مقالات و گزارش هایی درباره افغانستان
۰۳ سپتامبر ۲۰۰۸ - ۱۳ شهریور ۱۳۸۷
خاک و ريشه
امير فولادی
دهان وبینی ام را با دستم نمی گرفتم، وقتی باد، خاک را برسر و صورتم می زد. و چه خاک و بادی بود آن روز.
درواقع این حس من بود که تغییر کرده بود وگرنه همه چیز مثل روزهای قبل بود. حس من اما بخصوص عصر همان روز خیلی تغییرکرده بود.
باور این که کابل را برای مدت نامعلومی ترک می کنم، مرا می شکست. ناخواسته غرق کابل می شدم. باد که خاک را به سر و صورتم می زد، می گفتم، بگذار بزند، خاک کابل است. وقتی آن قدربی عرضه باشی که شهرت به چنین روزی بیفتد، همین طوری بهتر.
خاک کابل که به سر و صورتم می خورد، انگار شماتت می کرد، طعنه می زد: بی عرضه، می روی؟ اینجا را ترک می کنی؟ تا در شهر زیبا ولوکس زندگی کنی؟ که دیگر خاکی نشوی، که کفش هایت گل آلود نشود، که همیشه برق داشته باشی؟ خب، اینها که چیزی نیست. من هم چنین شهری می شدم، اگر تو بی عرضه نبودی، نه؟
سربه زیر می افكنم. بازهم خاک واین بار زیرپاهایم. تفتیده و داغ. با خجالت من من می کنم: خب، تنها تقصیر من هم نیست، بلکه قسمتی از مشکلات بخاطر موقعیت ژئوپولوتیک و استراتیژیک و نمی دانم چندین "ایک" دیگر تو هم هست.
من چه کار کنم که قسمتم با تو گره خورده. تو بگو چه داری که این همه امیر و امپراتور و شاه و جهان گشا به سراغ تو می آیند. گاهی لشکریانشان را از روی سینه تو عبور می دهند، تا بروند شیراز ونیشابور را ویران کنند و زمانی از آن سوی دنیا می آیند، روی سینه تو اردوگاه می زنند که با سلاطین ترک بجنگند.
گاهی ماشین جنگی کمونیسم اینجا درگل می ماند وزمانی فداییان اسلام خود را فقط روی سینه تو منفجر می کنند. و حالا بیا و ببین، همه دنیا با پیشرفته ترین تجهیزات جنگی آمده اند که اینجا صلح بیاورند... استدلال هایم را كه مرور می کنم، می بینم تف سربالا است از خیر ادامه اش می گذرم.
چشم از همه چیز بر می کنم وبه آسمان می دوزم. بازهم تنها چیزی که می بینم، خاک است. آسمانی از خاک، خاک به هوا شده، خاک بر باد شده.
سعی می کنم خودم را فراموش کنم یا صادقانه تر بگویم خودم را بفریبم که مهم نیست. این قدر هم عاطفی نشو، به راهت ادامه بده، باید موهایت را کوتاه کنی. فردا می روی، باید کمی سروصورتت مرتب باشد.
دوقدم آن طرف تر" سه راهی دواخانه"، ایستگاه خاطره های من، دوباره به خودم می آورد عصرها که از دفتر می آمدم همین جا پیاده می شدم. مثل همیشه سیلی از آدم ها پیاده وسواره هر کدام به سمتی، با چه شتابی. تاکسی راه را بر دوچرخه سوار می بندد، همان لحظه موتر (خودرو) دیگری راه او را.
هیچ چیز مشخص نیست. جز این که روزی بدون انفجار به آخر رسیده و نانی برای شب گیرآمده. پس جای شکرش باقی است. تا فردا، شبی درمیان است و خدای مهربان. دراین ملک زندگی همین است: نفس کشیدن. سطح توقع بسیار پایین است. بسیار پایین، توقع از دولت، از طبیعت، حتا از خدا، شاید در کمتر مملکتی این همه از مهربانى خدا سپاسگزاری شود.
کمی می ایستم، چشمم ناخودآگاه به قیافه عرق کرده تربوز( هندوانه) فروش گره می خورد که درمیان انبوهی از تربوزهایش داد می زند: خوش کن تربوز های وطنی! می گوید وطنی، می فهمم می خواهد بگوید شیرین، خیلی شیرین. مثل میوه های دیگر این وطن، این خاک که مثل آدم هایش بی ریخت، اما بامزه اند. با شتاب خود را میان جمعیت گم می کنم که بار دیگر شرمنده این خاک نشوم.
تا پا می گردانم، آشنایی پیش رویم قد می کشد.
- سلام ، نرفتی هنوز؟
- نه، فردا می روم.
- خب، به خیر بری نوش جانت. بالاخره، از ای بدبختی خلاص شدی. ببین چی حال اس.
- خب بالاخره رفتن خیلی هم لذت ندارد. بسیار چیزها اینجا می ماند.
- نی بابا. بیکار ماندی، به چی دل می بندی، چی مانده؟
اما نه. خیلی چیز ها هنوز مانده است، دست کم برای من این طوری است. خیلی چیز ها هنوز هست. دور هم جمع شدن شب های شمع و شراب، شب های هارمونیه وغزل شب های بیدل و حافظ، شب های بحث وجدل بر سر سرنوشت، شور وهیجانی که خیلی از جوانان برای آینده شان در سر دارند.
شب های گوش دادن به قصه های بچه ها. قصه هايی از گریختن از طالب و نماز اجباری، عاشق شدن وشکست خوردن، گوش دادن به قصه های شیرین یاسا، فلسفه بافی های حسرت، فکاهی های حسین معین، شوخی های با مزه تواب، شعر های آصف و قصه های حکیمی، طرح های سهیلا حیدری، کار و کوشش دیانا ثاقب، خستگی های ملک و و و... بالاخره چای وسیگار با همکاران دفتر وصبحانه و شطرنچ با حنیف قاسمی و رامین و گوش دادن به نکته های ظریف وخردمندانه سعید و چیلک اندازی (گير دادن) های نوراوغلی، اینها چیز کمی نیست.
زندگی شاید در لحظه های کوچکی پنهان است که فقط زمانی احساسشان می کنی که رفته اند و تبدیل به خاطره شده اند. شاید هم به همین دلیل خاطره شده اند که زندگی در آنها بوده و انسان ها نمی خواهند زندگی شان را از دست دهند.
آدم ها پنجاه، شصت سال و گاهی بیشتر از آن زندگی می کنند که هزاران روز وصدها هزار ساعت می شود، اما خاطرات آنها محدود است به چند ساعتی از عمر. نمی دانم بقیه نفس کشیدن ها را چه نامی باید داد.
خب، شاید این هم فرق می کند: برای عده ای کار، برای عده ای جهاد، برای شماری آفرینش و تفکر کردن، برای عده ای، آن هم در کشور من، تقلا برای نجات از مرگ های پی هم، پیدا و پنهان، زمینی وآسمانی که گاهی ازسوی دشمن، زمانی از سوی دوست، زمانی از طرف گروه های ملی و زمانی ازطرف پیمان های بین المللی نصیب شان می شود.
پس به این دلیل می روی؟ پس تو هم تقلایی برای فرار از مرگ داری؟ نمی دانم، جدا نمی دانم، ولی این کاملا درست است که می خواهم "الهه" زنده بماند ومادری داشته باشد. او هنوز تنها چیزی که از زندگی یاد دارد، چند سرود فارسی است. مگر همین چند روز پیش نبود که کودکان زخمی در انفجار سفارت هند بی مادر مانده بودند؟
از جاده عبور می کنم و به قطاری از صرافی ها می رسم. یادم می آید، باید پوند استرلينگ بخرم. چند؟ یک بر صد. اوه... یک برصد! چاره ای نیست. صد می دهم تا یکی بستانم. از همین آغاز معلوم است، با این رفتن چه قدر باید از دست بدهم.
کمی جدی می شوم. مهم نیست این رفتن ها. فرصت برای بازگشت همیشه هست. نمی دانم چه کسی، اما بلافاصله می گوید:
همتی اگر باشد.
... در آیینه بزرگ مقابلم تصویر گنگی ازخودم می بینم، هوشم کاملا به این شعر از قنبرعلی تابش رفته:
آدمی پرنده نیست
تا به هر کران که
پر کشد
برای او وطن شود.
سرنوشت برگ دارد آدمی
برگ وقتی از بلند شاخه اش جدا شود
پایمال عابران
کوچه ها شود.
ناگهان متوجه می شوم که چیزی پرسید. تکرار می کند: ریشت را هم بتراشم؟
می گویم: بلی، فعلا که زمان کندن و به جا گذاشتن است.
چه ریش باشد، چه ریشه.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۲۹ اگوست ۲۰۰۸ - ۸ شهریور ۱۳۸۷
ایمان شایسته
درست در هنگامی که شدت جنگ و حملات انتحاری به اوج خود رسیده بود و آوازه بازگشت افغانستان به ۷ سال قبل یکبار دیگر امید مردم را به یأس تبدیل کرده بود اتفاقی تاریخی اذهان همه را به سوی خود جلب کرد.
اتفاقی که گرچه از شدت جنگ نکاست اما روحیه امید و غرور را در کالبد بی جان یک ملت دمید. شکستن یک طلسم تاریخی، جاری شدن اشک های شوق و جشن و پایکوبی تا نیمه های شب خبر از افتخاری بزرگ می داد که برای اولین بار نصیب مردم افغانستان شده بود.
در آن لحظه نگاه های مضطرب افغان ها به صفحه تلویزیون دوخته شده بود و وقتی که سوت پایان مسابقه به صدا در آمد دیگر کسی سر از پای نمی شناخت. مردم بی اختیار همدیگر را بغل کرده بودند و از شوق مى گریستند.
آری افغانستان اولین مدال تاریخ المپیک اش را کسب کرده بود. برای اولین بار بود که نام افغانستان در لیست کشورهایی که مدال گرفته بودند دیده می شد و برای اولین بار پرچم افغانستان در تاریخ المپیک به اهتزاز در آمده بود. این بار افغانستان نه در تولید مواد مخدر که در عرصه ورزش مقام کسب کرده بود.
دستآورد بزرگ این رویداد این بود که همه مردم افغانستان احساس خوشی کردند. همه احساس کردند که در این افتخار شریک اند. و این تبلور روحیه ملی و ملی گرایی در اعماق وجود یک ملت بود. یک حس نادر، زیبا که برای دهه ها و بلکه قرن ها زندانی سلیقه ها و عقده های شخصی و قبیله ای و دخالت های بیگانه شده بود.
تا قبل از این بهترین مقام المپیکی افغانستان کسب یک مقام پنجمی در المپیک ۱۹۶۴ بوده است. واین خود نشان می دهد که رشد ورزشی افغانستان ظرف چند سال اخیر چشمگیر بوده است.
ورزشکاران افغان در رشته های تکواندوو و کریکت اکنون جایگاهی دارند. مقام نایب قهرمانی نثار احمد بهاوی در رقابت های قهرمانی تکواندوی جهان در سال گذشته، قهرمانی رؤیا زمانی در تکواندوی بانوان ایران، کسب مقام نخست رقابت های تکواندوی تورنمنت 'حسن نیت' هند، در میان ۳۵ کشور و قهرمانی تیم کریکت افغانستان در مسابقات بین المللی جزیره جرسی بریتانیا در میان ۱۲ کشور شروع خوبی پس از ۳۰ سال جنگ و در بدری شمرده می شود.
این در حالی ست که ورزشکاران افغان با مشکلات عدیده ای از قبیل کمبود شدید امکانات و نبود مکان های ورزشی و مشکلات اقتصادی مواجه هستند، بسیاری از ورزشکاران در زیر زمین های کوچک و تاریک و یا حتی در محوطه خرابه ها به تمرین می پردازند. و در زمین های خاکی و نا هموار فوتبال و والیبال بازی می کنند.
ورزش خانم ها نیز پیشرفت قابل توجهی در مقایسه با گذشته داشته است به نحوی که در بسیاری رشته های ورزشی تیم ملی بانوان تشکیل شده و حتی یکی از چهار شرکت کننده افغان در المپیک امسال یک خانم بود.
اما محدوديت زنان به مراتب بیشتر از مردان است. چون آنها نمی توانند در مکان های باز مثل پارک به تمرین بپردازند و تعداد سالن های سرپوشیده ورزشی در کابل به عدد انگشتان یک دست هم نمی رسد. از طرفی جو سنتی حاکم بر خانواده های افغان نيز مانع روی آوردن بیشتر خانم های علاقه مند به ورزش می شود.
در کل، گرچه وضعیت ورزش در افغانستان بسیار تغییر کرده و قابل مقایسه با گذشته نیست ولی این بدان معنی نیست که ورزش همگانی و یا یک فرهنگ عمومی شده. بلکه بیشتر مختص شهرهای بزرگ و در صد کمی از مردم می باشد.
برای تشویق جوانان به روی آوردن به ورزش، شرکت های خصوصی به پاس از روزهای ملی اقدام به برگزاری مسابقات دوش (دویدن) و دوچرخه سواری می کنند.
قهرمانی روح الله نیکپا، تکواندوکار افغانستانی، برنده مدال برنز، نظر مردم و مسؤلین دولتی را یک بار دیگر به ورزش جلب کرد. عکس های وی را که اکنون قهرمان ملی نام گرفته در همه جا می توان دید. روی در و دیوار مغازه ها، سر در خیابان ها، میدان های اصلی شهر، و حتی در کنار لوگوی بعضی ازکانال های تلویزیونى.
تلویزیون ها مرتب کلیپ صحنه های مبارزه روح الله و لحظه های شادمانی و گریستن وی را همرا با سرود ملی افغانستان نشر می کنند.
دولت کمیته ویژه استقبال تدارک دیده و دو مراسم بزرگ و شکوهمند را برنامه ریزی کرده بود. یکی در میدان هوایی کابل بدون حضور مردم و خبرنگاران که کارت های ویژه شرکت در این مراسم از روزهای قبل توزیع شده بود و دیگری در محل استادیوم ورزشی کابل و در حضور مردم و رسانه های داخلی و خارجی.
این واقعه تاریخی و سایر افتخارات ورزشی و هنری این مرز و بوم به وضوح نشان می دهد که یکی از بهترین راه ها برای رسیدن به وحدت ملی، سرمایه گذاری بیشتر روی ورزش و هنر است.
روح الله نيكپا در همين مورد به رسانه ها گفت: "من بسیار خوشحالم و امیدوارم که این پیروزی، پیام صلحی را برای کشوری که ۳۰ سال در جنگ بوده است برساند."
در گزارش مصور این صفحه می توانید عکس هایی از این مراسم استقبال و نظر چند شهروند را بشنوید.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۰۴ اگوست ۲۰۰۸ - ۱۴ مرداد ۱۳۸۷
هرات، شهر کتاب و هنر
منصور خراسانی
مسافری که کو به کو به دنبال کتابی از محمد مجتهد شبستری، یکی از اندیشمندان معاصر ایران، می گشت گذارش به شهر هرات افتاد. وارد یکی از کتابفروشی ها در نزدیکی مسجد جامع هرات شد. جوانی را دید که در کتابفروشی اش و درمیان صد ها جلد کتابی که برای فروش گذاشته، غرق در خواندن کتابی است.
مسافر پس از نگاه به کتاب ها از کتابفروش پرسید که کدام کتاب را دارید؟ کتابفروش سرش را بلند کرد و در پاسخ گفت که تنها یک نسخه. از قضا کتاب روی دست فروشنده همانی بود که مسافر ما دنبالش می گشت. سراسیمه پرسید: "قیمت این کتاب چند است؟" فروشنده گفت: " تنها نسخه ای که دارم همین است و این هم فروشی نیست. چون خودم دارم می خوانمش." مسافر که حدیث عشق هراتی ها به کتاب و کتاب خوانی را شنیده بود، خودش واقعیت آن را لمس کرد.
شاید شوق و ولع مردم هرات به کتابخوانی در گذشته پربار فرهنگی این منطقه ریشه دارد که به هزاران سال پیش برمی گردد. در عهد هخامنشیان به این منطقه "هریوا" می گفتند و بن واژه آن برگرفته از نام رود "هری" است که در زبان ایرانی باستان به معنای "تیز و شتابان" است.
هرودت، پدر تاریخ یونانی، از وادی بارور هرات به عنوان "سبد نان آسیای میانه" نام می برد. چه پیش از اسلام و چه بعد از آن هرات از مراکز علم و فرهنگ و قدرت در منطقه بوده است. بعد از ورود اسلام چهره های برجسته ای چون خواجه عبدالله انصاری، عبدالرحمان جامی، علیشیر نوایی، شاه عباس صفوی، ملکه گوهرشاد، کمال الدین بهزاد و بسیاری دیگر در این شهر زاده و پرورده شده اند.
هرات روزهای ما، به مانند همه دیگر شهرهای افغانستان، در حال بیرون آمدن از زیر گرد و غبار جنگ های طولانی است. با وجود این، در هیچ شهر دیگر افغانستان نمی توان این همه دکان و فروشگاه های کتاب، کتاب خانه ها و مردم مشتاق کتاب خوانی را دید.
حتا در سال های تاریک سلطه طالبان که تحصیل زنان و دختران ممنوع بود، زن ها در هرات به طور زیرزمینی تحصیل و تدریس می کردند و حتا گواهی نامه انتقال از یک کلاس به کلاس دیگر را صادر می کردند.
با وجود این، درصد بالای بی سوادی (بر اساس برخی آمار: نزدیک به هفتاد درصد جمعیت بالای پانزده سال) و فقر، از عوامل عمده این حقیقت تلخ است که افغانستانی ها از جمله ملت های کم خوان جهان به شمار می آیند.
آمار قابل استنادی از میزان کتابخوانی در سال های بحرانی افغانستان وجود ندارد، همچنان که در حال حاضر نیز بیشتر آمار، برآوردی است؛ اما شاید تعجب کنید اگر گفته شود در دوره طالبان - که بسیاری از مردم افغانستان آن را سیاه ترین فصل تاریخ کشور خود می دانند - کتابخوانی، بیشتر در میان افغانستانی ها رواج داشت.
کتاب و دیگر هیچ
در آن دوره، حوزه سرگرمی های مردم افغانستان، به ویژه جوانان، بسیار محدود بود. طالبان فعالیت تمام رسانه های دیداری را ممنوع اعلام کرده و رسانه های شنیداری را در کنترل خود داشتند.
موسیقی در آن دوره حرام پنداشته می شد و از فعالیت سینماها و سالن های نمایش تئاتر هم جلوگیری می شد. حتی روزنامه ها و مجلات هم، باید بدون عکس چاپ می شد. طالبان اینترنت را نیز پیش از اینکه نامی از آن به گوش افغان ها برسد، به دلیل اینکه توان کنترل آن را نداشتند، ممنوع کردند.
در چنین وضعیتی، کتاب در ردیف سرگرمی های معدود جامعه قرار داشت. زنان و دخترانی که از کار و فعالیت اجتماعی، و مهم تر از آن از تحصیل بازمانده و خانه نشین شده بودند، مردانی که به فعالیت های اقتصادی، از جمله کار در بازار و فروشندگی مشغول بودند و پسران دانش آموز که موضوعات تحصیلی آنها، از سوی حاکمان جامعه، بیشتر به مضامین دینی محدود شده بود، اوقات فراغت خود را با کتاب می گذراندند.
البته، ناگفته نباید گذاشت که کمیت کتابخوانی در آن دوره، اگرچه در اثر جبر زمان گسترش یافته بود، اما کیفیت مطالعه چندان قابل توجه نبود. بیشتر کتاب هایی که در آن دوره در افغانستان خرید و فروش و دست به دست می شد، آثار عامه پسند پلیسی و عشقی نویسندگان دهه های چهل و پنجاه ایرانی بود.
اقبال جامعه افغانستان نسبت اینگونه آثار، باعث شده بود که چاپخانه های افست پاکستانی، دست به بازچاپ انبوه کتاب هایی از این نوع، از روی نسخه اصلی آنها بزنند که البته، کیفیت چاپ و کاغذ مورد استفاده آنها در مقایسه با نسخه های اصلی، بسیار پایین بود.
انفجار رسانه ای
پس از طالبان، درهای جامعه تاریک و بدون صدا و تصویر افغانستان، به یکباره به روی رادیوها و تلویزیون های تفریحی، روزنامه ها و مجلات رنگارنگ با عکس هایی جذاب از هنرپیشه های هندی، غربی، ایرانی و عربی، تلویزیون های ماهواره ای و فیلم های ویدئویی گشوده شد. این هجوم رسانه ها، جامعه افغانی را ذوق زده کرد و کتاب را به حاشیه راند.
اکنون شش - هفت سال از آن انفجار رسانه ای در جامعه افغانستان می گذرد و هیجان اولیه جوانان دختر و پسر افغانستانی به آثار تفریحی ظاهراً به سرحد اشباع رسیده است. در این اواخر، می توان شاهد بازگشت کتاب به سبد خرید آنها بود.
در هرات، شهری که شاهد بیشترین فعالیت های فرهنگی در افغانستان، پس از کابل است، کتابفروشی به حرفه پردرآمدی تبدیل شده است. "کتابخانه عامه" این شهر رنگ و روی تازه ای به خود گرفته، به هیات کتابخانه های مدرن درآمده و حتی با کمک اینترنت، به کتابخانه های جهان خارج پیوند یافته است.
از همه مهم تر، کیفیت کتابخوانی نیز رشد کرده است. اگر در زمان طالبان، بیشترین توجه به کتاب های عشقی و پلیسی بود، اکنون کتاب هایی در حوزه های دانش کامپیوتر، زبان انگلیسی و اندیشه های نو، خریداران زیادی دارد.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۲۴ جولای ۲۰۰۸ - ۳ مرداد ۱۳۸۷
زندگی بی عیش، مردن بی خوشی
وحید تدبیر
تفریح کلمه ای است که مصداق آن را کمتر می توان در متن یک زندگی در افغانستان یافت، اما وقت گذرانی و به در کردن خستگی های تلاش روزانه از تن را به نحوی می توان دید.
وقت گذرانی عبارتی نيست که بتوان آن را به معنای عملی خوب در نظر گرفت. اما در افغانستان اگر بخواهید آن قسمت از اوقات فراغتی را که در اختیار دارید پر کنید، چه می کنید؟
نمی دانم اگر بازی ورق، که در اینجا به آن قطعه بازی می گویند، وجود نداشت خیلی از آنهایی که من در شهرهای این کشور دیده ام، با چه چیزی اوقات بیکاری خود را پر می کردند.
اینجا قطعه بازی تنها وسیله رایج سرگرمی در میان جوانان است، اما در سنت و فرهنگ رایج در اجتماع قطعه بازی همسنگ قماربازی پنداشته می شود و بنابر این، بزرگترها آن را کار درستی نمی دانند و باید پنهانی قطعه بازی کرد.
فرقی نمی کند که چه کاره باشید –دهقان مزرعه، کارگر کارخانه، دانش آموز یا دانشجو و یا هم کارمند اداره– در همه حال وقتی از کار فارغ می شوید، تنها می توانید راه خانه را در پیش بگیرید.
چایخانه های محلی یا در اصطلاح رایج همان کافه ها هم اکنون و برای نسل حاضر جاذبه ای ندارند و نمی توان برای گذراندن وقت و دیدن دوستی به آنجا رفت.
در این سال ها که اینترنت آرام آرام در شهرهای بزرگ رواج یافته و اخیرا امکان اتصال به اینترنت با استفاده از تلفن های همراه هم میسر شده است، یکی از چاره های کار رفتن به اینترنت کافه و سرگرم شدن با این دنیای مجازی است.
آنهایی که کبوترباز اند و طبعا شمارشان زیاد نیست، عصرها کبوتران خود را آزاد می کنند و از تماشای پرواز پرندگانی که در اسارت خود دارند، لذت می برند.
سگ بازان و بودنه )بلدرچین) بازان هم حال تقریبا مشابهی دارند. گاهی حتی می توانید سربازی را ببینید که هنگام نگهبانی از خانه یکی از سیاستمداران بلدرچینی را در قفسی کنار خود دارد.
شاید یکی از دلایل بروز نشانه هایی از گسترش بیماری های روانی در این سال ها در افغانستان همین خستگی های مفرطی باشد که به هیچ شیوه مشروعی نمی توان آن را از تن و دماغ خود دور کرد. اثرات این شیوع تعداد رو به افزونى خودکشی در بین جوانان است.
در سال هاى اخير کشیدن تریاک رواج فروانی یافته است و حتی در روستاهایی هم که پیش از این مردم تریاک را در سراسر زندگی خود حتا یک بار هم نمی دیدند، اکنون جوانان اغلب بیکار به آن پناه می برند و به این شیوه از واقعیت های زندگانی پر از فشار و بیم می گریزند.
حوادث بسیار دلخراش رانندگى هم که در این سال ها موارد آن افزایش زیادی داشته، در کنار دلایل فراوان دیگر ناشى از مصرف مشروبات الکلی هم بوده است.
البته همه اینها فقط برای مردان است و می توان گفت که زنان از هیچ امکانی برای تفریح بهره ندارند، آنها تنها قادرند در کنار مردان خانواده به جایی بروند.
برای جوانان اهل بلخ –البته تنها پسران– در تابستان رفتن به دامنه های کوه شادیان و پختن کباب یا رفتن به شهر بلخ و دیدن اماکن باستانی آنجا و یا هم آب بازی (شنا) در نهر آبی که در دهدادی است، يكى از تفریح ها به شمار می آید.
اما در اطراف کابل بند قرغه، دامنه کوه های سالنگ، کناره های رودخانه ی صیاد و تخت استالیف از تفریحگاه های تابستانی است.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۱۴ جولای ۲۰۰۸ - ۲۴ تیر ۱۳۸۷
تنظیم خانواده در افغانستان
ایمان شایسته
گفتگوی زیر قسمتی از مکالمه من با یک مرد خیلی فقیر میانسال و شوخ طبعی بود که برای شرکت در مراسم شب نشینی فقیرانه تولد هشتمین فرزندش به خانه اش رفته بودم. بدون شک این تنها مورد نیست بلکه بسیارند کسانی که وقتی درباره تعداد زیاد فرزندانشان صحبت کنی فکر می کنند آنها را از رابطه جنسی منع می کنی:
- آخر چرا ایقه اولاد میارین وقتی توانایی کلان کدنشانه ندارین؟
- خو... کار خداست دیگه! شهوته خود خدا هست کده، زنم هم به مه حلال است، چرا نکنم؟ زنا کنم؟
- بکن ولی اولاد دار نشو
- مگه میشه؟
- بله که میشه
-چی قسم؟
-از کاندوم استفاده کن
-کاندوم؟ کاندوم دیگه چیست؟
روی هم رفته صحبت از مسایل جنسی و روابط جنسی در جامعه ای سنتی که آن را بی بندوباری، پررویی، بی شرمی می داند و درنتیجه نگاه های غریبی را حواله آدم می کند کار ساده ای نیست.
در روستاها و مناطق دوردست این گونه مسائل واقعاً تابوست. ولی جامعه شهری هم هنوز به شکل نسبتاً گسترده ای متأثر از آداب و شرم و حیای سنتی است. بنابراین هنوز نمی توان در سطح جامعه به راحتی در مورد مسایل جنسی، راه های کنترل جمعیت و تنظیم خانواده و بیماری های مقاربتی صحبت کرد.
اما اگر به جای آن از مسایل زناشویی و روابط زناشویی استفاده کنی وضعیت بهتر خواهد بود و البته که در اینجا روابط جنسی فقط باید بین زن و شوی باشد. اما اگر به اشتباه واژه سکس از دهانت برآید قضیه کمی پیچیده می شود چرا که رابطه نامشروع در ذهن مخاطب تداعی می شود و اگر وجهه مثبتی داشته باشی لکه دار می شود.
همین مسأله باعث شده که بسیاری از مسایل مرتبط با رابطه جنسی یا همان رابطه زناشویی، بیماری ها و مشکلات مادران و فرزندان نادیده انگاشته شده و کمتر مورد توجه قرار بگیرد.
اکثر خانواده های افغان شلوغ و پرجمعیت است و در هر خانه ای تعداد قابل توجهی بچه های قد و نیم قد با هم یا در کنار یکدیگر زندگی می کنند.
میل به داشتن تعداد زیاد فرزند در میان مردم افغانستان هنوز کهنه نشده. هنوز هم بسیاری از مادران و نوزادان به علت کمبود امکانات و مراکز بهداشتی، فقر و شیوع بیماری های مختلف تلف می شوند.
تا همین گذشته های نه چندان دور فرهنگ غالب به گونه ای بوده که تعداد بیشتر فرزند مایه افتخار پدر و مادر و فامیل و نشانه قوی بودن زن و مردانگی مرد به شمار می رفته.
در بعضی موارد جلوگیری از بچه دار شدن گناه پنداشته می شده و به دنیا آمدن فرزند را کار خدا می دانسته اند. و در مورد رزق و روزی هم شعار "هر آنکس که دندان دهد، نان دهد" سر می داده اند. به عبارتی لزوم جلوگیری از بارداری و بچه دار نشدن اصلاً مطرح نبوده.
هنوز بسیارند مادرانی که بین ۱۰ تا ۲۰ فرزند به دنیا آورده اند. اما با گذشت زمان همه چیز در حال دگرگونی است و یخ های اینگونه سنت ها در حال ذوب شدن است. این دگرگونی در سطح شهرها به شدت محسوس است. به خصوص زوج های جوانتر که ذهنیت آماده تری برای تغییر داشته اند اکنون میل زیادی به داشتن بچه های بیشتر ندارند و برعکس به داشتن بچه های بهتر و سالمتر بهای بیشتری میدهند.
مهاجرت بسیاری از افغان ها به کشورهای دیگر و ارمغان فرهنگی آنها در بازگشت به کشورشان نیز سبب شده که مردم بیش از پیش به راه های پیشگیری از بارداری زنان آشنا شوند.
در میان کسانی که به کنترل و پیشگیری از بارداری روی می آورند؛ استفاده از لوپ (IUD) چندان معمول نشده و استفاده از تاب لت (قرص) های جلوگیری به دلیل اثرات جانبی نیز طرفداران زیادی ندارد اما استفاده از کاندوم روز به روز افزایش می یابد.
وزارت صحت عامه (بهداشت) افغانستان در اقدامی نمادین و تشویقی اعلام کرده که می خواهد میلیون ها کاندوم رایگان را بین مردم فقیر و کم درآمد توزیع کند اما این نگرانی نیز وجود دارد که شماری از این کاندوم ها به جای استفاده به فروش برسد.
همین طور این وزارت گروه های ویژه ی را جهت آگاهی دادن به مردم برای تنظیم خانواده سازماندهی کرده که قراراست در ولایات و مناطق دوردست استفاده از کاندوم را نیز تبلیغ کنند.
به گفته مقامات این وزارت آمار مرگ و میر مادران و نوزادان ناشی از ولادت های پی در پی کاهش قابل توجهی داشته و هر سال روند نزولی را می پیماید.
آمار دقیقی از افراد آلوده به ویروس HIV نیز وجود ندارد اما تخمین زده می شود هم اکنون بیش از ۳۰۰۰ تن به این بیماری آلوده باشند.
در گزارش چند رسانه ای بالای این صفحه عده ای از شهروندان کابل در مورد استفاده از کاندوم برای پیشگیری از بارداری صحبت می کنند.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۰۹ جولای ۲۰۰۸ - ۱۹ تیر ۱۳۸۷
امیر فولادی

وقتی ملتی سال های زیادی را طوری بگذراند که نیمی از افراد ملت، یعنی زنان، چهره ای برای دیدن نداشته باشند، و وقتی در جامعه ای ارتباط ساده هم بین دختر و پسر محال یا خیلی دشوار باشد، دیدن فیلم هایی که در آن دختران و پسران جوان با هم رقص می کنند، عاشقان جوان اگرچه مشکلاتی می بینند سر و صورت شان خون آلود می شود اما سرانجام به معشوق شان می رسند، تصویری ایده آل و خوشایند نیست؟
یا وقتی داشتن برق و آب بیست وچهار ساعته رویا باشد، دیدن فیلم پراز ساختمان های لوکس، شب های روشن، موتورهای آخرین سیستم، دلکش و جذاب است. در چنین صورتی چه نیرویی می تواند میان فیلم بالیوود و بیننده افغانی فاصله ایجاد کند؟
پس اگر مردم افغانستان از اول و آخر سینما، فقط بالیوود را بفهمند، توجیه بسیاری برای آن دارند. زیرا فیلم های داستانی و بلند افغانی، جز موارد انگشت شمار، باز هم بالیوودی اند، آنهم با کیفیت به مراتب پایین تر.
شاید فهم آن عده از فیلم سازان افغانی که فیلم های بالیوودی می سازند، از سینما، به تصویر کشیدن دنیای رویایی باشد، یا به تصویر کشیدن آرزوهای دست نیافتنی؛ نه تصویر کردن و نشان دادن جامعه ای که فیلم ساز متعلق به آن است. از این رو من تا حالا نتوانستم "خود خود افغانی ام" را در فیلم های داستانی بلند افغانی ببینم. آنجا باز هم بازیگران هندی یعنی آمیتاب باچان و مدهوری را دیدم که به زبان فارسی یا پشتو حرف می زدند، و خیلی بد می رقصیدند و قدرت مشت ها و لگدهایشان کمتر بود.
اما فیلم سینمای مستند افغانی با آنکه عمر خیلی خیلی کوتاهی دارد، از جنس دیگری است. این سینما در مدت ۵ یا ۶ سال توانست تصاویر مختلفی از "من" به خودم "دیگران" نشان بدهد. "من" معتاد، برقع پوش، خانه ـ ویران را و همچنین "من" امیدوار به آینده را که سرسختانه تن رنجورم را به پیش می کشم، زندگی را دوست دارم و هنوز از زیبایی هایش لذت می برم. راستی دیدن "خود" آدم، هر قدرهم بی ریخت و فقیر باشد، ولی آن طوری که هست، چقدر لذت بخش است.
من وقتی خودم را در سینمای مستند افغانستان دیدم آنگاه فهمیدم که وقتی می گویند سینمای هند، سینمای روسیه، سینمای ایران، یعنی چه. سینمای هر کشوری یعنی قیافه آن کشور. و سالهای سال چه کشور بی قیافه ای بوده ایم ما.
بیایید تا زبان حال زن افغان، آن نیمه تصویر ناشده، شویم. درهمین چند فیلم مستندی که در سومین جشنواره فیلم کابل از (پنجم تا دهم جولای) به نمایش گذاشته شد، زن افغان می تواند بگوید که من چندین تصویر از خودم در این مستندها و فیلم ها دیدم. در فیلم "تار تو پود من" همه تاریخ آشنایی ام با برقع روایت شد، اینکه چطوری این تار در پود من تنید. واینکه چگونه عنکبوت چشم های خودم شدم. درفیلم "گل پری" تصویر دوازده سالگی و دخترانه ام را دیدم که چطور یاد گرفتم که صبحانه ها بجای اینکه با چای شکر بخورم، با چیزی همرنگ شکر هست و بودم را آتش بزنم.
در فیلم "۲۵ درصد" این بار تصویر زنانگی ام، آن هم وقتی بیوه هستم یا زن دوم مرد بی سواد، در عین حال نماینده مردم در مجلس. تمام تناقض های چهره ام را دانه دانه دراین فیلم دیدم. راستی تصویر زنانه من چقدر چند بعدی و پیچیده بوده. وقتی این تصویر را دیدم یاد این افتادم که چرا وقتی دیگران و بخصوص خارجی ها از من عکس می گرفتند، فقط بغل ضربه خورده ام را نشان می دادند؛ و صورت سیلی خورده ام را. اما هیچ کس ندید چطور هنر راه رفتن با پای شکسته را یاد دارم. اولین بار بود حتی خودم متوجه می شدم که وقتی می خواهم بگویم من هم هستم کمی جا باز کنید بنشینم، می گویند هنوز بزرگ نشده ای و حق نداری اما وقتی نوبت تکلیف و مجازات می رسد، از نه سالگی تمام حقم را کف دستم می گذارند و می گویند بالغ شدی.
و بالاخره در فیلم "در دهکده ای که ناقص العقلم می نامند" باز هم "خودم در هیئت زنانگی ام" و پشت میز دادستانی برای رسیدگی به هزار و یک پرونده باطل که بار گردنم شده.
راستی چقدر عکسهای "من" جالب بوده. چقدر چهره های "من" زیاد بوده. چقدر من هنوز تصویر نشده ام. چقدر هنوز من گفته ناشده ام، در میان این همه دوربین و صدا و قلم.
اما جای نگرانی نیست. "من" از این پس جایش را یافته ام. هر وقت برای دیدن "خودم" دق شدم می روم سینمای مستند و داستانی کوتاه افغانستان را پیدا می کنم. فیلم های داستانی کوتاه نیز هیچ چیزی از مستند های افغانی کم ندارند. یکی از این فیلم ها نیز"هیئت گنگی مرا" نشان داد وقتی صدای مهیب بمب خودم را از من گرفت، و آنگاه پدرم می خواست بدنم را به مردی بفروشد و من همیشه کابوس می دیدم. از این پس تصویرهای زیادی از من درآنجا خواهد بود. در سینمای مستند و داستانی کوتاه می خواهم با تمام اشتیاق برای همه دوستانم بنویسم که هر که دوست دارد مرا ببیند، اینجا هستم:
گذشته از چهار راه هالیوود/ نرسیده به تقاطع فیلم های تجاری/ سینمای مستند و کوتاه داستانی/ افغانستان/ کابل و تمامی شهرها و روستاهایش.
سینمایی که از عمرش در افغانستان بیش از ده سال نمی گذرد و فقط شش سال است که به صورت فعال در افغانستان وارد شده، اما خوش درخشیده و آینده روشنی را برای افغان ها نوید می دهد.
بیشتر مستندسازان افغانی دختران و پسران جوانی هستند که از مهاجرت بازگشته اند و بیشترشان هم از ایران آمده اند و در آنجا با سینما آشنا شده اند و در این زمینه درس خوانده اند. شمار زیادی از فیلم های کوتاه داستانی و مستند، اولین کار هستند.
در سومین جشنواره فیلم های مستند و کوتاه داستانی، فیلم هایی از ایران نیز نمایش داده شد که "دف" ساخته بهمن قبادی یکی از آنها است. همچنین فیلم هایی از هند، ازبکستان، آلمان و فرانسه در این جشنواره به نمایش گذاشته شد.
این جشنواره از سوی، مرکز فرهنگی سفارت فرانسه در کابل، دانشگاه تعلیم و تربیه، گوته انستیتوت، اتحادیه سینماگران افغانستان، افغان فیلم و باشگاه سینمایی افغانستان، برگزار شده بود و ملک شفیعی یکی از مستندسازان شناخته شده افغانستان مسئول برگزاری این جشنواره بود.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۰۸ جولای ۲۰۰۸ - ۱۸ تیر ۱۳۸۷
سفر به قلب یک غار
آذر آهنگر
پیش از اینکه به هرات سفر کنم، در مورد کروخ و طبیعت زیبا و دست نخورده آن خیلی چیزها شنیده بودم، هر کسی برایم افسانه ای گفته بود، اما آنچه خودم در کروخ دیدم و حسی که از کرخ در یک روز آفتابی بهاری برایم دست داد، از همه این افسانه ها متفاوت بود و خیلی زیباتر بود.
بهار در کـُروخ زیباست. اگر می خواهید بهار واقعی را حداقل در جغرافیای افغانستان تجربه کنید، حتما باید کروخ را ببینید.
در این شهرک که در حدود سی کیلومتری شمال شرقی هرات، در ادامه دامنه های کوه دیوندر موقعیت دارد، زمین و کوه و آب و سبزه و درخت، همه دست به دست هم داده و سرگرم میزبانی آدم ها هستند.
اینجا طبیعت، فرش سبزی را زیر پای میهمانان خود هموار کرده، از درخت های انبوه و کهنسال، سایه بان زده و برای اینکه زیبایی کروخ را استثنایی کند، غار بزرگی را به شکل افقی در کمر یک کوه بزرگ سنگی ایجاد کرده که هر تازه واردی را به حیرت می اندازد.
این غار بزرگ در بخشی از کروخ موقعیت دارد که به نام "دهنه غار" مشهور است و حیرت انگیزتر اینکه روزهای جمعه و گاهی هم در روزهای میان هفته، دهها نفر در درون این غار که هم سقف آن از سنگ است و هم زمین آن، جمع می شوند، موسیقی برپا می کنند، رقص و پاکوبی می کنند، غذا می پزند و تفریح می کنند.
از درون این غار، طبیعت دست نخورده کرخ جلوه عجیبی دارد. تپه های خاکی کروخ، سرخ رنگ است و آسمان آبی که لکه های سفید ابر در آن شناور است، آمیزش رنگ ها را چنان به نمایش می گذارد که گویی در برابر یک تابلوی بزرگ هنری قرار دارید.
بدون زنان
کروخ هر آنچیزی را دارد که یک تفریحگاه خوب باید داشته باشد: طبیعت زیبا، آب و هوای مناسب و تاریخ کهن... اما آنچه هر تازه واردی را تا حدی به تعجب وا می دارد این است که به مشکل می توان حتی یک زن را در این تفریحگاه سراغ گرفت.
محیط این تفریحگاه، به شدت مردانه است. اگر خانواده هایی هم به این محل آمده اند، تلاش کرده اند تا حدامکان در محلی به تفریح بپردازند که بدور از رفت و آمد دیگران باشد و در نتیجه این گوشه گیری، این خانواده ها هرگز نمی توانند از طبیعت زیبای کروخ، چون دیگران لذت ببرند.
مردانی که در یک روز جمعه برای تفریح به کروخ آمده بودند، برایم گفتند که آنان خانواده های خود را در روزهای میان هفته به اینجا می آورند، چون به گفته آنان، در روزهای میان هفته، کروخ به اندازه جمعه ها مزدحم نیست و آنان می توانند با خانواده های خود آزادانه تر تفریح کنند.
اما به گفته این مردان، به دلیل اینکه در روزهای میان هفته، آنان مجبور هستند به کارهای دفتری و شخصی خود رسیدگی کنند، کمتر اتفاق می افتد که به جز روز جمعه، تصمیم به تفریح در بیرون شهر هرات بگیرند.
در نتیجه، طبیعت زیبای بهاری در کروخ، همه سهم مردان می شود.
تاریخ کهن
در آثار معتبر تاریخی، در مورد پیشینه کروخ و اینکه دهنه غار، از چه زمانی در اینجا بوجود آمده، کمتر پرداخته شده است، اما آنچه واضح است اینکه کروخ از نظر تاریخی، پیشینه بسیار طولانی دارد.
برخی از مردم هرات باور دارند که دهنه غار، زمانی از عبادتگاه های نیاکان مردم کروخ بوده است. و در برخی نوشتارها هم، تاریخ نگاران ابراز عقیده کرده اند که این غار، محلی برای عبادت زردشتیان بوده است.
در بخش غربی غار، مسجد کوچکی وجود دارد و به دلیل موجودیت ریگ ها و سنگ های سرخ رنگ در اطراف این غار، تاریخ نگاران باور دارند که زردشتیان در همین جا به عبادت می پرداخته اند و بعدها با گذشت زمان، این عبادتگاه به یک مسجد تغییر چهره داده است.
همچنین تاریخ نگاران باور دارند که در کنار کروخ، زمانی شهری به نام "تازیاب" بوده که در حمله مغولان ویران شده است...
با توجه به آثار کهنی که در آن از کروخ یاد شده، به نظر می رسد قدامت تاریخی این شهر به زمانهای قبل از میلاد مسیح برمی گردد.
به طور مثال، در زین الاخبار گردیزی که در ۴۴۰ هجری تالیف شده و یا در تاریخ سیستان که در ۴۴۵ هجری تالیف شده، به شکل مفصل به کروخ پرداخته شده است.
کروخ، به دلیل داشتن آب فراوان، همیشه سرسبز و زیبا بوده و شاید هم به همین دلیل، در سیر تاریخ، از این شهرک به عنوان یکی از بهترین تفریحگاه های هرات نام برده اند.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۰۴ جولای ۲۰۰۸ - ۱۴ تیر ۱۳۸۷
حاشیه نشینی در قلب شهر
ایمان شایسته
در دوران قدیم، پناه بردن به بلندیها و کوهها، برای در امان ماندن از حمله حیوانات وحشی، نفوذ دشمنان، خطرات احتمالی سیلابها و بلایای طبیعی و عواملی از این دست بود. اما پناه بردن جمعیت قابل توجهی از اهالی کابل به تپه ها و کوه ها برای زندگی حکایت دیگری دارد.
مرکز و اطراف شهر کابل، پر از کوه و تپه است که طبیعت زیبا و منحصر به فردی را نصیب این شهر باستانی کرده است. کوه ها و تپه هایی با نام های قوریغ، شیردروازه، آسمایی، تپه زمرد، کلوله پشته، خیرخانه و چندین تپه بزرگ و کوچک دیگر که از لحاظ استراتژیک اهمیت دارند.
این کوهها و تپه ها دقیقاً در میان مناطق مسکونی واقع اند. براثر مهاجرت ها که از اطراف به کابل صورت گرفته سرپناه ها و خانه های بسیاری روی این کوه ها و تپه ها خودسرانه و بدون اجازه و نقشه درست ساخته شده است.
انجینر(مهندس) عنایت ثانی از مسؤلین شهرداری کابل می گوید در حدود ۳۰۰هزار خانه مسکونی روی کوه ها و تپه ها خودسرانه و بدون اجازه برپا شده اند و تخمین زده می شود بیش از یک و نیم میلیون نفر در این کوه ها و تپه ها زندگی کنند.
به گفته آقای عنایت ثانی دولت در گذشته جاهایی را که رسما زمین توزیع کرده بود علامت گذاری کرده است. قرار بود که مابقی به فضای سبز اختصاص یابد، ولی با شروع جنگ ها تعداد زیادی از باشندگان ولایات و شهرها به کابل مهاجرت کردند و پس از پایان درگیری ها، جز عده معدودی، بقیه به زادگاه خود بازنگشتند.
جنگ و ویرانی و نبود یک دولت مرکزی و کارآمد باعث شد که بعضی از فرماندهان نظامی با سوء استفاده از خلاء قانون، زمین ها و املاک دولتی را به هواداران خود در هر جایی حتی روی کوه ها و تپه ها بفروشند.
پس از سقوط حکومت طالبان، با بازگشت سیل آسای مهاجرین از کشورهای همسایه و نیز هجوم بیجا شدگان از گوشه و کنار افغانستان مشکل بیشتر شد. از سوی دیگر بالا رفتن قیمت زمین در مناطق هموار و آبادتر کابل عده زیاد دیگری را نیز روانه کوه ها و تپه ها کرد.
قسمت اعظم این زمین ها سند ملکیت ندارند و دولت هم به دلیل نداشتن راه حل جایگزینی برای اسکان شهروندانش قادر به جابجایی آنها نیست. گرچه آقای ثانی این شرایط را موقتی می خواند.
باید در نظر داشت که بیشتر مناطق هموار در کابل، نقشه شهری درستی ندارد یا خیابان ها و کوچه های آنها خاکی است، و شبکه لوله کشی آب و فاضلاب در آنها وجود ندارد. تا کسی ندیده باشد، نمی تواند درست تصور کند که با توجه خرابی راه ها و مسیرهای حمل و نقل، مردمی که در این کوه ها ساکن شده اند، چگونه زندگی می کنند؟ آنها در زمستان ها با برف و یخبندان و سرما چکار می کنند؟ و آب مورد نیازشان را چگونه تأمین می کنند؟
آقای محمد عظیم عظیمی، کارشناس جغرافیای شهری، می گوید ساکنان این مناطق با خطر سیل و آبگرفتگی در زمان بارندگی مواجه هستند به طوری که در سال گذشته بر اثر بارانهای شدید حدود ۷۰ خانوار آسیب های جدی دیدند. خطر زمین لرزه نیز آنها را تهدید می کند چرا که این خانه ها استحکام ندارند و یک زلزله کوچک می تواند این خانه ها را با خطر ریزش مواجه کند.
به گفته آقای عظیمی، کابل درگذشته دور مرکز دین و تمدن بودایی بوده و آثار تاریخی فراوانی از آن زمان به جا مانده که متاسفانه با اشغال این قسمت ها این میراث گرانب ها در معرض خطر قرار گرفته است. به گفته وی نمونه بارز این ویرانی دیواری است در کوه شیردروازه، با قدمت حدود ۲۰۰۰ ساله، که در اثر رفت و آمد ساکنین در حال فرسایش است.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۰۲ ژوئن ۲۰۰۸ - ۱۳ خرداد ۱۳۸۷
ایمان شایسته
اداره ملی حفاظت از محیط زیست افغانستان اعلام کرده است که در کابل به طور متوسط هر نفر روزانه ۴۰۰ گرم کثافت (زباله و فاضلاب) تولید می کند که با توجه به جمعیت بیش از چهارونیم میلیونی این شهر، روزانه بیش از ۱۸۰۰ تن (معادل ۱۷۰۰ متر مکعب) کثافت تولید می شود. اما شهرداری توانایی انتقال فقط ۴۰۰ - ۵۰۰ متر مکعب آن را دارد و در نتیجه روزانه تقریباً ۱۲۰۰ متر مکعب آن در سطح شهر انباشته و یا در هوا پراکنده می شود.
بر اساس تحقیقی که این اداره به کمک یک نهاد تحقیقاتی آمریکایی انجام داده در حال حاضر ذرات کوچک سمی در فضای این کشور هفت برابر بیشتر از کشورهای دیگر جهان است، تقریباً ۸۰ درصد امراض و بیماری ها در میان مراجعین به بیمارستان ها و مراکز درمانی ناشی از آلودگی محیط زیست از جمله آلودگی هواست و میزان آلودگی هوا ۳ برابر بیشتر از حداکثر میزان آلودگی مجاز (در دیگر شهرهای جهان) است.
آقای داد محمد بهیر معاون فنی اداره ملی محیط زیست افغانستان ضمن بیان این مطلب می گوید که بر اساس استانداردهای جهانی هم اکنون شهر کابل قابل سکونت نیست و اگر این میزان آلودگی در کشورهای پیشرفته جهان می بود وضعیت فوق العاده اعلام می شد و مدارس و ادارات دولتی تعطیل می شدند و یا ساکنان آن باید از آن جا مهاجرت می کردند.
منابع آلودگی
بر اساس آمارهای موجود ۷۰ درصد آلودگی هوا در شهر کابل از تردد موترها (خودروها) ناشی می شود و ۳۰ درصد دیگر از سوزاندن زباله ها، لاستیک ها، فاضلاب و گرد و خاک آلوده نشأت می گیرد.
بیشتر این موترها کهنه، فرسوده و دارای نقص فنی هستند که اکثراً دست دوم وارد می شوند و سیستم تصفیه کننده مواد سوخت در این موترها نصب نشده یا از بین رفته است. همچنین به علت قیمت نسبتاً ارزان آنها روز به روز به تعداد آنها افزوده می شود.
بر اساس آمار این اداره، در حال حاضر بیشتر از ۷۰۰ هزار موتر در شهر کابل رفت و آمد می کنند و ماهانه بیش از ۹هزار موتر جدید وارد جاده های این شهر می شود.
همچنین به علت نبودن یا اجرا نشدن قوانین ترافیکی موثر هیچ گونه برخوردی با آلوده کنندگان هوا و محیط زیست صورت نمی گیرد و بدین ترتیب این شهر به نمایشگاه بزرگی از موترهای کهنه دیگر کشورها تبدیل شده است.
دلیل عمده دیگر، کیفیت پایین و غیراستاندارد سوخت مصرفی موترهای سبک و سنگین است که پس از مصرف، ذرات کوچکی سمی، از جمله سرب را به هوا پراکنده می کنند.
در کابل سیستم کانالیزاسیون شهری وجود ندارد، محل اصلی تهیه آب آشامیدنی هنوز چاه هاست، و هنوز برای انتقال فاضلاب از روش قدیمی حمل با گاری و فرغون استفاده می شود که با توجه با آسفالت نبودن و هموار نبودن قسمت اعظم کوچه پس کوچه های شهر همیشه مقداری از آنها بیرون می ریزد و ضمن ایجاد بوی نامطبوع پس از خشک شدن با باد به هوا بلند می شود.
فقر، سطح پایین فرهنگ شهر نشینی، فرهنگ بهداشت محیط و ضعف ملموس دولت در ارایه راهکارهای مناسب برای محافظت از محیط زیست از دیگر عوامل آلودگی محیط زیست از جمله هواست.
زغال سنگ و چوب به عنوان مهم ترین ماده سوختی و حتی سوزاندن لاستیک و زباله در منازل، حمام های عمومی، قهوه خانه و رستوران ها و کارخانه های کوچک و بزرگ داش (کوره های آجرپزی) هم گویا قرار نیست با سوخت بهتری جایگزین شود.
رودخانه کابل که در طول شهر از غرب به شرق کشیده شده و می توانست یکی از جلوه های زیبایی شهر باشد هم اکنون به یکی از منابع اصلی آلودگی محیط زیست بدل گشته و روز به روز وضعیت آن اسفبارتر می شود.
به باور برخی کارشناسان، خشکسالی های اخیر در افغانستان و قطع جنگل ها از سوی ساکنان محل و فرماندهان محلی در ولایت های مختلف و قاچاق آنها به کشور پاکستان نیز صدمه بزرگی به فضای سبز و در کل محیط زیست وارد کرده است.
کمبود فضای سبز در این شهر به حدی محسوس است که در تمام شهر حتی یک پارک تمیز و سرسبز را نمی توان یافت.
گزارش مصور این صفحه، روایت نابسامانی محیط زیست در شهر کابل از زبان علی حسن زاده، فعال محیط زیست است که مینا شایسته آن را تهیه کرده است.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۲۵ می ۲۰۰۸ - ۵ خرداد ۱۳۸۷
شاه دوشمشیره
صدیق الله توحیدی
در مرکز پرغوغای شهر کابل، در فضای پر خاک و دود ازدحام آدم ها و موترها (ماشین ها)، ودر کنار بسیاری از عمارت های نوساز وگاه نیمه ویرانه، چشم شما به بنایی می خورد که متفاوت است. گنبدی آبی رنگ و دو مناره در نزدیکی رود یا دریای خشک کابل که چشم شما را جذب می کند.
زیارتگاهی که هر کسی به امیدی به آنجا می رود، برای برآورده شدن حاجتی ویا برای ادای نذری. بیماران، زنان عقیم و صد ها نیازمند اکثراً روزهای چهارشنبه برای خواستن حاجات شان می آیند.
این مکان برای برآورده شدن آروزهای دختران وپسران جوان کابل هم هست. اما کسی درست نمی داند این مکان، مرقد چه کسی است و این شاه دو شمشیره از کجا آمده است؟
برخی از داستان هایی که در باره شاه دو شمشیره می گویند یاد آور افسانه های جادویی نویسنده های توانایی است که شما را می برد به باغ حکایات.
به روایت این داستان ها شاه دو شمشیره مردی است که سر خود را در جهاد در راه خدا از دست می دهد اما بی سر و با دو شمشیر در دو دست به صف دشمنان حمله می برد و به پیشواز شهادت می رود.
داستان، از هر نوع، در باره آن شاه بسیار است و احادیث و اقوال فراوان. اما کسی به تحقیق نمی تواند بگوید که به راستی او کیست؟ برخی می گویند از اصحاب پیامبر اسلام بوده واز بستگان پیامبر اسلام دانسته شده است. گروهی داستان های دیگر در باره اش دارند.
مورخین در باره این بنا بسیار نوشته اند. گروهی بر آنند که این مسجد بر جایگاه معبد ویران شده هندوها بناشده. آنها می گویند که آسمایی، کوهی که در کنار شاه دوشمشیره هست، نام الهه بزرگ طبیعت بوده است.
در کنار زیارت و مسجد شاه دو شمشیره تا چشم کار می کند کبوتر است با رنگ های گوناگون؛ بر زمين یا بر گرد گنبد در پرواز.
روایت است که این کبوتران هیچ گاه ازاین زیارت دور نمی شوند وهرگاه کسی یکی از آنها را باخود ببرد هر قدر دورهم شده باشد کبوترمسافر دوباره به لانه اش در زیارت شاه دوشمشیره باز می گردد.
زنان جوان کابل وقتى نذر می گیرند که اگر به مراد دل برسند به این کبوتران دانه خواهند داد جو یا ذرت و یا هم گندم با خود می آورند روی زمین می پاشند وکبوتران بدون هراس از حضور انسان ها، با ولع تمام دانه می چینند ومی خورند.
در کنار زیارتگاه شاه دو شمشیره مسجدی هم وجود دارد. ابراهیم خلیل، ازنویسندگان افغانستان، که کتابی در این باره تالیف کرده، می گوید این زیارتگاه و مسجد از نخستین عبادت خانه هاى مسلمانان در کابل است که قبل از مسجد پل خشتی،درمنطقه مرکزی شهر از سوی اعراب بنا شده است. واضح است که اعراب در کنار مزار سربازان اسلام مسجد نیز می ساختند.
مسجد شاه دوشمشیره تا کنون چندین بار منهدم گردیده ودوباره اعمار شده است. این مسجد برای آخرین بار در عصرشاه امان الله، امیر ترقی خواه افغانستان اعمار شد. در واقع مادر امیر ملقب به سراج الخواتین در سال ١٣٠٦ خورشیدی به اعمار این مسجد پرداخت.
عمارت شاه دو شمشیره که دارای یک گنبد و چند تالار است به سنگ های زیبا مزین شده و در دوران زمام داری امیر حبیب الله، سراج الملت، توسط یکی از رجال معروف حکومت بنا گردیده است.
محمد حسین مستوفی الممالک، پدر استاد خلیل الله خلیلی، در متنی در داخل زیارت نوشته است: کمترین خدمتگاران، محمد حسین مستوفی الممالک که از برکت تربیت مبارک اعلیحضرت (امیر حبیب الله خان) سر فرازی ها دیده ام وبه همجواری بقعۀ مبارکه مفتخر بودم ،این تعمیر جدید نمودم .
در پاسخ به این سوال که شاه دو شمشیره کیست در لوحی برنجی چنین آمده است: "روضۀ انور حضرت لیث بن قیس بن حضرت عباس." که اگر این سخن درست باشد منظوراز عباس عموی پیامبر اسلام است.
بنا بر این گفته لیث نواده عموی پیامبر بوده که گویا در سال ٨١ هجری قمری در این جا مدفون گشته است. اما از قرار معلوم حضرت عباس ،عم پیامبر اسلام ، پسری به نام قیس نداشته است لذا هنوز هم نمی توان به یقین گفت که صاحب اصلی این مرقد کیست؟
اما آنچه مبرهن است این که صاحب زیارت شاه دوشمشیره از سرداران عرب است ولیث نام داشته و در حمله دوم اعراب به کابل کشته شده است. کابل بار اول در سال ٢٨ یا ٣٢ هجری قمری در زمان خلافت عثمان مورد حمله مسلمانان عرب قرار گرفت و فرماندهی قشون اعراب را سرداری به نام عبدالرحمن بن سموره به عهده داشت.
اما این که این شاه دوشمشیره چه کسی است در نیت نیازمندان فرق چندانی ندارد. هر که حاجت دارد به آنجا می رود؛ آرام می گیرد و بسیاری هم می گویند حاجتشان برآورده می شود.
عکس از سهیلا وداع خموش
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب