مقالات و گزارش هایی درباره افغانستان
۳۰ جولای ۲۰۱۶ - ۹ مرداد ۱۳۹۵
عبدالوهاب مددی خواننده، آهنگساز، موسیقیپژوه، از کارکنان و سپس مدیران رادیو افغانستان در دهههای پنجاه و شصت خورشیدی است که کوششهای فراوانش برای حفظ و اشاعه موسیقی این کشور به دفعات ستوده شده است. کتاب "سرگذشت موسیقی معاصر افغانستان" تالیف او یکی از معدود کتابهای پژوهشی در مورد ژانرهای مختلف موسیقی افغانستان از گذشته تا دوره معاصر است.
عبدالوهاب مددی زاده هرات است. میگوید با موسیقی در کودکی از طریق آوازهای فریادگونه نوجوانانی که در دشتهای ولایت بادغیس چوپانی میکردند آشنا شده و بعدها به دلیل سختگیری در محیط خانواده، شبها آهنگهای محلی "سر حدی" را در زیر لحاف نجوا میکرده. در همان کودکی بود که دوتار دائیاش را مخفیانه برداشت و کوشید آنرا بنوازد، ولی آن دوتار به دست دائی شکسته و عبدالوهاب خردسال از ترس برای مدتی از موسیقی دورشد. با وجود همه این دشواریها و مخالفتها موسیقی و مددی هرگز یکدیگر را رها نکردند.
بعد از آنکه در هرات به مدرسه رفت و در جشنهای مدرسه آوازخوانی کرد، مورد تشویق قرار گرفت. در اواسط دهه سی وقتی به کابل رفت، یکی از بستگان او را که هنوز نوجوانی بود به رادیو کابل برد. در سال ۱۳۳۴ ترانه "سیاه موی و جلالی" با صدای مددی به صورت زنده از رادیو کابل پخش شد و این خواننده جوان بین دوستداران موسیقی افغانستان نامی یافت. در همین زمان بود که "استاد غلامحسین"، پدر "استاد محمد حسین سرآهنگ" هم به آوازخوانی عبدالوهاب توجه کرد و او را در کلاسهای درس خود پذیرفت. و چنان محبوب استاد غلامحسین شد که او حتی برایش آهنگهایی ساخت.
اما در مقابل تشویقهای استادان موسیقی، مخالفان موسیقی عبدالوهاب، عرصه را بر او تنگ میکردند. زمانی که در کابل در یک مدرسه شبانه روزی (لیلیه) درسش را ادامه میداد، مدیر آن مدرسه با آوازخوانی او سخت مخالف بود. عبدالوهاب بخاطر سرپیچی از فرمان مدیر بارها کتک خورد و حتی به این دلیل و از ترس تنبیه سختتر برای مدتی از رادیو دور ماند. او در آغاز با نام مستعار "عبدالوهاب هراتی" در رادیو آواز میخواند، بعد ها به یاد رنجهایی که او برای آموختن و ارائه موسیقی برده بود نام "رنجور" را برگزید و سپس تخلص "مددی" را انتخاب کرد.
در کنار فعالیتهای موسیقایی که مددی داوطلبانه انجام میداد، در هنرستان فنی کابل هم تحصیل کرد و بعد از اتمام این دوره در بخش هواشناسی فرودگاه کابل مشغول به کار شد. وی از سال ۱۳۳۸ به رادیو افغانستان خوانده و چند سال بعد مدیر برنامههای موسیقی شد.
در دهه هفتاد عبدالوهاب مددی طی پنج سال با دو بورسیه آلمان غربی طی اقامت در این کشور به آموخته های خود افزود و به فراگیری و تحصیل موسیقی غربی و ژورنالیسم رادیو پرداخت و با این اندوختهها به افغانستان برگشت و به کار در رادیو کابل با اندیشههای نو ادامه داد. تهیه و اجرای برنامههایی که به معرفی موسیقی غرب میپرداخت از جمله نوآوریهای او در این زمان بود؛ برنامههایی همچون معرفی موسیقی پاپ، موسیقی دوران رمانتیک، پخش و معرفی ماندگارترین آهنگهای کشورهای مختلف (گلهای همیشه بهار)، چهرهنگاری و بررسی زندگی آهنگسازان شهیر، و برنامه "یک جهان موسیقی" که انتخابی از شادترین آهنگهای ملل مختلف بود. او همچنین بیش از ۱۴۰ اثر موسیقایی ثبت شده در آرشیو موسیقی کابل دارد. برخی از این آثار را خود آهنگسازی و اجرا کرده و بعضی را برای خوانندگان مشهور کشور مانند استاد مهوش، ساربان، رخشانه، پروین و ژیلا ساخته است.
عبدالوهاب مددی به هم ریشه بودن موسیقی و فرهنگ ایران و افغانستان اعتقاد دارد و میگوید هرات یکی از مراکز مهم فرهنگی خراسان است و موسیقی این دو از یک ریشهاند. موسیقی خراسان سالها در باغ و بوستانها و خانههای مجلل هرات - بخصوص زمانی که این شهر پایتخت تیموریان بود- شکل گرفت و تکامل یافت. موسیقی سنتی افغانستان تا دوره "امیر شیرعلیخان" که از هند وارد و در کوچه خرابات کابل ساکن شد، ریشه خراسانی داشت و "خراسانیخوانی یا ایرانیخوانی" در همه شهرهای مهم افغانستان رواج داشت.
در سال ۱۳۷۱ افغانستان را ترک کرد و بعد از شش سال اقامت در ایران بار دیگر به آلمان مهاجرت و تا امروز با خانوادهاش در آن کشور اقامت دارد. او در زمان اقامتش در ایران آثار متعددی را ترجمه کرد و کتاب سرگذشت موسیقی افغانستان را به چاپ رساند. انتشار چند نوار کاست موسیقی نیز ثمره زندگی او در ایران است.
اکنون این استاد کهنهکار و شناختهشده موسیقی افغانستان با شرکت در کنفرانسها و سمینارهای متعدد در کشورهای مختلف موسیقی وطنش را به جهانیان معرفی و نمایندگی میکند.
در گزارش تصویری این صفحه عبدالوهاب مددی از خاطرات و فعالیتهای موسیقایی خود میگوید.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۰۸ مارس ۲۰۱۲ - ۱۸ اسفند ۱۳۹۰
ببرک وسا
ظاهر هویدا، خواننده روشنگر و اندیشمند افغانستان صبح دوشنبه پنجم مارس ۲۰۱۲ در هامبورگ آلمان خاموش شد. او در ۲۸فوریه ۱۹۴۵میلادی در خانوادهای اهل فکر و فرهنگ چشم به جهان گشود. از کودکی به موسیقی علاقه داشت. او در ایران و روسیه موسیقی تحصیل کرد. ترانه "کمر باریک من" او را در ایران به شهرت رسانید. ببرک وسا، آهنگساز و موسیقیدان و رهبر ارکستر که دوست دیرینه هویدا بوده است برداشت خود را از این هنرمند بزرگ افغانستان برای جدیدآنلاین نوشته است:
ظاهر هویدا تنها یک هممسلک و همفکرم نبود، تنها مثل برادر و دوست نبود ـ به صورت مرموزی نیم وجودم بود. او کوه بلند و استواری بود که میتوانستم با اطمینان به او تکیه کنم. نبودن ظاهر هویدا برایم خلاء بزرگی است که تصور میکنم توان پر کردنش میسر نخواهد شد.
ظاهرهویدا هیچگاه در برابر صاحبان زر و زور سر تسلیم فرود نیاورد و مدیحهسرائی نکرد. او یک بزرگمرد دانشمند بود که نه تنها در عرصه شعر، ادبیات و فلسفه، بلکه همچنان در پهنای مسایل مذهبی، اجتماعی و جریانات سیاسی هم مرد میدان بود.
دل او با مردم میهنش و با تمام ستمدیدگان جهان بود. از نبود عدالت و ضعف و بیچارگی متوالی و متواتر نیروهای عدالتخواه در مقابل ظلم و ستم رنج میبرد و خشمگین بود. این احساسش در بعضی از آهنگهایش بازتاب روشن داشت.
تقریبأ پنجاه سال قبل با وی آشنا شدم و به زودی دریافتم که دوستی ما با پیوند رشتههای همفکری و اعتقادات مشترک به مقدسات زندگی، برای همیشه مستحکم خواهد ماند، که همانطور هم شد.
با ظاهر هویدای عزیز در حدود پنجاه سال قبل در رادیو افغانستان آشنا شدم که خوشبختانه این آشنایی پیوند نیک یک دوستی بینهایت صمیمانه و بیشائبه را به ارمغان آورد که تا حال دوام دارد. بلی، دوام دارد، چون با رفتن او از اینجا به پایان نمیرسد و تا زنده هستم افتخار دوستی و محبت همچو برادربزرگ و پرهنرخود را خواهم داشت.
از همان آغاز تا حال ما هیچگاه از همدیگر بیخبر نبودیم، به استثنای تقریبأ چهار ماه در سال ۲۰۱۰، آنهم نسبت مصروفیتهای زیاد هنری هردوی ما. حداقل درهر دو یا سه هفته با هم صحبت تلفنی داشتیم که هر بار تا دو ساعت یا بیشتر از آن دوام میکرد.
اگر از من بپرسید که چه خاطرۀ خوشی از هویدا دارم، پاسخم این است: وقتی به دوران باهمی ما فکر میکنم، میبینم که از اول تا آخرش خاطرات خوش و دلپسند است. کدامیک را اولتر بازگو کنم؟ برای این کار به روزها وقت در کارست. فقط همینقدر: مهربان بود، همصحبت و شنوندۀ کم نظیری بود، صدای گرم و پرمحبت داشت، باصداقت و شهامت نظرش را بیان میداشت. با ظرافت و با منطق سخن میگفت و تا واقعأ ایجاب نمیکرد، کسی را مورد توبیخ و سرزنش قرار نمیداد.
دفعات بیشماری افتخار آنرا داشتم که هویدای محبوبم را در هنگام سرایندگیاش با نواختن پیانو یا اکوردیون و حتی ماندولین همراهی کنم. آخرین باری که برایش پیانو نواختم در حدود شش یاهفت سال قبل بود: در آن روز دو آهنگ خود را در نزدیک منزل من ثبت کرد و خواست که مڼ روی پیانو، و فرزند برومندش آرش جان هویدا با طبله، او را همراهی کنم. یکی آهنگ (دیشب که تا سحرگه با یار قصه گفتم) و دیگرش (بشنو از نی چون حکایت می کند) بود.
ظاهر عزیز از نتیجۀ همکاریمان در این راستا بسیار خشنود شده بود.
ظاهر هویدا در آغاز دهۀ شصت میلادی به آوازخوانی پرداخت و بهسرعت شنوندههای بیشماری را گرویده آواز سحرآمیز خود کرد که نه تنها در افغانستان، بلکه همچنان در ایران و تاجیکستان به او دل سپردند.
ظاهر هویدا به یاری و همکاری محترم "عزیز آشنا" گروهی را از نوازندگان بسیار جوان و مستعد گردهم آورد و آنرا بنام "ارکستر آماتور" شهرت داد. اینها عبارت بودند از: کبیر هویدا (پیانو نواز، اکوردیون نواز و ماندولین نواز)، رحیم جهانی (بانگو درم نواز و آوازخوان)، آقا محمد کارگر (فلوت نواز) چترام (نوازندۀ طبله، دهل و جازبند)، عزیز آشنا - سراینده و ماندولین نواز.
به مرور زمان نوازندگان و سرایندگان دیگری هم بعضأ با ارکستر آماتور همکاری میکردند، نظیر صابر شیرزوی (ویلون نواز)، مسحور جمال (سراینده و اکوردیون نواز)، محمد یونس (سراینده)، شادکام (سراینده)، ببرک وسا (پیانو نواز، اکوردیون نواز، ماندولین نواز) و بالاخره احمد ظاهر (سراینده). اینجانب هم به همراهی این ارکستر آهنگهای (شب مهتاب، که یارم نیست) و ( تنها تویی در خلوت تنهاییام) را سرودم. ارکستر آماتور سبک تازهای را بوجود آورد که مثل نسیم روحبخشی در گلستان موسیقی افغانستان میدمید و مسرت، فرحت و رسالت با خود ارمغان داشت.
هفتۀ گذشته، شام بیست و هشتم ماه فوریه برایش تلفن کردم تا سالروز تولدش را تبریک بگویم. صدایش مثل همیشه گرم و صمیمی بود. از ورای صحبتش آواز و خندههای شاد عزیزانش، که بهمناسبت سالگردش نزدش آمده بودند، شنیده میشد. احساس شادمانی کردم که ظاهر عزیزم استوار و سرحال بود، گرچه میدانستم که ظاهر هیچوقت از حال و درد خود شکایت نمیکرد. اگر از دردی شکایت میکرد، درد مردمش بود، درد دیگران بود.
هویدا بارها از برازندگی شخصیت بتهوون با تحسین و تمجید یاد میکرد و در پهلوی سمفونیهای سوم و نهم وی از سمفونی پنجم وی زیاد خوشش میآمد. این اثر بتهوون در تاریخ موسیقی نام سمفونی سرنوشت را به خود گرفته بود. به نظر پژوهشگران، بتهوون درین اثر ماندگار خود مناقشۀ انسان را با سرنوشت به زبان موسیقی بیان نموده. وی در آغاز این اثر، بدون کدام مقدمه، با سه ضربۀ کوتاه و یک ضربۀ دوامدار، شروع یک درآویزی دوامدار این مناقشه را ترسیم میکند. حکایت شده که بتهوون در مورد آغاز سمفونی خود گفته بود: اینها ضربات سرنوشتند که به در میکوبد.
برای ظاهر هویدا مهمتر از همه این بود که این سمفونی، بعد از درگیریهای فراوان آهنگهای مختلف با هم، بالاخره، در قسمت چهارم، با نواهای پرشکوه و شاد، که نوید پیروزی میدهد بهپایان میرسد. هویدا اظهارنظر دیگران را در این مورد که این پیروزی، همان پیروزی روشنی بر تاریکیهاست، تایید میکرد.
ظاهر عزیز در طول حیات خود همیشه بر ضد تاریکی و تاریک پسندها مبارزۀ خستگیناپذیر داشت و با شجاعت، شهامت، درایت و منطق تزلزلناپذیر، همواره، در هر فرصتی که برایش میسر میشد، با مشعل تابناک پاکی و صداقت در عمق تیرگیها نفوذ میکرد.
ظاهر هویدا از آنجا در دل دوستدارانش در افغانستان، ایران و تاجیکستان جای بزرگی دارد، زیرا او به آنچه میگفت و میسرائید معتقد بود. چون از دل میگفت و از دل میسرائید، گفته و سرودهاش بر دلها نشست و ماندگار شد.
روان پاک زنده یاد ظاهر عزیز، مهربان و شیرین زبان شاد باد.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۰۲ فوریه ۲۰۱۲ - ۱۳ بهمن ۱۳۹۰
منوچهر دینپرست
با دوست کابلیام عبدالحسیب به سمت یکی از "اندیشهگاه"های کابل حرکت کردیم؛ جایی که از وجودش خبر نداشتم و نمیدانستم که دقیقاً چه اتفاقاتی آنجا میافتد و چرا یک چنین نام اندیشهبرانگیزی دارد. عبدالحسیب میگفت که خود او هم آنجا میرفته و حالا هم گاهی اوقات آنجا حضور مییابد.
در مسیر "اندیشهگاه" خانمی که بعداً خود را پزشک معرفی کرد، سوار خودرو ما شد. از او پرسیدم که کجا پزشکی خوانده، گفت: "من در تهران رشتۀ پزشکی خواندم و محل زندگیمان هم در اطراف میدان ونک بود". برایم جالب بود. وقتی که خود را معرفی کردم که به عنوان یک خبرنگار آزاد به افغانستان آمدهام، با خوشرویی سعی کرد اطلاعات خوبی به من بدهد. از او قدری در مورد جوانان کابل پرسیدم و از اینکه "اندیشهگاه" چگونه جایی است. گفت: "من بهندرت به اندیشهگاه میروم، چون اکثر مواقع در بیمارستان هستم، اما جای خوب و سالمی است که بیشتر جوانان در آنجا جمع میشوند و با یکدیگر به گفتگو میپردازند و اغلب گپهایی دارند که در جای دیگر برای آن محلی نیست. شما در تهران به آن میگویید کافیشاپ".
وقتی صحبت از کافیشاپ شد، یاد دختر و پسرهای کافیشاپ افتادم که معمولاً موضوعات عاشقانه را رد و بدل میکنند. اما اینجا گویا اینگونه نبود. اگر هم بود، آشکار نبود. به هر حال، هنوز جامعۀ افغانستان جامعۀ سنتی و مذهبی است.
وارد "اندیشهگاه" که شدم، چند جوان را دیدم که گرد میزی با یکدیگر گپ میزدند. در گوشهای کتابخانهای بود. چشمهای مرا کتابهای کلیدر دولت آبادی، دیوان اشعار سیمین بهبهانی و احمد شاملو به خود کشید. اگرچه تعداد کتابها دوصد عدد بیشتر نبود، اما به نظر میرسید که کتابها برای جوانان جذاب باشد. البته کتابهایی هم از نویسندگان معاصر افغانستان در میان آثار دیده میشد، اما کتابهای ایرانی بیشتر بود. موسیقی آرامی هم که به نظرم تلفیقی از آهنگ غربی و افغانی بود، شنیده میشد که فضا را تلطیف میکرد.
اینترنت هم روشن بود و دو نفر داشتند صفحات فیسبوکشان را بهروز میکردند. برایم جالب بود که بدانم در فیسبوک چه مینویسند. از یکیشان پرسیدم که هر چند وقت یک بار به فیسبوک سر میزند، گفت: "فیسبوک جذابترین چیزی است که تا کنون در عمرم داشتهام. حاضرم از همه چیز زندگی بگذرم، اما فیسبوک را داشته باشم. من هر چه دوست دارم، مینویسم. حتا دوستانی پیدا کردم که تاکنون آنها را ندیدهام، اما در فیسبوک میتوانم با آنها تبادل فکری داشته باشم. در جامعۀ افغانستان هنوز داشتن دوستدختر پسندیده نیست، اما من با دوستم که هر روز نمیتوانم او را ببینم، از طریق فیسبوک صحبت میکنم."
جالب بود، چه زود رفت سراغ اصل ماجرا! گفتم: "با دوستدخترت چرا نمیآیی اینجا؟" گفت: "آمدم، قهوهای با هم نوشیدیم. اما زیاد نمیشود بیائیم. جنجال میشود."
به سراغ مسیحالله رفتم که مسئول اندیشهگاه بود و از او دربارۀ اینجا پرسیدم. گفت: "اندیشهگاه چند سال بیش نیست که راه افتاده و بیشتر جوانان به اینجا میآیند و جایی آرام برای گفتگوهای دوستانه است". گمان کردم که مسیحالله چون سرش شلوغ است، چندان خوش ندارد که بیشتر با من صحبت کند. بنابراین، ترجیح دادم که به سراغ مشتریان بروم. خواستم از محیط "اندیشهگاه" عکس بگیرم. مأمور پلیسی که آنجا بود، اجازۀ عکسبرداری نداد. هر چهقدر با او صحبت کردم و گفتم که من از وزرات خارجۀ افغانستان مجوز دارم، قبول نکرد و مدعی بود که اینجا یک جای خصوصی است و باید "ارباب من" اجازه دهد، نه وزارت امورخارجه! دیدم که کمکم دارد عصبانی میشود، از خیر عکاسی گذشتم و سراغ یکی دیگر از مشتریان خانم را گرفتم که سخت مشغول گپ اینترنتی بود. او حاضر نشد گفتگو کند. دلیلش را خواستم، گفت: "اگر کسی گفتههای من را بشنود، جنجال میشود و پدرم نمیداند که من اینجا میآیم". به او اطمینان دادم که نامش را نمیپرسم و عکسی هم از چهرهاش نمیاندازم. گفت: "اینجا محیط نوزادی است و حضور خانمها چندان زیاد نیست. ما بیشتر درمورد باورهای مذهبی و فرهنگی صحبت میکنیم. ما دوست نداریم زیر چشم جامعه باشیم. دولت افغانستان میخواهد خود را دموکرات نشان دهد، اما سالها طول میکشد تا ما دموکراسی را باور کنیم". از او خواهش کردم که تحصیلاتش را بگوید. گفت دانشجوی ادبیات فارسی است.
متینالله نظری، دانشجوی اداره و تجارت، با دوستانش مشغول گفتگو بود که میان سخنانشان رفتم و آنها نیز با خوشرویی از من استقبال کردند و چای سبز برایم ریختند و گفتگویمان را شروع کردیم. او از جنگ و ویرانی گفت، از سالهای وحشت طالبان گفت. از او خواستم که از محیط "اندیشهگاه" بگوید: " اینجا محیط آرام و فرهنگی است. من اینجا را دوست دارم. فرهنگ ما بعد از سالها جنگ و خشونت تغییر کرده و سالهای بسیار سختی را پشت سر گذاشتهایم. ما اینجا از خاطرات خوب گذشته میگوییم؛ خاطراتی که ما را با یکدیگر دوست میکند". متینالله اندیشهگاه را یک جای غربی نمیداند. او معتقد است که اندیشهگاه مدیون جهانی شدن است. "در این عصر، چه در کابل باشیم و چه در لندن، به واسطۀ رسانهها از آراء و افکار یکدیگر به خوبی آگاه میشویم". دوستش، امید، هم معتقد بود "جوانان در اندیشهگاه بیشتر از فیسبوک استفاده میکنند. فیسبوک برای ما نشانۀ حضور در دنیای مدرن است. کابل دارای فرهنگ غنی بود که با وقوع جنگ شوروی و نبردهای داخلی ویران شد، اما ما میخواهیم فرهنگ اصیل کابل را دوباره به دست بیاوریم".
امید که در دانشکده ارتباطات عامه و دیپلماسی تحصیل میکند، بر این باور است که "بر اثر جنگ افراد متمدن از کابل رفتهاند و بهندرت به کابل برمیگردند، اما این جوانان کابل هستند که باید فرهنگ اصیل افغان را زنده کنند. دموکراسی داشتن دوستدختر و کالای (لباس) نیمهبرهنه پوشیدن نیست".
در نگاه جوانان "اندیشهگاه" آیندۀ روشن را میدیدم؛ جوانانی که میان تناقض سنت و مدرنیته در تکاپو هستند و میخواهند کابلی را که در باره آن بسیار شنیدهاند احیا کنند.
عقربهها ساعت هفت شامگاه را نشان میدهد. دستان امید و متینالله را به گرمی میفشارم و خداحافظی میکنم و از "دروازه" و تابلوی "اندیشهگاه" عکسی پنهانی میگیرم و در دل میگویم، شاید اندیشیدنهای "اندیشهگاه" راههای جدیدی برای جوانان کابل بگشاید که من در سفرهای آینده ببینم.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۲۴ ژانویه ۲۰۱۲ - ۴ بهمن ۱۳۹۰
منوچهر دینپرست
با هماهنگی کمیتۀ بینالمللی صلیب سرخ در تهران چند روزی را برای دیدار از کابل و فعالیتهای این کمیته در افغانستان عازم این شهر شدم. شاید اولین چیزی که به ذهنم میرسید، چهرۀ تکیده و ناهمگون شهر کابل باشد. شهری که خبرهای ناگوار را از رسانههای داخلی بسیار میشنویم و کمتر خبر خوش و خرمی گوشهای ما را مینوازد. بدین ترتیب خود را برای شهری آماده کردم که سالهاست که روی خوش ندیدهاست.
وقتی که سفرم آغاز شد، تصمیم گرفتم از فضای سنگین رسانهای خارج شوم و به مردم کابل به دیدهای نگاه کنم که میخواهند به زندگی ادامه دهند و گذشتۀ تیره و تاریک خود را به روشنی بدل سازند. اما این گذشتۀ تیره امروز بخشی از تاریخ معاصر افغانستان است. تاریخی که صحنههای رقتآوری را در خاطرهها ثبت کرده و نمیتوان آن را کنار گذاشت. به خصوص برای کسانی که در طی جنگهای داخلی افغانستان صدمات جانی دیدند و اینک با چوب زیربغل و یا صندلی چرخدار و یا حتا بدون دست زندگی میکنند؛ کسانی که من در کابل زیاد دیدم. ولی در کنار این رنجها و دردها یک نیروی بینالمللی و بیطرف بر اساس قانونهای انساندوستانه تمام تلاش خود را برای کمک به مردم آسیبدیده از جنگ میکند. آنها از دوران جنگهای داخلی و القاعده حضور پررنگتری داشتند و امروز با تجربهای به وضعیت یک کشور نگاه میکنند که این وضعیت در کمتر جایی از دنیا یافت میشود.
به اتفاق راهنمایم که از مردم محلی بود، به کمیتۀ بینالمللی صلیب سرخ در چهارراه حاجی یعقوب شهر کابل رفتیم. مرکزی نهچندان بزرگ، اما هدایت کلیه فعالیتهای انساندوستانۀ صلیب سرخ در این مرکز شکل میگیرد. بهتر دیدم که سر صحبت را با کسی باز کنم که حضور چندینساله در افغانستان دارد و بهتر میتواند فضای این کشور را در مقابل پرسشهای من روشن سازد.
رتو استوکر، رئیس نمایندگی صلیب سرخ در افغانستان، با ریختن یک قهوۀ گرم در یک بعد از ظهر نسبتاً سرد کابل از من پذیرایی کرد. قدری درمورد سابقۀ فعالیتم در روزنامهنگاری پرسید و اینکه چرا افغانستان را انتخاب کردم و غیره. او که مشغول نوشیدن چای سبز بود، مقداری هم درمورد کشورش سوئیس گفت و اینکه چرا به افغانستان آمده و این کشور را دارای وضعیت ویژهای در دنیا میدانست. او آیندۀ این کشور را مبهم تعبیر کرد؛ اگرچه خواهان جنگ نبود، اما کشور را مستعد هرگونه تنشی میدید و این را بر اثر تجربۀ سیسالۀ حضور صلیب سرخ در افغانستان که بزرگترین حضور صلیب سرخ در طول تاریخ خود در یک کشور بود، استنباط کرد. حضوری که تاکنون توانسته کمکهای انساندوستانۀ خود را در میان مردم این کشور با بیش از ۱۷۰۰ پرسنل ادامه دهد. اگرچه طی این سالها تعدادی از اعضای صلیب سرخ کشته شده بودند، اما این خطرها آنها را به سوی یک چیز و یک هدف هدایت میکرد و آن هم حفظ کرامت انسانی بود.
صحبتمان قدری طولانی شد. از پشت شیشه طاووسی را دیدم که خیلی برایم تعجببرانگیز بود. پرسیدم: "این طاووس اینجا چگونه آمده؟" رتو استوکر گفت: "خودش نیامده، من از سوئیس آوردمش". از روحیۀ جالبش تعجب کردم و در دل گفتم، با چنین روحیه ای فقط میتوانی در صلیب سرخ کار کنی. روحیهای مملو از جذابیت و شادمانی. در پایان گفتگویمان آرزو کردم که روزی شاهد تعطیلی دفتر نمایندگی صلیب سرخ در افغانستان باشیم و آن روز دیگر در این کشور جنگی نباشد و شما بتوانید در کوههای سوئیس به راحتی با طاووسهای خود بازی کنید. او خندهای سر داد و تشکر کرد و گفت: "چنین روزی را که نیازی به حضور صلیب سرخ در این کشور نباشد، آرزو میکنم". در پایان از من خواست سری به مرکز ارتوپدی صلیب سرخ بزنم که سالهاست دردهای مردم را درمان میکند که توصیفش در کلام نمیگنجد.
با خودرو صلیب سرخ به مرکز ارتوپدی صلیب سرخ حرکت کردیم. در راه جزوۀ فعالیتهای صلیب سرخ را مطالعه میکردم. در بخشی از آن نوشته بود که نشان صلیب سرخ و هلال احمر هیچ جنبۀ مذهبی و یا سیاسی ندارد، بلکه آنها فقط نشانهای بشریاند و حرمت آن تحت قانون بینالمللی محفوظ است. در جایجای این جزوه احترام به انسانیت و فعالیتهای انساندوستانه تأکید شده بود. چیزی که افغانستان امروز پس از سی سال جنگ سخت به آن نیازمند است و تمام تلاش خود را برای صلح و دوری از منازعه متمرکز کردهاست.
به مرکز ارتوپدی که رسیدیم، دکتر نجمالدین در دفتر کارش از من استقبال کرد و قدری درمورد فعالیتهای مرکز گفت. او از اینکه آلبرتو کائیرو، رئیس مرکز، آنجا نبود ابراز تأسف کرد و گفت: "ای کاش اکنون در کابل بود و شما کسی را میدیدید که بیست سال از عمر خود را وقف کمک به مردم افغانستان کردهاست". قدری درمورد تاریخچۀ مرکز برایم گفت و از فعالیتهایی که این مرکز انجام میدهد. اما دو نکته بسیار قابل توجه بود: یکی اینکه افغانستانی که سی سال در آتش جنگ سوخته بود، تعداد بیشماری معلول جسمی داشت که از دست و پا محروم مانده بودند یا فلج نخاعی شده بودند. یکی دیگر اینکه در این مرکز چقدر امکانات وجود دارد که بتواند پاسخگوی نیازهای تعداد کثیر حادثهدیدگان جنگ باشد. دکتر نجمالدین در برابر این دو مورد گفت: "در این مرکز ما سعی میکنیم کلیه نیازهای معلولان را که به دست و پای مصنوعی و یا هر چیز دیگری که بدان نیازمندند، خود تولید کنیم و از جایی اینها را وارد نکنیم. بنا براین، مشکل تولید تجهیزات مصنوعی را ما طی این سالها برطرف کردهایم. برای ما اکنون کمک به کسانی مهم است که بتوانند فعالیت خود را از سر بگیرند و به زندگی عادی برگردند".
بیش از نود درصد کسانی که در این مرکز فعالیت میکنند، معلول جنگیاند. کسی که روی صندلی چرخدار حرکت میکرد، کارگر آهنگری بود که با ترکش موشک قطع نخاع شده بود و یا تکنیسینی که به سراغ بیماران میرفت و آنها را معاینه میکرد، خود فاقد دست بود و از دست مصنوعی استفاده میکرد. او هم در دوران کودکی در جنگ دستش را از دست داده بود.
مرکز ارتوپدی صلیب سرخ مرا یاد فیلم "خانه سیاه است" فروغ فرخزاد انداخت که زندگی تحت هر شرایطی در آن ادامه دارد، اما باید با احترام به انسانیت نگریست؛ انسانیتی که چه کودک صدمه دیده باشد یا مردی میانسال که پایش را از دست داده. فضای غمگینی نبود. اما نمیتوان بهسادگی از کنار آن گذشت. بارقههای انساندوستی را میشد دید که چگونه تلاش میکنند به وضعیت عادی زندگی برگردند. حتا پسر جوانی که با صندلی چرخدار بسکتبال بازی میکرد و خود اکنون در این مرکز به هموطنانش که آسیب دیدهاند، کمک میکند، با امید به کارش ادامه میداد.
هنگام خروج از مرکز یکی از کسانی که دست مصنوعی از آنجا گرفته بود، به من گفت: "شما آلبرتو را ندیدید. او حتا برای زمستان ما هم چوب تهیه میکند که خانههایمان گرم باشد. من در او مسلمانی دیدم که در طالبان ندیدم". در چهرۀ مصممش ذرهای تملق نبود. او خود زخمخوردۀ جنگی ناخواسته بود، اما صلیب سرخ را با تمام مشکلاتی که بر دوش میکشد، دوست میداشت و گفت: "من به اینجا میآیم تا من هم کمکی کرده باشم. کشورم آینده میخواهد و ما نباید سربار جامعه باشیم".
از مرکز که بیرون آمدم، قدری در اطراف آن قدم زدم. حضور پلیس و نیروهای امنیتی پررنگ بود. ترافیک مقابل مرکز بسیار پیچیده و درهم بود. در ماشین صلیب سرخ که نشسته بودم، عکسهایی را مرور کردم که در مرکز ارتوپدی گرفته بودم. اگرچه دردآور بود، اما حقیقت انسانی را باید در میان دردها جست.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۱۲ ژانویه ۲۰۱۲ - ۲۲ دی ۱۳۹۰
منوچهر دین پرست
این سومین سفرم به کشورهای اطراف ایران بود. اما این سفر قدری برایم متفاوت بود. یکی اینکه به کشوری میرفتم که مشکل زبان نداشتم و همه فارسی را بلد بودند. دوم اینکه مشکلی در خورد و خوراک و غذا نبود. چرا که برخی از کشورهایی که میرویم غذاهایشان چنان متفاوت است که ترجیح میدهیم به خوراکیهای حاضری پناه ببریم. اما کابلی که من دیدم با کابلی که در رسانهها از آن یاد میشود بسیار به نظرم متفاوت بود.
وقتی که عازم کابل شدم، شاید اولین چیزی که به ذهنم میرسید چهره تکیده و ناهمگون شهر کابل باشد. شهری که خبرهای ناگوار را از رسانههای داخلی بسیار میشنویم و کمتر خبر خوش و خرمی گوشهای ما را مینوازد. بدین ترتیب خود را برای شهری آماده کردم که سالهاست روی خوش ندیده است. اما وقتی سفرم آغاز شد تصمیم گرفتم که از فضای سنگین رسانهای خارج شوم و به مردم کابل به دیدهای نگاه کنم که میخواهند به زندگی ادامه دهند و گذشته تیره و تاریک خود را به روشنی بدل سازند. لذا نخستین مواجه من با شهری مملو از خودرو و جمعیت بود. هنگامی که از راننده تاکسی پرسیدم چرا شهر تا این اندازه شلوغ است گفت: "طی سالهای اخیر و در دوره کرزی مردم بسیاری به این شهر آمدند و جمعیت اکنون در حدود چهار میلیون نفر شده است و این در حالی است که در دوره طالبان جمعیت این شهر چهارصدهزار نفر بود. دورهای که مردم بسیاری که توانایی داشتند از شهر گریختند". به هر روی شهر کابل سی سال درد و دشمنی و جنگ و ویرانی را به خود دیده بود و اکنون در میان نسل جوان شور و امیدی حاکم شده که همگی خواهان رسیدن به آرمانی نو هستند. نسلی که امروز تصورش از افغانستان تصور دیگری است. او میخواهد زندگی کند. زندگی را در دستان خود بگیرد و با خندهای آنچه را که تلخ بود را فراموش کند.
اما در کنار این همه نابسامانی اقتصادی و معیشتی و حضور گسترده نیروهای خارجی در شهر کابل شهر در یک فضای امنیتی و نظامی به سر میبرد. هوا نسبتا سرد و آلودگی هوا شبیه روزهایی بود که هوای تهران آلوده میشد و دولت آن روز را تعطیل میکرد. ترافیک بسیار زیادی در شهر بود. اگرچه این ترافیک نبود بلکه انبوهی از خودرو در شهری حرکت میکردند که نه چراغ راهنمایی و رانندگی بود و نه علائمی. خودروها درهم وول میخوردند و پلیس بخت برگشته نیز سعی میکرد تعدادی ماشین را به یک سمتی هدایت کند. اما شهر در میانه کهنگی و نوشدن بود. از مغازههای قدیمی که مشخص بود سالهاست که پیرمردی که در آن کار میکند در این مغازه امرار معاش کرده و از فروشگاههای مدرن و شیک که جنسهای خارجی در آن میفروختند. حتی در این مغازهها میتوانستی از بستههای مختلف غذای سگها هم سراغ بگیری. در شهر که قدم میزدم دو چیز برای من تعجب آور بود یکی آرایشگاههای زنانه که بسیار بود، عکسهایی از زنان آرایش شده هنرپیشههای هندی و عربی که سر در مغازهها بود و یکی دیگر سالنهای عروسی که نسبتا زیاد هم بود. هر دوی این موارد نشان دهنده آزادی بود که در دوره بعد از طالبان اتفاق افتاده بود. آزادی که نشان از حضور مردم در عرصههای عمومی است و مردم میخواهند با دنیای اجتماعی واقعی که داشتند، بیشتر آشنا شوند. اما این آشنایی چه تناسبی با دیگر اجزای جامعه خواهد داشت.
در گوشه و کنار کابل ویرانیهای جنگ همچنان دیده میشود و تصویرهایی که در ذهن در منطقه مرکزی کابل که "شهر نو" نام دارد. کتاب فروشانی را میتوان دید که در کنار خیابان بساط پهن میکنند و در چرخ دستیها غذاهایی اغلب نه چندان بهداشتی به جوانانی که از دانشگاه بیرون آمدند فروخته میشود. تابلوهای آگهی بازرگانی با خندههای اغواگرانه زنانی که کالایی را عرضه میکنند با مردمی که در شهر هنوز بدون دست و پا حرکت میکنند خیلی با هم سنخیتی نداشتند.
شهر درهم و برهم کابل نمادی از کشاکش سنت و مدرنیته در قرن حاضر است. اما این شهر به خود رنج دیده و من این را با چشمان خود دیدم؛ وقتی که جوانی را که در آهنگری کار میکرد و با ترکش راکت از دو پا فلج شده بود، اما اینک به آینده خود بسیار امیدوار بود و به من گفت: "هیچوقت فکر نمیکردم که جنگ تمام شود اما الان من در شهری زندگی میکنم که آینده آن در گرو همین نسل جوان است". این حرف را بارها و بارها شنیدم از مردم عادی تا افراد مسئول و اداری.
دوربین در دستم بود و عکس میگرفتم کسی جلوی مرا نگرفت گویی که حضور خبرنگاران در این شهر برای آنها عادی بود. فقط در بخش مطبوعاتی وزارت خارجه افغانستان به من گفته بودند که از اماکن امنیتی و نظامی حق گرفتن عکس ندارید و مراقب باشید. بخش مطبوعاتی وزارت خارجه افغانستان کارتی برایم صادر کرد که در آن نوشته بود " قابل توجه مسوولین محترم ارگانهای مُلکی و امنیتی! دارنده این کارت میتواند در حدود قوانین و مقررات کشور، مصاحبهها و گزارشهای خبری را تهیه نماید." اما در طی مدتی که در کابل بودم فقط یک پلیس از من کارت خواست و برای مابقی خیلی مهم نبود؛ فقط بازرسی بدنی داشتم که سلاح همراهم نباشد. در شهر که میگشتم دکه روزنامه فروشی تا جایی که من بودم پیدا نکردم. از یکی دو نفر هم پرسیدم که دکه روزنامه فروشی کجاست یک آدرسهایی به من دادند اما به نظرم قدری بیمعنا بود. جلوی دانشگاه و سر چهارراهها و بسیاری از جاهای دیگر حداقل دکه روزنامه فروشی که باید باشد. از آقای صادقیار که مدیر مسئول روزنامه "انیس" بود این موضوع را نیز جویا شدم او حرفم را قبول کرد و گفت: "بسیاری از علاقمندان روزنامهها مشترکین هستند و این مشکلی که شما اشاره کردید را من هم قبول دارم بسیاری از این دکههای روزنامه فروشی از بین رفته اند من خاطرم هست که در قبل از جنگ و سالهای پیش نشریاتی از کشور شما ایران مانند اطلاعات هفتگی و تهران مصور و کیهان را میتوانستیم در همین دکهها خریداری کنیم اما اکنون آثاری از آن دکهها وجود ندارد و این به خاطر مشکلات داخلی و جنگ بوده است". این جنگ لعنتی بدجوری روی این شهر سایه انداخته و هر چیزی که میخواهی سر دربیاوری و مشکلی را حل کنی پای جنگ هم به میان کشیده میشود.
رفتنم به کابل قدری متفاوت بود. من پروازم تهران، دبی، کابل بود و پرواز مستقیم از تهران به کابل نداشتم. در فرودگاه دبی با دختری به نام متینه آشنا شدم که تا کابل مرا همراهی کرد. در هواپیما که بودیم پرواز سهساعتهمان را به گفتگو درباره کابل پرداختیم. او که فارغ التحصیل ادبیات فارسی بود و در کمپ کانادایی کار میکرد به یک موردی اشاره کرد که برایم جالب بود. او گفت: "جوانان کابل فعلا در هجوم رسانهها قرار گرفتهاند و کمتر به سراغ فرهنگ خود میروند. اما حق هم دارند چرا که فرهنگ اصیل را فرهیختگان جامعه باید شکوفا کنند. آنها هم در طی این سالها یا از کابل کوچ کردهاند و یا برخی طی این جنگها کشته شده اند. به نظرم آنها که رفتهاند باید بازگردند و به جوانان کمک کنند". حرفی که شنیدم را در کابل به خوبی دریافت کردم. نسل جوان نیازمند فرهنگ اصیل خود است و احیا این فرهنگ نیازمند تلاش نخبگان جامعه است.
در اغلب اماکن عمومی که بودم تلویزیونهای روشنی را میدیدم که از شبکههای ماهوارهای برنامههای رقص و شو پخش میکرد. احساس کردم مردم به این گونه موضوعات خیلی علاقه دارند اما در کنار این علاقه توده مردم، هنوز جوانانی هستند که به فیسبوکهای خود سر میزنند و سراغی از دنیای اینترنت میگیرند. گستردگی رسانهها اگرچه به لحاظ کمیت و دانش ارتباطات، آن را پایین دیدم اما تنوع و تکثر آن نشان از بالندگی در آینده میداد. این بالندگی میتواند آن فرهنگ اصیل را احیا کند. سخنی که از زبان "مارکوس کوت" سویسی الاصل که از فعالان حقوق بشردوستانه در افغانستان است و با کمیته بینالمللی صلیب سرخ فعالیت میکند نیز شنیدم. او معتقد بود "مردم افغانستان دارای فرهنگ غنی هستند اما این فرهنگ در آینده شکوفا میشود".
در خبرها از وبلاگ نویسان افغانی خوانده بودم. از کسانی که به آموزش موسیقی مشغولند نیز چیزهایی شنیده بودم. از مراکزی که احیا شده بود هم مطالبی دیده بود. اما به نظرم حضور این همه نیروهای خارجی در افغانستان چندان نتوانسته فرهنگ این کشور را تحت تاثیر قرار دهد. آنها هم خیلی سعی نداشتند که کارهایی انجام دهند که نشان از نوشدن شهر باشد. دانشگاه کابل که میتواند نمادی از بالندگی عقلانی یک کشور باشد هنوز از فرسودگی در رنج است و شهر بوی کهنگی میدهد. با خارجیهایی که در شهر بودند خیلی نتوانستم صحبت کنم چرا که چندان تمایلی نداشتند. آن چند نفری هم که با آنها صحبت کردم یکی آندره بازرگان بود و برای تجارت آمده بود و وضعیت اقتصادی کشور را چندان مطلوب نمیدید و ترجیح میداد در جای دیگری سرمایه گذاری کند و خانمی که میفا نام داشت و به من نگفت که در کجا کار میکند. از شهر کابل به عنوان یک شهر جنگزده نام برد که سالها طول میکشد که به شهر واقعی تبدیل شود. به او گفتم کابل را با نیویورک مقایسه میکنید! گفت" "معیار من بهترین شهر دنیاست!".
هجوم مردم از شهرهای اطراف برای امرار معاش و کار به کابل نشان میدهد که این شهر پتانسیلی در خود دارد که کمتر در شهرهای دیگر دیده میشود. اما کابلی که من دیدم ظرفیت این همه را ندارد. شهری که فاقد فضاهای استاندارد شهرنشینی است و امنیت آن هنوز با مشکلات زیادی روبهرو است. کاروانهای نظامی که از شهر عبور میکنند و عملیاتهای انتحاری که هر از چندگاهی در شهر اتفاق میافتد نشان از چه چیزی دارد. زکریا مبارک که فارغ التحصیل مهندسی عمران از روسیه بود "شهر کابل را شهر خاطرههایش توصیف کرد". اما معتقد بود که "جوانان افغان اکنون با اتحاد و یک دلی میتوانند آینده کشور را بسازند. اگرچه بیسوادی در کشور بسیار است، اما نیروهای خارجی در حد مقدورات و سیاستهایشان برنامه ریزی میکنند." او که در کنار فعالیتهای مهندسی خود در جای دیگری هم کار میکرد به "مدرن شدن کابل" بسیار امید داشت.
به آرامی به سمت هتلی رفتم که دو مرد با سلاح کلاشینکف از آن حفاظت میکردند و روز پر مشغله خود را در هتل با نوشتن گزارشی که خواندید به اتمام رساندم. قبل از این که کامپیوترم را ببندم به خودم گفتم: شهر کابل به تعبیر سهراب سپهری شهری است که "باید چشمها را شست" و به گونهای دیگر نگریست. آینده به دیدار مردم افغانستان خواهد آمد، اما در چگونه آمدنش تردیدها و ابهامهای بسیاری در چهره مردم و شهر دیده میشود.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۰۴ ژانویه ۲۰۱۲ - ۱۴ دی ۱۳۹۰
رضا محمدی
ابراهیم امینی شاعری است از بلخ، قدیمیترین شهری که در زبان فارسی وجود دارد، شهر اولین شاعران و شهری که از مزار زرتشت تا علی مرتضی و شیث پیامبر و حسنک وزیر و بسیار نامهای آشنا را با خود دارد. شاعران بلخ هم همیشه از هر جای دیگر بیشتر صاحب ادعا بودهاند به اعتبار شهرشان. در بلخ تب شعر همیشه بالاست. همیشه به یُمن آدمهایی مثل استاد عمر فرزاد و واصف باختری و صالح خلیق در شهر، شبهای پر شور شعر جریان داشتهاست.
ابراهیم امینی برعکس بسیاری از غزلسرایان تازه در افغانستان، هیچ وقت در ایران نبودهاست. در خود بلخ نمو کردهاست و شاعر شدهاست. بر بستر تجربۀ شاعران ممتازی مثل استاد عفیف باختری و وهاب مجیر و شهباز ایرج و صادق عصیان و ژکفرحسینی و سمیع حامد رشد کردهاست و به کمک همین شاعران که به شهرشان و پیشرفت شاعران شهرشان حسابی غیرت و حمیت دارند.
ابراهیم، هفده هجده ساله بود که گل کرد، با یک نسل از شاعران همسال دیگرش مثل سهراب سیرت و آذرمهر و حامد خاوری و خیلیهای دیگر.
اولین کتاب ابراهیم با نام "وقتی هوای چشم ترا مه گرفته بود" در تابستان ۱۳۸۶ خورشیدی چاپ شد. "غزلسرای تازهای که خیلی زود بعد از مرگ حسین منزوی، خواننده را میتوانست به یاد او بیندازد. طعم همان جنون و تغزل و تلخی اما طبیعتاً خامتر بود". این قول هادی سعیدی کیاسری، سردبیر مجلۀ شعر و رئیس کانون ادبیات ایران بود.
شب است و چشمبهراهیِ خوابهای حرام / رها نمیکندم این عذابهای حرام
میان حافظ و من یک تفاوت تلخ است / شرابهای حلال و شرابهای حرام
میان ما و خدا بعدِ سالها دعوا / نگشته پاک حساب و کتابها ی حرام
غزل با همان شیدایی کلاسیکش، با لحن معترض و عاصیاش ، پس از سال ها شماتت در این سالها دوباره جان گرفته بود و همه این را به سایه حسین منزوی نسبت میدادند. شاعری که ضد غزلترین منتقدان را نیز به احترام وا میداشت. شاعری که نه مثل خانم بهبهانی میخواست بین غزل و شعر سپید آشتی ایجاد کند، با ایجاد فرمهای مدرن و روایتهای نیمایی و نه مثل محمدعلی بهمنی غزل را کوچهبازاری مینوشت تا جمعیت طرفدارانش را جداکند؛ و نه مثل شاعران مکتب کابل مثلاً حیدری وجودی. و البته در ایران هوشنگ ابتهاج، غزلهایش با عرفان و زبان قدیم مولانا و سعدی همسایگی و کسب مشروعیت میداد. غزل منزوی، غزل بود در ادامۀ جریان شیدایی که تاریخ مصرف نمیپذیرفت. نه از کهنه شدن باک داشت و نه از رفتن به کوچه و بازار. رسوا و رندانه وخراباتی با جامۀ حافظانۀ مستی. همۀ علایمی که در غزلهای ابراهیم داشتند دیده میشدند.
این کوه هم صدای مرا بیطنین گذاشت / با سکته و سکوت سگی را عجین گذاشت
من کوچکم ولی نه به حدی که او مرا / وقتی ندید بر سر من ذرهبین گذاشت
عقل مرا گرفت، مرا کودن آفرید / گستاخی و جنون مرا در جنین گذاشت
من – اسب سرکشی که غم زندگی مرا / با زور، قیزه در دهنم کرد و زین گذاشت
پیشانیام که – عین پریشانی و غم است / - را، پیش پای خاک زنی بر زمین گذاشت
باید که انتقام بگیرم از این همه... / باید... نباید این همه را اینچنین گذاشت
در آن کتاب اول جز این شیدایی منزویانه، نوعی زبان جسورانۀ محاوره نیز قابل تأمل بود، با کشفهایی در زبان و تخیلی جزئینگرانه. این شاعر تازه در اولین شعرهایش هم می و میخانه و گل و پروانه نداشت. زبانش نقص داشت، اما تخیلش نه. سبکسری و شور در شعرش موج میزد.
اما به سان باد از این کوچه میروی / ما را خیال سنگ و گل و چوب میکنی
شاید منم که آمدهام خانۀ شما / آن گرد و خاک فرش که جاروب میکنی
به همان نسبت که شعرش اصیل بود، اصطلاحات لهجۀ فارسی بلخ نیز از شعرش سرک میکشیدند. اصطلاحاتی که برای بسیاری از خوانندگان شعر فارسی در عین آشنایی تازه بودند.
او میرود و از همه چی مزه میرود / من با دو چشم زهر پیاز ایستادهام
* * *
یا این جدایی من و تو اتفاق بود / یا که ز تنگچشمی مردم حسد شدیم
* * *
وقتی برون شدم که تو را جستجو کنم / دیدم که توتههای تنت سنگ جاده بود
* * *
همخلوت قدیم کجایی که نیستی / ما خاک و تو بلندهوایی که نیستی
چشم زهر پیاز، حسد شدن از تنگچشمی و بلندهوایی اصطلاحاتی کاملاً بلخیاند، اما بدون شک در ایران یا تاجیکستان نیز از شدت وضاحت به معنی احتیاج نخواهند داشت. تنها "توته" به معنی تکه یا بریده شاید کلمهای ناآشناتر باشد.
منتها خصوصیت دیگری که از همان اول در شعر او پیدا بود، لحن تلخ مرگاندیشی بود که سایۀ سال های جنگ برای نسل او میراث گذاشته بود و این با بدبینی و تلخی ذاتی شاعر هر سال ژرفتر میشد.
پیوستنم به خاک دگر مرگ کوچک است / مرگ بزرگ فاجعۀ زنده ماندن است
"...نوشتهام که خط بزنی"، دومین مجموعۀ شعریِ ابراهیم امینی است که دو سال بعد به تعداد یک هزار نسخه با ۴۲ غزل در ۸۴ صفحه، از سوی "حلقۀ فرهنگی زلف یار" چاپ و انتشار یافت غزلهای این مجموعه نیز از ویژگیهای زبانی برخوردار بوده و سرشار از صمیمیت و زیبایی و تلخی بودند.
و بالاخره سومین مجموعۀ او "گریه در گودال" سال ۱۳۹۰ چاپ شد. سه مجموعهای که نشان میدادند غزل و شاعر چه قدر به هم گره خوردهاند و آن رنجهایی که در اول با او بودند، دیگر زخمهایی سر باز شده بودند. همان طور که بسامد ذکر یا ارجاع به "بوف کور" هدایت در شعر او زیاد شده بود. فضای اجتماعی افغانستان نیز او را به سمت بدبینی بیشتری سوق داده بودهاست. خودش در یادداشتی تلخ درصدر یکی از شعرهایش مینویسد:
"... عصرها حین برگشتن به اتاق، وقتی روی "پل سوخته" میرسم، میترسم. میترسم از خودم و از شیطان اندوهگین درونم که با اشتیاق شدید از من خواهش میکند به جمع رفقای احتمالی – مجموعۀ معتادان شهر کابل – بپیوندم... من از چشماندازهای نزدیکتری آنان را دیدهام. و گاهی رفتارهای عجیب و غریبشان وسوسهام کرده تا از آن "لجن میعادی" سوژۀ مستندی روی هم کنم، ولی احساس من نسبت به آنها عمیقتر شدهاست. احساسی که مرا از سوژه ساختن این "اجتماع تنها" باز میدارد.
"خلاصه هر روز حین عبور با هزار چشم به آنها نگاه میکنم و برایم رقتبرانگیزتر میشوند. ولی باز هم میترسم، وقتی میبینم یک نفر از "کروزین" پایین میشود و با لباسهای مرتبتر و شیکتر از لباسهای من به جمع بیخیال آنها میپیوندد. حالا فکر میکنم من باید بترسم، چون فاصلۀ زیادی از هر نگاه با آنان ندارم".
نفس بکش! نفس تو دوام زیستن است / نفس بکش که جهان کارخانۀ کفن است
اگرچه سمبه و سوراخ بینیات بندند / ولی به زیر دماغ تو یک وجب دهن است
هوای کابل اگرچه به زهر آلودهاست / چه فرق میکند، آدم سرشتش از لجن است
* * *
بعد به زندگی در کابل میپردازد. شهری که هر لحظه در آن احتمال دارد کسی خودش را در حملهای انتحاری منفجر کند یا مرمی ِ (گلوله) دَیدو(سرگردانی) از تفنگ سربازی گمنام یا نشئه یا بیکاری رها شود و به تو اصابت کند. و فقر چندان هست که حتا مردن هم مصیبت پردردسری به حساب میآید.
هزار مرمی ِ دَیدو قرار مییابد / به سینهات که از اعضای خویش بیخبری
تمام زندگیات – جیبهای سوراخت - / چگونه میروی از هر دکان کفن بخری
* * *
بیهوده در هوا که دهن وا نمیکنند / این زخمهای مست تنم را چریدهاند
* * *
چون گندمی که تازه بروید به قصد نان... / من بودم آن که درخور هر آسیاب بود
* * *
ما دو گرگ گشنه بودیم، او نمیدانم چه شد / گفت پشت تپههای دور چیزی هست... رفت
* * *
و این تلخاندیشی موتیف وحشتناک مرگ را ترجیع باطنی همۀ غزلهایش میسازد. لازم به توضیح نیست که این مرگاندیشی با جنس مرگاندیشی دیگر همگنان او در شهرهای خوبتر جهان فرق دارد. به خاطر یأسی فلسفی یا مـُـدی روشنفکرانه نیست. به خاطر تشویق شدن در مجامع ادبی هم نیست. بیتکلفانه پیداست که شرح حال روزگار تلخ خود شاعر است.
من مرده ام که زنده بمانند گورها / من مرده ام که دغدغه هایت شود تمام
من مرده ام تو زنده ای و راه می روی / با بی تفاوتی سرمن گام گام گام
* * *
به کاسۀ سر من آب دادهاند مرا / کجاست حوصلهاش...؟ تا دوباره سر بروم
* * *
چی کسی بود مرا برده و در گور انداخت / مثل یک فرصت مردار مرا دور انداخت
مسئلۀ او دستوپنجه نرم کردن ملموس با واقعیتهای یک زندگی تلخ است. با فقر فزاینده مردم، با تردد مرتب "جنازههای عصبانی" با سیاستمدارانی که در کاسۀ سر به مردم آب روزانه روزیشان را میدهند و روزگاری که با دل نازک و شیدای شاعر جوان ما ناساز است. روزگار لمپنیسم بعد از جنگ که همه چیز باری به هر جهت شدهاست و نه به کسی اعتمادی است برای همراهی و نه میتوان به جدیت عقیدهای فکر کرد. مثل فیلم آپارتمان ساخته وایلدر که به فکاهه خصوصیات جامعهای بعد از جنگ را حکایت میکند یا سهگانۀ کیشلوفسکی که به ظهور این جامعۀ لمپن و سربههوا و بیاعتقاد بعد از جنگ میپردازد. شاعر ما مثل هنرمندان غریزی دیگری در افغانستان، مثلاً صدیق برمک و فیلم جنگ تریاکش، راوی رازها و روایتهای استیصال این نسلند؛ نسلی که فحش در آن جزئی عادی از محاوره است و دروغ و بیاعتقادی و فرصتطلبی همه خصوصیات دورۀ زندگی آنهاست.
شب عروسی خونین خواهرانت را / به چهره شرم، به شانه تفنگ رقصیدی
مهم نبود که برد و که باخت دیوانه / در این میانه فقط تو قشنگ رقصیدی
* * *
کشورم را میبرم در خانهام پـُت میکنم / کوچه را پر کرده استبداد، از توپ و تفنگ
("پـُـت کردن"، یعنی پنهان کردن). بسامد بالای کلماتی چون حشیش و چرس و تریاک و شراب و نیشهگی (نشئهگی، مستی) و دیوانگی و شاش و از این قبیل نیز خود ادامهای از همین ماجراست. حتا شاعر در نسبت با معشوقش نیز همین لحن و رویه را دارد.
در سرم "تومور" بود و در تنم تومار تب / خواب بودی و اناری بر لبت ترکیده بود
* * *
پلنگ لهشدۀ کـَمپـَل تو باشم و سخت / به روی عادت ماهانۀ تو "توب" کنم
* * *
دختری را که لبم سنجاق بر لبهاش بود / تازهها فهیمدهام یک مرد دیگر میخورد
شعرهایم هیچ جایی را نمیگیرند، وای / شعر را خر میخورد، خر میخورد، خر میخورد
و بالاخره اینکه منتقد و شاعر ارجمند آقای روحالامین امینی که خود از چهرههای ادبی برجستۀ همین نسل است، در نوشتهای ابراهیم را با نقدی مشفقانه چنین وصف میکند: "شاعرانگی جدی در کنار سرسری انگاشتن همه چیز حتا شعر، شاعری به نام ابراهیم امینی را شکل دادهاست. چنین وضعیتی شعرهای او را حالوهوایی ویژۀ خودش بخشیده که نه میتوان با نگاه ریزبین یک منتقد از کاستیهای کارش گذشت و نه میتوان با دید یک مخاطب عاشق شعر، زیبایی، صفا و صمیمت غزلهایش را نادیده گرفت". و سپس او را به جدی گرفتن بیشتر کار ادبی تشویق میکند.
اما من امیدوارم، ابراهیم و نسل فوقالعادۀ ابراهیم با این تواناییهای خاص و شعور و تخیل شگفت، همه چیز زندگی را جدیتر بگیرند. و زودتر از این دوران وایلدری بعد از جنگ بگذرند. از این تلخیهای گزنده به شیرینیهای جهان برسند و ناهمواری وضع خویش را در نسبتی بزرگتر به وسعت ناهمواریای که در جهان هست و چشمانداز وسیع تاریخ ببینند. از آنجا که من به صداقت بیان اینها مؤمنم بیشتر از همه میترسم این مایۀ بدبینی و تلخی، کار دستشان بدهد. و امیدوارم آنان که دستاندرکار امور ملک و ملکوتند، قدر و قیمت ابراهیم و دوستانش را به شایستگی بشناسند. این نوشته را با این شعر که یکی از بهترین غزلهای اوست، به پایان میبرم.
میآیمت ولی چه کنم راه، نیستی / اندازهای که شب شدهام ماه نیستی
مانند جغد میگذرم از خرابهها / میپالمت به عالم اشباح نیستی
میخواستم ترا ببرم مثل گردباد / دیدم که کوه صاعقهای، کاه نیستی
ای آب! ای که حل شدهای در تن زمین / تنها تو در محاصرۀ چاه نیستی
از هر طرف بلند صدا میزنی مرا / هر سوی خویش مینگرم، آه نیستی
نوشتهام که خط بزنی
انتشارات حلقۀ فرهنگی زلف یار،
مزار شریف۱۳۸۸،
طرح جلد و صفحهآرایی: ژکفر حسینی
تیراژ: ۱۰۰۰ نسخه
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۰۹ نوامبر ۲۰۱۱ - ۱۸ آبان ۱۳۹۰
*نجم کاویانی
محمود طرزی، روزنامهنگار، سیاستمدار، وزیر خارجه و از پیشگامان نهضت نواندیشی در افغانستان بود. او به خاطر رابطۀ نزدیکی که با امیر امانالله داشت، نقشی مهم در آغاز قرن بیستم در حرکت به سوی تجدد در افغانستان ایفا کرد. دختر او ملکه ثریا، نخستین ملکۀ افغانستان بود که بیبرقع در انظار ظاهر شد. این کار در تاریخ افغانستان بیسابقه بود.
زندگی طرزی
محمود طرزی در اول سنبله (شهریور) ۱۲۴۴ خورشیدی برابر با ۱۸۶۵ میلادی در غزنی چشم به جهان گشود. پدرش غلاممحمد خان طرزی شاعر بود. امیر عبدالرحمن (۱۸۴۲- ۱۹۰۱م)، فرمانروای افغاانستان، غلاممحمد خان و خانوادهاش را در سال ۱۸۸۱میلادی تبعید کرد. آنها تا سال ۱۸۸۵ در هند بریتانیائی زندگی کردند و بعداً راهی بغداد شدند که جزء قلمرو عثمانی بود. از این رو محمود طرزی بیست سال (۱۸۸۵ - ۱۹۰۵م) در آنجا زندگی کرد. وی در همین سالها که سالهای پرآشوب بود، مجـذوب و شیفتۀ جنبش ملیگرای "ترکهای جوان" و حزب "اتحاد و ترقی" شد و در تمام دوران زندگی خود به آن متعهد ماند. وی در قلمرو عثمانی زبانهای ترکی و عربی را آموخت و از این طریق با آثار نویسندگان غرب آشنایی پیدا کرد. او در همین سالها به نوشتن و ترجمه پرداخت و از او شماری کتاب باقی ماندهاست.
محمود طرزی در سال ۱۸۹۱ از اهل شام همسر گرفت و فرزندانش را با تربیت اروپایی و عثمانی آن زمان که به اروپاییان نردیک بودند، تربیت کرد. او در سال ۱۹۰۵ با خانوادهاش به کابل بازگشت. او نخست به عنوان رئیس دفتر ترجمۀ امیر حبیبالله (۱۹۰۱-۱۹۱۹م) تعیـین شد و به ترجمۀ نظامنامهها از زبان ترکی به فارسی پرداخت. در این زمان بود که دو دختر محمود طرزی به عقد نکاح دو پسر پادشاه وقت، امیر حبیبالله درآمدند و شهزاده عنایتالله (١٨٨٨-١٩٤٦م) و شهزاده امانالله (۱۸۹۲-۱۹۶۰م) دامادهای طرزی شدند. بدین ترتیب وی جای پای محکمی در دربار یافت و با استفاده از چنین امکانی وی نشریۀ سراجالاخبار را در کابل منتشر کرد.
پس از کشته شدن امیر حبیبالله در فوریۀ سال ۱۹۱۹ و بر تخت نشستن دامادش، امانالله، محمود طرزی وزیر خارجه شد و در امر گسترش مناسبات افغانستان با جهان و بهویژه با ترکیه و کشاندن پای مشاوران عثمانی در همۀ عرصهها از جمله در ارتش نقـش مهمی داشت. در همین دوره به ابتکار وی جمالپاشا، یکی از رهبران اصلی حزب "اتحاد و ترقی"، به عنوان مشاور نظامی امیر امانالله (۱۹۱۹-١۹٢٨م) در ارتش افغانستان استخدام شد.
محمود طرزی پس از سقوط دولت امیر امانالله (۱۹۲۹م) به تهران رفت و چندی بعد از آنجا رهسپار استانبول شد. گویا در این ایام در پاسخ به دوستان ایرانیاش که از او در بارۀ آمدنش به ایران میپرسیدند، این شعر حافظ را میخواند که "ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمدهایم / از بد حادثه اینجا به پناه آمدهایم".
وی در ۱۹۱۱م جریدۀ سراجالاخبار را انتشار داد که مضمون اصلی آن پیروی از ترکان جوان و ناسیونالیسم آمیخته با پاناسلامیسم و مبارزه با استعمار بود. اما علاوه بر آن ترویج معارف، مجادله با خرافات و تعلیم زبان پشتو هم از اهداف عمدۀ آن به شمار میرفت.
محمود طرزی صد سال پیش، در تاریخ ۱۶ میزان / مهر ۱۲۹۰خ برابر با هشتم اکتبر ۱۹۱۱م، نشریۀ فارسیزبان سراجالاخبار را به مدیریت و سردبیری خود در کابل آغاز کرد. این نشریه پس از هشت سال انتشارش متوقف شد. سراجالاخبار به عنوان یک نشریۀ خبری ـ سیاسی تجربـهای باارزش در حوزۀ روزنـامـهنگاری است. مجموعۀ کامل سراجالاخبار در پژوهشکدۀ بینالمللی تاریخ اجتماعی آمستردام نگهداری میشود و برای پژوهشگران و علاقهمندان قابل دسترسی است.
ویژگیهای سراجالاخبار
نشریۀ سراجالاخبار با مدیریت طرزی بسیاری از مشخصات و اصول شناختهشـدۀ روزنـامـهنگاری را رعایت کردهاست. به طور کل همـۀ شمـارههای نشریه دارای سرمقـالـه و فهرست مندرجات بـود. خبر به عنوان یک عنصر ضروری و لازم جایگاه مهمی در نشریه داشت .اشعار فـارسی در صفحههای روزنـامـه بازتاب یافته، اما بـه طنز، لطیفه و کاریکاتور توجه اندک شـدهاست.
خط نشریه در سال اول نستعـلیق و در سالهای بعدی خط چاپی بـود. روزنامه از شمـارۀ اول سال دوم شروع بـه چاپ عکس کرد. قشر خوانندۀ روزنامه بیشتر کارمندان دولت امیر حبیبالله بود. به دفـتر سراجالاخبار روزنامهها و نشریههای زیادی به زبان فارسی، اردو، ترکی، عربی، انگلیسی و روسی میرسید که مطالب آنها در صفحههای جریده بازتاب مییافت.
نثر روزنامه آمیزهای از فـارسی کهن و فـارسی متعارف در افغانستان، ایران و فرارود و متأثر از هجوم واژههای عربی بود. نفوذ واژههای عربی بر نـثر نشریه تا آنجا بود کـه روزنـامـه حتا واژههای انگلیسی و روسی و نامهای خاص را بـه تـقـلیـد از واژههـای عربی بـه کار میبرد. بـه طور نمونه، غـزته، تلغراف، میقروسکوب، رنغون، سانفرانسیسقو و غیره. البته به کاربرد واژهها و ترکیبهای زیبا از جمله دلآگاه، ترقیگستر، معرفتپرور، نکتهدان، هیچمدان، فسونانگیز، رزمگاه، بودوباش و غیره، در خور یادآوری است.
محورهای سراجالاخبار
تجدد و ترقی، تعمیم علم، اشاعـۀ معـارف، گـشایش مدارس، مجاهدت علیه جهل و خرافهپسندی در صفحههای سراجالاخبار جایگاه برجسته داشت. ترویج پاناسلامیسم آمیخته با ناسیونالیسم و طرح مسئلـۀ زبان در بستر سیاست در کشور کثیرالملل و عشیرهای افغانستان یکی از آماجهای سراجالاخبار بود.
مباحثه پیرامون علم و دین در نوشتههای روزنـامۀ سراجالاخبار بازتاب دارد. سراجالاخبار بر این باور است که وطن یک ظرفیست که ملت مظروف آن است و سلطان روح ملت است و از منظر دین حاکمیت سلطان مشروع است. نشریه جانبدار نوسازی افغانستان بود و آن را وسیلـهای برای کسب استقلال سیاسی کشور میدانست. پخش و تبلیغ اندیشههای آزادیخواهانه و استقلالطلبانه در صفحههای نشریه جایگاه مهمی داشت و به دست آوردن استقلال افغانستان از استعمار بریتانیا و داشتن تماس با جهان خارج یکی از هدفهای مهم نشریه بود. در همین راستا سراجالاخبار از فسخ قرارداد ۱۹۰۷م روس و انگلیس با گرمی استقبال میکند.
بهرغم اینکه سراجالاخبار در سالهای پرآشوب روسیه منتشر میشد، از آن آشوبها و انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ در صفحههای روزنامه چندان خبری نبود. در حالی که اخبار و مسائل عثمانی در صفحههای روزنامه جایگاه ویژه داشت. نزدیکی به عثمانیها، آلمانیها و دوری از ایران، روسیه و انگلیسیها، مخالفت با بلغاریها، یونانیها و ارمنیها و حمایت از اتحاد مسلمانان و خلافت بخشی از راهبردهای نشریه بود.
سراجالاخبار، آشکارا از نظام موروثی شاهی جانبداری میکرد و به نظام جمهوری و مشروطه نظر مساعد نداشت و با مبالغه در توصیف، مدح امیر و دربار و ترویج شاهدوستی میپرداخت و القاب تملقآمیز نسبت به امیر و دربار را به کار میبرد. گزارشهای جشنهای پرهزینه، پر زرق و برق دربار در صفحههای سراجالاخبار با آبوتاب منتشر شدهاست. غبار، تاریخنگار افغانستان، بر این نظر است که "جریده در یک محیط مطلقالعنان شدید زیر نظر مستقیم دولت منتشر میگردید... لهذا برای بقای خود به مدیحهسرایی شاه متوسل میشد و در این راه غلو میورزید."
محمود طرزی در بارۀ جمهوری و مشروطه نوشتهاست: "در تاریخ اسلام چون نظر کنیم، حکومت جمهوری را نمیبینیم... پادشاهان ذیشأن آلعثمان این همه فـتوحاتی که کردند، به سایۀ نفوذ وسـطوت و شوکت استقلال خلافت خود کردند، نه به قوت مشروطه و جمهوری". در سرمقالـۀ دیگر تأکید دارد: "...پادشاه محکوم و مشروطه در اسلامیت دیده نشده... حکومتهای اسلامی که بر این کار اقدام کردند، هیچ بهبودی ندیدند". یا: "ملت بی سلطنت مرده و معدوم است".
به روایت شمارههای سراجالاخبار، محمود طرزی در زمرۀ نخستین کسانی بود که مسئلـۀ زبان را در بستر سیاست طرح کرد و نوشت: "در مکتبهای ما اهمترین آموزشها باید تحصیل زبان افغانی باشد. از آموختن زبان انگلیزی، اردو، ترکی، حتا فارسی، تحصیل زبان افغانی را اهم و اقدم باید شمرد. به فکر عاجزانۀ خود ما، یگانه وظیفۀ انجمن عالی معارف، باید اصلاح و ترقی و تعمیم زبان وطنی و ملتی افغانی باشد".
نظریات محمود طرزی که از نـفوذ فروان در دربار برخوردار بود، در سیاستهای دولت راه باز میکند. پیش از همه بازتاب آن را در نصاب درسی معارف آن برهه میتوان دید. البته دیدگاه محمود طرزی ناشی از موضعگیری او در قبال زبانهای رایج در افغانستان بود و از اعتبار علمی برخوردار نیست.
فرجام سخن
کوشش سراجالاخبار برای پیاده کردن تجدد از بالا بدون حضور مردم و مؤسسات دموکراتیک تأثیـراتی را در زندگی اجتماعی بهجا گذاشت. اما سوگمندانه باید گفت که بسیاری از طرحهای تجدد آمرانۀ سراجالاخبار با در نظرداشت شتابزدگی در اجرای آن، سختجانی ساختار و بافت سنتی جامعه، سلطۀ استبداد، محدودیتهای شرایط اقتصادی–اجتماعی و در نهایت خرابکاری استعمار قرین به موفـقیـت نبود.
بخشی از اندیشهها و طرحهای سراجالاخبار، از جمله پیاده کردن ناسیونالیسم قومی و زبانی برکشیده از دل جنبش "ترکهای جوان"، تجربـهای بود ناکارآمد، دردسرآفرین و زیانـبار. این امر نه تنها مانع ایجاد یک دولت ملی و همبسته، یعنی دولت با مرزهای فراتر از خطوط قومی بر پایۀ حقوق شهروندی شده، بلکه تفرقۀ قومی را گسترش بخشید و جریان ملتسازی و شکلگیری هویت ملی را به روند عقیم تبدیل کرد. پروژه تجدد به عنوان دغدغـۀ جامعۀ روشنفکری افغانستان با تمام نیرو در طول سدۀ پیشین جریان داشت و تحقق اهداف عالیۀ این پروژۀ بزرگ به عنوان پدیدهای درازمدت همچنان ناتمام ماندهاست.
محمود طرزی ماه نوامبر سال ۱۹۳۳میلادی در ۶۸ سالگی در استانبول چشم از جهان فرو بست و در همانجا به خاک سپرده شد.
*نجم کاویانی، پژوهشگر مؤسسۀ بینالمللی تاریخ اجتماعی در آمستردام است.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۰۵ اکتبر ۲۰۱۱ - ۱۳ مهر ۱۳۹۰
رضا محمدی
ایلسا: میتونم یه داستان برات تعریف کنم؟
ریک: پایان تعجبآوری داره؟
ایلسا: هنوز پایانش رو نمیدونم .
ریک: بسیار خوب. تعریف کن شاید ضمن تعریف کردن پایانی براش پیدا کنیم.
این گفتگوی بهیادماندنی فیلم کازابلانکا از مایکل کورتیز مجاری- آمریکایی ، بهترین توصیف داستانها و داستاننویسی آصف سلطانزاده، نویسندۀ افغان ساکن دانمارک است.
آصف جوانیاش را در کابل گذراندهاست. همۀ سالهای رنگین و سنگین کابل را از سر گذراندهاست. چند سالی در ایران بود، در تهران، تهران روشنفکری و سختگیری. نویسندۀ صاحبنامی شد و به دانمارک مهاجرت کرد. و حالا بیشتر از همۀ سالهای تهران را در دانمارک طی کردهاست. اما چه همۀ این سالهای بیشتر و چه همۀ آن روزگار رعنایی کابل چندان بر او اثر نگذاشتهاند که سالهای تهرانش.
آصف با داستان کوتاه "در گریز گم میشویم" در مجلۀ کارنامه شناخته شد. داستانی پر از تکنیک و درد؛ داستانی در بارۀ بخشی پنهان از مردم تهران که مهاجران افغانستان بودند. مهاجرانی که به تلقی نویسنده، نه برای نان، نه برای جان، بلکه برای فرار از شنیدن خبرهای افغانستان در زیرزمینیها و پستوها و ساختمانهای بیکس تهران پناهنده شده بودند، تا کسی مبادا پیدا شود و باز به یاد رنجور آنها خبر کشته شدن برادری یا پدری را بدهد. "در گریز گم شدن" ماجرایی است که هنوز بر سر نویسنده سنگینی میکند.
نخستین رمان او نیز در یکی از مهمترین اضلاعش به تهران ختم میشد و این رمان تازۀ "سِفر خروج" کاملاً با پسزمینهای در حافظه از تهران قدیم، از تهران سینمای فردین و لالهزار شروع میشود و به تهران امروز میرسد.
"زنی است این تهران که همه چیزت ره اگه هم به پایش بگذاری، باز از پیشت میره... مه جوانی خود ره به پایش ماندم. حالی هم باید ازش جدا شوم. ...لگد ده کونم می زنه. ودورم میاندازه".
"سِفر خروج" در حقیقت نام دومین کتاب یا دومین بخش کتاب عهد عتیق است که به ماجرای سَفر قوم بنی اسراییل برای رهایی از بیداد فرعون از مصر میپردازد. سفری که با لجاجت و سرسختی مسافران و سرگردانی چهلسالۀ آنان در صحرای سینا همراه است. قهرمان داستان، مثل قهرمان داستان ما، موسی نامی است. پیغمبری انتقامگیرنده و نجاتدهنده، پیغمبر.
آزادی و بینش نو و داد. از طرف دیگر با نوعی رندی ادبی، خروج به معنی قیام یا شورش نیز هست و در کتاب بدین معنی نیز نگاهی داشتهاست. چرا که بخش عمدهای از کتاب به ماجرای شورش بزرگ مردم تهران در انتخابات جنجالی ریاست جمهوری که منجر به خلق جنبش سبز شد، میپردازد.
موسی از طرفی استحالهشدۀ نوع آدم افغان روشنفکر در دورههای مختلف است. داستان نه با فلاشبک، بلکه دقیقاً با نوعی درهمآمیختگی و استحالۀ زمانی در یک روایت خطی اما در منشوری از زمانهای مختلف میگذرد. موسی در نوعی مالیخولیای اجتماعی در یک حال در زمانهای مختلف زندگی میکند. در عین حال که کتابهایش را از دست طالبان مخفی میکند، دارد از سربازگیری حکومت کمونیستی هم میگذرد. در عین حال با مجاهدان دست و پنجه نرم میکند و طرفه اینکه همۀ این ها در همین سالهای تازه میگذرد.
موسی نویسنده است. کاتب خاطراتی که که بر او و روزگارش میگذرد. روشنفکری که شنونده و راوی گفتههای دیگرانی است که حرفها و روایتهایشان را چون پیغامی به او میسپارند. و بالاخره کتابخوانی است که مصاحبان مدامش پدرش و مادرش و دن کیشوت اند. او گاه در نقش سروانتس، خالق ماجراهای تازۀ این قهرمان روشنفکرانۀ روزگار مدرن میشود و گاه در نقش تجسم مدرنیته با روح سنتی پدرش درگیر میشود و اغلب نیز این اوست که بازنده است. کتاب اگرچه به سفر خروج محدود است، اما گاهی چون شکوائیههای کتاب ایوب به نفرین و گاه چون کتاب ارمیای نبی سرتاسر به مرثیه آغشته میشود. سیالیت ذهن در او شکلی از سیلان در همۀ عهد عتیق است. گاه رسماً ساخت گزینگویههای کتاب امثال یا جامعه را به خود میگیرد.
"قسم به تو که رشته را برای پیوند آفریدهای، ولی آنها از آن رشتهدار ساختهاند و آدمیان را با آن سرفراز میسازند. آنها که آتش را از برای سوزاندن به کار بردند و گسستن را بر پیوند، بهدرستی که زیانکارانند. خودت را بنمای".
و سرانجام همه در فرمی سلمان رشدیمانند از عهد عتیق وارد روزگار مدرن میشوند. در این ورود جادویی، ماجراهای فراواقعی فراوانی نیز رخ میدهد. انگاری "صلدین چمچه" دوباره در هیئتی پیمبرانه باز میگردد تا استحالۀ انسانی ـ حیوانیاش را در تاریکخانهای از اشباح و اشیائی گرانقیمت در انزوای تهران از سر بگذراند. وبعد کوه را شاهد بگیرد و زمین را با خروج مردم تهران به خروج وادارد، در ازای بیدادی که بر آنان میگذرد، بیدادی که به شکلی دیگر بر جمعیتی ندیدهشدهای از مهاجران افغانستان در تهران نیز میگذرد.
اما سفر خروج تنها یک کتابچۀ یادداشت شاکیانه در ادبیات فارسی نیست. ادغام موضوع جنگ و عشق و زیبایی و تنهایی اجتماعی آدمی یکی از تلخترین و در عین حال زیباترین ویژگیهایی است که در آن به چشم میخورد. دیالوگهای تیز و کنایهدار و شاعرانه- فلسفی ، چه در وصف رابطۀ افغانها و ایرانیها و چه عشق آلوده به نفرت افغانها به تجسم مدرنیتهای به نام تهران ، تجربهای وصفناپذیر از قدرت کلمات را در قالب رمان به رخ خواننده میکشد.
شخصیتپردازی کتاب عالیست. به جز موسی، فریده یا فرید دلدادۀ پرشور موسی، تنها شخصیت اصلی است که خواننده میتواند وارد جزئیات رندگی و ذهنش شود. باقی شخصیتها همه پارههای دیگری از همین دو شخصیتند. با این همه، وقتی همۀ اینها هم در داستان حرف میزنند، به شکل موشکافانهای با چندین شخصیت و چندین ذهنیت مجزا روبرو میشویم.
نویسنده سعی میکند نشان دهد که همۀ شخصیتها به نوعی آیینهای از همدیگرند. چهرههای متفاوت یک روح که تنها زاویههایشان نسبت به وقایع به آنها تمایز میدهد؛ به این معنی که تفاوت موسی و پدرش و فریده و سرباز نامرد و بچههای شورشی و دیگران تنها در مجموعۀ واقعیتی است که دستشان میرسد و این مجموعه دید و تفکرشان را متفاوت میکند. این دید نیز به هیچ وجه جامد نیست؛ میتوان آن را عوض کرد، حتا با تصمیم گرفتن، چنانکه فریده و موسی هر دو در دو شرایط مختلف کاملاً عوض میشوند. موسای مظلوم یکباره کوهی از شجاعت میشود. و موسای مفلوک یکباره چهرۀ یک منجی را به خود میگیرد، چنانکه فریده نیز چهرۀ فراریاش را به چهرهای دلبرانه و چهرۀ بدبینش را به چهرهای دوستداشتنی تغییرمیدهد.
برای همین است که رمان در همان سطح بازنمایی صرف باقی نمانده، نوعی تقلای فلسفی برای تفسیر وقایع و تغییر ذهن خواننده نیز هست. در واقع، علاوه بر گزارش وقایع آنها را هم در گفتگوی درونی قهرمان داستان و هم در گفتگوی او با مخاطبان خیالیاش و هم در بازی با لحن راوی دانای کلش معنی کند.
ساختاری هم که انتخاب میکند، در عین سادگی شدیداً پیچیده است، مثل بازیهایی که هیچکاک در فیلم پرندگان یا سرگیجه با نما میکند؛ نماهای پیدرپی نزدیکی که ترجیعوار با نماهای خداوار پیوند میخورد و بیننده را از همذاتپنداری بسیط به تحلیلی جامعتر نیز سوق میدهد.
و این البته بزرگترین فرق رمانهای ادبی با رمانهای بازاری یا گزارشهای روزنامهای است. رمانهای بزرگ واقعیتهای عادی یا حتا فوقالعادۀ زندگی را تبدیل به ادبیات میکنند. به این خاطر"ادبیات، گزارشی است که کهنه نمیشود". میتوان یک رمان بزرگ را مثل فیلمهای بزرگ بارها خواند و به تکرار نرسید. تنها گزارش زارنالگی کاری از پیش نمیبرد. تنها تعریف کردن قصه سفر یک انسان کنجکاو ذهن را به هم نمیریزد. روایت بزرگترین ابزاریست که نویسنده دارد و نویسندۀ بزرگ کسی است که بتواند از این ابزار بهخوبی استفاده کند؛ تو را با خود همراه کند، جادهای را برای تو باز کند که بتوانی خودت بارها در آن قدم بزنی و هر بار از عین صحنهها و افراد و کلمات، روایتهای تازهای کشف کنی. مثل همان گفتۀ اریک برایت، قصهای تعریف کند که تو بتوانی هر بار ضمن تعریف از آن پایانهای بیپایانی پیدا کنی و آصف سلطانزاده بی هیچ اغراقی در طی سالها توانسته چنین نویسندهای در زبان فارسی باشد.
سفر خروج،
آصف سلطانزاده
ناشر: نشر دیار کتاب،
دانمارک
۲۵۸ صفحه
تاریخ انتشار: ژوئیه ۲۰۱۱
نقاشی روی جلد از نرگس قندچی
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۲۸ سپتامبر ۲۰۱۱ - ۶ مهر ۱۳۹۰
رضا محمدی
مجیب مهرداد، بچۀ درواز است. درواز منطقهای دستنیافتنی در بلندیهای زیبای بدخشان؛ منطقهای در شروع آمودریا، رودخانهای که منطقه را بین دو کشور افغانستان و تاجیکستان تقسیم کردهاست. سالها پیش دکتر شفیعی کدکنی به تصدیق خیلی از عاشقان زبان فارسی از درستی و سلاست زبان فارسی در این منطقه حیرت کرده بود. منطقهای که بهسختی در آن میتوان آدمی را یافت که شعری در زندگیاش نگفته باشد.
مجیب از اجتماع این انجمن بزرگ شاعران غیر رسمی شاعری رسمی شد. و به عکس تصور از روانی فارسی بدخشانی، یکی از پیچیدهگوترین شاعران روزگار خویش است.
اولین بار مجیب را در محفل شاعران در کابل دیدم، با کتابی از احمدرضا احمدی در دستش. آن روزها احمدرضا احمدی حتا در ایران هم مثل امروز شاعر نسل جوان نبود. بهندرت میشد کتاب چندین سال پیش چاپشدهاش را یافت؛ چه برسد در افغانستان که کلاً کسی نمیشناختش.
دفعۀ دوم مجیب را دو سال بعدش دیدم. یک فعال سیاسی جدی شده بود که برای آرزوهای انقلابی عدالتخواهانه مبارزه میکرد.
دفعۀ سوم باز دو سال بعد بود. این دفعه کتابی از او را دیدم در کتابخانهای مطرود در مزار شریف. کتاب عالی بود. به شهباز ایرج کتاب را نشان دادم. او نیز مثل من ذوقزده بود. جز ما دو نفر و عفیف باختری، دیگر تقریباً هیچ کس از آن کتاب خوشش نیامده بود. کتاب متهم بود که لحنی ترجمهوار دارد. بعدتر فهمیدم این لحن ترجمهوار از شدت دلبستگی مجیب به ادبیات غرب است و قدری بیشتر به خاطر ذهن و زندگی متفاوت خودش.
مجیب، جوانی به آخرین شمایل پوشش جهانی آراسته، در دل غبارهای سرزمینی جنگزده بود. همه ریخت زیستن و گفتن و دیدن و پوشیدنش در کابل غریب بود. اما او بهراستی همین طوری بود. آدم تازۀ افغانستان بود. نمادی از نسلی تازه که همه چیزشان با روزگار و نسلهای قبل فرق داشت.
از جملۀ این همه چیز شعرش بود. کتاب تازهاش را که مجیب برایم فرستاد، دیگر شاعری جاافتاده شده بود. خود را و کارش را با دوستانی مثل خودش در کابل تثبیت کرده بود.
مخاتب، نام این مجموعه شعر تازهاش است. "طا"یی که در "مخاطب" هم به عادت عربیگریزی "ت" شدهاست و هم به نشانۀ تفاوت درطلب مخاطب. نوعی مانیفست با این نام است که خواننده متفاوت را به خواندن دعوت میکند و این تفاوت را میتوان در هر سطری از کتاب دریافت.
در تنم رگی را مییابی که به رنگهای خودش مانده باشد با من؟
به بلندیها آمدهام
و آسمان صامت را میستایم
با خاکهای مزۀ دهانم
و این شعر، راوی روز است. خود روز که به سخن میآید:
روزنامه را باد میخواند در کابل...
روزی هستم از چنگ تروریستها به گزارش...
شعر با روزنامه شروع میشود که نامۀ روز است و بعد انگاری روز خود در هیئت شخصی این نامه را نوشته باشد. وقتی روز، روزی از روزهای کابل بخواهد حرف بزند، این فرمی فوقالعاده است. یا در این شعر که فرم بر اساس روایت گوری شکل میگیرد:
پارهای آفتاب یافتهام و باد خودش به جستجو آمده بود و آواز
که بافه را شکافتهاند و از روسریها رنگی نیست در گور
گوری زنده که از آدم یا آدمهایی مرده، به شکلی دیگر از جامعهای مرده، جامعهای در گور قصه میکند که حافظهاش را بهناگهان میتکاند. در شعری دیگر این نقش را دریا بازی میکند:
دریا هستم و هیچ زبانی را نمیدانم اما
به آوازی که از من میخیزد تمام نژادها گوش میدهند
در شعری دیگر مجموعهای نمایشی از راویانی عجیبتر به صحنه میآیند:
استخوان:
گوشتها پیشتر بودند که زخم برداشتند
زخم:
ما در قطارهای اول میشکفیم
استخوان: کی به صفهای اول میرود؟
زخم: اینجا غنودهام در بازویی که همه دوستمان میدارند
....حالا دردهایمان را فراموش کردهایم من و مرد
ازدیگر خصوصیات شعر مجیب و البته این نسل تازۀ نویسندگان افغانستان بعد از جنگ بسامد بالای پرداختن به مرگ است. مرگاندیشی در هیئتهای مختلفی مثل حکایت یک مرده، آرزوی مرگ و شرح مرگ وارد شعر شدهاند.
هیچ زمستانی دنبالم نکرده بود و هیچ فصل گرمی در پیش رو نبود
تنها چرخیدن جای امن بود که پاهایم نیامدند با من
...و بسیار دیر گور را یافتم
* * *
نخستین لالۀ بهار
اینجا میروید
از روی دهانی که در گور است
* * *
من برای تو مانده بودم جسدم را ای روز آفتابی
نگذاشتم که خاک به خلاف دلم قورت دهد تنی را
* * *
روزهاست که میفرستم گورستان تا نوبت بیاید و مرا هم ببرد
یکی دیگر از خصوصیات شعر مجیب و البته دوستانش، پرهیز از امکانات کلاسیک شگردهای ادبی است. یا شاید بهتر باشد آن را خلاصهنویسی بنامیم. مثلاً استعاره جای تشبیه را میگیرد. دیگر شاعر لازم نیست ذکر کند که "من همچون" یا "مثل ِ" یا یکی از این ادوات تشبیه را به کار ببرد.
من خانهای هستم
که هراسیده است از پشت دیوارهایش
خانهای که دیوارهایم یک شب باران از دور و برم رفتند
* * *
ما در پیاله عکس مار دیدیم...
ما در پیاله خودمان را هم دیدیم
و آوازی را که کوتاهی عمر شیشه باب را جار می زد
به این میتوان بازی با زبان، قطع خیلی فعلها و ادوات، پرهیز از تشریحات و تتابعات غیرلازم و سفید گذاشتن شعر برای مخاطب را نیز افزود که البته جدا ازین کارکردهای زبانی که خود بحثی دیگر است و در بد و خوب آن بایستی جایی دیگر صحبتهایی عالمانهتر شود، در شمار ویژگیهای شعر مجیب یکی هم میتوان به رویۀ اعتراضی او اشاره کرد:
دستها از گلوهای زیادی برگشته بودند به خیابان که صدا فوارۀ خون بود.
از ورید گاوی اعتراض کردم روی زمین که از نیمههای بدن دررفته بود
که بگیرید آدم را
و دستش را پس زنید
از عیدی که چاقو دارد و عطش زمین
و روی خاک مرا می یافت
و بعد این اعتراض در شعر های بعدی از افغانستان خارج میشود. گاهی حالتی جهانی میگیرد از تقسیم ناعادلانۀ جهان و زیباییهایش از داشتن و نداشتن و ظلم و کتمان ظلم و به همسایگی افغانستان میرسد. شاعر در دعواهای سیاسی ایران وارد میشود و با جریان سبز همنوا میشود. با کشتهشدگان و کشتهدادگانش. چنانکه گویی حکایتی است یگانه در منشوری بزرگتر و به این جهت شاعر بدخشانی ما چون رنجدیدهای در ایران در آن سهم میگیرد:
جسدم را به کرکسها بگذار
اصلاً مرا به خاک نسپار
تنها
پرچمم را سبز نگه دار
و بالاخره باز به افغانستان بر میگردد. و از آنچه این روزها و چه بسا سالهاست که در افغانستان میگذرد:
در هیروشیما بمب رها کردهاند میدانی؟
و در افغانستان پیادهنظام
* * *
شاید بمب اتمی بتواند کوههای هندوکش را بردارد از میانه
و شمالیها و جنوبیها بتوانند صورتهای همدیگر را ببینند...
مجیب اولین شاعر با دغدغه پسامدرن در سرزمین شدیداً پیشامدرن و در عین حال پر از واقعیتهای پسامدرن افغانستان نیست. پیش از او نقیب آروین، مسعود حسنزاده، سامی عظیمی و شمس جعفری عین داعیه را داشتند. بدون شک او آخرین شاعر نیز نخواهد بود. همچنان که امروزه با او نویسندگان زیادی همراهند. و البته اولی و آخری در این ماجرا اهمیتی ندارد. آنچه مهم است ظهور نسلی تازه است در افغانستان که به شکلی دیگر زندگی میکنند و مجیب یکی از ممتازترین سخنگویان این نسل است.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۲۶ سپتامبر ۲۰۱۱ - ۴ مهر ۱۳۹۰
قصۀ میر رمان نیست، داستان کوتاه کلاسیک یا مدرن نیست، روایت زندگی است. همین زندگی مشقتبار و واقعی سرگذشت افغانستان ده سال اخیر.
فیل گرابسکی Phil Grabsky مستندساز انگلیسی ده سال عمرش را گذاشته تا ده سال از زندگی کودکی را به تصویر بکشد و در خلال آن از افغانستان بگوید. آن کودکی که زندگیاش از هشت سالگی تا هجده سالگی در دوربین او نشسته میر نام دارد که اکنون نام خود را به فیلم آقای گرابسکی داده است.
داستان پس از بیرون راندن طالبان از بامیان آغاز میشود؛ طالبان مجسمههای بودا را بمباران کردهاند و مردمی که در غارهای اطراف مجسمهها میزیستند، کوچ کردهاند و اینک که طالبان به قوت نیروهای آمریکایی دست از حکومت کشیده فراری شدهاند، آنها بازگشتهاند تا زندگی را در همان غارهایی از سر گیرند که منزل و مأوای آنهاست.
آقای گرابسکی که آن زمان برای فیلمبرداری از مجسمههای بودا رفته بود، هر جا دوربینش را کار میگذارد، بچهای در دوربینش سرک می کشد. به قول افغانها کله کشک میکند. این سر کشیدنها توجه او را به آن کودک جلب کرد و او قهرمان بعدی مستندش شد. چنین است که زندگی همه تصادف است یا دست کم تصادف در زندگی برخی ها ـ از جمله میر- بسیار نقش بازی میکند.
مستندساز تصمیم میگیرد زندگی میر را در ده سال متوالی دنبال کند و در خلال آن اوضاع افغانستان را دنبال کند. اما چنین کاری در روستاهای افغانستان، با مردمی که به همه چیز شک دارند و از سایه خود میهراسند آسان نیست. مردم توطئهاندیش تصور می کردند فیلمبرداری گرابسکی هم نقشۀ بیگانگان است تا تمام آثار و اموالشان را به یغما ببرند. تصور میکردند دوربینی که از آنها فیلم میگیرد چندان پیشرفته است که منابع زیرزمینی را هم کشف میکند. بدون پا درمیانی سینماگران و فیلمبرداران افغان چنین کاری هرگز میسر نمیشد. "چند سال طول کشید تا بفهمند قضیه چیست. خانوادۀ میر مرا میشناختند اما ایجاد اعتماد در جامعهای که میر در آن میزیست آسان نبود. بدون من یا هر افغان دیگری آقای گرابسکی ممکن نبود بتواند کار را پیش ببرد.".(۱)
در افغانستان اطفال مجبور به کار کردناند. در محل زندگی میر، بزرگترین معدن زغال سنگ افغانستان قرار دارد. معدنی که استخراج از آن به شیوۀ حرفهای و صنعتی صورت نمیگیرد بلکه مردمان روستایی با بیل و کلنگ به حفر تونل در کوه میپردازند تا با درآوردن مقداری زغال زندگی خود را بگردانند. کار کردن در معدن بیاندازه خطرناک است. میر از کودکی در معدن مشغول به کار میشود و نیمی از سال را به کندن کوه و حفر تونل و باربری و کارگری میپردازد تا شکم خانوادهاش را سیر کند. او دیگر جوانکی شده و نانآور خانواده است و برخلاف زمان بچگی که آرزوهای بلند داشت و فکر می کرد رئیس جمهور خواهد شد، امروز سرش به سنگ زندگی خورده، آرزوهای بلندش را از دست داده است. نان خوردن و نان پیدا کردن دشوارتر از آن است که به چنین آرزوهایی میدان دهد و آدمی را از آسمان به زمین میآورد. حتا دربارۀ آمریکایی ها باورهایش تغییر کرده است. او که در کودکی می گفت آمریکاییها را دوست دارم امروز به این نتیجه رسیدهاست که چهار قلم دفترچه و کتابچه جای همه دعویها را گرفته است. میگوید چهار قلم کتابچه را که خودم میتوانم با کارکردن بخرم. ما معلم نداریم. معلم میخواهیم. میر به مکتب میرود اما نه مثل بچههای شهری. مکتب و کار در معدن و شخم زدن زمین و هیزم شکستن و دیگر زحمات شبانهروزی زندگی روستایی همه با هم قاطی است. میر به مکتب میرود اما نه مکتب درست و حسابی. نه مکتبی که معلم با تجربه و تحصیلکرده دارد. میر این را فهمیده که معلم باسواد ندارد و این بچههای بزرگتر هستند که به بچههای کوچکتر درس میدهند.
شاید برای هر بینندۀ فیلم این سوال پیش بیاید که در این ده سال، کارگردان فیلم و دیگر یارانش به میر کمک مالی کردهاند یا نه؟ ولی کمک کردن به یک نفر چه مشکلی را حل میکند؟ میر سمبل افغانستان است. هر کمک برازندهای میتوانست طبیعی بودن و واقعی بودن فیلم را از آن بگیرد. میر فقیرترین بچه قریه است و زمستانها با چپلگ (پایافزار کهنه) به مدرسه میرود. این روال تا پایان فیلم ادامه دارد. "هر نوع کمکی مثل خریدن کفش و لباس میتوانست بیننده را به خطا وادارد. موضوع شرایط روستایی است که تغییر نکرده است. مردم نمیتوانند کفش نو بخرند. منطقه دور افتاده است و رفتن به شهر آسان نیست. پولی هم در میان نیست. مردم زغال سنگهای خود را که از کوه کندهاند با مقداری گندم و برنج تاخت میزنند. همان مبادله کالا با کالا که قرنها جریان داشتهاست".
سرمایهگذاری برای فیلم هم سنگین و تأمین آن دشوار بود. آقای گرابسکی به منابع متعدد از جمله بیش از بیست تلویزیون اروپایی مراجعه کرده است تا بتواند سرمایه لازم را فراهم آورد. کمک برازنده از سوی بنیاد فورد صورت گرفته است.
فیلم قرار است روز ۲۸ سپتامبر در لندن به نمایش خصوصی گذاشته شود و پس از آن در سینماهای بریتانیا و اروپا اکران شود. "یکی از مشکلات همین بود که چطور ده سال زندگی را در ۹۰ دقیقه بگنجانیم. هر کس میخواهد بداند افغانها چطور زندگی میکنند باید این فیلم را ببیند. هر بینندهای سرانجام با این تصور از سینما خارج میشود که امیدی به دولت نیست، امیدی به جامعۀ جهانی نیست، خود مردم باید کار کنند و زندگی خود را بهتر سازند".
۱ـ جملههای داخل گیومه همه برگرفته از حرفهای شعیب شریفی روزنامهنگار افغان و یکی از فیلمبرداران "میر" است که برای تهیه این گزارش چندرسانهای با جدیدآنلاین همکاری کردهاست.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب