Jadid Online
جدید آنلاین
درباره ما تماس با ما Contact us About us
Subscribe to RSS - جهان
جهان

مقالات و گزارش هایی درباره جهان


بنکسی، هنرمند نامرئی
نازنین معتمدی

بنکسی  (Banksy) شاید محبوب ترین و مرموزترین هنرمند گرافیتی دنیا باشد. محبوب از آن رو که برخی از ستارگان سینمای جهان، صدها هزار دلار برای خرید آثار هنری اش هزینه می کنند؛ مرموز از آن رو که هیچ کس تا به حال او را ندیده.

او نیمه شب ها دور از انظار، روی دیواره های شهر نقاشی می کند و مکان های غیرمتعارفی را برای نمایش آنها بر مى گزيند: گاه تونل مخروبه ای در لندن و گاه دیوار حائل بین اسرائیل و فلسطین! در یک کلام، بنکسی، علامت سؤالی است که پاسخ اش را باید تنها در سبک خاص نقاشی اش جست.

با این که این هنرمند گرافیتی بریتانیایی، بیش از ده سال است که فعالیت می کند، اما در سه چهار سال اخیر نامش به رسانه ها کشیده شده و محبوبیت عجیبی در بین مردم پیدا کرده است. او کارش را از دیوارنگاری روی دیوارهای مناطق محروم شهر بریستول –زادگاهش-  آغاز کرد. 

در آن زمان بسیاری از نقاشی های بنکسی چند روزی بیشتر روی دیوار دوام نمی آورد و توسط شهرداری پاک می شد.  اما اکنون نام های آشنای دنیای هنر مانند برد پیت، آنجلینا جولی، شارن اسبورن، کریستینا اگولیرا و دیگران  صدها هزار دلار برای خرید آثار او می پردازند. تصور کنید که یک روز صبح از خواب بیدار می شوید و می بینید که روی دیوار خانه تان، یک  نقاشی چندين هزار دلاری کشیده شده!

با وجود منع قانونی کشیدن گرافیتی روی دیوار، رئیس شورای شهر بریستول، دستور داده که نقاشی های بنکسی - به عنوان فرزند پرافتخار این شهر-  باید روی دیوارها حفظ شود. اما این که خالق کدام یک از این همه گرافیتی روی در و دیوار شهر، واقعا بنکسی است، خود سؤالی است مهم.

مشخصه بارز گرافیتی های بنکسی نگاه طنزآلود و گاهی طعنه آمیز او به سیاست است. او در استفاده مناسب از پرسپکتیو و بُعد دادن به اشیا متبحر است و تعریف خاص خودش را از هنر خیابانی دارد؛ آمیخته ای از این تعریف و تکنیک استفاده از شابلون،  فضای خاصی به کارهایش می بخشد. گاهی هم امضای بنکسی زیر برخی آثارش نمایان می شود.

جرقه اشتهار بنکسی چهار سال قبل زمانی زده شد که او یکی از گرافیتی هایش را روی دیوار گالری "تیت مدرن" لندن کشید. او در سال ۲۰۰۵ همین کار را در موزه هنرهای مدرن نیویورک، موزه هنر متروپلیتن، موزه بروکلین و موزه تاریخ طبیعی آمریکا نیز اجرا کرد.

در ماه مه همان سال یکی دیگر از گرافیتی های او روی دیوار موزه بریتانیا دیده شد و در ماه اوت گزارش داده شد که دیوار حایل میان اسرائیل و فلسطین هم نمایشگاه گرافیتی های بنکسی شده است.

بنکسی همچنین مجموعه آثار گرافیتی اش را در سال های مختلف در کتاب هایی منتشر کرده است. اخیرا یکی از گالری های لندن نیز تصاویری از آثار گرافیتی او را به نمایش گذاشت.

وب سایت رسمی بنکسی به نشانی www.banksy.co.uk  اطلاعات دقیق تری از سبک گرافیتی های او به دست می دهد. سایت فلیکر که از مشهورترین سایت های عکس دنیای اینترنت است، آرشیو کارهای بنکسی را تهیه کرده است.

گرافیتی های بنکسی در بیت اللحم

بنکسی در سال ٢٠٠٥ تصمیم گرفت دیوار بتنی ٧٠٠ کیلومتری حائل بین اسراییل و فلسطین را به نمایشگاهی از آثار گرافیتی مبدل کند. این نمایشگاه با استقبال زیادی هم از سوی اسراییلیان و هم از سوی فلسطینیان رو به رو شد. معروف ترین گرافیتی در این نمایشگاه دو کودک فلسطینی را به تصویر کشیده بود که در جستجوی یافتن بهشت، مشغول حفر سوراخی در دیوار حائل هستند.

بنکسی آن زمان توسط مدیربرنامه اش اعلام کرده بود که "وجود این دیوار حائل بسیار شرم آور است. چیزی که برای من جذاب است، تبدیل کردن پرهجوم ترین ساختار دنیا به طولانی ترین گالری جهان است."

به غیر از شش گرافیتی بنکسی، دیگر نقاشی های استنسیلی این نمایشگاه را بقیه هنرمندان گرافیتی دنیا ترسیم کرده بودند.

نمایشگاه گرافیتی در تونل لندن

آخرین نمایشگاه بنکسی، اوایل ماه مه در تونل مخروبه ای در جنوب لندن برپا شد. این تونل ٨٠٠ متری که سال ها قبل به عنوان ایستگاه تاکسی استفاده می شد، اکنون به گالری نقاشی های دیواری مبدل شده است. تنها در سه روز اول این نمایشگاه بیش از سی هزار نفر از آن دیدن کردند.

آثار این نمایشگاه را علاوه بر نقاشی های دیواری بنکسی با سبک شابلونی معروفش، دیوارنگاره های ٢٩ هنرمند دیگرنیز که به دعوت او در این نمایشگاه حضور یافته بودند،  تشکیل می دهند. 

بنکسی محل برگزاری آن را تا روز قبل از افتتاحیه، مخفی نگاه داشته بود. بنکسی در سامانه اینترنتی اش هدف از برگزاری این نمایشگاه را که "جشنواره قوطی حلبی" نامیده، مبدل کردن یک "سیاه چال فراموش شدۀ کثیف" به  "مرغزاری از هنرهای زیبا" عنوان کرد.

"همیشه فکر می کردم یک هنرمند نقاش، در مورد نمای شهر، همانقدر حرف برای گفتن دارد که یک آرشیتکت."

جدا از دیوارنگاره ها، دکوراسیون تونل را ماشین های تصادف کرده، درخت، مبلمان و چیزهای دیگر تشکیل می داد که فضایی سورئالیستی به این نمایشگاه می بخشید. مثلا  ماشینی که با درختی تصادف کرده، زیر نقاشی اى بود که دختری در دیوارنوشته اى می گفت: "هی بنکسی، چرا جواب ایمیل هایم را نمی دهی؟" .

این ماکت ها بعد از گذشت سه روز، برداشته شد اما بنکسی اظهار امیدواری کرد که نقاشی ها برای همیشه جزیی از تونل "واترلو" باقی بمانند.

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب

این همان جاست 

میترا تبریزیان، عکاس ایرانی، زاده تهران است که از سال ۱۹۷۷ بدین سو در لندن زندگی می کند. نخستین نمایشگاه عکس انفرادی میترا تبریزیان در گالری تیت بریتن لندن تحت عنوان "این همان جاست" شامل موضوع هاى آمیزش فرهنگی، مهاجرت، تبعید، نظام سرمایه داری بریتانیا و واقعیت های ایران امروزی است.

عکس های این نمایشگاه برگرفته از مجموعه های مختلف مانند "فراسوی مرزها" (۲۰۰۱)، "زمان ازدست رفته" (۲۰۰۲) و "مرزها" است.

بیشتر چهره های مجموعه "مرزها" ایرانیان برون مرزی اند که هرچند از مرزها عبور کرده اند، اما آن مرزها را با خود آورده اند: مرزهای میان امروز و دیروز و رویا و واقعیت ها.

در عکس "گام های گمشده" زنی با نام پروانه کنار پلکان دالان ایستاده است. پروانه هنرپیشه و نویسنده است که اکنون با مهاجران سر و کار دارد.میترا تبریزیان در توصیف پروانه می نویسد: "او دوست ندارد از گذشته اش بگوید. او عاشق تئاتر بریتانیاست."

پروانه بر حسب تصادف راهش به لندن ختم شده است. هوای اینجا را نمی پسندد و دلش برای آفتاب ایران تنگ شده است. اما می گوید: دیگر ایران را نمی شناسم. روی دیوار دهلیز چراغی با نوشته قرمز "دایره" روشن است که اشاره ای است به روزمره گی زندگی بانویی ایرانی در لندن که حیران و پریشان به دیوار تکیه داده است.

یکی از چشمگیرترین کارهای میترا تبریزی پانورامای موسوم به "تهران ۲۰۰۶" است. حدود سی نفر در میدانی فراخ کنار ساختمانی بلند با تابلویی انقلابی پراکنده و متفرق راه می روند؛ یکی گلدان به دست دارد، دیگری نان سنگک، سومی آچار ماشین.

در کتاب فهرست نمایشگاه از قول میترا تبریزیان در باره این عکس آمده است: "من برای گرفتن این عکس محل مخصوصی را انتخاب کردم که پس از انقلاب ساخته شده و هنوز در دست احداث است. با وجود این که در عکس چند ساختمان دور و نزدیک را می توان دید، به نظر می رسد که در وسط ناکجاآباد است و مردم جایی برای رفتن ندارند."

"ازدحام مخلوط است. در میان مردم یک راننده تاکسی، یک کارگر کارخانه، بنا، نظافت چی، دوزنده و دیگران هستند که در حاشیه جامعه به سر می برند و در صورت ادامه تحریم های اقتصادی یا وقوع جنگ، همین افراد هستند که بیش از همه آسیب خواهند دید."

"این عکس نشان می دهد که ایرانیان الزاما خطرناک نیستند و از سوی دیگر، ایرانیان را نمی توان به سادگی مرعوب و تسلیم فشار بیرونی کرد. و این که زندگی همچنان ادامه دارد و مردم تلاش می کنند زنده بمانند. در کل، باید گفت که موضوع این طرح "بقا" است."

نمايشگاه عكس ميترا تبريزيان تا روز ١٠ اوت سال ٢٠٠٨ در گالرى تيت بريتن لندن برپاخواهد بود.

 

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب

ترک عادت، موجب سلامتی
داريوش رجبيان

 

٩ تصوير ام آر آى از مغز يك زن

آيا هرگز از شکست يک تيم موفق فوتبال در برابر تيمی نسبتا گمنام تعجب نکرده ايد؟ آيا هرگز فكر كرده ايد که چرا هميشه دوست داريد يک نوع بخصوص چای يا قهوه را بنوشيد و از انواع ديگر آن گاه منزجريد؟ آيا فکر کرده ايد که چرا هرچند از شغل فعلی تان خشنود نيستيد، حتا تصور ترک آن برايتان سخت است؟

پژوهشگران روان شناسی به طور فزاينده اى به اين نتيجه می رسند که همه اين اتفاقات و تمايلات و انزجارها به حريم امن ذهنی ما برمی گردد که به زبان انگليسی به آن Comfort Zone می گويند.

حريم امن يک حوزه ذهنی مرکب از خوی و عادت ها، رفتار و کردار متعارف و روزمره گی های يک فرد يا به تعبيری ديگر، حباب امن هر فرد است که بودن در درون آن به او احساس آسودگی و آرامش می دهد و فرد به خاطر راحت طلبی ذهنی، ماندن در آن حباب را ترجيح مى دهد.

تيم فرضی ای که به رقيب ضعيف تر خود مى بازد، در حريم امن ذهنی خود مطمئن است که به آسانی برنده خواهد شد، در حالی که تيم ضعيف با شناخت کامل از چالشی که پيشاروی اوست، بازی را جدی تر گرفته و چيره مى شود.

معمولا افراد، حتا اگر از شغلشان راضی نباشند با آن مدارا می کنند چون در حريم امنشان واقع است و بيرون از آن حوزه، همه چيز برايشان ناآشنا و گاه ترسناک و مخاطره آميز است.

يک دوست من که از تغيير مکرر مدل موی من در عجب بود، اذعان کرد که طی شانزده سال اخير حالت مويش را يک بار هم تغيير نداده، چون به قول خود او، جرات اين کار را نداشته است. پس در حريم ذهنی او همان مدل بخصوص مو امن محسوب می شود و چيزی غير از آن برايش راحت نيست.

خطرات حريم امن ذهنی

اما به باور روان شناسان، همين حريم امن ذهنی، اگر تنگ و محدود بماند، می تواند به حريم خطرزايی تبديل شود. افرادی که تسليم روزمره گی ها می شوند، در اکثر اوقات به ملالت و خستگی و افسردگی می رسند چون هر روزِ آنها شبيه روز گذشته است و همه رويدادها در طول روز قابل پيشبينی است.

روزمره گی مغز را هم در حالت خمودگی قرار می دهد، چون تنها در صورت برخورد با چالشی تازه مغز از حالت خودکار بيرون می آيد و به مطالعه شرايط تازه می پردازد تا خلاقيتی به خرج دهد و به نتيجه ای تازه برسد.

پژوهشگرانِ مغزِ انسان اخيرا دريافته اند که با ايجاد آگاهانه خوی و عادت های تازه مسيرهای موازی تازه اعصاب و بعضا حتا ياخته های نو در مغز شکل می گيرند و در پی آن انديشه های ما مسيرهايی تازه برای پيمودن پيدا می کنند. يعنی به همان حدی که ما حريم امن ذهنی مان را ترک می کنيم و تجربه های تازه می اندوزيم، به همان اندازه در شغل و زندگی شخصی مان خلاق تر می شويم.

دونا مارکوا، نويسنده کتاب "ذهن باز" که در اين باره با روزنامه نيو يورک تايمز صحبت کرده است، می گويد: "نخستين عنصری که لازمه بدعت و نوآوری است، جذبه و شيدايی توام با تعجب است. اما به جای آن به ما آموخته اند که قاطعانه "تصميم بگيريم". تصميم گرفتن به معنای کشتن همه گزينه ها به جز يکی است. يک انديشمند نوپرداز همواره در حال کاويدن گزينه های متعدد ديگر است."

نيو يورک تايمز با اشاره به تحقيقات روان شناختی در دهه ١٩٦٠ می نويسد که انسان با قابليت چهار نوع اصلى رويکرد به چالش ها به دنيا می آيد: تحليلی، رويه ای، نسبى و نوگرايانه.

اما در اوان بلوغ مغز انسان نصف اين ظرفيت را می بندد و تنها آن دسته از مسيرها را باقی می گذارد که در طول دهه نخست زندگی يا اندکی بيشتر از آن برای صاحب مغز ارزشمند بوده اند.

از پژوهش های روان شناسان برمی آيد که امروزه بيشتر ما ذهن  تحليلی و رويه ای را حفظ کرده ايم و انديشيدن نوگرايانه و نسبى کمتر مورد کاربرد قرار می گيرد.

صاحبان ذهن تحليلی و رويه ای بر مبنای موفقيتی که در گذشته داشته اند، برنامه های آينده خود را می ريزند تا باز هم کامگار شوند. اما انديشه وران نوگرا و نسبى راه های تازه پيشرفت و تکامل را می جويند که تا کنون اندک کسی آن را تجربه کرده باشد.

بهداشت مغز

به اعتقاد مارکوا و همکار او رايان، انسان دارای سه حوزه ذهنی است: حريم های امن، انبساط و فشار. اين جا هم، به مانند هر جای ديگر، "ميانگين زرين" (حد اعتدال) مطلوب تر است.

در حوزه انبساط است که انسان دنبال چالش های تازه می گردد، به نتيجه های تازه می رسد و همين جاست که دگرگونی های اساسی در منش فرد اتفاق می افتد.

آن دسته از افرادی که از اين حريم ذهنی می هراسند، مغز خود را در حالت انفعال نگه مى دارند که بر خطر ابتلا به بيماری های روانی و مغزی می افزايد. يعنی روزمره گی می تواند پيامد های فجيعی داشته باشد که در واقع، حريم امن ذهنی را خطرناک ترين حريم ها كند.

اين صحبت های علمی در ايالات متحده آمريکا باعث رونق صنعت "بهداشت مغز" شده است. نرم افزارهای رايانه ای و برنامه های ويدئويی ای به مانند "برين ايج ٢"، "پوزيت ساينس"، "مايند فيت" و تارنما های lumosity.com  و happy-neuron.com ويژه تمرين مغز اند و مشتريان بی شماری دارند.

بنا به داده های يک تارنمای مربوط به "بهداشت مغز" در آمريکا (SharpBrains)، در سال ٢٠٠٧ صنعت "بهداشت مغز" در اين کشور ٢٢٥ ميليون دلار درآمد داشته است و با ميزان رشدی که دارد، ممکن است تا سال ٢٠١٥ ميلادی درآمد آن به دو ميليارد دلار برسد.

درآمد صنعت زيبايی جسم در آمريکا سالانه ١٦ ميليارد دلار است، اما ميزان رشد صنعت "زيبايی ذهن" پنجاه درصد در سال برآورد شده است که ممکن است طى چند سال آن را همسنگ صنعت زيبايی جسم کند.

ترس از ابتلا به بيماری های روانی و حافظه ای مانند آلزايمر از دلايل اصلی رويکرد روز افزون آمريکايی ها به "بهداشت مغز" عنوان شده است.

ديويد بونل شصت ساله، ناشر مجله ای در ايالت کاليفرنيا، به روزنامه نيو يورک تايمز گفته است که ترجيح می دهد همه روزه برای يکی دو ساعت جدول حل کند، شماره تلفن های دوستانش را به ياد بسپارد، و به انحاء مختلف مغزش را به چالش بکشد، چون به اعتقاد او، هر بار که مغز انسان با چالشی روبرو می شود، در شاخه های عصبى مغز تغييرات مثبتی رخ می دهد. 

عده ای ديگر هم بر اين باور اند که زندگی همه روزه ما سرشار از چالش های مختلف ذهنی است. کافی است از قالب عادت های روزمره و حريم امن ذهنی مان بيرون برويم و کاری تازه انجام دهيم.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب

 

چنگيز آيتماتف به همراه گلرخسار

اکنون به دل ها رفته است
گلرخسار*

 

چنگيز آيتماتف، نويسنده روسی زبان قرقيزتبار، از بلندترين نام ها در ادبيات شوروی پيشين است. البته، او پس از فروپاشی شوروی نيز داستان هايی تازه نوشت، اما طی بيست سال اخير اين نويسنده برومند قرقيز بيشتر درگير فعاليت های ديپلماتيک بود.

بهترين داستان های او، به مانند "جميله"، "نخستين آموزگار"، "دوراهه بورانی"، "بدرود، گلسری" و غيره در زمان شوروی به زبان روسی منتشر شدند و بر ادبيات ديگر ملت های اتحاد شوروی تاثير گذاشتند. چند روز پيش اين نويسنده بزرگ در سن ٧٩ سالگی درگذشت.

برای من مرگ نابهنگام دوست و استاد عزيزم چنگيز آيتماتف خيلی گران آمد. آيتماتف بر من و همه اديبان آسيای ميانه حق استادی دارد. او وارد ادبيات شد و به ناخودآگاه به استاد واقعی نه تنها اديبان آسيای ميانه، بلکه اديبان همه جمهوری های شوروی پيشين تبديل يافت.

او يک نويسنده بود، اما نويسنده ای شاعر. به شعر، به ويژه به شعر جهانگير پارس و تاجيک حسن توجه ويژه داشت. از آغاز نوشته های مرا تحت نظر آزمايش و تحقيق قرار داده، هميشه دستگير و مددکارم بود. از کاميابی هايم شاد می شد.

ياد دارم، وقتی که جايزه جوانان سراسر شوروی را که به دست آوردنش به ويژه برای اديبان آسيای ميانه مشکل بود، به من دادند، حس شادی و افتخارش را نتوانست پنهان کند. به تبريک بنده رسيد و گفت: "مبارک باد! حلالت باد اين جايزه جوانی. من در سن و سال تو در ادبيات می خزيدم، اما تو در سن و سال دانشجويی سزاوار چنين جايزه ای شدی."

بعدا به مجموعه اشعار من که در انتشارات "خودوژستونايا ليترتورا"ی مسکو با تعداد خيلی زياد ترجمه و چاپ شد، پيشگفتاری صميمانه و عميق نوشت. برای اديبان جوان داشتن نه تنها پيشگفتار، بلکه يک عبارت از آيتماتف در کتابشان افتخار بزرگی بود.

وقتی فاجعه ملی تاجيکان (جنگ داخلی) سر زد و ما را بدبخت و سرگردان کرد، برای من دربزرگترين تالار شهر بيشکک قرقيزستان بزم شعری آراستند که هرگز فراموشش نخواهم کرد.

در بزم شعر يک شاعر تحقيرديده فراری که يکی از هزاران آواره تاجيک بود، از يک پهلوی من رئيس جمهوری آکادميسين آقايف و از سوی ديگر چنگيز آيتماتف، از معروف ترين نويسندگان جهان، نشسته بودند. او برای شرکت در اين بزم از اروپا آمده بود.

اديب ممتاز آن شب از بزرگی و بی همتايی فرهنگ و ادب پارس و تاجيک سخن گفت و افزود: "حيرانم که چرا ملتی با اين همه تاريخ بزرگ و شعر عالمگير امروز به جان همديگر افتاده است و فرزندان بزرگ خود را آواره و سرگردان کرده است. عقل من در درک اين فاجعه عاجز است."

در شهر لوکزامبورگ مهمان استاد بودم. کتاب شعرهای روسی ام را به او تقديم کردم، تا نظر بدهد. ديری نگذشته بار ديگر من را به خانه اش دعوت کرد و گفت: "می دانم که شعر فارسی زبانان از شعر روس تفاوت کلان دارد."

او اشعار من را به روسی می خواند، اما در درک چيزهايی که برای برخی گنگ و نامفهوم بود، مشکل نداشت، چون با شعر پارسی آشنا بود.

چنگيز آيتماتف را می توان پل استواری ميان فرهنگ آسيا و اروپا عنوان کرد. اثرهايش نيز جوشکار پيوند ميان آسيا و اروپا بودند.

در سراسر جهان، به استثنای دو سه تن، مشکل است اديب ديگری را پيدا کرد که ميان خوانندگان اروپا و آسيا چنين محبوبيتی را سزاوار شده باشد. داستان های آيتماتف به بيش از ١٥٠ زبان جهان ترجمه شده و در ميليون ها نسخه منتشر شده اند.

چنگيز آيتماتف بيش از بيست سال اخير عمرش را ديپلمات بود: سفارت اتحاد شوروی در لوکزامبورگ را به عهده داشت و پس از فروپاشی اتحاد شوروی از کشورش قرقيزستان در اروپا نمايندگی می کرد.

خوشبختانه، من در جشن های پنجاه سالگی، شصت سالگی و هفتادسالگی اين اديب معروف جهانی، با دعوت خود او و خانواده اش شرکت داشتم.

ياد دارم، سال ١٩٧٨ در جشن طلايی چنگيز آيتماتف اين سخنان من را بسياری از رسانه های خبری آن دوره نشر کردند که گفته بودم: "چنين اديب بزرگ را گمان می رود تنها يک مادر می تواند به دنيا آورد. چنگيز آيتماتف را ملت قرقيز زاده است!"

حدود ده سال پيش جشن هفتادسالگی اديب به طنطنه عشق و اعتقاد اديب و خوانندگانش تبديل يافت. از شهر بيشکک، پايتخت قرقيزستان، تا مرز قزاقستان که راه زادگاه اديب از آن جا می گذشت، به استقبال صاحب جشن دستارخوان گسترده بودند.

اديب ما را از پس خود به کوچه "چنگيز آيتماتف"، به مدرسه و دانشگاه موسوم به "چنگيز آيتماتف" می برد. خرد و کلان ديارش، منطقه تالاس، برای او هديه فراهم کرده بودند.

اين هديه ها عمدتا اسب های مزين با زين و افزاربودند. اديب هفتادساله ما مجبور بود که همه آن اسب ها را از همديارانش بپذيرد، در حضور همه سوار آنها شود، تازيانه شان بزند و بتازد. همه خسته شده بوديم. خستگی مان پر از خنده و شادی بود.

باور نمی کنم که اين مرد بزرگ، اين اديب جهانی را در شهر بيشکک، در منزل زيبايش يا در فرهنگستان به نام خودش که اديبان جهان را برای درس گفتن به اديبان جوان دعوت می کرد، يا در ساحل درياچه ايسيق کول افسانه ای ديگر نخواهيم ديد. اما از حقيقت گريزی نيست. او ديگر با ما نيست. به قول شاعر، "جای او در ديده بود، اکنون به دل ها رفته است."

يک چيز دلداری ام می دهد که با اين اديب بزرگ با لطف سرنوشت همعصر و هم قسمت و هم پياله بوديم و چهره گرم و مهربان او را در آيينه دل داريم.

چنگيز آيتماتف با انديشه های کيهانی خويش توانست انسان ها را از خاک بی نشان اندکی بالا ببرد. هدف اساسی او انسان بود و کيهان دل او. من اين اديب را از آغاز دوستی چنين دريافتم.

کيهان دل
برای چنگيز آيتماتف

آدم خاکی پی افسانه بر افلاک رفت
دود آتش، آه کشتی، در لقای خاک ماند
باز شد گرچه دری از هفت درهای فلک
صد در نگشاده اندر خاک چون افلاک ماند.

بال من سوی فلک می خواند و دست دلم
سوی دنيای زمين من اشارت می کند
ای دل، ای دل، حاکم گردون نورد و خاکسار
هر چه خواهی، جان من بر تو اطاعت می کند

پرده اسرار کيهان بر زمين خواهد فتاد
آنچنان کافتد ز بين ملک ها روزی صفيل
ليک ماند قلعه ای بی فتح در روی زمين
با در کيهانی ای با نام پراسرار دل
١٩٧٦

* گلرخسار صفى يوا، شاعر و نويسنده سرشناس تاجيک 


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب

ملانصرالدین در آینۀ ملت ها
غلامعلی لطیفی

 ملانصرالدین را یکی از حکمای طنز و شوخ طبعی در تاریخ جهان لقب داده اند. چرا که در میان ملت ها کمتر نماد بذله گوئی و شوخ طبعی با ملانصرالدین قابل مقایسه است. لطیفه های او، افزون برکشورهای اسلامی، در پهنۀ وسعیی از جهان، از آلمان گرفته تا ژاپن زبانزد ملت هاست.

با آن که این شخصیت را هر ملتی به نامی می خواند و عنوان و لقب متفاوتی به او می دهد، اما در همۀ آنها  شخصیت فرزانۀ او در هیأت یک روستائی ساده و خوش سیما تصویر می گردد که سخنان ساده و شیرین و در عین حال حکیمانه اش به دل ها می نشیند و از همین رو همۀ این ملت ها او را بومی و از آن خود می دانند.

ملانصرالدین را به نام های متعددی می نامند. از جوحه، جوحا، جحی، سید جوحا، جیوفا، جهان، خوجه نصرالدین، نصرالدین حوجا و ملانصرالدین، گرفته تا آرتین (در ارمنستان)، اویلن سیپیکل (در آلمان) و مکینتاش (در اسکاتلند). اما در همۀ این اسامی مفهوم واژۀ ملا، به معنای شخص درس خوانده و با سواد مستتر است.

در زبان ترکی "حوجا "هم به به معنای استاد و معلم دانشگاه به کار می رود و هم در محاوره "حوجام" (استاد من) عنوان احترام آمیزی است که به شخص با سواد خطاب می شود.

ملانصرالدین کیست و در چه زمانی می زیسته و چگونه شخصیتی بوده و اساساً چنین شخصی وجود حقیقی داشته یا ساخته و پرداختۀ ذهن ملت هاست. این ها سؤالاتی است که  محققان نتوانسته اند به آن ها پاسخ قاطع بدهند.

در روایت های عامیانۀ ترکی، زمانی او را هم عصر تیمور لنگ دانسته اند و حتا بنا بر همین روایات ملاقاتی هم بین ملانصرالدین و آن سفاک صورت پذیرفته بوده است. یا این که در سدۀ دهم میلادی او را با حسین ابن منصور حلاج، که در بغداد بر دار شد دیده اند. و یا گفته شده است که در اوایل سدۀ پانزده میلادی او با سید عمادالدین نسیمی، شاعر، که در حلب پوست کنده شد، حشر و نشر داشته است.

به باور فولکلور شناسان غربی، بعد از فرو پاشی حکومت سلجوقیان بر اثر جنگ های صلیبی و متعاقب آن حملۀ  مغول و بروز ناآرامی های اجتماعی در آسیای غربی، قرن سیزدهم میلادی اهمیت ویژه ای در تاریخ منطقه دارد. اهمیت این قرن در آن است که ما در این سده با سه چهرۀ برجستۀ در این بخش از جهان  رو برو می شویم.

نخست، جلال الدین مولوی است که با سبک و شیوۀ عارفانۀ قصه سرائی اش مرشد و مراد طبقۀ ممتاز و تحصیل کردۀ منطقۀ وسیعی از آسیای غربی، به مرکزیت ایران  تا آسیای مرکزی است.

دوم، یونس امره شاعر پر آوازۀ آسیای صغیر است که در قالب و محتوای آثارش  نقطۀ مقابل مولوی است. او همان مضامین مولوی را به جای زبان فاخر فارسی، که تنها طبقه ای خاص آن را در می یافتند، به زبان ترکی ساده بیان می کرد که برای توده های وسیع مردم قابل فهم بود و از آن لذت می بردند.

چهرۀ سوم از آن ملانصرالدین است در هیأت یک روحانی روستائی  بذله گو که  برای تلخ ترین مسائل زندگی هم  راه حل های شیرین و شوخ طبعانه و حکمت آمیز در آستین داشت.

او با قریحۀ شوخ طبعانه اش، با ظرافت و زیرکی به نقاط ضعف مردم  و بلاهت های حکام  می تاخت  و در این رهگذر نه فقط سبب رنجش و بر آشفتگی کسی نمی شد که باعث نشاط و شعف آن ها نیز می گردید. همین منابع شمار لطیفه های ملا را حدود ۱۱۲ تا ذکر می کنند و بقیه را الحاقی و انتسابی می دانند.

به  حکایت منابع عربی "جوحا"ی عرب ها به شکل "حوجا" وارد زبان ترکی شده است و نزدیکی دو واژۀ جوحا و حوجا را نیز بهترین دلیل آن ذکر می کنند. در همین منابع آمده است که در سدۀ شانزدهم میلادی لطیفه های ترکی ملا به عربی ترجمه شده و به آن عنوان "نوادرالحوجه نصرالدین افندی" داده شده است.

و نهایتاً ملا را هم عصر سلاطین سلجوقی همجون علاءالدین کیقباد و عزالدین و رکن الدین دانسته اند که در قرن سیزدهم میلادی در آسیای صغیر حکومت می کردند.

در منابع ایرانی، به نوشتۀ محمد جعفر محجوب "...از نخستین سال های رواج فن چاپ در ایران رساله ها و نمونه های متعدد از لطایف ملانصرالدین با حجم های مختلف به طبع رسیده  و تقریباً در تمام آن ها، که از روی نسخه های خطی فارسی چاپ شده، قهرمان اصلی داستان ها جحا (یا جحی) نامیده شده است..."

دائرة المعارف فارسی ملانصرالدین را چنین توصیف کرده است: مرد ظریف ساده لوح بذله گوی معروف، که احوال او با افسانه ها آمیخته است، و حکایات و امثال و نوادر بسیار در افواه بدو منسوب شده است.           

احمد مجاهد در مقدمۀ تحقیق و  تألیف جامع خود به نام "جوحی"، می نویسد "نخستین چاپ کتاب ملانصرالدین، به نام "نوادر الخوجه نصرالدین افندی الرومی المشهور به حجا" به عربی، در سال ۱۲۷۸هجرى ق-۱۸۶۰م، در مصر که در آن زمان تحت متصرفات دولت عثمانی بود انجام پذیرفته است."

 در مقدمۀ اولین نشر لطیفه های  ملانصرالدین از سوی "محمد رمضانی دارندۀ کلالۀ خاور" از قلم مؤلف و ناشر آن می خوانیم: "...این بنده در نتیجۀ چند ماه تفحص در کتب مختلف فارسی قدیم و جدید و  نسخ ترکی و عربی آن قریب ششصد لطیفه و حکایت از ملا گرد آورده... و منتشر کردم."

اما از جهت شکل و صورت ظاهری، معمولاً ملا را در کسوت یک روحانی روستائی، در حالی که وارونه بر خر سوار شده است نشان می دهند.

غیر از شوروی سابق، که او را بدون عبا و عمامه و پوشش سنتی اش، در هیأت "قهرمان کار سوسیالیستی" و "مبارز راه صلح" تصویر می کردند، بقیۀ ملت ها او را در پوشش اسلامی و یا به شکل روحانیان منطقه، معمولاً به همراه خرش، به تصویر کشیده اند.

در ازبکستان "خوجا نصرالدین" را با شال پهن و قبای راه راه و عرق چین، به  شکل روحانیان آن منطقه نشان می دهند. در تصاویر مصری و عموماً عربی، ملا را با ریش و عمامه و قبای بلند تا قوزک پا، که هیچ نشانی از شوخی و شوخ طبعی در آن دیده نمی شود ترسیم می کنند.

در ایران، هم در تصاویر عامیانه ای که از ملانصرالدین در دست است و هم در آثار فردریک تالبرگ، که لطیفه های او را مصور کرده است، این روحانی رند و فرزانه با رعایت معیارهای جامعۀ ایرانی بدون عبا و عمامه و بیشتر به شکل روستائیان سنتی ایرانی ترسیم شده است.

درنشریات انگلیسی زبان هم لودگی ملا بیشتر از ذکاء و زیرکی او به چشم می خورد. تصاویر ریچارد ویلیامز بر کتاب ادریس شاه نمونۀ مناسبی بر این مدعا می تواند باشد. شاید به همین خاطر است که ناشران آن دیار برای مصور کردن حکایات ملانصرالدین غالباً از مینیاتورهای موزه ها استفاده می کنند.

طبعاً تصویرگران و کاریکاتوریست های ترک بیش از دیگران به ملانصرالدین پرداخته و صورت و سیرت او را در آثار خود منعکس کرده اند. در آثار تصویری ترک ها ملانصرالدین معمولاً به شکل روحانیان روستائی آناتولی مرکزی، با ریش سفید و عمامه و پوستین و شلوار گشاد، در حالی که وارونه سوار خر است نشان داده می شود.     

اما با همۀ تطویلی که این نوشته پیدا کرده است، نمی توان از یک نمونۀ استثنائی از چهرۀ ملانصرالدین یاد نکرد و گذشت. و آن، چهره ای است که دو هفته نامۀ "ملانصرالدین" چاپ تفلیس عرضه کرده است.

نماد اين نشريه كه روحانى روستائى متين و موقرى است همواره در كاريكاتورهاى صفحه اول نشري حضور دارد و حكيمانه ناظر مسائل مضحكى ست كه در آن كاريكارتورها مطرح مى شود و باعث خنده خوانندگان مى گردد.

جليل محمد قليزاده، طنزپرداز تواناى آذربايجان و ناشر "ملانصرالدين" از قول ملا و خطاب به خوانندگانش مى گويد: "اى برادران مسلمان من! اگر مى خواهيد بدانيد كه شما به كه مى خنديد، آئينه به دست بگيريد و جمال مبارك خود را در آن تماشاكنيد."

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب

جیمز باند در ایران
داریوش رجبیان

سباستین فاکز، نویسنده بنام انگلیسی که با داستان های سه گانه "دختر شیر طلایی"، "آواز پرنده" و "شارلوت گری" معروف شده بود، کتاب جدید "بی پروا" را به تقلید از یان فلمینگ، آفریدگار اصلی جیمز باند نوشته است.

به گفته خود فاکز که در روز رونمایی این کتاب  نخستین تجربه اش در زمینه نوشتن یک داستان جاسوسی را توضیح می داد، تقلید او به گرته برداری از شیوه نوشتاری یان فلمینگ محدود نمی شد، بلکه شیوه کار و زندگی او نیز تغییر کرده بود.

سباستین فاکز نیز مانند یان فلمینگ صبح ها یک هزار واژه می نوشت، سپس به استراحت و خوش گذرانی می پرداخت و بعد از ظهرها دوباره قلم به دست می گرفت.

کتاب جدید جیمز باند روز ۲۸ مه، در صدمین زادروز یان فلمینگ، نویسنده انگلیسی چهارده داستان نخست جیمز باند، رونمایی شد.

سباستین فاکز اذعان کرد که تقلید از شیوه نگارش فلمینگ کار ساده ای نبوده است، به ویژه برای او که هرگز داستان جاسوسی ننوشته بود. ولی او معتقد است که تا حد ممکن سبک نگارش یان فلمینگ را حفظ کرده است و كتاب "بی پروا" باید در ردیف آثار یان فلمینگ قرار بگیرد، نه کتاب های خود او.

پس از خواندن کتاب چنین حسی به خواننده دست می دهد که نگرانی سباستین فاکز بی جهت نبوده و شاید به راستی، نوشتن داستان جاسوسی کار هر نویسنده ای نباشد.

موضوع داستان

ماجراهای "بی پروا" در دهه ۱۹۶۰ میلادی می گذرد. جیمز باند، مأمور سرویس جاسوسی بریتانیا(MI6)، برای یک مرخصی سه ماهه به ایتالیا و فرانسه سفر کرده و به فکر ترک شغل پرتکاپویش است.

مرخصی او پیش از موعد با زنگ تلفنی از لندن قطع می شود. MI6 دوباره به تبحر و شجاعت جیمز باند نیاز پیدا می کند و او را به تحقیق شخصیت و فعالیت های کسی با نام دکتر "یولیوس گورنر" برمی گمارد که تحت پوشش امور علمی و پزشکی يك شبکه بسیار گسترده مواد مخدر را راه اندازى کرده است.

"بی پروا" داستان نبرد جیمز باند با همین مرد لیتوانی تبار است که قصد تخریب بریتانیا از طریق معتاد کردن مردم آن به مواد مخدر را دارد. در پایان داستان گورنر تلاش می کند با جعل حمله به اتحاد شوروی میان روسیه و بریتانیا جنگی برانگیزد و امیدوار است که مسکو با انداختن بمب هسته ای به بریتانیا تلافی جویی کند.

مسلما، دکتر گورنر ناکام می ماند و در پی زدوخورد نهایی با جیمز باند به طور فجیعی کشته می شود. جیمز باند را در این ماجرا ها دختری با نام "اسکارلت پاپاوا" همراهی می کند و مامور "دو صفر هفت" تنها در پایان داستان متوجه می شود که اسکارلت هم از همکاران خود او بوده است.

ایران جیمز باند

پایگاه دکتر گورنر در نوشهر مازندران و کارگاه فرآوری مواد مخدر او در کویرلوت ایران واقع است. از این رو گذار جیمز باند به ایران می افتد، در آن جا برای مدت درازی گرفتار می ماند و از طریق روسیه به پاریس بر می گردد.

در داستان چهار مرد ایرانی را می بینیم با نام های داریوش علیزاده، بابک، فرشاد و حمید که برای سرویس جاسوسی بریتانیا کار می کنند و یک ایرانی دیگر با نام مسعود از دستیاران دکتر گورنر است. در جریان داستان داریوش، فرشاد و مسعود کشته می شوند. داریوش علیزاده در دم مرگش هم به فکر ارباب لندنی اش است و خشنود است که اخبار لازم را به لندن منتقل کرده است.

 تقریبا تا نصف کتاب با شیوه زندگی و صورت غذاهای مفصل و گشت و گذار جیمز باند در ایتالیا و فرانسه و لندن و سپس درخیابان های شاهرضا و پهلوی و میدان فردوسی و محله شهرنو تهران آشنا می شویم و هیجانی در کار نیست.

ایران جیمز باند، ایران ویسکی اسکاچ، انواع شراب و شامپاین و تونیک و مارتینی و ودکاست که در خانه داریوش علیزاده و در باشگاهی به نام پردیس تهران صرف می شود. پردیس شبیه یک عشرتخانه مجلل است، با استخری بزرگ در وسط آن که محل شنای دختران زیبای برهنه است.

پیداست که فاکز پیش از نوشتن این داستان تاریخ ایران را مطالعه کرده است، چون گاه و بیگاه به رویدادهای تاریخی ایران اشاره می کند؛ از مداخلات روس ها و فرانسوی ها و انگلیسی ها و آمریکایی ها گرفته تا برکناری مصدق و دخالت مستقیم سیای آمریکا در آن.

اما در مواردی که اندک نیست، کمبود دانش نویسنده درباره ایران آشکار می شود. برای نمونه، فاکز از قول داریوش علیزاده می نویسد که رضاشاه پهلوی از مردم کشور خواسته است که به پرشیا (فارس) "ایران" بگویند؛ غافل از این که مخاطبان رضاشاه کشورهای خارجی بودند، وگرنه ایران برای مردم ایران همیشه ایران بوده.  

در تعریف گرفتاری های ایران در دوره جنگ جهانی دوم و کودتای سال ۱۳۳۲ خورشیدی نیز سباستین فاکز از قول داریوش علیزاده اطلاعات غلطى می دهد و دو شاه پهلوی را یکی جلوه می دهد.

به نوشته او، در زمان جنگ جهانی، متحدان بین المللی، شاه را سرنگون کردند و بیرون راندند. اما با آمدن مصدق تصمیم گرفتند همان شاه را از تبعید بازپس بیارند و بر تخت بنشانند.

ایرانی های داستان فاکز، به جز داریوش علیزاده، هیچ کدام به انگلیسی تسلط ندارند و فقط باید حدس زد که منظورشان از یک مشت واژه پراکنده انگلیسی چیست. حمید، راننده باند، هر موقع که حوصله کرد، با صدای بلند ندای "الله اکبر" سر می دهد و پاسخ او به "متشکرم" هم به جای "خواهش می کنم" "الله اکبر" است.

اجیر کردن ایرانی ها برای سرویس جاسوسی بریتانیا در این داستان کار سهل و ساده است. داریوش در پاسخ به این پرسش که چگونه توانسته است بابک را به همکاری متقاعد کند، می گوید: "به همان شیوه معمول. دلار آمریکا. یک عالمه دلار."

در کنار واژه های رایج "ترشی"، "اندرون"، "باغ" و "قنات" در کتاب با اصطلاحاتی چون "متعه"  به جای "صیغه" و واژه های غلطی چون "تلیاک" به جای "تریاک" و "هجیره" به جای "هجرت"  نیز روبرو مى شويم.

اما موارد ظریفی مانند تعارف ایرانی در دو مورد داستان به خوبی توصیف شده است. جیمز باند پس از چند روز اقامت در ایران درمی یابد که باید دست کم سه بار سیگارش را به کسی تعارف بکند، تا طرف حاضر به برداشتن یک نخ سیگار از قوطی او شود.

در بعضی موارد تناقض میان تصویرهای دقیق و پررنگ شهرهای اروپا و تصویرهای ضعیف و کمرنگ شهرهای ایران در داستان به هم می خورد. اشاره فاکز به چنارهای امتداد خیابان پهلوی (ولی عصر) و نخل های کنار اقامتگاه تابستانه شاه در نوشهر ماجراها را اندکی واقعی تر جلوه می دهد.

بیرون از ایران و ناسفتگی های بیشتر

در دیگر بخش های داستان نیز موارد ضد و نقیضی مشاهده می شود. چهره شریر داستان (دکتر گورنر) لیتوانی است که پیوند نژادی یا زبانی ای با اسلاوها ندارد. اما تقریبا در شش جای کتاب  روی "گونه های برجسته اسلاوی" یا "خطوط چهره اسلاوی" دکتر گورنر تاکید می شود. در حالی که در آغاز داستان گفته شده بود که گورنر انگلیسی را با لهجه لیتوانی صحبت می کند، نه روسی. و نام او هم (یولیوس) بیشتر در کشورهای کرانه بالتیک رایج است.

نام های خانوادگی "پاپاوا" و "پاپاو" که ادعا شده است روسی اند، در واقع در زبان روسی وجود ندارند و نزدیک ترین مشابه آنها در روسی "پاپوا" و "پاپف" است. شاید نویسنده می خواسته است میان Papava و واژه لاتینی Papaver somniferum به معنای گل خشخاش خط موازی بکشد. روی جلد کتاب هم عکس خون آلود این گل را می بینیم. اما این دلیل هم چندان موجه به نظر نمی رسد.

اما از لحاظ بافت داستان شاید ضعیف ترین موردش رفتار به دور از منطق و غیرواقعی برخی از چهره های آن باشد. دکتر گورنر که بارها ضربات نیرنگ های جیمز باند را خورده است، باز هم ساده لوحانه طی هر دیدارش با باند او را از طرح های آینده اش با ذکر زمان دقیق وقوع آنها آگاه می کند.

خواننده گیج می شود که چرا گورنر باید برای دشمن شماره یک خود داستان زندگی اش را تعریف کند، نحوه کار در کارگاهش را توضیح دهد و نقاط ضعف و قوت نوکر غول آسایش را که همیشه او را همراهی می کرد، یکایک برشمارد.

گشت و گذار جیمز باند با اسکارلت پاپاوا در شهرهای روسیه دهه ۱۹۶۰ نیز بر ضعف داستان می افزاید. باند و اسکارلت با لباس های پاره و ناپاک از هواپیمای در حال سقوط خود را به آب های روسیه می اندازند و بدون یک قران پول از آنجا تا به شهرهای قزان و گورکی می رسند، در راه چند فرد بی گناه را غارت می کنند، یک خودرو را به یغما می برند، در پایتخت روسیه مخفیانه در خانه ای زندگی می کنند که اقامتگاه اعضای ارشد حزب کمونیست است، در مسکو با تفنگ، یک بانک و چندین مغازه را می زنند... و به عافیت به لنینگراد می رسند.

طی این همه ماجراها هیچ روسی جلو آنها را نمی گیرد و مأمور "دو صفر هفت" با دوست دخترش از طریق فنلاند به پاريس برمی گردند. "اسکارلت" هم که گفته می شود به زبان روسی تسلط دارد، در بیان جمله های روسی اشتباه دارد.

کوتاه سخن، سباستین فاکز هم مانند کینگزلی ایمیس، جان پیرسون و ریموند بنسون که تلاش کرده اند به تقلید از یان فلمینگ داستان های جیمز باندی بنویسند، ظاهرا خیلی در این کار کامگار نبوده است. اما با توجه به این که داستان او به وضوح یک سناریوی نیمه آماده برای یک فیلم سینمایی است، بعید نیست که روی پرده سینما هم برود.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب

 
اعترافات یک گناهکار زیست محیطی
داریوش رجبیان

 چیزی که "فرد پیرس" را به نوشتن کتاب " اعترافات یک گناهکار زیست محیطی" واداشته، اندیشه بر سر منبع و منشاء اشیای مورد نیاز روزمره اش بوده است: از رایانه و کاغذ چاپگر گرفته تا تلفن همراه و حتا شلوار تنش و میگوی شامش و قهوه ای که بعد از شام می نوشید. برای کشف دنیای مستور پشت این فرآورده های آماده پیرس با احساس عذاب وجدان، ۱۸۰ هزار کیلومتر راه را با هواپیما طی می کند و از جنگل های آفریقا و صحراهای آسیای میانه و کارگاه های بنگلادش و کارخانه های رایانه سازی چین سر در می آورد. گذارش به عشرتخانه های مانیل و خرابه زارهای ریو دو ژانیرو نیز می افتد و به تعبیر خودش، "روده های زمین را در می نوردد."

یکی دیگر از انگیزه های نوشتن کتاب، سخن یک پژوهشگر بود. به گفته او، اگر قرار بود مردمان امپراتوری روم باستان از رفاه یک خانواده میانه حال در اروپا یا آمریکای شمالی برخوردار باشند، به شش هزار برده نیاز داشتند، اعم از آشپز و نوکر و خنیاگر و پاسبان انبار و هیزم شکن و غیره.

 سفرهای طولانی فرد پیرس برایش ثابت می کند که شمار نوکرانی که اسباب معیشت یک خانواده میانه حال در کشوری پیشرفته را فراهم می کنند، شاید کمتر از شش هزار تن نباشد، با این تفاوت که اکنون آنها در اتاق های کوچک زیر شیروانی خانه های بزرگ زندگی نمی کنند، بلکه در پهنای جهان پخش شده اند و خوراک و پوشاک و دستگاههای فنی جهان پیشرفته را تولید می کنند.

 پس از تاملی اندک فرد پیرس در یخچالش را باز می کند و متوجه می شود که مغز گردویش از برزیل، نارگیل خشک از فیلیپین، روغن گل میخک از زنگبار و روغن سنبل هندی از چین رسیده است. دستگاه رایانه و چاپگر و تلفنش تایوانی است که با استفاده از نیروی کاری ارزان چینی ساخته شده اند؛ کاغذ چاپگر از اسلوواکی است. پیرهن هایش دوخت جزیره موریس و مراکش و کامبوج و آمریکاست. تشکش مصری، چارپایه اش غنایی، و تندیس چوبی اش از نیجریه است.

 فرد پیرس در جستجوی منبع میگو که غذای محبوب شام های شنبه اش بود، به کرانه های خلیج بنگال در بنگلادش می رود. محل میگو پروری، محیط زیست منطقه را کاملا مختل کرده بود و نویسنده، این ویرانگری را معلول اشتهای بی حد و حصر ما می داند. مزارع کوچک قدیمی و مرداب های منطقه همه زیر پرورشگاه وسیع میگو رفته بودند. در نتیجه، به تعبیر پیرس، میگوهای پلنگی جایگزین پلنگ های واقعی شده اند.

 بنا به مشاهدات فرد پیرس، سامانه (سیستم) میگو پروری بسیار فاسد است. پرورشگاه میگوها به آبیاری خوب نیاز دارد و آنانی که مجاری آب را تحت کنترل دارند، در ازاء آب از میگو پروران رشوه می خواهند، وگرنه جریان آب قطع خواهد شد. در منطقه گروهها و محافل دزدان میگو، مافیای میگو، الیگارشی میگو و بردگان میگو وجود دارند. فرد پیرس با مشاهده این اوضاع احساس گناه می کند که اشتهای او هم در رشد این فساد سهمی – هرچند اندک -  داشته است.

 جستجوی منبع شلوارهایش فرد پیرس را به محلی در بنگلادش می برد که کارگاهی زنانه است. هر کدام از زنها ماهانه زیر ۳۰ دلار درآمد دارند. دهها زن در کلبه های فرسوده در داکا، پایتخت بنگلادش، کنار هم کار می کنند و شرایط کارشان بنا به هر معیاری سهمگین است.

 پنبه فرآورده های این کارگاهها از مزارع ازبکستان می آید. فرد پیرس در آنجا هم با شرایط طاقت فرسای کار، ویرانی محیط زیست، فساد و هرج و مرج روبرو می شود.

 فساد و بی سروسامانی در تولیدی های تلفن همراه در چین بیشتر بیداد می کند.

و اگر می پندارید که روغن نخل می تواند سوخت زیست محیطی جایگزینی باشد، پس از خواندن کتاب فرد پیرس نظرتان ممکن است تغییر کند. برای تولید مقدار اندکی از این نوع روغن چندین درخت نخل بریده می شود و جنگل ها را به نابودی می کشاند.

 آن حس عذاب وجدان که از آغاز تا پایان کتاب دنباله گیر فرد پیرس است، اندک اندک به یک خواننده غربی هم منتقل می شود و می بینیم که چه گونه آز و طمع ما باعث شده که ویرانی تدریجی محیط زیست جهان را نادیده بگیریم.

فرد پیرس اعتراف می کند که برای تهیه کتابش ۱۸۰ هزار کیلومتر راه پیموده و بدین گونه، فضای کره زمین را با ۲۲ تن  اکسید دو کربن آلوده است. و از خود می پرسد: "آیا کتاب ارزش این آسیب رسانی را داشت؟" و خود می گوید: "پاسخ به این پرسش را به خوانندگان این کتاب حواله می کنم که برآمده از گناه زیست محیطی من است. اما چیزی که بارها من را شگفت زده کرد، این بود که شاید به استثنای تردد هوایی، دیگر انواع تردد را بتوان با استفاده از نیروی باد و خورشید و هیدروژن و نیروی برق انجام داد، تا مشکلات زیست محیطی ما حل شود." ولی استفاده از این منابع نیرو همچنان بسیار نادر است.

 "اعترافات یک گناهکار زیست محیطی" در کنار مسایل زیست محیطی، موضوعاتی اجتماعی به مانند فساد و بهره کشی و بزهکاری در جریان تولید انواع و اقسام کالاهای مورد نیاز ما را مطرح می کند. خواننده، پس از خواندن این کتاب، قبل از گذاشتن لقمه ای از غذا به دهان دچار پرسش آزارنده ای می شود: "این لقمه تا به بشقاب من چه راهی  را طی کرده است؟" 

 

 

 

 Fred Pearce, Confessions of an Eco Sinner:

Travels to Find Where My Stuff Comes From,

400pp, Eden Project, £12.99


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب

در جستجوى شهود
داريوش رجبيان

در بيرون از محافل هنرى شايد كمتر كسى نام  پرتو ضيا  نقاش ايرانى را شنيده باشد. احتمالا در ايران هم كسان زيادى هنوز او را نمى شناسند.  اما مرگ زودرس او در ماه گذشته  سبب شده كه بسيارى از كارشناسان هنرى در بريتانيا در باره او بنويسند و آوازه اش را به عنوان  نقاشى كه بايد كارهاى او را جدى گرفت بپراكنند.

كسانى كه در باره  او نوشته اند ، او را از شاگردان و رهروان مكتب  "ويليام بليک" نقاش، حكاک و شاعرسال هاى پايانى قرن ۱۸ و اوائل قرن ۱۹ و  "ساموئل پالمر"، نقاش سرشناس قرن نوزدهم قلمداد كرده اند.

به گفته ناقدان هنرى  پرتو ضيا همانند آن دو نقاش بزرگ قرن نوزده از نقاشان برجسته سبك شهودى و بينشورانه و ماورا الطبيعه شمرده خواهد شد.

پرتو ضيا زاده تهران بود. او در سنين نوجوانى با پدر و مادر و خواهرش به بريتانيا مهاجرت كرد و در شمال لندن سكنا گزيد و سال ۱۹۹۳ به نيولين در منطقه كورنوال در جنوب غرب بريتانيا نقل مكان كرد.

پرتو ضيا در دانشگاه واريک و مدرسه هنرهاى زيبا، اسليد، تاريخ هنر و نقاشى را فرا گرفت و در سال ۲۰۰۱ در دانشگاه پليموت انگليس دكترا گرفت.  مو ضوع رساله اش  "كالبدشناسى شاعرانه ماوراالطبيعه: جستجوى ديدارى و تئوريک آن ديگر" بود.

پرتو در مراحل پايانى تحصيلش در دبيرستان وايتفيلد، به ترسيم و نقاشى علاقه نشان داد. در همان دوره بود كه يكى از آموزگاران متوجه استعداد خارق العاده پرتو در هنر نقاشى شد و او را تشويق كرد كه در سطوح بالاترى اين هنر را فرا بگيرد.

پرتو ضيا مدتى هم در ايتاليا زبان انگليسى تدريس مى كرد و خود او افزون بر انگليسى و پارسى بر زبان هاى ايتاليايى و آلمانى تسلط داشت. اما به زودى خود او نيز مطمئن شد كه در نقاشى چيره دست است و در پى تكميل مهارت نقاشى اش برآ مد.

پيمان ضيا، خواهر پرتو، مى گويد: "او يک باره احساس كرد كه تنها راه زندگى اش نقاشى است و ديگر نمى خواست كار نقاشى را در حاشيه رها كند. او احساس كرد كه مى خواهد زندگى اش را وقف هنر نقاشى كند."

بدين گونه، نقاشى در كانون زندگى پرتو ضيا واقع شد، اما در كنار آن، او خلاقيت هاى ديگرى هم داشت كه يكى از آنها نوشتن دفتر خاطرات روزانه و شعر به زبان انگليسى بود.

پيمان مى گويد: "ما از بچگى دفتر خاطرات مى نوشتيم، اما براى پرتو اين كار به فريضه مذهبى مى ماند، طورى كه هر شب بايد مى نوشت و حتما چند صفحه را پر مى كرد. شعر و چيز هاى ديگر هم مى نوشت."

پرتو ضيا پس از فراغت ازتحصيل در مدرسه اسليد براى تعطيلات به درياكنار كورنوال سفر كرد و تا برگشت، به خانواده اش اعلام كرد: "احساس مى كنم، محل اقامت دايمى ام را پيدا كرده ام. كورنوال يك نورى از حوزه درياى خزر دارد كه من از بچگى ام يادم است. من براى كارهاى نقاشى ام به اين نور نياز دارم."

پرتو به كورنوال نقل مكان كرد و در همان جا با "ريچارد كوک"  نقاش انگليسى آشنا شد و ازدواج كرد و تا پايان عمر همان جا و با همو بود.

پرتو ضيا خانه اش در شهرک بندرى نيولين را به استوديوى نقاشى تبديل كرده بود و آثارش را همان جا مى آفريد. موضوع نقاشى هاى او غالبا پرتره هاى خود او، مناظر زيباى نيولين، كليسا و خانه هاى قديمى بود.

در سال ۲۰۰۳ پرتو ضيا برنده جايزه اى شد كه به او حق استفاده از استوديو هاى گالرى تيت شهرک سن آيوز را داد. در اين استوديو هاى تاريخى كه زمانى محل كار بن نيكولسن و پتريک هرون از پيشاهنگان مدرنيسم بريتانيايى بود، به هنرمندان با استعداد امكان و فرصت  داده مى شد كه براى گالرى تيت لندن آثارى بيافرينند.

رشته نقاشى هاى پرتو ضيا موسوم به "ورود به قلمرو شهود" حاصل همين دوره است.  درك اين آثار به آسانى ميسر نمى شود و مستلزم شناخت قبلى از شيوه كار نقاش است.

طى سال هاى ۲۰۰۴ و ۲۰۰۵ پرتو ضيا در بنياد "آرت فرست" لندن دو نمايشگاه انفرادى گذاشت، با نام هاى "انديشه نگارى" و "هجاى خاكسترى" و در چندين نمايشگاه دسته جمعى نيز شركت كرد.

پرتو ضيا  در روزهاى  آخر زندگى اش چند نمايشنامه و داستان كوتاه نيز نوشت كه هر كدام حاكى از تلاش نويسنده براى يافتن شيوه هاى تازه بيان بود.

در ظرف دو سال اخير، پس از آن كه از پايان زودرسش آگاه شد، پرتو ضيا بر تلاش هايش دوچندان افزود و در بستر بيمارى مى نوشت و نقاشى مى كرد. طى شش ماه آخر زندگى او دو تابلوى بزرگ و فوق العاده خود را به فرجام رساند.  او ماه پيش در سن ۴۹ سالگى بر اثر ابتلا به سرطان درگذشت.

آخرين نقاشى او اكنون در نگارستان تيت سن آيوز محفوظ است. در اين نگارستان مراسمى هم براى بزرگداشت خاطره پرتو ضيا برگزار شد.

تارنماى "آرت فرست" در تعريف از آثار پرتو ضيا مى نويسد: "نقاشى هاى پرتو خطوط تازه اى است در سنت ديرينه داستان نگارى. او از نوشته ها و تصاوير ويليام بليک الهام مى گرفت و كار او به مثابه يک سفر انفرادى براى كشف خود است. از خلال اين تابلو هاى پرطراوت و رنگين، نقاش بيننده را به سوى روياها و خاطراتش مى كشاند. زبان او بكر و اصيل است و موتيف ها و نماد هاى يك اسطوره آفرينى شخصى را به روى بيننده مى گشايد كه شامل عشاق و خيالبافان و كتاب خوان هاست. قهرمان هاى او در فضا هاى مهيج خانگى يا مناظر روشن هستند."

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب

لندن، ميزبان فرهنگ عرب
داريوش رجبيان

نمايشگاه کتاب لندن همه ساله توجه بيشترى را به خود جلب می کند و علاقه مندان از کشورهای دور و نزديک هم به ديدن آن می آيند. اين برنامه فرهنگی هر سال با موضوع ويژه ای برگزار می شود و کشور خاصی در کانون آن قرار می گيرد. اين بار جمع کشورهای عربی شرکت کنندگان افتخاری نمايشگاه کتاب لندن اند.

صدها ناشر از سراسر جهان عرب بهترين آثار نويسندگان و شاعران و دانشوران خود را در کاخ ارلز کورت لندن به نمايش گذاشته اند. غرفه های عربی ای که با فراوانی محتوا بی درنگ جلب توجه می کنند، متعلق به ناشران مصر و اردن اند.

غرفه عربستان سعودی نيز بازديدکنندگان زيادی دارد، اما دليل تجمع آنها بيشتر تماشای ماکت بزرگ کعبه و پيرامون آن و استفاده از مهمان نوازی سعودی هاست که ميان بازديد کنندگان شيرينی پخش می کنند. تعداد کتاب هايی که در اين غرفه به نمايش گذاشته اند اندک است و موضوع آنها نيز عمدتا به علوم اسلامی و گردشگری محدود می شود.

دکتر فاروق مجدلاوی، مسئول غرفه اردن و حله حسين عمر، از ناشران مصری هر دو می گويند که با اميد پيدا کردن خريدار حق طبع و نشر کتاب هايشان به لندن آمده اند و در عين حال تلاش می کنند ضمن شرکت در نمايشگاه، حق نشر کتاب های جالب خارجی را برای انتشارات خود بخرند.

ناشران عرب امسال را برای انتشارات عربی سال خوش يمنی می دانند، چون به گفته آنها نمايشگاه کتاب لندن توجه غرب به کتاب های عربی را خواهد افزود.

دکتر مجدلاوی عضو شورای انجمن ناشران کشورهای عرب نيز هست و معتقد است که اکنون انتشارات عربی دوره ای بهتر از دوره های پيشين را طی می کند و کامگاری آنها روزافزون است.

اما به باور کارشناسان غربی، ادبيات عربی با موانع فراوانی روبروست که سانسور، کمبود ترجمه و تبعيد نويسندگان از مهم ترين آنهاست.

در واقع، در نمايشگاه کتاب لندن نسخه های انگليسی آثار عربی کمتر به چشم می خورد و دامنه موضوعات کتاب های عربی نيز چندان گسترده به نظر نمی رسد. اسلام موضوع اصلی بيشتر كتابهائى است که در غرفه های عربی موج می زند.

اما احمد عليدی، يک داستان نويس مصری، معتقد است که با وجود معضلات سياسی و اقتصادی در مصر انتشارات مستقل بيداری راستينی را تجربه می کنند که شش سال پيش با انتشار کتاب "ساختمان يعقوبی" آغاز گرفت.

کامگاری علا الاسوانی، نويسنده اين داستان، باب تازه ای را در داستان نويسی عربی گشود که نمی توان آن را ناديده گرفت. نتيجه آن روی آوردن شمار هر چه بيشتر جوانان عرب به کتاب خوانی بود.

خود علا الاسوانی نيز در گفتگو با روزنامه گاردين چاپ لندن از موفقيت خود و برگردان آثارش به ٢١ زبان جهان اظهار خوشنودی کرده، اما افزوده است که استبداد حاکم در کشورهای عربی همچنان مانع از رشد ادبيات آنهاست.

او می گويد که نمونه های اندکی از ادبيات کلاسيک و معاصر عربی به زبان های غربی ترجمه شده است و از ترجمه برخی از آن آثار عمدا جلوگيری می شود.

وی می افزايد: "ابو نواس، شاعر همجنس گرای عرب که هزار سال پيش زندگی کرده، يکی از بهترين شاعران ماست، اما سروده های او ترجمه نشده است. اين حالت تصوری را ايجاد می کند که فرهنگ عربی فرهنگی تنگ نظر است. "الجاحظ" هم که از مهم ترين نويسندگان در فرهنگ عرب محسوب می شود، در همان دوران زندگی می کرد و آثار او هم ناديده گرفته شده است."

اما مريد برغوتی، شاعر و نويسنده فلسطينی، در کم آوازه ماندن ادبيات عربی بيشتر تمدن غربی را مقصر می داند که به گفته او، فرهنگ های ديگر را همسنگ خود نمی داند.

شايد توجه ويژه به ادبيات عرب در نمايشگاه لندن را بتوان تلاشی در جهت اصلاح اين تصور ارزيابی کرد. و شايد هم اين امر باعث تلاش بيشتر انتشارات عربی در عرضه آثار بيشتر خود به زبان های غربی شود.

در نمايشگاه کتاب لندن کشورهای پارسی زبان حضور نداشتند و مسئولان نمايشگاه از پاسخ به پرسش ما در اين باره خودداری کردند.

بيشتر کشورهای غربی و شمار زيادی از انتشارات آسيايی نيز در نمايشگاه کتاب لندن حضور دارند. گزارش مصور اين صفحه شما را برای چند لحظه به اين نمايشگاه، که از ١٤ تا ١٦ آوريل برپاست، خواهد برد. 

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید 


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب

سيب زمينى، كارتوشكه، كچالو
داريوش رجبيان

در ميان هزاران نوع ميوه و سبزى و گياه، سيب زمينی جايگاه ويژه ای دارد. با يک جستجوی مختصر اينترنتی می توان دريافت که اين گياه در سراسر جهان چه قدر طرفدار دارد و چه تعداد باشگاه های دوستداران سيب زمينی در کشور های مختلف به تبليغ سيب زمينی و تشويق مردم به استفاده آن می کوشند.

سيب زمينی گياه سخت جانی است که تقريبا در هر نوع ارتفاعی از سطح آب می‌رويد، ريشه های آن در زمين خشک و باير هم قادر به دويدن است و در سرمای شمال و رطوبت جنگل های خيس هم دوام می‌آورد.

هر دانه آن به حدی از ويتامين و مواد معدنی و پروتئين و کالری و سلولوز سرشار است که مايحتاج روزانه بدن را تامين می کند و يک فرد سالم بزرگسال می تواند صرفا با خوردن سيب زمينی برای مدت درازی زنده بماند.

خاصيت خوب ديگر سيب زمينی انحاى مختلف تهيه آن است. آن را می توان به شيوه پيک نيکی روی اخگر سوزان آتش پخت يا آبپزش کرد، يا درون ماهی تابه سرخ و بريانش کرد، رنده کرد، له و پوره کرد يا با آن سوپ پخت.

عده‌ ای هم سيب زمينی را خشک يا منجمد می‌کنند و برای بعد نگه می دارند. شماری هم از عرق آن مشروب می سازند. خلاصه، از اين گياه باستانی به هر نوع ممکن استفاده می شود.

سيب زمينی، ضامن زندگی؟

اخيرا در باره تاريخ سيب‌زمينی در بريتانيا کتابی چاپ شده با نام "خوردنی دل‌پذير:  سيب زمينى در تاريخ جهان" به قلم جان ريدر که ممکن است خيلی ها آن را نديده باشند. اما مرور کوتاه اين کتاب حقايق جالبی را در باره  سيب زمينى آشکار می کند و خود به خود اين پرسش در ذهن ها بروز می کند که چگونه گذشتگان ما بدون اين گياه حياتی دوام آورده بودند.

کتاب جديد هم در مورد چگونگی پيدايش سيب زمينى روی سفره‌های ما همه معما‌ها را نگشوده، اما بر پايه داده های مختلف، تاريخ پيدايش آن را به هشت هزار سال پيش کشانده است.

در آن دوران کهن انسان‌های عصر حجر در کوهستان آند برای نخستين بار سيب زمينی خودرو را کشف کرده بودند که در آغاز سمی بوده است. اما با درآميختن و پيوند زدن آن با گونه‌های ديگر گياهان سيب زمينى را برای استعمال غذايی مناسب تر کرده‌ اند.

جالب اين جاست که فرنگی ها در اواخر سده ١٥ ميلادی از طريق کريستف کلمب نخست با سيب زمينى شيرين آشنا شدند. چهل سال بعد از آن "فرانسيسکو پيزارو" يکی از فاتحان اسپانيايی آمريکا در فرهنگ مردم بومی آن سرزمين ها با خوردنی خوش مزه ای برخورد که بعدا آن با نام "پاتاتا" وارد اروپا شد.

طی سده بعدی سيب زمينی مزارع وسيعی را در هلند به خود اختصاص داد. اما آشنايی فرانسوی‌ها با سيب زمينی توسط آنتوآن پارمنتير صورت گرفت که طی مدت محکوميتش در زندان پروسی‌ها در زمان جنگ هفت ساله برای سه سال تمام صرفا سيب زمينی خورد و زنده ماند.

وی سال ١٧٨٥ پس از آزادی از زندان سيب زمينى را به درباريان پاريس معرفی کرد. گياه تازه مورد پسند شاه واقع شد و او به پارمنتير گفت: "روزی فرانسه به خاطر يافتن نان برای فقرا از تو سپاسگزار خواهد شد." گياه جديد در فرانسه "پوم دو تر" نام گرفت و برگردان تحت‌اللفظی آن به فارسی "سيب زمينی" شد.

هزاران خانواده‌ بينوا در فرانسه و فراتر از آن زندگی خود را مديون آورندگان سيب زمينی بودند. جمعيت اروپا پس از کشف سيب زمينی يکباره افزايش يافت. مزرعه ای که قبلا تنها يک نفر را تغذيه می‌کرد، اکنون وسيله زنده ماندن چهار خانواده شده بود.

جان ريدر در کتاب خود با تحقيق و تفحص در اين زمينه تلاش کرده ثابت کند که حتا انقلاب صنعتی اروپا به نحوی از سيب زمينی نيرو گرفته است. جان ريدر معتقد است که بدون سيب زمينی بسياری از ما امروز در قيد حيات نبوديم و بدون سيب زمينی نيز قرار نيست جلو برويم.

سيب زمينی که ما غالبا از آن يک تصور واحد داريم، حدود پنج هزار نوع دارد و تنها در پرو، خاستگاه اين گياه، سه هزار نوع آن با شکل ها و رنگ های گوناگون پرورده می شود.

سيب زمينی در کشورهای پارسی زبان

دانندگان سرگذشت سيب‌ زمينی تاريخ ورود اين گياه به ايران و افغانستان را به دهه ١٨٠٠ ميلادی و عهد قاجاريه مربوط می دانند. برتهولد لاوفر، مردم شناس آمريکايی می نويسد که سر جان ملکم، فرستاده دولت انگليس، نخستين نفری بود که سيب‌ زمينی را به دربار ايران معرفی کرد. از اين رو در آغاز به سيب‌ زمينی "آلوی ملکم" می گفتند و بعدا واژه "سيب‌ زمينی" جايگزين آن شد. و اما در افغانستان به آن "کچالو" می‌گويند که احتمالا ترکيبی است از دو واژه "کچه" به معنی کال و ناپخته و "آلو".

در واقع، تاکيد بر روی خام بودن سيب زمينى بی جهت نيست. چون مثلا هويچ را می توان هم خام و هم پخته خورد. اما سيب زمينى را قبل از تناول حتما بايد پخت ، تا سم ترکيب آن زدوده شود.

شايع‌ترين ترکيبات سمی سيب زمينی با نام های "سولانين" و "کاکونين" شناخته می شوند که معمولا تحت دمای ١٧٠ درجه سانتی‌گراد از بين می‌روند. و اگر اين مواد زهرآگين در ترکيب سيب زمينی باقی بماند، خوردن آن باعث سردرد، اسهال و چنگه يا انقباض ماهيچه ها می شود. در بدترين موارد سيب‌زمينی خام می‌تواند آدم را گرفتار اغما (کوما) کند يا حتا بکشد.

تاريخ ورود سيب زمينی به تاجيکستان مبهم‌ است. نويسندگان اطلس اينترنتی سيب‌ زمينی باز هم به همان مورد معرفی سيب‌ زمينی به دربار قاجار توسط سر ملکم انگليسی اشاره می‌کنند و حدس می‌زنند که اين گياه از ايران و يا شايد قبل از آن از هند وارد آسيای ميانه شده باشد.
اما نام روسی سيب‌ زمينی در تاجيکستان و ديگر کشور‌های آسيای ميانه (کارتوشکه) بيشتر به منبع روسی آن اشاره می کند، تا آسيايی.

با صعود يکباره قيمت گندم و ذرت در جهان، انتظار می‌رود نياز مردم به سيب زمينی افزايش يابد و احتمالا اين حالت به نوبه خود به افزايش قيمت سيب‌ زمينی خواهد انجاميد.
اين در حالی است که در هر سه کشور پارسي زبان سيب‌ زمينی از جمله مواد عمده غذايی و مصرف آن فزاينده است.

ناآرامی های داخلی در افغانستان بخش اعظم مزارع کچالوی آن را از بين برده بود. اما در سال ٢٠٠٦ ميلادی "مرکز بين‌المللی سيب‌ زمينی" برای راه اندازی دوباره توليد کچالو در اين کشور دست به کار شد.

در گزارش مصور اين صفحه می توان ديد و شنيد که سيب زمينی، کچالو و کارتوشکه در ايران و افغانستان و تاجيکستان چه جايگاهی دارد.

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
Home | About us | Contact us
Copyright © 2026 JadidOnline.com. All Rights Reserved.
نقل مطالب با ذكر منبع آزاد است. تمام حقوق سايت براى جديدآنلاين محفوظ است.