Jadid Online
جدید آنلاین
درباره ما تماس با ما Contact us About us
Subscribe to RSS - افغانستان
افغانستان

مقالات و گزارش هایی درباره افغانستان

مهدی مهرآیین

در هفده کیلومتری شمال شرق بامیان، درمحل تلاقی سه گذرگاه بلخ، کابل وغزنی، بر فراز تپه‌های سرخ‌رنگی به ارتفاع ۱۵۰ متر و در کنار رودخانه‌ای پرآب، ویرانه‌هایی به چشم می‌خورد که علیرغم گذراندن کشمکش‌های فراوان، هنوز پابرجا مانده، تا داستان‌هایی از دو هزار سال پیش را برای ما بازگو کند. ویرانه‌هایی که در اولین نگاه، تسخیرناپذیری خود را چنان به رخ بیننده می‌کشد که گویی پایتخت امپراتوری ضحاک ماردوش بوده‌ است.

این شهر نمونۀ منحصر به فردی از یک قلعۀ بسیار بزرگ و یا شهر نظامی تسخیرناپذیری است که معماری پیجیدۀ آن نشان می‌دهد که زمانی از رونق و شکوه خاصی برخوردار بوده است.

رسول شجاعی، باستان‌شناس و مدیر موزۀ بامیان بر این باوراست که تاریخ ساخت این شهر به قبل از اسلام و به دورۀ هیتالی‌ها و تمدن ترک‌های غربی می‌رسد. او همچنین می‌افزاید: "نوع معماری شهر وهمچنین موقعیت جغرافیایی آن (درست درمحل تلاقی سه گذرگاه مهم غزنی، کابل و بلخ) نشان‌دهندۀ آن است که کاربرد نظامی داشته و از استحکامات قابل ملاحظه‌ای برخوردار بوده‌ است." مردمان محل، آن را شهرضحاک ماردوش می‌نامند.

دیوارهای استحکاماتی این شهر از سطوح پائین و دامنۀ کوه آغاز و به سمت قلۀ کوه امتداد می‌یابند. هرچه بالاتر می‌رویم، قطر و ارتفاع دیوارها بیشترمی‌شود و کمربندهای امنیتی آن محکم‌تر. راه دشوارگذری که از بین چند برج نگهبانی و پیچ و خم های فراوان و ازمیان دروازۀ تونل مانند سنگی‌ای می‌گذرد، تنها راه ورودی شهر محسوب می‌شود. برج‌های نگهبانی طوری ساخته‌شده‌اند که تسلط کاملی بر پائین دارند و نفوذ دشمن به شهر را بسیارمشکل می‌سازند.

در قسمت‌های پائین‌تر، برج‌ها دوباره ترمیم شده‌اند و به گفتۀ باستان‌شناسان، امکان دارد که بعدها توسط مسلمانان ترمیم شده باشند. دیوارها درقسمت‌های میانی توسط باران فرسایش یافته‌اند که این امر نشان می‌دهد که شهر برای مدتی طولانی مخروبه و خالی از سکنه مانده‌ است. اما درقسمت‌های بالایی شهر، هیچ اثری از دوران اسلامی به چشم نمی‌خورد. 

بر فراز کوه که قسمت اصلی شهراست، دالان‌ها وخانه‌های بسیار بزرگ با سقف‌های گنبدی خشتی وبه ارتفاع تقریباً ده متر که دربعضی جاها در دو طبقه اعمارشده‌اند، به چشم می‌خورند. همۀ این خانه‌ها زنجیروار به هم متصلند و در لبه‌های کوه، به برج‌های نگهبانی کوچک و بزرگ منتهی می‌شوند. این برج‌ها به صورت خارق‌العاده‌ای طراحی شده‌اند. چنانکه تمام مناطق اطراف را زیر دید خود داشته بر راه‌ها کنترل کاملی دارند.

از وسط شهر، تونلی مارپیچ و پله پله برای انتقال آب درمواقع حساس و زمانی که شهرتوسط دشمن محاصره شده، کشیده شده‌ است. این تونل در آخر به برج بسیاربزرگ و مستحکمی منتهی می‌شود که توسط یک تونل باریک (آبدوزک) به حوض آبی می‌رسد که فعلا خشک شده‌ است. به نظرمی‌رسد که آب از محل نامعلومی توسط لوله‌های سفالی به این حوض می‌رسیده‌ است. (۱)

این شهر روزگار دشواری را بعد از سپری کردن دوران شکوهش گذرانده‌ است. بر اساس نظریۀ کاظم یزدانی (مورخ)، این شهر اولین بار توسط مسلمانان در زمان صفاریان تخریب شد، اما از حملۀ چنگیزخان به بامیان، جان سالم به‌در برد. مغول‌ها فقط حصار بامیان را که امروزه به‌نام شهر غلغله یاد می‌شود، تخریب کردند. محمد صالح کنبولاهوری(۲) در مورد شهر ضحاک می‌نویسد:

"در سال ۱۰۳۷ هجری قمری نذر محمدخان، پادشاه ازبک به همراه پانزده هزار مرد جنگی به بامیان حمله کرد و شهر ضحاک را محاصره کرد. خنجرخان ترکمنی (احتمالاً از هزاره‌های درۀ ترکمن) حاکم بامیان به شهر ضحاک پناه جست و درآنجا مقاومت کرد. بلاخره لشکر نذرمحمدخان توان گشودن قلعه (شهر ضحاک) را در خود ندیده به کابل حمله کردند".

در گزارش‌های جنگ‌های نادرافشار(۳) نیز از شهر ضحاک نام برده شده‌ است. اما گویا باشندگان قلعه نهایتاً تسلیم شده اند.

(۱) تکنیک مشابه (آوردن آب توسط لوله‌های سفالی ازنقاطی که بر همگان معلوم نبود) در چند قلعۀ دیگر نظیرشهر غلغله، قلعۀ چهل برج، گوهرگین وغیره نیز استفاده شده است. 
(۲) محمد صالح کنبولاهوری، عمل صالح یا شاه جهان نامه، جلد اول چاپ هند صفحه ۲۹۲-۳۱۳
(۳) عالم آرای نادری، جلد دوم، صفحه ۵۵۸- ۵۷۱ وجهانگشای نادری، صفحه ۳۰۸-۳۰۹

* انتخاب از آرشیو جدیدآنلاین.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
محمد پویا

سومری‌ها با پرستش هفت اختر، به رقم "هفت" نیرویی ماورای طبیعی دادند. اقوام و ادیان دیگرهم یاد گرفتند. در زبان ما بیش از دویست ترکیب با هفت هست: ازهفت آسمان گرفته تا هفت شهرعشق. نوروزهم که بر مدار طبیعت می‌گردد نمی‌تواند بی هفت باشد مثل هفت سین، هفت شین، هفت چین و هفت میوه.

در باره لوازم  سفره يا خوان نوروز و از جمله مهم‌ترين‌های آن، هفت قلم جنسی که قرار است اسباب برکت و رونق سفره خانواده‌ها در سال تازه بشود، زياد نوشته‌اند. بعضی‌ها از هفت سين، بعضی ديگر از هفت شين و مردم بخش‌هایی از افغانستان و تاجيکستان از هفت چين يا هفت ميوه صحبت می‌کنند. مهم اين است که برای رقم هفت نمادی پيدا کنيم از آنچه داريم و دوست داريم. 

مقدس بودن هفت از سومري‌ها به ساير مردم جهان باستان از جمله آريايی‌ها رسيد.  نوروز هم برای مردمانی که زندگی‌شان و سال و ماه‌شان برمدار طبيعت می‌گردد، آغاز زنده شدن دوباره طبيعت است و بايد جشن گرفته شود. پس چه بهتر که با عدد هفت آميخته شود. برگزاری يک سنت تاريخی و چيدن خوان نوروزی  بسته به گرمی و سردی هوا و وفور چيزهايی داشت که می‌توانستند برای جشن‌های خود داشته باشند.  

به ياد داشته باشيم که بدست آوردن خوردنی‌ها و آراستنی‌ها در اين فصل سال در کوه‌های پر برف بدخشان تا هوای ملايم‌تر غرب آسيا يکی نيست. اين امر سبب شده تا اقوامی که در جغرافيايی گسترده در آسيای مرکزی و قفقاز و ايران و افغانستان و غرب آسيا پراکنده‌اند سفره نوروزشان متفاوت باشد. در متون تاريخی از سفره آرايي‌های گوناگون ياد شده از جمله انواع متفاوت نوشيدنی‌ها و خوردنی‌ها.

در ايران سفره‌ای را می‌آرايند که هفت سين چون سيب و سماق و سبزه از عناصر اصلی آن است ولی ساير عناصر آن می‌تواند متفاوت باشد. ضمن آنکه در همين مرز و بوم گفته می‌شود که در قديم اين سفره  شامل عناصری چون، شهد (عسل يا انگبين)، شمع و شراب بوده و نام آن نيز در اصل هفت شين بوده است. آن‌چنانکه در برخی از مناطق  خراسان مردم  به نظم می‌گويند: 

جشن نوروز از زمان کيان
می‌نهادند مردم ايران
شمع و شير و شراب و شيرينی
شکر و شهد و شای اندر خوان

در افغانستان و برخی نواحی از تاجيکستان معتقدند نه هفت سين بوده و نه هفت شين، بلکه هفت چين بوده است. مراد از هفت چين نيز، هفت ميوه‌ای بوده است که از هفت درخت متفاوت چيده شده و به عنوان برکت خانه در آغاز سال نو در سفره گردآوری شده باشد. در تاجيکستان به هويج سبزی می‌گويند و بر سر سفره هفت سين آن را می‌توان ديد. 

با توجه به اينکه فصل چيدن ميوه‌های تازه از نظر زمانی با روز اول سال فاصله زيادی دارد، در قديم  ميوه‌های سر سفره سال نو تازه نبوده و به جای آن ميوه‌های خشک مانند  قيسی و سنجد و کشمش و انجير و غيره می‌گذاشته‌اند. ميوه‌های خشکی که در تمام زمستان جزئی از آذوقه مردم را تشکيل می‌داده است. اکنون نيز در بخش وسيعی از افغانستان خصوصا شهرهای تاريخی بلخ (مزار شريف)، کابل، کهندژ (قندوز) و مناطقی ديگر مردم به همين روش وفادار مانده‌اند و در سر سفره بساط هفت ميوه را می‌چينند. به اين شکل که هفت ميوه خشک را می‌شويند، و سپس مخلوطی از اين ميوه‌ها را شبی در تنگ آب می‌گذارند تا عصاره هفت ميوه درهم ترکيب شود. صبح روز اول سال نو، هرکدام از اعضای خانواده با آروزی داشتن سالی شيرين و پر برکت از اين آب می‌نوشند و از دانه‌های آن می‌خورند.آن‌ها معتقدند که اگر سال با نوشيدن عصاره هفت ميوه آغاز شود، بسيار پرميمنت و باشگون خواهد بود. 

در گزارش تصویری این صفحه طرز تهیه هفت میوه را می‌بینید.

* انتخاب از آرشیو جدیدآنلاین.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
زینب حیدری*

 

در اتاقی کهنه و کم نور با دیوارهای سیاه و دودگرفته همراه با بوی نان گرم و تازه و چوب سوخته، زنان در کوچه پس کوچه‌های تنگ کابل اجتماع کوچکی را می‌سازند. یک زن برای کسب درآمد نانوایی کوچکی را تاسیس می‌کند و دیگرزنانِ همان محل برای تهیه نان با صرفه و کمک به اقتصاد خانه، با خرید یک بوجی (کیسه) آرد و پرداخت پنج روپیه بابت پختن نان‌شان این فضای کاری صمیمی را می‌سازند.

 من با این فضای کاملا زنانه ومخصوصا قصه‌هایش درست نه سال پیش وقتی که دوازده سالم بود آشنا شدم. قصه‌های نانوایی زنانه همیشه برایم شیرین بود. من همیشه قصه‌گویی را دوست داشتم. یادم می‌آید تا زمانی که دست‌رسی به خواندن و نوشتن نداشتم، مادر بزرگ و مادرم برایم قصه می‌گفتند و وقتی هم که خودم قادر به خواندن و نوشتن شدم داستان‌خوانی را ادامه دادم. اما بنظرم "قصه شنیدن" مزه‌ای متفاوت از "قصه خواندن" دارد. به همین دلیل زمانی هم که حتا می‌توانستم  بخوانم و بنویسم به خاطر اینکه داستان را بشنوم و بیشتر لذت ببرم، همراه با مادرم به اصرار به نانوایی زنانه می‌رفتم و حتا گاهی هم که مادرم سرش شلوغ می‌شد خودم به تنهایی خمیری که مادرم تهیه کرده بود را به نانوایی می‌بردم. مادرم از فضای نانوایی خوشش نمی‌آمد. همیشه می‌گفت، همین که خمیر را سر نوبت گذاشتم زود برگردم. می‌گفت آن‌ها قصه نمی گویند، غیبت می‌کنند و پشت مردم حرف در می‌آورند و این کار خیلی بدی است. اما همان حرف‌ها برای من جالب بود. 

من آن قصه‌ها یا به قول مادرم غیبت ها را دوست داشتم چرا که به نظر من آن‌ها تجربه‌های زندگی‌شان را با هم شریک می‌کردند و سعی می‌کردند تا حدی برای مشکلاتی که داشتند راه حل پیدا کنند. مشتری‌ها از اتفاقاتی که در محیط کوچک خانه‌شان می‌افتاد برای هم می‌گفتند.  گاهی درد دل می‌کردند و گاهی هم خوشی‌ها و خوشبختی‌هایشان را به رخ یکدیگر می‌کشاندند.  قصه از بدی‌ها از خوبی‌ها، از شیطنت اطفال، مهمانی، لباس نو، پرده و پوشاک نو و از همه بهتر قصه داغ و مشهور مادر شوهر، خواهر شوهر و عروس نو که از آتش تنور همیشه داغ‌تر بود.  یادم می‌آید به من می‌گفتند: گوش‌های خود را کر بگیرید تا نشنوید چرا که عیب دارد اما من بدون اینکه عکس‌العملی نشان بدهم لبخندی می‌زدم و تظاهر می‌کردم که گوش‌هایم را گرفتم و چیزی نمی‌شنوم.   

در آن فضا فقط داستان یا به قول مادرم غیبت و فکاهی نبود. اگر یکی از مشتری‌ها دچار مشکل صحی می‌شدند به هم آدرس شفاخانه‌ها را می‌دادند و برای مریضی‌هایشان برای هم دوا معرفی می‌کردند. یکبار هم عمه‌ام عادت ماهوارش نامنظم شده بود و پیش از آن هم پیش هر داکتری که رفته بود مشکل‌اش حل نشده بود تا این که از یکی از زنان نانوایی آدرس قابله خوبی را گرفت و مشکل‌اش حل شد! فضای جالب ومتنوعی بود. به قول پدرم نانوایی زنانه یعنی قصه‌های خانه نو٬ زندگی نو در بی بی سی.

بعد از گذشت سال‌ها، دیروز در کوچه‌ای که بوی نان گرم پیچیده بود، صدای خنده‌های آشنا از پشت در چوبی نیم بازی که دود آرام از آن بیرون می‌شد را شنیدم. برای یک لحظه یاد گذشته افتادم و خواستم بروم و باز هم قصه‌های آن‌ها را بشنوم. فرصت را از دست ندادم و به بهانه عکاسی یادی از آن روزها کردم.  

*زینب حیدری از کاربران جدیدآنلاین است. شما هم اگر مطلبی برای انتشار دارید، لطفا آن را به نشانی info at jadidonline dot com بفرستید.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
الهام احساس*

افغانستان را در کودکی ترک کردم. آشفتگی‌های اجتماعی و اقتصادی افغانستان در دهه شصت دلیل کافی برای ترک افغانستان و جستجوی آینده‌ای بهتر برای خانواده ما بود.

جستجوها ما را به بریتانیا آورد، سرزمینی که در آن در رشته حقوق تحصیل کردم و در آن جویای کار هستم؛ دو پیامدی که اگر پدر و مادرم مجبور به ترک وطن نمی‌شدند برای من پیش نمی‌آمد. 

اما زاده‌شدن در افغانستان و گذران دهه اول زندگی در آنجا؛ جایی که دنبال مرغ‌ها ‌می‌دویدم و لاستیک کهنه دوچرخه را تُر می‌دادم، برایم خاطراتی به جا گذاشت که همیشه با من است. این خاطرات نقش‌بسته در ذهن مرا وادار کرد تا در جولای ۲۰۱۲ (تیرماه ۱۳۹۱) عزم، جزم كرده و از وطن دیدن کنم. در همین سفر بود که به امید شکار زیبایی‌های وطنم که تا آن روز فقط از طریق تلویزیون آن‌ها را دیده بودم،  اولین دوربین عکاسی‌ام را خریدم و مجموعه‌ای عکس تهیه کردم: "افغانستان از نگاه دوربین من".

پرواز من از فرودگاه هیترو لندن شروع شد و از دبی ادامه يافت. بخش اول پرواز معمولی و خالی از هیجان بود تا اینکه بر صندلی هواپیمای دبی- کابل نشستم. اینجا بود که حس غریبی به من دست داد؛ هیجانی که به من می‌گفت یک ساعت دیگر در کابل هستی. "افغانستان حالا چه جور جایی است؟ آیا من به خانه و وطن خود برمی گردم یا ديگر فقط توریستی هستم که از کابل دیدن می‌کند؟ حالا بعد از تقریبا ده سال به پسر عموها، دخترعموها، عمه و عمویم چه خواهم گفت؟"

هواپیما حركت کرد و بعد از یک ساعت پرواز منظره زیر پای هواپیما تغییر کرد. زمین شروع به بالاآمدن کرد، به کوه‌های شکوهمند و استوار تبدیل شد، دامن گسترد  و پستی و بلندی‌اش نمایان شد. بعضی كوه‌ها با درخت پوشیده شده بود و بعضی مثل صخره‌های بلند عریان مي‌نمود. همه چيز زیبا بود. در حالیکه چشمان من مناظر را می‌بلعیدند، متوجه شدم که در افغانستان هستم.

بعد از خارج شدن از هواپیما اولین چیزی که توجهم را جلب کرد یک بو و رايحه خوش بود. این همان بویی بود که من با آن، زمانی که در خیابان‌های جلال آباد بازی می‌کردم، بزرگ شده بودم. یک بوی مشک‌گون از نسیم خاک‌های تابستانی.

حالا در وطن بودم. اما به اطرافم که نگاه می‌کردم به حد وفور چیزهای عجیب و غریب می‌دیدم. فوج فوج چرخ بال‌های جنگی آمریکایی، بریتانیایی و ناتو در امتداد باند فرودگاه صف کشیده بودند. سربازان یونیفرم پوش در خیابان‌ها ‌در رفت‌وآمد بودند. وقتی با اتوموبیل به طرف خانه عمویم می‌رفتم صحنه‌های مشابه دیگری دیدم.

رمز زیبایی کابل در زیبایی مردم آن شهر نهفته است. وقتی که ماشین ما در جاده تازه اسفالت‌شده راه افتاد، ولوله مردمی را دیدم که زندگی روزمره‌شان را رتق و فتق می‌کردند. بعضی کارت تلفن می‌فروختند، بعضی غلات. آنچه مرا بسیار غافلگیر کرد، شمار بچه‌های جوانی بود که روی سینی‌های خودساخته‌ای که از گردنشان آویزان بود همه چیز از سیگار گرفته تا آب می‌فروختند.  بعضی دیگر در گرمای بعدازظهر کباب می‌پختند. در ازای هر بچه شاغل، سه کودک هم در کنار خیابان نشسته بودند، پاهایشان را روی هم انداخته بودند و جهان گذرا را تماشا می‌کردند.

در نمایش تصویری این صفحه آنچه از افغانستان امروز در خاطرم نقش‌بسته را می‌بینید.

*الهام احساس از کاربران جدیدآنلاین است. شما هم اگر مطلبی برای انتشار دارید، لطفا آن را به نشانی info at jadidonline dot com بفرستید.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
زهرا باقری‌شاد

از زمان آغاز به کار حکومت جدید افغانستان تا به امروز که نزدیک به ۱۳ سال از آن می‌گذرد، سینمای مستند افغانستان، تحت تاثیر تحولات سیاسی این کشور شکل گرفته و رشد کرده است تا جایی که بسیاری از مستندسازان افغان با هم بر سر این مساله توافق نظر دارند که تا پیش از سال ۲۰۰۱ میلادی، افغانستان سینمای مستند نداشت.

بسیاری از هنرمندان جوان افغان که در دهه اخیر وارد حوزه مستندسازی شده‌اند امروز در سرزمین خود سکونت ندارند. آن‌ها اغلب در کشورهای اروپایی از جمله سوئد، آلمان و فرانسه زندگی می‌کنند و این در حالی است که همه آن‌ها دست کم یک یا دو تجربه مستندسازی در افغانستان را در کارنامه هنری خود دارند و  دانش‌آموختگانی هستند که در سال‌های اخیر در کارگاه‌های آموزشی دایر شده در افغانستان توسط کشورهای فرانسه و آلمان شرکت کرده‌اند، آموزش دیده‌اند و توانسته‌اند به صورت برنامه‌ریزی شده با تمرکز بر مسائل و مشکلات افغانستان به  ارائه آثار مستند بپردازند. 

چهار نفر از این فیلمسازان جوان، اکتبر امسال در نخستین جشنواره فیلم مستند افغانستان با نام "شب خاکی از افغانستان کوچک" در سوئد حضور دارند و فیلم‌هایی از آن‌ها با موضوع "سَرک‌های کابل" یا خیابان‌های کابل نمایش داده می‌شود. "افغانستان کوچک"، ساخته بصیر سیرت، "جواز رانندگی"، اثر محبوبه ابراهیمی، "شب خاکی"، اثر علی هزاره و "چک پوینت"، ساخته حامد علیزاده فیلم‌های برگزیده این جشنواره هستند. 

این جشنواره که با حمایت "نهاد فرهنگی آموزش جنبش کارگری سوئد" در استکهلم برپا می‌شود هم برای مستندسازان جوان افغان و هم برای مسئولان برگزاری آن تجربه‌ای جدید است که نخستین گام برای برگزاری یک جشنواره سالیانه در همین زمینه به شمار می‌رود. بصیر سیرت، مستند ساز افغان و مسئول برگزاری این جشنواره دراین‌باره به جدیدآنلاین می‌گوید: "از زمانی که به سوئد آمدم و بخشی از ارتباطم با فیلمسازان افغان قطع شد به این فکر افتادم که پل ارتباطی تازه‌ای بین فیلمسازان جوان افغان با فیلمسازان دیگر کشورها بسازم. این ایده را با "مسعود مافان" در نهاد فرهنگی آموزش جنبش کارگری سوئد در میان گذاشتم و ما تصمیم گرفتیم برای برگزاری یک جشنواره سالیانه، نخست تجربه یک جشنواره یک روزه را داشته باشیم و در صورتی که در گام نخست، موفق شدیم از سال بعد، این جشنواره را در چند روز و با شرکت فیلمسازان و نمایش فیلم‌های بیشتر برگزار کنیم". 

به این ترتیب، جشنواره فیلم مستند افغانستان در ۲۵ اکتبر هر سال در سوئد برگزار خواهد شد؛ آن هم در شرایطی که مسئولان برگزاری آن تلاش دارند مدت زمان آن را از یک روز به یک هفته گسترش دهند. 

بصیر سیرت از جمله انگیزه‌های برپایی این جشنواره را اطلاعات کم و ناقص مردم سوئد از افغانستان عنوان می‌کند: "تا جایی که تجربه‌های شخصی من نشان می‌دهند نوعی بیگانه هراسی نسبت به افغان‌ها در سوئد وجود دارد. سوئدی‌ها اطلاعات چندانی از افغانستان ندارند و همین مساله باعث شده در مواردی حقوق اولیه افغان‌هایی که به سوئد می‌آیند و به عنوان پناه‌جو در این کشور سکونت دارند نادیده گرفته شود. حتا بسیاری از پناه‌جویان افغان از سوئد اخراج می‌شوند. این مساله برای من انگیزه‌ای بود تا تلاش کنم به عنوان یک فیلمساز به ارائه اطلاعاتی از جامعه افغانستان بپردازم که مخاطبان سوئدی تا به حال آن‌ها را دریافت نکرده‌اند. همین رویکرد شاید بتواند به تغییر نگاه مردم سوئد به افغان‌ها و بهبود وضعیت مهاجران افغان در این کشور کمک کند". 

خیابان‌های‌ کابل در استکهلم

علی هزاره، مستندساز جوان افغان این روزها ساکن پاریس هست. او فیلم کوتاه "شب خاکی" را در سال ۲۰۱۱ ساخت. شب خاکی مستندی است از زندگی کارمندانی از شهرداری کابل که شب‌ها خیابان‌های کابل را پاکسازی می‌کنند و خاک را داخل جوی‌های آب روان در شهر می‌ریزند و صبح روزهای بعد کارمندانی دیگر همان گل و لای را از جوی‌ها لایروبی می‌کنند و داخل خیابان‌ها می‌ریزند. شب خاکی علاوه بر نگاه اجتماعی به مسائل شهری، از کنایه‌های سیاسی نیز خالی نیست. از این رو توانسته در دو سال اخیر جوایز بسیاری را از جشنواره‌های مختلف از آن خود کند. این فیلم در جشنواره سینما رئال فرانسه به عنوان بهترین فیلم کوتاه شناخته شد و نیز توانست برنده هشت جشنواره فیلم مستند دیگر در کشورهای مختلف باشد. 

"جواز رانندگی" ساخته محبوبه ابراهیمی مستندی است از فعالیت نخستین زن راننده تاکسی در کابل. محبوبه ابراهیمی، مستندساز افغان ساکن سوئد می‌گوید: "فیلم بر کار کردن زنان در شهر کابل به عنوان راننده تمرکز دارد. در این شهر رانندگی زنان با مشکلات بسیاری مواجه است. مردان نگاه خوبی به رانندگی زنان ندارند و وقتی می‌بینند که زنی رانندگی می‌کنند به هر شکل تلاش می‌کنند او را آزار بدهند. از این رو برای من جالب بود که ببینم چطور یک زن در کابل شروع می‌کند به رانندگی و انتخاب آن به عنوان شغل. در این فیلم شما متوجه واکنش مردان نسبت به رانندگی زنان می‌شوید". 

"افغانستان کوچک"، اثر بصیر سیرت، وضعیت افغانستانی را روایت می‌کند که با وجود پایان یافتن جنگ، هنوز دست‌خوش نارسایی‌ها و مشکلات بسیاری است. این فیلم، مستندی است از یک کوچه در کابل، کوچه‌ای که سه کیلومتر طول دارد و تقریبا ۳۰ هزار نفر در آن رفت و آمد می‌کنند. ساکنان این کوچه نیازمند حمایت فراوان برای بهبود بخشیدن به شرایط زندگی خود هستند اما به گفته بصیر سیرت، در ده سال اخیر، دولت هیچ گامی در راستای ساماندهی شرایط زندگی مردم این کوچه برنداشته است. این فیلم به تازگی جایزه جشنواره بین‌المللی حقوق بشر در افغانستان را از آن خود کرده است. همچنین در جشنواره‌هایی از ترکیه، آلمان، ایتالیا و لهستان نیز به نمایش گذاشته شده است. 

 حامد علیزاده دیگر کارگردان جوان افغان است که با فیلم "چک پوینت" در این جشنواره حضور دارد. این فیلم مستندی است از پست‌های ویژه بازرسی در کابل که بر رفت و آمد مردم و کالاهایی که با خود حمل می‌کنند نظارت دارند. در این مستند فعالیت‌های مختلف ماموران امنیتی از جمله پی‌گیری جرایم اخلاقی در کابل، حمله به خانه‌های مردم در صورت مشاهده موردی مشکوک، حمله به تروریست‌ها و همچنین فساد مالی و اخلاقی که این ماموران با آنها درگیرند به صورت کنایه به نمایش کشیده شده است. 

در گزارش تصویری این صفحه، خلاصه‌ای از داستان سه فیلم شب خاکی، جواز رانندگی و افغانستان کوچک را از زبان کارگردانان آن‌ها می‌شنویم و به تماشای تصاویری از این فیلم‌ها و پشت صحنۀ آن‌ها می‌نشینیم.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
مهدی مهرآیین

به بامیان که می‌روی، تنها آثار باستانی بجامانده از دورۀ بودایی و ترکان غربی نیست که توجهت را جلب می‌کند. کشتزارها با پوشش گیاهی سبز و با گل‌های سفید و آبی همه جا به چشم می‌خورد. بامیان بهترین و بیشترین کچالو (سیب زمینی) را درافغانستان تولید می‌کند و اکثریت زمین‌های این ولایت (استان) زیر کشت کچالوست. کچالوی بامیان هم غذای اصلی مردم در زمستان‌های سرد است که برف عبور از راه‌ها را دشوار می‌کند و هم یکی از صادرات بامیان به ولایات دیگر و حتا کشورهای آسیای میانه. کچالوی بامیان انواعی دارد که از آن میان می‌توان از صمدی، بیگل، سفیدگل، سرخ‌گل زراعتی، سبزگل و چهارمغزی نام برد.

اگر در پائیزکه فصل برداشت این محصول است، از بامیان بگذری، دود کوچک اما فراوانی را می‌بینی که ازهر گوشه و کناراین شهر به آسمان می‌رود. اگرکمی بیشتر دقت کنی، کودکانی را می‌بینی که چشم طمع عجیبی به این دود دوخته‌اند و با جدیت خاصی آتش را روشن نگه می‌دارند. حتا وقتی دود به چشم‌هایشان می‌زند، توجهی نمی‌کنند و قلعۀ کلوخی کوچکی که باید خوب گرم شود، مرکز توجه است.

این قلعۀ کوچک مخروطی‌شکل که کودکان بامیان آن را قلوخی (کلوخی) می‌نامند، تشکیل‌شده ازکلوخ‌هایی نرم است که معمولأ به ارتفاع سی تا پنجاه سانتی‌متر و قطری سی- چهل سانتی‌متر ساخته می‌شود که دروازه‌ای برای ورود خس و خاشاک هم برایش درست می‌کنند. درونش آن‌قدر آتش می‌کنند که رنگ کلوخ‌ها از سرخی به سفیدی می‌زند. بعد خاکسترها را بیرون می‌کشند و کچالوها را داخلش می‌اندازند. حالا دیگر بچه‌ها باید آمادۀ هیجان‌انگیزترین قسمت برنامه باشند. یعنی با چوب و بیل و سنگ و هر چه که دم دست آمد، قلوخی را بر سر کچالوها خراب کنند و آن‌قدر بکوبند که کلوخ‌های داغ نرم شوند۱.

حالا بچه‌ها دورهم نشسته‌اند و از قسمت‌های هیجان‌انگیز قلوخی‌سازی امروز با هم قصه می‌کنند. چرا که در حدود نیم ساعت باید منتظر بمانند تا کچالوها پخته شوند. تنظیم حرارت این کلوخ‌ها با مقدار خاکی که روی کلوخ‌ها می‌پاشند و میزان سرخی آن در چگونگی کباب شدن کچالو مهم است.

کچالوها که پخته شد، خاک‌ها را پس می‌زنند و نمک و مرچ (فلفل) را که پنهانی از خانه آورده‌اند، روی آن می‌پاشند و با حرص و ولعی خاص ماحصل زحمت امروزشان را می‌خورند. تجربۀ قلوخی، تجربۀ انکارناپذیر هر بامیانی است که بازگویی آن، لبخند ملیحی را برلب‌های آدم‌بزرگ‌های جدی می‌نشاند.

معنی برخی از واژگان گزارش مصور این صفحه که شاید فهمیدن آن برای برخی دشوار باشد، در این جا آمده‌است: می‌کوفیم، از کوفتن: می کوبیم؛ خَشَک (به فتح خ و شین): خاشاک؛ سرآسیاب: قریه‌ای در مرکز بامیان؛ صلا زدن: دعوت کردن؛ نیلغه‌ها: کودکان؛ اوشتوک: کودک؛ میله می‌کردیم: جشن می‌گرفتیم؛ دست هم سیاه، نول هم سیاه: دست هم سیاه و نوک یا دهان هم سیاه.

در این گزارش تصویری چند کودک و بزرگ‌سال بامیانی از تجربۀ خود در درست کردن کلوخی می‌گویند.

پی‌نوشت:
۱.
ساختن این گونه کوره یا تنور در روستاهای خراسان ایران هم رسم بود که در آن جا آن را "داش" می‌نامند


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
آرش دوستار

وقتی از مردم شهر آیخانم در بارۀ نام شهرشان بپرسید، می گویند دوشیزه‌ای بوده با همین نام که در زیبایی و دلربایی شهرۀ شهر بوده، هزار مرد شیرگیر در کمند گیسویش اسیر و هزار دل بی‌تاب با ناوک مژگانش در خون. زیبایی او چنان خیره‌کننده بوده  که کس را یارای نگاه کردن به چهره‌اش نبوده و مردم شهر عکس او را بر روی ماه می‌دیده‌اند و از این رو او را "آی‌خانم" یا "ماهبانو" خطاب می‌کردند. سه شهزادۀ جهان‌گشای باختری هم دلباختۀ او بودند. هر یک از آنها برای وصالش دل می‌دادند و جان می‌سپردند. در نهایت یکی از شهزادگان آی‌خانم را می‌رباید و با قایقی که شیرها آن را به دوش می‌کشیده‌اند، از رود آمو عبور می‌کند و در جایی برای معشوقۀ ترک خویش قلعه‌ای می‌سازد و معشوقه را در آن پنهان می‌کند. و سرانجام این شهر به نام معشوقۀ او مسما می‌شود.

این یکی ازافسانه‌های عامیانه‌ای است که در مورد آی‌خانم وجود دارد .عده‌ای هم وجه تسمیۀ این شهر را برگرفته از نام "سلین/ لونا" (Selene / Luna) الهه‌های اساطیری مهتاب یونان و روم باستان می‌دانند و دیگران هم آن را به آناهیتا، الهۀ باستانی عشق و زایش و مهتاب ایران باستان نسبت می‌دهند.

روایات تاریخی حکایت‌گر آنند که پس از تأسیس این شهر، شهزادگان و جهان‌گشایان زیادی به آرزوی یافتن مهبانوهایشان به این شهر آمدند و گاه شهر را زیر و رو کردند و عده‌ای هم طرح‌های نو ریختند و شهرهای عاشقانۀ نو بنا نهادند. عده‌ای نیز با توجه به اقامت اسطوره‌ای اسکندر درآن شهر، آن را اسکندریۀ آمودریا یا اسکندریۀ اکسیانا می‌گویند که بطلیموس حکیم نیزگفته ‌است که اسکندر آن را در حدود سه قرن قبل از میلاد بنا نهاده‌است؛ اما دقیقاً روشن نیست که آیا منظور همین شهر آی‌خانم بوده یا شهر ترمذ که در آن سوی آب، در ازبکستان کنونی واقع است. شاید هم آی‌خانم به دورۀ بعد از اسکندر برگردد و شهر "اوکراتیدیا" باشد که به نام "اوکراتید"، شاه یونان باختری، مسما بوده‌است. ولی به هر حالتش آی‌خانم نسبتی گسست‌ناپذیر با زیبایی و عشق و وصال داشته‌است.

شهرباستانی آی‌خانم در شمال افغانستان کنونی در شهرستان دشت قلعه استان تخار در پیوندگاه رودهای آمو (جیحون) و کوکچه واقع است. در افغانستان کنونی هم "جیحون" نامی است که به مردان اطلاق می‌شود و ترک‌تباران سواحل آمو هم به دختران‌شان نام کوکچه را می‌گذارند که "کوک" معنای رنگ آبی آسمانی را دارد و نماد زیبایی متعالی و عشق آسمانی‌ست. و آی‌خانم جایی‌ست که این دو یعنی جیحون و کوکچه به هم وصل می‌شوند و عشقشان تا ابد در دل کوه‌های آسمان‌بوس آسیای میانه جاری می‌شود.

شاید هم همین نمادینگی این ناحیه بوده که لشکریان اسکندر را برای برگزیدن این محل برای ساختن یک شهر نو وا داشته باشد . شهر آی‌خانم در طول قرن‌های متمادی ناپدید بود و باستان‌شناسان دنبال یکی از شهرهای ناپدیدشدۀ اسکندر در سواحل رود آمور می گشتند تا در نهایت در سال‌های ۱۹۶۰ در زمان سلطنت محمد ظاهر شاه آخرین پادشاه افغانستان ، این شهربر حسب تصادف پیدا شد. کشف این شهر، باستان‌شناسان فرانسوی را به این منطقه کشاند تا کاوش‌های علمی را در این منطقه آغاز کنند. در نهایت از آثار تاریخی به‌دست‌آمده از آی‌خانم این امر ثابت شد که آیخانم ، یکی از شهرهای مهم یونانی- باختری بوده‌است .

شهر شکل سه‌گوشی را دارد که از دو طرف با آب احاطه شده و سمت سوم آن هم جایگاه بلندی‌ست که برج و باروی اساسی شهر را تشکیل می‌داده‌است. شهر در ارتفاع آن تپه قرار دارد و تمامی مناطق اطراف را می‌شود از آن‌جا زیر نظر داشت. و در فاصلۀ نه‌چندان دور از آن، کوه‌های لاجورد و زمرد بدخشان موقعیت دارد.

معماری شهر آمیزه‌ای از هنر یونانی و ایرانی و هندی و دیگر هنرهای رایج در منطقه است؛ نمادی از امتزاج فرهنگ‌های خاوری و باختری در یک شهر آرمانی. شهری که قصر در مرکز آن بود و بناهای دیگری چون نیایشگاه، دیوان حکومتی، آمفی‌تئاتر، مدرسه و ورزشگاه،  و نیز دژ یونانی هم داشت. این دژ دارای برج‌ها و ستون‌های بلندِ آذین شده به سبک یونان باستان بود.

در نیایشگاه، که بیشتر بر اساس طرح معماری‌های آسیای میانه و بین‌النهرین ساخته شده، خدایان یونانی پرستش می‌شده‌اند که این خود نمایانگر آمیزش فرهنگ‌های گوناگون در این منطقه است. در کتیبه‌ای سنگی که گمان می‌رود دیوار مقبره‌ کنیاس باشد که گویا او بنیان‌گذار این شهر یونان- باختری بوده است، این جملات حکیمانه حک شده ‌است:

در طفولیت مؤدب باش
در جوانی به نفس خود حاکم باش
در بزرگ‌سالی عادل باش
 در پیری مشاور خوب باش
و چون مرگ به سراغت آمد، گِله مکن!

آثار به‌دست‌آمده از این شهر، مهارت معماران سبک هنری یونانی، ایرانی و هنرهای محلی را به نمایش می‌گذارد که هر کدام مانند خط و امضای عشاقی است که در پیکر این شهر عشق و وصال به جا مانده‌است و همه به عظمت و شکوه آی‌خانم، این عروس زیبای باختری خاور در عصر و زمان خودش افزوده‌است.
 
بر اساس شواهد تاریخی به‌دست‌آمده از این شهر، آی‌خانم در گذشته نیز دستخوش ویرانی‌های فراوان و آتش‌سوزی‌های عظیمی شده که بدن این عروس زیبا را مصدوم کرده‌‌است.

با در گرفتن آتش جنگ و ویرانی که در دهه های گذشته بر افغانستان رفت، مردم به سر و صورت آی‌خانم افتادند و دل این عروس زیبا را با بیرحمی تمام کندند. بدن او را تکه تکه کردند. مردم شهر جهیزیه‌های عروس را غارت کردند و قاچاقچیان و دزدان بدن مجروح این عروس زیبا را در بازارهای جهان به حراج گذاشتند.

امروز از آن همه شکوه و عظمت تنها یک میدان مملو از گودال و حفره‌های وحشتناک مانده‌است که بیشتر از یک شهر اسطوره‌ای، گورستانی را در ذهن انسان مجسم می‌کند. شاید گور ناپیدای آی‌خانم را.

البته با همت کارکنان موزۀ ملی کابل، شماری از این آثار از چنگ هیولای جنگ و ویرانی در امان ماند که امروز در موزه‌های جهان به نمایش گذاشته می‌شود و زیبایی آی‌خانم، بار دیگر، چشم هر بیننده را نوازش می‌کند.

شاید هم بار دیگر شهزادگانی دلباختۀ او شوند و به آرزوی وصال معشوقه‌هایشان شهر جدیدی را بنا گذارند که پیوندگاه عشق باشد و نماد خرد و زیبایی.

 

* انتخاب از آرشیو جدیدآنلاین.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب

جدیدآنلاین: "نانسی دوپره"، مورخ و پژوهشگر آمریکایی که عاشق افغانستان است پس از دهه‌ها تلاش و پشتکار رویای دیرینه خود را به واقعیت رسانید و مرکز افغانستان‌شناسی او در دانشگاه کابل سرانجام رسما گشایش یافت. نانسی هچ دوپره که نیمه دهه هشتم زندگی را پشت‌سر گذاشته می‌تواند خشنود باشد که میراثی بس بزرگ به یادگار گذاشته است. شاید بتوان گفت این بانو با همکاری شوهر فقیدش "لویی دوپره" جامع‌ترین کتاب‌ها را در باره افغانسنان نوشته‌اند. خانم نانسی دوپره با ایجاد مرکز افغانستان‌شناسی در دانشگاه کابل مجموعه‌ای کم نظیر از کتاب، سند، تصویر و نشریات را در باره افغانستان را گرد آورده که به شیوه علمی و روشمند گردآوری و فهرست‌نگاری شده است. کسانی که خواستار تحقیق در باره افغانستان اند با مراجعه به این مرکز و یا سایت اینترنتی آن  به ارزش این کار پی می‌برند. مرکز افغانستان‌شناسی که پس از نوروز امسال رسما افتتاح شد در بنایی زیبا جای گرفته که ترکیبی است از معماری نو و سنتی و مجهز به امکانات اطلاع‌رسانی دنیای امروز. بیشتر اسناد و منابع موجود در این مرکز به زبان‌های فارسی و پشتو و انگلیسی است. با این سه زبان نیز می‌توان از وب سایت این مرکز بهره گرفت. سه سال پیش ایمان شایسته و معصومه ابراهیمی پس از گفتگو با خانم دوپره گزارشی تصویری از زندگی این بانوی آمریکایی ساختند که وی در آن از تلاش خستگی‌ناپذیرش برای ایجاد مرکز افغانستان‌شناسی در دانشگاه کابل می‌گوید. به مناسبت گشایش این مرکز ما این گزارش را بازنشر می‌کنیم. 

ایمان شایسته

در خانه به یک کتاب قدیمی برخوردم که نمی‌دانم از کجا آمده بود. در مورد نقاط باستانی افغانستان بود و همراه با عکس و نقشۀ نقاط تاریخی؛ واشیائی را که از حفاری‌های آن مناطق به دست آمده بود، نشان می‌داد.

گاهی به آن کتاب، که به زبان انگلیسی بود، و عکس‌هایش نگاه می‌کردم و از خودم می‌پرسیدم، اینها حالا کجا هستند؟ سال‌ها قبل بعضی از آنها را در موزۀ دارالامان دیده بودم و می‌دانستم که اکنون بسیاری از آنها از بین رفته و یا غارت شده‌اند ویا سر از مجموعه‌های شخصی در آورده‌اند. گاهی به خودم دلداری می‌دادم که شاید بتوان روزی اشیاء غارت‌شده را به افغانستان برگرداند.

هیچ وقت از خودم نپرسیده بودم آن اشیا را چه کسی از دل خاک بیرون کشیده‌است و آن کتاب ارزشمند با آن‌همه اطلاعات دقیق حاصل زحمات کیست؟

وقتی چهره‌اش را برای اولین بار از طریق یک برنامۀ مستند دیدم، تازه نویسنده‌اش را شناختم.

باورم نمی‌شد که افزون بر شصت سال از عمرش را برای افغانستان زندگی کرده و شاید بیشترین اطلاعات را راجع به تاریخ و فرهنگ افغان‌ها، از دوران باستان تا حال حاضر، داشته باشد و ما و فرهنگمان را بیشتر از خود ما بشناسد.

آری، این بانوی نستوه و عاشق، کسی نیست جز نانسی هچ دوپره Nancy Hatch Dupree، تاریخ‌نگار اهل آمریکا. بانوی ۸۲ ساله‌ای که همراه با همسر فقیدش لویی هچ دوپره، باستان‌شناس معروف آمریکایی، بسیاری از آن اشیائی را که ما در موزه‌ها و کتاب‌ها می‌دیدیم، با سال‌ها حفاری از دل خاک بیرون کشیده‌اند و در موزه‌ها، مقالات و کتاب‌ها در معرض دید جهانیان گذاشته‌اند.

تا قبل از کتاب‌های نانسی و لویی دوپره دربارۀ افغانستان که همه به زبان انگلیسی نوشته شده‌اند، خیلی‌ها در دنیا و خصوصاً در آمریکا و اروپا حتا نام افغانستان را نشنیده بودند. آنها افغانستان و تاریخ و تمدن و طبیعت بی‌مثالش را از بایگانی وزارتخانه‌ها و و نهادهای دولتی غرب به میان مردم عادی و شیفتگان جهانگردی آوردند و میان مردم دو کشور پلی زدند به بلندای تاریخ. آنها افغانستان را از انحصار دولت‌ها خارج ساختند و به همه نشانش دادند.

آری، نانسی و لویی این کار را کردند و خود نیز در تاریخ جاودانه شدند. خوشی‌ها وتلخی‌های این مردم را سال‌های سال شریک شدند، در این سرزمین عاشق شدند، ازدواج کردند. با آنها از یورش روس‌ها صدمه دیدند و در جنگ‌های داخلی رنج کشیدند. و زمانی که افغان‌ها با هم می‌جنگیدند، او و همسرش نگران اشیای باستانی و موزه‌ها بوده‌اند و کوچه به کوچه اسناد و کتاب‌هایی را که جنگ‌سالارها می‌فروختند، خریداری و حفظ می‌کردند.

نانسی با وجود کهولت، همچنان پرتلاش به زندگی‌اش ادامه می‌دهد. پس از رفتن طالبان بدون همسر فقیدش باز گشته‌است، تا گام مهم دیگری را در دهۀ هشتم زندگی‌اش بردارد و آن هم تأسیس مرکز افغانستان‌شناسی در دانشگاه کابل است. پله‌های وزارت‌خانه‌های مختلف را پیموده‌است و پشت درهای دفتر وزرا و مدیران بسیاری ایستاده‌است، تا بتواند این مرکز را ایجاد کند، تا هر محقق و دانشجویی در هر نقطه از دنیا به اطلاعات و اسنادی که او وهمسرش در طی بیش از شصت سال زندگی در افغانستان جمع‌آوری کرده‌اند، دسترسی داشته باشند.

بین قفسه‌ها می گردد و با اشتیاق توضیح می‌دهد که تمام این اسناد و کتاب‌ها را از خیابان‌ها و کوچه بازارها ، از فروشنده‌هایی که می‌خواستند در میان آنها نخودشور بفروشند، خریداری کرده‌است و همه‌اش را در میان این قفسه‌ها به یادگار گذاشته‌است. کتاب‌هایی را که در طول سال‌ها جمع‌آوری کرده، به افغانستان آورده‌است تا فرزندان این مرز و بوم، اگر پس از سال‌ها از غربت بازگشتند، جایی را داشته باشند که نگاهی به گذشته‌شان بیندازند. تنها شکایتش از کمبود فضا برای نگهداری اسناد و کتاب‌هاست.

نانسی صمیمانه به مردم، تاریخ و فرهنگ افغانستان عشق ورزیده‌است و در این آشفته‌بازار، دوستی‌اش غنیمتی است برای افغانستان.

سفرهای مداوم بین خانه‌اش در اسلام آباد و مؤسسه‌ای که در دانشگاه کابل دارد، خسته‌اش نمی‌کند. اما چیزی که در افغانستان خیلی آزارش داده‌است، بوروکراسی اداری است که حتا با وجود معرفی‌نامه‌های بسیاری که از آدم‌های مهم افغانستان داشته‌است، تنها با دستور مستقیم رئیس‌جمهور به سرانجام رسیده‌است.

بعد از ما ملاقات دیگری دارد و ما را در برابر منطقه‌ای که قرار است مرکز افغانستان‌شناسی شود، تنها می‌گذارد و می‌رود. چه کسی می‌داند این زن ریزنقش و تنها چه چیزهای ناگفته‌ای از این سرزمین در سینه دارد؟..

قرار بود گزارش در همین‌جا پایان یابد، اما خبر انشتار کتابی جدید از نانسی دوپره  وادارمان کرد که اندکی درنگ کنیم. و اکنون این کتاب زیبا و پرمحتوا به دستم رسیده‌است.

کتاب "افغانستان در کمتر از صرف یک فنجان قهوه" Afghanistan Over a Cup of Tea در۴۶ فصل همراه با تصویرهایی تکان‌دهنده، زیبا و کم نظیر، نه تنها نمایانگر مشاهدات دقیق نویسنده از زندگی و جامعۀ افغان‌هاست، بلکه پیوندهای عمیق احساسی او را با مردم، فرهنگ و تاریخ افغانستان و همچنین شخصیت‌های اساسی در شکل‌گیری وقایع تاریخی این کشور را به تصویر می‌کشد.

نانسی به لحاظ توانایی‌های فوق‌العاده‌اش در به تصویر کشیدن تاریخ شفاهی یک ملت به طرزی کاربردی، دقیق، مختصر و در عین حال جامع، نویسنده‌ای بی‌همتاست. خواندن هر یک فصل این کتاب، بیش از مدت‌زمان صرف یک فنجان چای وقت‌تان را در بر نمی‌گیرد.

این فصول در ارتباط با وقایع تاریخی سال‌های پر از تنش بین ۱۹۹۵ تا ۲۰۰۷ می‌باشد، که هر کدام با ساختاری جذاب به مسائلی چون وقایع تاریخی اشغال کابل توسط طالبان در سال ۱۹۹۶، تلاش‌ها برای نهادینه کردن دموکراسی در کشور با برگزاری انتخابات سال‌های ۲۰۰۴ و ۲۰۰۵، وضعیت زنان و درخواست‌های فراوان برای آموزش و بهداشت می‌پردازد.

تجربه‌های نانسی دوپره با تحولات این کشورگره خورده. آهنگ این تغییرات به زیبایی در کلام خود او تجلی می‌یابد: "کابل هر روز اندکی تغییر می‌کند".

* انتخاب از آرشیو جدیدآنلاین.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
بهار نوایی

رباب و چنگ به بانگ بلند می‌گویند / که گوش و هوش به پیغام اهل راز کنید

حافظ آن را در کنار چنگ گذارده و پیام‌رسانِ "اهل راز" نامیده‌است. نغمه‌هایش چنان دلنشین و گوش‌نواز است که اقوام گوناگونی ابداع آن را به خود نسبت می‌دهند.

رُباب یا رَباب، سازی است زهی و بسیارقدیمی؛ هم‌ردیف عود و چنگ. مهدی ستایشگر در "واژه‌نامۀ موسیقی ایران‌زمین" اختراع این ساز را به پنج‌هزار سال قبل از میلاد مسیح در عصر "راوانا" (Ravana)، پادشاه سیلان، نسبت داده‌است.  گفته شده، نام رباب برگرفته از نام "راواناسترون"، از سازهای آرشه‌ای قدیمی است که به‌تدریج به راوانا، راواوا، رواوه، رباوه و رباب تغییر یافته‌است.

ابونصر فارابی در کتاب "موسیقی الکبیر" ساده‌ترین شکل این ساز را "رباب یک‌سیمه" (رباب الشاعر) معرفی کرده‌است که مخصوص بحث و مناظرۀ سخنوران و شاعران بوده و داستان‌ها و روایات را همراهی می‌‌کرده‌است. پس از آن "رباب دوسیمه" (رباب المُغَنّی) همراه‌کنندۀ آواز بوده‌است.

امروز ساز رباب از نظر وسعت صدا به سه دستۀ سوپرانو (صدای زیر)، آلتو (صدای متوسط) و باس یا شاه‌رباب (با صدای بم) قابل تقسیم است. رباب سوپرانو سازی است با مقیاس کوچک‌تر  که به پیشنهاد "حسین دهلوی"، موسیقی‌دان و آهنگساز صاحب‌نام ایرانی، ساخته شد و در مقابل رباب آلتو با صدای متوسط قرار گرفت. شاه‌رباب یا رباب باس از ابتکارات "ابراهیم قنبری مهر"، سازندۀ ساز مشهور ایرانی، است. او با تغییراتی در گوشی رباب و همچنین ایجاد یک شبکه بر روی آن (همانند ساز عود و گیتار) به وسعت و حجم صدای این ساز افزود.

ساختار ساز رباب و چگونگی استفاده از آن طی قرون تغییرات زیادی کرده‌است. در گذشته برخی آن را به صورت عمودی در دست می‌گرفتند و با آرشه (کمانه) به صدا درمی‌آوردند. امروزه این ساز به صورت افقی بر روی زانو گذاشته می‌شود و با مضراب (شهباز) نواخته می‌شود.

رباب در طول تاریخ مورد توجه پادشاهان ایران بوده‌است. بر اساس اطلاعات تاریخی این ساز در دورۀ ساسانیان اهمیت زیادی داشته، چنانکه بیژن کامکار، نوازندۀ برجستۀ ساز رباب، می‌گوید: "رباب یک ساز ایرانی است که در زمان ساسانیان و به ویژه خسرو پرویز توسط موسیقی‌دانانی همچون باربد و نکیسا نواخته می‌‌شده‌است".

امروز جغرافیای حضور رباب از گسترۀ ایران فراتر رفته‌است. برخی از موسیقی‌پژوهان معتقدند ساز رباب از ایران به کشورهای همسایه رفته و در آنجا تکامل پیدا کرده‌است. در ایران این ساز را تنها رُباب می‌نامند، ولی در کشورهای همسایه نام آن سه پسوند گوناگون با نام سه محل را بر خود دارد: افغانستان، پامیر و کاشغر. رباب‌های افغانی، پامیری و کاشغری از نظر ساختاری و فرم ظاهری تفاوت‌هایی دارند. نام کاشغر قبل از هر چیز گواه بر آن است که رباب احتمالأ در موسیقی ترکستان چین که شهر کاشغر در آن قرار دارد، از گذشته مورد توجه بوده‌است.

در حالیکه برخی از موسیقی‌پژوهان عمر ساز رباب را پنج‌هزار سال می دانند، گفته شده پیدایش "رباب افغان" در اوایل قرن نوزدهم میلادی بوده و اولین بار در غزنین (غزنی) ساخته شده‌است. در اواسط قرن نوزدهم، بعد از آنکه نوازندگان هندی به دربار افغانستان دعوت شدند و موسیقی "خرابات" شکل گرفت، استفاده از ساز رباب اهمیت بیشتری پیدا کرد که تا زمان سقوط "امان‌الله‌خان" ادامه داشت. روایت می‌شود که در موسیقی شهر هرات تا آن زمان ساز"تار" حضور چشمگیری داشته، ولی بعد از آنکه موسیقی هندی که در کابل رایج شده بود به هرات رسید، "تار" هم جای خود را به رباب داد. در افغانستان، رباب را "شیر سازها" می‌نامند و درکنار ساز "زیربغلی" ساز ملی مهم افغانستان محسوب می‌شود. مشهور‌ترین رباب‌نوازان افغان "استاد محمدعمر"  و "استاد محمودرحیم خوشنواز" بوده‌اند.

رباب یکی از مهمترین سازهای بدخشان تاجیکستان هم به شمار می‌رود. مشهور است  که در خانۀ هر بدخشانی یک ساز رباب پیدا می‌شود. رباب که امروز در موسیقی ازبکی هم استفاده می‌شود، در سده‌های هفدهم وهجدهم میلادی در نواحی دیگر آسیای میانه، از جمله بخارا، به‌طور وسیعی رایج بوده‌است.

بر اساس تقسیم‌بندی محمدرضا درویشی در کتاب "دایره‌المعارف سازهای ایران"، ساز رباب به دو گونۀ هجده‌تار و پنج‌تار قابل تقسیم است. رباب هجده‌تار در حال حاضر در مناطق سیستان و بلوچستان، افغانستان و تا حدودی پاکستان و تاجیکستان رواج دارد. این ساز به عنوان مهم‌ترین ساز برای همراهی آوازها و ذکرهای محافل درویشان، به‌خصوص فرقۀ نقشبندیه، به کار می‌رود. درموسیقی روستاهای اطراف سراوان بلوچستان، به سمت مرز پاکستان، محافل ذکر و غزل‌خوانی درویشان آن منطقه همیشه همراه با موسیقی است و رباب مهم‌ترین سازی است که در این مراسم شرکت دارد. در بدخشان تاجیکستان نیزکه بیشتر مردم شیعۀ اسماعیلی‌اند، ساز رباب جایگاه مهمی در موسیقی مذهبی و آئینی آن خطه داراست.

به نظر می‌رسد سازی با قدمت تاریخی و مشخصات گوناگون مثل رباب تا به امروز بسیار کم شناخته شده و موضوعی مهم برای پژوهشگران آینده است.

در گزارش مصور این صفحه که عبدالحی سحر تهیه کرده‌است، نحوۀ ساختن رباب افغانی را می‌بینیم.

 
منابع:
ارفع اطرائی و محمد رضا درویشی. سازشناسی ایرانی.- تهران: انتشارات ماهور. ۱۳۸۸
محمدتقی مسعودیه، سازهای ایران.- تهران: انتشارات زرین و سیمین، ۱۳۸۳
محمدرضا درویشی، دایره‌المعارف سازهای ایران. ج. ۱.- تهران: انتشارات ماهور، ۱۳۸۰
مهدی ستایشگر، رباب رومی.- تهران: انتشارات کارآفرینان فرهنگ وهنر، ۱۳۸۵
مهدی ستایشگر، واژه‌نامۀ موسیقی ایران‌زمین.- ج.۱. تهران: انتشارات اطلاعات، ۱۳۷۴
 
* انتخاب از آرشیو جدیدآنلاین

 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب

راشد رحمانی، هنرمند افغان، نقاشی را در زادگاهش کابل و در همان روزهایی که هنر در سایه حکومت طالبان در پشت دیوارها مانده بود، آغاز کرد. با این وجود در قاب نقاشی‌های او تنها فقر و جنگ و خشونت نمی‌بینید. نقاشی‌های راشد انتقال‌دهنده حس هنرمندانه از شهر و سرزمینی است که از قدیم مرکزی مهم برای فرهنگ و هنر بوده و تا امروز هم در این عرصه جایگاه مهمی دارد.  

این نقاش که در چند سال گذشته دو نمایشگاه انفرادی و هفت نمایشگاه جمعی در افغانستان داشته و آثارش در آمریکا و کانادا به نمایش گذاشته شده است، می‌گوید از کودکی به نقاشی علاقه‌مند بوده و این هنر را با کپی‌برداری از نقاشی هنرمندان روسی شروع کرده است:

"از وقتی دست چپ و راستم را شناختم با مداد طراحی می‌کردم٬ البته خیلی ساده و ابتدایی. در سال‌های ۱۳۷۷- ۱۳۷۶ شخصی را در افغانستان پیدا کردم که نقاشی می‌دانست. در آن زمان به دلیل جنگ بیشتر مردم به کشورهای دیگر مهاجرت کرده بودند و نمی‌توانستم نزد استاد بنامی کار کنم. مدتی پیش او درس نقاشی گرفتم اما خیلی مرا راضی نمی‌کرد و مجبور به ترک کلاسش شدم. پس از آن کار را به تنهایی ادامه دادم. چند کارت‌پستال خارجی پیدا کرده بودم و از روی آنها کپی می‌کردم البته با مداد. بعد از آن دوستی یک جعبه آب‌رنگ و قلم‌مو و چند کاغذ برایم هدیه آورد. این اولین‌بار بود که با آب‌رنگ آشنا ‌شدم و باز هم با کپی از روی چند نقاشی آب‌رنگ روسی که به دستم رسیده بود نقاشی با آب رنگ را ادامه دادم."

راشد از سال ۱۳۸۶ به هرات رفت و با گذشت زمان سبک‌های مختلف نقاشی را آموخت و تجارب دیگری کسب کرد. با تکنیک رنگ و روغن و پاستل آشنا شد و آثار جدیدی با این تکنیک‌ها آفرید. اواسط دهه هشتاد، زمانی که طالبان سقوط کرد، به این نتیجه رسید که آبرنگ آن زبان هنری است که او با آن بهتر سخن می‌گوید و با مخاطبینش بهتر ارتباط برقرار می‌کند. از آن به بعد تا امروز که بیست و نه سال دارد غالب آثارش را با این تکنیک گسترش داده است.

راشد رحمانی اگرچه به سبک‌های مختلف نقاشی چشم دوخته و با کنجکاوی آنها را به صورت خودآموز آموخته٬ اما دستش تنها به ترسیم واقعیت‌های محیط اطرافش پیش می‌رود و قلم مویش تنها رنگ‌هایی را که در جامعه افغانستان و پیش از همه در هرات می‌بیند، بر بوم حک می‌کند:

"بینندگان آثار من بیشتر دوست دارند جایی که زندگی می‌کنم را به تصویر بکشم تا نقاشی به سبک غربی. کپی‌برداری‌هایی که قبلا از آثار غربی داشتم فقط به دلیل یادگیری رنگ‌ها و تکنیک خارجی‌ها بوده و نه چیز دیگر. من فکر می‌کنم این رسالت هر هنرمند است که از فرهنگ خود دفاع کند و آن را به تصویر بکشد. همیشه دوست دارم که زندگی ساده مردم را در آثارم نشان دهم، هرچند که هنر مرزی ندارد و نفوذ فرهنگ‌ غربی را کم و بیش می‌توان در آثارم دید."

این هنرمند جوان می‌گوید زندگی او از تولد تاکنون همیشه در سایه جنگ بوده و جامعه افغانستان حتا سال‌هایی بیشتر از سن او با جنگ و نابسامانی دست و پنجه نرم می‌کند، اما او خود را متعلق به آن جامعه و مشکلات آن جامعه را متعلق به خود می‌بیند و هنر خود را به کار می‌گیرد تا معضلات جامعه افغانستان را نشان دهد به امید اینکه روزی این مشکلات در جامعه افغانستان وجود نداشته باشد.

راشد رحمانی در محافل هنری افغانستان فعال و عضو گالری هنرمندان این کشور است. درحال حاضر در هرات به تدریس نقاشی و همچنین خطاطی با خودکار به زنان و مردان مشغول است. او از نظر سنی هنوز در آغاز راه هنر نقاشی است اما در همین سال‌های کوتاه عمر هنری و با همین امکانات محدود، بخصوص در چند سال گذشته که هنر افغانستان توانسته نفسی در هوای آزاد بکشد، برای نقاشی‌های خود سبکی خاص یافته که رنگ و بوی فرهنگ و زندگی روزمره مردم را به تصویر می‌کشد که گویی ناخواسته و نانوشته امضای او را برخود دارد.

کالسکه‌ای در خیابان، زنی در زیر چادری (برقع)، رهگذری زیر سقف بازار، بادباک بازی، پیرمردی با شاخه انگور به دست٬ که از نظر او هر دانه انگور  کشوری در کره زمین است و رنگ‌های به کار برده شده در این نقاشی رنگ پرچم کشورهاست،  و دیگر موضوعات زندگی مردم افغانستان موضوع تازه‌ترین آثار راشد رحمانی بود که با قلم موی او صیقل خوردند و ماه گذشته در نمایشگاهی با عنوان "فـّررنگ" برای علاقمندان هراتی بر دیوارهای "نمایشگاه فرهنگ" قرار گرفتند.  

راشد نمونه ای از نسلی نو از هنرمندان افغانستانی است که می‌روند تا اگر شرائط سیاسی-اقتصادی به آنها اجازه دهد بستر به خیش کشیده هنر کشور خود را دوباره سبز کنند و بوی و عطر گل‌های آنرا به مشام جهانیان برسانند. 

 
در نمایش تصویری این صفحه برخی از نقاشی‌های راشد رحمانی را در نمایشگاه اخیرش می‌بینید.

 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
Home | About us | Contact us
Copyright © 2026 JadidOnline.com. All Rights Reserved.
نقل مطالب با ذكر منبع آزاد است. تمام حقوق سايت براى جديدآنلاين محفوظ است.