Jadid Online
جدید آنلاین
درباره ما تماس با ما Contact us About us
Subscribe to RSS - افغانستان
افغانستان

مقالات و گزارش هایی درباره افغانستان


مینا شایسته

به استثنای زوج های جوان، به ندرت می توان دختران و پسران جوان را کنار هم دید که در حال قدم زدن در پارک های کابل باشند، یا با هم به سینما بروند و یا در حال نوشیدن چای و قهوه ای در رستوران يا کافه تریا نشسته باشند.

رابطه این قشر از افراد جامعه در محیط های فرهنگی ای چون دانشگاه و محیط کار هم بسیار محدود است. و این محدودیت ارتباط و فاصله بین این دو جنس تا جایی پیش می رود که معمولاً پس از ازوداج نیز اثر آن باقی می ماند.

محمد بشیر شهروند کابل که یکی دو سالی است از فرنگ به افغانستان باز گشته، می گوید: "در کشورهای پیشرفته پسران و دختران جوان می توانند آزادانه با هم ارتباط دوستانه داشته باشند، تفریح و سرگرمی داشته باشند، در مکتب و دانشگاه پهلوی یکدیگر بنشینند، حتا روابط جنسی باهم داشته باشند. ولی در کشور ما هیچ!...طرف یک دختر نمی توانی حتا نگاه بکنی. رابطه دخترها با پسرها بسیار محدود است. یعنی هیچ نیست رابطه بینشان. به همین جهت این جا بچه ها و دخترها برای ارتباط داشتن با جنس مخالف فقط یک راه دارند: ازدواج."

واقعیت این است که ازدواج دراین جا امری بسیار مرسوم است وشاید از دید آماری افغانستان جزو کشورهایی باشد که بالاترین رقم ازوداج را دارد.

البته آنچه محمد بشیر به آن اشاره می کند تنها دليل اش نيست، بلکه اصولاً ازدواج یک آیین پسندیده در میان مردم افغانستان است، به خصوص که اسلام هم بسیار به آن سفارش کرده است. افغانستان هم که هردو ویژگی را یکجا داراست. یعنی هم جامعه ای سنتی است و هم جامعه ای مذهبی.

اما مرسوم بودن و رقم بالای ازدواج هرگز منجر به این نشده است که این مراسم ساده و بدون دردسر برگزارشود. بر عکس از قدیم مراسم ازدواج در این جا بسیار پرجنجال و پرهزینه بوده است و البته بیشترش هم سر کنار نیامدن خانواده های دختر و پسر بر سر تویانه (شیربها) و مخارج گزاف مراسم حنابندان و عروسی.

مشکل اصلی تعداد مهمان هاست. فرهنگ زندگی سنتی و قبیله ای در اکثر نقاط افغانستان و حتا در شهرهای بزرگ، از جمله کابل، باعث می شود که تعداد مهمان ها بسیار زیاد باشد.

دلیل دیگر هم این است که در میان بسیاری از خانواده ها این ذهنیت وجود دارد که تا قبل از ازدواج ، پدر مالک دختر است اما بعد از ازدواج دیگر به پدرش تعلق ندارد. مثل فروش برده می ماند. و دختر هم قیمتش نباید کم باشد.

پس از فروپاشی رژیم طالبان در هفت سال پیش و پدیداری آزادی های اجتماعی، بار دیگر روزهای خوشی آغاز شد و میل به ازدواج و برگزاری محافل خوشی در میان مردم فزونی یافت.

مشکل کمبود جا در شهرها و ميل گسترده ازدواج در میان جوانان، وسوسه آفرید و تب احداث تالارهای عروسی در میان سرمایه داران بالا گرفت. مهاجران بازگشته از کشورهای دیگر که سهولت برگزاری این گونه محافل را در تالارهای کشور میزبانشان تجربه کرده بودند، نخستین مشتریان این تالارها شدند.

بازدهی کوتاه مدت سرمایه گذاری در این صنعت باعث افزایش روز افزون این ساختمان ها شد، تا جایی که دو سه سالی بیش نگذشت که ساختمان های با شکوه این تالارها نماد پیشرفت و مدرن شدن شهرها شد و هر تالاری به نشانی محله اى بدل گشت.

بیشتر این سالن ها ظرفیت پذیرش هزاران مهمان را دارند. وقتی پیام های بازرگانی را در تلویزیون های محلی مشاهده می کنی، می توانی رد پای این ساختمان های مجلل را نیز ببینی که گویا بر سر قابلیت تعداد بیشتر پذیرش مهمان در رقابتی تنگاتنگ قرار دارند. یکی گنجایش ۳۵۰۰ مهمان را دارد و دیگری ظرفیت ۴۰۰۰ مهمان را.

نه اشتباه نکردید! ۴۰۰ نیست، همان ۴۰۰۰ است. البته دعوت این تعداد مهمان لزوماً به خاطر مهمان دوستی مردم افغانستان نیست، بلکه بیشتر آنها از روی اجباراست و به رقابت های خانوادگی و طبقاتی به خصوص بین زنان برمی گردد.

ویژگی این بزمگاه ها موسیقی زنده آنهاست اما سیستم اکوستیک صدا در طراحی اکثر این ساختمان ها در نظر گرفته نشده و هر گروه موسیقی با خود بلندگوهایی بزرگ می آورند و صداهایی گوش خراش پخش می کنند. بسیار سخت است که شعری را که خواننده می خواند، متوجه شد و برعکس، صدای طبله و جاز است که گوش را کر می کند.

علیرغم جو سنتی جامعه، بعضی از این مراسم به صورت مختلط برگزار می شود. در برخی از این تالارها اگر زنان لباس های نیمه عریان هندی و یا غربی بپوشند و آرایش غلیظی داشته باشند و هیچ چیزی هم روی سرشان نباشد، زنان با مردان دست بدهند و خوش و بش کنند و حتا برقصند، اشکالی ندارد.

گویا ایجاد این گونه تالارها نوعی فرهنگ غیر افغانی را در میان قشر خاصی از مردم نیز با خود به ارمغان آورده است و یا شاید هم بقاياى فرهنگی که در زمان حضور ارتش شوروی سابق در میان مردم شهر رایج شده بود اکنون فرصتی برای سربرآوردن پیدا کرده است.

آیا اینجا همان جایی است که تا چند سال قبل به شهر ارواح می مانست و نه از ساز و سرود خبری بود و نه کسی دماغ رفتن به محافل خشک و بی روح عروسی را داشت؟

اما برگزارى اين مراسم هزینه های سرسام آورى دارد كه همه را خانواده داماد باید متقبل شود؛ چه مراسم در خانه برگزار شود، چه در تالار. 

در بسیاری موارد این هزینه های کمر شکن باعث می شود که داماد بلافاصله پس از عروسی راه سفر در پیش گیرد و برای پرداخت بدهی هایی که برای حفظ آبروی خود در برگزارى مراسم عروسی دریافت کرده بود، به کشورهای دیگر پناه ببرد و به خیل مهاجرین کار بپیوندد. بسیاری از اینان حتا زمانى كه پدر می شوند، نمی توانند به افغانستان بازگردند، چون هنوز بدهکارند.

آدم وقتی به این محفل ها دعوت می شود، همیشه این سؤال ذهنش را مشغول می کند: آیا این خرج های گزاف، تشریفات و اسراف، آن هم در کشوری که بیش از هر چیزی فقرش نمایان است، مناسبتی دارد؟

 Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب

عبدالحی سحر

خیبر پارک، واقع در منطقه حیات آباد پیشاور پاکستان، در میان عوام نام های مختلف دیگر نیز دارد که "باغ زنانه" و "باغ خواستگاری" از رایج ترین آنهاست.

با آن که در پیشاور به ویژه منطقه حیات آباد مراکز تفریحی ودیدنی دیگر هست،اما در بین زنان مهاجر افغان، خیبرپارک در روز های ملی و مذهبی و دیگر ایام تعطیل وتجلیل چون عید فطر و نوروز از اهمیت ویژه بر خوردار است. آنها این باغ را تنها مرکز تفریحی امن برای خود می دانند و ده ها زن و دختر جوان لباس های زیبا به تن در این باغ حضور می یابند.

در حال حاضرهزاران افغانستانی در کشور های اروپایی و آمریکایی به سر می برند که بیشترشان  مدت زمانی را در پاکستان سپری کرده اند. در واقع، پاکستان ایستگاه نخست بیشتر مهاجران افغانستانی است که به کشورهای اروپایی و آمریکایی پناهنده شده اند. این حالت پاکستان را به "تخته خیز" بیشتر مهاجران به سوی به غرب تبدیل کرده است.

اما بسیاری از این مهاجران که پایبند سنت ها و فرهنگ خاص خود می مانند، پس از مدتی دوباره به پاکستان برمی گردند، تا با یکی از آشنایان و بستگان خود ازدواج کنند. خیبر پارک نقطه آغازین بیشتر این اردواج هاست. یعنی این باغ افزون بر این که تفرجگاه خوبی است، محل مناسبی برای همسریابی از میان زنان مهاجر نیز به شمار می آید.

ورود مردان به باغ اکیدا ممنوع است و حتا پسران بالای پنج سال اجازه ورود به آن را ندارند. باغ محافظانی دارد که در اعمال این مقررات سخت می کوشند.

خانواده ها با گستردن بساط تفریح وشادی اوقات فراغت شان را در این باغ سپری می کنند. به ویژه یکشنبه ها خیبر پارک شاهد ازدحام شمار بیشتر زنان مهاجر می شود.

حضور دختران جوان در این تجمع ها فرصت خوبی است برای خواستگارانی که به دنبال عروس مناسب می گردند. بدین گونه، خیبرپارک به محل آزمایش بخت دختران جوان تبدیل شده است.

خانم صالحه مسئول مدرسه بی بی مریم در منطقه حیات آباد پیشاور می گوید: "هر دختر وپسر جوان بعد از ختم دوره تحصیل حق دارد همسر مورد پسند انتحاب کند. هر چند من تنها برای تفریح به باغ زنانه می روم ، ولی می بینم مادران ودختران زیاد در پهلوی تفریح  در جستجوی دختر زیبا هستند."

فضیله ویسی مدیر مسئول مجله "جوان" می گوید: "بیشتر از هفت سال است که برادرم در کشور کانادا بسر می برد  و از من خواهش کرده تا برایش همسر زیبا جستجو کنم. من در تلاش هستم تا  در ایام فراغت به خیبر پارک یا 'باغ همسریابی' بروم. به همین خاطر چندین قطعه عکس برادرم را همیشه با خود به باغ زنانه می برم."

"هرگاه دختری مورد پسند پیدا کنم، به تبادل آدرس وشماره تلفن یکدیگر می پردازیم، تا به رسیدن فیصله نهایی در تماس باشیم. باغ زنانه کار خواستگاران را آسان تر کرده است، زیرا به سادگی می توان با دختر مورد پسند صحبت ودید بازدید کرد. در غیر آن در شهر پیشاور دختران زیادی به چشم می خورند  که سرتا پایشان را با چادر پوشانده اند و تنها می توان به چشمان شان نگاه کرد و بس."

زنان ودختران جوان مهاجر از دیگر شهرهای دوردست پاکستان نیز با امید گشایش بختشان به خیبرپارک می آیند. بسیاری از آنها از خلال درختان این باغ به سوی آینده ای روشن، و شاید هم تاریک، پرواز کرده اند، چون فقط با دیدن چند عکس نمی توان همه چیز را در مورد یک نفر فهمید. در اینجا پیمان دوستی را نخست امضاء می کنند و بعد می خوانند.

 Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب

ایمان شایسته 

"رسوم زنده" عنوان نمایشگاهی است که از چند روز پیش در باغ بابر کابل گشایش یافته است. اهمیت این نمایشگاه که در نوع خود اولین نمایشگاه از این دست است، در نمايش مجموعه ای از آثار مدرن هنرمندانی از سه کشور افغانستان، ایران و پاکستان در كنار يكديگر است.

بیش از ۵۰ اثر که از لندن، نیویورک، ملبورن، کابل، دبی، تهران و اسلام آباد به این نمایشگاه آورده شده در کاخ ملکه در منتهی الیه جنوبی باغ بابر به نمایش درآمده است. این کاخ پس از ویرانی در زمان جنگ، اکنون توسط بنیاد فرهنگی آقاخان بازسازی شده است.

آثار این نمایشگاه تركيبى از سنت و مدرنیته اند. تا جایی که از رسوم کلاسیک اسلامی گرفته تا مدرنیسم و پست مدرنیسم غربی را میتوان در این آثار مشاهده کرد.

آثار ارائه شده در این نمایشگاه که توسط هنرمندان معاصر آفریده شده اند، در واقع رویکردی جدید و امروزی به هنر خوشنویسی اسلامی، حروف نگاری، نقاشی مینیاتور، طرح های هندسی اسلامی، قالی بافی و نساجی را نشان می دهند. همچنین آثاری از هنرهای معماری، عکاسی و رسانه های جدید در منطقه را نیز می توان در میان این آثار مشاهده کرد.

کارهای تحسین برانگیزی از نقاشی مینیاتور مدرسه هنرها در لاهور پاکستان دیدی معاصر و امروزی است به مینیاتور سنتی. در آثاری ازعمران قریشی و نصرا لطیف قریشی از پاکستان و خادم علی از افغانستان می بینیم که بیشتر آنها هم میزان و هم موضوع نقاشی سنتی مينیاتور را تغییر داده اند و به تصویر سازی معاصر از طریق رسانه های جمعی، البته با موضوعات بیشتر سنتی رفته اند.

اما در آثار خوشنویسان ایرانی چون مجید عباسی، سعید مشکی و ژیلا پیکاک (ایرانی مقیم بریتانیا) استفاده از نوآوری هایی در گرافیک و متحرک سازی توسط تکنولوژی دیجیتال واقعاً برشکوه این نمایشگاه افزوده است.

یکی از عناصر مهم این نمایشگاه مشترکاتی است که در اکثر آثار به چشم می خورد. موضوع بیشتر آثار خودی است و رنگ و طرحی خودی دارد. به این معنا که در اکثر آثار از خطوط نستعلیق، شکسته، ثلث و نسخ استفاده شده است، از مینیاتور استفاده شده است و به عبارتی آثار این نمایشگاه برای بازدید کنندگان محلی بیگانه نمی نماید.

هنرمندانی امروزی، خطوطی آشنا، شکل هایی آشنا و حتا اشعار و نمادهایی آشنا و قدیمی را به زبان امروزی و ابزار امروزی برای ایجاد اثری آشنا به کار برده اند.

عنصر مشترک دیگر این نمایشگاه درونمایه اکثر این آثار است که رنگ و بوی اسلامی دارند. در بعضی آثار تذهیب به کار رفته و در بعضی دیگر رد پای محراب و مسجد و عرفان اسلامی را می توان دید.

ویژگی دیگر آثار این نمایشگاه پیچیدگی در فهم این آثار توسط مخاطب است که بر خلاف آثار کلاسیک مخاطب را به تفکر وا می دارد و با ایجاد پرسش هایی در ذهن او را به مشاركت در فهم اثر فرا می خواند. در آثار کلاسیک غالبا هنرمند ایده خود را بر مخاطب به نوعی تحمیل می کند.

البته، این پیچیدگی خود باعث عدم برقراری ارتباط میان مخاطب افغانستانی و آثار نیز می شود. چون نه از منتقد هنری چندان خبری هست که بتواند پلی باشد میان اندیشه هنرمند و مردم و نه مردم سواد کافی بصری و هنری برای درک پیام خالق اثر را دارند.

تفاوت عمده آثار هنرمندان این کشورها، بیشتر در استفاده از رنگ است. در اکثر آثار ایرانی از رنگ های ملایم و ترکیبی استفاده شده است و یا با رنگ های سفید و سیاه شکسته شده و همین طور خیال پردازی بیشتری در این آثار دیده می شود.

اما در آثار پاکستانی، به خصوص در آثار خانم عایشه خالد، بیشتر از رنگ های کلاسیک و خالص استفاده شده است. در این میان در کارهای  افغانستانی، گرچه از رنگ های ترکیبی بیشتری نسبت به آثار پاکستانی استفاده شده، اما گویا محیط و زندگی افغانستانی و اثرات جنگ و ناامنی و فقر روی این هنرمندان تأثیر خود را گذاشته و به همین دلیل بعضی از این کارها کمی شلوغ به نظر می رسد و رنگ ها به همان رنگ های کلاسیک نزدیکی بیشتری دارند.

افغانستان، پاکستان و ایران تاریخ فرهنگی مشترکی دارند. میراث مشترک آنها به دوران ما قبل تاریخ باز می گردد و حضور امپراتورهایی چون کورش، اسکندر مقدونی، چنگیز خان، تیمور لنگ، بابر شاه، و همینطور سلسله های ایرانی در این حوزه جغرافیایی، رسوم و میراث گرانبهای فرهنگی در زمینه های گوناگون موسیقی، ادبی، نقاشی، خوشنویسی، صنایع دستی و معماری را برای ساکنان این حوزه به ارمغان آورده است.

حتا هنوز هم بسیاری از آداب مهمان نوازی، رسوم ازدواج، جشن های باستانی و غذاهای سنتی مردمان این حوزه بسیار به هم شباهت دارند و مشترکات در آثار هنرمندان اين سه کشور نيز تأييدى بر وجود این اشتراکات فرهنگی است.

اما نکته در این جاست که گرچه معمولاً از اشتراکات فرهنگی بین مردمان این کشورها زیاد سخن بر زبان می آید، در عمل قرابت فرهنگی این سه کشور معمولاً به دست فراموشی سپرده شده است.

عمران قریشی، هنرمند پاکستانی که در این نمایشگاه شرکت کرده، می گوید:

"این سه کشور در سال های گذشته تعامل فرهنگی قابل توجهی نداشته اند. این نمایشگاه فرصتی برای درک متقابل ایجاد می کند که از این طریق می شود بر مشکلات دیگری نیز فایق آمد. دانش و فهم درباره فرهنگ های یکدیگر تعادل را در منطقه در پی خواهد داشت."

زلیخا شیرزاد، هنرمند افغانستانی که او هم در این نمایشگاه آثاری دارد، می گوید:

"من از طریق کارهایم نه تنها می خواهم که این مهارت های سنتی زنده بمانند، بلکه می خواهم با بیانی هنری آنها را به جهان معاصر پیوند دهم."

بدون شک چنین برنامه هایی زمینه ساز تعامل و تاثیر گذاری و تاثیر پذیری بیشتر فرهنگی است و می تواند به مردم منطقه کمک کند تا نقاط تشابه یکدیگر را بیابند و برای داشتن رابطه ای بهتر تلاش کنند.

در کنار ارائه آثاری از هنرمندان مطرح در سطح جهانی از این سه کشور، "رسوم زنده" استعدادهای جدیدی را نیز معرفی کرده است که ظاهراً یکی از اهداف برگزاری این نمایشگاه نیز بوده است، به خصوص هنرمندان افغانستان را که تا کنون فرصت چندانی برای نمایش آثارشان در سطح بین المللی نداشته اند.

این نمایشگاه تا تاریخ ۲۰ نوامبر سال روان به روی علاقه مندان باز خواهد بود و Turquoise Mountain (فیروزه کوه)، مؤسسه برگزارکننده این نمایشگاه بر آن است تا پس از کابل این نمایشگاه را در گالری ملی هنر اسلام آباد و موزه هنرهای معاصر تهران نیز به نمایش بگذارد.

تهیه این گزارش بدون همکاری موسسه "فیروزه کوه " و استاد علی بابا اورنگ که صحبت های ایشان را در گزارش مصور این صفحه می شنوید ممکن نبود. از هر دو سپاسگزاريم.

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید  


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب

امیر فولادى

پدیده هایی چون رادیو و تلویزیون، درافغانستان قدمت کم وبیش  هفتاد ساله دارد، اما تنها در هیات رادیو و تلویزیون دولتی این کشور که همیشه تربیون بوده است، تا رسانه. با چنین رویکردی است که می شود گفت "رسانه" در افغانستان عمر زیادی ندارد.

رسانه ها در افغانستان از نظر کمی  به سرعت رشد کردند، صد ها رسانه چاپی، دها رسانه شنیداری و نزدیک به  بیست شبکه تلویزیونی محصول فقط همین شش سال اخیر است که قویا تاثیر گذار و محسوس بوده اند. اما از نظر محتوایی، درمیان این همه رسانه تنوع کمی می توان یافت وبه صورت کلی، همه آنها را می توان به سه دسته تقسیم کرد.

دستگاه تبلیغات دولتی

رادیو و تلویزیون و دو روزنامه دولتی در طول روز وساعاتی از شب، چون گذشته امور روزمره دولتمردان را گزارش می دهند، از ملاقات های رییس جمهور گرفته تا دیدار های اکثر وزرا، نشست های خبری مقامات دولت، افتتاح محله یا محلات باز سازی شده و بالاخره اعلام فرمان های دولتی عزل ونصب ها و قسمت هایی از جلسات پارلمان. مخاطبان نشرات دولتی نیز بیشتر خود دولت مردان هستند، تا باخبر شوند که فردا در مقام شان باقی هستند یا نه.

تلويزيون دولتى افغانستان

دست اندرکاران امور رسانه ای نیز از مخاطبان اصلی نشرات دولتی اند. زیرا آنها نیز به شماری از اطلاعات و آگهی ها نیاز دارند که از دستگاه های دولتی پخش می شود. از جمله صورت کامل سخنرانی های رییس جمهور، اعلام قرار دادها و به ویژه عزل و نصب های مقامات ارشد دولتی که برای رسانه های دیگر می تواند خبر باشد.

در برنامه های تفریحی تلویزیون ورادیوی دولتی بیشتر از آرشیو سال های قبل استفاده می شود، کلیپ هایی از سال های هشتاد، نمایشنامه های ضبط شده در سال های گذشته و سریال های ترجمه شده از سال های پیش. چیزی که در سال های اخیر ساخته شده باشد، کمتر دیده می شود.

از نظر زبانی نشرات دولتی در برابر موجی از اصطلاحات، واژه ها و تعبیراتی که در رسانه های دیگر به کار می رود، مقاومت می کند و واژه ها و اصطلاحات جدید کمتر به زبان آنها راه می یابد.

رسانه های حزبی

نشرات حزبی، که از سال های جنگ وبیشتر در قالب رسانه های چاپی جان گرفته بودند، بدنبال تحول جدید بیشتر شدند و کم کم هیئت های شنیداری و دیداری این رسانه ها نیز نمودار شد. برخورد نشرات حزبی با اخبار و مسایل جاری در افغانستان از عجیب ترین نمونه هایی است که ممکن است روزگار تاکنون دیده باشد، در بسیاری موارد دیده شده که یکی از این رسانه ها در فاصله کمتر از یک هفته صد وهشتاد درجه تغییر موضع داده است.

اما آنچه درمورد این رسانه ها جالب است، برخورد نسبتا حرفه ای تر آنها نسبت به سال های پیش است. این دسته از نشریات حد اقل در پخش خبر ها وگزارش ها تعادل و توازن را رعایت می کنند. و مواد تبلیغاتی نیز نسبت به سال های گذشته بسیار غیرمستقیم وماهرانه تر ابلاغ می شود.

از میان احزاب و سازمان های موجود در افغانستان بیشتر این احزاب محافظه کار دوران جهاد اند که صاحب صدا و رسانه شده اند. از این رو در برنامه ها و نشریات شان نیز بیشتر محافظه کار اند و بیشتر به درون خانه ها وخانواده های سنتی رخنه کرده اند.

اين گروه از نظر تولیدی دست بالا تری دارند، مهندسی اخلاقی جامعه را به صورت اعلام نشده اما آشکار از وظایف مهم شان می دانند و با راه اندازی برنامه های ویژه خانواده، ورزش و سرگرمی های، به تعبیر خود شان، سالم، سعی می کنند با رسانه های بازرگانی رقابت کنند. مراسم مذهبی مانند نماز جمعه، پخش اذان وموعظه های دینی، برنامه هایی است که آنها را بیشتر متمایز می سازد.

رسانه های بازرگانی

طیف سوم، رسانه های تجاری است، چیزی که در افغانستان  جدید، پر طرفدار و متفاوت است و از سویی هم با مشکلات فراوان مواجه است و طیف بیشتر از عوام مردم را نیز رسانه های تجاری  با خود دارند.

تلويزيون آريانا

محتوای این رسانه ها بیشتر سرگرم کننده و تفریحی است. از سریال های هندی وکره ای گرفته تا پخش آهنگ های پاپ و رپ غربی، مصاحبه با خوانندگان، هنرمندان سینما وتئاتر، ورزش کاران و جوانان دانشجو ودانش آموز.

بدعت یا ابتکار

درکنار این که رسانه های تجاری با پخش برنامه هایی که در بالا ازآن یاد شد، مردم را سرگرم کردند، بدعت ها و ابتکارهایی را در زمینه های دیگر نیز به خرج دادند.

 اطلاع رسانی با ایجاد رسانه های تجاری سریع تر شد. نخستین بار این رادیو ها وتلویزیون های تجاری بودند که هر نیم ساعت یک بار خبر پخش کردند و گزارش دادند. چیزی که قبلا در رسانه های دولتی معمول نبود.

مجریان برنامه های رادیو و تلویزیون در افغانستان معمولا تصور می کردند بر مسند خطابه یا پشت تربیون سخنرانی هستند و ازین رو غالبا بسیار رسمی، خشک و با ادا و اطوار کلیشه ای برنامه ها را اجرا می کردند.

حتی زمانی درافغانستان به صداهای معینی می گفتند صدای رادیویی. شیوه ارائه هم یکسان بود. انگار همه گویندگان رادیو بصورت طبیعی فقط یک رقم حرف می زنند. زمین وزمان به هم می خورد، اگر مجری هنگام اجرای برنامه زنده، مثلا، می خندید.

ولی وقتی رادیو های تجاری راه افتاد، مجریان آماتور آمدند وبرنامه های تفریحی وسرگرم کننده را به صورت بسیار طبعی و راحت ارائه کردند. وقتی به تلفون یک شنونده در برنامه زنده جواب می دادند، مثل این بود که دو نفر، مثلا، سر راه با یکدیگر گفتگو می کنند. این مجریان برای اولین بار این تابو را شکستند که اگر مجری آمد و در برنامه با شنونده اش شوخی کرد یا خندید، زمین وزمان بهم نمی خورد، تازه، برنامه جالب تر هم می شود.

برخلاف بسیاری از کشورهای جهان سومی نظام تازه تاسیس، جدا از این که باوری داشته باشد یا نه، آمد واز آزادی بیان حمایت کرد. ظرف ۵ سال این روند به مرحله ای رسید که بسیاری از رسانه های تصویری برنامه طنزی حتا افراطی به راه انداختند. 

فورا باید یاد آور شد که اگرچه از یک طرف، طرح مسایل مختلف که قبل از آن تابو بود، زمینه را برای بررسی خیلی از مسایلی که واقعا نیاز به بحث و گفتگو داشتند باز کرد، اما تازه کار بودن این رسانه و عدم آشنایی شان با قوانین حاکم بر رسانه های آزاد و بالاخره، عدم مسئولیت پذیری گردانندگان این رسانه سبب شده است که در بسیاری موارد، اتهام، بهتان، شایعه و هیاهو جای تحقیق وبحث های علمی آکادمیک و حتا جای بحث منطقی برای رسیدن به نتیجه درست را بگیرد.

رسانه های تجاری که نه محافظه کاری نشرات دولتی را دارند و نه هم حمایت پیدا و پنهان احزاب و چهره های قدرتمند را هر روز با یک مشکل و درد سر مواجه اند.

ریشه های این درد سرها نیز در بسیاری موارد خود رسانه های تجاری ومجریان و دست اندرکاران فعال و پرانرژی و از سویی هم آماتورشان هستند. 

روزی به آنها اخطار می شود که فلان سریال را به دلیل مسایل اخلاقی دیگر پخش نکنید، درحالی که مثلا دوسال این سریال پخش شده است. روزی هم با نیروهای امنیتی می روند دفاتر شان را محاصره می کنند. روز دیگر هم  دستگیری و دادگاه.

اما آنچه مایه دلگرمی برای رسانه های جوان و رو به رشد تجاری در افغانستان است، این است که دولت افغانستان – اگرچه میان باورش به آزادی بیان و آنچه رسما اعلام می شود، فاصله زیادی وجود دارد – واقعا یا نمی خواهد ویا نمی تواند مثل دولت های دیگر اعمال محدودیت کند. همین امر از یک سو می تواند زمینه شتاب و انرژی دست اندرکاران رسانه های جوان برای ابتکارهای تازه را فراهم کند و از سوی دیگر، می تواند آینده روشن تر وبهتری را برای این رسانه ها نوید دهد.

 


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب

وحید تدبیر

پرنده ای در پشت میله های زندان کوچکش آواز می خواند، صدای کوچکش تنها در جایی شنیده می شود که گوش ها انتظار شنیدن ناله از یک پرنده خوشخوان را ندارند.

صدای پرندگان خوشخوان را دیگر کمتر می توان در باغ ها شنید. آنها به جرم خوشخوانی مجبور اند تمام عمر در پشت میله های زندان کوچک شان بمانند و آواز بخوانند.

شاید  صدای پرنده ای که آزاد است، با صدای آن که در بند، یکی و همسان نباشد، اما درک این تفاوت احتمالی برای ما دشوار است.

و شاید به همین دلیل، از دیدن یک پرنده افتاده در قفس و شنیدن آوازهایش نمی رنجیم و حتی در عوض سعی می کنیم این زنده جان محروم شده از رهایی و پریدن را همواره در قفس و در آواز خوانی ببینیم و با شنیدن ناله هایش به شادی های زندگی مان بیفزاییم.

در سراسر ادبیات فارسی شکایت از قفس را می بینیم. شاعران جهانی به این بزرگی را به قفس تنگی تشبیه می کنند و بسر بردن در آن را دشوار می دانند.

انسان که بالی ندارد تا به پرواز در آید و سرشتش با سکونت سازگار بوده است، تا به این حد از قفس می نالد، حالا چه حالی باید داشته باشد پرنده ای که دنیا برایش بزرگتر است و پریدنش را حد و مرزی نیست؟ پرنده ای که تنها قربانی لطافت های خود است  و امکان پرواز را از او گرفته اند.

بازار پرنده فروشان در محله موسوم به کوچه کاه فروشی در کابل را صدای چهچه مرغان کوچکی پر کرده است که همه در قفس های خود به نغمه سرایی پرداخته اند.

پرنده فروشان این محله اطلاعات عجیبی در مورد سرگذشت انواع مختلفی از پردگان کوچک خود دارند، یکی با اشاره به طوطی غمگینی می گوید، طوطی ها از هند می آیند.

این گفته یاد آور داستان آن طوطی اسیر در مثنوی مولاناست که همزادان آزادش در جنگل ترفندی برای رهایی او بستند.

آیا در روزگار ما هم راهی برای رهایی پرندگان مانده در قفس می توان سراغ کرد؟

به ما آموخته بودند از آزار زنده جانان بپرهیزیم، اما يادم نيست که گفته باشند پرنده ای را در قفس نکنیم. اما من اگر روزی پدر شدم، به فرزندم خواهم آموخت که هیچگاه پرنده ای را از آزادی محروم نکند.

گزارش مصور این صفحه در بازار پرنده شهر مزارشریف تهیه شده است.

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید 


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب

جمال سپهر

۲٣ سال پیش بود که برای اولین بار عمیقا به نفت فکر کردم. زمانی که در یکی از دبستان های حاشیه شهر مشهد درس می خواندم و کلاس سوم ابتدایی بودم.

داستان از این قرار بود که مدرسه از هر دانش آموزی ۲۵ تومان می گرفت و یک مجموعه نوشت افزار در اختیار او می گذاشت. قیمت این مجموعه در بیرون و در بازار آزاد حدود ۱۵۰ تا ۲۰۰ تومان بود.

رکود اقتصادی سال های آخر جنگ بود و محله ما هم فقیرنشین. بعضی از خانواده ها، چند تا بچه مدرسه رو داشتند و تامین ۲۵ تومان برای هر بچه مشکل بود.

من و دو یا سه تا از همکلاسی هایم تصمیم گرفتیم سهمیه این بچه ها را بخریم و در بازار آزاد بفروشیم.  خلاصه پولی تهیه کردیم، دور از چشم معلم و ناظم سهمیه چند نفر را خریدیم. بعد آنها را هم به لوازم التحریر نزدیک مدرسه به قیمتی نزدیک به قیمت بازار آزاد فروختیم.

یکی دو روز بعد موضوع لو رفت و سر و کله مادر و پدرهای این بچه ها پیدا شد. ما متهم به کلاه برداری شدیم و سروکارمان به دفتر مدرسه و ناظم و مدیر افتاد و آخر کار هم به احضار والدین کشید.

من که نمی دانستم واقعا چه خلافی مرتکب شده ام، از پدرم دلیل را پرسیدم. او برای من شرح داد چرا نوشت افزار مدرسه، قیمتش یک دهم قیمت بازار است. اینجا بود که فهمیدم در واقع پول این نوشت افزار، با یارانه ای پرداخته شده که منبع آن نفت مملکت است.

تا آن وقت فکر می کردم که نفت، فقط به درد بخاری می خورد. آن سال ها شماره هایی را به هر خانواده می دادند و ماهی یکبار با این شماره ها می رفتیم شعبه نفت محل و بعد از ایستادن در یک صف طولانی، در برابر پولی ناچیز برای زمستان، نفت و یا گازوئیل می گرفتیم. 

من از این که اهل این مملکت نبودم و این مملکت برای من -مثل بقیه- سهمیه نوشت افزار در نظر گرفته بود و بعد من سهمیه چند نفر دیگر را هم در بازار فروخته بودم، احساس شرمندگی کردم.

بعد از آن در تمام سال هایی که در ایران زندگی کردم، همیشه به سهمیه ای که از نفت به من تعلق گرفته بود، فکر می کردم.

بهای نان، آب، برق، نفت و بعدها گاز بسیار ارزان تر از نرخ واقعی بود. منِ مهاجرِ بی وطنی که به این مملکت پناه آورده بودم، زیر نور برقی می نشستم که روشنایی اش را از نفت می گرفت.  بر سر سفره ای می نشستم که نان و آبش از برکت نفت بود و در امنیتی زندگی می کردم که حقوق مأمور و کارمندش را از نفت می گرفت.

همه روزهایی که با بهایی ناچیز دوتا بلیط اتوبوس می خریدم، تا از این سر شهر به آن سر شهر بروم و همه روزهایی که مفت و مجانی در برابر تخته سیاه و آموزگار و دبیر و استاد نشستم، مدیون نفتی بود که سال های سال چون خون در رگ های جامعه ایران دویده است.

پدرم که دستی در خرید و فروش داشت، همیشه درباره نفت می گفت که " اگر این گنج خداداد ایران نمی بود، زندگی برای افغان جماعت در این کشور امکان نداشت".

وقتی یک کارگر افغان، آفتاب نزده، از خانه خارج می شد، می دانست که هرچه دستمزدش اندک باشد، بازهم  آخر شب می تواند از عهده تامین غذای نان خورهای کوچک و بزرگش برآید. دستمزد دو روز کارش، برای یک ماه قبض آب و برقش کافی بود و بچه ها هم، هر طور که بود، برای رفتن به مدرسه مشکل نداشتند.

اگر فقط به همین بحث آموزش توجه کنیم، ده ها هزار دانش آموز افغانستانی در ایران درس خواندند و هزاران تن در سطح متوسطه و عالی تحصیل کردند. شمار زیادی از آنها به افغانستان باز گشته اند و در بخش های مختلف فعالیت می کنند.

ولی حالا مدتی است که دولت ایران از موضوع حذف یارانه نفت از آب، برق، گاز، نان، حمل و نقل و چیزهای دیگر حرف می زند و طرح واریز نقدی این یارانه ها به حساب های بانکی مردم جدی شده است.

در این صورت دیگر واقعا زندگی برای "افغان جماعت" در ایران امکان ندارد، چون آنها از "گنج خدا داد نفت" بهره ای نخواهند برد.

 


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب

مهدی مهرآیین

بامیان دردل کوه های سربه فلک کشیده بابا، با ارتفاع ۲۵۰۰ مترازسطح دریا، درست درنقطه مرکزی افغانستان، در فاصله ۱۷۰ کیلومتری کابل، علیرغم فقر بی حد و حصر امروزش، گنجینه هایی دردل نهفته دارد. تا چندی پیش دو تندیس عظیم بودا نگین بامیان بودند که توسط طالبان نابود شدند. اما آن رویداد توجه به حضور بودا در بامیان را دوچندان کرد.

اخیراً گروهی از باستان شناسان فرانسوی و آلمانی برای تحقیق پیرامون بوداهای بامیان و انجام حفاری های تازه وارد بامیان شدند. در رأس گروه فرانسوی پروفسور زمریالی طرزی قرار دارد.

زمریالی طرزی، نواسه محمد زمان خان، برادر زنده یاد محمود طرزی است که از او به عنوان یکی ازجلوداران جنبش روشنفکری و همچنین پدر ژورنالیسم افغانستان یاد می شود.

او درجه فوق لیسانس دررشته باستانشناسی را ازدانشگاه استراسبورگ فرانسه دریافت کرد و برای نوشتن تز دکترای خود، به بامیان آمد. دربازگشت، ماحصل سفرش مورد استقبال گسترده ای قرار گرفت و به صورت کتابی دردو جلد به چاپ رسید و در برنامه های تدریسی آن دانشگاه مورد استفاده قرار گرفت.

آقاى طرزى بعد ازاخذ مدرک دکترای باستانشناسی به کابل آمد و به عنوان مدیرعمومی باستانشناسی وحفظ آبدات تاریخی افغانستان شروع به كار کرد واین مقارن است با دوران حكومت داوود خان.

دراین مدت، وی درتحقیقات زیادی ازجمله ترمیم بت های بامیان ونقوش دیواره های آن، آثار و آبدات اسلامی مسجد جامع هرات، روضه مبارک در مزار شریف،  کمان و حمام بوست درهلمند، خرقه مبارک ومیرویس نیکه درقندهار، آبدات تاریخی ولایت غزنی، منارچکری وگلدره کابل و اده در جلال آباد سهم داشت.

بعد ازسقوط دولت داوود خان و روی کارآمدن دولت کمونیستی، دوباره به فرانسه رفت و درآنجا پناهنده شد. درسال ۲۰۰۱ برای تهیه تزى دوباره به بامیان آمد. بعد ازبازگشت، به عنوان استاد دانشگاه استراسبورگ درمقاطع فوق لیسانس و دکترا، به تدریس باستانشناسی خاورمیانه پرداخت.

بعد ازآن، عظمت تاریخ بامیان به قدری وی را مجذوب خود ساخت که پژوهش هایش را بیشتر به تاریخ بامیان معطوف کرد.

نوشته زیر چکیده ای از صحبت های پروفسور زمریالی طرزی در باره پژوهش های جاری در بامیان است:

دست آوردهای ما در هفت سال اخیر در بامیان، واقعاً چشمگیر و ارزشمند بوده است. ما به حقایقی دست یافتیم که قبلاً کسی ازآن اطلاعی نداشته است. البته، آسان نبود. برای کشف این اطلاعات، ما باید از تمام ادوارتاریخی آگاهی کامل می داشتیم، چرا که ما درحفاری های خود، ازدوره های غوریان، غزنویان و سامانیان می گذشتیم، تا به دوره بودائی می رسیدیم. آگاهی کامل ازدوره های یادشده، لازمه کار بود.

تحقیقات ما بدون استفاده ازآلات مغناطیسی و عکس های اشعه اکس، بسیارموفقیت آمیزتر  از گروه های باستانشناسی دیگر ممالک بود که با سامان آلات بسیارپیشرفته وسرمایه گزاف کارمی کردند. شاید این موفقیت بدان خاطربود که ما خود اهل افغانستانیم و نوعی مسؤلیت و همچنین علاقه مندی به وطن درخود حس می کردیم که به ما نیروی بیشتری می داد.

حفاری هایی درمعبد شاهی وبعضی معابد دیگروهمچنین شهرشاهی که درمنطقه ای درغرب صلصال (سرخ قول فعلی) قراردارد، انجام شد که نتایج بسیارعالی خصوصاً ازدوره اسلامی به دست آمد.بقایای کارخانه های شیشه سازی وسفال سازی با سامانه (سیستم) های پیشرفته روی خاک آمد که نشانه هایی از پیشه وری آن زمان را دارد. 

البته، فعلاً شهر شاهی دروضعیت خوبی نیست و تعداد زیادی ازمغاره نشینان بامیان که توسط دفتر یونسکو به این منطقه کوچانده شده اند، دراین منطقه سکنی گزیده و بعضاً درمغاره ها به سرمی برند.

البته زمانی که یونسکو مردم را به این منطقه کوچانده بود، شهرشاهی کشف نگردیده بود و سرخ قول ازاهمیت زیادی برخوردارنبود. متأسفانه فعلا بعضی ازمغاره های شهرشاهی بخاطراستفاده شان به عنوان منازل رهایشی (مسکونی) تخریب شده اند.

بعد ازسال ۲۰۰۳، درقسمت معابد شرقی(قسمت جنوب شرقی شمامه، بودای ایستاده ۳۸ متری)، ما توانستیم آثاربسیارارزشمندی را کشف نمائیم که می توان به کشف ۲۰ مجسمه بسیارنفیس وارزنده اشاره کرد که تماما ازدوران بودائی ها بود. این مجسمه ها همه ازگل ساخته شده اند که با روکشی سرخ رنگ مزین شده اند.

نشانه هایی وجود دارد که بعضی ازآنان روکشی طلایی داشته اند. درحال حاضربعضی ازاین مجسمه ها درصندوق های مخصوص نگهداری می شوند. مجسمه ها وآثار بدست آمده، بخوبی نمایندگی ازهنراصیل بامیان می کنند.

همچنین آنان نشان دهنده غنای فرهنگی و اقتصادی بامیان اند و ثابت می نمایند که درآمدهای اقتصادی بامیان، تنها ازگرفتن نذریه های زائران بودائی بدست نمی آمد.

ساختن دوازده هزارمغاره منقش به پیشرفته ترین نقاشی های زمان و جواهرات گرانبها، کاری است که نمی توان ازمنابع یادشده انتظار داشت. بلکه بامیان خود مرکز تمدنی عظیم با سامانه های اقتصادی پویا و فعال وصنعتگران متبحر بوده است. تولید انواع و اقسام جنگ افزارهای پیشرفته وسایر وسایلی که مورد نیاز جنگ است، ازجمله هنرهای مردم بامیان بوده است. همچنین بامیان، مرکزپرورش اسب های جنگی مرغوب بوده است.

همچنین بقایای کارخانه های ذوب آهن هم کشف شده است. آثار به دست آمده ثابت می کند که بامیانی ها، درصنعت آهن گدازی ازهمسایگانشان به مراتب پیشگام تر بوده اند. دردست داشتن صنعت ذوب آهن باعث شده بود که آنان بتوانند سامانه آلات جنگی پیشرفته ای داشته باشند و بدین ترتیب قدرت نظامی آنان نیزنسبت به سایرین فزونی یابد.

همچنین هشت استوپا (stupa) درمعبد شرقی کشف گردید. استوپا ازبهترین و باشکوه ترین بناهای بودائی است که براساس پندارهای سمبولیستیک، بیانگر قسمتی از بیانات و نظریات و یا قسمتی از بدن خود بودا و قسمتی از اموال شخص بودای بزرگ است.

وقتی مرگ درهندوستان گریبانگیر بودا می شود، بدنش را طبق رسومات وقت، آتش می زنند. ازآنجائی که وی فردی قابل احترام دربین بودائیان بوده است، هشت پادشاه آن زمان، برای گرفتن استخوان های سوخته بودا به عنوان تبرک، به محل سوزاندن وی هجوم می آورند.

به منظورجلوگیری ازنزاع، استخوان های سوخته بجامانده ازبودا، توسط شخصی با نام هاسیتا به هشت قسمت تقسیم شده به هشت پادشاه سپرده می شود. پس ازآن، هر پادشاه، استخوان های سوخته بودا را به موطن خود برده و برآن مقبره ای با شکوه به شکل نیم گنبد بنا می کند که بعد ها با نام استوپا مسمی گردیدند.

البته بعدها آشوکا، پادشاه هند، دستورمی دهد که این هشت استوپا را پیدا کنند و استخوان های بودا را به هشتاد و چهار هزارقسمت درآورند واین قطعات را بدست مبلغین بودیسم داده به سرزمین های دیگربفرستند.

بودائیان معتقدند که استوپاها می توانند نمایندگی از دنیائی نمایند که بودا درآن زندگی می کرد. به همین ملحوظ، طواف استوپه ها به سمت راست به جهت خورشید است.

بعدها با تأثیرپذیری بودائیان ازمعماری یونانی، استوپا ها به شکل مربع در چند طبقه ساخته می شدند. چنانچه استوپای کانیشکا درپیشاور، هزارپا (معادل بیش از سیصد متر) ارتفاع داشته است.

مهم ترازهمه اینکه ما موفق به کشف یک مجسمه بودای خوابیده به طول ۱۹ متر درساحه معبد شرقی شدیم.

اگرچه درحدود بیش ازهشتاد و پنج درصد این مجسمه تخریب شده است، اما هنوزقسمت هایی ازدست راست وشانه و گردن آن باقی مانده است. سراین مجسمه کاملاً ویران شده، لیکن بالشی که سربرآن تکیه داشته، کاملاً سالم است.

قدمت این تندیس احتمالاً به قرن سه میلادی می رسد. سکه هایی که ازاطراف آن کشف شده است نیز این احتمال را تقویت می کند. دراین صورت، قدمت این مجسمه بیشتر از بوداهای ایستاده است.

احتمالاً زیورآلات و جواهرات این مجسمه درزمان زعامت یعقوب بن لیث صفاری و قدرت مسلمانان، ابتدا ربوده شده و سپس مجسمه مورد سنگباران قرارگرفته است. وفورسنگ های اطراف مجسمه و همچنین جای خالی سنگ های استوپا وبناهای اطراف مجسمه، این را ثابت می کند. 

اما یکی ازدلایل سفرما، کشف یک مجسمه بودای خوابیده دیگر است. براساس روایت زایر چینی هوان سانگ، آن درقسمت غربی معبد شرقی واقع است، یعنی درجنوب شرق شمامه و من فکرمی کنم که درست درزیرخانه های قریه داوودی قراردارد.

همچنین روایت دیگری حاکی ازآن است که بودای خوابیده در مقابل معبد شاهی قراردارد که درست حد فاصل دو بودای ایستاده می باشد که ما فعلا درهمین نقطه درحال کارمی باشیم.  روایت سوم می گوید که این بودای خوابیده درنزدیکی شهرغلغله است که بیشتر متخصصین ژاپنی براین باورند.

هوان سانگ می گوید، در شمال شرق شهرسلطنتی، یعنی درجنوب شرقی شمامه، یک مجسمه بودا به صورت خوابیده موجود است که هزارپا (سیصد و سی متر) طول دارد که ازگل ساخته شده و مزین به طلا و جواهرات است.

بنابراین، من فکرنمی کنم که ما بتوانیم تمامی این مجسمه بودای خوابیده را به صورت سالم پیدا کنیم ویقینا آن تخریبات زیادی به خود دیده است. درحال حاضرما درحد فاصل دو بودای ایستاده (صلصال و شمامه) درحال حفاری هستیم که تا به حال موفق به کشف چند دیوار و دو استوپا شده ایم. البته، اظهارنظردر باره آثار کشف شده در این منطقه، هنوز بسیار زود است.

زوال بودیسم ازابتدای قرن هفتم میلادی با ورود مسلمانان آغازشد که البته، درآغاز به شکل بسیار نوسانی و کمرنگ صورت گرفت و قشون مسلمان فقط خواستند که ازاهمیت بودیسم دربامیان بکاهند و بدین منظورمحدودیتهایی را وضع کردند. پس از تحمیل مذهب تازه، هرزمان که قشون اسلام به ضعف مبتلا می شد، بودائیان فرصت را غنیمت شمرده دوباره به آئین آبائی خود بازمی گشتند.

بعد ها یعقوب ابن لیث صفاری به بامیان آمد و تمام آثار بودائی را آتش زد و بسیاری از زیورآلات و جواهرات بامیان را با خود به عنوان غنیمت به دربار عباسی در بغداد برد.

با این حال، بازهم بامیان ازخود مقاومت نشان داد و به پای خود ایستاد و این وضع تا آمدن سبکتگین ادامه داشت. بالاخره درقرن  دهم، تمدن بودائی بامیان، به کلی ازبین رفت و دولت های قدرتمند اسلامی چون سامانیان، غزنویان، غوریان و خوارزمشاهيان بر آن حاکم شدند. بعد ها درحمله چنگیزخان، بامیان دچارتخریبات بیشتر نیز شد. 

امیدواریم که بتوانیم پرده ازرازهای نهانی برداریم که قرن هاست درسینه خاک مدفون مانده اند و بدین طریق معرف تمدن عظیم بامیان به جهانیان باشیم.

 Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
ایمان شایسته

هیچ وقت از یادم نمی رود. هنوز یاد آن روز لرزه به اندامم می اندازد. هر بار به این فکر می افتم که آیا باز تکرار خواهد شد؟… این بار فاصله ام چه قدر خواهد بود؟

آن روز، روزی بود مثل یکی از همین روزها. صبح بود و خیابان ها همه پرتحرک. هر کس به سویی می رفت. عده ای به طرف دکان هایشان، عده ای دیگر به طرف ادارات دولتی، عده ای برای خرید و عده ای سرگردان... شاید به دنبال لقمه نانی. من هم یکی از آن هزار، سوار بر ماشین خود به طرف دفتر در حرکت بودم.

یادم می آید در فکر چیزی بودم. کمی از چهارراهى صدارت در مرکز شهر کابل گذشته بودم که صدای انفجار هولناکی همه نقشه هایم را نقش بر آب کرد و پس از آن شکسته شدن شیشه ها و فروریختن آنها.

نا خودآگاه ترمز را سخت فشار دادم. لاستیک های موترم صورت آسفالت را سیاه تر کرده بود. لحظه ای نفس در سینه ام حبس شده و قلبم از کار افتاده بود. رنگم بد جوری پریده بود. بدون اینکه خودم تصمیمی گرفته باشم، ناگهان پای راستم گاز را تا آخر فشرد.

چشم هایم انفجاری نمی دید، اما گویا گوش هایم  پيام "الفرار" به مغزم فرستاده بود. در فاصله ۲۰۰-۳۰۰ متری، نزدیک ورودی وزارت داخله انفجاری عظیم رخ داده بود.

در میان کسانی که آن شب به خانه باز نگشتند، تعدادی دانشجو و کودک مدرسه ای نیز بودند. احتمالاً والدین آنها حتا فکرش را هم نمی کردند، وگرنه هر گز اجازه بیرون رفتن از خانه را به دلبندانشان نمی دادند.

باری دیگر و پیش از آن ده ها دانش آموز در ولایت بغلان در مراسم استقبال از شش نماینده پارلمان به همراه آنها جان باختند. هیولای جنگ همین است. وقتی آمد، تر و خشک باهم می سوزند.

در این کشور حتا در پایتخت با حضور اردو (ارتش) و پلیس و هزاران عسکر سفید و سیاه زرد و سرخ از همه نقاط جهان و سلاح ها و تجهیزات پیشرفته شان، هنوز هم سالم بازگشتن کودکان از مکتب (دبستان)، توکل به خدایی است. تا روزها بعد از يک انفجار نمی توانید تصور کنید که مادران تا بازگشت بچه هایشان از مکتب چه حالی دارند.

تازه مشکل فقط انفجار و انتحار نیست. ترس از آتش زدن مدرسه ها، اصابت راکت های کور، کودک ربایان و قاچاقچیان انسان، تجاوزهای جنسی، متلک ها و اذیت و آزار دختران توسط اراذل و اوباش و حتا تصادف در این آشفته بازار ترافیک، همیشه دانش آموزان را تهدید می کند.

راستی، این دانش آموزان وقتی با این همه فشار روانی به مکتب می روند، چه می خوانند؟ چه یاد می گیرند؟ معلم چه؟ معلم چه چیزی می آموزاند؟ معلمی که دستمزدش یا کفاف یک ماه آرد خانه اش را می کند و یا کرایه خانه اش را، چه می تواند به شاگردانش یاد بدهد؟

راستی، این معلم ها خود چه آموخته اند؟ آخر سی سال است که همین آش بوده و همین کاسه! ترس از کشته شدن، ترس از غارت شدن، داغ عزیز دیدن، به یغما رفتن، فرار کردن، دل کندن، غربت و مهاجرت.

در طول آن سال ها اگر مغزهایی هم بود، همه فرار کردند و در دوران طالبان، پیکر پاره پاره فرهنگ و آموزش و پرورش ضربات پایانی را هم بر خود دید و جان باخت.

با آمدن حکومت و نظام جدید، که یکی از شعارهایش "بیایید، سبق بخوانیم" (بیایید درس بخوانیم) بود، به یکباره روح تازه ای در کالبد بی جان معارف دمیده شد. رستاخیزی برپاشد. هر آنکس که اندک سوادی داشت شکار مؤسسات خارجی و پست های دولتی شد. سواد درّ گشت و نایاب شد. دولت بر روی متخصّصان و با سوادان افغان در اقصی نقاط جهان آغوش گشود.

در دهات و قریه هاى دوردست، قربانیانی که سی تا چهل سال قبل نیاکانشان به مقامات دولتی پول و گاو و گوسفند و و روغن زرد (روغن حیوانی) رشوه می دادند تا امر ساختن مکتب را ملغی کنند و بعد سجده شکر به جای می آوردند که توانسته اند مانع نفوذ کمونیسم در اذهان فرزندانشان شوند، این بار به مقامات دولتی و مؤسسات کمک کننده رشوه می دادند و محفل می آراستند، تا هر چه زودتر حكم ساختن مکتب را برای قریه شان بگیرند و بین قریه ها بر سر این که مکتب در کجا واقع شود، چه نزاع ها که در نگرفت.

من در سفرهایی که خود به ولایات داشتم، می دیدم که دختران و پسران کوچک در حالی که لباس هایی هر چند خاکی و پاره اما یکدست به تن داشتند و کیفی یا پلاستیکی در دست، چه گونه کیلومترها مسیرهای کوهستانی و صعب العبور را می پیمودند، تا یکی دو ساعت درسی بگیرند و باز خندان و لی لی کنان به خانه باز گردند.

در آن روزگاران، هر کسی این شوق و هیجان را می دید فکر می کرد که دیگر سال های سیاهی و تیره روزی به سر آمده و چنان به آینده امیدوار می شد که سیمای ده سال آینده افغانستان را تصویر می کرد و چه کشورهایی که با افغانستان مقایسه نمی شد.

اما به راستی سال های آغازین افغانستان نوین سال های خوبی برای آموزش و پرورش بود، گویی همه چیز دوباره زنده شده بود. چند ماهی بیش نگذشته بود که تاکسی ران ها و دکان داران را می دیدی که در دوره های آموزشی انگلیسی در کنار کودکان هم سن و سال بچه هایشان روی نیمکت می نشستند و مشق مکالمه با خارجی ها را می کردند.

دوره های آزاد کامپیوتر و انگلیسی به مانند باکتری ها هی دوبرابر می شد. تعداد دانش آموزان به میلیون ها بالغ شد. تعداد مکاتب، ولو در زیر خیمه ها و یا فضاهای باز، در مقایسه با تعداد دانش آموزان، قطره در مقابل دریا می نمود. ولی اشکالی نداشت. در آینده کم کم درست می شد، اگر صلح باقی می ماند. می شد کمتر یاد گرفت، ولی همه یاد می گرفتند. عیبی نداشت که در کلاس ۲۵ نفره، ۹۰ نفر بنشینند.

اکنون هفت سال از آن زمان می گذرد و ده ها میلیون دلار در این عرصه مصرف شده، تا جایی که به قول مقامات وزارت معارف، فقط در یکی دو سال گذشته بیش از بودجه همه تاریخ معارف افغانستان مصرف شده است. نزدیک به هفت میلیون شاگرد در مدارش این کشور درس می خوانند و در سال ۱۳۸۷، ۶۰ میلیون جلد کتاب درسی چاپ و توزیع شده است.

اما به نظر می رسد شمارش معکوس آغاز شده، چه اکنون در دهات و قریه جات که دولت حضور چندانی ندارد، خصوصاً در مناطق جنوبی کشور، خانواده ها دیگر جرأت نمی کنند فرزندانشان را به مکتب روان کنند. چرا که به زعم عده ای، در این مکاتب کفر و الحاد تدریس می شود. کتاب هایش در خارج چاپ شده و پولش را صلیبیون داده اند. پس باید آتش زد این مکتب را.

سهم دختران دهاتی از این سال ها فقط خاطراتی کوتاه اما فراموش ناشدنی از بازی و یادگیری با همصنفی (همکلاسی) هایشان خواهد بود.

با وجود این همه ناامنی، فقر و مشکلات اما هنوز این کودکان و نوجوانان امیدوارند و چشم به آینده دوخته اند. باز هم امسال دانش آموزان افغان در روز ۲۱ سپتامبر، به استقبال از روز جهانی صلح شتافتند و در مکاتب دولتی و خصوصی این روز را پاس داشتند.

بیش از دو دهه است که در روز ۲۱ سپتامبر نیروهای درگیر افغانستان اعلام آتشبس می کنند، تا سازمان ملل متحد بتواند مایه کوبی (واکسیناسیون) اطفال علیه فلج کودکان را انجام دهد. پس از مدتی این یک روز آتش بس سراسری رسما روز صلح اعلام شد.

در گزارش مصور این صفحه نظر تعدادی از دانش آموزان دختر و پسر درباره صلح و تأثیر آن بر آموزش و پرورش را می شنوید.

 Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب

انیس کنج تنهایی
ایمان شایسته
 

برگزاری نمایشگاه های کتاب در افغانستان که پدیده ای تازه است، فرصت نادری را برای دوستداران کتاب فراهم می کند، تا به کتاب هایی دسترسی یابند که معمولا در بازارهای افغانستان پیدا نمی شود.

در کشوری که کتابدوستان اش اندک بهانه ای برای گردهم آیی دارند، نمایشگاه کتاب بهترین محل اختلاط و گفتگو میان آنهاست. شماری از کتابخانه های محلی نیز در این نمایشگاه ها امکان خریداری کتاب های جدید را می یابند که غالبا در ایران و شماری هم در پاکستان منتشر شده اند.

در نمایشگاه کتاب امسال کابل نیز ناشرانی از ایران و پاکستان و کشور میزبان شرکت کرده اند. در این نمایشگاه که با عنوان نمایشگاه کتب علمی و دانشگاهی برپا شده و هدف ارائه کتابهای مورد نیاز دانشجویان بوده، کمتر اثری از کتاب های دانشگاهی می توان دید و برعکس، بیش از هر چیزی کتابهای مذهبی، تاریخی، سیاسی، شعر و رمان و سایر کتاب های قدیمی و جدید ادبی به چشم می خورد. شاید به خاطر این که همین دست از کتاب ها، به اضافه فرهنگ ها، قصه های کودکان و کتاب های فلسفی از اقبال و توجه کتاب خوان ها در افغانستان برخوردارند.

"ندا" که چند سال پیش از پاکستان به کابل برگشته و بیش از یک سال است که کتاب خوانی را به صورت جدی آغاز کرده است، می گوید، فرهنگ کتابخوانی در گذشته بسیار کمرنگ بود و با بازگشت مهاجران از خارج، به ویژه ایران، رونق یافته است.

با وجود این، وی که هیچ روزی را بدون کتاب سر نمی کند، بر این نظر است که در افغانستان کتاب خوان به معنای واقعی بسیار کم است و می گوید، "من فقط یکی دو نفر را می شناسم که کتاب خوان هستند و با آنها کتاب رد و بدل می کنم".

دلیل وضعیت آشفته کتاب و کتاب خوانی در افغانستان امروز را باید در تاریخ این کشور و به خصوص در تاریخ معاصر جستجو کرد.

سواد و سوادآموزی و کتاب و کتاب خوانی جزء اولویت بیشتر دولت های افغانستان نبوده است و معمولا نابسامانی های سیاسی و اجتماعی از اهمیت این موضوع کاسته است. در حالی که درست در محدوده همین دوران کشورهای مشابه و یا همسایه های افغانستان به پیشرفت های بزرگی نایل شدند و امروزه در شرایطی بسیار متفاوت از مردم افغانستان زندگی می کنند.

اکنون افغانستان جزء کشورهایی به شمار می رود که بیشترین آمار بی سوادان را دارد. برنامه توسعه سازمان ملل متحد سال گذشته میلادی در گزارش توسعه انسانی سالانه خود در زمینه سوادآموزی افغانستان را در برابر واپس مانده ترین کشورهای آفریقای غربی، به مانند بورکینا فاسو و مالی قرار داد.

بنا به جدولی که در این گزارش آمده است، هم اکنون تنها ۲۳.۵ درصد جمعیت بالغ افغانستان باسواد اند و از این میان شمار به مراتب کمتری به کتاب خوانی علاقه دارند.

عامل بزرگ دوم در عدم رشد کتاب خوانی، بیکاری و فقر اقتصادی خانواده هاست که همه را دچار غم نان کرده و باسوادان و فرهنگیان را دچار روزمرگی.

در آمد ماهانه یک خانواده افغان به طور متوسط معادل ۸۰ دالر (دلار) برآورد شده است که حداقل نیمی از آن فقط صرف تهیه آرد مى شود. از طرفی، تفکر کمونیستی حاکم در دهه های گذشته مردم را طوری بار آورده که حاضر نیستند برای کتاب هزینه کنند و آن را بخرند، بلکه تهیه آنرا وظیفه دولت می دانند.

افغانستان هنوز عضو ISBN یا شابک (شماره استاندارد بین المللی کتاب) نيست و مقامات وزارت اطلاعات و فرهنگ مى گویند کار فرهنگی ریشه ای و مؤثر در عرصه کتاب نیازمند هزینه بالایی است که از توان این وزارت خارج است.

تاکنون انتشارات به معنای واقعی کلمه در افغانستان وجود نداشته است به جز یک انتشارات دولتی در زمان کمونیست ها که به نشر کتب و مجلات ایدیولوژی حاکم می پرداخته است و اکنون عملاً به یک کتابفروشی تبدیل شده است.

تعداد کتابخانه های عامه در سراسر افغانستان حدود ۷۰ عدد است و بیشتر آنها نیز خصوصاً درقسمت کتاب های مرجع و کتاب های روز غنی نیستند. بیشتر ناشران و کتاب فروشان هم دید تجاری به مقوله کتاب و کتاب خوانی دارند، تا دید فرهنگی.

خلاء تولیدات بومی و دانش بومی در عرصه کتاب و نیاز نسل جدید به دانش روز باعث پناه بردن اهل کتاب به تولیدات خارجی شده و در این میان کشور ایران به دلیل همسایگی، زبان مشترک و دامنه وسيع تألیف، ترجمه و چاپ کتاب، بیشترین حضور را در این قسمت دارد. به خصوص که بیشتر خریداران کتاب های ایرانی کسانی هستند که سال ها در آنجا زیسته اند و در همان جا تحصیل کرده اند.

محصولات فرهنگی کشور پاکستان معمولاً به سه زبان اردو و پشتو و انگلیسی است که بیشتر آنها کتب مذهبی و ادبیات پشتو و یا آموزش زبان انگلیسی هستند. اما تجربه نشان داده که کیفیت پایین چاپ، کاغذ های کاهی و ویرایش غیر حرفه ای کتاب های پاکستانی باعث شده که بازار کتاب در انحصار ناشران ایرانی باقی بماند.

تعداد چاپخانه های (نه انتشارات) داخلی در چند سال اخیر رو به افزایش بوده است که آنها هم بیشتر مبادرت به چاپ کتاب های نویسندگان داخلی و به خصوص کتاب های درسی و سیاسی و ادبی کرده اند که البته غالباً بیشتر از این که به کتاب شباهات داشته باشند به جزوه های شخصی می مانند.

همینطور کمتر اثر ترجمه ای در داخل به چاپ رسیده است. قیمت گران کاغذ در مقایسه با ناشران ایرانی که برای کاغذ یارانه دولتی دریافت می کنند و تجربه کمتر آنها در ویرایش و ظاهر کتاب، باعث شده که این کتاب ها نیز از اقبال چندانی در مقایسه با کتب ایرانی برخوردار نباشند.

در قسمت تالیف و یا ترجمه کتاب های علمی و دانشگاهی نیز به ندرت می توان اثری از نویسندگان و یا مترجمان داخلی یافت.

در نمایشگاه کتاب کابل نکته ای که جلب توجه می کند، آشفتگی و پراکندگی کتاب ها در میان یکدیگر است. گویا غرفه داران با عجله فقط کتاب ها را چیده اند، غافل از این که چه قدر خریداران را برای یافتن کتابی سردرگم می کنند. صحنه هایی از این نمایشگاه را می توانید در گزارش مصور این صفحه ببینید.

 Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب

برق، یعنی روشنایی
ایمان شایسته 

ادیسون را اگر مردم دیگر کشورها به خاطر اختراعاتش می شناسند، خیلی ها در افغانستان از طریق این فکاهی به جایش می آورند: "مردم افغانستان بیش از همه مردم دنیا به ادیسون احترام می گذارند، چون دیگر مردم دنیا سالی یک دقیقه به یاد ادیسون خاموشی دارند، ولی مردم اینجا یه یاد وی همیشه در خاموشی به سر می برند."

شاید هیچ پایتختی در دنیا فقط سه ساعت در شبانه روز برق نداشته باشد. شاید در هیچ شهری به اندازه کابل ژنراتور موجود نباشد. شاید در هیچ کشوری به اندازه افغانستان چراغ دستی (چراغ قوه) و تنوع باطری وجود نداشته باشد. شاید در هیچ جای دیگری معیار اول خریدن تلفن همراه، کیفیت باطری و نگه داشتن شارژ بیشتر و یا داشتن چراغ قوه نباشد. وشاید هیچ مردمی به اندازه مردم افغانستان در تقلای داشتن برق این همه روش بکار نبرند.

افغانستان از ابتدا متکی به برق آبی بود، اما هم اکنون تعدادی از سدهایش قابل استفاده نیستند و تعداد دیگرشان یا لایروبی نشده اند و یا توربین هایشان آسیب دیده است. ساختن سدهای دیگر نیز به دلیل پر هزینه و وقت گیر بودن نمی تواند راه حل کوتاه مدت مناسبی باشد.

بدین سان، سالانه میلیاردها متر مکعب آب این کشور بدون این که مهار شود و برای برق و زراعت از آن استفاده شود، به کشورهای همسایه سرازیر می شود. از طرفی، رشد جمعیت و توسعه شهرها موانع جدی برای دولت به وجود آورده که تأمین نیازمندی های آنها در شرایطی که این کشور با چالش های بزرگ امنیتی مواجه است، بعید به نظر می رسد.

بنا بر آمار رسمی، ۸۰ درصد مردم افغانستان از انرژی برق محرومند، حال آنکه در دنیای امروز انرژی برق جزء لاینفک زندگی بشر است و كمتر کسى نبود برق را می تواند تصور يا تحمل كند.

اما آدم وقتی بيشتر متأسف می شود که در می یابد در گذشته های نه چندان دور وضعیت به گونه دیگری بوده است. تا قبل از جنگ های داخلی دهه هزار و نهصد و نود، حتا کوچه پس کوچه های فقیر نشین کابل از برق ۲۴ ساعته برخوردار بوده و حمل و نقل بسیاری از مسافران توسط اتوبوس های برقی در سطح شهر انجام می شده است.

غلام نبی ۵۲ ساله در این باره می گوید: "زمانی ما در کابل نمی دانستیم برق هم قطع می شود، اما هم اکنون شبی که نوبت برق باشد، هر لحظه چشممان به طرف گروپ (لامپ) است، تا ببینیم کی برق می آید و روح زندگی در خانه دمیده می شود."

اما در یکی دو دهه اخیر واقعاً چه اتفاقی افتاده که اینچنین وضعیت دگرگون شده است؟ به طور خلاصه می توان دلایل زیر را بر شمرد:
•عدم وجود حکومت مرکزی و جنگ و ناامنی که به زیرساخت سیستم برق کشور لطمه شدید وارد کرده است.

•افزايش چشمگير جمعيت افغانستان طی بیست سال اخیر که بر میزان استفاده از برق افزوده است. در این زمینه کوچ مردم روستا به شهر نیز نمی تواند بی تاثیر باشد.

•در خانواده ها هرگز به حد كنونى از وسایل برقی استفاده نمی شده است. درنتیجه، فشار بر شبکه برق افغانستان رو به افزایش است.

و چند عامل دیگر:
•عدم سرویس تأسیسات انرژی

•لایروبی نشدن سدها و در نتیجه کم شدن حجم آب پشت سدها

•از بین رفتن تأسیسات و توربین ها و ستون های برق بر اثر اصابت گلوله و موشک و آتش سوزی

•تخریب شبکه های برق و قاچاق سیم ها و کابل ها توسط شبه نظامیان و نیروهای درگیر به کشورهای دیگر

•عدم توسعه شبکه سراسری
 

شبکه های خصوصی برق

اما گذشته از این داستان های ناخوشایند، ابتکارهایی که مردم برای دسترسی به حداقل برق مورد نیاز خود کرده اند در نوع خود جالب و درخور توجه است.

البته نقش چینی ها را نباید در این میان نادیده گرفت که با توجه با نیازمندی های مردم افغانستان از شير مرغ تا جان آدمیزاد را در کمترین زمان ممکن و با نازل ترین قیمت هر چند نه با کیفیت مطلوب، تولید می کنند و بدین سان به نحوی حلقه اتصال اکثریت فقیر مردم با دنیای خارج و تکنولوژی روز شده اند.

 یکی از این ابتکارها ایجاد شبکه های خصوصی برق با استفاده از ژنراتورهای متوسط و بزرگ معمولاً وطنی است که می تواند ۲۰۰ تا ۵۰۰ خانواده را برق بدهد.

صاحبان این ژنراتورها تمام امور سیم کشی و انتقال برق و نظارت را بر عهده دارند. در این سیستم شخص مسئول که "برقی" نامیده می شود، دستگاه های کنترل برق را در اختیار دارد و در طول ساعاتی که ژنراتور روشن است، نردبان به دوش در کوچه ها گشت و گذار می کند، تا مچ افرادی را که برق دزدی کرده باشند، بگیرد.

در این سیستم کنتور یا دستگاه ثبت برق مصرفی وجود ندارد، بلکه آمار بر اعتماد استوار است و بر اساس تعداد مصرف کننده، و به صورت ماهیانه محاسبه می شود. مثلاً از هر لامپ نیون (مهتابی) ۱۰۰ افغانی و از هر تلویزیون نظر به نوع و اندازه آن از ۳۰۰ تا ۸۰۰ افغانی اخذ می شود.

این شبکه ها از لحاظ استاندارد و اطمینان در سطح خیلی پایینی قرار دارند و علاوه بر ایجاد خطربرق گرفتگی و آتش سوزی به علت قطع و وصل متناوب شبکه در اثر برق دزدی، باعث سوختن وسایل برقی از جمله تلویزیون می شوند. 

روش های جالب دیگر را می توانید در گزارش مصور این صفحه ببینید و بشنوید.

نقش دولت

وزارت انرژی و آب افغانستان تلاش کرده است تا حد اقل برق شهرهای مرزی را از طریق کشورهای همسایه تأمین کند و در این راستا قراردادهایی با کشورهای ایران، پاکستان، تاجیکستان ترکمنستان و ازبکستان بسته که برخی از آنها به بهره برداری نیز رسیده است.

 گفته می شود حداقل به ۵۰۰۰ مگاوات برق در ساعت نیازهست تا مردم همه مناطق این کشور به انرژی برق دسترسی داشته باشند.

این در حالی است که شهروندان پایتخت نشین به شدت از کمبود برق رنج می برند. به همین منظور قرار است تا ظرف ماه های آتی ۳۰۰ مگاوات در ساعت برق وارداتی از ازبکستان، نیاز شهروندان کابل را تأمین کند.

 مردم کابل بارهای شنیده اند که تا سال دیگر برق کابل ۲۴ ساعته خواهد شد، ولی تا کنون نزدیک به ۳ سال از آن زمان می گذرد و هنوز این اتفاق نیفتاده است. مردم امیدوارند که شوخی بعضی جوانان بذله گو که می گویند، منظور آقای وزیر از سال بعدی، سال نوری بوده است، در حد یک شوخی بماند.

 Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
Home | About us | Contact us
Copyright © 2026 JadidOnline.com. All Rights Reserved.
نقل مطالب با ذكر منبع آزاد است. تمام حقوق سايت براى جديدآنلاين محفوظ است.