلها بود.

در کنار سد قرغه زمين بازی گلف و رستوران آن هم فرصتی بود برای آنان که می خواستند اين بازی اشرافی را تمرين کنند. اکنون دو باره اين زمين بازی راه افتاده و مشتری بسيار دارد.

غرقه ياد آور ايام تلخ جنگهای داخلی هم هست. زمانی که رستورانها ويران شده بود و پيرمردی که در آن جا گلکاری می کرد به ديدارکنندگانی که جرئت می کردند به آنجا بروند با اندوه و حسرت می گفت ديگر ظاهر شاه در افغانستان نيست که بياید و گلهای مرا تحسين کند.

زمانی که زمين گلف انگار باغچه ای بود که در آن گل کاکتوس کاشته باشند. گل هايی که در واقع ازجداره های منفجر شده خمپاره ها شکل گرفته بود و پيوسته هدف مجاهدينی بود که از بلنديهای پغمان شليک می کردند.

با سرنگونی دولت دکتر نجيب و بعد آمدن مجاهدين  غرقه و اطراف آن بدل به نبردگاه شد.

با رفتن طالبان، پس از يکی دوسال قرغه بار ديگر جان گرفت و اکنون در کنار کابل جايی شده است برای تفرج و برکه ای برای آرامش باشندگان کابل.

در گزارش مصور بالا  حبيبه سوسن روز جمعه ما را به قرغه می برد تا شادی کابلی ها را هم ببينيم.

 برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
شهاب ميرزايى

سال ها پيش در صف نانوايی حوالی زندان قصر يک افغان کنارم ايستاده بود. چند جوان سر بسرش گذاشتند. نانش را گرفت و سر به زير رفت. به دنبالش راه رفتم.  ترسيد و فکر کرد که می‌خواهم اذيتش کنم.  گفتم که برای پوزش آمده ام برای رفتار آن چند ايرانی.

گفتم ما ايرانى ها مثل هم نيستيم و همه به شما نگاه منفی نداريم. خوشحال شد و گفت ما افغان ها هم همه يک جور نيستيم و از خوب تا بد در بينمان فراوانند.

به اتاقش که در يک شرکت بود رفتم و با هم کلی درباره افغانستان به قول خودشان گپ زديم. از علاقه فراوان من به افغانستان تعجب کرد و و قتی برايش از مزار و هرات و کابل ، دوست محمدخان و ژنرال دوستم، گل آقا و نورمحمد ترکی، ظاهرشاه و آب زلال بدخشان و روايت مارکوپولو از آن منطقه و کوههای پامير گفتم، تعجبش بيشتر شد.

ليسانس مديريت از دانشگاه کابل داشت و جبر روزگار به سرايداری يک شرکت در تهران رسانده بودش. از غربتش در اين ديار گفت. گفتم ما هم در اين ديار غريبيم. به قول مولانا ای بسا هندو وترک همزبان، ای بسا دو ترک چون بيگانگان.

تا روزی که به دانمارک رفت دوست خوبی برايم بود. حالا پس از سال ها به آرزويم که رفتن به افغانستان بود، نزديک می‌شوم.

پير هرات

 

به مشهد که می‌رسيم سوار اتوبوس هرات می‌شويم. خوشحال از اين که بلافاصله اتوبوس پيدا کرديم و غافل از اين که يکی دو ساعت بايد منتظر سوار شدن مسافرها بمانيم.

 

به بقيه همسفرانم نگاه می‌کنم تا با چهره ها آشنا شوم. از کليشه ای ترين قيافه افغان با ريش و عمامه تا جوانانی که به سبک بچه های تهران موهايشان را بالا داده اند و ژل زده اند دراتوبوس هستند.  

 

بالاخره اتوبوس راه می افتد. همه متعجب هستند که چرا برای سفر نوروزی خود، افغانستان را انتخاب کرديم. برايشان می‌گويم وقتی آمريکايی ها از آن طرف دنيا آمده اند به کشور شما، چرا ما که همسايه و دوست شما هستيم و تاريخی مشترک داريم، به اينجا نياييم.  

 

 پس از سه ساعت به تايباد می‌رسيم وايست بازرسی اصلی. نگهبانان مرزی ايرانی بالا می آيند، نه برای مسافران که بيشتر برای بازجويی راننده و احتمال قاچاق گازوئيل. حدسشان درست است. از هر سوراخ سنبه ماشين يک بشکه چند ليتری بيرون می‌کشند. بعد از کلی معطلی راهمان را ادامه می دهيم. آقا موسی راننده بلوچ اتوبوس می‌گويد با حمل مسافرکه نمی‌شود زندگی کرد و در آمد اصلی ما از قاچاق گازوئيل است. از همين راه آقا موسی در کمتر از ده سال صاحب پنج اتوبوس شده است!  

 

 لب مرز دوغارون از ماشين پياده می‌شويم و نگاه متعجب نگهبانان ايرانی را با خود همراه می‌بريم.  متعجب از اين که به افغانستان سفر می‌کنيم. می‌گويند آنجا جنگ است و خطر دارد. آن طرف مرز را اسلام قلعه می‌گويند. در ايست افغان ها عکس های ملاعمر و بن لادن و ايمن الظواهری و چند نفر ديگر را که برای سرشان جايزه تعيين کرده اند بر در و ديوار کوبيده اند.  

 

بازارچه مرزی و انبوه جمعيت، گوشی های موبايل، ماشين های آخرين مدل در کنار خانه ها، که با پوشش مردم پارادوکس غريبی آفريده، اولين تصويرما از افغانستان است. راه خوب است. راهی  که ايرانی ها که رابطه خوبی با اسماعيل آقا والی پيشين هرات و وزير فعلی نيروی اين کشور داشتند، برايشان به ارمغان آوردند. همچون برق و خيلی چيزهای ديگر.  

 

سی کيلومتری هرات ناگهان می ايستيم. سيل آمده و راه را بسته. آب تا کف اتوبوس بالا آمده، آقا موسی می‌گويد نمی‌توان کاری کرد. در افغانستان از پليس راه و امداد جاده ای خبری نيست. پس بايد منتظر نشست تا آب خودش پايين برود! و شايد همين انتظارمداوم است که آنها را اينقدر آرام و صبور کرده.  

 

هوا کم کم تاريک می‌شود و سرد. ما ايرانی ها  مدام غر می زنيم: کی می‌رسيم، چرا نمی رسيم و مگر کسی اينجا نيست که به داد ما برسد. و افغان ها می‌گويند مهم نيست که کی می‌رسيم. مهم اين است که برسيم و فريادرس همه خداست!  

 

آب خروشان آنقدر از کنار اتوبوس می‌گذرد تا اين که کم کم پايين می‌رود و پس از چند ساعت معطلی راه می‌افتيم. نرسيده به شهر می‌توان انبوه تريلر ها و خودروهای سواری آخرين مدل را ديد که در صحرا پراکنده اند.  

 

اينها بنگاه های ماشين فروشی هستند که ديوار و سقف ندارند و فروشنده پشت يک ميز آنها را به خريدار تحويل می‌دهد. خودرو در افغانستان از ايران به مراتب ارزانتر است.   

 

اندکی بعد به هرات می‌رسيم. هوا کاملا تاريک است. با پرس و جو از چند افغان به ميهمانخانه موفق می‌رويم. بزرگ است و نسبتا تميز. چيزی شبيه ميهمان پذيرهای خودمان.  

 

فردا صبح از خواب بلند می‌شويم تا درهرات گشتی بزنيم. شهری برآمده از تاريخ. پايتخت شاهرخ پسر هنرمند و هنر دوست تيمور. اگر پدرش تا می‌توانست خون ريخت و خراب کرد؛ شاهرخ تا می‌توانست ساخت و آباد کرد و هنرمندان را تشويق. شاهنامه بايسنقری يکی ازآثار باقی مانده از آن دوران است.  

 

هرات در جنگ داخلی بيست و پنج ساله افغانستان سالم مانده و خسارات کمتری ديده است. مسجد جامع بزرگ شهر با چهار گلدسته اش گواهی بر اين مدعا است. آرامش برقرار است و مردمان به زندگی و کسب و کار مشغول. به آرامگاه پير هرات می‌رويم.  

 

"خواجه عبدالله انصاری" که مردمان بسياری با رباعياتش سال ها زندگی کرده اند. عارفی سخت کيش که دکتر کدکنی او را به همراه  ” شيخ جام" و "شاه نعمت الله ولی" نمايندگان برداشت سخت گيرانه از اسلام مى داند.  در برابر برداشت منعطفانه و مهربانانه "بايزيد" و "بوسعيد"  و "بوالحسن".  

 

کنار مرقدش مزار پيرش قرار دارد. "خواجه غلطان ولی" . اينجا کسانی که آرزو و حاجتی دارند ذکر خدارا می‌گويند و از بالا به پايين غلط می‌خورند. اما در اين ميان طفلک درخت های مزاراين بزرگان. مردم هرات اعتقاد دارند اگر مشکلی داشته باشند، می‌توانند با کوبيدن ميخ به درخت مشکل خود را حل کنند و همين اعتقاد  درخت ها را پر از ميخ کرده است!  

 

سفر قندهار 

 

ز ايران به ما گفته اند و هزاربار گفته اند که از مسير قندهار رد نشويد. از پدر و مادر تا سفير مهربان و فرهيخته افغانستان در ايران، دکتر آرزو،  و دوستان بلاد کفريمان.  

 

اما افغان ها بر دو دسته اند. عده ای ما را حذر می‌کنند و عده ای تشويق. طول مسيرهرات - کابل هم روايت های متفاوت دارد. از نيم روز تا يک روز و دوروز. از يک طرف بليت شصت دلاری هواپيمای هرات - کابل و از طرفی وسوسه ديدن طالبان و نيروهای ناتو ما را به جنوب می‌کشاند. صبح زود از خواب بلند می شويم و به ترمينال هرات می رويم تا سوار اتوبوس های ميرويس ‌شويم.  

 

 تمام اتوبوس مرد است و تنها يک زن با بچه هايش در آن هستند. اينجا هم دو ساعتی معطل می‌شويم تا اتوبوس راه بيفتد. به ما می‌گويند اگر طالبان بالا آمد بگوييد هراتی هستيم و بزرگ شده ايران نه ايرانی.  دوربين عکاسی هم بيرون نياوريد که جلب توجه کند.  

 

شايد بهترين راه برای درامان ماندن گذاشتن ريش و پوشيدن لباس خودشان باشد تا توجهی را جلب نکند. نم نم باران بر شيشه ها در سپيده دمان می‌زند که از هرات بيرون می‌زنيم. در اطراف شهر می‌توان مجتمع های مسکونی نوساز را ديد که شرکت های ساختمانی خارجی برای افغان ها می‌سازند. پيش خودم می‌گويم  خدا کند پای مافيای زمين و مسکن ايران  به اينجا نرسد که احتمالا تا سال آينده قيمت ها صد برابر می‌شود!  

 

از ولايت هرات وارد ولايت فراه می‌شويم و از آنجا به ولايت هلمند می‌رسيم. مسافران مزارع سبز خشخاش را به ما نشان می‌دهند و می‌گويند به علت   نفوذ نداشتن دولت مرکزی در اين مناطق، مردم هنوز هم به کشت خشخاش مشغولند. فراه در کنار ولايات نيمروز و قندهار و زابل از جمله مکان های نفوذ طاالبان است.  

 

 وسوسه ديدن قندهار با ترس مواجه شدن با طالبان  در وجودم به هم آميخته است. هميشه در اين لحظات  سخت، عکس آن جنگجوی کاتالونی که در جنگ داخلی اسپانيا تير خورده ودرحال افتادن است و عکاسش را صاحب جايزه پوليتزر کرد، در ذهنم نقش می‌بندد. ما چوب دوسر طلا يا دوسر آلوده ايم. چون نه طالبانی ها با ايرانی ها خوب هستند نه نيروهای ناتو.  

 

در ايالت هلمند درشهری به نام گرشک، نزديک لشگرگاه مرکز ولايت جاده آسفالت تمام می‌شود وجاده خاکی شروع. ماشين برای پرکردن گازوئيل می‌ايستد. دوست عکاسم پايين می‌رود و هراسان باز می‌گردد و دوربينش را بغل می‌گيرد. می‌گويم چه شده؟ می‌گويد: يک نفروقتی پايين بودم به من گفت مهندس های ژاپنی جاده را تا اينجا کشيدند و بعد سرشان را بريدند. از آن به بعد کسی جرات نکرده، ادامه جاده را بسازد.  

 

منطقه جنگی است و هر چند کيلومتر، يک ايستگاه نگهبانی وجود دارد. طرفه اين که  نگهبان ها به زور اسلحه از اتوبوس ها باج می‌گيرند و وقتی در يک ايستگاه راننده می‌خواهد لايی بدهد و پول ندهد نگهبانی با کشيدن گلنگدن و شليک تيرهوايی او را مجبور به توقف می‌کند.  

 

کمی آنطرف تر تک تيراندازی آمريکايی، افغانی ژنده پوشی را نشانه رفته تا بقيه سربازها، بقچه او را وارسی کنند. سگ ها اطراف مرد افغان می‌گردند و او مستاصل است. تصويری که بارها در سی ان ان و بی بی سی و الجزيره ديده ام اکنون در ده قدمى ام اتفاق می‌افتد.  

 

بالاخره نزديکی های غروب به قندهار می‌رسيم . شهر در هاله‌ای از گرد و خاک پوشيده شده. باد تند گرمی در حال وزيدن است. فضا بسيار به منطقه سيستان و بلوچستان ايران شبيه است. اتوبوس ازوسط شهر به سرعت می‌گذرد و پس از گذشت ده کيلومتر، در روستايی کوچک به نام دامان می‌ايستد. می‌گويند طالبان کمی جلوتر حمله کرده و بهتر است شب را همانجا، روبروی پادگانی نظامی بمانيم.  

 

ازاتوبوس پياده می‌شويم تا در رستوران بين راهی آقا ولی ماوا کنيم. انبوه مسافران بر روی زمين ولو می‌شوند و سفره های پلاستيکی بلندی که در وسط اتاق افتاده آنها را از هم جدا می‌کند. چهارپايه های کوتاه پلاستيکی که بر رويشان کلمن آب وفلاسک چای می‌گذارند، بر روی اين سفره ها قرار دارد.  

 

اينجا مانند بيشترمناطق افغانستان از آب و برق و گاز و تلفن خبری نيست و با موتور برق، روشنايی را به اتاق ها می آورند. چشمم به تلويزيونی می‌افتد که دارد مراسم بزمی را نشان می‌دهد. ابتدا فکر می‌کنم کليپی لس آنجلسی است. اما بعد می‌فهمم يک عروسی ايرانی است و برايم توضيح می‌دهند فروش سی دی مراسم عروسی ايرانی در افغانستان هواخواهان فراوانی دارد و تجارت بزرگی است!  

 

در بشقاب های پلاستيکی پيازها و گوجه ها و فلفل ها را کنار هم چيده اند و آنها را در کنار غذای اصلی به مسافران می دهند. بعد از غذا در هر گوشه چند نفر نشسته اند و ورق بازی می‌کنند، چای می‌خورند و ناس می‌ مکند. شب تمام جمعيت اتوبوس در کنارهم به راحتی می‌خوابند. چند شمع در گوشه وکنار اتاق بزرگ روشن هستند و سايه های مسافران را بر ديوارها نقش می‌زنند.  

 

در جستجوی تصوف ايرانی 

 

راننده ساعت چهار صبح  بيدارباش می‌زند. همه بلند می‌شوند وايرانى ها خواب مانده اند! در اين مدت کم کم با اهالی اتوبوس دوست شده ايم. همه نگران ما هستند و در رتق و فتق امورمان کمک می‌کنند. وسايلمان را جمع می کنيم و اتوبوس در تاريکی مطلق راه می ‌افتد.  

 

از سرما به خود می‌لرزيم که از کلات مرکز ولايت زابل می‌گذريم. هوا که روشن می‌شود جای قهوه ای خاک را سپيدی برف گرفته است.  اينجا ولايت غزنی است. آب و هوای جنوب و شمال افغانستان کاملا متفاوت است. مانند جنوب و شمال ايران.  

 

ناگهان چشمم به کتاب سبز رنگ در جستجوی تصوف ايرانی دکتر عبدالحسين زرين کوب که انتشارات امير کبير آقای جعفری چاپش کرده می‌افتد. بلند می‌شوم و می‌گويم اين کتاب مال کيست؟ پسری محجوب به نام غلام ازپشت سرمان می‌گويد از آن من است. سر صحبت را باز می‌کنم.  

 

ليسانس زبان فارسی را از هرات گرفته و دانشجوی فوق ليسانس مشهد است. همراه تاجری جلال آبادی از ايران آمده اند و راهی پاکستان هستند. همدل است و همراه.  با تلفن موبايلش با دوستان مان در کابل تماس می‌گيريم تا از نگرانی  درآيند. صحبت کنان از ميدان شهر، مرکز ولايت وردک هم می‌گذريم و حوالی ظهر بالاخره به کابل می‌رسيم.  

 

وارد ترمينال غرب  کابل می‌شويم، همه جا گِل است و از آسفالت خبری نيست.از اتوبوس که پايين می آييم، باربرها با چرخ هايشان به ما هجوم می آورند. وسايلمان را می‌گيريم و با کمک غلام راهی شهر می‌شويم.  

 

کابل بزرگ است و شلوغ. جمعيت آن در دوران جنگ به بيش از پنج ميليون نفر رسيده و هنوز دولت سازندگی را در آن شروع نکرده. می‌گويند طرح کلان آن در در دست مطالعه است و بزودی اجرا خواهد شد.  

 

موشک باران حکمتيار و طالبان و دست به دست شدن چندباره، کابل را ويران کرده. در بين راه وقتی از کنار باغ وحش شهر رد می‌شويم راننده از سرنوشت غمبار شير باغ وحش در دوران محاصره کابل می‌گويد و بردارشدن فجيعِ نجيب، رئيس جمهوری که هنوز هم اکثريت مردم افغانستان او را بسيار دوست دارند.  

 

به سه راه زير زمين می‌رسم و در هوتل پارک جا مى گيريم. پس از کمی استراحت راهی شهر می‌شويم. آهنگ های هندی درکنار بوی ادويه هندی گوش و دماغ را نوازش می‌دهد. به طرف بازار می رويم.   

 

زنان برقع پوش درکنار زنان روسری پوش و بدون حجاب در حال خريد سبزی و گوشت و لوازم آرايش هستند  و شلوغی آخرين روزهای سال و رسيدن نوروز، نه به اندازه ايران ما  اينجا هم احساس می‌شود.

 

در کنار دکه ای می ايستيم و آب نيشکر می‌خوريم، نوشيدنی محبوب افغان ها، پاکستانی ها و هندی ها. در کنار انبوه خانه های گلی مکان های مدرنی چون سيتی سنتر هم ديده می‌شود.

 

از کنار وزارت زنان افغانستان رد می‌شويم و دوست همراهمان با افتخار می‌گويد که چهل نفر از نماينده های ما زن هستند در حالی که در ايران تعداد آنها به هفت نفر می‌رسد. می‌گويم خوش به حالتان؛ با اين که نمی دانم اين تعداد  چقدر برآمده از بطن جامعه  افغانستان است و چقدر بخاطر  ساز و کارهای مدرن تحميلی غربی ها، اما به هرحال باعث خوشحالی است. در کشورهای همسايه ايران قانون از مردم جلوتر است و در ايران مردم از قانون جلوترند!

 

سوار تاکسی که می‌شويم از راديو می‌شنويم  همان روز به کاروان آمريکايی ها که از کابل راهی جلال آباد بوده، حمله انتحاری شده  و چند  آمريکايی کشته شده اند.

 

شب راهی مسافرخانه می‌شويم. آسمان ابری است، باران شديد می‌بارد وهوا بسيار سرد است. تلويزيون می‌گويد در دره پنج شير که مسير بعدی ماست بهمن يا به قول خودشان "برف کش" آمده و چند خودرو در زير برف مانده اند.

 

يک بخاری برقی می‌گيريم و با خوردن چند کنسرو و بيسکويت در سکوت مطلق به بستری می‌رويم که در آن به دوچيز می‌انديشم. ايرانی که از آن آمده ام و افغانستانی که در آن هستم!

 

شير دره پنجشير

 

اينجا ساعت حرکت ماشين ها، مانند کاروان ها در اعصار قديم سه و چهار صبح است. ما پنج می‌رسيم. اتوبوس رفته و مجبور می‌شويم سوار يک اتوموبيل استيشن شويم. ماشينی که شايد برای ده نفرو شش ساعت خوب باشد اما  نشستن در آن  برای يک سفر شانزده ساعته، آنهم با پانزده همسفرچندان آسان نيست!

 

از کابل به طرف دوراهی پل خمری راه می افتيم. تمام کابل  برای مراسم روز اول سال به مزارشريف می‌رود. همه جا سبز است و انعکاس کوه ها در آب های کنار جاده، ديدنی است. انبوه خودروها و تانک های جنگی فرسوده در گوشه و کنار جاده ديده می‌شوند. از چاريکار، مرکز ولايت پروان رد می‌شويم. برای رفتن به شمال افغانستان بايد از پنجشير گذشت. در ايران آنقدر واژه شير دره پنجشير را شنيده ايم که مدام آن را زير لب تکرار می‌کنيم.  اينجا اکثر ماشين ها مزين به عکس مسعود اند و مردم کلاه پنجشيری بر سر دارند.

 

کاميون ها تزيين شده اند و بربالای شان آدم نشسته و بر بالای اتوبوس ها خودروی سواری! يک ساعتی نگذشته ترافيک شروع می‌شود. علاوه بر انبوهی ماشين، به خاطر بارش فراوان برف که در ده سال اخير بی سابقه بوده ريزش بهمن مدام  جاده را می‌بندد.


وقتی توقف طولانی می‌شود از ماشين پياده می‌شويم و در بين مردم راه می‌رويم. ماشين هايی که از آن طرف می آيند می‌گويند سه روز در راه مانده بودند. آسمان آبی مطلق است. وقت اذان اکثرمردم برای نماز پياده می‌شوند و بر روی برف نماز می‌گذارند.  

 

بالاخره راه باز می‌شود و ماشين ها راه می‌افتند. اما برف هم آرام آرام باريدن گرفته است. دلشوره داريم که جاده را در روز طی می‌کنيم و يا به شب می‌خوريم. به تونل سالنگ می‌رسيم. تونلی بسيار بزرگ که بيش از پنج کيلومتر طول دارد و در ارتفاع حدود سه هزار متری کوه های هندوکش قرار دارد.  

 

اين تونل را روس ها سی سال پيش و در دوران داوودخان ساخته اند. ازتونل سالنگ که پايين می آييم هوا گرمتر می‌شود و شکوفه ها را می‌توان بر روی درختان ديد. پرده های گوشم از تغيير شديد ارتفاع به لرزش افتاده اند.  

 

 از پل خمری رد می‌شويم. شهری نسبتا شيک و مدرن که روس ها در دوران حضور خود به آن زياد رسيده اند و به آن مسکو کوچک هم می‌گويند. سمت چپ ماشين ها به مزار می‌روند و ما راهمان را به طرف بغلان ادامه می‌دهيم.  

 

 اين بار همسفران مان از اهالی ولايات کندوز و بدخشان و طالقان و تخار هستند. به ما لطف بسيار می‌کنند. همين که می فهمند ايرانی هستيم خوشحال می‌شوند و می‌گويند شما ميهمان ما هستيد. هر کدام در يک گوشه ايران روزگاری کار کرده اند و از ايران خاطرات فراوان دارند. در شيراز، اصفهان، زاهدان، مشهد، يزد، کرمان و تهران. ونک، تجريش، هفت تير و انقلاب و آزادی. برای افغان ها ايران و تهران نمود پيشرفت و ترقی اند.  

 

بخشی از ايرانيان  تصور بسيار غلطی درباره افغانی ها دارند. به خاطر چند قتل و جنايت و تاکيدی که روزنامه های ايرانی بر روی آن دارند ذهنيتی منفی درباره آنها بوجود آمده. اما با سفر و رفتن در بين آنها می‌توان اين تصوير مخدوش را تصحيح کرد. آدم هايی مهربان و خونگرم که همچون همه شرقی ها ميهمان نواز اند.  

 

 فارسی صحبت کردن افغان ها بسيار شيرين است. واژه های عربی کمتری به کار می‌برند و به قول خودشان فارسی دری است. به هوا می‌گويند شمال. می‌گويند پنجره را باز کنيد تا شمال بيايد تو. ما هم وقتی هوای توی ماشين کم می‌شود می‌گوييم، جنوب زياد شد پنجره را بازکنيد.  

 

 اين جا هم با يک دانشجوی زبان فارسی هم صحبت می‌شويم. از گم گشتگی تاريخی مردم دو کشورمی‌گوييم  و به شاعر محبوب افغان ها  "بيدل دهلوی" می‌رسيم. بيتی ازمولانا بيدل، ختم کلام است:

 

چون نم اشکی که از مژگان فرو ريزد به خاک

خويش را در زير پای خويشتن گم کرده ام! 

 

 پس از گذشتن از بغلان به کندوز يا همان کهندژ خودمان می‌رسيم، ساعت ده شب. دوستم می‌گويد که درافغانستان به اين نتيجه رسيدم که نبايد هيچ چيز به خصوص طول راه را پيش بينی کرد. به ما گفته بودند ظهر می‌رسيد و ما نيمه شب رسيده ايم.   

 

 شهر تاريک است. برق نيست و جلوی مغازه ها، فانوس روشن است. يک تصوير سوررئاليستی فوق العاده. تو گويی همه چيز به يک قرن پيش بازگشته. سايه های بلند بر روی ديوارها فضايی ماليخوليايی ترسيم کرده است.  

 

ماشين ما را جلوی يک مسافرخانه پياده می‌کند. بالا می‌رويم . يک اتاق که مانند زندان انفرادی است و هيچ پنجره ای به بيرون ندارد. به يکديگر نگاه می‌کنيم و برمی‌گرديم. در تاريکی و سکوت شهر به دنبال جايی ديگر هستيم که به ميهمانخانه ترکمن می‌رسيم.  

 

از پله های چوبی اش بالا می‌رويم. پيرمردی فانوس به دست به نام باباعزيز به پيشوازمان می آيد. اتاقی سه در چهار را که چهل پنجاه افغان درآن خوابيده اند به ما نشان می‌دهد. می‌گوييم اتاقی می‌خواهيم که خودمان تنها باشيم. اتاق روبرويی را نشان می‌دهد. کمی ترسيده ايم. باباعزيز متوجه نگاهمان می‌شود و می‌گويد خيالتان راحت باشد، هيچ اتفاقی نمی افتد و بعد به سفارش ما می‌دهد پسر کوچکی که آنجا کار می‌کند و نامش اسکندراست برايمان نان و آب بياورد.  

 

صدای پارس سگ ها در شهر پيچيده. امشب شب آخر سال است. خسته و گرسنه بر رو ی تخت ها، خوابمان می‌برد و عيد را هم در خواب می‌مانيم!  

 

آخرين بندر دنيا

صبح از خواب بيدار می‌شويم و با چهره های ژوليده نوروز را به يکديگر تبريک می‌گوييم. زير پايم تيتر نوشته سارا شريعتی در آخرين شماره اعتماد را می‌بينم: "روشنفکران از قبيله های خود خارج شويد." پوزخندی می‌زنم و آن را از روی زمين بر می‌دارم.  

می‌رويم تا در شهر گشتی بزنيم. در کندوز از نوروز خبری نيست. در افغانستان از مراسم ملی کمتر اثری است و همه چيز بيشتر رنگ و بوی مذهبی دارد.  اما در اين شهراز قندهار و هرات رنگ بيشتر ديده می‌شود. درشکه ها در شهر در کنار ماشين های سه چرخ جولان می‌دهند و مغازه ها ماهی و چوب را به مشتری ها می‌فروشند.  

با ماشينی دربست به طرف شيرخان بندر حرکت می‌کنيم. ساعتی از شهر نگذشته با دشت های سر سبز آسيای ميانه روبرو می‌شويم. وسيع و بی انتها. گله های فراوان اسب و شتر در کنار گاو وگوسفند. تک و توک چادرهای سپيد وسياه دامداران هم ديده می‌شوند. بالاخره به بندر می‌رسيم. در بدو ورود خبری بد به ما داده می‌شود و آن اينکه مرزبرای نوروز بسته شده و برای چند روز بايد اينجا بمانيم. سربازی ما را راهی کلوپ شهر می‌کند.  

مسافرخانه ای قديمی با معماری روسی. با سقف هايی بلند و پنجره هايی بزرگ. در هر اتاق اين مسافرخانه، آدمی اتراق کرده. از تاجر ورشکسته تا تبعيدی سياسی و ازقوماندان شهر تا خانواده دوازه نفری افغان که از ايران اخراج شده اند و چند ماه است که در اين جا مانده اند و تاجيکستان هم به آنها ويزای ورود نمی‌دهد. آنها می‌گويند اگر به تاجيکستان برسيم، پذيرش پناهندگی از سازمان ملل داريم و می‌توانيم به تورنتو برويم.  

اين بندر بر لب جيحون يا آمودريا قرار گرفته است و راه ارتباطی افغانستان و تاجيکستان است. آمريکايی ها به کمک هندی ها  بر روی رود پل می‌زنند تا دسترسی مردم دو طرف به کشورهای يکديگر آسان تر شود. تک و توک مسافرهای ايرانی ، پاکستانی، ازبک، قرقيز، ترک و افغان در آن ديده می‌شوند.  

طالبان اکثر مکان ها را از بين برده اند و مردم، از ترس طالبان چند سال در نيزارها زندگی می‌کردند. بسياری از ديوارهای خانه ها، خراب شده و  با حصير ديوار کشيده اند و بر روی سقف پلاستيک. به علت حضور مداوم روس ها در منطقه، اعتياد به الکل زياد است و بسياری از جوانان صبح تا شب قماربازی می‌کنند و از کار خبری نيست.  

به رستوران شهر می‌رويم. محمد که دورگه روس و افغان است با چشمان آبی و موهای بور به پيشوازمان می آيد تا سفارش غذا بگيرد. او پيش از اين در کارگاه های قالی بافی  کراچی پاکستان، کار می‌کرده است. گوشت و برنجش معرکه است. گوشت يخی نيست و همين لذت آن را دوچندان کرده است. بر روی زمين می‌نشينيم ومانند  آنها با دست غذا می‌خوريم.  

مجبور می‌شويم چند روزی اينجا بمانيم و همين باعث نزديکی بيشتر با مردم می‌شود. هر شب ميهمان يکی از اتاق ها هستيم. آنها با ما خوب هستند اما با خودشان نه. تاجيک ها با پشتون ها. آنها با هزاره ها. اين ها با ازبک ها. تو گويی هنوز ملت در اين جا وجود ندارد. بيشتر خود را جزئی از قوم و قبیله خود می‌دانند تا ملت افغانستان.  

قوماندان محلی هم که در افغانستان خدايی می‌کند. هر کاری دوست داشته باشد انجام می‌دهد و برخوردش با زيردستان ارباب و رعيتی است. در اتاق بزرگی که ما را ميهمان کرده، در يک طرف عکس "کرزی" قرار دارد و در طرف ديگر "مسعود".   

ما از مسعود تعريف می‌کنيم اما معاون اقتصاديش نظر مساعدی درباره او ندارد و می‌گويد آنها هم جنايات زيادی انجام دادند. اين معاون از آن بوروکرات هايی است که دوران جنگ ،اروپا بوده و پس از پيروزی مردم بر طالبان به افغانستان آمده و پستی گرفته است.  

آن چيزی که در اين سفر بيش از همه نگاهم را به خودش معطوف کرد، ديدِ قضا و قدری افغان ها به زندگی است. تحت هر شرايطی شکر خدا را گفتن و با صبوری زندگی را گذراندن. با اين همه مشکل و عذاب می‌توان اميد را در ته چشمانشان ديد. به قول يکی از دوستان، شايد وقتی جنگ تا پشت درخانه يا شايدهم خود خانه بيايد، آدم صبورتر و منعطف تر می‌شود. شايد هم وقتی از زمين و اتفاقات روی آن قطع اميد کنی، مجبوری نگاهت را به سوی آسمان کنى.  

بالاخره پس از سه روز مرز باز می‌شود و با قايق از روی رودخانه يا به قول افغان ها دريا می‌گذريم تا به آن سوی آب، به تاجيکستان برويم. اما شوق ديدار دوباره افغانستان را با خود می‌برم. سفر به افغانستان مانند  سفر به  يک سرزمين جديد است. ديدن آدها و روابط بين آنها و طبيعتی که همگی بکر هستند. گرچه توپ و تفنگ و تير مثل نقل و نبات همه جا پراکنده است. اما سادگی آنها دربرابر پيچيدگی انسان ايرانی، بسيار متفاوت و جذاب است.  

وقتی در تاجيکستان زن زيباروی تاجيک به استقبال ما ايرانى ها می آيد و می‌گويد به وطن خوش آمديد و از پدر توده ای خود می‌گويد که پس از کودتای سی و دو به اينجا آمده،  ياد آن افغانی می‌افتم که سال ها پيش در بندر اودسای اوکراين ديدم. آن زمان اوج قدرت طالبان بود و او از وطن فراری. در آنجا هم دزدان تمام دارو ندارش را به يغما برده بودند. هيچ چيز و هيچ کس در جهان برايش باقی نمانده بود. وقت خداحافظی گفت: بالاخره روزی به وطنم باز می‌گردم. هنوز نگران نگاه آخرش هستم. آيا بازگشته است؟  

سفر کوتاه بود و جانکاه بود
اما يگانه بود و هيچ کم نداشت
به جان منت پذيرم وحق گزار
چنين گفت بامداد خسته . . .


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
محمد پويا

اگر بخواهیم از حرکت هایی که خواهان احقاق حقوق زن در افغانستان هستند، تحت عنوان جنبش زنان در این کشور یاد کنیم، این جنبش هم سن استقلال افغانستان است. در این یکصد سال افغانستان شاهد "اولین" های بسیاری بوده است مثل "اولین" خواننده زن در رادیو، "اولین" حضور زن در تلویزیون، "اولین" داستان نویس یا رمان نویس زن  اما اولین تیم ملی فوتبال زنان این کشورتنها دو سال پیش تشکیل شد.

همین نکته نمايانگر آن است که زنان افغان برای حضور در عرصه ورزش تا چه حد دچار مشکل بوده و هستند. با این همه اما، سه سال بعد از سقوط نظام طالبان دو تن از ٥ ورزشکار افغان شرکت کننده در المپیک آتن زن بودند. یک دونده و یک جودوکار.

در عین حال روی آوردن به ورزش در میان زنان افغان نيز روز به روز وسعت پيدا کرده ، به گونه ای که هم اکنون در کابل پایتخت افغانستان و نیز ولایاتی نظیر بلخ، بدخشان و هرات ده ها تیم اختصاصی زنان افغان در رشته های مختلف ورزشی تشکیل شده است.

این استقبال از ورزش البته از جهتی نیز به بازگشت شمار قابل توجهی از زنان و دختران مهاجر افغانی ارتباط دارد که در دیار مهاجرت به ورزش روی آورده اند. خصوصا این که در چند سال اخیر تیمی از زنان مهاجر افغان ساکن ایران، به عنوان نمایندگان افغانستان در رقابت های آسیایی مانند رقابت های پوسان (کره جنوبی) و نیز دوحه در قطر شرکت کردند و در رشته های مختلف ورزشی، عناوینی را نیز بدست آوردند.

 

همچنین  شماری از ورزشکاران زن افغان که ساکن کشورهایی نظیر آمریکا، آلمان، ایران و هند هستند در اقدامی مشترک خواهان گذراندن دوره های مربیگری شده اند تا با بازگشت به کشورشان به گسترش ورزش در میان زنان کمک کنند.

 

هم اکنون زنان  افغان در تدارک شرکت در بازی های آسیایی ٢٠٠٨ پکن هستند. البته پیش از این که بتوان در شرایط کنونی از زنان افغان انتظار قهرمانی و مدارج عالی را داشت، نفس حضور آنها در میدان های ورزشی - به دلیل شرایط ویژه افغانستان - قابل توجه است.

 

در افغانستان هنوز هم علی رغم تلاش سخت زنان برای تغییر وضعیت جاری جامعه و نیز حمایت های بین المللی از این روند، همچنان دیدگاه های محافظه کارانه و سنتی در اين زمينه مسلط است و زن ها "جنس دوم" به شمار می آیند.

 

فاطمه حمیدی قهرمان تکواندو و از زنان مهاجر افغان در ایران است که تاکنون در چندین مسابقه بین المللی شرکت کرده و موفقيت هائى نيز کسب کرده است. در گزارش مصورى که در اين صفحه مى بينيد او از خودش و از مشکلاتى که پيش روى زنان ورزشکار افغان است صحبت مى کند.

 

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید

 


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب

يونسکو، سازمان فرهنگى، علمى و آموزشى ملل متحد، سال٢٠٠٧ را به مناسبت هشتصدمين سال تولد مولانا جلال الدين محمد بلخى سال مولوى نام گذاشته است. به همين مناسبت ما هم در صفحات جديد آنلاين گزارش ها و مقالاتى در اين زمينه منتشر مى کنيم.

در گزارش مصورى که در اين صفحه آمده على عطار در گفتگوئى با اهالى بلخ، زادگاه مولوى، به جستجوى  سال هاى کودکى جلال الدين محمد رفته است. پائين تر هم روايت بستان السياحه از زندگى مولانا را مى توانيد بخوانيد.

درباره زندگی مولانا، همچون ديگر شخصيت های برجسته تاريخ،  داستان های بسيار هست. بخصوص در چگونگی رفتن او از بلخ و رسيدن او به قونيه و نيز آشنايی او با شمس تبريزی. آنچه در ميان مردم پذيرفته شده ترکيبی است از تاريخ و داستان سرايی. بستان السياحه نوشته زين العابدين شيروانی، که در سال ١٢٧٤ قمری تاليف شده، روايت شيرينی دارد از زندگی مولانا و آشنايی او با شمس که آن هم  آميزه ای است از واقعيت و افسانه:

فشرده روايت بستان السياحه از زندگی مولانا    

مولود شريفش در قبة الاسلام بلخ از بلاد خراسان در ششم ربيع الاول سنه ۶۰۴ هجری روی نمود. گويند مولانا در کودکی به هر سه يا چهار روز يک بار افطار می نمود و در سن شش سالگی با والد خود مولانا بهاالدين محمد ملقب به سلطان العلما او را اتفاق سفر افتاد . مولانا بهاالدين در نيشابور با جناب شيخ فريدالدين عطار ملاقات نموده جناب شيخ کتاب اسرار نامه را که يکی از مؤلفات خود بود به مولانا جلال الدين عنايت فرمود و به مولانا بهاالدين گفت که اين فرزند را گرامی بدار زود باشد که از نفس گرم آتش به سوختگان عالم بزند. سپس مولانا بهاالدين جناب شيخ را وداع کرده عازم بيت الله الحرام گرديد و به بغداد آمد و در بغداد بزرگان و دانشمندان لوازم احترام نسبت به آن جناب به جای آوردند مولانا بهاالدين در آنجا مدت يک ماه تفسير بسم الله فرمود چنانکه تقرير روز اول به ثانی نسبت نداشت.

جمعی که طرف سلطان علاالدين کيقباد سلجوقی از کشور روم (ترکيه کنونی)  به دارالخلافه بغداد آمده و آن تقرير دلپذير را استماع نموده بودند چون به روم بازگشتند از مناقب مولانا آنچه مشاهده کرده بر سلطان عرضه داشتند.    

سلطان را در غياب اعتقادی راسخ در حق وی پديد آمد و تمنای ملاقات مولانا را داشت. تا اتفاقا مولانا را عزيمت حجاز افتاد و از آنجا به طرف شام عبور فرمود و در آنجا مولانا سيد برهان ترمذی که از مريدان و همراهان وی بود رحلت نمود و در حين وفات به مولانا بهاالدين وصيت کرد که شما به طرف روم عزيمت فرماييد که جهت شما در آنجا فتوحی باشد . مولانا قبول نموده به مدينه ارزنجان (شهری در ترکيه کنونی) آمده در خانقاه عصمتيه تاج ملک خاتون عمه سلطان علاالدين نزول فرمود و پس از مدتی اقامت به طرف روم رهسپار گرديد.    

چون به صحرای قونيه رسيد سلطان با جميع اکابر و ارکان دولت مولانا را استقبال نموده به شهر درآورند و به منزلی که در خور آنجناب بود در آورده و خدمات به جای آوردند. در آن اوان مولانا جلال الدين به سن ۱۴ سالگی بود و در آن صغر سن از علمای بزرگ به شمار می آمد.

چون والد بزرگوارش در سنه ۶۳۱ رحلت نمود مولانا به موجب وصيت والد  لوای نشر علوم و درس فنون و امر معروف و نهی از منکر برافراشت و ذات ملک-صفات او را از رياضات و مجاهدات و مکاشفات روی داد و به صحبت حضرت خضر (علی نبينا و آله السلام) رسيده و جمعی کثير از عرفای عصر را ملاقات نمود.  آخرالامر به خدمت تاج العارفين مولانا شمس الدين تبريزی رسيده و ارادت او را از  جان و دل برگزيد وبا يکديگر در خلوت صحبت داشتند . مولانا طريقه سماع  و وضع دستار به مثابه ايشان ساخت و علم معرفت بر سر عالم بر افراشت چنانکه خود می فرمايد:

 هزاران درج و در آرد بناگوش ضمير من
 از آن الفاظ وحی آسای شکر بار شمس الدين   
 ز عقل و روح ها بگذر حجاب عقل بر هم در
 دو سه منزل از آنسوتر ببين بازار شمس الدين

ملاقات شمس الدين با مولانا را اخبار مختلف است. از جمله چون شمس الدين به روم آمد و مولانا را ملاقات نمود مولانا در کنار حوضی نشسته و کتابی چند در نزد او بود شمس الدين از مولانا پرسيد اين چه مصاحف است ؟ مولانا گفت :‌اينها را قيل و قال گويند تو را با آنها چکار . شمس الدين کتاب ها را در آب انداخته و مولانا را متحير ساخت. مولانا از روی تاسف و تاثر روی بدو کرده و گفت ای درويش چندين علوم بود که ديگر يافت نمی شود فاسد و ضايع ساختی.    

شمس الدين دست دراز کرده کتاب ها را از آب بيرون آورد بدون آنکه آب در آن اثر کرده باشد. مولانا از اين مشاهده پرسيد : اين چه سری بود که به ظهور پيوست ؟ شمس الدين فرمود :‌که اين از ذوق و حال است تو را از آن چه خبر؟    

پس از اين مولانا مريد شمس الدين گشت و تا مدت شش ماه در خلوت با يکديگر صحبت می داشتند تا اينکه دوستان مولانا شور و غوغا بر آورده طعن وتشنيع به شمس الدين زدند که سرو پا برهنه شکم گرسنه ای ظهور نموده مقتدای مسلمانان را گمراه کرده است.    

شمس الدين ناچار به صوب تبريز روان گرديد و مولانا را سوز عشق زبانه کشيد و در فراق شمس الدين اشعار سوزناک گفتن گرفت و بالاخره طاقتش طاق شده به سوی تبريز شتافت و پس از زحمات زياد مطلوب را دريافت و به اتفاق به روم بازگشته چندگاهی خالی از اغيار مشغول صحبت شدند باز حسودان غوغا بر آوردند.    

اين بار شمس الدين به طرف شام فرار نمود. مولانا در فراق او قرار و آرام نداشت و پس از چندی مولانا فرزند خود بهاالدين ولد را به شام فرستاد تا شمس الدين را به شام بازگرداند و بنا به خواهش و تمنای مولانا دوباره شمس الدين به روم بازگشت و پس از مدتی معاندين او را کشته و در چاهی انداختند. مولانا بنا به خوابی که ديده بود جنازه شمس الدين را از چاه بيرون آورده در محلی مدفون ساخت.    

آورده اند مولانا بعد از واقعه پيوسته اندوهناک و بی قرار بود تا اينکه خاطر حزين خود را به صحبت و تربيت حسام الدين چلپی که يکی از شاگردان و مريدان خاص و محبوب و منظور او بود معطوف ساخت و کتاب مثنوی مشهور را بنا به استدعای وی به رشته نظم درآورد و به نور هدايت جان گمراهان ضلالت را از ظلمت جهالت برهانيد. الحق کتابی بدين نظم و نسق به زبان فارسی چشم زمانه نديده و گوش روزگار نشنيده به مرتبه ای مقبول و مطبوع عرفا گرديده که شيخ بهاالدين عاملی قدس سره با آن همه فضل و کمال در تعريف آن می فرمايد:
     
من نمی گويم که آن عاليجناب
هست پيغمبر ولی دارد کتاب
مثنوی او چو قرآن مدل
هادی بعضی و بعضی را مضل

وفات مولانا : چون جلد ششم (مثنوی) به پايان رسيد عارضه ای بر بدن شريف مولانا روی نموده و در آن بيماری در سنه ۶۷۲ از جهان فانی به عالم جاودانی رحلت فرمود . مزار شريفش در شهر قونيه در غايت اشتهار و زيارتگاه ابنای روزگار می باشد. 

 برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب

باقر معين

در ایام نوروز امسال  فرصتی پیش آمد که در بلخ باشم و شبی را  با آشنایان اهل فرهنگ  بگذرانم. برای من بلخ حال و هوای غمزده ای دارد. با اینکه نباند چنین باشد. درخت های بلند و سر به فلک کشیده.  دشت هموار و سبز و مردمی با گام های آهسته. بلخ اما شهر ویرانی هاست.  دیدن ویرانی ها و شنیدن داستان ها از زندگی سرآمدان آین شهر و دیار، بیشتر برای عبرت آموزی خوب است  تا شاد شدن.
  
با آشنایان به زیارت رابعه بلخی می رویم. گورش مثل خودش افتاده  است و تنها.  لابد چون زن  بوده درخور زیارتگاه و بارگاهی نبوده. چون در کنار گور او آرامگاهی است بس با شکوه اما نیمه ویران از خواجه پارسا.
 
مزار رابعه یک متر بالای زمین و یک متر زیر زمین است. از پنجره ای دولا می شوید و به زحمت پایین می روید. اتاقی کوچک، دلگیر و تاریک.  گور رابعه این اتاقک را پر کرده و شما را به یاد داستان هایی می اندازد که در شب اول مرگ از فشار قبر می گویند.
   
رابعه که هم عصر رودکی بود در شمار عارفان بزرگ است و نخستین زن شناخته شاعر به فارسی. داستان مرگ و عشق  رابعه ساده است. گویا پدرش از عرب های بلخ بود. حارث، برادرش، غلامی داشت به نام بکتاش. رابعه عاشق بکتاش شد. حارث رابعه را به زندان افکند و به گفته خود رابعه "عشق او باز اندر آوردم به بند." و گویا سر انجام برادرش او را کشت. رابعه با خون خود بر دیوار زندان این رباعی را نوشت و با فروتنی برادر را چنین دعاکرد:
 
دعوت من بر تو آن شد, كايزدت عاشق كناد
بر يكی سنگين دلی نامهربان چون خويشتن
تا بدانی درد عشق و داغ مهر و غم خوری
تا به هجر اندر بپيچی و بدانی قدر من
 
زنان و مردان جدا جدا به درون مزار رابعه می روند و می آیند. زنانی را دیدم که با شوق به درون می رفتند و با اشک بیرون می آمدند. پیش خودم می گفتم که شاید آن ها هم مثل رابعه درد عشق داشته اند. و راز دل خود را به رابعه گفته اند. رازی که لابد با خود آنها به گور خواهد رفت.
 
بلخ کجاست؟ رود آمو مرز کنونی افغانستان است با ازبکستان و تاجیکستان. اگر رو به جنوب و پشت به آمودریا بایستید  در روبرو دشتی می بینید پهناور و هموار. در میان این دشت زمانی شهری بوده است بسیار آباد و بزرگ  که نام آن باختری یا باکتری بوده و بعد ها بلخ شده است. تاریخ ما پر است از نام دانشمندان و شاعرانی که از این شهر برخاسته اند. آن چه ما امروز بلخ می گوئیم شهرکی است بسیار کوچک در میان ویرانه هایی که از شهر باستانی بلخ بجا مانده.
 
بلخ نام استان یا ولایتى هم هست که مرکز آن  شهر مزار شریف است و در سی کیلومترى شرق شهرک بلخ است.
 
در کنار مزارع سبز و در میان باد و خاکی که می وزد مردان دستار به سر و زنانی چادری  را می بینید که به زندگی، دکانداری و زراعت مشغولند و کودکانی که سائل اند و به دنبال جهانگردان می دوند.
 
می گویند زردشت زمانی  نزدیک به ٣٠٠٠ سال پیش در این شهر  پیامبری خویش را اعلام کرد و ٢٥٠٠ سال پیش هزاران تن برای شرکت در جشن های معبد آناهیتا به این شهر می آمدند.
 
در باره شهر قدیمی بلخ  و تاریخ چندین هزار ساله اش  بسیار نوشته اند. در هرگوشه ای از این سرزمین اثری از تمدنی است باستانی؛ هخامنشی ، ساسانی، کوشانی،  یونانی، بودایی، زردشتی و اسلامی.  از دودمان هایی هم  که بر این شهر فرمان رانده اند، آثار بسیاری بجاست در هم تنیده  از همه این تمدنها.
 
میزبان ما  مردی است تنومند از رسته جنگاوران. درس نظامیگری خوانده و داستان ها دارد از سیاست و جنگ. اززندان های افغانستان، از شکنجه های طاقت فرسا، از جنگ در کنار نجیب الله با مجاهدین و بعد  جنگ در کنار مجاهدین  با طالبان و بعد وزارت و رها کردن وزارت.
 
شب که می شود سکوت بر این دشت سایه می افکند.  واقعيات پیش رو وقتی تلخ است بازگشت به گذشته شیرین ترین پناه است. همه گویی از خوابی  دراز برخاسته ایم که تاریخ بر دوشمان سنگینی می کند. و چه خوشتر از حال و هوای مولوی و روزگار او و نگاه به این زمانه  در پرتو همان روزگار.
 
میزبان ما هیچ شباهتی حتی به یک نظامی پیشین ندارد. افتاده است و کم سخن اما نغزگو.  اهل کتاب و شعر و به گفته خودش ناپرهیزی های زندگی است. در این زمانه  پر جنب و جوش و ناپیوستگی، او هم، مثل بسیاری دیگر، با شک و تردیدهای مولوی دمسازتر است و با آنها بیشتر زندگی می کند تا  یقین های او.
 
در کنار او استادی است مولوی شناس که زندگی اش را وقف مولوی کرده است.  کسی که همه اصطلاحات مثنوی را می داند و در باره هر واژه ای که مولوی نوشته و هر نکته اى  که گشوده نظری دارد.  طنز در کلامش موج می زند و لحن و لهجه دلنشین بلخی اش گوش را جذب می کند.

میزبان، که اهل جدل هم  هست، از استاد مولوی شناس می خواهد که بیتی از مولوی را تفسیر کند. ومیزبان  استاد را رها نمی کند.  و او می  پرسد و دنباله دارد شب.
 
در میان ما پزشکی است اهل ایرلند که کارش  جستجو و پژوهش برای پیشگیری از بیماری ایدز و مداوای دردهای بی درمان آن است. او که سال ها در کنار آوارگان افغان کار کرده اکنون در شمال افغانستان کار می کند و سر انجام به این نتیجه رسیده که باید از رهبران دینی کمک بگیرد که مردم را در مساجد از خطرات و راه های ابتلا به این بیماری آگاه کنند. او می گوید مردم افغانستان در مساجد گوش شنواتری دارند.
 
پزشک ایرلندی اهل معنا هم هست و می خواهد بداند چگونه مولوی، کسی که هشتصد سال پیش در این شهر زاده شده، چنان اندیشه های جهانی داشته و فراتر ازمرزهای  زادگاه و کیش و نژاد تا افق های بالاتر رفته و از انسان و جهان سروده است.
 
آیا او فردی است استثنایی یا نماینده شیوه تفکری که در آن جامعه بوده. و اگربوده بر سر آن شیوه تفکر چه آمده و چرا مردمان همین سرزمینی که مولوی از آن برخاسته، و سرزمینهای دیگری که بر مولوی ادعا دارند، این روزها در قفس های خودساخته زبان و نژاد و مذهب و مرز چنین گرفتارند.
 
استاد مولوی شناس  شعر می خواند، به گفتار مولوی اشاره می کند و از آن شاهد و دلیل می آورد.  پزشک ایرلندی، اما در رفتار امروز مردم به دنبال مدرک و دلیل است و می پرسد پس آن خوی فرشتگی کجا رفت؟  بر سر آن پویایی ها و نوآوری های مولوی چه آمد؟
 
دو سه تن دیگر هم وارد بحث می شوند. یکی اهل تعلیم است و دیگری شاعر. آنها هم  از ابوسعید ابوالخیر و از سنایی غزنوی وعطار نیشابوری و دیگران به عنوان پیشگامان مولوی می گویند.  بحث داغتر می شود و صحبت از جهان بینی متفاوت او به میان می آید. شاعر جوان بلخی  سنت شکنی مولوی را حاصل  تجربه مولوی از سفرها و آشنایی اش با زندگی در روم و آمیزش با فلسفه یونان و کلام و عرفان در دمشق آن زمان می داند.
 
حضور استاد مولوی شناس این حسن را دارد که بلخ را خوب می شناسد و می تواند در باره معبد بودایی نوبهار و مسجد نه گنبد و آرامگاه رابعه بلخی و بسیاری دیگر از آثار تاریخی مستند بگوید.   او از گذشته می گوید، از شهر تاریخی بلخ که  از جملۀ قدیمی ترین شهر های جهان بشمار می رود،  با یک حصار بزرگ و دایره ای شکل که گویا چند هزارسال پیش بنا شده است.
 
دیدن ویرانه های بلخ دود ازنهاد هر کس می تواند  بر  آورد. آن چه روی زمین به جای مانده  در حال ویرانی است و آن چه زیرزمین بوده،  و در دسترس، به غارت رفته است.  پس از چند دقیقه راه رفتن در میان این ویرانه ها  در گوشه و کنار  این دیوار و حصار گودال هایی را می بینی که یغماگران همین روزها هم در آن ها کاوش می کنند.
 
گرچه من با رها به بلخ رفته بودم اما استاد مارا به جاهایی برد که تاکنون ندیده بودم و بدون اوهم پیدا کردن آن آسان نبود.  نخست به دیدن مسجد ٩ گنبد رفتیم که از آن گنبدی نمانده و بیشترستون های آن ویران شده و حتی کاشی های آن هم به گفته اهل محل در بازارهای پیشاور به فروش رفته.
 
پس از مسجد، استاد ما را برد از کوچه پس کوچه های پرخاک بلخ در میان کشتزارها و بعد از چند جوی آب و چند باغ با دیوارهای نیمه  ویران گذراند که زن ها درآنجا لباس می شستند. و ناگاه از کوچه دیگری که گذشتیم دربرابرمان بنایی مخرویه اعلام حضور کرد.
 

استاد گفت:  "رسیدیم.  اینجا خانقاه سلطان العلماست  و مکتبی که مولانا در آن از پدر درس آموخته."
 
برای لحظه اى هم که  شده  واژه  خانقاه را فراموش کنید.  خانقاهی نبود. بنایی بود ویران شده و پر از زباله که دیگر نه سقفی داشت و نه دری و نه دیواری.
  
در حالی که استاد می گفت  در همین جا جلال الدین محمد بلخی، پسر سلطان العلما، کودکی اش را گذرانده و در همین جا درس خوانده و تا وقتی پدرش با او به نیشابور و ری و دمشق و سرانجام قونیه کوچ کرد، جلال الدین جوان اینجا بوده است،  ناگهان تاریخ زنده شد و چشم ما به کودکانی افتاد که در انجا درکنار آن خانقاه ویرانه داشتند بازی می کردند.
 
از دیدن این صحنه، و این خرابه که زمانی جایگاه دانش و عرفان بوده،  شهر قونیه به یادم آمد و آرامگاه  سلطان العلما و فرزندش جلال الدین که چون زیارتگاهی مقدس است و  پر از زائر.
 
استاد می گوید: "هنوز کسی به فکر بلخ و بازسازی فرهنگی  آن نیست. و آن چه هم که مانده زیرپا له خواهد شد."
 
از بلخ تا قونیه،  بسیاری  با نزدیک ساختن خود به مولوی  می خواهند در افتخارات سال و نام  مولوی سهیم شوند، اما از جهان بینی  او بیش از ٨٠٠ سال دورند.

خویشان واقعی مولوی، شاید شهروندان جهان فردا باشند.

 

 برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید

 


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
وحيد مژده

بعد از واقعه يازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ جمعی از اتباع کشور های مختلف در افغانستان، پاکستان و بعضی از کشور های ديگر دستگير و به زندان امريکا در خليج گوانتانامو منتقل شدند. بعضی از اين زندانيان پس از آزادی، از دوران پر مشقتی که در گوانتانامو بر آنان گذشت، سخن گفتند که در رسانه های خبری منعکس شد. در ميان اين زندانيان سه تن از اتباع افغانستان با نوشتن دو کتاب، تلاش کردند تا تصوير روشن تری از آن زندان را جلو چشم خوانندگان قراردهند.

ملا عبدالسلام ضعيف سفير سابق امارت طالبان در پاکستان کتاب تصويری از گوانتانامو را نوشت و دو برادر  به نامهای عبدالرحيم مسلم دوست و بدرالزمان بدر که در پاکستان به اتهام همکاری با طالبان و القاعده دستگير و در گوانتانامو زندانی شدند، بصورت مشترک کتاب زنجير های شکسته گوانتانامو را نوشتند که هردو کتاب به زبان پشتو در پاکستان به چاپ رسيد.

تاثير اين دو کتاب

امريکائی ها به اين مسئله اهميتی ندادند که روايت از وقايع زندان گوانتانامو تا چه حد می تواند روی احساسات مردم در افغانستان و پاکستان تاثير منفی بر جا بگذارد. اين دو کتاب پس از انتشار، در مدت کوتاهی در بازار ناياب شد.  گفته می شد حلقه هائی در پاکستان بخاطر جنبه های ضد پاکستانی آنها، بيشتر نسخه های اين کتاب هارا از بازار خريداری کردند ولی حتی اين کار هم مانع از رسيدن کتاب به دست آنهائی نشد که برای دامن زدن به احساسات ضد امريکائی و زير سوال آوردن جنگ امريکا عليه تروريسم، نيازمند ارائهء مدارک مردم پسند بودند.

انتشار اين کتاب ها در دامن زدن به احساسات ضد امريکائی بخصوص در ميان پشتون ها موثر بود. می توان گفت اکثر علمای دين و معلمين مدارس دينی در مناطق پشتون نشين افغانستان و پاکستان اين کتاب ها را خواندند و در تبليغات از طريق مساجد، با استناد به روايات آنها، به مشروعيت جهاد عليه امريکا فتوا دادند.

هرچند اين دو کتاب را افرادی نوشته اند که نه در زندان و نه بعد از آزادی از گوانتانامو ارتباط چندان نزديکی باهم نداشتند، اما روايت از ماجرا ها بشکل حيرت انگيزی مشابه و همانند است که نشانهء روشن از تجربه های مشابه نويسندگان از اين دوران دارد.

در بخش های مختلف از هردو کتاب، از موضوعی سخن رفته که می تواند صد ها و حتی هزاران نفر را به ترور انتحاری عليه امريکا برانگيزد. تکرار مکرر توهين به قرآن مجيد در زندانهای بگرام، قندهار و گوانتانامو.

ضعيف و تصويری از گوانتانامو

با ملا عبدالسلام ضعيف در زمان طالبان و کار در وزارت امور خارجه آشنا شدم و در سفری به پاکستان در سال ۲۰۰۱ او را بيشتر شناختم که با سخت کوشی تلاش داشت تا در آموزش زبان انگليسی پيشرفت نمايد. اما ضعيف در ميان طالبان بعنوان يک نويسنده شهرتی نداشت. وقتی وی کتاب خود تصويری از گوانتانامو را به منظور ترجمه از پشتو به دری به من سپرد، فرصت مطالعهء دقيق اين کتاب برايم ميسر شد و متوجه شدم که ضعيف در نويسندگی نيز از استعداد بسيار خوبی برخوردار است.

ضعيف در کتاب خويش در تصوير پردازی صحنه ها بسيار موفق است. او می داند که چگونه خواننده را تحت تاثير جو و فضائی قرار دهد که حاصل تجربهء مستقيم خودش است. هم او و هم نويسندگان کتاب زنجيرهای شکستهء گوانتانامو دست خواننده را می گيرند و او را به دنيای درد های جانفرسای زندانيان اين زندان می برند.

مطالب کتاب مربوط به وقايع بعد از يازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ است و داستان برای عبدالسلام ضعيف از خوابی که ديده است آغاز می شود. او در خواب می بيند که برادرش با کارد سرش را می برد. اين سمبول اشارهء مستقيم به عملکرد مقامات پاکستانی در برابر او دارد که وی را بدون در نظرداشت اينکه سفير قبول شده از جانب دولت پاکستان است، دست بسته به امريکائی ها تسليم می دهند. ضعيف با سخت ترين الفاظ به مذمت اين عمل پاکستانی ها می پردازد. تقبيح تند دولتمردان پاکستان در بخش های مختلف کتاب و از زبان قهرمانان ديگر اين ماجرا تکرار می شود.

نويسندگان هردو کتاب از زندان آی اس آی در پيشاور سخن می گويند و سپس ماجرای تحويل دهی خويش به امريکائی ها را به تصوير می کشند که چگونه به محض تحويل دهی، در برابر چشمان بی تفاوت پاکستانی ها مورد ضرب وشتم و تحقير و توهين قرار می گيرند. سپس شکنجه هائی که تا رسيدن به زندان فرودگاه  بگرام، در کشتی و سپس در زندان قندهار تحمل می کنند.  سربازان امريکائی با زندانيان رفتاری سخت موهن داشتند. ضعيف می نويسد:

آنچه برای من جالب بود اين بود که اين مدعيان دروغين حقوق بشر که از شير تا ملخ برای هر حيوان قانون دارند اما برای ما که انسان بوديم و گناه ما هم مشخص نبود قانونی نداشتند و هر سرباز بی پدر وحرامزاده که بدرد کار ديگری نمی خورد و به سربازی استخدام شده بود، بر ما فخر می فروخت.

در بخش های مختلف از هردو کتاب از گرسنگی در زندان سخن رفته است. ضعيف نوشته است:

کمبود غذا مشکل و شکايت دايمی و فرياد ما از گرسنگی بلند بود. اين فشار گاهی طاقت فرسا بود و صبر وتوان را از ما می گرفت زيرا مشکل روز هفته و ماه وسال نبود بلکه مشکلی بود که سالها ادامه داشت. اما امريکائی ها به ما می گفتند که شما برما حق غذا را نداريد و همين مقدار غذائی هم که بشما می دهيم در حقيقت احسانی از جانب کشور امريکا به شماست. حقوق برای بشر است اما شما در حقوق بشر شامل نيستيد و حق شکايت را نداريد.

شکنجه های روانی

در هردو کتاب از شکنجه های روانی نسبت به زندانيان به تفصيل سخن رفته است. عبدالسلام ضعيف شرحی دارد در اين باره:

احمد يک عرب مغربی الاصل و پناهندهء‌انگلستان بود. وی بقول خودش برای تحصيلات دينی به پاکستان آمده بود که سپس بر بنياد قرارداد انسان فروشی ميان پاکستان و امريکا، سراز گوانتانامو در آورد. در زندان قندهار هم با من همسايه بود و از کسانی بود که در آنجا چندين متر زنجير بر جسمش تنيده شده بود. او انگليسی را خيلی روان صحبت می کرد.

احمد در نتيجهء‌شکنجه های توانفرسا در قندهار، سرانجام به بيماری روانی مبتلا شد که از کنترل خارج بود اما باز هم وی را جزا می دادند. سرانجام وی کاملا ديوانه شد. در گوانتانامو مريضی وی شدت گرفت و در برابر امريکائی ها عکس العمل های انتقامی نشان می داد.

وی شبی در يک سلول انفرادی بصورت جزائی همسايهء‌من شد. هرچند ميان سلول من و او ديواری آهنين در ميان بود اما تمام شب من از دست وی نخوابيدم. او در طول شب نعت می خواند و تلاوت قرآن می کرد که اکثرا اشتباه می خواند. او با صدای بلند مردم را نصيحت می کرد و به عقيدهء وی که با صدها سوگند همراه بود، امسال سال ظهور حضرت امام مهدی خواهد بود. او به اين شکل خود را تسلی می داد. 

روز بعد سربازی را که برايش غذا آورده بود، با بشقاب زد و مجددا به کمپ ايکو برده شد. در آن قفس داخل اطاق وی سه سال باقی ماند که نه صدائی می شنيد و نه راه رفته می توانست. هرقدر هم که فرياد می زد،‌کسی صدايش را نمی شنيد.

احمد هرچند شخصی باسواد بود اما سرانجام ديوانه شد. امريکائی ها خوب می دانستند که او در آخرين مرحلهء‌فشار روانی قرار دارد و مغزش از وی تبعيت نمی کند اما بازهم وی را شکنجه می دادند.

در کتاب زنجير های شکستهء گوانتانامو، نوشتهء عبدالرحيم مسلم دوست و بدرالزمان بدر، نيز به مطالب مشابه اشاره شده است و به نظر می رسد که با گذشت زمان تعداد ديوانگان در ميان زندانيان بيشتر می شده است. در اين کتاب آمده است:

در کمپ دلتا يک بلاک وجود داشت که در ابتدا زندانيان عادی در آن زندانی بودند اما بعد ديوانگان را هم با زندانيان عادی در همين بلاک جا دادند. چون تعداد ديوانه ها زياد شد، اين بلاک به آنها اختصاص داده شد. ديوانه ها مورد معالجه قرار نداشتند و فقط شب ها به آنان داروی مخدر و خواب آور داده می شد که تا صبح بی هوش می بودند.

در هردو کتاب انواع مختلف از شکنجه های روانی شرح داده شده است که از آن جمله توهين به قرآن مجيد، بی خوابی دادن زندانيان برای هفته های متوالی، نگهداشتن زندانيان در اطاقهای بسيار سرد يا بسيار گرم، تراشيدن ريش، عريان کردن زندانيان در برابر همديگر، قرار دادن زندانيان در برابر ماشينی که گفته می شد ماشين دروغ سنج است، ايجاد سروصدا های بلند در شب تا زندانيان نتوانند آرام بخوابند، دادن خبر های نگران کننده در مورد خانواده های زندانيان از جمله خبر دستگير شدن افرادی از خانوادهء آنان چون پدر، برادر...  قرار دادن زندانيان در برابر پوستر هائی که ياد آور خانواده های شان بود.

در کتاب زنجير های شکستهء گوانتانامو آمده است که در اين تصويرها باغ های خرما و خيمه های سياه همراه با اشتران در کشور های عربی ديده می شد و نان های تازه از تنور بيرون آمدهء افغانی همراه با سيخ های کباب... تصوير هائی از زنان و اطفال... در يک پوستر ديگر طفلی را در مراحل مختلف زندگی از چند ماهگی تا بيست و پنج سالگی نشان می داد و به زندانی اين تصور را می داد که طفلش بزرگ می شود ولی زندانی دهها سال در زندان خواهد ماند.

ماجراهائی از بازپرسی

در جريان بازپرسی در قندهار، به ضعيف پيشنهاد آزادی مشروط می دهند. شرط آزادی، همکاری با امريکائی ها برای دستگيری رهبران طالبان است. اما ضعيف نمی پذيرد و به اين ترتيب وی را به گوانتانامو می فرستند.

داستان انتقال وی با جمعی ديگر زندانيان به گوانتانامو نيز شکنجهء هولناک ديگری است. او سرانجام به گوانتانامو می رسد. وی زندگی در قفس های زندان گوانتانامو را در مقايسه با سلول های زندان بگرام و قندهار بهتر می يابد زيرا در محدودهء قفس آزادی تحرک وجود دارد.

ملا عبدالسلام ضعيف از بعضی از بازپرسان به نکوئی نام می برد اما گاهی نيز شکل بازپرسی از وی طوری است که نشان از سردرگمی مقامات مسئول امريکائی از برخورد با زندانيان گوانتانامو دارد. وی در جائی می نويسد:

روزی يک مرد چاق که شکمش نزديک بود به دهانش بخورد، سوالاتی از من نمود. وی سوالات را به شکل استهزا آميز مطرح می کرد وجواب های مرا نيز با استهزا می شنيد.  اما يک سوال وی خيلی عميق و برخاسته از مکنونات قلبی او و در مجموع دولتمردان امريکا بود. وی پرسيد مسلمانان چه زمانی در برابر ما سر خم خواهند کرد و به زانو در خواهند آمد؟ من در جواب به اين سوال کمی متردد شدم اما بعد جرئت نموده گفتم:

اين اميد شما هرگز تحقق نخواهد يافت و انشاالله همه مسلمانان در برابر شما تسليم نخواهند شد. يک گروه حتما با شما جهاد خواهند کرد تا آنگاه که امام مهدی ظهور نمايد و با ظهور وی مسلمين مقتدر خواهند شد و برشما مسلط خواهند گشت.

وی پرسيد: اين گروه چه کسانی خواهند بود. القاعده يا طالبان؟ من گفتم: خدا (ج) بهتر می داند. اما اينقدر می دانم که اين گروه مانع تحقق اهداف شوم شما خواهند شد اما نمی دانم که اين گروه چه کسانی خواهند بود. او نفس عميقی کشيد و متفکرانه گفت کاش اين مهدی شما زود سر بلند می کرد تا با او نيز حساب خود را تصفيه می کرديم و اين اميد شما مسلمانان هم به پايان می رسيد. من گفتم ما هم بيصبرانه در انتظار او هستيم.

در کتاب زنجير های شکستهء گوانتانامو نيز به موارد مشابه بر می خوريم که بی شباهت به فکاهيات خنده دار نيست. يک بازپرس امريکائی که هفته ها از يک زندانی تحقيق کرده است در جريان تحقيق به  يکی از مولفين می گويد:
ما پدر ترا هم دستگير کرده ايم و قرار است بزودی به گوانتانامو منتقل گردد.
زندانی در جواب می گويد: من خيلی از اين کار خوشحال خواهم شد.
- چرا؟!
- پدر من بيست سال قبل فوت کرده و من اين مطلب را قبلا به شما گفته بودم که شما در دوسيه نوشته ايد. اگر وی دستگير شده باشد به اين معنی است که او دوباره زنده شده است.
عبدالسلام ضعيف در مورد سوالاتی که از وی شده است می نويسد:
در مورد تمام معادن افغانستان و منابع طبيعی مانند نفت، گاز، کرومايت، بيرايت،‌سيماب سرخ، لاجورد، ياقوت، ‌بيروج، ‌ساير سنگ های قيمتی و آهن سوالات متعددی صورت گرفت اما در مورد معدن يورانيم صدها سوال از من پرسيده شد و بخاطر نداشتن معلومات يک ماه در سلول انفرادی محکوم به جزا گرديدم.

در کتاب زنجير های شکستهء گوانتانامو، نويسندگان کتاب، مترجمين زبان فارسی زندان را اکثرا به تعصب در برابر زندانيان پشتون متهم می کنند. در اين کتاب آمده است که اکثر اين مترجمين سخنان زندانيان را به بازپرس غلط ترجمه می کردند. اين غلطی گاهی در اثر عدم آشنائی درست آنان به زبان پشتو بود و گاهی هم قصدا جواب ها را طوری ترجمه می کردند که زندانی را مجرم نشان دهند و برايش مشکل ايجاد نمايند.

زندانبانان

در هردو کتاب چهره زندانبانان اکثرا کريه و ناپسند تصوير شده است. عبدالسلام ضعيف در کتاب خود زندانبانان را از نظر نژادی به سفيد پوست، گندمی، سياه، و سرخ پوست تقسيم می کند و نقش نژاد را در رويهء آنان نسبت به زندانيان موثر می داند. سفيد ها از نظر وی وحشی اما زرنگ اند که از ديگران سوء استفاده می کنند. سياهان کودن اند که بسيار می خورند و می خوابند و خوی غلامی در آنان غالب است. از سفيد ها متنفر اند اما از آنان می ترسند. سرخ پوست ها رفتاری بهتر داشتند اما تعداد شان در زندان اندک و انگشت شمار بود. اما هسپانوی تبارها در مقايسه با ديگران از رفتاری انسانی برخوردار بودند. به همين دليل آنها مدت زيادی در گوانتانامو باقی نماندند.

جرم  و مجازات

چرا امريکا زندان گوانتانامو را بوجود آورد؟ اين سوال در هردو کتاب مطرح گرديده و اين کار ناشی از دشمنی امريکا با اسلام قلمداد شده است. اما برای جواب جدی تر به اين سوال بايد به اين مسئله پرداخت که هدف از ساختن زندانها در مجموع چيست؟ بسياری از صاحبنظران علوم اجتماعی نقش اصلاحی زندان را مهم می دانند و تاکيد دارند که زندان نبايد وسيله ای برای انتقام گيری باشد. دو کتاب فوق در بارهء زندان گوانتانامو اين باور را تقويت می کند که انتقام گيری هرگز نمی تواند در اين رابطه، کارساز باشد.

نويسندگان اين دو کتاب نه تنها خود بلکه اکثريت زندانيان را بيگناه می دانند. عبدالسلام ضعيف از پنچ زندانی بوسنيائی در گوانتانامو سخن می گويد:

... پنج نفر از بوسنيا آورده شده بودند و در گوانتانامو زندانی بودند. از آنها زياد تحقيق صورت می گرفت و جزا های سختی را تحمل می کردند. شيخ صابر، ابوشيما، محمد، مصطفی و الحاج مردمی نهايت مظلوم و مسلمان بودند. آنها تا آخر نفهميدند که چرا به اينجا آورده شده اند و جرم شان چيست؟ شيخ صابر و ابوشيما را به کمپ شماره پنج هم جزائی ساختند. آنها هميشه از اين مسئله رنج می بردند که علت زندانی شدن خود را نمی دانستند و عجيب است که بازپرسان هم از آنها می پرسيدند که شما بايد به ما اقرار کنيد که چرا در اينجا زندانی هستيد! اين سوالی بود که بايد زندانيان از زندانبانان بکنند نه برعکس!

شيخ صابر به بازپرس گفته بود که اگر شما دليل زندانی شدن مارا به ما نگوئيد، ‌ما ديگر به سوالات شما جواب نمی دهيم. آنها مدتی از دادن جواب خودداری کردند و سرانجام بازپرسان دليل زندانی شدن آنها را به آنان ابلاغ کردند که بسيار جالب است. 

به آنها گفته شده بود که امريکائی ها در مورد تمام کسانی که می توانند در آينده برای امريکا يا منافع امريکا خطر ايجاد کنند، اطلاع دارند. هرچند ما در مورد شما سندی نداريم اما در مغز های شما مفکورهء ضديت با امريکا وجود دارد. چون امکان داشت که در آينده نقشهء حمله به منافع امريکا را طرح نمائيد و خطر ايجاد کنيد. پس ما شما را به اينجا آورده ايم و حق داريم تا شما را بدون محاکمه تا هرزمانی که بخواهيم نگهداريم.

لازم به تذکر است که اين افراد نه افغانستان را ديده بودند و نه عضويت کدام گروهی را داشتند. فقط در زمان جنگ بوسنيا، برعليه مظالم سرب ها عليه مسلمانان، در کنار برادران مسلمان خود قرار گرفته بودند.

در هردو کتاب آمده است که حتی کسانی از جبههء متحد هم که نظر به دلايلی به اين زندان افتادند، تحت تاثير رويهء زشت امريکائی ها، با آنها دشمن شدند چه رسد به آنانی که از ابتدا نسبت به امريکائی ها نظر مساعد نداشتند.

 

در همین زمینه 

 افغانستان در پنجمین سالگرد


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
ظاهر طنين

            ظاهرطنین و کوفی عنان

پنج سال پس از سقوط طالبان، افغانستان تابستان پر تشنجی را پشت سر گذاشت.  طی ماههای گذشته جنوب غرب افغانستان صحنه نبردهای شديد بوده است.  و ساير مناطق جنوب و کابل آماج حملات جدی  طالبان والقاعده بوده که تلاش دارند سناريويی شبيه عراق را در افغانستان عملی کنند. 

وخامت اوضاع امنيتی خصوصا" در مناطق جنوب و تنش های سياسی همراه با آن، دولت افغانستان، نيروهای سياسی و موثر افغانی و جامعه بين المللی را بااين سوال روبرو کرده است که پنج سال بعد از موافقتنامه بن آيا افغانستان به ثبات سياسی و ايجاد يک جامعه چديد دمکراتيک دست خواهد يافت و يا در پرتگاه بحران ديگری سقوط خواهد کرد؟ ظاهر طنين،  سفير و نماينده دايمی جديد افغانستان در سازمان ملل،  نظر خود را درباره علل  وعوامل بازگشت طالبان به صحنه و دورنمای صلح و ثبات در افغانستان بيان می دارد:

بازگشت طالبان والقاعده در افغانستان زنگ های خطر را به صدا درآورده است. به نظر می رسد که هدف آنهايی که در پشت سر اين نبرد قرار دارند کشاندن منطقه به زير سلطه گروههای تندرو اسلامی  از کشمير تا آنسوی مرز های آمو در چارچوب استراتژيی است که در سال های ۹۰ ميلادی مطرح بود. آنها می خواهند سناريوی عراق را در افغانستان تکرار کنند، دولت حامد کرزی را سرنگون سازند و جامعه بين المللی را با شکست روبرو کنند.

آمريکا دراکتوبر و نوامبرسال ۲۰۰۱،  طرح سلطه القاعده و طالبان در منطقه را متوقف ساخت، اما نيرو هايی که ازآماج تند نخستين مراحل جنگ ضد تروريسم امان يافتند، با استفاده از ناتوانی ها و ندانم کاريهای نيروهای بين المللی در افغانستان و روحيه ايکه جنگ عراق پديد آورد، تلاش دارند تا شکست ديروز را با مبارزه در راه دسترسی به هدف های پايان نيافته جبران کنند.    

با آنکه موج اخير خشونتها تهديد فوری برای دولت پرزيدنت کرزی تلقی نمی شود، اما طالبان و حاميان خارجی آنها که اکنون برای يک جنگ جديد تجديد قوا می کنند، می خواهند تاباور به دورنمای روند صلح و دموکراسی را از طريق ادامه حملات تروريستی و جنگ روانی خدشه دار سازند و جنگ کنونی را طوريکه ادعا شده به عنوان يک "جنگ مردمی" گسترش دهند.

طالبان، القاعده و حاميان خارجی آنها از سه "ناتوانی" در مبارزه عليه دولت افغانستان و نيرو های بين المللی سود می برند:

۱- ناتوانی نيرو های بين المللی به رهبری ناتو که در کمبود نيرو های لازم برای جنگ، ناهمگونی و عدم هماهنگی  نيروهای کشور های عضو ناتو، محدوديت های داخلی برخی ازاعضای ناتو درمشارکت کامل در جنگ ضد شورشيان و فقدان وسايل ضرور نظامی جلوه گر می شود. ترديد های برخی از اعضای ناتو مانند آلمان، فرانسه، ايتاليا و ا سپانيا در مورد افزايش نيرو ها و مشارکت نيرو های اين کشور ها در مقابله با خشونت در جنوب که دراجلاس اخير ناتو در ريگا (پايتخت لتونی) نيز بازتاب يافت، به هيچوجه به از بين بردن ذهنيت "ناتوانی ناتو" کمک نمی کند.

۲-بی ميلی يا ناتوانی جامعه بين المللی در ايجاد فشار لازم، دوامدار و جدی بر کشور هاييکه به طور مستقيم و يا غير مستقيم منابع مالی، اسلحه و مهمات، پناهگاههای امن آموزش وفعاليت و ستاد عمليات را برای شورشيان فراهم کرده اند. بازگشت دو باره طالبان بدون اين کمک ها ممکن نبود. ادامه شورش مخالف دولت و نيرو های بين المللی بدون اين کمک ها ممکن نيست. در واقع اين فرصت برای اغلب ناراضی ها، ارتش بيکاران و جنگجويان ديروز مهيا شده که نارضايتی و خشم خود را با مخالفت مسلحانه ابراز کنند و از اين طريق معيشت خود را نيز تامين کنند.

۳- ناتوانی ويا محدوديت امکانات دولت نوپای دموکراتيک افغانستان و جامعه بين المللی در حل سريعتر مشکلات سنگين امنيتی، اقتصادی و اجتماعی، بازسازی، برآورده کردن خواستهای بزرگ اهالی مناطق مختلف کشور، استقرارو گسترش سلطه قانون و ايجاد يک اداره کارا، شفاف و خدمتگذارمردم. ما هنوز در افغانستان از اثرات فروپاشيدگی نظام سياسی و متلاشی شدن دولت طی سالهای جنگ رنج می بريم و به همين علت حل مشکل کمبود ظرفيت دولت، ريشه کن کردن فساد و ايجاد يک اداره موثر و شفاف روندی است طولانی. معمولأ اين حقيقت فراموش می شود، اما آنهايی که می خواهند باز ورق را در افغانستان بر گردانند از وضعيت موجود در جهت سرباز گيری عليه دولت سود می برند.

عوامل ديگری نيز وجود دارد که به طالبان و حاميان خارجی آنها و در مجموع به استراتزی "بی ثبات سازی روند صلح" کمک می کند: شبکه منطقه ای قاچاق مواد مخدر، شبکه منطقه ای قاچاق غير مواد مخدر، روابط قومی و منطقه ای در درون ساختار پيچيده قومی خصوصأ در محلات و شبکه های سياسی ناراضی که خواسته و نخواسته آتش خشونت و تشنج را تيز می کنند. اين عوامل جدا از طالبان و شورش جنوب در مناطق مختلف ثبات را تهديد می کنند اما در جنوب طالبان و حاميان آنها درپيوند با اين عوامل وضعيت را به سود خود تغيير می دهند.

در نتيجه برای بی ثبات سازی اوضاع در داخل افغانستان، طالبان حد اقل از سه متحد عمده بالقوه و اکثرأ بالفعل سود می برند: قاچاقچيان مواد مخدر، فرماندهان کوچک و بزرگ و باند های جنايتکار که در محلات مختلف در ادامه تشنج و کشاندن مردم به ميدان مخالفت  با دولت و نيروهای بين المللی نقش قابل ملاحظه ای بازی می کنند.

واضح است که طالبان يک نيروی سياسی منسجم نيستند که قادر به طرح يک استراتژی بزرگ و هماهنگ کردن تمام عناصر موثر برای اجرای اين استراتژی در مقابله با جامعه بين المللی و دولت افغانستان باشند.  تنها آنهايی که سر نخ را در دست دارند، می توانند نيرو ها و عوامل مختلف را در مبارزه عليه دولت و جامعه بين المللی به کار اندازند.

در چنين وضعی پيروزی در افغانستان در گام نخست به متوقف کردن شورش،  تامين ثبات در محلات و جلو گيری از خطر طالبان بستگی دارد. تامين امنيت و متوقف کردن شورش در افغانستان يک راه حل فوری ندارد.

اتکا به يک راه حل نظامی از طريق افزايش نيروهای ناتو به خودی خود نه مشکل را حل می کند و نه عملی به نظر می رسد.  آنچه حاميان طالبان پيشنهاد می کنند يعنی معامله با طالبان مانند نمونه وزيرستان، چيزی جز قبول شکست وپشت پا زدن به تمام روند صلح و مشروعيت نمی تواند باشد.

پيروزی در افغانستان به زمان، ادامه تعهد واقعی و يکپارچگی نيروهای بين المللی برای کمک نظامی و مالی و حمايت مردم از روند صلح و بازسازی نياز دارد. در واقع يک استراتژی جامع و چند جانبه اساس ثبات و برون رفت از وضع موجود را فراهم می کند. عناصر اصلی اين استراتژی عباتند از:

۱- تقويت نيرو های ناتو، ارتش و پوليس نوپای افغانستان در مقابله با طالبان، قاچاقچيان مواد مخدر و فرماندهان و گروههايی که در بی ثباتی نفع دارند.

۲- متوقف ساختن منابع تامين، تسليح، آموزش و سازماندهی طالبان در خارج از خاک افغانستان و در مناطق مرزی با افغانستان. همکاری پاکستان و فشار واقعی و دوامدار برای جلب همکاری واقعی اين کشور.

۳- تمرکز توجه به خواستهای واقعی مردم و ناراحتی های مشروع از طريق افزايش ظرفيت دولت، مبازره با فساد، جلب حمايت اقوام و پيشبرد سريع طرح های بازسازی.

۴- مصالحه ملی به عنوان يک الترناتيو جامع طرح سازش با طالبان.

چنين استراتژيی البته در صحنه عمل وجود دارد. اما بحث در باره هماهنگی عملی، اجماع سياسی دربرون رفت از مشکل و توانايی جامعه بين المللی در غلبه بر ناتوانی هايی است که شورشيان و حاميان آنها از آن سود می برند.

در افغانستان نمی توان با سرباز کمتر، پول کمتر و تعهدات سطحی پيروز شد؛ اما قيمت عملی، سياسی و اخلاقی شکست برای منطقه و جهان بسيار بزرگ خواهد بود.  


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
امير فولادی

وقتی آشنايی با کامپيوتر وانگليسی به دختران وپسران افغان بازگشته از پاکستان وايران امکان داد تا بسياری ازفرصت های شغلی  دردولت و بخش های خصوصی را از آن خود کنند، کم و کيف آموزش عالی در افغانستان با سوالی جدی روبرو شد و آن اين که آيا آنچه در
دانشگاه می آموزند به درد شان می خورد؟ آيا اين آموزشها کافی هست؟ اين سوالات وقتی جدی ترشد که شمار زيادی از فارغ التحصيلان دانشگاه های افغانستان بی کار ماندند.

آغاز خوب

نهاد های آموزش عالی در افغانستان بيشتر از ۴۰ سال عمر دارد.  اما در همين مدت فراز و فرود های زيادی راتجربه کرده است.  دانشگاه کابل، به عنوان نخستين نهاد آموزش عالی در افغانستان، در سال ۱۳۴۳ خورشيدی  تاسيس شد.  در حال حاضر ۱۳ دانشگاه و ۶ مرکز تربيت معلم ، در سراسر افغانستان وجود دارد.

درسالهای پيش از جنگ، بخصوص دهه چهل خورشيدی،  دانشگاه کابل حد اقل يکی ازدانشگاههای معتبرمنطقه بود. دانشکده های مختلف آن با بخش هايی از دانشگاههای اروپايی  روابط آکادميک و عملی داشت. دانشکده های علوم تجربی آزمايشگاههای مجهزی داشتند و تازه ترين آثار آموزشی و تحقيقی جهان را به سادگی می شد در کتابخانه دانشگاه کابل يافت. استادان دانشگاهها زندگی خوبی داشتند و می توانستند در کنار تدريس فرصتی برای پژوهش نيز داشته باشند. آثاری که درآن سالها در دانشگاه کابل چاپ شده و ثمره کار استادان و دانشجويان آن است به خوبی نشان می دهد که آموزش عالی در افغانستان در آن سالها  فاصله چندانی دانشگاههای منطقه نداشته است. دريک  کلام، در افغانستان همه معتقدند که  آموزش عالی در اين کشور درهمان سالهای آغازين رشد خوبی داشته است.

برخورد ايديولوژيک

اين اغاز خوب ديری دوام نکرد.  با سقوط جمهوريت داوود خان در سال ۱۳۵۲ و روی کار آمدن نظام کمونيستی، علی رغم نيتی که کمونيست ها برای آوردن تغييرات مثبت در جامعه داشتند، برخورد ايديولو‍ژيک آنها با آموزش عالی ودانشگاهها سبب شد که حد اقل روند روبه رشد سالهای آغازين متوقف شود. شماری  از استادانی که وابسته به حزب حاکم نبودند، مجبور به ترک افغانستان ياحد اقل ترک دانشگاه شدند. عده ای به زندان رفتند و تنی چند هم کشته شدند. جای اين استادان را کسانی پرکردند که تعلقات حزبی شان براعتبار آکادميک و علمی آنها می چربيد. دانش آموزانی که تعلقات حزبی داشتند، برمعدود استادان با تجربه گذشته در دانشگاه حکم رانی می کردند و دستور می دادند. شاگردان وابسته به حزب، نمرات عالی را از آن خود می کردند. اين مسايل انگيزه تلاش برای آموزش بهتر را در استادان و شاگردان نابود کرد. رابطه دانشگاه کابل تنها بادانشگاههای تحت قلمرواتحاد جماهير شوروی باقی ماند که بازهم غنيمت بود. القصه دردوران کمونيست ها برخورد ايديولو‍ژيک جای برخورد و منطق آکادميک را در نهادهای آموزش عالی افغانستان گرفت واين ضربه کمی نبود.

تبديل دانشگاه به سنگر

جنگ های داخلی دهه هفتاد، نظم ظاهری دانشگاه را نيز به هم زد. بسياری از دانشگاهها هر ازگاهی تعطيل می شدند. جريان منظم آموزش قطع می شد. شاگردان به امتحان می نشستند بدون اينکه چيزهای لازم را آموخته باشند. سرانجام کار به جايی کشيد که دانشگاه کابل بزرگترين نهاد آموزش عالی  تبديل به سنگر وخوابگاه احزاب درگير شد و ميزها و چوکی هايش(صندلی هايش) برای فراهم کردن چای ، چرس و چلم(قليان) جنگجويان به آتش کشيده شده و شيشه هايش از شدت انفجار ها فرو ريخت.

وقتی طالبان حاکم شدند، دختران حتی از رفتن به يک دانشگاه بی همه چيز نيز محروم ماندند. گرچه پسران دوباره فرصت يافتند دوباره به دانشگاه بروند، ولی بيشتر وقت شان صرف آموزش کتابهای تفسير وفقه به زبان عربی می شد. دانشجويان لباسهای محلی افغانی برتن می کردند و از جمله در کابل وننگرهار و مزار به دليل اينکه خوابگاهها امکانات لازم نداشت، بيشتراوقات دانشجويان زير درختان سرو و روی چمن های محوطه دانشگاه ها می گذشت.

وضعيت کنونی

امسال درکنکور ورود به دانشگاه ۸۰ هزار نفر شرکت کرده اند. مسوولان وزارت تحصيلات عالی تخمين می کنند که شايد حدود سی هزار دانشجو از ورود به دانشگاه محروم شوند که علت اصلی آن نبود امکانات ازجمله ساختمان، آزمايشگاه و خوابگاه است. به گفته مسوولان وزارت تحصيلات عالی ظرف هشت سال اينده شمار متقاضيان ورود به دانشگاه ساليانه به يک مليون می رسد درحاليکه قدرت جذب دانشگاه در هشت سال آينده فقط  ساليانه صد هزار نفر خواهد شد.

درحال حاضر بيش از چهل هزار دانشجو که ۲۵ در صد آنها را دختران تشکيل می دهند، در ۱۹ نهاد آموزش عالی در افغانستان مشغول آموزش اند. شماری از دانشگاهها ساختمان مخصوص به خود شان را ندارند و در ساختمانهای ديگر دولتی و يا ساختمانهای اجاره ای خصوصی به کارشان ادامه می دهند. اما وضع برخی ديگراز دانشگاهها از اين نظر بهتر شده، دانشگاه کابل وباميان بازسازی شده، دانشگاه هرات ساخته شده، وکار ساختن شماری ديگراز دانشگاهها نيز جريان دارد.

کمبود بودجه

ده درصد بودجه سالانه افغانستان به امور آموزشی  اختصاص دارد، که از اين ميان هفت درصد آن مربوط به وزارت معارف (آموزش وپرورش) است،  يک درصد مربوط به نهاد های تحقيقاتی و يک درصد مربوط به  آموزش عالی، ومهم تر ازهم اينکه ۶۰ در صد بودجه وزارت تحصيلات عالی نيزصرف تامين نياز های خوابگاه يا ( ليليه ) می شود.

کاستی های ديگر

استادان سالخورده که زمانی از استادان مسلم در رشته های تخصصی شان بودند، سی سال از دسترسی به امکانات برای تحقيق باز ماندند، و امروز با رو نوشت های سالهای جوانی شان به کلاس می آيند، و دانشجويان با نيازمندی ها و توقعات جديد. استادانی جوانتر که خود در دانشگاههای افغانستان درسالهای جنگ تحصيل کرده اند و فرصت ادامه تحصيل دربيرون از کشور نداشته اند بيشتر تلاش می کنند تا دانشجويان را حتی از پرسيدن نيز باز دارند تا مبادا وقار استادانه شان خدشه دار شود.

شاگردان هم با وقوف به همه اين مسايل، با علاقه به آموزش و بی توجه به شرايط کشور قادربه درک استادان شان نيستند و در جلسات خصوصی شديدا از وضعيت موجود شکايت می کنند. در اين ميان  تنها حضورشماراندکی از بهترين استادان در دانشگاههای افغانستان سبب دلگرمی دانشجويان است.

کمبود کتاب و امکانات تحقيقاتی برای استادان و دانشجويان، کمبود ازمايشگاهها (لابراتوارها)، کمبود استادان مجرب و متخصص از عمده ترين کاستی های ديگری است که دانشجويان، استادان و مسوولان وزارت تحصيلات عالی از آن سخن می گويند.

اما باوجود همه اينها اميد و تلاش برای بهبود را قويا می شود حس کرد. چون ازيک طرف حالا وضعيت با سالهای جنگ و دوران طالبان قابل مقايسه نيست و ازسوی ديگر عزم برای بهتر شدن وجود دارد. 

 


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب

در رسانه ها پیشرفت بسیار بوده ولی نبرد برای سلطه بر رسانه ها ادامه دارد. در این مجموعه نظری داریم از فاضل سانچارکی در باره رسانه های چاپی، گزارشی در باره وبلاگها از نسیم فکرت، خاطره ای از امیر فولادی در باره رادیو و عکس هایی هم از صفحات اول روزنامه ها که در کنار این صفحه می توانید ببینید.

جهان که به هزارۀ سوم پا می گذاشت افغانستان آرامشی داشت گورستانی.  چندانکه مردم خود افغانستان از آنچه درآن کشور می گذشت بی خبربودند. خود نه تلويزيون داشتند، و نه راديو و  روزنامه ای جزشريعت طالبان. آنها خبر ويرانی پيکره های بودا را از ديگران شنيدند. جالب اين است که تا سال ۲۰۰۲ که افغانستان بار ديگر تلويزيون دار شد تصوير ويران شدن بودا ها را خود مردم افغانستان نديده بودند.

پيشينۀ رسانه ها درافغانستان به نشر اولين روزنامه، شمس النهار در سال ۱۲۵۲ و اولين برنامۀ راديويی افغانستان توسط راديو کابل در سال ۱۳۰۷ در زمان شاه امان الله  بر می گردد. تلويزيون اما در پايان حکومت سردار داوود  در سال ۱۳۵۷ به ميان آمد.

در دوران حکومت حزب دمکراتيک خلق يعنی از ۱۳۵۷ تا ۱۳۷۱، کميت رسانه ها بالارفت. نقش فرهنگ و اجتماع و تفريح در رسانه ها بيشتر شد. سانسورسياسی مطبوعات هم شدت گرفت. در زمان مجاهدين ( ۱۳۷۱ – ۱۳۷۵ ) مطبوعات دستخوش هرج و مرج شد و  محدوديت های اجتماعی بسيار شد. اما تاريک ترين دورۀ ژورناليزم افغانستان با طالبان آغاز گرديد و با رفتن آنها پايان يافت. آنها تلويزيون را بستند، موسيقی را از راديو حذف کردند، کتابها و ويدئوها و آرشيوها را به آتش کشيدند، کار روزنامه نگاران زن را ممنوع کردند و ستون فقرات رسانه های افغانستان را شکستند.

پس از طالبان بازسازی رسانه های افغان به سرعت آغاز شد. خواست افغانان با خواست جامعه بين المللی برای احيا و توسعه رسانه های همگانی درهم آميخت. کمک به ايجاد، هرچند ناهماهنگ، رسانه ها از سوی موسسات آزاد و نهادهای غيردولتی صورت گرفت و رسانه های نو پا گرفتند.  خوشبختانه، از بسياری از جهات، ابتکار عمل از دست دولت درآمد و به دست رسانه های خصوصی افتاد. راديو تلويزيونهای نو مثل کليد و آرمان و طلوع و بعد آينه و آريانا و چند رسانه ديگر صحنه را قبضه کردند.

راديو تلويزيون دولتی افغانستان که نهاد های اصلی بودند، با کمک بين المللی دو باره کار خود را آغاز کردند، اما دخالتهای سياسی و تغييرات ناگهانی در اين رسانه ها از پيشرفت و اهميت آنها کاسته است. از اين گذشته  تلويزيون دولتی همۀ کشور را زير پوشش ندارد و کيفيت نازل برنامه ها بينندگان را به طرف رقيبان بخش خصوصی و تلويزيونهای ماهواره ای و رسانه های خارجی رانده است. نبرد ميان دولتی ماندن و  مسلکی شدن راديو تلويزيون، که نامش ملی شده، همچنان ادامه دارد.

آژانس خبری باختر هم، که زمانی تنها خبرگزاری افغانستان بود، اکنون رقيبانی دارد پويا، جوان و نسبتا مسلکی مثل پژواک و ديگران. سامانه ها و سايتهای اينترنتی که روز به روز   در  حال گسترش اند کار خبر رسانی را آسان کرده اند و و کندی روزنامه ها وکم خبری رسانه های دولتی را تا حدی جبران می کنند. از اين گذشته اينترنت در توليد محتوای فرهنگی نو بيشترين نقش را داراست.

برای افغانستان که فرهنگ شفاهی قوی دارد و خواننده روزنامه هم در آن کم است، راديو منبع بارز تأمين معلومات، تعليم و تربيت، سرگرمی و تماس با جهان خارج است. خوشبختانه راديو ارزان و دسترسی به راديو آسان است. آمار نشان می دهد که شنوندگان راديو در بين مخاطبان رسانه های همگانی از همه بيشتر است. گرچه گسترش راديو های محلی و خصوصی نشان دهنده اين است که راديو در افغانستان بسيار مهم و زنده است، اما کار اصلی خبر را راديوهای بين المللی می کنند و نه راديو های داخلی.

تلاش وزارت اطلاعات و فرهنگ و به ويژه عبدالحميد مبارز و سپس فاضل سانچارکی در تدوين قانون رسانه ها در زمان وزارت دکتر مخدوم رهين ، گامهايی به پيش بود. اکنون بار ديگر اين قانون برای سومين بار در حال تغيير است. بسياری از اهل فکر نگرانند که منافع قومی و گروهی و فشار متعصبين، که از موفقيت نسبی رسانه ها به اهميت آن پی برده اند، به تصويب قانونی منجر شود که نه تنها آزادی های موجود در قانون کنونی را محدودتر کند، بلکه از رشد و پويايی رسانه ها جلوگيری کند و مانع آن شود که ژورناليستان بتوانند به نيرويی خلاقه و محتوا آفرين بدل شوند.

 Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید

در همین مجموعه

 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
Home | About us | Contact us
Copyright © 2026 JadidOnline.com. All Rights Reserved.
نقل مطالب با ذكر منبع آزاد است. تمام حقوق سايت براى جديدآنلاين محفوظ است.