Jadid Online
جدید آنلاین
درباره ما تماس با ما Contact us About us
Subscribe to RSS - افغانستان
افغانستان

مقالات و گزارش هایی درباره افغانستان

دیوید مورتون

از کابل تا قندهار عنوان يک نمايشگاه تصويری است که از تاريخ ١٦ آوريل تا اول ژوئن سال ٢٠٠٧ در ساختمان انجمن سلطنتی جغرافيای لندن برگزار می شود. تصوير ها مرکب از عکس ها يا نقاشی هايی است که طی سال های ١٨٣٣ تا ١٩٣٣ توسط مسافران يا ساکنان بريتانيايی افغانستان ايجاد شده اند. دیوید مورتون به دیدن این نمایشگاه رفته است: 

تصويرها به خوبی بيانگر واقعيت های برخی از اين سالها است. نخستين آنها متعلق به سال ١٨٤٢ است، سالی که همه سربازان بريتانيايی در راه بازگشت از کابل به هند کشته شدند و تقريبا بی درنگ نيرويی تازه نفس به افغانستان اعزام شد.

"جيمز آتکين سن"، هنرمند بريتانيايی نيز در ترکيب اين لشکر بود و برای مردم بريتانيا يکی از نخستين تصاوير مردان قبيله ای ژيان کوهستان افغانستان را ارائه داد. اين تابلو "بلوچی ها در گردنه بولان" نام دارد.

اين دوره اکنون معروف به دوره "جنگ نخست افغان" است. اما همه طرح ها و نقاشی های آتکين سن در باره رزمندگان و نبرد ها نبود. وی، به مانند بسياری ديگر از مسافران بريتانيايی در افغانستان، "شيفته ظاهر مجلل دکه های ميوه فروشی سرشار از هندوانه و گلابی و سيب و آلو و هلو" بود. او در اين تابلو خيابان اصلی مشرف به بازار کابل در موسم ميوه را تصوير می کند. به آن پسرک کاملا غير افغان در منظره جلو تابلو توجه کنيد که شلوارهايی به شيوه بريتانيايی به تن دارد.

قبل از سال ١٨٩٥ رويکرد بريتانيايی ها به مقوله ميوه تغيير کرده بود. يک جراح بريتانيايی که در آن دوره در دربار سلطنتی افغانستان کار می کرد، نوشته بود: "مقادير زيادی از ميوه تازه، به محض اين که می رسد، يا حتی قبل از آن خورده می شود و اين بيش از حدی است که برای سلامت مردم سودمند باشد." اين باور که خوردن ميوه زياد می تواند به سلامت انسان لطمه بزند، تا همين اواخر در بريتانيا وجود داشت.

جيمز آتکين سن از معدود نقاشانی بود که زنان را به پرده تصوير می کشيد. آيا زنان در برابر او می نشستند تا تصويرشان را بکشد؟ يا او از قدرت تخيل خودش و تصورش از قصه های هزار و يک شب کار می گرفت؟

بريتانيايی ها و ارتششان در اواخر سال ١٨٤٢ افغانستان را ترک کردند. تلاش آنها برای نشاندن پادشاهی به دلخواه خودشان بر تخت افغانستان نافرجام ماند. بريتانيايی ها خواستار ظهور افغانستانی بودند که با کشورشان دوست باشد و روس ها را نپسندد.

هند تحت سلطه بريتانيايی ها بود و آنها در حال افزودن بر دامنه امپراتوری خودشان بودند و تا کرانه های سند و پنجاب، يعنی تا مرز افغانستان، جلو آمده بودند.

از سوی ديگر، امپراتوری روسيه در حال پيشروی به سمت منطقه موسوم به ترکستان بود که درست در امتداد مرز شمالی افغانستان قرار داشت. بدين گونه افغانستان به منطقه حايل بين دو امپراتوری تبديل شد. روابط ميان بريتانيا و روسيه بد بود.

در اواخر دهه ١٨٧٠ بريتانيا بسيار نگران بود و احساس می کرد که افغانستان در حال نزديکتر شدن به روسيه است در نتيجه بار ديگر به کابل لشکرکشی کرد و "جنگ دوم افغان" آغاز شد.

اين بار بريتانيايی ها با دوربين های عکاسی مجهز بودند. يکی از اين دوربين ها توسط "بنجامين سيمپسون"، از پزشکان ارشد ارتش بريتانيا، با نهايت مهارت به کار رفت. چندين عکس او در سال ١٨٨١ گرفته شده است. در بهار همان سال بود که ارتش بريتانيا بار ديگر عقب نشينی کرد. سيمپسون از آن بهار افغانستان در حومه شهر قندهار عکس زيبايی برداشته است.

حتی در اين تصوير سياه و سفيد در امتداد حاشيه مزارع می توان درخت های بادام را ديد که گل کرده اند. با گذشت ١٢٦ سال اين تصوير همچنان يکى از زيباترين مناظر افغانستان را نشان می دهد.

همين منظره را می توان در حوالی کابل يا هر شهر ديگرى ديد، سيمپسون آن را در حومه قندهار ديده است. سيمپسون برای پيدا کردن ترکيبی مناسب برای يک عکس از ديد خوبی برخوردار بود و عکس های او در "کتاب فهرست ٧٦ نما" در هند منتشر شده است.

سيمپسون در افغانستان مناظر ديگری را هم مشاهده کرده بود. برخی از آنها، مانند تابلوی "ميدان توپخانه قندهار"، بی گمان به علاقه حرفه ای و رسمی او برمی گشت.

اين افراد شبيه نيروهای بومی ارتش هند هستند و می دانند که عکسشان گرفته می شود. به سلاح ها و کالسکه های پشت چادر ها در سمت چپ عکس توجه کنيد. اين يک ارتش درست و حسابی است.سيمپسون همچنين به شيوه يک توريست از "تيپ ها"ی افغان عکس برداشته است. اين عکس فروشندگان اسب در قندهار است.

اسب فروشانی که اسب ندارند. اما مرد سالمند در عکس سيمپسون ظاهرا بی شباهت به محبوب علی کابلی، معروفترين اسب فروش افغان نيست که در داستان خوب "کيپلينگ" موسوم به "کيم"  که در سال ١٩٠١ منتشر شد، به سود بريتانيا و به زيان روسيه جاسوسی می کرد. اين عکس سيمپسون درست بيست سال پيش از انتشار آن کتاب گرفته شده بود.

پس از جنگ دوم افغان ارتش بريتانيا در امتداد "سرحد شمال غرب" با مردان قبايلی به زد و خورد پرداخت که در نتيجه آن اسطوره های زيادی در باره مردان قبيله ای پشتون يا پتان بافته شد.

در تصور مردم بريتانيا اين مردها ديگر يک مشت سارق و راهزن گلوبر نبودند (تابلوی مردهای قبيله ای بلوچ از جيمز آتکينسن را به ياد آريد که سال ١٨٤٢ کشيده بود). مردهای قبيله ای حالا همانند رزمندگان جدی، زيبا و حتی انديشمند تصوير می شدند که يک عکس نيمرخ استوديويی از عکاس "آر. بی هولمز" (بازمانده از سال هاى ١٩١٩-١٩٢٠) نمونه بارز آن است.
                                                                                 اگر ابراهيم تفنگی داشت، بی گمان شبيه همين مرد می شد

تصويرهای استوديويی معمولا پرزرق و برق بودند. يک نمونه ديگر آنها اينجاست. اين عکس دکتر "جان گری" است (همان جراحی که نگران استعمال مفرط ميوه توسط افغان ها بود). وی در سال ١٨٩٥ برای دربار سلطنتی در کابل کار می کرد. در کنار وی مترجم ارمنی   اش ايستاده است (که به احتمال زياد فارسی بلد بود).

ظاهرا دکتر گری يک چهره جالب بوده است. زير پوشش افغانی او می توان يک نيمتنه اروپايی را ديد که با يک مدال و يک زنجير ساعت مزين است و در دست راست دکتر يک سيگار برگ هست. شايد اين عکس شوخی ای بيش نبوده تا بستگان دکتر در بريتانيا را متحير کند؟

بريتانيايی ها تلاش کردند خطوط مرزی ميان هند و افغانستان را معين کنند. زمين پيماها يا تيم های نقشه بردار مرز را علامت گذاری می کردند و عکاسانی چون "تی آر جی وارد" در سال ١٩٢١ تلاش های اين گروه در "ستون مرزی شماره هفتاد" را با دوربين های خود ثبت کردند.

در اين عکس می توان لوازم نقشه برداری، اسب های باربر و شتر ها را ديد. در آن حتی يک بانوی فرنگی هست که جلو دو شتر ايستاده است. درآن دوره ضعف امپراتوری بريتانيا به تدريج آشکار می شد.

 

 

آخرين عکس های نمايشگاه انجمن سلطنتی جغرافيا در هرات گرفته شده است. يکی از آنها سوژه نظامی دارد، هرچند معلوم نيست که عکاسش کی بوده يا چرا اين عکس گرفته شده است.

اين عکس خودروهای نظامی با يدک های دوچرخه را در محوطه "بالا حصار" هرات در سال ١٩٣٣ نشان می دهد. آب و رنگ عکس واقعا امروزی است: در کنار حصار قديمی می توان ماشين ها و خطوط تلگراف يا تلفن را هم ديد.

اما تصویر "روبرت بايرون"، سفرنامه نويس برجسته و دانش پژوه معماری اسلامی، اصلا جنبه نظامی ندارد. عکس وی مقبره و سه مناره مصلاى هرات را نشان می دهد. در آغاز شمار مناره ها سی عدد بوده است. در سال ١٨٨٥ به مشورت افسران بريتانيايی که به شاه عبد الرحمان کمک می کردند تا خطر تعرض روس ها به هرات را دفع کند، بيشتر مناره ها ويران شد و تنها نه مناره باقی ماند.

دو مناره ديگر بر اثر زمين لرزه سال ١٩٣١ فرو ريخت. در دوره بازديد "بايرون" از هرات هنوز هفت مناره هرات باقی بود. وی همين مناره ها را "باشکوه ترين نمونه های معماری محمدی (اسلامی) سده ١٥" عنوان کرده بود. اکنون، پس از حمله شوروی به افغانستان، تنها پنج مناره هرات باقی مانده است. در پيش نمای اين عکس مزرعه خشخاش را می بينيم. تاريخ اين عکس ماه مه سال ١٩٣٤ است.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
محمد پويا

گلشهر محله ای است در حومه مشهد که در آن مهاجران افغان زندگی وکار می کنند. اغلب کارهای موقت، کم درآمد و گاهی نامعمول. حديثه و خانواده اش از ساکنان گلشهرند و همه، از کوچک و بزرگ، کار می کنند. محمد پويا بديدنشان رفته.

زندگی غير قانونی

طی پنج سال اخير سياست رسمی ايران بازگشت دادن مهاجرين افغان به کشورشان بوده است. آمارهای رسمی حکايت از آن دارد که هم اکنون بيش از دو ميليون پناهندۀ افغان در ايران زندگی می کنند. کمتر از يک ميليون افغان دارای مجوز قانونی اقامت و البته موقت هستند. از بقیۀ آنها نيز به عنوان کسانی که به صورت غير مجاز در ايران سکونت دارند، ياد می شود. نيروی انتظامی در ايران موظف است در صورت برخورد با اين گروه، بلا فاصله آنها را از مرزهای ايران به افغانستان طرد کند. ولی  اخيرا آنتونيو گوتره، Antonio Guterres کميسر عالی سازمان ملل متحد در امور پناهندگان در ژنو در ديدار با  احمد حسينی مديرکل اتباع بيگانه وزارت کشور ايران گفت که حدود يک ميليون پناهندۀ افغان برای بيش از دو دهه ساکن ايران بوده اند و بازگشت آنها به افغانستان درکوتاه مدت امکان ندارد.

وزارت کشور ايران نيز پيش از اين اعلام کرده بود که بر اساس آمارهای موجود، طی نزديک به سی سال بيش از ۸۰۰ هزار کودک افغان در ايران متولد شده اند که شماری از آنها با خانواده های خود به افغانستان بازگشته اند ولی هزاران تن ديگر همچنان در زادگاه خود ايران باقی مانده اند.

طولانی شدن سالهای مهاجرت افغانها در ايران در مواردی باعث آميخته شدن آنان با جامعه ايرانی نيز شده است، که اين نيز بر پيچيدگيهای موضوع افزوده است. به عنوان مثال دهها هزار مورد ازدواج افغانها و ميزبانان ايرانی شان گزارش و يا ثبت شده است. شمار کودکانی که حاصل اين ازدواجها بوده است، نيز به هزاران تن می رسد. در همين حال زندگی افغانها در ايران با مشکلاتی نيز مواجه بوده است. مهمترين اين مشکلات، مسئله اشتغال است. محدوديتهای قانونی، در اغلب موارد باعث شده است تا فقط از نيروی انسانی آنها در پروژه های عمرانی  استفاده شود. آنها مجبور بوده اند به شغلهايی موقت و  فصلی مانند کار بر روی پروژه های ساختمانی بپردازند و يا در کوره های آجر پزی، دامداريها و زمينهای کشاورزی به عنوان کارگران ساده فعاليت کنند. دستمزدهای آنها بسيار پايين است و از هيچ نوع مزيت قانونی مانند بيمه و يا ساير تعهدات کارفرمايان برخوردار نيستند.

همچنين شرايط برای آنها به گونه ای است که به دليل وضعيت بد اقتصادی به آسانی به طولانی تر شدن ساعات کار بدون در نظرداشت مسائل ايمنی تن می دهند و يا تمام اعضای يک خانواده از جمله کودکانی که در سن تعليم و تربيت قرار دارند برای انجام کارهايی که معمولا دستمزد پايينی دارد، بسيج می شوند.

البته همين نيز برای آنها بدون مشکل نبوده است چرا که دولت ايران به دليل نرخ بالای بيکاری در کشور هر از گاهی سخن از غير قانونی بودن هر نوع فعاليت شغلی افغانها به ميان آورده است. از جمله اخيرا طرح جمع آوری کارگران افغان را اعلام کرد که قرار شد بر اساس آن ۵۰۰ هزار کارگر افغان تا پايان سال جاری خورشيدی جمع آوری شوند و بجای آنها کاگران ايرانی جايگزين شوند.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب

نصير احمد در يک روز تابستانی و گرم بعد از سالها زندگی در شهر به زادگاهش بازگشت که روستايی دورافتاده بود. او درسالهای حاکميت طالبان از روستای خود رفته بود. نصير احمد تغييرات بعد از طالبان را چنين بازگو می کند:

وقتی وارد بازارچۀ آبادی شدم، خيلی از چيزها تغيير کرده بود؛ دروازه ها و پنجره های دکانها رنگ شده بود، ريختگی های ديوارها زدوده شده بود، اجناس نو در دکانها به چشم می خورد، اما مهم تر از همۀ اينها، چيزی که خيلی برايم جالب بود، شعار های نوشته شده بر پارچه های آويزان شده در بازار بود. در سالهای قديم وقتی کسی کشته می شد و يکی از گروهها عزاداری اعلام می کرد از  بازارايان می خواست در مراسم تشييع شرکت کنند. بعد پارچه های نوشته شده را بر ديوار می آويختند، که معمولا تسليت به اهالی بود و يا کلماتی مثل اينکه  شهيد نمی ميرد.

با کنجکاوی نزديک شدم ببينم اين بار روی پارچه چه نوشته اند. اين عبارت به چشمم آمد: " دولت منشور ملل متحد، معاهدات بين الدول، ميثاقهای بين المللی که افغانستان به آن ملحق شده و اعلاميه ای جهانی حقوق بشر را رعايت می کند."

از رسانه ها شنيده بودم که  مردم افغانستان بعد از طالبان با مفاهيم حقوق بشری آشنا شده اند، اما فکر می کردم اين آشنايی به شهر ها محدود خواهد بود. اما حالا می ديدم که در دهکدۀ خودم که شايد يکی از دور افتاده ترين دهکده ها باشد مردم با چنين چيزهايی آشنا شده اند.

خسته بودم، دلم برای رفتن به خانه می تپيد، اما راه تا خانه خيلی هم کوتاه نبود و همه آن را بايد پياده می رفتم. اول بايد يک چايی می خوردم و کمی نفس می کشيدم. بعد روی تخت چوبی چايخانه که با گليم رنگارنگ فرش شده بود نشستم. بازارچه رنگ و رونق داشت. صورتم را پوشانيدم تا راحت تر همه چيز را بتوانم نگاه کنم. چايی سفارش دادم. چشمم به راهرو طولانی و دور و درازی افتاد. روزی يادم آمد  که ماموران امر به معروف و نهی از منکر طالبان با تفنگ و چوب ايستاده بودند و هرکسی را که از کنارشان می گذشت با دقت می نگريستند و شماری را هم به خاطر کوتاه بودن ريش يا دراز بودن موی سر شان توقيف می کردند و مانع از ورود زنان و دختران به بازار می شدند.

 سربرگرداندم مقابلم روی ديوار چايخانه نوشته  درشتی  نصب شده بود: " آزادی حق طبيعی انسان است، آزادی و کرامت انسانی از تعرض مصوون است."  ( ماده ۲۴ قانون اساسی افغانستان)  اينها از بس برايم جالب بود همه را ياد داشت کرده ام  و هنوز هم دارم.

چای را نوشيدم. راه افتادم.  برای ديدن خانواده خيلی اشتياق داشتم ولی خيلی چيزهای ديگری را در راه ديدم که برايم هم جالب بود و هم اميدوار کننده.  دخترانی که از مدرسه بيرون می آمدند. معلمان زن با لباسهای سياه و روسری های سپيد. از همه جالب تر اين که دو تن از اين معلمان زن که پيشاپيش من می رفتند يکی ازآنها گفت:" امروز مدير می گفت  وزارت معارف در نظر دارد که مضامين حقوق بشر را وارد نصاب تعليمی کند."  يعنی مفاد اعلاميه جهانی را در کتابهای آموزشی مدرسه بگنجاند.

حس می کردم تازه متولد شده ام. قلبم برای ديدار اعضای خانواده می تپيد. گام هايم را تند تر کردم.

 

ازهمين مجموعه 

کابل: یک شهر و چند دنیا

از قتلگاه تا ورزشگاه

افغانستان پنج سال برابر یک قرن


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
محمد شریف سعیدی

برای زنان محروم افغانستان

شب است، داد بزن، بانو! سکوت سرد سترون چیست؟
صدا، صداست که می ماند دلیل حنجره بستن چیست؟

تمام پنجره هایت کور، میان گور خودت ماندی
و هیچگاه نفهمیدی فروغ، آینه، روزن چیست

سرود شعلۀ دلتنگی ز چشم های تو می جوشد
گلوی تلخ تو می داند که طعم بغض شکستن چیست

شب است، با نخ آوازت بدوز پرچم عصیان را
وگرنه ماندن و پوسیدن میان رشته و سوزن چیست؟

تمام منطق اینان را که بر غروب تو می خندند
شکافتیم و نفهمیدیم که پیش منطق شان زن چیست

هوای تازه و بارانی، درون باغچه می پیچد
در این هوای شکوفایی دلیل پنجره بستن چیست؟


از همین مجموعه

بازگشت  به زندگی  اجتماعی

پوشش زنان پس از طالبان

صحنه ای از زنان خالی نیست

 

 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب

پس از يک دهه خاموشی و سکوت، با رفتن مجاهدين و سقوط طالبان، زنان افغانستان بار ديگر به صحنۀ اجتماعی و سياسی باز گشته اند. اين بازگشت در آغاز با کندی همراه بود. چرا که ترس حاکم بر روان زنها از تفنگ سالاران و متعصبان ريشه دارتر از آن بود که ناگاه زدوده شود. تلاش زنان افغانستان برای مشارکت اجتماعی، پستی و بلندی های بسيار داشته که می توان آن را در چندين دوره گوناگون بيان کرد.

شاه امان الله که در سال ۱۹۱۹ حکومت خود را آغاز کرده بود، با سياست های اصلاحی خود خشم نيروهای سنت گرا را برانگيخت و با اينکه حکومتش کمتر از يک دهه دوام کرد، اقداماتش در اصلاح قوانين مربوط به برابری حقوق زنان با مردان بسيار اساسی بود. اما پس از پايان حکومت امان الله بسياری از اين قوانين لغو شد. تجربۀ شاه امان الله و واکنش متعصبان، پادشاهان پس از او را به احتياط بيشتری واداشت.

زنان افغانستان در دورانهای پيشين قهرمانهای بسياری درميان خود داشته اند که نام چند تن آنها مثل رابعه و  گوهرشاد همچنان بر زبانهاست. نام رابعه با شعر و گوهر شاد با حکومت و پی افکندن بناهای تاريخی. زنان ديگری نيز بوده و هستند که کوشيده اند به خاطر آزادی زن افغان از زندانهای تحميلی سنن قبيله ای و خرافات گامهای بلندی  بردارند.

نخستين زنی که در قرن بيستم در راه رهايی زن افغان گامی برداشت ملکه ثريا بود. ثريا دختر محمود طرزی بود. زبانهای ترکی و فرانسوی و عربی را خوب می دانست. او در کنار همسرش شاه امان الله که نوسازی سياسی و اجتماعی و فرهنگی را آغاز کرده بود عملآ  وارد ميدان شد. ملکه ثريای ۳۵ ساله در لويه جرگه ۱۹۲۸ به پاخاست و چادر خود را از سر بر داشت و با رهبری جنبش زنان افغانستان از جمله تأسيس انجمن حمايت نسوان و مکاتب دخترانه پيشگام  تحولات اساسی بسياری شد.

در سال ۱۹۵۹ ، سی و دو سال پس از کنار رفتن امان الله،  بار ديگر زنان اجازه يافتند وارد فعاليت های فرهنگی، آموزشی و اجتماعی شوند. روند آزادی های زنان در دوران ظاهر شاه و نيز در دوران جمهوری سردار محمد داوود همچنان رو به گسترش داشت؛ زنان به پارلمان راه يافتند و در ادارات دولتی و تعليم و تربيت به کار پرداختند اما اين آزادی ها به درون جامعه سنتی - قبيله ای رخنه چندانی نکرد.

حکومت حزب دمکراتيک خلق افغانستان دستاوردهای حکومت های قبلی را تقويت کرد. آموزش را برای زنان در نقاط تحت حکومت خود گسترش داد و زنان برجستۀ بسياری به صحنه طبابت و نظامی گری راه يافتند.

سقوط حکومت دکتر نجيب در سال ۱۹۹۲ و روی کار آمدن مجاهدين برای زنان افغانستان برگشتی بود به گذشته که حقوق آنها را در بسياری از زمينه ها پايمال می کرد.

سياه ترين دوران برای زنان افغانستان، برهه هايی از حکومت مجاهدين و دوران طالبان بود. محروميت از حق تحصيل، سخت گيری هنگام خروج از خانه، اخراج از کارهای اداری و دفتری، منع طبابت مردان برای زنان و تصميماتی مانند آنها عملا زنها را در شهرها زندانی کرد.

 

از همين مجموعه

دلیل حنجره بستن چیست

صحنه ای از زنان خالی نیست

پوشش زنان پس از طالبان


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب

مرجان یکی از هزاران زن افغان است که از صبح تا شام کار می کند اما وقتی بپرسی چه کاره است می گوید بیکار است. چون خانه داری را کسی به عنوان کار به رسمیت نمی شناسد وحقوقی برای آن قائل نیست.

 

از همین مجموعه

پوشش زنان پس از طالبان

بازگشت  به زندگی اجتماعی

دلیل حنجره بستن چیست

صحنه ای از زنان خالی نیست

  


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب

بعضى مردم وقتى دستشان به چاره هاى زمينى نمى رسد يا گره كارشان به دست متخصص ها بازشدنى نيست به سراغ غيبگو و دعانويس مى روند.

در جوامع فقير توجه مردم به اهل اين حرفه ها غالبا ناشى از كمبود امكانات و استيصال است. اما در جوامع مرفه و پيشرفته هم وقتى فهميدن چيزى از حوزه علوم امروزى  بيرون مى رود بسيارى از مردم به سراغ غيبگو و فالگير مى روند.

گزارش چند رسانه اى حبيبه سوسن در اين صفحه از رونق كار رمال ها در افغانستان و متن زير از امير فولادى دو روايت جالب در اين باره اند:

 مهندس قدير و ملا رمضان
  امير فولادی

در سال های جنگ يکی از جدال های هميشگی من و پدرم آينده من بود، آينده بهتر، آينده ای که نان ونام ضمانت شده تری داشته باشد. من علاقه مند رفتن به مکتب ( مدرسه ) بودم، وپدرم  تاکيد داشت بايد به  مدرسه (حوزه علميه) بروم.

حالا وقتی آن سال ها را به ياد می آورم برای خيلی از سوالات  پدرم جواب های  درست و جامعه شناسانه ای دارم، اما پدرم نيز ديگر آن سوالات را تکرار نمی کند او نيز پاسخ هايش را يافته است. اين بار نيز استدلال های او، برعکس من، مبتنی بر واقعيت های موجود است.

درآن سال ها ما در مناطق مرکزی افغانستان زندگی می کرديم که از تسلط  دولت به رهبری کمونيست ها بيرون بود.  جهاد برای آزادی وطن و حفظ معتقدات و ناموس و فدا کردن همه چيز حتی جان آدم ها، برای حفظ ارزش ها و مقدم بودن آخرت بر دنيا، جای شک وترديد وحتی سوال نبود.

از اين رو آخوند ها به عنوان رهبران احزاب جهادی، در نبود دولت در واقع رهبری جامعه را نيز در دست داشتند و ابتدايی ترين سيستم اداری را در محلات تحت کنترل شان ايجاد کرده بودند.  در آن روزگار آخوند بودن امتياز اندکی نبود، حتی اگر آخوندکی هم بودی می ارزيد.

پدرم وقتی با من بحث می کرد، نمونه های عينی و مشخصی داشت. مهندس قدير و ملا رمضان. قدير، در دانشگاه کابل رشته راه سازی خوانده بود. بعد از کودتاها و جنگ ها چون عضو حزب حاکم نبود نتوانسته بود درکابل ويا شهرهای ديگر که تحت کنترل دولت بود بماند، ناگزير رو آورده بود به زادگاهش، که قلمرو مجاهدان سر به کف محسوب می شد.

قدير بعد از باز گشت به زادگاهش  خيلی زود پدرش را که چيز زيادی نيز برايش بجا نگذاشته بود از دست داد. وآنگاه قدم به قدم برگشت، سربرهنه اش را با کلاهی پوشانيد، ريشش را ديگر نتراشيد و ازدواج کرد. بيل پدرش را برداشت، درهر فصل سال، از اين و آن دهقان کمک طلبيد، تا گندم هايش را به ثمر رساند.

درپاييز اولين سال باز گشت به زاد گاهش، قدير همه تفاوت هايی را که درسال های دانشگاه و زندگی کابل کسب کرده بود، از دست داد و حالا از همه آنها فقط يک چيز نصيبش شده بود که از داشتن آن خوشحال بود، لقب  "مهندس".  مردم او را "ماندس"  قدير می گفتند و او لبخند می زد.

"ماندس قدير" سند محکم وانکار ناپذير پدرم برای مجاب کردن من بود:  می خواهی مهندس قدير باشی؟  چند سال مکتب ودانشگاه  خواند؟ چقدر رياضی و فيزيک می داند؟  دانشگاه را خوانده. ده برابر تو خوانده، حالا می بينی روز و روزگارش را؟  تبديل به دهقانی به مراتب بی تجربه تر از پدرش شده.  می گفتم خوب سال های جنگ است ديگر، اگر جنگ نباشد که ........ حرفم را قطع می کرد ومی گفت جنگ در افغانستان پايانی ندارد، دارد؟

حالا جنگ پايان يافته، من هم راه خودم را رفته ام، سرانجام وارد دانشگاه شدم و درس خواندم.  پدرم نيز خوشحال است.  اما وقتی به آن سال ها فکر می کنم دلايل خيلی روشنی برای موفقيت ملارمضان می يابم.

درآن سال ها که سيستم اداری مملکت از هم پاشيده بود، نهاد های مورد نياز جامعه مانند، بيمارستان، تاسيسات زير بنايی توليد برق، کارخانه ها، وخلاصه همه چيز از بين رفته بود. ملارمضان چند نقش مهم را عملا در جامعه به عهده داشت وعملی می کرد.

نقش داد ستان و قاضی

ملارمضان دعواهای حقوقی را به تنهايی ويا با همکاری يک يا چند آخوند ديگر، حل و فصل می کرد ومرجع حقوقی وقضايی مردم بود.  دستور او دستور شريعت وکتاب خدا بود. از اين رو طرفين دعوا آن را محترم می شمردند و نيروهای جهاد گر نيز از فيصله شرعی حمايت می کردند.

نقش پزشک

وقتی گوش بچه درد می گرفت می بردندش پيش ملارمضان واو درگوش بچه دعا می خواند، وقتی هم کسی تب شديد داشت برايش از ملا رمضان تعويذ می آوردند يا شويست( کاغذ های نوشته شده ای که در آب فرو می کردند وآنگاه آب آنرا می نوشيدند).  او نقش پزشک حيوانی را هم اجرا می کرد، تعويذ برای افزايش شير گاو می نوشت.  برای آرامش و خواب کودک خرد سال وقتی مادرش می خواست ديگر به او شير ندهد.   در سال های اخير ملا رمضان اسم بعضی از دارو ها را نيز ياد گرفته بود، قرص پلنگ چاپ برای سردرد خوب است. آسپرين باير تب را کاهش می دهد. و اين ها را نيز به مردم توصيه می کرد.

نقش رهبر سياسی

 او در خطابه هايش از دنيای سياست می گفت،  صهيونيزم را معنی می کرد، واين که آمريکا وشوروی دوقطب هستند وجهان دو قطبی است و اين که از انقلاب های بزرگ يکی در فرانسه اتقاق افتاده، يکی در چين و يکی هم در ايران. اما بزرگ ترين انقلاب تاريخ بشريت " انقلاب حسين" است واصحابش در صحرای سوزان کربلا.  بشريت روزی نه چيزی به نام جنگ جهانی دوم را به ياد خواهد داشت ونه انقلابی را که منجر به تشکيل اتحاد جماهير شوروی شد اما تا دنيا دنياست انقلاب حسين از ياد و خاطره بشر نمی رود.

نقش يک رهبر دينی

ملا رمضان جنگ ها را به حق و باطل ، کشته هارا به شهيد و مرتد، بهشتی و دوزخی،  آدم ها را به کافر ومسلمان، هستی را به دنيا و آخرت،  کارها را به  صواب و گناه ، گناهان را به صغيره و کبيره، داشته ها و ثروت ها را به  حرام و حلال و هرچيز ديگر را به دو قطب مخالف تقسيم می کرد.  آنگاه مردم را به انجام يک دسته امر واز انجام دسته ديگر نهی می کرد. مردم گوش می دادند، قبول و عمل می کردند.

ملا رمضان در هر روز جمعه، دهه محرم، روزهائی که شهيدی را می آوردند، در مراسم عروسی، در مراسم تدفين وفاتحه، وقصه کوتاه به هر بهانه ومناسبتی تريبون آماده ای داشت. سخن می گفت و سخنرانی می کرد.

در روز های عادی هم  دعواهای حقوقی را حل وفصل می کرد، خطبه نکاح می خواند و تعويذ می نوشت.  از قضا روزی ديدم مهندس قدير نيز تنها کودکش را برده پيش ملارمضان. در راه بازگشت همديگر را ديديم.  گفتم تو هم به تعويذ ودعا اعتقاد داری؟ گفت نا گزيرم اين تنها راه است؟ چه کنم؟ کجاست کلينيک وشفا خانه؟ نمی توانم بی تفاوت هم بمانم.  ناچار رفتم وملا دعايی را به سرو صورتش کف و پف کرد.  شايد تاثير کند يا نکند، اما من تنها کار ممکن را برای پسرم کرده ام.

وبالاخره تعويذ نويس

حالا من دلايل زيادی برای موفقيت آن سال های ملا رمضان دارم، اما بحث من و پدرم ديگر پايان يافته، يک بار از سر شوخی به پدرم گفتم ملا رمضان همه نقش هايی را که در سال های جنگ داشت ديگر از دست داده؛ پدرم با خنده گفت، حالا نيز بازار تعويذ نويسی اش گرم است و درآمد واعتباری بيشتر از تو ومهندس قدير دارد.

  

 

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
گزارش و عکس ها از حبيبه سوسن

بازار زنانه  محل کوچکی است که بادیوار های بلند احاطه شده ودر مرکز شهر کابل واقع است. در این بازار از کفش و کلاه گرفته تا انواع مختلف لباس های زنانه، کودکانه را می توان یافت همچنین لباسهای مردانه که باظرافت تمام گل دوزی شده اند.

پوش بالش و لحاف، بستر خواب بچه گانه، لیف وکیسه وحوله، که همگی دست باف اند واز تولیدات زنان افغان در این بازار به فروش می رسد. سراغ زیورهاى قشنگ وقدیمی را اینجا باید گرفت، چیزهای مثل، چمکلی، ماتیکه، سلسله و دیگر زیوارت نقره ای با نگین های یاقوت وفیروزه، که بار دیگر درمیان دختران شهری نیز مد شده است.

انواع کیف های کوچک و بزرگ، کیف های نگهداری پول که درافغانستان به آن دخلک می گویند، آینه های که اطراف آن با مهرهای قشنگ وظریف تزیین شده است و جا موبایلی های ظریف از دیگر کالاهای منحصر به فرد این بازار است.

اینجا علاوه بر تولیدات وصنایع دستی زنان افغان، محصولات هنری آنان را نیز می توان یافت، تابلوهایی که به شیوه خاصی بر روی چوب کار شده تابلوهای رنگی و انواع تابلوهای بافته شده  و از نقل و نباتی که در خانه تهیه می شود تا عروسک هایی که ساخته دست زنان و دختران افغان است. 

خیلی از زنان که به خانواده های سنتی تعلق دارند کار و خرید از بازار زنانه را ترجیح می دهند، و می گویند اینجا راحت تر اند.

در صحن کوچک بازار زنانه نیز کسانی که فروشگاه ندارند متاع دست داشته شان را می فروشند، زنی  پیراهنی آورده و دختری  بورانی خانگی دست پخت مادرش را، دخترکی هم بازیچه های  بچگانه را سر راه گذاشته تا چشم ودل کودکان را به متاعش گرم کند.

برخی خانم ها همانجا سفارش می گیرند ولباس وچادر ویا هم کفش وکلاه سفارش شده را تهیه می کنند،  علاوه بر تولیدات زنان افغان کالاهای کشورهای دیگر که در سایر بازار های کابل به فروش می رسد نیز در بازار زنانه هست.

این بازار که در زمان طالبان بسته بود حالا خیلی رنگ و رونق گرفته ، هوا وفضای جالبی دارد. گاهی احساس می کنی  آنگونه که در تابلوی یکی از فروشگاه ها نوشته شده، آنجا در میان کاروان حله ای ، و درحالیکه از هرچه جنس نایلونی ونفتی پلاستیکی خسته ای، آنجا حله ظریف تنیده زدل وبافته زجان را می یابی.

 


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب

سومریها با پرستش هفت اختر، به رقم هفت نیرویی ماورای طبیعی دادند. اقوام و ادیان دیگرهم یاد گرفتند. در زبان ما بیش از  ٢٠٠  ترکیب با هفت هست: ازهفت آسمان گرفته تا هفت شهرعشق. نوروزهم که بر مدار طبیعت می گردد نمی تواند بی هفت باشد مثل هفت سین، هفت شین، هفت چین و هفت میوه. این گزارش تصويرى را محمد پويا از آداب فراهم
كردن هفت میوه نوروزى در بين افغان ها فراهم كرده است.

در باره لوازم  سفره يا خوان نوروز و از جمله مهم ترين های آن، هفت قلم جنسی که قرار است اسباب برکت و رونق سفره خانواده ها در سال تازه بشود، زياد نوشته اند. بعضی ها از هفت سين بعضی ديگر از هفت شين و مردم بخش هائی از افغانستان و تاجيکستان از هفت چين يا هفت ميوه صحبت می کنند. مهم اين است که برای رقم هفت نمادی پيدا کنيم از آنچه داريم و دوست داريم. 

مقدس بودن هفت از سومريها به ساير مردم جهان باستان از جمله آريايی ها رسيد.  نوروز هم برای مردمانی که زندگی شان و سال و ماهشان برمدار طبيعت می گردد، آغاز زنده شدن دوباره طبيعت است و بايد جشن گرفته شود. پس چه بهتر که با عدد هفت آميخته شود. برگزاری يک سنت تاريخی و چيدن خوان نوروزی  بسته به گرمی و سردی هوا و وفور چيزهايی داشت که می توانستند برای جشنهای خود داشته باشند.

به ياد داشته باشيم که بدست آوردن خوردنی ها و آراستنی ها در اين فصل سال در کوه های پر برف بدخشان تا هوای ملايمتر غرب آسيا يکی نيست. اين امر سبب شده تا اقوامی که در جغرافيايی گسترده در آسيای مرکزی و قفقاز و ايران و افغانستان  و غرب آسيا پراکنده اند سفره نوروزشان متفاوت باشد.  در متون تاريخی از سفره آراييهای گوناگون ياد شده از جمله انواع متفاوت نوشيدنی ها و خوردنی ها.

در ايران سفره ای را می آرايند که هفت سين چون سيب و سماق و سبزه از عناصر اصلی آن است ولی ساير عناصر آن می تواند متفاوت باشد. ضمن آنکه در همين مرز و بوم گفته می شود که در قديم اين سفره  شامل عناصری چون، شهد (عسل يا انگبين)، شمع و شراب بوده و  نام آن نيز در اصل هفت شين بوده است. آنچنانکه در برخی از مناطق  خراسان مردم  به نظم می گويند:

جشن نوروز از زمان کيان
می نهادند مردم ايران
شمع و شير و شراب و شيرينی
شکر و شهد و شای اندر خوان

در افغانستان کنونی و نواحی ای از تاجيکستان معتقدند نه هفت سين بوده و نه هفت شين، بلکه هفت چين بوده است. مراد از هفت چين نيز، هفت ميوه ای بوده است که از هفت درخت متفاوت چيده شده و به عنوان برکت خانه در آغاز سال نو در سفره گرد آوری شده باشد. در تاجيکستان به هويج سبزی می گويند و بر سر سفره هفت سين آن را می توان ديد.

با توجه به اينکه فصل چيدن ميوه های تازه از نظر زمانی با روز اول سال فاصله زيادی دارد، در قديم  ميوه های سر سفره سال نو تازه نبوده و به جای آن ميوه های خشک مانند  قيسی و سنجد و کشمش و انجير و غيره می گذاشته اند. ميوه های خشکی که در تمام زمستان جزئی از آذوقه مردم را تشکيل می داده است.

اکنون نيز در بخش وسيعی از افغانستان خصوصا شهرهای تاريخی بلخ (مزار شريف)، کابل، کهندژ (قندوز) و مناطقی ديگر مردم به همين روش وفادار مانده اند و در سر سفره بساط هفت ميوه را می چينند. به اين شکل که هفت ميوه خشک را می شويند، و سپس مخلوطی از اين ميوه ها را شبی در تنگ آب می گذارند تا عصاره هفت ميوه درهم ترکيب شود. صبح روز اول سال نو، هرکدام از اعضای خانواده با آروزی داشتن سالی شيرين و پر برکت از اين آب می نوشند و از دانه های آن می خورند.آنها معتقدند که اگر سال با نوشيدن عصاره هفت ميوه آغاز شود، بسيار پرميمنت و با شگون خواهد بود.

 
 

 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب

عزیزه پزشک، همسر و مادر است. دربیرون پزشکی و درخانه  آشپزی می کند، لباس می شوید و به بچه ها می رسد.  او مثل بسیاری از زنان دیگر  نمی خواهد ساکت بماند.

 

 

 

 
 
 
 
 
از همین مجموعه

دلیل حنجره بستن چیست 

پوشش زنان پس از طالبان

صحنه ای از زنان خالی نیست

 


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
Home | About us | Contact us
Copyright © 2026 JadidOnline.com. All Rights Reserved.
نقل مطالب با ذكر منبع آزاد است. تمام حقوق سايت براى جديدآنلاين محفوظ است.