Jadid Online
جدید آنلاین
درباره ما تماس با ما Contact us About us
Subscribe to RSS - جهان
جهان

مقالات و گزارش هایی درباره جهان

داريوش رجبيان

سال ۱۹۷۴ در چين اتفاقی افتاد که جهان را در حيرت نشاند؛ گروهی از باستان شناسان به هنگام حفاری تصادفا ارتش سفالين نخستين امپراتور چين را کشف کردند که از آن در تاريخ ذکری نرفته بود. سربازان سفالين اين ارتش به اندازه يک انسان واقعی قد و هيکل دارند.

اين پيکره های سفالين بيش از ۲۲۰۰ سال پيش کنار "چين شيهوآنگدی"، نخستين امپراتور سرزمينی که بعدا چين نام گرفت، به خاک سپرده شده بودند، تا در آخرت هم خدمت او را به جا آورند. "چين شيهوآنگدی" از سال ۲۲۱ تا سال ۲۱۰ پيش از ميلاد فرمانروای چين بود.

"سيما چيان"، تاريخ نگار سلسله سلطنتی "هان" چين که طی سال های ۲۰۶ پيش از ميلاد تا ۲۲۰ بعد از ميلاد بر چين سيطره داشت، صد سال پس از درگذشت "چين شيهوآنگدی" او را نخستين امپراتور چين خوانده بود. "سيما چيان" مقبره نخستين امپراتور را "يک هرم مربع با سقف پهن و صاف" توصيف کرده است، اما از ارتش سفالين در نوشته های او خبری نيست.

گودال حاوی سربازان سفالين در فاصله ای بالغ بر يک کيلومتری از خاکريز  آرامگاه کشف شد و اين حقيقت را آشکار کرد که زيرزمين مقبره فضايی به مراتب فراخ تر از حدی را که انتظار می رفت، دربر داشته است: حدود ۵۶ کيلومتر مربع. مساحت چهار خندق ارتش سفالين به تنهايی ۲۵ هزار متر مربع است و پشته مقبره حدود ۴۰۰ متر مربع را فرا می گيرد. 

عمليات حفاری پيرامون آرامگاه نخستين امپراتور همچنان ادامه دارد و به قول "جين پورتال"، نگهبان کلکسيون های چينی و کره ای موزه بريتانيا، ممکن است سی سال ديگر هم به درازا بکشد.

در واقع، حفر مجتمع مقبره امپراتور نخست بيشتر از مدت زمان احداث آن طول خواهد کشيد که تقريبا سی و شش سال بوده است. اما تنها اطراف آرامگاه است که حفر می شود و خود مقبره دست نخورده باقی مانده است، چون به گفته "جسيکا راسن"، رئيس کالج مرتون دانشگاه اکسفورد انگليس، دولت چين اجازه کندن آرامگاه هيچ يک از امپراتورهای اين سرزمين باستانی را نمی دهد.

چين شيهوآنگدی از معدود حاکمان بلندپرواز و در عين حال کامگاری است که تاريخ به ياد دارد. او با دلاوری فوق العاده سرزمين های پريشان و وسيعی را متحد کرد و کشوری را ساخت که اکنون يکی از کهن ترين نهاد های سياسی جهان به شمار می آيد.

شايد امروزه او را تنها به خاطر آرامگاه خارق العاده و ارتش سفالينش بشناسند، اما نخستين امپراتور چين در طول مدت سلطنتش در تاريخ اين سرزمين از خود رد عميقی باقی گذاشت و زبان نوشتاری را سامان داد، در سراسر چين ارز واحد را رايج کرد و بر مبنای اصل شايسته سالاری دولت متمرکزی ساخت که کارآمدتر از همه دولت های پيشين بود.

بسياری از زبان شناسان بر اين باور اند که واژه فارسی "چين" هم برگرفته از نام زادگاه نخستين امپراتور است که در آغاز نام خود او نيز می آيد. درست مثل نام استان "پارس" که برای غربی ها تا سال ۱۹۳۵ ميلادی به معنای "ايران" بود يا واژه "انگليس" که هنوز هم در زبان فارسی گاه به جای "بريتانيا" به کار می رود، نام استان "چينِ" آن سرزمين هم به کل کشور تعميم داده شد.

عظمت و افسون پيروزی های نخستين امپراتور به گونه ای بود که خود او به جاودانگی اش ايمان داشت يا دستکم مطمئن بود که راز اجل را هم خواهد گشود و جاودانه خواهد ماند.
علوم گياه شناسی و گياه پزشکی چين در پی تلاش برای گشودن بند اجل رواج يافت و پيشرفت کرد. اما پس از سه مورد سوءقصد به جان امپراتور و زخمی شدن او، امپراتور باورش شد که همانند ديگر بندگان خاکی پروردگار فانی است و به سرنوشتش تن داد.

اما او تا آخرين لحظه عمرش خود را نه تنها فرمانروای چين، بلکه به شيوه شاهان هخامنشی، شاه شاهان جهان می ناميد و از آن هم پا فراتر گذاشته بود و خود را پادشاه کيهان می دانست.

در نمايشگاهی که موزه بريتانيا برای اولين بار زير عنوان "نخستين امپراتور؛ ارتش سفالين چين" برگزار کرده است، افزون بر تنديس سربازان چينی با مدل موی پيازی يا کلاه های تنگ و چسبيده و ردای چينی يا زره پيچدار و اسب هايشان، می توان کاسه و کوزه و سنگ ترازو و زنگوله و ساير لوازم آن روزگار چين را نيز ديد. روی پرده سالن معروف کتابخوانی موزه بريتانيا صحنه های بازسازی شده ای از چين دوره "چين شيهوآنگدی" را نيز نمايش می دهند.

اين نمايشگاه که روز ۱۳ سپتامبر گشايش يافت، تا ششم آوريل ۲۰۰۸ ادامه خواهد داشت.

 برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
داريوش رجبيان

اين روزها صحنه هايی از زندان و تصوير هايی از زندانيان برمه را می توان در مرکز شهر لندن ديد. "برمه، نگاهی از درون" عنوان نخستين نمايشگاه "هتئين لين" نقاش برمه ای در پايتخت بريتانياست که اکنون محل اقامت دايم  او شده است. و اگر او يک نقاش عادی بود، شايد اين مطلب هم نوشته نمی شد.

بيش از ۲۳۰ عدد تابلوی او قرار نبود آفريده شود، چون هتئين لين از سال ۱۹۹۸ تا ۲۰۰۴ ميلادی يک زندانی سياسی بود که به عادی ترين وسايل نقاشی دسترسی نداشت.

دولت نظامی برمه، اين نقاش و هنرپيشه کمدی را به  سازماندهی اعتراضات مخالفان دولت متهم و محکوم به زندان کرده بود. قريحه هنری، هتئين لين را در زندان هم ترک نکرد و او را به جستن و يافتن غير معمول ترين راه های خلق آثار نقاشی واداشت.

بخت يار او بود و برخی از زندانبان ها به او ارج می گذاشتند و بعضا مخفيانه برای او رنگ های نقاشی می آوردند. اما از قلم مو و پارچه نقاشی خبری نبود.

نبود امکانات، چون در اکثر موارد، باعث بروز راه های تازه نيل به مقصود شد. هتئين لين با استفاده از قرص های صابون، سرنگ، فندک، پارچه های توری، بشقاب و ليوان و حتی بدن خودش روی پارچه های لباس زندانی ها آثاری را آفريد که نمونه هايی از بدعت تمام عيار هنری است.

هتئين لين که جوان تر از ۴۱ سال سن واقعی اش به نظر می رسد و آرامش اش ويژه يک فعال سياسی نيست، در باره چگونگی ايجاد يکی از آثارش، "خود نگاره"، می گويد:

"من اين خود نگاره را در بيمارستان زندان با استفاده از سرنگ کشيدم. "سو مو نائينگ"، يک زندانی همراهم، ملافه اش را به من داد که روی آن نقاشی کنم. رنگ از نوک سرنگ با شتاب بيرون می آيد. بدين خاطر بايد زود خطوطی را که بيش از همه به خطوط چهره من شباهت داشت، برمی گزيدم و آنها را پررنگتر می کردم. با در قوطی دارو يک جفت چشم درشت نقاشی کردم تا تصوير گوياتر شود. خطوط ديگر به تور ماهی گيری شباهت دارد که من درونش گرفتار مانده ام. به زمينه تصوير با مسواک رنگ آبی دادم." 

در بسياری از آثار هتئين لين ترس و بيم و رنج و عذاب زندانيان را در اشکال خيالی و تلويحی می توان ديد و پيداست که در زندان هم نقاش از افکار سياسی اش فاصله نگرفته است.

در برمه طاووس نماد مقاومت به شمار می آيد و طاووس رزمنده، نقش پرچم های "جبهه سراسری دمکراتيک دانشجويان برمه" و "ليگ ملی دمکراسی" برمه است که از نهاد های مخالف دولت آن کشور اند. وقتی ماموران اين سازمان ها هتئين لين را در يک جنگل دستگير می کنند و از او می خواهند که برای يک جشن سياسی روی ۵۰۰ پرچم طاووس رزمنده بکشد، او اين کار را می کند، ولی به نشان اعتراض همه طاووس ها را رو به سمتی غلط به تصوير می کشد.

هتئين لين در زندان دولت برمه دوباره به فکر طاووس می افتد که اکنون برای وی نماد خود او شده بود. عنوان تابلو هم بيانگر اين تصور است: "طاووس و خودنگاره".

هتئين لين با استفاده از پر طاووس خطوط ظريف تابلو را می کشد، سپس برای تصوير نقوش درشت تر از بدن خود به عنوان عکس برگردان استفاده مى کند؛ يعنی رنگ را روی بدن خود می مالد و با پيکرش نقوش را روی پارچه می چسباند. هتئين لين می گويد که استفاده از پيکرش در اين نقاشی به معنی تعلق خود او به پيکار مخالفان بوده است.

تجربه و شيوه کار هتئين لين بی شباهت به ماجرا های هشت سال حبس سودابه اردوان، نقاش ايرانی، در زندان های اوين و قزل حصار نيست. سودابه اردوان، افزون بر نقاشی های فراوان، با استفاده از گِل تنديس های زندانيان و زندانبان ها را هم می ساخت که غالبا حالتی عبوس و گرفته و نوميدانه داشتند.

ولی چيزی که بيش از همه در آثار زندان هتئين لين موج می زند، اميد و اميدواری است. در تيره ترين تصاوير او هم می شود پرتو نوری را ديد. مثلا، "بيولوژی هنر" که در اوج بيماری نقاش کشيده شده، در واقع، نقشه معده ويران شده اوست که از روده های آن غذا سرازير می شود و خود معده در سيم خاردار پيچيده است. ولی قلب او همچنان پر از گل است.

تابلوی "نشستی کنار دروازه آهنين" در نگاه نخست مبهم و تقريبا گنگ است. اما با نگاهی ژرفتر می توان دريافت که شماری زندانی کنار هم نشسته اند و شايد صحبت می کنند. زندان تاريک و کم نور است، در حالی که چراغ قلب زندانی ها روشن است و چشمهايشان باز.

در يکی ديگر از خودنگاره های هتئين لين که ظاهرا با وسايل بهتر و امکانات بيشتر نقاشی نگاشته شده، سر او را می بينيم که درون يک قفس است، درِ قفس قفل خورده است، اما از تارک سر او دو ساقه سبز و پربرگ درخت روييده و ريشه او همچنان قوی و محکم است.

هتئين لين می گويد که ساقه های سبز، رمز پايداری و شکوفايی انديشه هايی است که به خاطر آن به زندان رفته بود. و لابد ريشه هم بيانگر تداوم پيوند او با پيشينه اش است. و باز هم پيامی که از عمق ظلمت زندانی در برمه به بازديد کنندگان نمايشگاهی در لندن منتقل می شود، بردباری متکی به اميدواری است. حضور پر از نشاط و تمکين خود نقاش در نمايشگاه هم اين پيام را تقويت می کند. 

نمايشگاه "هتئين لين: برمه؛ نگاهی از درون" تا ۱۳ اکتبر سال ۲۰۰۷ در نگارستان "خانه آسيا"ی لندن برپا خواهد بود.

Htein Lin: Burma Inside Out
Asia House
63 New Cavendish Street
London
W1G 7LP

مطالب مرتبط:


تارنمای هتئين لين

صفحه اينترنتی "خانه آسيا" در باره نمايشگاه نقاشی هتئين لين

يادنگاره های زندان؛ سودابه اردوان

 برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید


 


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب

تنوع فرهنگها و پوششها در لندن برای هربيننده ای  جالب است. بسياری از مردم اين شهر هم هميشه به اين افتخار می کرده اند که در اين شهر چند فرهنگی تقريبا با هر نوع پوششی مدارا می شود.

اما پوشيدن نقاب و روبنده که عده ای از زنان مسلمان آنرا به صورتشان می زنند، مايه بحثهای داغ و جنجال برانگيز شده است.

تخمين زده می شود که جمعيت مسلمانان سراسر بريتانيا حدود يک ميليون و هشتصد هزار نفر يعنی حدود سه درصد جمعيت کل اين کشور باشد. با تمام اينها به عقيده خيلی از مسلمانان اروپا اگر لندن را با بسياری از پايتختهای اروپايی مقايسه کنيم، شايد بتوان به اين شهر لقب پايتخت مسلمانان اروپا را داد.

در جامعه چند فرهنگی لندن، مسلمانها حضوری چشمگير دارند.   قصابی هايی که گوشت حلال می فروشند، رستورانها و سوپرمارکتهايی که مال مسلمانان است، مساجد متعدد، و البته نيز زنان روبنده دار، که  شايد تعداد  زنان روبنده دار لندن  را هم کسی  در شهری مثل قم نبيند.

بايد گفت نگاه به مسلمانان درچند سال گذشته تغيير کرده. مسائلی مانند حوادث يازده سپتامبر، و نيز انفجارهای  هفتم ژوئيه ۲۰۰۵ در شبکه حمل و نقل عمومی لندن، به تنش ميان مسلمانان بريتانيايی با ديگران دامن زده و در ماههای اخير مشکل نقاب و روبنده جنجال و بد بينی بيشتر آفريده است.

در رسانه های غربی پيوسته از ستم به زنان در جامعه های سنتی مسلمان، مثل نداشتن حق انتخاب همسر، پوشش و آموزش، و نابرابری در  ارث و ادای شهادت،  انتقاد می شده است.  با آمدن صدها هزار کارگر مسلمان در نيمه دوم قرن بيستم برای کار در بريتانيا، به خصوص از روستاهای شبه قاره هند، و آمدن پناهندگان از کشورهای مسلمان ديگردر دو دهه گذشته، غربيها بسياری از آن چه را که در باره مسلمانان سنتی و جامعه های سنتی ديگر شنيده بودند به چشم خود ديدند. مثل ازدواجهای اجباری و خود کشی دختران به خاطرآن - که منحصر به مسلمانان سنتی نيست و در ميان هندوها هم هست.

نسل دوم مسلمانان، يعنی فرزندان اين کارگران و پناهندگان، ميان شرق و غرب (و يا به تعبير حافظ ميان مسجد و ميخانه)  سرگردان بودند و بسياری هنوزهم هستند. ار يک سو، آموزش و کار آنهارا به طرف زندگی غربی می کشيده، در حالی که نداشتن شناخت درست از فرهنگ بريتانيا، مشکلات آميزش اجتماعی، و به آسانی پذيرفته نشدن از سوی جامعه ميزبان، آنهارا به سوی تاريخ و مذهب و سنت آبا واجدادی می برده.

آمدن اسلامگرايان سياسی پناهنده از کشورهای مسلمان، روحانيون وهابی و سلفی، و سنتی های تندرو به غرب، بسياری از اين سرگشتگان را که "نه در غربت دلی شاد و نه رويی در وطن" داشته اند، در يافتن هويتی که در پی آن بودند، فعال ساخت. تکيه اين مبلغان بر آن چه در فلسطين و کشمير و افغانستان و بعد عراق می گذشت و می گذرد، و برخوردهای دوگانه دولتهای غربی با آنها، آتش احساسات اين جوانها را بيشتر دامن زده. بسياری از جوانان مسلمان متولد در غرب به طرف افراطيگری کشيده شده و گروهی  ازآنها از اردوگاههای القاعده سر درآوردند.  زنها،  طبعا درکنار اين مبارزان مرد سالار جايی نداشته و ندارند.

گذشت زمان تعداد مادر بزرگانی را که محکم رومی گرفتند و يا به ندرت روبنده می بستند  کم کرده. اما نسل نوی از دختران وزنان متولد در غرب پيدا شده اند که در حالی که تلفن همراه به دست دارند و يا آی پاد به گوش، چنان نقابی به چهره می گذارند که  به سختی می توان چشمانشان را ديد.

تاکنون اين زنان جوان دو بار کارفرمايان  و مسئولان مدارس خود را، با اين ادعا که به آنها تبعيض روا شده، به دادگاه برده اند. ادعای يکی اين بود که در مدرسه به او دستور داده شده که يونيفورم بپوشد. اما او می گفت که "مذهب او دستور داده که بايد جلباب (دامن گشاد و بلند تا روی پا) بپوشد."  زن جوان ديگری که با روی باز برای احراز شغل معلمی به مصاحبه رفته بود، در کلاس درس با شاگردان دبستان نقاب می زد و می گفت "اين جزئی از دين من است". دادگاهها ادعای هر دو را رد کردند، اما جنجال و پيامد اين محاکمه ها برای مسلمانان در افکار عمومی گران تمام شد تا جايی که جک استرا، که رئيس اجرايی مجلس عوام است گفت نمی خواهد با زنان روبنده دار ديدار داشته باشد و اکثر از او حمايت کردند.

در واقع يکی از نگرانيها اين است که ماجرای نقاب و حجابهای افراطی به انزوای جامعه مسلمان و محدود شدن رابطه آنها با جوامع ديگر، منجر شود. به نظر می آيد که در خيلی موارد مسلمانان فقط با همکيشان خود رابطه اجتماعی و دوستانه برقرار می کنند. ولی خيلی از زنان مسلمان هم با وجود حجاب، توانسته اند در جامعه بريتانيا با ساير شهروندان ادغام شوند. البته کمتر به نظر می آيد که زنان روبنده دار جزء اين گروه باشند.

ولی اخيرا موضوع چند فرهنگی بودن در بريتانيا خود تبديل به بحثی سياسی مهمی شده است که مدافعانش را در وضع دشواری قرار داده است. در هفته های اخيردستگيری گروهی از جوانان مسلمان به اتهام خرابکاری  بر اين تشنجات افزوده است تا جايی که يکی از رهبران مسلمانان،  بريتانيا را حکومتی پليسی برای مسلمانان اين کشور خواند. البته احزاب سياسی بريتانيا و دولت اين سخن را رد کردند. و اين نشانه بحرانی است که در رابطه مسلمانان با ديگران پديد آمده است.  

 

 

 Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
داريوش رجبيان

بيش از ۵۰ درصد جمعيت جهان در شهر ها زندگی می کنند و بنا به برآورد سازمان ملل متحد، تا سال ۲۰۵۰ اين رقم به ۷۵ درصد خواهد رسيد. در حالی که صد سال پيش تنها ده درصد جمعيت جهان شهرنشين بودند.

اين تغيير آماری در شکل و نمای شهرها چه تاثيری داشته و خواهد داشت؟ و آيا شکل و بافت  شهرها می تواند بر آينده سياره ما تاثيرگذار باشد؟  آيا با روی آوردن جمعيت بيشتر به شهرها مشکلات بشريت کمتر شده يا بيشتر؟ چه گونه يک شهر توسعه می يابد و چه عواملی باعث افزايش ميزان رشد جمعيت در آن شهر می شود؟ آيا شهرهای بزرگ، مروج عدالت اجتماعی و محرک اقتصادی شکوفاتر هستند يا برعکس؟ چرا آهنگ رشد شهرها اکنون تندتر از هر دوره ديگر است؟

اين از جمله پرسش هايی است که روی ديوار گالری "تيت مدرن" لندن بر يک پرده دراز مستطيل پيدا و ناپديد می شود. "تيت مدرن" لندن اين روزها ميزبان نمايشگاه "جهان شهرها" است. در اين نمايشگاه شرايط اجتماعی و ساختاری و فضايی در ده کلان شهر جهان - قاهره، استانبول، ژوهانسبورگ، لندن، لس آنجلس، مکزيکو سيتی، مومبای (بمبئی)، سائو پائولو، شانگهای و توکيو – سنجيده شده است. اين سنجش بر مبنای پنج معيار صورت گرفته: اندازه، شتاب رشد، شکل و ريخت، چگالی يا تراکم و گوناگونی يا تنوع.

فيلم و نوار های ويديويی و عکس ها از هنرمندان اين بزرگ شهر ها که در"سالن توربين" گالری تيت مدرن به نمايش گذاشته شده، شما را در فضای يکايک آن شهر ها قرار می دهد.

با توجه به اينکه محل برگزاری نمايشگاه، شهر لندن است، برای مقايسه کلان شهرها با هم بيشتر از پايتخت بريتانيا استفاده شده است. برای نمونه، در توصيف  لس آنجلس می خوانيم: "لس آنجلس در قلب انباشتگی وسيع تری از جمعيت ۱۶ ميليونی واقع است و دومين کلان شهر آمريکاست. ميزان رشد جميعت آن نه تن در ساعت است که نصف ميزان رشد جمعيت در قاهره، اما حدود پنج برابر بيشتر از ميزان رشد جمعيت در لندن است."

و اما شانگهای چين که هشتمين شهر جهان با بالاترين ميزان رشد جمعيت است، ۳۱ تن در ساعت افزايش جمعيت دارد که ۳۷ درصد آنها در صنايع و ساختمان سازی کار می کنند و اين رقم حدود سه برابر بيشتر از تعداد دست اندرکاران صنايع و ساختمان سازی در لندن است.

توصيف توکيو از همه بزرگ شهرهای ديگر متفاوت است: "توکيو بزرگترين شهر جهان و تنها کلان شهر با جمعيت بيش از ۱۰ ميليونی در کشوری با اقتصاد پيشرفته است. در پی جنگ جهانی دوم، جمعيت اين شهر افزايش چشمگيری داشت، اما آهنگ رشد آن طی سال های آينده کند تر پيش بينی شده است.  توکيو و حومه آن بيش از ۳۴ ميليون جمعيت دارد و بسيار متراکم است، اما شبکه حمل و نقل همگانی آن خوب کار می کند. عليرغم مقياس و ترکيب پيچيده، پايتخت ژاپن الگوی بسيار کارآمدی برای مناطق شهری به شمار می آيد."

اکثريت جمعيت توکيو ثروتمند و برخورداراز شرايط و امکانات مساوی ارزيابی شده اند. در حالی که در قاهره، با تراکم فزاينده جمعيت-۳۶ هزار و پانصد تن در يک کيلومتر مربع، حدود نه برابر بيشتر از تراکم جمعيت در لندن- اوضاع متفاوت است. بسياری از جمعيت حدود هشت ميليونی اين شهر که به اميد يافتن شغلی پر درآمدتر از مناطق روستايی و شهرهای اطراف به قاهره سرازير می شوند، در پيدا کردن خانه با قيمتی مناسب مشکل دارند. و يا درشهر مومبای هند حدود نصف جمعيت ۱۸ ميليونی آن در کلبه های موقتی به سر می برند که فاقد آب و مجرای فاضل آب است. قيمت خانه های به هم چسبيده اين شهر گران و فضای باز همگانی محدود است و تنها يک درصد مساحت شهر را تشکيل می دهد. برای مقايسه بد نيست بدانيم که فضای باز و تفرجی، از جمله پارک های سلطنتی "لندن بزرگ"، ۴۶ درصد کل مساحت اين منطقه را فرا گرفته است.

در زمينه گوناگونی جمعيتی کلان شهرها دانستن اين نکته جالب است که لس آنجلس تنها کلان شهردارای بیشترین اقليت های قومی کشور است: نصف اهالی لس آنجلس لاتين تبار اند که سه برابر بيشتر از ميانگين تعداد اين اقليت در آمريکاست و بيش از ده درصد جمعيت لس آنجلس آسيايی تبار اند. تنها ۳۰ درصد مردم لس آنجلس خودشان را سفيدپوست انگليسی زبان می دانند. حدود ۴۰ درصد جمعيت اين شهر در بيرون از مرزهای آمريکا به دنيا آمده اند که تقريبا چهار برابر بيشتر از ميانگين اين نمايه در سراسر آمريکاست.

بازديد از نمايشگاه جهان شهرها که تا روز ۲۷ اوت در گالری تيت مدرن لندن برپاست، فرصتی است برای تامل در آينده بزرگ شهرها و تاثير آنها بر آينده کره زمين. تنها موردی که به نظر می آيد در اين نمايشگاه کمتر به آن پرداخته شده، سهم اين شهر ها در آلودگی محيط زيست و حجم توليد گاز های گلخانه ای در هر کدام از آنهاست که می توانست در کنار معيار های سنجش پنجگانه قرار بگيرد. چون دود و غبار در بسياری از عکس های نمايشگاه مشهود است که افق ها را کدر کرده است.

گزارش مصور از اين نمايشگاه را در پنجره بالا ببينيد.

 برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
بهار نوائی

همه ما از بوی خوش لذت می بريم. اگر بوی خوش نبود ادبيات بی شک چيزی کم داشت و شايد آيين ها و متون، تشريفات دينی و سنتی اين گونه راز آلود نبود.

استفاده از بوی خوش سنتی قديمی است که در همه آيين های باستانی مرسوم بوده و هست. می گويند استفاده از مشک، صندل و عود برای اولين بار در بابل و ايران باستان شناخته شده و اين مواد  خوشبو کننده برای ايجاد محيطی صميمی و نشاط انگيز استفاده می شده اند.  در آن زمان مواد خوشبوی گياهی  در مايعات روغنی حل می شدند که به آنها "عطرهای روغنی" گفته می شود. 

پس از کشف الکل استفاده از آن در ساختن عطر نيز بکار گرفته شد. فرار بودن الکل امکان انتشار سريع بوی خوش در محيط را به وجود می آورد و به اين دليل استفاده از الکل به سرعت در صنعت عطر سازی مرسوم شد.

یوهان ماريا فارينا ۱۶۸۵-۱۷۶۶ اولين سازنده عطر با ترکيبات الکلی است و به همين دليل به عنوان پدر عطر سازی مدرن شناخته می شود. یوهان یا جووانی که اصلا ايتاليائی بود در ابتدا به فروش وسايل لوکس مشغول بود  در سال ۱۷۰۹ "کارخانه ادکلن فارينا" را  در شهر کلن آلمان تاسيس کرد و موفق شد اولين عطر تجاری دنيا به نام "ادکلن" را به بازار آن زمان عرضه کند.

ادکلن، Eau de Cologne   در زبان  فرانسوی "آب کلنی" معنی می دهد. شهر کلن در آن زمان به عنوان يک مرکز مهم تجاری اروپا اعتبار داشت و  استفاده از يک واژه  فرانسوی به آن دليل بود که فرانسه در آن زمان زبان رايج دربارها، اشراف و تجارت در اروپا بود. واژه ادکلن که در ايران و بعضی از کشورهای ديگر به عنوان لفظی عام برای تمام عطرهای مردانه استقاده می شود از نام همين ادکلن فارينا  گرفته شده است.

عطر ادکلن که درآغار عطری سبک بود و درهنگام پيدايش خود در قرن هجدهم ميلادی تنها  برای دربارها و اشراف اروپا ساخته می شد، به سرعت در دنيا شناخته شد. به دنبال اروپائيان، دربارها و اشراف کشور های ديگر دنيا نيز که به سنت های غربی گرايش پيدا کرده بودند، به سفارش عطر کلنی پرداختند و "ادکلن"  کم کم به يک کالای صادراتی به کشورهای مختلف دنيا از جمله ايران، ترکيه و هند تبديل شد.

مسئولين کارخانه عطر ادکلن می گويند که نام ايران برای اولين بار در قرن نوزدهم در آرشيو سيصد ساله اين شرکت به چشم می خورد، اما تاکيد می کنند که اين محصول پيش از اين زمان هم از طريق واسطه هايی که در ترکيه بودند برای دربار و اشراف ايران فرستاده می شده است. جعبه های مخصوصی که در آنها عطر گران قيمت ادکلن برای آخرين شاهان ايران تهيه می شده تا امروز در موزه ادکلن حفظ شده است. از ملکه ثريا، همسر دوم شاه سابق، که نيمه آلمانی بود و تا آخر عمر در شهر کلن زندگی می کرد نيز به عنوان يک مشتری مهم ادکلن نام برده می شود.

موفقيت ادکلن در قرن نوزده به حدی بود که توليد کنندگان عطر می کوشيدند هر محصولی را ادکلن بنامند. يکی از معروفترين محصولات رقيب برای فارينا، ادکلن ۴۷۱۱ است. با وجوديکه ساخت عطرادوکلن  فارينا سابقه ای طولانی تر دارد، عطرادکلن ۴۷۱۱ با قيمت مناسب تر در بازار جهانی شناخته شده تر است. شماره ۴۷۱۱ در واقع شماره پلاک شهرداری بر محل اين  کارگاه عطرسازی بوده و به همين دليل اين عطر، به ادکلن ۴۷۱۱ معروف شده است.

کارگاه آن زمان عطرادکلن فارينا، امروزه  بصورت موزه ای در مرکز شهر کلن قرار دارد و کارخانه و فروشگاه آن توسط نوادگان یوهان ماريا فارينا اداره می شود.

گزارش مصور بالا با بازديد از اين موزه و گفتگو با گرداننده امروزين آن که نواده هشتم فارينای بزرگ است تهيه شده و سرگذشت " آب کلنی" را توضيح می دهد.

 برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
حمید اکبری

بستکیه محله ای است در شرق شهر دبی در امتداد آبراهه (خور دبی ) به طول تقریبی ٣٠٠ متر وبه عرض ١٠٠ متر.  این محله به خاطر بادگیر ها، درهای چوبی کنده کاری شده، گچ بری های زیبا و چشم نواز از معروفترین اماکن جلب گردشگران و محل دیدار مهمانان رسمی در دبی است.

این محله از سالهای ١٨٩٠ میلادی به بعد توسط  مهاجران ایرانی که از بندر لنگه و به خصوص از شهر بستک واقع در استان هرمزگان به دبی می آمدند بنا شده و به همین سبب آن را بستکیه می گویند.

ساکنان این محله بیشتر تاجرانی بودند که  هریک به دلیلی از بستک و بندر لنگه به دبی مهاجرت کرده بودند. در ایام رونق این محله حدود ٦٠ خانواده در آن می زیستند.

بیشتر خانه های بستکیه دو طبقه بود و نوع معماری آن که از مناطق گرمسیر جنوب ایران به دبی آورده شده بود کاملا با آب و هوای دبی سازگاری داشت. ایوان های بلند همراه با صفه های عمیق که از تابش مستقیم آفتاب به اتاق ها جلو گیری می کرد .

ولی بارز ترین ویژگی این محله در واقع بادگیرهای آن  است و نشان ایرانی بودن آن حتی در نامی که عرب ها به آن دادند يعنى برجيل که معرب بادگير است به خوبی مشهود است.

مهاجرت بستکی ها و به طور کلی بازرگانان بندر لنگه به قسمتهای جنوبی خلیج فارس چند دلیل داشت. یکی این که تجارت بندر لنگه بیشتر در ارتباط با هند و همیشه متاثر از روابط دولت انگلیس با دیگر مناطق در خاورمیانه بود.

دیگر اینکه  با روی کار آمدن رضاشاه و تصويب قانون تجارت، فعالیت بازرگانان در بندرلنگه که قبلا مانند بندر آزاد عمل می کرد محدود شد. کشف حجاب و بافت بسیار سنتی جنوبی ها هم در اين کوچ بی تاثیر نبود.

به هر صورت بسیاری از اهالی جنوب  از بندرلنگه به دبی آمدند. مانند اوزی ها، لاری ها، بلوکی ها، خنجی ها، بستکی ها و دیگران.

                بعضی از بازرگانان اولیه محله بستکیه

آنها هر کدام در جایی اقامت کردند و  فقط این زروانی ها (زرعونی) و بستکی ها بودند که در مکانی نزدیک به هم خانه ساختند و محله خاص خویش را بنا نهادند. محله زرعونی ها البته چندان گسترده نبود و زود از بین رفت. ولی محله بستکی ها چون ساکنان آن از تجار بودند آباد بود و پا برجا ماند.

از جمله خانواده هایی که اهل بستک بودند و در این محله زندگی می کردند می توان از   عقیلی ها، فکری ها، آل کاظم، عبداللطیف، بن عباس و  خانواده گرگ (قرق)  نام برد.

خانواده عقیلی از بازرگانان معروف بندر لنگه و تاجر مروارید بودند و در بمبئی، کراچی، بحرین، کویت و حتی پاریس دفتر داشتند. با آمدن به دبی تجارت آنها ادامه گسترش یافت. فرزندان آنها در حال حاضر از سرمایه داران بزرگ دبی به حساب می آیند.

خانواده فکری از بندر لنگه  با هند تجارت مى کردند. دامنه فعالیت های آنان تا بصره و عدن هم می رسید. آنها در دبی ماندند و اکنون فرزندان آنها مناصب  مهمی در مدیریت در دبی دارند.

خاندان آل کاظم پس از آمدن به دبی به بمبئی رفتند و به تحصیلات عالیه پرداختند و چندین تن آنها از مقامات عالی امارات اند و در بین دانشگاهیان معروف هستند.

مصطفی عبداللطیف هم یکی از تجار معروف بود که از بندرلنگه به دبی آمد و نوادگان او اکنون از جمله بزرگترین صاحبان برج های آسمان خراش دبی هستند.

یکی دیگر از این خانواده ها  بن عباس است که در زمان رضا شاه به دبی آمدند و فرزندان این خاندان هم اکنون از تجار معروف الکترونیک هستند.

سر انجام باید از خانواده گرگ نام برد که آنها هم از بازرگانان بندر لنگه بودند و دبی آمدند. عیسی گرگ (قرق) اکنون سفیر امارات در لندن است.

البته عده ای دیگر نیز در این محله اقامت داشتند که بستکی نبودند. مانند رئیس حسن سعدی که از منطقه اوزلار بود و فرزندانش اکنون یکی از بزرگترین شرکت های کشتیرانی را در خلیج فارس اداره می کنند.

بستکی ها  تا اواخر دهه شصت میلادی در بستکیه زندگی می کردند ولی به تدریج به محله های دورتر که معماری امروزی تری داشت نقل مکان کردند.

در این زمان بود که بستکیه به جایی برای سکونت دیگر اقوام از جمله هندی ها و پاکستانی ها بدل گشت و بسیاری از مشخصات اولیه خود را از دست داد.

این وضع تا اواخر سال های هشتاد میلادی ادامه داشت که بسیاری از خانه ها یا مخروبه شد یا صاحبان آن آنها را خراب کرده و ساختمان های جدیدی در آنجا احداث کردند.

در سال١٩٩٣ حکومت دبی برنامه ای را به تصویب رساند که طی یک برنامه پانزده ساله این محله را ترمیم و احیا کند.

در مرحله اول سکوهاى کناره خور دبی ایجاد شد. سپس کوچه ها و معابر ترمیم شد که تا سال ١٩٩٦ ادامه داشت.

در مرحله بعد، برای بازسازی ساختمان ها  کارشناسان چندین بار به بستک در ایران سفرکردند. با تهیه عکس ها و فیلم هایی از آنجا با ساختمان هائى از بستک که نوع معماری خاص جنوب ایران را نمایندگی می کرد از نزدیک آشنا شدند.

با بهره گیری از این دیدار ها باز سازی آغاز شد و ساختمان های باقی مانده به شکل اولیه بازسازی شد.

در سال ٢٠٠٦ باز سازی بستکیه  به پایان رسید. بسیاری از خانه های این محل اکنون  به صورت موزه، رستوران، کتابخانه و جاهای دیدنی دیگر درآمده اند. از همین رو بستکیه به یکی از مکان های  مهم گردشگری در دبی بدل شده است.

سهیل ارجمند در گزارش مصور بالا شما را به دیدن محله بستکیه می برد.

 برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
داريوش رجبيان

در روزگاری که مبحث برخورد تمدن ها نقل محافل است و افسانه ناهمخوانی اسلام با جهان غرب همچنان رواج دارد، تلاش هايی برای اثبات خلاف اين موضوع انجام می گيرد تا به گفته عظيم نانجی، مدير موسسه مطالعات اسماعيلی در لندن، نشان دهد که آن چه ما شاهدش هستيم، برخورد جهالت هاست؛ ناآگاهی از يکديگر است که تصور "برخورد تمدن" ها را به وجود آورده است.

هدف از بر گزاری نمايشگاه "دين و دنيا" در مرکز اسماعيلی لندن اصلاح همين لغزش فراگير عنوان شده است. نمايشگاه "دين و دنيا" نمونه هايی را از آثار هنری کشور های مسلمان نشين - از اسپانيا گرفته تا آفريقای شمالی و ترکيه و ايران و آسيای ميانه و هند و چين - را در بر می گيرد که متعلق به دوره های مختلف تاريخی، اعم از امويان و فاطمی ها و مغول ها و صفويه و قاجاريه است.

روی ديوار ورودی نمايشگاه از شاهزاده کريم آقاخان چهارم، رهبر اسماعيلی های جهان چنين نقل قول شده است: "امروزه در غرب پرسش های بسياری در باره جهان اسلام مطرح می شود و در ميان جوامع معاصر موارد بی شمار تصور غلط و سوء تفاهم ها وجود دارد. از اين رو، من اميدوارم که اين نمايشگاه حايز اهميت ويژه ای باشد و زمينه برخورد های روشنگرانه ميان باور ها و فرهنگ ها را به وجود آورد".

نمايشگاه شامل صد و هفتاد شیء است؛ مرکب از مينياتور ها و ظروف سفالی، کشکول های درويشی با آرايش شاهانه و برگ هايی رنگ باخته از نسخ قديمی شاهنامه و قرآن، سکه های زرين فاطمی ها، ساز های موسيقی، لباس شاهزادگان مغول، سردر مساجد ويران شده اسپانيا، بخوردان هايی با اشکال پرندگان، قلمدان های خاتمکاری شده قاجاری، سفره هندی با پنج گلابتون گرد در چهار گوشه و وسط آن که حاوی آياتی از قرآن است و دهها شیء ديگر که احتمالا هرگز در هيچ موزه ديگر نديده ايد. برای نمونه، من نمی دانستم که فتحعلی شاه قاجار خوشنويس هم بوده يا دست کم خوش نويسی را تمرين می کرده است. در اين نمايشگاه لوحه ای را می توان ديد که در يک روی آن تابلوی فتحعلی شاه نقاشی شده و در روی ديگر آن مشق خطاطی شاه با امضای خود او آمده است که نه تنها از نظر تاريخی، بلکه از لحاظ هنری هم بسيار ارزشمند به نظر می رسد. ظاهرا اين لوحه دورويه زمانی جزئی از يک آلبوم شاهانه بوده، چون در سده ۱۹ داشتن چنين آلبوم های حاوی تابلو ها و خوش نويسی ها  ميان شاهان قاجار مرسوم بود.

نامه رسمی عباس ميرزای قاجار، وليعهد و پسر فتحعلی شاه به ناپلئون نخست هم ديدنی است که تقريبا نصف صفحه اش را سربرگ سلطنتی قاجاری فرا گرفته است.

کشکول قايق گونه برنجی بازمانده از ايران سده ۱۶ ميلادی که به نظر بسيار مزين و سنگين می رسد، تعجب بازديد کنندگان را برمی انگيزد که يک درويش چه گونه اين کشکول گران وزن و گران بها را حمل می کرده است. در حاشيه آن می توان ابياتی فارسی را خواند. گفته می شود که اين کشکول زمانی متعلق به پير يک خانقاه بوده است.

در اين نمايشگاه می توان صفحاتی از مثنوی معنوی مولانا را ديد که سال ۱۰۱۱ هجری يا ۱۶۰۲ ميلادی در شيراز تهيه شده است و يک برگ از شاهنامه موسوم به "هوتون" را که حاصل زحمت صحافان تبريزی است و به سال های ۱۵۲۲ تا ۱۵۳۵ ميلادی برمی گردد. اين شاهنامه برای تقديم به شاه طهماسپ صفوی تهيه شده بود. اين نسخه شاهنامه که از جمله بهترين نمونه های هنر خوش نويسی و نقاشی ايران و جهان به شمار می آيد، طی ۳۵ سال متعلق به آرتور هوتون انگليسی بود. هوتون به نوبه خود ان را از يک فرانسوی يهودی تبار متمول با نام "ادموند دو روتشيلد" خريده بود. سال ۱۹۷۶ هوتون به محمدرضا شاه پهلوی پيشنهاد می کند که شاهنامه طهماسبی را به قيمت ۲۰ ميليون دلار بخرد، اما شاه حاضر نبود اين قيمت گزاف را بپردازد. در نتيجه شاهنامه طهماسبی پاره به پاره در مزايده های لندن به فروش رفت.

در نمايشگاه اشيای شگفت انگيز تری هم هست، به مانند صفحاتی از کتاب القانون فی الطب بوعلی سينا که از سال ۴۴۴ هجری يا ۱۰۵۲ ميلادی باز مانده و تصوير انسان ملبس بالداری را دارد با نقاطی درشت روی بدنش و توضيح آن نقاط به زبان عربی. هرچند حواشی کاغذ فرسوده شده، اما متن آن که با جوهر سياه نوشته شده، همچنان به راحتی قابل خواندن است. عناوين مقالات کوچک صفحه با خط سرخ از ساير بخش های صفحه متمايز است.

ايران، با اينکه بخش عظيمی از نمايشگاه را به خود اختصاص داده، تنها موضوع اين نمايشگاه نيست. در واقع، سازمان دهندگان آن تلاش کرده اند دين و دنيای مسلمانان قرون وسطی در کشور های مختلف و درآميختگی اسلام با فرهنگ های مختلف جهان را به نمايش بگذارند. از اين جاست که در اين نمايشگاه می توان آثاری از هنرمندان مسلمان چينی، اندلوسی-اسپانيايی، هندی، تونسی، ترک، سوری، حجازی، مصری، مراکشی و ديگران را نيز ديد.

نمايشگاه دين و دنيا از ۱۴ ژوئيه تا ۳۱ اوت ۲۰۰۷  در مرکز اسماعيلی لندن ادامه خواهد داشت و سپس قرار است آن به پرتغال و آلمان برده  شود. اين نمايشگاه شامل گزينه ای از آثار هنری موزه آقاخان است که قرار است سال ۲۰۱۰ در شهر تورنتوی کانادا گشايش يابد.

 برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
سیروس علی نژاد

در پایانه اتوبوس رانی از مسئول همان شرکتی که ما را از آنکارا به قونیه آورده است بلیت بازگشت می خریم و در ضمن می پرسیم چطور باید به بارگاه مولانا رفت؟

همچنانکه از گرانی تاکسی می گوید، خیابانی را در انتهای پارک و محوطه ترمینال نشان می دهد که دو سه مینی بوس آبی رنگ در آنجا به خط ایستاده اند: با آن مینی بوس ها بروید، ارزان تر است.

مینی بوس ما را از خیابانی به خیابان دیگر عبور می دهد که در حاشیه همه شان ساختمان های بلند چند طبقه نوساز صف کشیده اند. شهر به نسبت تمام آبادی های سر راه بزرگتر به نظر می رسد.

می گویند حدود دو میلیون جمعیت دارد اما بزرگ یا کوچک مانند بیشتر شهرهای دیگر ترکیه است و چندان نوساز و تازه که هیچ نشان از قدمتی ندارد که بتوان حدس زد آرامگاه مولانا باید در آن قرار داشته باشد. بناهای تازه در خیابان های پهن و پاکیزه با تعداد کمی اتومبیل و در مجموع خلوت.

مینی بوس هر جا که مسافری دست نگه می دارد با نیش ترمزی سوار می کند و هر وقت به ایستگاهی می رسد، ترمز زده نزده  عده ای را پیاده می کند، سریع و بی معطلی. مسیر طولانی است و گویا ما باید آخر خط پیاده شویم. نیم ساعتی طول می کشد تا به میدانی می رسد که تپه ای در وسط آن قرار دارد و بر بالای آن مسجد علاء الدین کیقباد، سلطان سلجوقی و حامی مولانا جلوه می فروشد.

به یاد می آورم که اگر این علاء الدین کیقباد نبود پدر مولانا در قونیه توطن نمی کرد. سلطان العلما که از علمای بلخ بود از بیم حمله مغول که دیگر بر بخارا مسلط شده بودند از شهر خود کوچ کرد تا مأمنی دور از دسترس مغول بیابد.

ابتدا به دمشق رفت و امید آن داشت که در آنجا مورد حمایت واقع شود، اما در آن شهر که از مراکز بلاد اسلام بود، علمای بزرگ چندان زیاد بودند که پادشاهان و قدرتمندان از آنها به دیگری نمی پرداختند.

ناگزیر آنجا را ترک گفت و از این شهر به آن شهر رفت تا به قونیه رسید و همین علاء الدین کیقباد که قونیه پایتختش بود، حامی او شد. پس در آنجا رحل اقامت افکند و توطن کرد.

هیچ معلوم نیست آن دویست نفری که می گویند همراه پدر مولانا از بلخ حرکت کرده بودند به قونیه رسیدند یا مانند مرغان منطق الطیر پراکنده شدند.

مولانا که در هنگام حرکت از بلخ ده دوازده ساله بود، در این زمان که سال ٦٢٦ هجری قمری بود، بیست و یکی دو ساله شده بود. زن گرفته بود و بچه دار شده بود اما همچنان تحت حمایت پدر قرار داشت.

سلطان العلما دو سال بعد درگذشت و جلال الدین در این زمان هنوز باید درس می خواند. بنابراین چند باری یا چند سالی به دمشق رفت و بازگشت و مولانا تحت حمایت کیقباد ماند.

مینی بوس از میدان که گذشت بازارچه ای مانند آنچه در دور و بر امام زاده ها وجود دارد هویدا شد، پر از مغازه هایی با نازل ترین کالاهای زیارتی؛ تسبیح، قاب عکس، اشیاء زینتی و خوراکی هایی مانند شکر پنیر و از این قبیل. از دیدن آنها متعجب می شوم. اینها چه ربطی به آرامگاه مولانا دارد؟

آرامگاه مولانا یکی از چهار شاعر بزرگ زبان فارسی در قونیه یا چنانکه خود ترک ها تلفظ می کنند مولانا ( به کسر میم و سکون واو ) مانند آرامگاه هیچ یک از شعرا در ایران نیست. زیارتگاهی است مانند تمام زیارتگاه های جهان که حالت قدسی و مذهبی دارد.

در ایران مردمی که در آرامگاه فردوسی و سعدی و حافظ و دیگران حضور می یابند معمولا و غالباً به شعر آنان توجه دارند اما در قونیه مردمی که بر سر مقبره مولانا حاضر می شوند، نه زبان شعر او را می فهمند و نه اساساً به آن فکر می کنند. آنان زائرانی هستند که به زیارت آمده اند.

از این رو جمعیت بزرگی که بر سر مقبره مولانا جوش می زند از نظر تعداد با بازدید کنندگان آرامگاه سعدی و حافظ قابل مقایسه نیست.

آنها را می توان با جمعیت زیادی که به زیارت اماکن متبرکه می روند مقایسه کرد، با همه مشخصاتی که زائران دارند؛ توده هایی از اعماق اجتماع، با لباس های محلی و رفتار روستایی، از هر رنگ و زبان و قوم و قبیله و بیشتر از گوشه و کنار ترکیه که چند توریست اروپایی هم قاطی شان شده اند.

با خودم فکر می کنم اینها اینجا چه می جویند؟ با مولانا چه کار دارند؟ سوال هایم را بلند بلند تکرار می کنم اما پاسخی نمی یابم. چرا اینجا مانند آرامگاه شعرای ما نیست، چرا زیارتگاه است؟

شاید این حالت زیارتی و زیارتگاه بر اثر آن پدید آمده باشد که ترک زبانان از خواندن اشعار مولانا عاجزند و به نسخه های خطی دیوان کبیر یا مثنوی معنوی که در موزه آرامگاه صفحه اولش باز است و بیت معروف « بشنو از نی ... » در آغاز آن به چشم می خورد اعتنایی ندارند یا اگر دارند نه به لحاظ خواندن آنها که صرفا به خاطر نفاست کتاب است.

ایمان همواره به چیزی آورده می شود که از دسترس فهم ما دور باشد. هر آنچه فهمیدنی است ایمان آوردنی نیست.

شاید هم این دریافت درست نیست و مولانا از قدیم الایام یک حالت قدسی در نزد اهل سلسله و سپس مردمان داشته است. شاید حق با کسانی است که در تفاسیر خود مولانا را به حضرت موسی و شمس تبریزی را به خضر تشبیه کرده اند. یکی سروکارش با توده های مردمان بود و دیگری در دسترس هیچ کس قرار نداشت. شمس هنوز هم در دسترس نیست. مقالاتش غریب است و مقبره اش در گوشه ای از ایران شهر خوی، غریب تر. کسی را پروای او نیست.

آرامگاه مولانا تنها مقبره مولانا نيست. پر از مقبره است. در آن غلغله نمی توان تعداد قبرها را شمرد اما کسی از بانیان آرامگاه می گوید ٦٦ شخصیت عرفانی در آنجا به خاک شده اند. مقبره مولانا و پسرش سلطان ولد که در کنار پدر خفته است از همه بزرگ تر و برجسته تر است و دو عمامه بزرگ بر روی پارچه زربفت یا ترمه ای قرار دارد که مقبره را پوشانده است.

اما عمامه خاص آن دو نیست، بر سر هر مقبره ای یک عمامه نسبتا بزرگ اما در هر حال کوچک تر از عمامه مولانا و سلطان ولد قرار دارد. آرامگاه پر از عمامه هایی است که هر یک بر بالای یک سنگ قبر بزرگ و بلند نسبت به سطح زمین قرار دارد. احتمالا همه از سران طریقت و سلسله مولویه.

در کنار مقبره ها سالنی هست که در آن چیزهای دیگر به چشم می خورد. نسخ خطی نفیس مانند دیوان کبیر و مثنوی معنوی و یک نسخه بی نظیر از دیوان حافظ، دو جعبه شیشه ای که در هر یک تسبیح بزرگ هزار دانه ای درشت قرار دارد، یکی سیاه و دیگری سفید.

در راهرویی که به حیاط ختم می شود پاره ای مجسمه ها که در محفظه های شیشه ای قرار دارند، و مهمتر از همه مجسمه شمس تبریز. در چهره او دقیق می شوم و کلام مولانا را به یاد می آورم:

چون من خراب و مست را در خانه خود ره دهی
آخر نگویی ای صنم، کاین بشکنم؟ آن بشکنم؟
 ای که میان جان من تلقین شعرم می کنی
گر تن زنم خامش کنم، ترسم که فرمان بشکنم

و خیال مرا می برد. اگر شمس نبود یا به قونیه نیامده بود اصلا ما مولانایی داشتیم که امروز اینهمه آدم به زیارتش بشتابند و زبان فارسی چنین گنج و گنجینه ای در خود نهفته داشت؟

اصلا مولانایی داشتیم که ترک ها از آن خود بدانند، افغان ها حاضر نباشند جزیی از او هم به دیگران برسد و ایرانیان مدعی باشند که تمام اشعار خود را به زبان فارسی گفته پس دربست متعلق به ماست؟

شمس تبریزی در سال ٦٤٢ وارد قونیه شد. در این زمان مولانا ٣٨ ساله بود. ظاهرا او پانزده شانزده سالی پیش از آن هم مولانا را در دمشق دیده بود اما گویا هنوز قرار نبود خود را بر او آشکار کند.

دیداری که در جان مولانا آتش زد در سرای برنج فروشان قونیه اتفاق افتاد که امروز هیچ نشانی از آن نیست. این که چرا شمس پانزده شانزده سالی از دمشق تا قونیه صبر کرد و با مولانا هیچ نگفت پاسخش در مقالات شمس چنین است: میلم از اول با تو قوی بود الا می دیدم در مطلع سخنت که آن وقت قابل نبودی این رموز را. اگر گفتمی مقدور نشدی آن وقت، و این ساعت را به زیان بردیمی.

به حیاط می رسم. وارد خیابان می شوم. فضا تغییر می کند. اتومبیل ها بوق می زنند. دوربینم را بار دیگر بیرون می آورم که عکسی بگیرم.

بارگاه در دوربین نمی گنجد. تمام عظمت مثنوی و دیوان شمس در این بارگاه نهفته است، در زاویه دوربین که سهل است، در هیچ بحری نمی گنجد.

اما جمعیتى که گروه گروه به بیرون و درون می خزد، در فکر زیارت و سبک کردن استخوان خویشتن است و خیال نمی کنم هیچ به عظمت مولانا بیندیشد.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
رضا محمدى

"مريم، اولين بار که کلمه حرامی را شنيد پنج ساله بود".

کتاب تازه و در حقيقت دوم خالد حسينی با این جمله غير منتظره شروع می شود.

ترجمه A Thousand Splendid Suns  به فارسی شايد 'هزار خورشيد با شکوه' باشد که از بخشی از غزل صايب تبريزی که در باره کابل سروده، وام گرفته شده است.

فلک از آفتاب آيينه داری پيشه می سازد 
دو صد خورشيد رو افتاده در هر پای ديوارش

شايد مناسب تر اين باشد که عنوان کتاب را ، به نسبت متن شعر 'هزار خورشيد رو'  ترجمه کنيم.

اين کتاب ماجرای زندگی دو زن را در افغانستان طی سی سال گذشته روايت می کند. مريم، دختر حرامزاده يک سرمايه دار است که بعد ها با دختری کابلی به نام ليلا که پدر و مادرش را بمب کشته است، هم باغ (هوو) و هم راز و همراه می شود.

کتاب، بيش از هر چيز نوستالژی يک نويسنده دور از وطن است در باره زيبايی ها، خاطرات و خوبی هايی که برای يک نويسنده دور از وطن باعث تعلق خاطر و حسرت می شود. شايد به همين خاطر هم هست که وقتی نويسنده، افغانستان را از خاطره شخصيت هايش می گذراند به آن هييتی شگفت، رويايی و حسرت ناک می دهد.

در تمام رمان ما با دو افغانستان مواجهيم، افغانستانی که شخصيت های داستان در آن درگيرند و زندگی می کنند و پر از حوادث تاريخی راکد، پر از گذشت زمان با ريتم کند و توهمات و اخبار و صدای بمب و گريه و دلهره است.

و افغانستانی که در ذهن شخصيت ها می گذرد. مثل آنجا که ليلا به پاکستان می رود و دلتنگ افغانستان و بازارها ، باغ ها و دکان هايش می شود، يا وقتی که مريم به کابل آمده است و دلتنگ دهکده، ملا فيض الله و بی بی جان و سبزه ها و رودخانه کنار کلبه مادری اش می شود.

در اين افغانستان ذهنی، صدای شهنايی و صدای ترانه های ايرانی شنيده می شود :

از برگ گل کاغذ سازم 
نامه ای برات می پردازم.......

وشعرهای صايب و مولانا وبيدل و حافظ وسعدی و... خوانده می شود ، صدای استاد سرآهنگ و احمد ظاهر و استاد هماهنگ به گوش می رسد .

در اين افغانستان کتاب های بسياری است که به کام آتش می افتند و غارهايی باستانی با نقاشی هايی قديمی و رويايی است که گرداگرد دو مجسمه از بودا چنبر زده اند. در اين افغانستان همه چيز مثل روياست. همه چيز مبهم، پريشان و پراکنده به ياد می آيد.

نويسنده شايد به عمد هيچ کدام ازين ها را دقيق توصيف نمی کند، بلکه گذرا ،پراکنده و گنگ با حالتی نوستالژيک از آن ها روايت می کند. در حالی که روايت باقی داستان بسيار جزيی نگر، دقيق و با تامل و تحمل بسيار همراه است.

راوی عموما دانای کل نامحدود است. اما گاهی راوی، سوم شخص محدود با ديالوگ هايی ممتد است که جا بجا تبديل به گفتگوی درونی می شود.  در کل نويسنده خيلی به حفظ راوی پایبند نيست بلکه از همه ابزار هايی که می توانسته استفاده مى کند تا بتواند تمام جزييات داستان و کشمکش های درونی شخصيت ها و روابط پيچيده بين آن ها را توصيف کند.

ساختار اين داستان بر خلاف رمان های اروپايی و به تبع رمان های روشنفکرانه فارسی، روايتی خطی و يکدست دارد. تنها گاهی اين روايت خطی با فلاش بک های کوتاه و گفتگوی درونی می شکند.

نويسنده فرم رمانش را بر اساس نوعی نقالی بنا نهاده است. نقالی پيرمردان که به نقالی قهوه خانه ای در زبان فارسی مشهورست. به اين شکل که او روايتش را بسيار جزيی نگر و گاه با توضيحات مفصل حاشيه ای همراه کرده است. گاهی هم يک حاشيه را بيش تر از خود داستان پرو بال می دهد مثل تاريخچه جنگ ها و جغرافيای افغانستان و قصه شخصيت های فرعی داستان را...

اين شگرد نقالان قهوه خانه ای است که روايتشان شفاهی است و طبيعتا پاورقی ندارند و ناچار بعضی اصطلاحات، تاريخچه ها و معرفى شخصيت ها و اماکن را در حين داستان گويی شرح می دهند.

بعضی وقت ها هم نويسنده روايت های عاميانه مثل قصه های جن و پری را وارد داستان مى کند. مثل آنجا که ملا فيض الله مى گويد در اصفهان ماری دو سر را ديده که بر يک سرش الله و بر سر ديگرش اکبر نوشته بوده است. جز اين، جن ها و شيطان ها در تمامی داستان به چشم می خورند.

نويسنده هم تصادفا از عهده اين کار به خوبی بر آمده است. او اين نقالی را با نثری آرام ودلنشين و گاهی بسيار شاعرانه و در متن با تفاوت حروف نشان داده است.

نويسنده می خواسته در حين روايت داستانش تاريخ گذشته و به خصوص سی سال گذشته افغانستان را نيز جزء به جزء دنبال کند. از حکومت ظاهر شاه تا کودتای داوود خان و کم و کيف اين جمهوری تازه و بعد ترور مير اکبر خيبر و بعد حکومت کمونيست ها، مجاهدين، جنگ های داخلی و توضيح شخصيت ها و روابط سياسی هر کدام از احزاب مجاهدين و چگونگی جنگ آن ها و سر انجام حکومت طالبان و سقوط طالبان و مرگ احمد شاه مسعود تا انفجار برج های دوقلو و آمدن حامد کرزی؛ همه را چون يک گزارش نويس به تفصيل ذکر کرده است.

او سعی کرده همه اين ها را از زبان شخصيت های داستانش و البته معمولا مردها بيان کند اگر چه گاهی خود نويسنده نيز مجبور می شود وارد داستان شود و به صورت يک دانای کل نامحدود چيز های گفته نشده را ذکر کند.

گاهی حتی داستان به درس های يک معلم تاريخ، يا يادداشت های يک روزنامه نگار نزديک می شود و البته نمی شود گفت که نويسنده برای فرار از اين وضعيت و يافتن ترفندهای داستانی برای اين ماجراها، خيلی موفق بوده است.

نويسنده با در هم آميختن روايت مريم و روايت تاريخ افغانستان به اين نکته عنايت داشته است که قصه مريم را شکل نمادينی از همان تاريخ افغانستان بشناساند. مريم بی دليل بد نام است و وقتی همه هم روزگارانش به مدرسه مدرن (مدنيت) می روند او در خانه می ماند و پيش ملای محلی درس می خواند (ملا فيض الله) و هنوز به بلوغ نرسيده ازدواج می کند وبچه اش در حالت جنينی می ميرد.

از جانبی مريم نيز مثل افغانستان پدر و نيای ثروتمند دارد (تاريخ غنی افغانستان) اما جز حسرت و ياد و تفاخر چيزی ازين ثروت نصيب نمی برد. در حالی که برادران و خواهران ديگرش با همين ثروت دارند عيش می کنند.

او که نيا و اجدادی فارسی زبان دارد، شوهری پشتون می گيرد که سنگ در دهانش می کند و دندان هايش را می شکند.

روايت تاريخ نيز لحن و صدای مردانه دارد چرا که همواره اين تاريخ را مردان برای مريم روايت می کنند . در ابتدا پدرش از زمان ظاهر شاه و حکومت جمهوری و غيره صحبت می کند وبعد شوهرش. در همه داستان معمولا ما تاريخ را از زبان شخصيت های مذکر می شنويم.

داستان در بخش دوم اما وارد فضای ديگری می شود. ليلا دختر همسايه مريم که در اثر جنگ، خانواده و دوست پسرش را از دست می دهد هم باغ (هوو) مريم می شود. آن دو که ابتدا بسيار با هم دشمنند به شدت با هم دوست می شوند، با هم فراری نا موفق راتجربه می کنند و بعد کم کم مريم در ليلا استحاله می شود.

دريک ساخت روانشناسانه (مثل فيلم بزرگراه گمشده از ديويد لينچ) ليلا تولد تازه ای از مريم است. ليلا همان زندگی و شوهر را دارد. اما سن سال ها قبل او را دارد. حالا همان زندگی را با شکلی ديگر تجربه می کند. پرخاش می کند، عقيم نيست و بچه به دنيا می آورد، برعکس مريم درس خوانده است و بر عليه شوهرش شورش می کند.

ليلا تمام کار هايی را انجام می دهد که مريم نمی توانست انجام بدهد. ليلا (سوپر اگو) شخصيت آرمانی ناخود اگاه مريم است. بحث سياسی می کند کار می کند و زيباست و مهم تر از همه سر انجام ......

در کل کتاب تازه خالد حسينی کتاب خاصی است. ازخيلی جهات، چون استفاده از لايه های متفاوت روانی، پيچيدگي های روايی و ساخت متمايزش بر کتاب اولش ترجيح دارد و از جهتی اين کتاب برای نويسنده ابراز نوعی نوستالژی شديد است.

او اين نوستالژی را چنانکه ذکر شد با ياد آوری زيبايی ها و تاريخ و مناظر و اماکن افغانستان و بعد با ذکر فراوان کلمات فارسی نشان می دهد. او خيلی از کلمات کتاب را به فارسی نوشته است و برای بسياری از آن ها حتی توضيح و ترجمه نيز نياورده است. مثل ببخشيد تحمل سبزی نفهميدی دختر جان تبريک باشد بيا برو ننگ و ناموس تشکر خواستگاری و غير آن. خيلی ازين کلمات به راحتی می توانستند انگليسی باشند، اما نويسنده عمدا اين کلمات را به فارسی نوشته است.

و بالاخره چنانکه خود نويسنده نيز در مصاحبه ای با رويترز گفته است او درين کتاب ماجرای سی سال گذشته افغانستان را با تحليلی داستانی روايت کرده است تا افغانستان را از درون به مردم بيرون افغانستان بشناساند و در باره خطرات و مشکلاتی که اين سرزمين را تهديد می کند به مردم دنيا هشدار بدهد.

*رضا محمدى: شاعر و نويسنده افغان

 

در همین زمینه:

 

 


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
رضا فرخ فال

در روزگاری که شعر در همه جای دنیا کم و بیش کالای کم خریداری است، اقبال گستردۀ خوانندگان در آمریکا از اشعار مولوی در سال های اخیر شگفتی برانگیز است.

چرا مولوی یا رومی ( نامی که در غرب اورا بدان می شناسند) باید این چنین در آمریکا چهره کند و ترجمه های کلام او مدت ها در فهرست پرفروش ترین ها ی کتاب در آمریکا قرار گیرد؟ 

برای این اقبال عام البته دلایلی چند می توان بر شمرد. می توان مثلاً گفت که در جهان " بی روح" و بشدت مادی این خوانندگان کلام مولوی حاوی پیامی بوده است که به زندگی آنان رنگ و معنایی تازه می بخشد. یا آنکه، و به بیانی خاص تر، می توان گفت که این گرایشی شناخته شده از "زمانۀ جدید [۱] است که برای رهایی از "بیگانگی" ذاتی دوران مدرن به دنبال معنویت" هایی از سرزمین ها و گذشته هایی دور می گردد؛ وپس،  اقبال از شعر مولوی را نیزباید از مصادیق همین جستجو دانست.

این نکته نیز گفتنی است که در آمریکا پیش از چهره کردن اشعار مولوی و هم زمان با آن و هم اکنون نیز بازار معنویت فروشان حقه باز در کسوت انواع "مراد" ها  و فرقه سازان روحانی گرم و پر رونق بوده است. اما این اشتباه است اگر سخن مولوی را نیز از زمره کالاهای نازل بازارمکارۀ زمانۀ جدید به شمار آوریم . چرا که این سخن حدیث دیروز و امروز نیست و قرن ها بر آن گذشته و لطف و زیبایی و عمق آن نیازی به جلوه فروشی در این گونه عرصه ها ی زود گذر نداشته است.

حتی در خود غرب و در میان انگلیسی زبانان نیز  تا پیش از این اقبال و محبوبیت مولوی سخنور و صوفی ای شناخته شده بود.اما این شناسایی محدود به اصحاب مدرسه و دانشگاه  و اتاق های شرق شناسی می شد.  

می توان گفت که مولوی را نخستین بار در اواخر سدۀ نوزدهم شرق شناسان بریتانیایی به خوانندگان انگلیسی زبان معرفی کردند. از میان آنان و به ترتیب زمانی می توان به جیمز دبلیو ردهاوس [۲] اشاره کرد که در سال ١٨٨١ برگردان موزونی از دفتر اول مثنوی را منتشر کرد.

یا ترجمۀ ای. اچ. وینفیلد [۳] رادرسال ١٨٩٨می توان نام برد که گزیده ای از شش دفتر مثنوی بود و در مجموع ٣٥٠٠ بیت را دربر می گرفت. یا بعد ها به ترجمه و شرح سی.ای. ویلسون [۴] بر می خوریم که ترجمه ای لفظ به لفظ بود و مترجم با افزودن شرحی که از منابع فارسی، عربی و ترکی فراهم کرده بود، خوانندگان انگلیسی زبان را در فهم کلام مولوی یاری می داد.

اما ترجمۀ کامل و پرداختۀ مثنوی در اوایل سدۀ بیستم و به دست شرقشناس انگلیسی ر.ا.نیکلسن [۵] صورت گرفت که متن ویراسته ای از مثنوی به فارسی نیز از کارهای با ارزش اوست. پس از نیکلسن ودر ادامۀ کار او می توان از  ترجمه های محقق دیگر انگلیسی  ا. ج. آربری [۶] نام برد که غزلیات شمس به انگلیسی از کارهای به یادماندنی اوست. 

اما زبان ثقیل و مضامین غریب مولوی در این ترجمه ها مانع از آن شده بود که کلام و شعر او از دایرۀ تنگ خواص بگذرد و به گسترۀ خوانندگان عام راه پیدا کند. 

سخن مولوی  پیش از هر چیز و بیش از هر چیز دیگر یک شعر است و اقبال گستردۀ خوانندۀ غربی از این شعر را باید در درجه اول  شگفت یک ترجمه دانست. در واقع این اقبال گسترده در  آمریکا و با انتشار کتابی به نام زبدۀ اشعار رومی [۷] در سال ١٩٩٥ آغاز شد.

این کتاب گزیده ای از اشعار مولوی بود که کلمن بارکز  [۸]  به انگلیسی ترجمه کرده بود.جالب است که بدانیم بارکز تا آن زمان فارسی نمی دانست و خود او در مؤخره ای بر این کتاب دربارۀ انتخابش می گوید اینکه چرا و چگونه یک مترجم به صرافت ترجمۀ یک شاعر و نه شاعری دیگر می افتد "چیزی راز آمیز است.

او که دانش آموختۀ رشتۀ ادبیات از دانشگاه برکلی بود و در جریان کار دلسپردۀ مولوی شد،  به توصیۀ رابرت بلای شاعر نامدار آمریکایی دست به این کار زده بود. 

بارکز نقل می کند  که در دیداری  بلای به او یک نسخۀ از غزلیات شمس ترجمۀ آربری را می دهد  و می گوید: "این شعر ها را از قفس این ترجمه آزاد کن!.." لمن بارکز با خواندن آن ترجمه و چند ترجمۀ دیگر موجود در زبان انگلیسی از آثار مولوی به یک برگردان آزاد اما خلاق دست می زند که حاصل آن کتاب زبدۀ اشعار رومی است.

در بر گردان کلام مولوی او و دوست و همکارش جان موین [۹]  کوشیده بودند که این کلام شعری را بی آنکه بخواهند به موسیقی قوی آن در زبان اصلی وفادار بمانند ، به سنت شعر آزاد آمریکا به زبان انگلیسی برگردانند. حاصل کار موفق بوده است و کلام مولوی در این قالب تازه خوش می نشیند. بارکز در مؤخرۀ کتاب یادآور می شود که " این شعرها برگردان های آزادند، اما من امیدوارم که به گوهر کلام رومی وفادار باشند." ص٢٩٢   

اما  آیا رومی در این کتاب همان مولوی آشنا برای ما فارسی زبانان  است؟ در پاسخ می توانیم بگوییم که هم هست و هم نیست. منتتقدان می گویند این درست است که بارکز مولوی را در زبان انگلیسی از قفس تنگ محافل ایرانشناسی و شرقشناسی آزاد کرد، اما با این کار او را گرفتار قفس دیگری کرد که همانا سلیقه و تفسیر شخصی خود بارکز است.

در تأیید این سخن می گویند که مثلا آن دسته از دیدگاه های مرد سالارانه و حتی گاه زن ستیزانه و یا یهود ستیزانۀ مولوی در برگردان او برای پسند خوانندگان عصر جدید جرح و تعدیل شده است. از نظر این خرده گیران حتی "عشق" این بنیادی ترین مفهوم در کلام مولانا در ترجمۀ بارکز به صورت مفهومی مجعول در آمده است که به جای حالتی روحانی و قدسی  بیشتر حالتی جسمانی وزمینی را افاده می کند. 

کوتاه سخن این که، از نظر این منتقدان بارکز مولوی را اززمینه تاریخی اش بیرون کشیده و در نتیجه مو لوی  در تفسیر او یا به روایت او نه یک صوفی مسلمان است و نه شاعری متعلق به یک حوزۀ فرهنگی و زبانی خاص. این رومی  نه آن مولوی است که ما فارسی زبانان می شناسیم. او صدایی است که از بی زمانی و بی مکانیتی که مخلوق ذهن و زبان خود بارکز است ناگهان در صحنۀ گرایش های زمانۀ جدید  ظاهر شده است.

اما تا آنجا که به ترجمۀ شعر مربوط می شود این انتقادات  از اهمیت کار بارکز کم نمی کند.  چراکه، می دانیم و این یک قاعده است که به لحاظ نظری شعر ترجمه ناپذیر است. و مهمتر آن که، هر ترجمه ای، و به ویژه ترجمۀ شعر، لاجرم یک تفسیراست.

می توان با منتقدان بارکز هم صدا شد و ترجمۀ او را یک تفسیر به رای دانست. اما پیش ازخرده گیری بر این تفسیر باید بتوانیم ثابت کنیم که در موطن زبانی مولوی و فرهنگ ایرانی اسلامیِ آن همواره یک تفسیر کامل  و واحد از سخن او وجود داشته است. در حالی که می دانیم چنین نیست. 

مثنوی  کلامی است که هم آن را ترجمان قرآن  به فارسی دانسته اند وهم عین ضلالت قلمداد کرده اند! کلمن   بارکزشعر مولوی را از قفس یا به تعبیر خود مولوی از " حجاب " ترجمۀ نیکلسن رهانید. اما این شعر حتی در زبان اصلی ( فارسی) هم به گفتۀ سراینده اش در حجاب زبانیت خود گرفتار بوده است. پس در این حجاب های تو در تو هیچ ترجمه ای رسانندۀ گوهرۀ کلام گوینده ای همچون مولوی نمی تواند باشد . بارکز و خیل خوانندگان ترجمه های او هم همچون دیگر مترجمان وحتی شارحان و مفسران سخن مولوی و خوانندگان هم زبان مولوی  تنها از "ظن" خود یار او شده اند.

  [۱] New Age
 James W. Redhouse [۲] 
 E.H. Whinfield [۳] 
C.E. Wilson [۴] 
R. A. Nicholson [۵] 
 A. J. Arberry [۶] 
The Essential Rumi [۷] 
Coleman Barks [۸] 
John Moyne[۹]1


در همين زمينه:

سـُرایش به‌عنوان شیوۀ زندگی از محمد قائد

در کنار ترجمه شاعرانه و ساده اشعارمولوی به زبان های غربی که به شناساندن مولوی به جوانان انجامیده، بسیاری از هنرمندان غربی مثل دمی مور و مادونا و دیگران نیز با خواندن اشعار مولوی بر محبوبیت او در میان جوانان افزوده اند. برخی از این کار ها را در پیوندهای زیر می توانید ببینید:

آهنگ تمنای ديپاک چوپرا و دمی مور با ابياتی از مولانا
هديه عشق؛ موسيقی غربی با الهام از اشعار مولانا در اجرای هنرمندان مختلف
نماهنگ مادونا و ديپاک چوپرا با شعر مولانا


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
Home | About us | Contact us
Copyright © 2026 JadidOnline.com. All Rights Reserved.
نقل مطالب با ذكر منبع آزاد است. تمام حقوق سايت براى جديدآنلاين محفوظ است.