مقالات و گزارش هایی درباره افغانستان
۱۱ فوریه ۲۰۰۹ - ۲۳ بهمن ۱۳۸۷
ایمان شایسته
نامش را بارها شنیده بودم. از روی پلش گذشته بودم و از ایستگاهش سوار شده بودم. فوق العاده آلوده و پر از مخروبه هایی با دیوارهای گلی رنگ و رو رفته بود، تا جایی که می گفتند اکنون کسی دیگر در این محله زندگی نمی کند. به سرنوشت دیگر مکان های متروک کابل دچار شده بود. محلی برای انباشتن زباله ها و پناهگاهی برای سگ های ولگرد.
آنچه "مرادخانی" می توانست در ذهن من القاء کند، چیزی بیش از یک نام خاص نبود. نام شخصی که احتمالاً در عصر خان ها و فیودال ها برای خودش کسی بوده و برو و بیایی داشته است.
اما بیشتر کسانی که امروز به مرادخانی سر می زنند، یا گردشگران خارجی با دوربین های دیجیتالشان هستند، یا شهروندانی که از طریق رسانه ها از بازسازی مرادخانی اطلاع یافته اند.
مؤسسه فیروزه کوه (Turquoise Mountain) که یک موسسه مردم نهاد (NGO) است و در زمینه آثار باستانی و صنایع دستی فعالیت دارد؛ پروژه بازسازی این محله قدیمی را در سال ۲۰۰۶ آغاز کرد و تا کنون بخش هایی از آن را به انجام رسانده است.
من هم این قدر از تغییرات در مرادخانی شنیدم که وسوسه رفتن به سرم زد. باورکردنی نبود. بخشی از تاریخ کابل و میراث گرانبهایی از معماری سنتی و فرهنگ و هنر قدیم مردم این سرزمین را در مقابل چشمان خود دیدم و به رد پاهایی از تاریخ تلخ و شیرین، اما مشترک ایران و افغانستان، احمدشاه دُرانی و نادرشاه افشار رسیدم. بر آن شدم تا شما را نیز به دیدن این مکان زیبای تاریخی ببرم.
وقتی به محله مرادخانی پا می گذاری، انگار ماشین زمان را سوار می شوی و چند صد سالی به گذشته سفر می کنی. درهای چوبی عظیم، دیوارهای قطور گلی، نقش و نگارهای رنگارنگ و کنده کاری های چشم نواز روی کلکین (پنجره) و در و دیوار، مدت ها آدم را محو تماشای خود می کند.
در کوچه پس کوچه های این محله زیبا اثری از دود و موتر (خودرو) و زندگی ماشینی نیست و هنوز رایحه خلوص محله های قدیمی در آن موج می زند.
مرادخانی از آن جهت این نام را یافت که مراد خان برای اولین بار در این منطقه خانه ای زیبا ساخت. وی از افسران عالی رتبه نظامی در دوران احمد شاه دُرانی و فرزندش تیمورشاه بود.
احمد شاه درانی (ابدالی) کسی بود که با حمایت قزلباشان سپاه نادرشاه افشار کشور افغانستان را در سال ۱۷۴۷ میلادی تأسیس کرد.
قزلباشان جمعی از طوایف مختلف بودند که در ترویج مذهب شیعه در ایران کوشا بودند و به خاطر کلاه سرخی که بر سر داشتند، "قزلباش" نام گرفتند که به ترکی به معنای "سرخ سر" است.
آنها به عنوان مردمانی فرهنگ دوست، با کمال و کاردان معروف بودند و به همین دلیل محبوب دربار، تا آنجا که نقش های مرکزی را در بخش های نظامی و اداری حکومت جدید عهده دار شدند. حتا مقام های نگهبانی از شخص شاه و خزانه داری کشور نیز به دست قزلباشان افتاد.
وقتی که تیمورشاه در سال ۱۷۷۵ پایتخت را از قندهار به کابل منتقل کرد، مقداری از زمین های اطراف قصر سلطنتی و رود کابل را به یکی از فرماندهان شجاع و محبوب لشکرش، یعنی مرادخان اهدا کرد و مراد خان که خود علاقه خاصی به هنر معماری و دستی هم در این هنر داشت، خانه ای زیبا در آن بنا کرد و چندی بعد آن منطقه به نام مرادخانی مشهور شد.
مراد خان بخش های بزرگی از این زمین ها را به قزلباشان داد. به زودی صدها منزل زیبا و تاریخی در این محله آباد شد و به دلیل نزدیکی اش به دربار به مرکز تجاری شهر تبدیل شد.
بسیاری از دفاتر حکومتی، انبارهای ذخیره مواد خوراکی، سراهای تجاری، رسته زرگرها، رسته مسگرها، قالی فروشان و بسیاری از مشاغل دیگر در همین منطقه وجود داشت.
در هویت اصلی مرادخان هنوز اختلاف نظرهایی و جود دارد. عده ای را باور بر آن است که خود او هم قزلباش بوده است، اما عده ای دیگر وی را به قوم پوپلزی قندهار نسبت می دهند.
مهندس هدایت الله احمدزی، مسئول بخش مهندسی مؤسسه فیروزه کوه می گوید که مرادخان در زمان احمدشاه شخصی با نفوذ در لشکر وی و از زمین داران بزرگ قندهار بوده و شهر کهنه قندهار نیز ملکیت وی بوده است و وی شخصاً آن را به دولت تحفه داده بود، تا در آن شهرکی بنا شود.
اما محله تاریخی مرادخانی با همه آثار و گنجینه هایش، به جای این که به عنوان یک میراث تاریخی حفظ شود، در قرن گذشته به بهانه اصلاحات نقشه شهری بخش هایی از آن از میان رفت و به مناطق و بازارهای مدرن تری بدل شد. تا این که فقط حدود ۱۵۰ منزل و تعدادی دکان از آن باقی ماند.
پس از آن در دوران جنگ های میان گروهی دو دهه اخیر نیز مراد خانی خط مقدم جنگ بود و در مدتی کوتاه بسیاری از این ساختمان ها تخریب شد و بسیاری از این آثار گرانبها از بین رفت و این محله خالی از سکنه شد. سنگر شد، زباله دانی شد، مأوای معتادان و پناهگاه سگ های ولگرد شد.
هم اکنون حدوداً ۶۵ خانه از مرادخانی باقی مانده است که بالاخره در فهرست میراث فرهنگی قرارگرفته و قرار است از این به بعد به عنوان یکی از جاذبه های تاریخی و جهانگردی کشور توجه ویژه ای به آن مبذول شود.
کار بازسازی مرادخانی با پاک کاری و انتقال زباله ها آغاز شد و چون به دلیل بافت قدیمی محله و راهروها و کوچه های تنگ، امکان ورود ماشین به داخل محله وجود نداشت، انتقال زباله ها توسط کراچی (فرغون) صورت گرفت. این کار مدت زيادى وقت برد و هزاران تن زباله از مرادخانی بیرون کشیده شد. پس از آن کار بازسازی منازل، کوچه ها، راهروها، مسجد و سرای ها آغاز شد.
در کنار بازسازی ظاهری قرار است به بازسازی فرهنگی محله نیز توجه شود. به عنوان مثال، قصه خوانی و بازى هاى پهلوانی که سرگرمی مورد علاقه جوانان این محل بوده و حالا دیگر از آن اثری باقی نمانده است، احيا گردد.
پروژه بازسازی مرادخانی بالغ بر ۲۵ میلیون دلار هزینه خواهد داشت و اجرای کامل آن مدت پنج سال طول مى کشد.*
* از مسؤلین فیروزه کوه از جمله خانم Kate Brothers، مهندس ذبیح الله و مهندس هدایت الله احمدزی که به تهیه این گزارش کمک کردند، سپاسگزاریم.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۲۸ ژانویه ۲۰۰۹ - ۹ بهمن ۱۳۸۷
حسن فکرت
یکی از عوامل عمده بالا رفتن سن ازدواج در میان بسیاری از مهاجران افغان مقیم ایران، سنت های پیچیده ای است که در طول سالیان دراز دامن گیر ازدواج خانواده ها شده است.
در بسیاری از موارد حق انتخاب در زندگی مشترک فقط با پسر است. دختران در انتخاب زندگی آینده شان چندان نقش قابل توجهی ندارند. حتا قبل از عقد، شوهر خود را نمى بینند. پسر همراه با خانواده اش برای خواستگاری به خانه دختر می رود، ولی در آنجا معمولاً این والدین یا برادر بزرگ دختر است که تصمیم می گیرد پاسخ مثبت بدهد یا رد کند. بدون این که نظری از خودِ دختر خواسته شود.
بسیاری از خانواده ها فکر می کنند که در مورد دخترشان معامله ای را انجام می دهند یا می خواهند سودی به دست آورند و تمام فکر و ذکرشان این است که کسی را به عنوان داماد بپذیرند که توقعات پدر عروس را بر آورده کند. این توقعات بیشتر جنبه مالی دارد.
مثلا اگر فردی که سال ها در خارج از کشور زندگی کرده است، به قصد ازدواج به افغانستان یا کشورهای مهاجرنشین بیاید، با استقبال گرم خانواده عروس مواجه می شود و این خانواده که این خواستگار را شانس بزرگی برای خودشان می دانند، بدون انجام تحقیق و شناخت و یا در نظر گرفتن خواست و نظر عروس، دخترشان را در مقابل پول گزافی به عقد آن فرد در می آورند.
البته، در بسیاری از این موارد، علاوه بر تمایل زیاد خانواده، اشتیاق دخترها و پسر ها به رفتن به خارج از کشور نیز در وقوع چنین ازدواج ها بی تاثیر نیست.
شبنم، یک دختر تحصیل کرده است که در مورد ازدواج ناموفقش می گوید: "من از همان بچگی شوق رفتن به یکی از کشورهای اروپائی را داشتم و آرزو داشتم که با فردی در یکی از این کشورها ازدواج کنم. با داشتن خواستگاران زیاد، به فردی که از خارج آمده بود و چند سالی از خودم بزرگتر بود، بدون تحقیق جواب مثبت دادم. وقتی مقدمات سفرم به اروپا مهیا شد و به کشوری که شوهرم در آن جا اقامت داشت، رفتم، در کمال تعجب متوجه شدم که این فرد نه تنها تحصیلات عالی ندارد، بلکه اعتیاد شدیدی هم به مواد مخدر دارد."
به دلیل محدودیت های فراوانی که در خانواده های افغانی وجود دارد، امکان ارتباط و شناخت بیشتر زوج ها از یکدیگر پیش از ازدواج فراهم نیست و بسیاری از دختران و پسران ازدواج را یک بخت آزمائى می دانند که توسط خانواده آنها برایشان رقم می خورد.
اگر هم دختر و پسری برای تضمین سلامت ازدواجشان بخواهند با همسر آینده شان پیش از زناشویی ارتباط برقرار کنند و با روحیات یکدیگر آشنا شوند، از طرف خانواده ها و فامیل طرد می شوند.
از دیگر سنت هایی که در خانواده های افغان رواج دارد، توقعات پولی زیاد از داماد و گرفتن گله (شیربهای) کمر شکن و یاری نکردن خانواده دختر و پسر به نوخانگان است، که باعث شده منزلت این پیوند را در سطح سایر معاملات تجاری قرار دهد.
کمتر عروسی ای برگزار می شود که بدون جنجال و دعوا یا دست کم بدون ناراحتی باشد. در چنین وضعیتی باید مسئولیت تمام کینه توزی ها و نامهربانی ها را دختر (عروس) به عهده بگیرد و در مقابل تمام ناملایمات سکوت کند. زیرا او در مقابل پول فروخته شده است.
بسیاری از داماد ها معمولا پول ازدواج را با سال ها دوری از وطن و دیدن و شنیدن صدها تحقیر و توهین و تن دادن به مشاغل پست و کم درآمد به دست می آورند و خرج شدن یک شبه آن، داماد ها را مجبور می سازد که با دست پرحنا، جلای وطن را در پیش گیرند. این امر، علاوه بر آن که نشاط و شادابی را از این خانواده تازه تاسیس می گیرد، آسیب های جدی و غیر قابل جبرانی را به اعضای این خانواده وارد می سازد.
در مرحله ای که عروس به شدت نیازمند آرامش است، این امر او را هم آشفته می کند. دوری از پدر و مادر و اعضای خانواده از یک طرف و نبود همسر از طرف دیگر و احیانا سر کوفت های اعضای خانواده داماد، درد بزرگی است که باید تحمل کند.
در بعضی از خانوادها حل کردن این مشکلات بر عهده پدر دختر است. پدر دختر باید تلاش کند تا با زحمات زیاد از پس مصارف زیاد جهیزیه بیرون بیاید. البته باید گفت، کمتر کسی پیدا می شود که سراغ دختران فقیر و کم درآمد را بگیرد. افراد پولدار نیز با تامین وسایل زندگی دخترشان، داماد را وادار می سازند که به خواسته های خانواده عروس احترام بگذارد و در موارد متعدد از حق مسلم خود کوتاه بیاید. این مشکلات، ثمره آداب و رسومی است که نا آگاهانه بر خانواده ها چیره شده است.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۲۰ ژانویه ۲۰۰۹ - ۱ بهمن ۱۳۸۷
عبدالحی سحر
افلاطون موسیقی را یک ناموس اخلاقی گفته که روح به جهانیان و بال به تفکر و جهش به تصور و ربایش به غم و شادی و حیات به همه می بخشد.
ابوعلی سینا، موسیقی را علمی ریاضی می گوید که در آن چگونگی نغمه ها از لحاظ ملایمت و تنافر و چگونگی زمان های میان نغمه ها بحث می شود، تا در نتیجه بتوان آهنگ را تالیف کرد. اما خوارزمی موسیقی را پیوند آهنگ ها می داند.
شماری هم گفته اند که موسیقی صعود اصوات و زبان دل بشر است و هنر، زبان روح است. شعر و موسیقی و رقص زادگان یک مادراند و با بشر پدید آمده اند. اما به باور دانایان، همانا اصوات و آهنگ های طبیعی، به مانند ریزش آب و برخورد سنگ و الحان پرندگان بود که به نوع بشر الهام داد و سرچشمه موسیقی بشری شد.
بعد از آن که بشر آهسته آهسته تکامل کرد، خود به اختراع سازهای موسیقی با الحان و نواهای ذهنی پرداخت و از رقص و آوازهای ضربی در جشن و سرود مذهبی خود استفاده کرد.
انسان ها از پوست و شاخ حیوانات شروع به ساختن و نواختن سازهای، چون نی و دف و چنگ کردند و با کمک حس شنوایی سوراخ هایی در آنها ایجاد کردند. اما طبل شاید از نخستین سازهای کوبه ای ساخته بشر باشد. از طبل در جشن و سوگ و میدان نبرد کار می گرفتند. رفته رفته طبل های ابتدایی شکل های گوناگون و نام های مختلف کسب کردند.
در دایره المعارف فارسی مصاحب در تعریف مفهوم طبل در کشورهای اسلامی می خوانیم:
"نویسندگان اسلامی روایات مختلف در باب اختراع طبل آورده اند. بعضی اختراع آن را به توبل ابن لمک Tubale ‘bne Lamak نسبت داده اند، و برخی اسماعیل، نیای عرب مستعربه، را اول کسی دانسته اند که این ساز را به صدا آورد. به هر حال، سازهای گوناگون از خانواده طبل از انواع یک پوستی و دوپوستی و به اشکال استوانه ای، چلیکی، مخروطی، یا جامی در ممالک اسلامی رایج بوده است.
از اقسام استوانه ای و یک پوستی، ضرب یا تنبک در ایران معروف است. طبل بزرگ معروف به دهل در ایران و دیگر ممالک اسلامی از ایام قدیم معمول بوده، و ناصرخسرو آن را از سازهای نظامی فاطمیان مصر شمرده است... تبیره که ذکرش در شاهنامه و جز آن دیده می شود، ظاهرا از همین نوع بوده.
از انواع مخروطی یا جامی طبل گورگا، کوس و نقاره بوده است. گورگا بزرگترین طبل معمول در میان مسلمانان بوده، و مخصوصا در میان مغول رواج داشته است. پس از آن از لحاظ بزرگی کوس بوده است که در قرن چهارم هجری قمری بزرگترین طبل جامی مسلمانان و از سازهای جنگی بوده است."
یکی از انواع طبل اکنون در افغانستان و شبه قاره هند با نام "طبله" شناخته می شود و اختراع آن را به طور سنتی به امیرخسرو دهلوی، شاعر و موسیقیدان پارسی گوی سده سیزدهم میلادی نسبت می دهند. امیرخسرو خود زاده هند بود، اما پدرش از افسران بنام بلخ آن دوران و مادرش بانویی دهلوی بود. وی با تسلطش بر شعر و موسیقی از مشاهیر عمده آن روزگار بود و او را "پدر موسیقی قوالی" نیز خوانده اند. در موسیقی قوالی هم که یک نوع موسیقی صوفیانه است، از طبله به وفور استفاده می شود.
بنا به باوری که به امیرخسرو نسبت می دهند، هر شعری وزنی دارد و آن وزن عبارت از ضرب هاست و برای نمایان و محسوس کردن آن ضرب ها در موسیقی، به ویژه قوالی ضربی، باید از سازهایی کوبه ای چون دهل کار گرفت.
می گویند، امیرخسرو به عنوان پایه گذار هنر قوالی به اندیشه ایجاد ساز کوبه ای تازه ای افتاد و یک دهل را دو نیمه کرد و با دستکاری اندک سازی را ساخت که حالا با نام "طبله" معروف است. اکنون در بسیاری از مناطق آسیای جنوبی طبله را استخوان موسیقی می دانند.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۱۴ ژانویه ۲۰۰۹ - ۲۵ دی ۱۳۸۷
ایمان شایسته
برقع در گذشته ها به روبنده و روی پوش گفته می شده است.
در شاهنامه فردوسی آمده:
چو برقع بر افکند از چهر مهر
بخواندش بر خویش بوذرجمهر
سعدی هم در بیتی می گوید:
به صید عالمیانت کمند حاجت نیست
همین بس است که برقع ز روی بر فکنی
امروزه در افغانستان برقع یا چادری، پوششی است مثل کیسه که تمام صورت و بدن یک زن را می پوشاند و جلو صورت را یک بافته مجزا مثل توری گرفته که باعث می شود، زنان نگاهی مشبک به جهان داشته باشند. چادری با چادر مرسوم در ایران تفاوت دارد.
بسیاری بر این باورند که برقع حجابی افغانی است و تا نام زن افغان به میان می آید، اولین چیزی که به ذهنشان خطور می کند، برقع های آبی رنگی است که به سان یک نماد زن افغانستان را تصویر می کند. اما باید توجه داشت که نوعی از برقع در بسیاری از کشورهای اسلامی رواج داشته و یا هنوزهم در گوشه و کنار رواج دارد.
نوع پوشش زنان در افغانستان فراز و نشیب های زیادی را در یکی دو قرن اخیر تجربه کرده است. از موضوع کشف حجاب در زمان شاه امان الله در دهه های نخست قرن بیستم همزمان با آتاتورک در ترکیه و رضاشاه در ایران گرفته تا پوشیدن مینی ژوپ و ماکسی ژوپ در دوران داوود خان و یا حکومت حزب دمکراتیک خلق؛ و بالاخره نوع متضاد آن، یعنی برقع در دوران طالبان.
حجاب زنان با وضعیت کلی زنان در هر دوره ای ارتباط داشته است. به عنوان مثال، در دوران کمونیست ها که آزادی و مشارکت زنان در امور اجتماعی بیشتر بود، وضعیت زنان در کل نیز پیشرفت کرده بود و برعکس، در زمان طالبان که پوشیدن برقع یا به قول مردم افغانستان، "چادری" اجباری شد، به همان میزان حضور زن ها در عرصه های اجتماعی کم رنگ شد و به صورت گسترده از حقوقشان محروم شدند.
امروزه در کل وضعیت پوشش زنان به خصوص در شهرها تغییرات زیادی کرده و خیلی متنوع گشته است. در کوچه و بازارهای افغانستان شما می توانید زنان را با پوشش های گوناگون ببینید. از مانتوشلوار گرفته تا چادرهای مشکی ایرانی، چادرهای عربی، روبند، لباس های پنجابی پاکستانی، کت و شلوار زنانه و لباس های مد روز غربی و حتا مدل های ترکیبی از اینها. اما هنوز عده زیادی به برقع وفادار مانده اند.
رایج ماندن برقع دلایل گوناگونی می تواند داشته باشد، مثل پوشیده ماندن از چشم نامحرم، عادت زنان سنتی به برقع که در آن احساس امنیت و آرامش بیشتری می کنند، و یا خاطرات تلخ اذیت و آزار و تجاوز و ربودن زنان در سال های جنگ. برای گروهی هم پوششی است برای امرار معاش از طریق گدایی و حتا تن فروشی، تا شناخته نشوند.
پروین، جوان ۱۹ ساله ای که تا چهار سال پیش فقط با روسری نازکی در خیابان های مشهد قدم می زد و تصور نمی کرد روزی چهره خود را در پشت توری های برقع زندانی ببیند، اولین تجربه اش از پوشیدن برقع را اینچنین نقل می کند:
"نمی توانستم فاصله ام را با زمین تنظیم کنم. هر قدم که برمی داشتم، احساس می کردم زیرپایم خالی می شود. درست مثل کسی که برای بار اول عینک طبی به چشم زده باشد. خودم را در پشت جالی (توری) برقع زندانی احساس می کردم و احساس نفس تنگی داشتم. برای دیدن اطرافم هر لحظه مجبور بودم تمام سرم را بچرخانم. توری های جلو چشمانم بسیار ضخیم بودند و جلو دیدم را می گرفتند.
لحظه ای یک گادی (درشکه) مملو از مسافر از پیش چشمم رد شد. اسب را دیدم که او هم نمی توانست مسیری جز روبرویش را ببیند. لحظه ای فکر کردم که چه قدر به هم شبیهیم. انگار من هم زین شده بودم و اختیارم در دست دیگری بود. یک دفعه صدای بلند "باخبر!" مرا به خود آورد، ولی دیر شده بود. دوچرخه ای پایم را زیر گرفت و نقش زمین شدم. اولش خیلی خجالت کشیدم. چرا که دوچرخه سوار پیرمرد مغازه دار سر کوچه مان بود. اما وقتی دریافتم که مرا نشناخته، نفس راحتی کشیدم."
در گزارش مصور این صفحه نظرات برخی از زنان و مردان کابل در باره برقع را خواهید شنید.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۱۱ دسامبر ۲۰۰۸ - ۲۱ آذر ۱۳۸۷
در یکی دو دهه گذشته نسلی از زنان به عرصه هنر وادبیات افغانستان آمده اند که نگاهی نو به وضعیت خود در جهان دارند. رضا محمدی، شاعر و نویسنده، یادداشتی دارد بر مجموعه داستان «گوشواره انیس» از حمیرا قادری:
رضا محمدی*
"هشت سال است که طالبان شهر رابه دست گرفته اند. با آنها خشکسالی هم به شهر ریخته،...این سال ها آن قدر خنکی شده که حتا هزارپاها و عقرب ها را هم یخ بزند."
این جملات برای هر کسی در این سال ها شبکه ای یا شبکه هایی از تداعی معانی های بسیار را به یاد می آورد. شهر سنگبارانی به یادش می آید که مردانی با قمچین (تازیانه) و شلاق های چرمی و ریش های آشفته و لباس های گشاد، حتا هزارپاها و عقرب ها را در شهر هرات به خشکی وامی داشتند.
در چنین زمانه ای چهار دختر جوان شوریده سر در کوچه های خشکیده وتاریک و خوف زده هرات به مقصد خانه ای می گردند که فنون داستان نویسی را یاد بگیرند.
آن ها نام انجمنشان را، به این خاطر که سلوکشان از شرطه های طالبان مخفی بماند، با ظرافتی زنانه انجمن خیاطی سوزن طلایی نهاده بودند.
نه تنها حکومتی که بر ظاهر شهر حاکم است، بلکه مساجد، مردم و خانواده ها، با حکومت هایی که در جانشان است، همه این شوریدگی را لعنت می فرستند. این دخترها از دست آن حکومت جان تقریبا سالمی به در بردند.
اما بعد از روزگار طالبان، طالبانی که در جان مردم مانده بود گرانجان تر، سر سخت تر و بدخوی تر بود، چندانی که نه سر مدارا داشت و نه می شد از آنان پنهان شد یا رفت و آمد را پنهان نگاه داشت.
این بود که از این دخترهای عاشق، اولی و دومی ، خود را در صحن حیاط خانه هایشان آتش زدند. اولی پیروز شد و کاملا سوخت. دومی نیم سوخته، با طفلی شش ماهه در شکمش برای نفرین ابدی قوم و خویش، زنده در گور خانه دفن شد.
سومی خود را به چاه آب خانه انداخت و کشت. تنها از آنها یک نفر بود که از تقدیر محتوم جمعی شان گریخت و به ایران آمد، تا نویسنده داستان های هر چهار نفر باشد، راوی عشق هایی که با آنها سوختند، رویاهایی که با آنها دفن شدند و هوس هایی که سر بسته باقی ماندند.
حمیرا قادری نجات یافته نسلی سوخته است. بازمانده از میان جمع کوچکی که در زمان طالبان هرات را زندگانی می دادند.
به همین خاطر، کتاب حمیرا وقتی در ایران چاپ شد، حیرت بسیاری را برانگیخت. نه به این خاطر که جوایز بسیاری گرفت، بلکه به این خاطر که راز ها و رویاهای نسلی را روایت می کرد که سوخته بودند، مرده بودند یا زنده به گور شده بودند و زمانی برای بیان نداشتند.
کتاب حمیرا "گوشواره انیس" که امسال توسط نشر روزگار، در تهران به چاپ رسیده است. حکایت می کند که در آن وانفسا در شهری که باروت و برقع و برودت سیطره داشت، دختران چه گونه عاشق می شدند، چه گونه دلبری می کردند و چه گونه تاب مستوری نمی آوردند.
داستان های حمیرا شاعرانه، واقع گرا و عموما به شیوه سیال ذهن با فلاش بک های پی در پی نوشته شده اند. راوی عموما دوم شخص مفرد است. دوم شخصی که مرتبا سوم شخص می شود و گاهی حتا به اول شحص می لغزد.
این لغزیدن ها از بندی به بندی تغییر می کند و به روایت داستان ها کلیتی اجتماعی می بخشد. دانای کل به خصوص از نوع نامحدودش در این داستان ها اصلا جایی ندارد. شخصیت ها و صحنه هایی که حمیرا می آفریند، به قاعده لاکانی، نظامی از امور نمادین آدم های اجتماعی اند که تکه پاره های چهره مستحیل شده یک جامعه را به هم متصل می کنند. لحن تند و کنایی نویسنده فرهنگ کتمان شده مسلط را به ریشخند می گیرد. مثل این جمله در داستان سوم :"آدم این جا باید خشتکش را به وجب این ها بدوزد."
حتا این نفرت تا جایی شیوع می یابد که نویسنده به درخت خانه نیز شخصیت می بخشد؛ دوست یا دشمن می پندارد؛ شخص خاصی می پندارد که از آفات، از تجاوز، از قوانین امارت اسلامی، از ریا، از گریختن فارغ است. "آسمان خدا را مفت دیده بالا می رود."
با این نگاه، زنانگی یا وضع زنانه به عنوان دشمنی درونی رخ نشان می دهد. مثلا حاملگی نه وضعیتی مادرانه یا امیدبخش که با توصیفی زنانه کاری مشقت بار وصف می شود: "هسینا پاهایش را به داخل شکمش جمع می کرد، خیالش که داخل شکمش خمیر می کنند، روده هایش را چنگ می زنند ومشت مشت خون به آن ها اضافه می کنند. می دید که شکمش مثل تغار خمیر ترش کرده و بزرگ می شود."
جز این داستان های کتاب اکثرا عاشقانه و حتا مثل داستان نخست پر از صحنه های اروتیک اند. دختری که با شلوار وسینه هایش بازی می کند، به پشت لبش سیاهی می مالد ودر هییت پسری کنار جوی آب می نشیند تا راحت رهگذران مرد را ببیند.
داستان دوم، داستان دختری به نام هسیناست که گرفتار مرد زورمندی به نام انور هفت بلا می شود. در این داستان شخصیت ها عموما در هم استحاله می شوند. انور در گوسفند ، گوسفند در ماشین جیپ و ماشین جیپ در انور و بالعکس و همین طور هسینا در زن های دیگر، در تغار خمیر و در اشیای آشپزخانه و به همین ترتیب همه چیز گویی هر کدام صورت دیگر و مکرری ازهم اند. و زن، جامعه ای که اسیر انور هفت بلا است، مثل صورت بلازده ای است که هر دم در اشکال مختلف تجلی می یابد.
داستان سوم، داستان دست و پنجه نرم کردن با سنگ ها و شاخه ها وقفس هاست. ابتدا به نظر می رسد روایت یک بازی کودکانه است. اما هر چه نما دورتر می رود، ابعاد تلخ وشگرف ماجرا روشن ترمی شود. تا بالاخره کشف می شود این در گیری تقلای خانواده ای برای فرار از سایه افغانستان است.
داستان های بعدی نیز داستان های عشق ها و دلبستگی های دخترانه است، در نظامی از"امور واقعی" تر...
و آنگاه تقابل زنانگی هوس ساز و مردانگی هوس باز. تقابلی که ظالم و مظلوم آفریدنش نیز نوعی از بازی هوس و عشق است.
داستان هفتم، تک گویی درونی یک راوی دوم شخص است. زنی با عروسک خمیری اش حرف می زند. عروسکی که آفریده خود او و بخشی از خود او ودر حقیقت، هستی آرمانی خود اوست.
روایت جنون آمیز زن از شوهرش، از تقابل مردی و نامردی در کشمکش با مردی و نامردی جنسیتی و تقابل برد و باخت. برد وباختی که برنده و بازنده ندارد.
داستان گوشواره انیس که نام کتاب را هم با خود دارد، قصه خودکشی دختری به نام انیس است. یا در حقیقت، قصه اعضای دیگر انجمنی که نویسنده در آن عضو بوده است. دوستان خود نویسنده که شرحی از آن در ابتدای نوشته آمد، شرحی که در داستان دوشنبه ها به تفصیل قصه شان بازگو می شود.
و بالاخره، داستان کوارچه انگور که، به گمان من، بهترین داستان کتاب است. داستان زنی شوهردار که عاشق مردی انگور فروش می شود. شخصیت پردازی، فضاسازی، روایت و تم داستان، همه بی نظیرند. نثر روان و شاعرانه نویسنده در این داستان گاهی کاملا وارد شعر می شود. "اگر انگور نخورم، ته دلم ضعف می کند. اگر هر روز صبح کوچه را جارو نکنم، تا شب حالم بد است."
و بالاخره این که داستان های حمیرا قادری با روایت بدیع و شاعرانه اش صورتی تازه از وضعیت انکار شده زنان را در افغانستان نشان می دهد. وضعیتی که با رفتن طالبان همچنان در جامعه باقی ماند و چه بسیار زنان که در برابرش ایستادند وسوختند. تا این که حمیرا با روایت زنان زنده به گور هم روزگار و هم تبارش، سیلی وسیل اعتراضشان را بر گونه های ما و زمانه کر و کور ما بکوبد و فریاد کند.
* سيد رضا محمدی، شاعر و نويسنده، متولد شهر غزنين افغانستان است که تا کنون سه مجموعه اشعارش چاپ شده است. در گذشته در روزنامه ها و صدا و سيمای ايران کار کرده و اکنون مقيم لندن است و برای رسانه های مختلف، به ويژه جديد آنلاين مطلب می نويسد. برخی از نوشته های او را می توان در تارنمای کانون ادبيات ايران و ايران پوئتری نيز پيدا کرد. او برای دايره المعارف جهان اسلام نيز مطالبی نوشته است.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۱۰ دسامبر ۲۰۰۸ - ۲۰ آذر ۱۳۸۷
سیروس علی نژاد
بحران افغانستان در کنار دربدری ها و آوارگی هایی که برای مردم افغانستان پدید آورد، این پیامد را هم داشت که جهان فارسی زبان را بیشتر به هم پیوند داد. پیش از آن حدود دویست سالی بود که کشورهای فارسی زبان ارتباط چندانی با هم نداشتند.
اگر خلیل الله خلیلی به ایران می آمد، بیشتر سر و کارش با ادبا بود، و اگر دکتر خانلری به کابل یا دوشنبه سفر می کرد، سخنرانی او دربارۀ زبان فارسی، با همۀ شور و شوقی که بر می انگیخت، گذشته ها را در بر می گرفت؛ و بابا جان غفورف هم اگر به تهران می آمد، از فارسی ای که صحبت می کرد چندان شرمگین بود که ناگزیر به زبان روسی می گفت.
اما مهاجرت سنگین افغان ها به ایران و تاجیکستان، از یک سو و فروپاشی شوروی از سوی دیگر خصلت ظروف مرتبطه را به جهان فارسی زبان باز آورد.
از یک سو نسلی از جوانان افغانستان در ایران بزرگ شدند و هر چند با دشواری، در ایران درس خواندند و گروهی از آنها به دانشگاه ها و حوزه های علمیه راه یافتند و توانستند در کنار درس های دیگر توانایی های خود را در زبان فارسی از قوه به فعل در آورند.
به همین جهت است که امروز در ایران کتاب های متعددی از نویسندگان و شعرای افغان منتشر می شود و سطح زبان و فرهنگ و شگردهای داستان نویسی و شعر را هرچه بالاتر می کشد.
وضع تازه هنوز به تمامی حاصل نداده است ولی خواهد داد. رسانه های افغانستان امروز پر است از کسانی که در ایران بار آمده اند و علی رغم بسیاری کم لطفی هایی که به آنها شده، توانسته اند زبان بسیار شیوایی را در سطح وسیعی گسترش دهند و مروج آن شوند.
از سوى ديگر، علاقه مند شدن تدریجی ایرانیان به مسائل افغانستان و بالا رفتن خوانندگان ایرانی مولفان اهل افغانستان است.
در دهۀ ۱۳۴۰ همایون صنعتی، بنیانگذار انتشارات فرانکلین و ناشر کتاب های درسی ایران، در جستجوی بالا بردن تیراژ کتاب در ایران به کابل سفر کرد و دست خالی باز می گشت، اما امروز نویسندگان افغان می توانند اطمینان داشته باشند که بخشی از تیراژ آنها در ایران تأمین خواهد شد.
امروزه شمار کتاب ها و مجلات چاپ تهران و مشهد که به کابل می رود اندک نیست. استقبالی که خوانندگان ایرانی از نویسندگان افغان در سال های اخیر کرده اند، و شمار خوانندگان افغانی که کتاب های ایرانی می خوانند، سکر آور است.
مسابقه ای که در ترجمه "بادبادک باز" و "هزار خورشید درخشان" در ایران درگرفت و ترجمه های متعددی که از آنها منتشر شد، گویای همین امر است. داستان سنگ صبور عتیق رحیمی که در پاریس برنده جایزه ادبی کنگور شد بی شک در ایران با استقبال روبرو خواهد شد.
تا ده دوازده سال پیش ناشران ایرانی از کتاب های نویسندگان افغان استقبال چندانی نمی کردند، اما امروز برخی نویسندگان افغان ناشر ایرانی خود را یافته اند. تنها نشر چشمه در تهران کتاب های متعددی از افغان ها منتشر کرده است. انتشارات آگاه نیز که گویا در این زمینه پیشتاز بود جای خود دارد.
اینها به غیر از انتشارات مخصوص افغان هاست. یکی از آن ها نشر عرفان محمد ابراهیم شریعتی است که گنجینه ای از کتاب های مربوط به افغانستان را راهی بازار تهران و از آنجا راهی کابل کرده است.
در واقع بهانۀ نوشتن این یادداشت، چند کتاب از کارهای آفرینشی در زمینۀ شعر و داستان از انتشارات عرفان است که اخیرا به دست من رسیده است.
برخی از این کتاب ها نشان دهندۀ آن است که ادبیات و شعر افغانستان چه رشد چشمگیری را در دوران آوارگی تجربه کرده است. تنها نگاه به امضای پای نوشته ها و شعرها گویای آن است که تهران و مشهد و کابل یک سرزمین فرهنگی اند؛ سرزمین فارسی زبانان.
همین کتاب ها نشان می دهند که بسیاری از نویسندگان افغان، زاده ایران اند یا در کودکی پایشان به ایران رسیده است. بدین جهت زبان آنان به زبان فارسی ایران نزدیک تر است. به همین نسبت، شگرد روایت در قصه نویسی، دگرگون شده و شعر نسل جوان تحول یافته است.
در زمینۀ قصه نویسی، نویسندگان افغان از جمله آصف سلطان زاده و محمد حسین محمدی نشان داده اند که استعدادهای درخشانی در راه است. در همین زمینه کسانی مانند سید اسحاق شجاعی با کتاب "میراث شهرزاد در افغانستان" تاریخ قصه نویسی افغانستان را به ایرانیان ارائه داده اند که نشان می دهد قصه نویسی در افغانستان نیز مانند ایران از سالهای ۱۳۰۰ به بعد تحول یافته است.
چیزی که ما در ایران معمولا تصورش را نمی کنیم و خیال می کنیم در این امور جلوتر از افغان ها بوده ایم. حتا مشابهت هایی هم بین جمال زاده ومخلص زاده و دیگران می توان یافت.
مخلص زاده در داستان "پانزده سال قبل" در واقع نیمی از راهی را که جمال زاده در "فارسی شکر است" طی می کند، پیموده است.
درون مایه "فارسی شکر است" از یک سو جدال بین کهنه و نو و از سوی دیگر به زبانی است که قرار است ادبیات نوین را بر دوش خود حمل کند. یعنی از یک طرف، پرهیز از غلنبه سلنبه گویی های عربی مآبانه، و از سوی دیگر، فرار از ادا و اطوارهای فرنگی مآبانه.
مخلص زاده در "پانزده سال قبل" که در ۱۳۱۱ شمسی نوشته شده (یازده سال بعد از فارسی شکر است) نثری ارائه می دهد که همان هدف را بر می آورد.
اما مهم تر این است که « میراث شهرزاد » گویای آن است که ادبیات داستانی افغانستان، در یکی دو دهۀ اخیر فاصلۀ درازی را پیموده و از صورت داستان نویسی اولیه به درون قصه نویسی مدرن پا گذاشته است.
این ها همه چراغ هایی است که به قول سید اسحاق شجاعی در غربت و بویژه در ایران روشن شده است. چون نویسندگان افغان در ایران "با ادبیات داستانی ایران مستقیما در تماس هستند؛ آثار برجسته ترین نویسندگان ایرانی و ترجمه های خارجی را در اختیار دارند؛ با تئوری های جدید ادبی آشنایی بیشتری می یابند و از امکانات و فضای رو به تحول فرهنگی ایران استفاده می برند."
با وجود این نمی توان ناگفته گذاشت که ادبیات داستانی افغانستان هم خود را صرف داستان کوتاه کرده و در زمینۀ رمان هنوز اثر جانداری که جهان فارسی زبان را تکان دهد به وجود نیاورده است.
رمان عتیق رحیمی، سنگ صبور هم به زبان فرانسه نوشته شده است. هر چند در زمینۀ فیلم و سینما برعکس رمان، گام های بلندی برداشته شده و آثار خوبی در سینمای افغانستان پدید آمده و خواهد آمد.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۰۴ دسامبر ۲۰۰۸ - ۱۴ آذر ۱۳۸۷
آصف آشنا
معلوم نیست پیشینه قالی بافی در افغانستان، به کدام دور و زمان بر می گردد. از افسانه قالیچه حضرت سلیمان که پیرزنان روستایی می گویند، پیداست که قالی، مفهوم از دیرباز آشنا با ذهن و زندگی مردم این سر زمین است. بهرحال صنعت بافندگی از گذشته های دور در این سرزمین رایج بوده است.
ارزش و اعتبار قالی افغانی را می شود از پیوند قدیمی و گسترده اش با بخش های متفاوت زندگی افغان ها پی برد. گاهی که شاهان این مرز و بوم هدیه ارزشمندی به همتایان خود می داده اند، به سراغ قالی می رفته اند و دوشیزه گان دم بخت و نازدانه، قالی را مهم ترین بخش جهیزیه و ابزار شکوه عروسی خود می دیده اند.
هنوز هم در جشن های بزرگ ملی، دولت مردان، هنگام رژه و سان دیدن از بخش های نظامی روی قالی های سرخ رنگ قدم می زنند که پیچش انگشتان یک یا چند قالی باف آنها را به هستی آورده است.
قالی بافی در افغانستان فراز و فرود های زیادی را پیموده است. در زمان صلح و آرامش هنر و صنعت بوده و متاع تاجران، و در زمان جنگ و بحران، کندوی نان غریبان.
با آن که قالی افغانی در بافت و ظرافتش شهره جهان است، در افغانستان هنوز از کارخانه های بزرگ تولیدی این فرش گران بها خبری نیست، بلکه قالی در خانواده توسط کودکان و زنان بافته می شود.
این خانواده ها قالی بافی را بیشتر، راه درآمد و تامین مصارف روزمره زندگی میدانند، تا هنر. نبود برق و اجازه نداشتن زنان در خانواده های سنتی برای انجام کار در بیرون از خانه، عوامل اصلی نبود قالیبافی های بزرگ عنوان می شود.
مناطق مرکزی و شمال افغانستان، از گذشته تا امروز، مهم ترین مراکز تولید قالی این کشور شمرده می شوند. وقتی طالبان آمدند، با خانه نشین شدن زنان و بلند رفتن میزان فقر در این کشور، قالی بافی در شهرهای این کشور از جمله کابل نیز رونق گرفت.
پس از طالبان، حکومت جدید با شعار"بیایید سبق (درس) بخوانیم"، صفحه تازه ای را در زندگی زنان و دختران افغان، گشود و شمار زیاد دختران و زنان میان سال خانه نشین، بار دیگر به کتاب و آموزش رو آوردند.
به این دلیل، تولید قالی در دو سه سال اول حکومت جدید، تا اندازه ای کاهش یافت. اما با نیامدن تغییر چشمگیر در اقتصاد خانواده های فقیر و افزایش بیکاری در میان مردم، اخیراً شمار قالی باف ها بیشتر شده و تعداد دکان هایی که ابزار کار و مواد خام قالی می فروشند، در کابل، بیشتر دیده می شود.
سید سلیمان فاطمی، رئیس اداره انکشاف (توسعه) صادرات افغانستان می گوید: "با آنکه افغانستان از جمله کشورهایی است که بلندترین میزان بیکاری را دارد، صعنت قالی بیشتر از چهار میلیون افغان را شاغل ساخته است".
هم اکنون بیش از پانصد شرکت تولیدی در افغانستان سرگرم کار تولید قالی است. نحوه کار تولید این شرکت ها طوری است که مواد خام، ابزارکار و طرح مورد نظر را به خانواده های بافنده می سپارند و خانواده ها در بدل دستمزد که گفته می شود خیلی اندک است، قالی را می بافند.
با این که هر متر مربع قالی افغانی در بازار جهانی از ۱۵۰ تا ۴۰۰ دلار به فروش می رسد، دستمزد بافندگان برای هر متر مربع کمتر از هزار افغانی (معادل حدود بیست دلار) است.
قالی افغانی، در بیشتر از سی طرح و نوع بافته می شود که ترکمنی، قزاق، بامیانی، مزاری، آقچه، جوزجانی و چوب رنگ، معروف ترین و ظریف ترین سبک های آن اند. یک قالی بامیانی در ماه ژانویه سال میلادی جاری جایزه بهترین طراحی فرش را از آن خود کرد و به عنوان قالی ممتاز سال شناخته شد. این مسابقه در آلمان برگزار شده بود و طراحان فرش ۱۸۴ کشور در آن شرکت داشتند.
حاجی نبی صفری، کسی که این قالی را طراحی کرده است می گوید: "امتیاز این قالی، علاوه بر طرح ساده و زیبا، ظرافت بافت و استفاده از رنگ طبیعی است. در قالی ممتاز سال، چهار رنگ به کار رفته است. رنگ اصلی یا زمینه قالی، رنگ پشم گوسفند است."
قالی ممتاز سال هم اکنون دیوار سالن کنفرانس اداره توسعه صادرات افغانستان را آراسته است. از نام این قالی نفیس پیداست که در ولایت باستانی بامیان، جایی که هنوز در آن از جاده اسفالت و برق خبری نیست، بافته شده است.
با دیدن این قالی پرسشی در ذهن خطور می کند که به راستی، اگر بافندگان این قالی عوض بامیان در ژاپن زاده می شدند، بازهم هوش و ظرافت شان را نخ گره می زدند، یا آن را به ساختن رُبات های قالیباف به کار می بستند؟
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۲۷ نوامبر ۲۰۰۸ - ۷ آذر ۱۳۸۷
شهباز ایرج
شاید برای خیلی ها این نکته که بانویی از اعضای خاندان احمدشاه درانی ابدالی شاعر نام آور و محبوبی بوده است، تا حدی جالب و شاید هم باور نکردنی باشد.
اما حقیقت این است که نه تنها خود احمدشاه درانی، بلکه فرزند و جانشین او تیمورشاه، هر دو از حامیان و مشوقان اهل ادب و شعر بوده اند و هر کدام آثار در خور تاملی در شعر داشته اند و عایشه درانی نیز به چنین خاندانی تعلق داشته و درخشان ترین سال های شاعری و محبوبیت خود را در زمان تیمورشاه گذرانده است.
اما عایشه چگونه شاعری است؟ مادری در ماتم فرزند جوانمرگش نشسته است و در گوشه عزلت، اشک های خویش را با کلمه های شعر می آمیزد و در رنج نبود فرزند، مویه سرایی می کند.
سیمای عایشه درانی را بیشتر می توان این گونه دید و در تنها نسخه تازه از دیوان او که در ایران چاپ شده است، او را شاعر غم های فراق می یابیم. غم های فراق فرزندی که در سراسر شعرها، از او به عنوان یک معشوق و کسی یاد می شود که عاشقی را در آتش فراق و دوری خویش می گدازد و غم های فرزندی که مادر را در ایام جوانی سیه پوش کرده است.
اما مسلما این شاعر پیش از آنکه مادر شود، به قلمرو شعر پا نهاده بود و از غزل های عاشقانه او چنین بر می آید که در بیان دقایق عشق نیز طبعی روان داشته است. اما جزئیات احوال او نیز مانند سایر شاعران زن پارسی گوی، بر ما پوشیده است و نمی دانیم که آیا به کسی دل باخته بوده است یا خیر.
اینک بخشی از یک غزل او:
وصف این حسن خداداد کنم یا نکنم؟
دل غمدیده خود شاد کنم یا نکنم؟
دل و دین برده ز من نرگس مستانه تو
گلرخ! از دست تو فریاد کنم یا نکنم؟
مرغ دل گشته به دام سر زلف تو اسیر
شکوه از ظلم تو صیاد! کنم یا نکنم؟
تلخ کامم ز تو ای خسرو شیرین دهنان!
ناله زار چو فرهاد کنم یا نکنم؟
حاش لله که به غیر تو دهم دل به کسی
دل ز قید غمت آزاد کنم یا نکنم؟
شمع رخسار تو را عایشه پروانه بود
جان فدای تو پریزاد کنم یا نکنم؟
چنان که در این غزل نیز می توان به خوبی مشاهده کرد، در آثار این شاعر زنانگی و بیان تجربه های زنانه در عاشقی زیاد به چشم نمی خورد، به این معنا که اگر از پیش ندانیم که او بانویی است، به سختی می توان از فحوای کلام به چنین نکته ای پی برد.
بر اساس اطلاعات موجود، عایشه در بیست سالگی به شاعری روی آورده و نخستین بار در حضور تیمورشاه درانی این بیت را در تعریف افق کابل سروده و بدین گونه قریحه شعری خود را آشکار کرده است:
شفق را لاله گون دیدم نماز شام در گردون
مگر خورشید را کشتند که دارد دامن پر خون
از آن به بعد تیمورشاه از او حمایت می کرده و پیوسته با بخشش و انعام او را مورد نوازش قرار می داده است.
عایشه در کابل تولد یافته و نام پدرش یعقوب علی خان بارکزایی است، اما او به عایشه درانی یا عایشه افغان شهرت داشته است.
زندگانی او را شامل سه دوره می دانند که مرحله اول به شادکامی و عز و نعمت و محبوبیت در روزگار تیمورشاه درانی گذشته شده است. دوره دوم زمانی است که میان فرزندان تیمورشاه در سراسر قلمروهای تحت فرمان او درگیری های قدرت به راه افتاد و کشور در آتش خشونت و اغتشاش فرو می رفت. دوره سوم هم از زمانی آغاز شد که فیض طلب، پسر عایشه در سن ۲۵ سالگی در سال ۱۲۲۷ هجری کشته شد.
عایشه را متولد نیمه دوم سده یازدهم هجری قمری دانسته اند که تا هشت سال پس از مرگ فرزند در قید حیات بوده و در سال ۱۲۳۵ هجری چشم از جهان فرو بسته است.
هرچند عایشه خود به نحوی به خاندان شاهی تعلق دارد و فرزندش نیز از منصب و جایگاهی ویژه در نظام برخوردار است، اما کشته شدن فرزند چنان در او اثر ناگوار و تلخ داشته که نمی تواند لب از شکایت و نفرین هر که و هر چه باعث این حادثه شده است، بر بندد.
داد از جور فلک، بیداد از ظلم سپهر
قد سروش را به وقت اعتدال آمد خزان
جان شیرین باخت اندر خدمت محمودشاه
مادر بدبخت او را خانه شد شهر زنان
ماندگاری نام و نشان شاعران به توانایی آنان در شاعری بستگی داشته است، این شاعر در روزگاری می زیسته که بیدل خوانی و بیدل گرایی در دربار تیمورشاه اندک اندک رواج می یافته و شاعران زیادی از دیگر مناطق فارسی زبان به قندهار که در اوایل دوران او پایتخت مملکت بوده، جمع می آمدند.
عایشه به نحوی پرورده دربار احمدشاه درانی، پادشاهی است که افغانستان امروز با حدود جغرافیایی و نام کنونی اش از زمان او به این سو رسمیت داشته است و می توان عایشه را یکی از آخرین شاعران برخاسته از دربار دانست که از حمایت بی دریغ تیمورشاه پسر احمدشاه بهره می برد.
استاد عبدالاحمد جاوید از اساتید ادب افغانستان او را از شاعران نامداری می داند که دیوانش در ۳۰۵ صفحه در ۱۸۸۸ میلادی در کابل و در روزگار پادشاهی امیر عبدالرحمان خان به طبع رسیده است و شامل حمدیه، نعتیه، مدحیه و مراثی در رثای فرزند بوده است.
اکنون، دیوان عایشه درانی از سوی انتشارات عرفان که مدیر آن یک ناشر اهل افغانستان است، به اهتمام و کوشش دکتر عفت مستشارنیا در ایران چاپ و منتشر شده است.
اما چنان که در مقدمه اين نسخه هم ذکر شده است، در خیلی از شعرهای عایشه شکستگی های فاحش وزنی وجود دارد و زبان آن نیز از پختگی و قوت لازم برخوردار نیست. در کنار اینها در شعرهای این شاعر کمتر می توان با مضمون آفرینی ها و معناسازی های رایج همان روزگار روبرو شد.
نمونه هایی از لغزش وزنی:
عاشقم بیچاره ام غیر از شکیبم چاره نیست
در تمنای وصالت عمر من بگذشت عبث
یا:
عارض است یا برگ گل یا شمس نور افزاست این
مشتری یا زهره یا بدر جهان آراست این
چنان که از متن دیوان بر می آید، کمتر شعری از اشعار گنجانده شده در این دیوان را می توان یافت که عاری از اشتباهات وزنی و گاهی هم اشتباهات معنایی باشد. البته نسخه مورد استفاده در کار خانم مستشارنیا همان دیوانی بوده که ۱۲۴ سال پیش در کابل چاپ شده است و به احتمال اندک ممکن است گذشت روزگار باعث مکدر شدن متن و مخدوش شدن حروف کتاب شده باشد.
عایشه ظاهرا پس از مرگ فرزند، گوشه ی عزلت اختیار می کند و در کنار بیان سوز و گدازهای مادرانه خویش در قالب شعر، به شکایت از اهل روزگار می پردازد و بعید نیست که این اهل روزگار همان کسانی باشند که به نحوی در کشته شدن فیض طلب مقصر بوده اند و از اهالی قدرت شمرده می شوند.
نجاتم ده ز غم های زمانه
به لطف خویش ای شاه یگانه
چه گویم از قضای آسمانی
فتادم در محیط بی کرانه
یا:
ز کید و مکر این حق ناشناسان
شدم تیر ملامت را نشانه
یا:
تا که از مادر گیتی به وجود آمده ام
هم به جان روز و شب از دست حسود آمده ام
عایشه درانی با غزل های حافظ انس و الفت بسیاری داشته است که نشانه این دلبستگی به حافظ را در بسیاری از شعرهای او می توان دید. مانند:
الا یا ایهاالساقی کجایی
مرا با توست چندین آشنایی
که مصراع دوم عینا کلام حافظ است و مصراع اول نیز به جای این مصراع حافظ آمده است که گفت:
الا ای آهوی وحشی کجایی
الغرض، دیوان عایشه مجموعه ای از کلمات اشک است که بعضی از شعرهای آن رقت آور و حزن انگیز اند، اما غنیمت این است که نمونه و نشانه دیگری از شعر زنان این آب و خاک حالا در اختیار عموم قرار گرفته است.
مشخصات دیوان عایشه درانی:
ویرایش، مقدمه و فهرست ها: دکتر عفت مستشار نیا
تهران: محمد ابراهیم شریعتی افغانستانی (عرفان) ۱۳۸۶
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۱۹ نوامبر ۲۰۰۸ - ۲۹ آبان ۱۳۸۷
نوید یوسف
"یک پسرم از سوء تغذیه و بیماری مرد. دو پسر دیگرم هم مریض بودند و کم مانده بود تلف شوند. من ناچار شدم که هر دو را به کسی که نمی شناختم، بفروشم."
چند ماه از فروش فرزندان این زن می گذرد، اما او هنوز نیازمند است و به این امید گفتگو می کند که شاید کمکی دریافت کند.
تصمیم دشوار فروش بچه ها غالبا ریشه در فقر مفرط دارد. درآمد کم، خشکسالی و بی کاری و عدم حمایت های لازم از سوی دولت، سبب شده که فروش فرزند کم کم به یک پدیده فراگیر تبدیل شود.
بسیاری از خانواده های افغان مجبور شده اند با فروش بچه هایشان، خانواده های پر تعداد شان را تامین کنند.
آنها پسرانشان را به ۲۰۰ دلار و دختران را به نصف این قیمت به فروش می رسانند و مواد خوراکی اولین چیزی است که از این پول فراهم می شود.
گلالی ۴۲ ساله را که صاحب هفت دختر است، در مزارشریف دیدم.
این زن شکایت از فقر و ناداری دارد. او به خانه یکی از پرستاران مزارشریف آمده، تا دو کودک یک ساله و دو ساله اش را به فروش برساند.
امیدواری گلالی و خانواده اش این است که با دو صد دلار درآمد ناشی از فروش کودکانش، چهار صباحی هزینه نان و پیاز بقيه را تامین کند.
او می گوید: "ناچار شده ام. شوهرم عایدی کافی ندارد که نه نفر را نان بدهد. پسر کارگر هم ندارم. هیچ کسی که ما را کمک کند، ندارم. چه کار می توانم کنم؟"
زوج هایی که بعد از سال ها ازدواج از داشتن بچه نا امید شده اند، روی دیگر این سکه اند و از این که با صرف هزینه اندک صاحب دختر یا پسری می شوند، خوشحال اند و فکر می کنند امید تازه به خانه آنها آمده است.
پروین، مادری است که پسری را به ۲۰۰ دلار خریده است.
او پس از آن که در مدت هشت سال از ازدواجش بچه دار نشد، اقدام به خرید این کودک کرد.
شوهرش نخواسته همسر دیگرى برگزیند و آنها تصمیم گرفتند کودکی را به فرزندی بگیرند؛ اما پروین می گوید که کسی به سادگی حاضر به فروش فرزندش نبوده و سرانجام آنها این کودک را از یک زایشگاه خصوصی خریدند.
پروین می گوید: "با آمدن این طفل به خانه ما، زندگی ما رونق پیدا کرده. شوهرم زودتر به خانه می آید و به من هم دلگرم شده. مثل اين که زندگی را از نو شروع کرده ایم."
فینا جان هم آموزگار یکی از مکاتب در شهر مزارشریف است. او هم که سال ها نتوانسته بچه دار شود، پسری را از بیمارستان مزارشریف خریده است.
"من پیش از این خیلی عصبانی و ناآرام بودم. آغوشم را خالی احساس می کردم. اما از وقتی که این بچه به زندگی ام آمده، دنیایم عوض شده است. "
خرید و فروش یا آن گونه که فعالان حقوق کودکان می گویند، "قاچاق کودک" در زایشگاه های خصوصی بیشتر و در بیمارستان های دولتی هم گاهی گزارش می شود.
قابله پروین، که در چندین مورد زمینه ساز خرید و فروش کودکان خانواده های تهی دست شده است، می گوید این پدیده دارد به یک مشکل اجتماعی تبدیل می شود.
او می گوید نیاز نیست این معامله غیرقانونی و پنهان نگه داشته شود، زیرا به نظر او دولت باید از این مساله آگاه شود و راهی برای حل این مشکل جستجو کند.
از نظر قانونی، خرید و فروش یا قاچاق کودکان، جرم است و برای عاملان آن تا پنج سال حبس در نظر گرفته شده است.
نهادهای فعال در زمینه حقوق کودکان می گویند، دولت و نهادهای اجتماعی دیگر باید در این زمینه فعال شوند.
سید محمد سامع، رییس کمیسیون مستقل حقوق بشر در بلخ می گوید: "ایجاد نهادهای امدادرسان به خانواده های فقیر، مجازات عاملان قاچاق کودکان و ایجاد کودکستان از اقداماتی است که دولت می تواند انجام دهد".
اما تا زمانی که به این پیشنهادها رسیدگی شود، ممکن است ده ها زن فقیر دیگر مجبور به فروش بچه هایشان شوند.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۰۶ نوامبر ۲۰۰۸ - ۱۶ آبان ۱۳۸۷
نوید یوسف
جورج بوش که هشت سال ريیس جمهوری ثروتمندترین کشور جهان بود، از همه دارایی هایش باخبر است، اما شاید در مورد بازار کوچکی در پس کوچه هاى کابل که به نام اوست، اطلاعی نداشته باشد.
این بازار که در دو رسته در سال های پس از حضور نظامیان آمریکایی در افغانستان ساخته شده، تمام اجناس آمریکایی و مورد استفاده آمریکایی های مستقر در افغانستان را به فروش می رساند. از این روست که نام "بوش" بر آن گذاشته شده است.
در بازار بوش از پوستر و سی دی های آمریکایی گرفته، تا شکلات، بستنی، کلوچه، عینک، ساعت، کفش، شلوار، قفل، کلید، نوشابه، مواد انرژی زا، پروتئین، لوازم برقی، پرچم آمریکا و هر ماده ای که مورد استفاده سربازان آمریکایی مستقر در افغانستان است، پیدا می شود.
صدها مترجم و کارگر افغان که در پایگاه های نظامی کار می کنند، اکنون تجارت انتقال موادی را که دیگر مورد نیاز نظامیان نیست، به بازار بوش انجام می دهند؛ ولی روشن نیست که آیا درآمد فروش این اموال تنها به جیب مردم محلی می ریزد یا جایی دیگر هم.
با این حال، این بازار از رونق خوبی در میان مردم محلی برخوردار شده است، چراکه کالاهای با کیفیت را به قیمت ارزان تر عرضه می کند. هرچند در اغلب موارد تاریخ مصرف این مواد نزدیک به پایان است.
مشتریان این بازار عمدتا افراد بازگشته از هجرت و کارمندان موسسات امدادرسان خارجی اند که با مواد آمریکایی آشنایی دارند. در برخی موارد شهروندان کشورهای منطقه نیز از این بازار خرید می کنند.
مغازه داران بازار بوش می دانند که جورج بوش از قدرت خواهد افتاد و باراک اوباما به زودی به کاخ سفید خواهد رفت، ولی می گویند در افغانستان وقتی نامی به چیزی داده شود، غالبا تا پایان باقی خواهد ماند.
جالب است كه در جای بازار بوش در اوایل دهه ۱۹۸۰ میلادی بازاری دیگر بود که دقیقا همین وظیفه را انجام می داد، یعنی کالاهای سربازان خارجی را به فروش می رساند؛ با این تفاوت که سربازان آن دوره شوروی بودند و بازار هم طبعا به نام رهبری مسما بود که نیروهایش به خاک افغانستان تجاوز کرده بودند: برژنف.
سربازان شوروی اموال ساخت کشورشان را از پایگاه ها بیرون می آوردند و به دکانداران می فروختند. در دوران جنگ داخلی بازار برژنف کاملا ويران شد و اموال آن به یغما رفت.
زمان گذشت و اشغالگری تازه از راه رسید و این بازار دوباره برپا شد؛ با نامی دیگر و اموالی دیگر. اما بیشتر دکانداران معتقد اند که این بار، دیگر نام بازار برای همیشه "بوش" خواهد ماند. چون پیش آمدهای تلخ تغییر نام بازار را هنوز به یاد دارند و راغب به تجربه دوباره آن نیستند.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب