مقالات و گزارش هایی درباره جهان
۰۴ آوریل ۲۰۰۸ - ۱۶ فروردین ۱۳۸۷
جنوبگان، قاره بی شهروند
آيرين شيوائى
آیرین شیوایی هستم. ١٩ سال سن دارم و در رشته فیزیک دانشگاه تهران تحصیل می کنم.
پیش از سفرم به جنوبگان آنچه بیشتر ذهن مرا مشغول کرده بود سفر به سرزمینی دوردست، شاید با شرایط سخت و دسترسى ناپذیر، ماجراجویی، و طبیعت بکر بود.
اینها همه ، در دو هفته ابتدای دی ماه ١٣٨٦ بود. اما آن زمان اصلا نمی پنداشتم این قاره ممکن است چه قدر زیبا باشد. تا زمانی که مناظر را از نزدیک دیدم و آن طبیعت را حس کردم، باورم نمی شد.
علاقه ام به طبیعت بکر و دست نخورده موجب شد از دوران دبیرستان به نجوم علاقه مند شوم و در آن زمینه مطالعه ام را شروع کنم.
از همان زمان چون برای دستیابی به آسمان صاف و پرستاره مجبور بودیم از شهرها دور شویم و به مناطق کویری سفر کنیم، سفر به مناطق دور از شهرها و تمدن را تجربه کردم.
بعد از دوران دبیرستان و ورود به دانشگاه نیز فعالیت هایم در زمینه نجوم ادامه پیدا کرد؛ رصدهای بسیار، نوشتن، ترجمه، و تدریس از جمله کارهایی هستند که از آن زمان به آنها مشغول شده ام.
در پاییز ٨٦ به من خبر رسید انوشه انصاری، نخستین فضانورد ایرانی و نخستین زن فضانورد توریست، قصد دارد هزينه سفر یک نفر را از ایران براى پيوستن به گروهی كه عازم جنوبگان است بپردازد.
نام من هم جزو افرادی بود که قرار بود با آنها مصاحبه ای انجام شود. پس از دو مصاحبه کتبی و شفاهی سرانجام از بین دانش آموزان و دانشجویان داوطلب من انتخاب شدم.
بعد از آن بود كه متوجه شدم من نخستین زن ایرانی هستم که از مبدا ایران به جنوبگان سفر می کند. سوم دی ١٣٨٦ از ایران حرکت کردم.
توقفی در فرودگاه پاریس داشتم و پس از آن به بوئنس آیرس در آرژانتین رفتم و از آنجا به اوشوآیا، جنوبی ترین شهر دنیا. دو روز در اوشوآیا بودیم و از طبیعت بکر آنجا دیدن کردیم.
سرانجام سوار بر کشتی اوشوآیا شدیم و از جنوبی ترین شهر دنیا به سمت جنوبی ترین سرزمین دنیا حرکت کردیم! سفر ما با کشتی ١٠ روز طول کشید که در طی آن تا زیر مدار ٦٥ درجه جنوبی پیش رفتیم.
در این سفر ٦٤ شرکت کننده و ٢٥ راهنما و گروه آموزشی شرکت داشتند. سفر، سفری آموزشی بود. ما هر روز سخنرانی ها و کارگاه هایی در رابطه با جنوبگان، گونه های جانوری، یخ، اقیانوس ها و همچنین مسائل زیست محیطی مانند گرمایش جهانی و تغییرات آب و هوایی زمین داشتیم.
گاهی حتی کارگاه های آموزشی ما در محیط انجام می شد. مثلا کارگاه یخ شناسی بر روی یخچالی عظیم یا کارگاه زمین شناسی در ساحل. در کنار بخش آموزشی، هر روز از حیوانات و مناطق گوناگون جنوبگان نیز دیدن می کردیم.
جنوبگان منطقه ای بسیار بکر و دست نخورده است. آنقدر زیبا که من هرقدر راجع به آن بگویم یا تصویر و فیلم نشان دهم هنوز هم گوشه ای از زیبایی آن را نتوانسته ام به تصویر بکشم.
پس از این سفر توجه و علاقه من به سیاره مادرمان، زمین، بسیار بیشتر از پیش شد، چرا که سرزمینی را دیدم که طبیعت حقیقی و دست نخورده زمین را نشان می داد و من را بسیار تحت تاثیر قرار داد؛ درست مانند زمانی که به آسمان پرستاره شب نگاه می کردم.
"جنوبگان سرزمینی سرشار از زندگی، طراوت، پاکی، زیبایی و شگفتی است." این چیزی بود که در سفر ده روزه خود به آن رسیدم.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۲۹ مارس ۲۰۰۸ - ۱۰ فروردین ۱۳۸۷
داريوش رجبيان
جشن روز ٢١ مارس در محل باستانى استون هنج
جشن نوروز که آغاز سالشماری ايرانی است در برخى فرهنگ های ديگر نيز به مثابه اعتدال ربيعی يا بهاری تجليل می شود. در اين ميان می توان به جشن های مربوطه درهند و پاکستان، چين و ژاپن، مصر و کيش های مسيحی و بهايی اشاره کرد.
مسيحيت و غرب
عيد پاک مسيحی که بر مبنای آميزه ای از روزشماری های خورشيدی و قمری هر سال ميان ماه های مارس و آوريل جابجا می شود، امسال روز سوم فروردين برگزار شد.
عيد پاک در کليسای مسيحی آب و رنگ به شدت مذهبی يافته و روز قيام عيسی از جهان مردگان دانسته می شود. عبارت عربی "عيد القيامه" که گاه در مورد عيد پاک به کار می رود، حاکی از همين باور مذهبی است.
نام اين عيد در زبان کرواتی "اوسکرس" است که به معنای رستاخيز است. در ديگر زبان های اسلاوی، مانند لهستانی، چکی، اوکراينی، بلغاری و بلاروسی نام عيد پاک به معنای "روز بزرگ" يا "شب بزرگ" است.
"پاسخا" نام روسی عيد پاک برگرفته از يونانی است و يونانی هم به نوبه خود اين واژه را از فصح عبری وام گرفته است. شکل های گوناگون همين واژه را می توان در همه زبان های رومی و سلتيک هم پيدا کرد.
اما در زبان انگليسی نام عيد پاک متفاوت است: "ايستر" که به باور خيلی ها بس قديمی تر از کيش مسيحيت است. از اين رو برخی از مسيحيان از تجليل عيدی که به اعتقاد آنها به "مشرکان پيش از مسيحيت" برمی گردد، خودداری می کنند.
گفته می شود که "ايستر" انگليسی و "اوسترن" آلمانی مشتق از نام مادرخدای قبايل ژرمانی "اوستارا" است که در روز اعتدال بهاری بر او ارج گذاشته می شد.
پيروان مذهب جديد "ويکا" که در سال ١٩٥٤ توسط يک بريتانيايی پايه گذاری شد، هر سال اعتدال بهاری و پاييزی را با نام "جشن اوستارا" تجليل می کنند. باور غالب بر اين است که پايه علمی تجليل از "عيد پاک" همان اعتدال ربيعی است.
در بریتانیا فرقه های نو دروئيدی و پيروان کيش های پيش از مسيحيت نيز با تجمع در محل باستانی "استون هنج" روز ٢١ مارس هر سال اعتدال ربيعی را جشن می گيرند.
دروئيد ها در دوران پيش از مسيحيت اعضای يک فرقه مذهبی آموزش ديده بودند و بسياری نام آنها را با خردگرايی و در عين حال افسون و جادو مرتبط می دانند.
در نوشته های لاتين مترادف نام دروئيد ها "مگی" است که برگرفته از واژه "مغ" پارسی است. نو دروئيدها معتقد اند که دروئيدهای باستانی در گذشته دور که از سه هزار تا هشت هزار سال پيش از ميلاد حدس زده می شود، سنگ های يادگار استون هنج را با استفاده از نيروی ماوراء الطبيعه کنار هم چيده اند و استون هنج، رصدخانه و محل برگزاری مراسم مذهبی دروئيد ها بوده است.
همه ساله در روز ٢١ مارس شمار زيادی از نودروئيدها و پيروان کيش های غيرمتعارف ديگر برای تجليل از اعتدال بهاری در استون هنج تجمع می کنند.
نام لاتينی ماه های گرگوری هم دال بر اين است که آغاز سال نو بنا به اين سالشماری در گذشته با ماه مارس مصادف بوده است. چون واژه های سپتامبر، اکتبر، نوامبر و دسامبر به ترتيب به معنای هفتم، هشتم، نهم و دهم است.
بدين ترتيب مارس ماه نخست خواهد بود. همان طور که می دانیم ماه هایی که بر اساس آن طالع می بینند (حمل و ثور و جوزا...) همزمان با ماه های خورشیدی ایرانی است و معمولا از بيست و يکم ماه های میلادی آغاز می شود.
شبه قاره هند
اما مردمان شبه قاره دو جشن بهار دارند. جشن نخست با نام "بسنت" (که با "بهار" پارسی و "وسنا"ی اسلاوی همريشه است)، در ايام آخر زمستان توسط پيروان کيش های مختلف در بخش هايی از هند و پاکستان تجليل می شود.
نام اين جشن برای نخستين بار در کتاب "وداها"ی هندو آمده است که آن هم به مانند ايستر با يک مادر-خدا (ساراسواتی) پيوند دارد. دامنه برگزاری اين جشن بخش اعظم جنوب آسيا را فرا گرفته است.
"بسنت" جشن بادبادک هاست که در پاکستان و افغانستان رواج دارد و صحنه هايی از آن را می توان در فيلم بادبادک باز ديد. به دليل وقوع حوادث ناخوشی چون زخمی يا حتا کشته شدن افراد توسط نخ بادبادک ها مقامات پاکستان تلاش کرده اند "بسنت" را ممنوع کنند، اما کامگار نبوده اند.
اما جشن دوم بهار در شبه قاره هند که تنها پيش پيروان کيش هندو گرامی است، "هولی" يا جشن رنگ (رنگا پنچمی) نام دارد.
نام اين جشن در بنگال غربی "بوشونتو اوتساو" است که از همان "بسنت" بر می آيد و به معنی "جشن بهار" است. بنا به سالشماری هندو امسال "هولی" با سوم فروردين مصادف شد.
در شب نخست اين جشن آتش بزرگ بر می افروزند که نماد سوزاندن "هوليکا" ديو مونث هندوهاست. در روز دوم جشن مردم در خيابان ها به همديگر آب و خاکه (پودر) رنگی می پاشند.
رنگ ها از گياه های درمانی سنتی تهيه شده و اهميت پزشکی دارد و پاشيدن آن به سر و صورت همديگر در عين اينکه يک سرگرمی جشنی است، تلاشی هم هست برای جلوگيری از بروز تب و زکام واگيردار که معمولا با تغيير هوا می آيد. صحنه هايی از جشن هولی را هم می توان در بسياری از فيلم های هندی ديد.
مصر
يکی ديگر از جشن های باستانی اعتدال بهاری "شم النسيم" مصری هاست، به معنی "بوييدن نسيم". تاريخ نگاران يونانی قدمت آن را ٢٧٠٠ سال می دانند. شم النسيم در مصر امروزی هم تعطيل همگانی است و در نخستين دوشنبه پس از عيد پاک قبطی ها از سوی پيروان همه کيش های آن کشور تجليل می شود.
به نوشته پلوتارک، مصری های باستان در اين روز به نيايشگاه های ارباب انواعشان ماهی شور، کاهو و پياز می بردند. اما اکنون مصری ها در اين روز از خانه هايشان بيرون می روند و ماهی شور و کاهو و پياز همراه با تخم مرغ های رنگی سفره هايشان را در باغ ها آرايش می دهد.
ژاپن
روز اعتدال ربيعی در ژاپن نيز جشن ملی است و با نام "هيگان" معروف است. ريشه های اين جشن مبهم است، اما در تاريخ ثبت شده که "هيگان" از سده هشتم ميلادی بدين سو به عنوان روز گراميداشت گذشتگان امپراتور در ژاپن تجليل می شده است.
در اوايل سده بيست دولت ژاپن "هيگان" را وارد فهرست جشن های ملی کرد. سال ١٩٤٨ روز ٢١ مارس به عنوان روز تحسين طبيعت و موجودات زنده تعطيل اعلام شد.
"هيگان" يک اصطلاح بودايی است به معنای "کرانه ديگر". می گويند، اين تعبير به رودی پر از توهم و هيجان و اندوه اشاره می کند که زندگی فانی را از جهان رستگاری جدا کرده است.
و همچنين می گويند که در لحظه اعتدال شب و روز بودا ظاهر می شود و به روان های سرگردان کمک می کند که به کرانه رستگاری (هيگان) و آرامش مدام (نيروانا) برسند. از اين رو ژاپنی ها در روز هيگان با شادی و شعف به زيارت گورهای گذشتگانشان می روند.
چين
جشن سال نو چينی ها هم، با اين که در زمستان برپا می شود، جشنی در پيشواز بهار عنوان شده است. اتباع چين در جشن بهاران به مدت سه روز تعطيل دارند.
بر مبنای سالشماری قمری چينی آغاز سال معمولا با اواسط ماه ژانويه يا فوريه مصادف می شود و عنوان آن "نيان جيه" (جشن سال) است. آمادگی ها براى جشن دو هفته پيش آغاز می شود و شهرهای چين آذين بندی می شوند.
سال قمری به رسم سال نو مسيحی در نيمه شب تحويل می شود. طی سه روز ديد و بازديدهای دوستان و پيوندان جريان می گيرد. "نيان جيه" در واقع پيام آور پايان قريب الوقوع زمستان و آغاز بهار است.
دربرخی از کشورهای آمریکای لاتین نیز اعتدال بهاری را جشن می گیرند.
بنیانگذار آیین بهایی که خود ایرانی است نوروز را به عنوان روز خدا و آغازسال نو بهاییان روزی مقدس دانسته است. برای پیروان او نوروز جشن پایان ماه روزه هم هست.
بدين گونه، اعتدال ربيعی پيش بسياری از مردمان جهان گرامی است، با اين که تنها در ايران و افغانستان است که به معنای تغيير رسمی سال هم هست.
عده ای تلاش کرده اند که با تحريف واژه نوروز آن را متعلق به فرهنگ خود بدانند. به مانند کليسای قبطی مصر که در تارنمای خود نوشته است، نوروز برگرفته از واژه های قبطی "نی" و "يارؤو" است به معنای "جشن فرخنده آب ها" که درست نيست. "نوروز" مرکب از دو واژه زنده پارسی است و در اصالت آن اندک کسی می تواند شک داشته باشد.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۲۶ مارس ۲۰۰۸ - ۷ فروردین ۱۳۸۷
باقر معین
شوشا که روز دوم فروردین در ٧٢ سالگی درگذشت، قدی متوسط داشت. عینک می زد، سرش را یایین می انداخت و حتی در سنین بالا سریع راه می رفت.
از سنش بسیار جوان تر دیده می شد. در یک محله زندگی می کردیم. گهگاه او را در خیابان می دیدم که کتاب، روزنامه یا مجله ای در دست داشت و یا از فروشگاه محل از خرید برگشته بود.
مرا که می دید می ایستاد و برای مدتی در همان جا در باره چیزی صحبت می کرد. همشیه حرفی برای زدن داشت. اگر از جایی خبری او را افسرده یا خوشحال کرده بود یا از ایران خبری ناگوار شنیده بود می خواست در باره آن بپرسد.
اما اغلب او بود که می گفت. از مقاله ای می گفت و یا از کتابی که نوشته بود و یا خوانده بود و می خواست مطمئن باشد که من هم آن را بخوانم یا درباره اش چیزی بدانم.
من اورا به عنوان خواننده آهنگ های ایرانی می شناختم و می دانستم که از ایران در نوجوانی به پاریس رفته و در آن جا درس خوانده و با جامعه روشنفکری آن رفت و آمد و درآن نقش داشته است.
شاید بیست سال پیش بود که با شوشا از نزدیک آشنا شدم. نادر نادرپور مایه آشنایی ما شد. روزی تلفن زد و گفت: " نادرپور مهمان من است. شعرش را دوست دارم و از دوستان برادر من هم هست. از حضورش در خانه خوشحالم اما وسواسش دیگر برای من قابل تحمل نیست."
برای من واکنش شوشا جالب بود. چون از گشاده دستی و مهمان نوازی او بسیارشنیده بودم. نادرپور آمد خانه من و یک هفته پیش من بود. نادرپور در رفتار شخصی اش اهل وقار و ادب و حضورش مایه شادی بود و در آن چند روز از او بسیار چیزها آموختم. اما وسواس نادرپور نمونه بود. او حتی پرتقال و ترنج (گرفرود) را پیش از پوست کندن با صابون می شست و بعد خشک می کرد.
شوشا پیوسته نگران ایران بود که چه خواهد گذشت و آینده چه خواهد شد. چون پدرش روحانی و از استادان حکمت و فلسفه بوده نگاهش به اسلام بیشتر برخاسته از عرفان بود که در آن روح تساهل و گذشت وجود داشت تا مجازات وانتقام.
در یکی دو سال گذشته فرصتی برایش پیش آمد تا دوباره از ایران دیدن کند و به آسیای میانه هم برود. شیفته بخارا و سمرقند شده بود.
کمتر کتابی در باره ایران و فرهنگ ایران بیرون می آمد که او ندیده باشد یا از آن بی اطلاع باشد. بسیاری را هم خود او به خوانندگان مجلات جدی ادبی و فرهنگی معرفی کرده بود. آمیزه ای بود از خصلت ها و ذوق شرقی و عقل غربی. مایه جانش از ایران بود و نگاهش از غرب.
شوشا نه تنها در فرانسه که در انگلستان هم در میان اهل فکر و ادب شناخته بود. سال پیش که کتاب "دختری در پاریس" با ویرایش نو در لندن منتشر شد، در مرکز فرهنگی فرانسه در لندن مجلسی برپاشد.
از سیاستمداران نامدار تا نویسندگان و دانشگاهیان همه در آن مجلس حضور داشتند و شوشا با آن لحن ویژه و مسلط به زبان انگلیسی با انتقاد از فرهنگ و سیاست در ایران و شرق و نیش های جان دار به فرهنگ غرب شوری به پاکرد.
پس از آن که تشخیص داده شد که سرطان دارد، شوشا که در بستر مرگ بود مقاله ای برای روزنامه گاردین فرستاد و در آن در باره فر ایزدی و نقش آن در دورداشتن شاهان از کارهای اهریمنی نوشت و از زردشت و فردوسی و نبرد میان اهورا مزدا و اهریمن سخن گفت.
شوشا موخره کتاب دختری در پاریس را با شعری از الیوت آغاز کرده که می گوید:
"ما از جستجو باز نخواهیم ایستاد
و پایان همه جستجوهای ما
رسیدن به نقطه آغاز است
و شناختن آن نقطه برای نخستین بار."
بعد شوشا خودش چنین ادامه می دهد " قرن ما قرن تبعید است. تبعید از تاریخ، ار خودکامگی، از فقر، از زندگی، حتی از عشق. و هر تبعید امروز با تبعید بعدی متفاوت است."
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۱۹ مارس ۲۰۰۸ - ۲۹ اسفند ۱۳۸۶
داريوش رجبيان
در باره نوروز و پيدايش آن صدها جستار و کتاب نوشته اند، اما اندک کسی به پيوند آن با تمدن بابلی پرداخته است.
بنا به اساطير و باور سنتی، آغاز تجليل از نوروز به پانزده هزار سال پيش برمی گردد، به روزی که جمشيد شاه (ييما يا يامای هند و ايرانی) بر تخت نشست. اصطلاح "نوروز جمشيدی" از همين باور بر می آيد. شاهان دوران معاصر نيز به مانند فتحعلی شاه قاجار تلاش می کردند به تقليد از جمشيد در روز نوروز تاج بر سر بگذارند.
بر مبنای باور مزديسنی، زرتشت پيامبر بود که اخترشناسی ايرانی را بنياد نهاد و با محاسبات دقيق در کنار جشن های طبيعی سده و مهرگان، اعتدال ربیعی یا برابری بهاری شب و روز را نيز به مثابه جشن اصلی و واپسين روز از هفته آفرينش پروردگار تعيين کرد که همين نوروز است.
برخی تلاش کرده اند تا نام و نشانی از جشن نوروز را در کتيبه های هخامنشی رديابی کنند و نوشته اند که جشن نوروز در فرمان کورش بزرگ، پايه گذار امپراتوری هخامنشی که در سال ٥٤٢ پيش از ميلاد به مردمان بابل آزادی های ملی و مذهبی را ارزانی داشت، جاودانه شده است.
شاهد مثال آنها اين پاره از متن کتيبه ماندگار کورش است: "زمانی که من به بابل اندر شدم... به کسی اجازه ندادم که به اين سرزمين و مردم آن ستم کند... من نياز های بابل را مد نظر داشتم و همه جايگاه های مقدس آن را و در بهزيستی آنها کوشيدم... من آنها را از بردگی ناشايسته نجات دادم. من ويرانه های آنها را آباد کردم. من به بدبختی های آنان پايان نهادم." اما در این متن ذکری از نوروز نيست.
نوروز و بابل
اما يادگار های مکتوب بازمانده از بابل باستان، به مانند کتيبه های "سنه خريب" از شاهان آشوری در "بيت اکيتی" يا جشنگاه های آشوری در اين مورد ترديدی باقی نمی گذارد که در دوران مقدم بر ورود کورش بزرگ به بابل شب اعتدال روز و شب پيش بابلی ها گرامی بوده و با نام های "اکيدی" و "خاب نيسان" (اول نيسان) به عنوان سال نو از آن تجليل می شده است.
دکتر کاوه فرخ، تاريخ نگار يونانی ایرانی تبار، می نويسد: "در زمان فتح نسبتا آرام بابل توسط کورش بزرگ (٥٣٩ پيش از ميلاد) بابلی ها از دانش فوق العاده زمان شناسی برخوردار بودند. آنها دريافته بودند که ١٩ سال برابر با ٢٣٥ ماه است و بر مبنای آن از سده پنج پيش از ميلاد به بعد چرخه يا سيکل هفت گانه ای را تعيين کردند که هر دوره آن ١٩ سال را دربر می گرفت... بدين گونه سال نو بابلی ها با نخستين روز ماه نيسان در آغاز بهار مصادف می شد. از اين رو به نظر می آيد که اين تاريخ بابلی سرآغاز جشن نوروز آريايی بوده باشد."
سال ها پيش از اين ویلهلم آيلرز در کتاب "تاريخ ايران کمبريج" نوشته بود: "پارس ها افزون بر علم اخترشناسی بين النهرين گاهشماری آن را نيز پذيرفتند که بر مبنای آن آغاز سال با نخستين شب بهار (٢٠ مارس) مصادف می شد."
"زيباترين جشن ايران باستان (نوروز يا نوسَرد) جشن سال نو بابليان باستان بود که در آن روز مردوک، خدای بابلی ها سرنوشت نسل بشر را از نو رقم می زد... بنا به يافته های باستان شناختی، همه شهرهای بزرگ بابل و آسور دارای جشنگاه ويژه ای بودند با نام "بيت اکيتی" که بيرون از دروازه های شهر قرار داشت."
جشن سال نو بابلی ١٢ روز به درازا می کشيد و هر روز آن مراسم خاص مذهبی داشت. از جمله در يکی از آن روزها روحانی ارشد بابلی شاه را به نيايشگاه مردوک می خواند و به عنوان کفاره گناهان خواسته و ناخواسته شاه در سال گذشته بر رخسار او سيلی می زد، چنان که اشک او جاری می شد.
دوازده روز جشن نوروز آريايی نيز که در آن "مير نوروزی" هم ظاهر می شد، احتمالا با اين سنت بابلی ها پيوندی دارد.
از نويسندگان ايرانی هاشم رضی است که در کتاب "آيين مغان" به جشن اکيتی اشاره می کند: "اکيتو جشن کهن بابلی است که سالی دوبار در آغاز بهار و پاييز برگزار می شد و قدمت آن به موجب آگاهی هايی که داريم، به هزاره دوم پيش از ميلاد می رسد و ميان اين جشن بابلی با نوروز ايرانی شباهت بسياری وجود دارد."
در پی سقوط امپراتوری بابلی جشن های آن نيز ميان اقوام سريانی و سومری و اکاد به تدريج متروک شد. اما دوباره در اوايل سده بيستم ميلادی سريانی ها به تجليل از سال نو باستانی خود با نام "اکيتو" پرداختند که به دليل روی آوردن آنها به کيش مسيحيت و پذيرفتن گاهشماری گرگوری آن از شب بيستم مارس به اول آوريل منتقل شده است.
نوروز و تخت جمشيد
با وجود نبود يادکرد از نوروز در نوشته های هخامنشی بيشتر تاريخ نگاران بر اين باوراند که در پی اشغال بابل توسط کورش بزرگ جشن اعتدال روز و شب ميان ايرانيان رايج شد و داريوش بزرگ برای برگزاری اين جشن با شکوه تخت جمشيد را ساخت.
ارنست هرتزفلد، ايران شناس برجسته آلمانی که نخستين حفاری علمی تخت جمشيد را رهبری کرده است، بر اين باور بود که داريوش آن را به عنوان نوروزگاه ساخته بود.
با اينکه پايتخت هخامنشی از پارس فرسنگ ها فاصله داشت، داريوش بزرگ به طور نمادينی بارگاه نوروزی خود را در حوالی خاستگاه دودمان هخامنشی بنياد کرد. شاهان هخامنشی در ايام نوروز در همين محل جلوس می کردند و از اقوام مختلف قلمرو پهناورشان ارمغان های نوروزی دريافت می کردند که تصوير آن را می توان روی ديوار نگاره های تخت جمشيد ديد.
مايکل اکسوورتی در کتاب "امپراتوری انديشه" می نويسد: "هدف از احداث مجتمع عظيم تخت جمشيد هنوز روشن نيست. ممکن است جايگاه برگزاری جشن ها و مراسم اعتدال شب و روز در بهار باشد که همان نوروز ايرانی است. صفوف باج آوران که روی ديوارها منقش است حاکی از اين احتمال است که تخت جمشيد محل اعلام رسمی بيعت و وفاداری سالانه از سوی استان های ايران باستان بوده است."
احيای نوروز پس از اسکندر
نگاشته های تاريخی حاکی است که شاهان اشکانی يا پارتی، که پس از ویرانی های اسکندر، فرمانروا شدند، سنت های هخامنشيان را از نو زنده کردند و به آنها ارج گذاشتند و نوروز را گرامی داشتند.
بلاش اول، نخستین شاه اشکانی ای بود که نحوه تجليل او از نوروز به عنوان جشن سراسری در تاريخ کهن آمده است، هرچند جزئيات آن برايمان روشن نيست.
اما از دوران ساسانی يادگارهای فراوانی بجا مانده است که جايگاه رفيع نوروز در آن زمان را آشکار می کند. نوروز ساسانی مهم ترين روز سال بود و مهم ترين امور ملی دولت نيز، به مانند بار دادن به مردم و عفو زندانيان، در همان روز انجام می گرفت.
در پی سقوط سلسله ساسانی و پيروزی تازيان بر ايران و ترويج کيش اسلام که از سال٦٥٠ ميلادی آغاز گرفت، نوروز همچنان ماندگار بوده است.
به تدريج جشن های ديگر ايران باستان به مانند مهرگان و گاهنباران، مختص پيروان کيش مزديسنی شد و تنها نوروز و سده را همگان تجليل می کردند. سرانجام، شکوه سده هم کاهش يافت و نوروز تنها جشن باستانی ای شد که ايرانيان، صرف نظر از مذهبشان، جشن می گيرند.
ماندگاری نوروز پس از اسلام
لغتنامه دهخدا با استناد به کتاب "تمدن اسلامی" جرجی زيدان می نويسد: "در دربارهای نخستين خلفای اسلامی به نوروز اعتنائی نداشتند، ولی بعدها خلفای اموی برای افزودن درآمد خود هدايای نوروز را از نو معمول داشتند. بنی اميه هديه در نوروز را بر مردم ايران تحميل می کردند که در زمان معاويه تعداد آن به پنج تا ده ميليون درم بالغ می شد."
در ادامه تفسير نوروز لغتنامه دهخدا می افزايد: "اميران ايشان (عرب ها) برای جلب منافع خود مردم را به اهداى تحف دعوت می کردند. نخستين کسی که در اسلام هدايای نوروز و مهرگان را رواج داد حجاج بن يوسف بود. اندکی بعد اين رسم نيز از طرف عمر بن عبدالعزيز به عنوان گران آمدن اهداى تحف بر مردم منسوخ گرديد."
اما با ظهور ابو مسلم خراسانی و روی کار آمدن خلافت عباسی و تشکيل سلسله های طاهريان و صفاريان و سامانيان جشن های ايرانی و به ويژه نوروز دوباره رونق يافتند و تا به روزگار ما رسيدند.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۱۴ مارس ۲۰۰۸ - ۲۴ اسفند ۱۳۸۶
داريوش رجبيان
"رين" يک دختر بيست و يک ساله ژاپنی است که هرگز فکر نمی کرد روزی داستان نويس شود، ولی محبوب ترين سرگرمی او نوشتن حکايت عشق فجيع دو نوجوان روی تلفن همراهش بود که پاره به پاره به يک تارنما منتقل می شد و از آن جا به تلفن های همراه مشتری های تارنما می رسيد.
او وقتی نقطه نهايی آخرين بخش از داستانش را گذاشت و آن را به تارنما تحويل داد، به مادرش گفت که داستانی نوشته است. مادرش به آرزوی بلندپروازانه دخترش خنديد و باورش نشد، تا زمانی که صدها هزار نسخه از کتاب "رين" با نام "اگر تو" در قفسه های کتاب فروشی ها پيدا شد.
داستان "اگر تو" در ١٤٢ صفحه با چهارصد هزار نسخه فروش در سال ٢٠٠٧ در رديف پنجم جدول پرفروش ترين داستان های ژاپن قرار گرفت. و در واقع، پنج عنوان از ده داستان پرفروش ژاپنی متعلق به افرادی چون "رين" بود که داستان هايشان را به همين شيوه روی تلفن های همراه خود چيده بودند.
بازار داستان های تلفن همراه در ژاپن رونق روز افزون دارد. مثلا، در ديگر کشورهای جهان اگر کسی را ببينيد که با تلفن همراهش ور می رود، به احتمال خيلی زياد او در حال فرستادن يک پيام نوشتاری است. اما در ژاپن جوانانی که در قطار برای دقايقی طولانی به صفحه تلفنشان زل می زنند، به احتمال قوی در حال خواندن يا حتا نوشتن داستان هايی هستند که غالبا رمانتيک و عاشقانه است و گاه ترسناک و تخيلی.
شست های چابک و خونين
اين نخستين نسل ژاپن است که با اينترنت و تلفن همراه بار آمده و برای خودش سرگرمی خاصی را اختراع کرده است. انگشت شست اين جوانان چابکانه تر از انگشتان بزرگسالان روی دگمه های تلفن همراه می دود و حروف صدها صفحه داستان را می چيند.
ميانگين شمار صفحات داستان های تلفن همراه دويست تا پانصد تاست. از فرط ساييدن دگمه های تلفن همراه انگشت شست "چاکو"، يکی دیگر از داستان نویسان زن، زخمی شد و او اکنون مجبور است داستان های پرخواننده اش را روی صفحه رايانه بچيند.
هشت سال پيش تارنمای ژاپنی "ماهو نو ای راندو" متوجه پديده داستان نويسی کاربران اينترنت در تارنگار(وبلاگ) ها شد. اين تارنما با دستکاری اندکی در نرم افزار خود امکان ارسال مستقيم داستان ها از تلفن های همراه به تارنگار ها را فراهم کرد و شمار داستان نويسان تلفنی يکباره افزايش يافت.
دو سه سال پيش، وقتی شرکت های تلفن همراه ژاپن تصميم گرفتند امکان ارسال تعداد نامحدود پيام های نوشتاری را به مشتری ها بدهند، داستان نويسی تلفنی همه گير شد. در پايان سال ميلادی گذشته شمار مشتری های "ماهو نو ای راندو" به شش ميليون تن و تعداد داستان های همراهش به يک ميليون رسيد.
سادگی، راز کامگاری
"کي تايی شوست سو" يا داستان های تلفن همراه غالبا شيوه نگارش ساده اى دارند و از واژه های پيچيده و غيرمتداول پرهيز می کنند. بدنه داستان را غالبا مکالمه بين شخصيت ها تشکيل می دهد.
فاصله های بزرگ ميان جمله ها بدين معناست که قهرمان يا شخصيت داستان در حال فکر کردن است. نويسندگان آن نيز معمولا دختران يا زنان جوان "نانويسنده" يا غير حرفه ای اند.
کوئيچيرو توميوکا، پروفسور زبان و ادب ژاپنی در دانشگاه "کانتو گاکوئين" معتقد است که داستان های همراه شيوه تازه ای برای معرفی نويسندگان است، منوط بر آن که اين نويسندگان جوان و آماتور مهارت خود را صيقل بدهند تا داستان های حرفه ای هم بنويسند.
اما در حال حاضر نويسندگان حرفه ای هستند که به کامگاری "نانويسندگان" غبطه می خورند. برای نمونه، "آسمان عشق" به قلم -هرچند در اين مورد واژه "تلفن" مناسب تر از "قلم" است- زن جوانی با نام ميکا، بيست ميليون خواننده تلفنی و اينترنتی داشت که رويای هر نويسنده حرفه ای است.
داستان "آسمان عشق" مرکب از ماجراهای جنسی و تجاوز و آبستنی و ابتلا به يک بيماری بی دوای يک دختر است که بعدا به شکل کتاب منتشر شد و در صدر جدول پرفروش ترين داستان های ژاپنی سال ميلادی گذشته نشست.اما آن جا هم نهايت شهرت آسمان عشق نبود و فيلمسازان ژاپنی داستان را روی پرده سينما بردند.
سادگی، منشأ تنزل
اما منتقدان داستان های همراه از شيفتگی ژاپنی ها به اين نوع داستان ها نگران اند و می گويند ملتی که نخستين کتاب ادبی منثورش را با نام "داستان گنجی" هزار سال پيش به جهان تقديم کرده است، نبايد گرفتار دام داستان های سطحی تلفنی شود. به باور آنها کيفيت ادبی پايين داستان های همراه موجب تنزل سطح ادبيات ژاپنی خواهد شد.
از سوی ديگر، با پيدايش داستان های همراه شمار هر چه بيشتر جوانان رو به خواندن آورده اند. در گذشته بی ميلی جوانان و نوجوانان به خواندن از مشکلات عمده نسل جوان به شمار می آمد.
موفقيت داستان نويسان تلفن همراه شمار بيشتر جوانان را به شيوه نو داستان نويسی جلب کرده است و معمولا خوانندگان آنها جوانانی هستند که هرگز داستان حرفه ای نخوانده اند و داستان های ساده تلفنی را ترجيح می دهند.
افزون بر آن، قيمت مناسب تلفن های همراه آن را تقريبا جايگزين کتابخوان های ديجيتال گران قيمت کيندل، سونی و آيرکس کرده است.
بدين گونه، چيزی که چهار تا پنج سال پيش يک پديده موقتی و سرگرمی گذرای نوجوانان ژاپن محسوب می شد، اکنون در جامعه آن کشور برای خود جای پای فراخی باز کرده است.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۱۲ مارس ۲۰۰۸ - ۲۲ اسفند ۱۳۸۶
اسمعيل يزدى
بورخس، نویسنده برخی از مهم ترین آثار ادبی قرن بیستم، عمرش در دوران پیش از رواج اینترنت سپری شد اما در بسیاری از نوشته هایش گویی از جهان جادویی و بی کران اینترنت وارتباطات هزارتوی امروز خبر دارد.
این حرف را چندین منتقد و نویسنده در سال های اخیر نوشته اند. از جمله اومبرتو اکو نویسنده برجسته ایتالیایی که گفته است "شبکه اینترنت واقعی را بورخس اختراع کرد. آنچه بعداً آمده همه مجازی است."
اخیراً کتابی در همین زمینه منتشر شده، با عنوان "بورخس 2.0 - از متن تا جهان مجازی" از نویسندهای آمریکایی به نام پِرلا سسون-هانری که نشان داده بورخس درلابلای آثارش از پدیده هایی حرف می زند که کاربران اینترنت حالا هر روزبا آنها سروکار دارند.
داستان های بورخس، داستان دائرۀالمعارف ها و کتابخانه های بی کران وآدم هایی که حافظه های بی نهایت دارند، امروز در بین شیفتگان اینترنت خوانندگان تازه ای یافته است. خانم سسون می گوید بورخس نویسنده ای است از جهان قدیم با تخیلی از جهان آینده.
یکی از خصوصیات مهم نوشته های بورخس که برای خواننده فارسی زبان بسیار جذاب است استفاده او از متون کلاسیکِ فارسی است، متونی مثل مثنوی معنوی وهزار و یک شب و از آن مهم تر، ارجاعات او به قرآن. کلید درک بورخس هم همین جاست؛ نویسندهای که انگار آثارش در یک بده بستان جهانی شکل گرفته. آثار او مثل کتابخانه ای جهانی است و ردپای بسیاری از کلاسیک های جهان را می شود در داستان هایش دید.
بورخس همین بده بستان را با خواننده هایش هم دارد. او اعتقاد دارد که با هر بار روایت یا تعریفِ داستان برای دیگری نه تنها داستان دیگری خلق میشود، بلکه نویسنده دیگری هم متولد میشود.
بهعبارتی، بورخس معتقد است که خواننده و متن در تعامل با یکدیگرند؛ ایدهای که باعث شده منتقدانی مثل پِرلا سسون-هانری بورخس را از همین زاویه ارزیابی کنند و او را پدر اینترنت و پدیده جدید web 2.0 بدانند- یعنی سایت هایی که کاربران اینترنت خودشان در تولید محتوا دخیل هستند.
نویسنده کتاب، با بررسی آثار بورخس، به نکاتی اشاره کرده که به نوعی نوید ظهور پدیده اینترنت است.
در داستان "تلون، اوکبر، اُربیس ترتیوس" از مجموعه "کتابخانه بابل" بورخس درباره تالیف "دائرۀالمعارفی بیکران" می نویسد: "ابداع کنندگان تلون چه کسانی بودند؟ ناچاریم که اسم جمع به کار ببریم، زیرا مسلم شده که یک ابداع کننده تنها نداشته ... تصور بر این است که این دنیای قشنگ نو اثر یک انجمن مخفی مرکب از ستارهشناسان، زیستشناسان، فلاسفه، شاعران، شیمیدانان، ریاضی دانان، اخلاقیون، نقاشان و هندسهدانان... است..." و این دنیای قشنگ نو شباهت غریبی دارد به دایرة المعارف ویکی پيدیا که انگار انجمنی جهانی از همین افراد در نوشتن محتوای آن شرکت دارند.
بورخس داستان دیگری هم در همین مجموعه دارد با عنوان "فونس و حافظه اش" که انگار پدیده وبلاگ یا یادداشت نویسی لحظه به لحظه برای اولین بار آنجا مطرح شده است: "او میتوانست همه چیز را به خاطر بسپارد و بازسازی کند. دو یا سه بار یک روز کامل را بازسازی کرده بود. هرگز خطا نکرده بود ولی هر بازسازی یک روز کامل وقت گرفته بود."
در همین داستان، بورخس به فردی اشاره کرده که هیچ چیز از حافظه اش پاک نمیشود: "فکر می کردم که هر یک از کلمات من، هر یک از حالات وحرکات من در حافظه سرسخت او ثبت خواهد شد. از ترس این که حرکت بیهوده ای کنم فلج شدم."
توصیف بورخس تجلی همین دنیایی است که هر کس با داشتن تنها یک موبایل دوربین دار هم میتواند از خصوصی ترین لحظه های آدم ها تصویر بردارد و با انتشار این تصویر در دنیای وب آن را برای همیشه در خاطرۀ جهان ثبت کند.
اما رویای بزرگ دیگر بورخس در داستان "کتابخانه بابل" آمده: "....کتابخانه ای که هر چه کتاب است در آنجاست. کتابخانه ای نهایت همه کتابخانه ها شامل همه نوشته ها در همه زبان ها... وقتی که اعلام کردند کتابخانه شامل تمام کتاب هاست، اولین واکنش مردم شادمانی بی حد بود. همه به گنجی بکرو پنهان دست یافته بودند. دیگرمساله ای نبود، شخصی یا جهانی، که جوابی صریح نداشته باشد..." کتابخانه دیجیتال؛ رویایی که میتواند برای همه آدمها، با هر زبانی و در هر مکانی، قابل دسترسى باشد.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۰۶ مارس ۲۰۰۸ - ۱۶ اسفند ۱۳۸۶
ناصر دستيارى *
وقتی با همسرم از مرز ترکیه وارد گرجستان می شویم انگار وارد دنیای دیگری شده ایم. این را خیلی زود می شود فهمید، از ظاهر اولین دکه هایی که در این طرف مرز پراکنده شده اند، ازخط عجیب و غریب تابلوهای مغازه ها و اجناسی که نمی شناسی، از زبانی که بلد نیستی و پول مملکتی که نداری. همه چیز غریب، همه چیز عجیب.
بعد از عبور ازمرز در کافه درب و داغانی نشسته، نوشابه ای می خوریم و فکر می کنیم عجب غریبیم.
از این جا باید به "باتومی" دومین شهر گرجستان رفت. "باتومی" همین نزدیکی هاست و بیست، سی کیلومتری بیشتر فاصله ندارد. دنبال تاکسی یا اتوبوسی رسمی هستیم که نمی یابیم، به ناچار با ترس ولرز سوار یک ماشین شخصی می شویم. در ترکیه خیلی چشم مان را از جاده های گرجستان و خطر تلکه شدن ترسانده اند.
اولین تصویری که از باتومی می بینیم اگر مؤدبانه بگوئيم "نامطلوب" و اگر رک بگوئيم "وحشتناک" است. شهر چیزی نیست مگر ساختمان های سیمانی مسکونی مدل روسی که گویی سال ها است در آن زندگی کرده اند بی آنکه دستی به سر و رویش کشیده باشند.
در مرکز شهر دست فروش ها غوغا می کنند. گوئی از هر پنج نفر ساکن باتومی یکی دست فروشی می کند. اینجا اولین شهری است که از جمهوری های سابق شوروی می بینیم و به راستی شوکه می شویم.
بندر باتومی اگرچه از ایران بسیار دور است، اما برای چند قرن نقش "دروازه اروپا" را برای ایران بازی کرده است.
در زمان قاجاریه که پای ایرانیان کم کم به اروپا باز می شود، تنها راه رسیدن به غرب، سوار کشتی شدن در بندر انزلی، رسیدن به باکو، آنگاه گذشتن از قفقاز، تفلیس، نشستن در کشتی در باتومی ، عبور از دریای سیاه و بالاخره رسیدن به استانبول و آنگاه بلغارستان و اروپا بود.
در آن دوران راهی زمینی برای رسیدن به استانبول وجود نداشت. شاهان قاجار درطی چندین سفر فرنگ خود، همین مسیر طولانی را طی می کردند.
مسیر ٨ ساعته ما با قطار از باتومی به تفلیس، مسیری است سراسر سبز و زیبا. ایالت "آدجیو" که ما از میان آن می گذریم سرسبز ترین ایالت گرجستان است. بهار است و برگ های تازه سبز شده، جنگل ها را سبز تر و طبیعت را شاداب تر کرده است.
در مسیرمان از شهری به نام « گوری» می گذریم. "گوری" زادگاه استالین است. اینجا شاید تنها شهر دنیاست که مجسمه استالین هنوز برپاست و محبوبیتش برجا. این را خوانده ام و خودم ندیده ام. آنچه دیدم ، تابلوی بزرگ استالین بود در ایستگاه قطار. همان عکس مشهورش در یونیفورم سبز نظامی.
هر چه به تفلیس نزدیک تر می شویم آبادی ها بیشتر و هیجان ما افزون تر می شود. چرایش را واقعاً نمی دانم . تا اینجا که گرجستان همان قدر برایم دور است که سرزمینی در آنسوی سیبری. باید حافظه تاریخی در کار باشد. آن هم حافطه تاریخی مشروطیت.
تفلیس آشناست چرا که روزنامه ملانصرالدین در آن چاپ می شد و تفلیس آشناست چرا که روشنگران صدر مشروطیت از قبیل آخوندوف و طالب اف و مراغه ای و ديگران در آن ساکن بودند. در آن دوران، تفلیس مرکز اقتصادی و فرهنگی قفقاز بود، نقشی که مدت هاست دیگر ندارد.
ایستگاه قطار تفلیس بزرگ و مرتب است. به محض این که تاکسی از هیاهو و ازدحام ایستگاه قطار بیرون می آید و به داخل شهر وارد می شود، در همان نگاه اول عاشق تفلیس می شویم.
همین بس که گفته شود شخصیت از سر و روی شهر می بارد. بعد از دیدن باتومی اینجا به بهشت می ماند. خیابان های سنگفرش مرکز شهر و ساختمان های سنگی قدیمی که بازسازی و نونوار شده اند براستی زیبایند.
در مقایسه با "باتومی" که فقر از سر و رویش می بارید، تفلیس همچون شاهزاده ای می ماند که علیرغم نداری ، سرش را بالا نگه داشت است. از آنها که آدم بی اختیار می خواهد سلامشان کند و ندانسته برایشان احترام قایل است. شهری مغرور وبا شخصیت.
در چند روز بعد، کار ما می شود قدم زدن در خیابان های سنگفرش قدیمی، سر زدن به حمام های آب گرم تاریخی، رفتن به محله ارمنی ها و دیدار گور «سایت نوا» شاعر بزرگ ارمنی، و رفتن به بالای تپه های اطراف، حصار قدیمی و دیدن تفلیس که چگونه به زیبایی در دو سوی رودی پر آب گسترده شده است.
آنجا در بلندی می شود نشست – که می نشینیم و خیره شد که می شویم- به پل معروف قدیمی در تنگ ترین نقطه رودخانه، جائی که سربازان شاه عباس، مردان گرجی را می آوردند و در صورت اسلام نیاوردن، از روی همین پل به پائین سرنگون می کردند و شهری را نظاره می کنیم که آغا محمد خان قاجار فرمان قتل عامش را داد و متاثر می شویم از این همه ستمی که در حق این شهر رفته است. ستمی که فقط به قتل و غارت خاتمه نیافت و یک مهاجرت اجباری را نیز به دنبال داشت.
در دوران صفویه بیش از ١٣٠ هزار گرجی را به اجبار به ایران آورده و آنان را عمدتاً در اطراف اصفهان، مازندران و فارس اسکان می دهند. آنان که در اصفهان اسکان داده می شوند، هویت قومی خود را بیشتر حفظ کرده و عمدتاً در شهری به نام فریدون شهر و چندین روستای اطراف آن زندگی می کنند. امروزه ٨٠ درصد اهالی فریدون شهر اصلا گرجی هستند و نزدیک ٣٠ هزار نفر هم به زبان گرجی صحبت می کنند! معروف ترین گرجی تاریخ ایران، سردار معروف شاه عباس، الله وردیخان است.
پنج روز اقامتمان در تفلیس مثل برق می گذرد بدون اینکه از این شهر زیبا سیر شده باشیم. از این جا قرار است به گنجه در آذربایجان برویم. روزانه چندین اتوبوس، تفلیس را به باکو وصل می کنند. وقتی در ایستگاه اتوبوس اولین آذربایجانیانی را می بینیم که می توان با آنان ترکی حرف زد، تفلیس دیگر آن شهر غریب چند روز گذشته نیست. دوباره می شود همان شهر آشنایی که رشید بهبودوف در آن به دنیا آمد و حیدر عمواوغلی در آن بزرگ شد.
* ناصر دستيارى مقيم استرالياست و از سال هاى پايانى قرن بيستم به اتفاق همسرش، الهه منافى، براى تحقق آرزوئى که سال ها همراهشان بوده، اوقات فراغت شان را بيشتر کرده اند تا جهانگردى کنند.
او از مجموعه خاطرات سفرهايش سه کتاب فراهم کرده: "از دامان هيماليا تا سواحل کوبا"، "روياى فيجى" و "نه داستان سفر". انبوهى از عکس ها و آلبوم هاى موسيقى نيز توشه هاى ديگر اين سفرها هستند.
آقاى دستيارى نمونه هائى از عکس ها، نوشته ها و موسيقى را که در اين سفرها فراهم کرده براى جديدآنلاين فرستاده است.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۰۶ مارس ۲۰۰۸ - ۱۶ اسفند ۱۳۸۶
داريوش رجبيان
اگر در بساطتان دوربين عکاسی پولارويد داريد، از اين به بعد بيشتر مواظبش باشيد، چون قرار است به زودی تبديل به عتيقه شود. شرکت پولارويد سال گذشته توليد دوربينش را متوقف کرد و در اوايل ماه فوريه اعلام کرد که در بهار امسال توليد فيلم دوربين آن نيز قطع می شود. ذخيره فيلم پولارويد تا سال ٢٠٠٩ ميلادی دوام خواهد آورد
اين خبر ميليون ها تن از کاربران دوربين پولارويد را غافلگير و اندوهگين کرد. تصور اين که ديگر با فشار دادن دگمه دوربين نمی توان يک عکس فيزيکی را پس از چند ثانيه روی دست گرفت، برای خيلی ها سنگين است..
از همين حالا در مجله اينترنتی "فاوند" که عکس اشيای گمشده را منتشر می کند، می توان شمار زيادی از عکس های حاشيه دار پولارويد را ديد که هر کدام برای خود منحصر به فرد و تکرارناپذير است، چون نگاتيوی از آن عکس ها وجود ندارد که دوباره چاپ شوند.
بسياری از عمليات نهادهای انتظامی کشورهای غربی متکی به پولارويد است. "جيمز دولان"، پزشک قانونی منطقه کايوگای ايالت نيويورک آمريکا به روزنامه "بوستون گلوب" گفته است که مطمئن نيست چه جايگزينی برای پولارويد را به کار بگيرد.
او می گويد: "اگر قرار است با دوربين ديجيتال از صحنه جرم يا جنايتی عکس بگيرم، چه گونه بايد آن را به دفتر برسانم؟ ممکن است من صد کيلومتر از دفتر فاصله داشته باشم و دور و بر من از اينترنت خبری نباشد."
دولان معمولا عکس فوری صحنه جرم را با دوربين پولارويد می گيرد و آن را با ديگر شواهد صحنه براى آزمونگر يا ممتحن پزشکی ارسال می کند.
روزنامه کانادايی "اتاوا سيتيزن" به بعد شخصی دلبستگی به پولارويد پرداخته و از قول "نيتن سايپرس"، دانشجوی رشته عکاسی دانشگاه هنر و طراحی انتاريو می نويسد: "حسی که پولارويد به عکاس می دهد از دوربين ديجيتال متفاوت است. آن چند لحظه انتظار برای بيرون آمدن عکس، تکان دادن آن تا رنگش خشک شود و تصوير شکل بگيرد، چيزی است که فقط با پولارويد می توان تجربه کرد."
ديل بردلی، استاد دانشکده ارتباطات و فيلم دانشگاه بروک کانادا گفته است که فريبندگی پولارويد در شيوه خاص کار آن است که يک عکس را می تواند تبديل به سوغات کند. "چرا که آن عکس در واقع در همان لحظه به خصوص گرفته و توليد شده است."
اما عصر ديجيتال قواعد خودش را ديکته می کند. بنا به داده های انجمن بين المللی بازار عکس Photo Marketing Association در سال ٢٠٠٠ در آمريکا چهار ميليون و دويست هزاردستگاه دوربين عکاسی فوری به فروش رفت که تقريبا همه آنها پولارويد بودند.
در همان سال نرخ فروش دوربين ديجيتال در آمريکا چهار و نيم ميليون عدد بود. سپس دوربين های ديجيتال ارزان تر و بهتر شدند و کاربران با کاربرد آن آشناتر شدند و سال ميلادی گذشته دوربين های ديجيتال در آمريکا ٢٨ ميليون و دويست هزارعدد فروش داشتند. در حالی که ميزان فروش دوربين عکاسی فوری به شدت افت کرد و به دويست و چهل هزار رسيد.
همين آمار باعث شد که شرکت پولارويد تصميم بگيرد کتاب عمر شصت ساله دوربينش را ببندد و در صدد نوآوری ها در زمينه عکاسی ديجيتال برآيد.
اين ابتکارات می تواند هواداران دوربين معروف پولارويد را هم تا حدی قانع کند. اخيرا شرکت پولارويد يک چاپگر جيبی توليد کرد که با سيم "يو اس بی" به دوربين ديجيتال يا تلفن همراه وصل می شود و در عرض يک دقيقه عکس ها را در شکل فيزيکی چاپ می کند. جالب اين جاست که چاپگر جيبی پولارويد به جوهر نياز ندارد، چون کاغذ آن مرکب از روی (زينک) است که در ترکيبش کريستال های رنگی زرد، ماجنتا (سرخ زرشکی) و سايان (آبی سبز گونه) دارد که رنگ های عمده مورد نياز برای توليد عکس رنگی اند.
عده ای هم برای تسکين خاطر دوستداران پولارويد به اين نکته اشاره می کنند که عکس های پولارويد با مرور زمان کيفيت خود را از دست می دهند، چون در ترکيب آن ماده ای نيست که رنگ ها را برای هميشه حفظ کند.
دوربين پولارويد نتيجه تحقيقات "ادوين لند"، دانشمند آمريکايی بود که در اوايل دهه١٩٤٠ راز عکس فوری را گشود. در سال ١٩٤٨ توليد انبوه و عرضه دوربين های پولارويد آغاز شد و درست شصت سال دوام آورد.
اما ظاهرا قرار نيست دوربين های عکاسی فوری همين حالا به کلی به تاريخ بپيوندند. شرکت ژاپنی فوجی فيلم اعلام کرده است که ميزان تقاضا برای دستگاه عکاسی فوری اين شرکت افزايش چشمگيری داشته است وجلو اين بازار پررونق گرفته نخواهد شد.
با خالی شدن جای پولارويد در اين بازار، به احتمال زياد بازار فوجی فيلم گرمتر هم خواهد شد. مسئولان بازاريابی فوجی گفته اند که از همين حالا شماری از نهادهای انتظامی کشورهای غربی خواستار خريداری دوربين عکاسی فوری آنها شده اند.
دوربين آی زون از مدل های جديد فوجی که شکل تلفن همراه را دارد، تا کنون هوادار زيادی نداشته است. به باور آنانی که با هر دو دستگاه عکاسی فوری آشنايی دارند، اندازه کوچک و کيفيت نامطلوب عکس های آی زون با عکس های پولارويد قابل مقايسه نيست.
يک دليل ديگر اميدواری به ماندگاری پولارويد (شايد با نامی ديگر) سخنان مسئولان شرکت پولارويد است که می گويند شايد پروانه ساخت فيلم پولارويد را به توليد کنندگان ديگر بفروشند.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۲۵ فوریه ۲۰۰۸ - ۶ اسفند ۱۳۸۶
كتابخانه ها بايد روش كارشان را تازه كنند
کتابخانه های حاوی مجموعه هايی از آثار چاپی، از ديرباز محل دنج و مناسبی برای پژوهش و مطالعه محسوب می شدند. اما با ورود انفجارگونه اينترنت و نشريات الکترونيکی به عرصه مطالعات، همه روزه شمار بيشترى از کاربران به کتابخانه های همگانی پشت می کنند و به صفحه رايانه رو می آورند.
بنا به پژوهشی که اخيرا به رهبری دکتر "ايان رولاندز"، استاد دانشگاه لندن( University College London) در بريتانيا انجام شده است، کتابخانه ها بايد همگام با زمانه ديجيتال جلو بروند، وگرنه ممکن است درشان برای هميشه بسته شود.
اين پژوهش توصيه می کند که کتابخانه ها دسترسی به منابع ديجيتال و اينترنتی را تسهيل کنند تا برای کاربران، به ويژه آن دسته از پژوهشگرانی که پرورده عصر ديجيتال اند، مفيدتر باشد.
اين پژوهش روش های استفاده از اطلاعات و جستجوهای اينترنتی افراد را موشکافی کرده است. اين نخستين تلاش برای تحقيق اين ادعاست که "نسل گوگل" - افرادی که بعد از سال ١٩٩٣ به دنيای تحت سلطه اينترنت آمده اند – از منابع اطلاعات الکترونيکی به نحوى متفاوت با نسل های ماقبل خود کار می گيرد. پژوهشگران می خواستند دريابند که نحوه جستجوی اطلاعات چه گونه می تواند بر نتايج جستجو اثر بگذارد.
کاربران خرد و بزرگ در جريان اين تحقيق شيوه نامنظم جستجوی اطلاعات را به نمايش گذاشته اند. آنها غالبا به صفحات معدود اينترنتی سر زده اند و برای خواندن محتوای آن صفحات وقت کمتری گذاشته اند. پژوهشگران حدس می زنند که اين نوع رفتار می تواند معلول پيچيدگی سامانه (سيستم) اطلاع رسانی کتابخانه و مهارت ضعيف کاربر در جستجوی اطلاع باشد.
در اين پژوهش آمده است که برخلاف باور غالب، افزايش ميزان دسترسی به فناوری های مختلف به رشد توانايی های نسل جوان در جستجو و ارزيابی اطلاعات اينترنتی نينجاميده است.
افراد جوان مايلند پيش از همه از جستجوگر هايی مانند گوگل و ياهو کار بگيرند و معمولا اين دو جستجوگر تنها ابزار آنها برای پيدا کردن اطلاعات است. آنها از درک دقيق نيازهای پژوهشى شان عاجز اند و غالبا پيدا کردن راهکارهای بهتر و موثرتر جستجو برايشان دشوار است. اين گروه برای ارزيابی صحت و سقم و اعتبار اطلاعات نيز وقت زيادی نمی گذارد.
دکتر رولاندز می گويد، بسياری از کاربرهای جوان جستجو در منابع رايانه ای کتابخانه ها را کسالت بار می دانند. به گفته وی، کودکانی که پس از انفجار بزرگ اينترنتی به دنيا آمده اند، فاقد نقشه ذهنی فضای اطلاعاتی هستند و اين كمبود روی توانايی آنها در جست جو و ارزيابی اطلاعات تاثير می گذارد.
دکتر رونالدز در باره خودش می گويد: "زمانی که کودک بودم، ساعت ها را در کتابخانه مرکزی شهر پليموت سپری می کردم. از اين رو من از فضای اطلاعات درک روشنی داشتم، چون با شکل و نمای فيزيکی کتابخانه آشنا بودم و ظاهر اشيای آن را می شناختم. بزرگی يک مجموعه از مجموعه ديگر را بطور بصری می ديدم و حس می کردم. فرهنگ ها، نقشه ها و آمار رسمی، هر کدام در کتابخانه جا، حس و ظاهر خاصی خود را دارد. اين حالت به من کمک می کرد که از منابع اطلاعات و نحوه کاربرد آنها تصور دقيقی داشته باشم."
به گفته دکتر رونالدز، اکنون اين خطر واقعی وجود دارد که کودکان نقشه ذهنی فضای اطلاعاتی را به کلی از دست بدهند. آگاهی آنها از محتوای اصلی کتاب هايی که کتابخانه ها به شکل الکترونيکی درآورده اند، بسيار اندک است. آنها به طور غريزی دگمه گوگل را می زنند، چون اين جستجوگر ساده و قابل پيش بينی است. اما معمولا از صفحه دوم فراتر نمی روند و از اطلاعات متنوعی که گوگل بيرون می ريزد، معجون نامتجانسی گيرشان می آيد که به دقت ارزيابی نمی شود. دکتر رونالدز از اين که جوانان کمتر قادر به تميز اطلاعات موثق از ناموثق هستند نگران است.
به نظر دکتر رونالدز، کتابخانه ها بايد منابع الکترونيکی و ديجيتال خود را ساده تر و سازمان يافته تر کنند و بکوشند که نحوه استفاده از آنها را به کاربران خود ياد دهند.
لين بريندلی، مدير عامل کتابخانه ملی بريتانيا در لندن، با استقبال از اين پژوهش گفته است که اين کتابخانه با استفاده از يافته های پژوهش دانشگاه لندن به مقابله با چالش موجود خواهد رفت.
کتابخانه ملی بريتانيا در صدد است همه روزنامه ها و کتاب هايش را ديجيتال کند. بدين منظور کارمندان آن آموزش اينترنتی می بينند. بريندلی می گويد: "اگر ما دست به کار نشويم، به حاشيه رانده خواهيم شد و ديگر کسی سراغ منابع خوب ما را نخواهد گرفت. در حالی که کتابخانه ها نقش بسيار با ارزشی دارند که هيچ نهاد ديگری از پسش بر نخواهد آمد."
مدير عامل کتابخانه بريتانيا می افزايد: "اين که نسل جوان سواد فنی بيشتر و سواد اطلاعاتی اندک دارد، چالشی است که کتابخانه ها و آموزش و پرورش بايد با آن دست و پنجه نرم کنند. دانشجويانی که مايلند فقط از گوگل کار بگيرند و داده های آن را به عنوان وحی منزل بپذيرند، در واقع به مردمی که در عصر اقتصاد ديجيتال به مهارت های بيشتر نياز دارند، بدخدمتی کرده اند."
به اعقاد لين بريندلی، کتابخانه ها دارای غنای مضمونی هستند که خلاقيت را بر می انگيزد و با استفاده از آنها می توان تحقيقاتی مکمل انجام داد و عضو فعالی از جهان ديجيتال امروز بود.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۲۰ فوریه ۲۰۰۸ - ۱ اسفند ۱۳۸۶
عزيز معتضدى
الن رب گری یه پدر مکتب رمان نو بعد از نیم قرن نوشتن برای ادبیات و سینما سرانجام قلم را بر زمین گذاشت. رمان نویس و فیلمساز موج نوی سینمای فرانسه را پاپ مکتبی که نامش با زندگی او پیوند خورد نیز می خواندند.
رب گری یه در رمان های ده سال اخیرش، به گفته بعضی از منتقدان، تا حدودی به شیوه های کلاسیک رمان رو آورده بود، شیوه هایی که او و یارانش بخصوص در اوج شهرت و محبوبیت آثارشان در دهه های پنجاه و شصت آن ها را منسوخ می شمردند، هرچند که نویسندگان پیشرو دیگری در همان زمان در اروپا و امریکا با همین شیوه ها آثاری نو می آفریدند.
ولادیمیر ناباکف یکی از این نویسندگان که اعتقاد چندانی به نقطه نظرهای مکتب رمان نو نداشت آثار رب گری یه را ستود و حساب رمان های اولیه این نویسنده را از عقاید او که بعد تر در مجموعه مقاله هایش زیر عنوان به سوی رمان نو در سال ١٩٦٣ منتشر شد، جدا کرد.
رب گری یه در این رساله مشهور که بعضی از دیدگاه های بحث انگیزش بی شباهت به مانیفست سوررتالیسم آندره برتون نیست، مدعی شد که شیوه های سنتی رمان از نحوه روایت تا طرح و توطئه، خاطره گویی، تکه های زندگینامه وار و به ویژه شخصیت و شخصیت پردازی باید برای همیشه از پیکر رمان بیرون شوند و به این ترتیب پیدایش مکتب خود را مبدأ جدیدی در تاریخ هنر رمان تلقی کرد.
لحن آمرانه و باید و نبایدهایی که زیر تأثیر ادبیات مارکسیستی متداول زمانه به نقطه نظرهای رب گری یه در نقد رمان کلاسیک به منزله "رمان کاراکتر" رسوخ کرده بود، گر چه به مذاق طیف وسیعی از دوستداران ادبیات مدرن خوش می آمد، اما این جا و آنجا با اعتراض هایی اساسی مواجه بود.
سائول بلو، نویسنده آمریکایی، یکی از کسانی بود که بخش مهمی از سخنرانی خود را در مراسم دریافت جایزه نوبل در سال ١٩٧٦ صرف پاسخگویی به رب گری یه و نقطه نظرهایش در 'به سوی رمان نو' کرد.
در این بحث بلو با مقایسه وضعیت خود به منزله فرزند یک خانواده مهاجر اوکراینی-آمریکایی با جوزف کنراد لهستانی که هشتاد سال پیش از آن در دریاها به زبان فرانسه صحبت می کرد و به زبان انگلیسی "رمان کاراکتر" می نوشت، بیم خود را از شخصیت زدایی در هنر رمان ابراز کرد و حتی نسبت به خطر توتالیتاریسم در این شیوه نگرش، ولو زیر نام ادبیات مدرن، هشدار داد.
از این دیدگاه شاید بتوان تمرکز بر روی موضوع به جای شخصیت را به صورتی که رب گری یه در نظریه رمان نو مطرح می کرد با نظریه 'هنرمند در خانه شیشه ای' در مانیفست سوررئالیسم برتون مقایسه کرد که آن هم بعدتر با نفوذ نظام های مارکسیستی به حریم خصوصی زندگی انسان ها دچار سو تعبیر شد.
الن رب گرى يه، پاريس ١٩٦٦
اما از طراوت و تازگی تولیدات اولیه مکتب رمان نو که بگذریم، طی دهه های بعدی با کاهش شور خلاقه نویسندگان و روند رو به افراط آثار تجربی که از ریشه های کهن داستان نویسی بریده بودند، مکتب تازه هم به دام تکرار افتاد، تا جایی که بعضی از نویسندگان نسل بعد کاهش محبوبیت ناشی از بی رمقی آثار خود را به بی رمقی هنر رمان نسبت دادند و مرگ این هنر را رسمأ اعلام کردند.
با این همه بهترین آثار این مکتب به قلم نویسندگانی نظیر رب گری یه، مارگریت دورا و ناتالی ساروت چندین نسل از خوانندگان را در دنیای ادبیات به هیجان آورده است، و از آنجا که هنوز همه طراوت این آثار از میان نرفته می توان پیش بینی کرد که دست کم به منزله نوعی رمان در تاریخ این هنر باقی خواهد ماند.
رب گری یه سینماگر
همزمان با نوشتن بیش از ده رمان و رساله های ادبی در طول دوران حیاتش رب گری یه فیلمساز هم در متن سینمای فرانسه از دوران موج نو تا واپسین اثرش، گرادیوا در سال ٢٠٠٦ حضور داشت؛ جایی که آثار بلندش در مقام فیلمنامه نویس 'سال گذشته در مارین باد' به گارگردانی الن رنه و فیلم های خودش در مقام نویسنده و کارگردان همچون، جاودانه(١٩٦٣)، قطار سريع السير اروپا (١٩٦٦)، بهشت و بعد (١٩٧٠)، در کنار رمان های اولیه اش پاک کن ها(١٩٥٣)، چشم چران(١٩٥٥) و حسادت(١٩٥٧) از موفقیت زيادى برخوردار شد.
رب گری یه نيز مانند دوست و همکارش الن رنه در مرکز جنبش موج نوی سینمای فرانسه قرار نداشت، اما تأثیرآنها در جریانی که به نام سینمای مولف خوانده شد کم تر از چهره های اصلی این جنبش تاریخی نبود.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب