Jadid Online
جدید آنلاین
درباره ما تماس با ما Contact us About us
Subscribe to RSS - افغانستان
افغانستان

مقالات و گزارش هایی درباره افغانستان

امیر فولادی

"عشق و دوستی" نخستین فیلم سینمایی افغانستان است که در سال ۱۹۴۷ میلادی ساخته شد، اما از آن‌جایی که این فیلم در واقع کار مشترک افغانستان و هند بود، بسیاری‌ها عنوان نخستین تولید سینمایی افغانستان را به فیلم "مانند عقاب" ساختۀ هاشم حمیدزاده می‌دهند که در سال ۱۹۶۷ ساخته شد و ظاهر هویدا، آوازخوان پرآوازۀ افغانستان نیز در آن بازی کرد.
 
به هرحال، سینمای افغانستان در مدت ۶۴ سال یا هم ۴۴ سال عمرش، بیشتر در اختیار مردان، یا بهتر است گفته شود، در انحصار مردان بوده‌است. در این مدت کارگردان‌ها مرد بودند، فیلم‌برداران مرد بودند، بیشتر بازیگران و حتا بیشتر موضوعات مردانه بوده‌است و به‌طبع آن نگاه و دید مردان بود که بر سینمای افغانستان حکومت می‌کرد.
 
پسان‌ترها فریده انوری، از گویندگان مشهور رادیو و تلویزیون افغانستان، یکی دو کار تلویزیونی ساخت، ولی سینمای افغانستان تا همین حدود ده سال پیش زنی را نداشت که یک فیلم سینمایی را کارگردانی کرده باشد.
 
درسال ۲۰۰۳ میلادی رویا سادات، دختری از هرات، نخستین فیلم سینمایی بلند خود به نام "سه نقطه" را ساخت که داستان زنی را روایت می‌کرد و بعدتر هم او فیلم "تار و زخمه" را برکارنامه‌اش افزود. همزمان با رویا سادات، پای نسلی از سینماگران زن به سینمای افغانستان باز شد.
 
دیانا ثاقب، فیلم "۲۵ درصد" را ساخت که حکایت مستندی است از پنج تن از زنان عضو مجلس نمایندگان و بعد از آن یکی دو فیلم دیگر از جمله "بدو، روبینا، بدو" را کارگردانی کرد که حکایت تنها ورزشکار زن افغان در المپیک پکن را دنبال می‌کند. دختری که با ۱۵ روز تمرین پا به میدان مسابقه گذاشت و نفر آخر شد، اما گفت باخت مسابقه برایش مهم نبود، بلکه برای او مهم بود که به عنوان یک زن از افغانستان درمسابقات "حضور" یافته‌است.
 
الکا سادات، خواهر رویا سادات، فیلم "در دهکده‌ای که ناقص‌العقلم می‌نامند" را ساخت که بازهم موضوعش زن بود. او بعداً مستندی در مورد ماریا بشیر، زنی که عالی‌ترین مقام دادستانی در هرات را داشت، به کارنامۀ سینمایی زنان افغان اضافه کرد. باز هم داستان زنی که به رغم همۀ تهدیدها و مشکلات، پرونده‌های مرتبط با زنان و خشونت علیه زنان را با سماجت تمام پیگیری می‌کرد. ماریا بشیر در سال ۲۰۱۱ برندۀ جایزۀ زنان شجاع از وزارت خارجۀ آمریکا شد.
 
حالا و با گذشت کمتر از ده سال از نخستین روزی که رویا سادات آهنگ کاگردانی کرد، فهرست کارگردان‌های زن درسینمای افغانستان در تناسب با زمان ده سال فهرست قابل ملاحظه‌ای است. آرزو برهانی با فیلم "چادری"، لیلا حیدری با فیلم "تصور"، نادیا حسینی با فیلم "سیاه گرد"، عاقله رضایی با فیلم "ما ستاره‌ها" و همچنین کارگردان‌های دیگری چون بتول مرادی، محبوبه ابراهیمی، صحرا موسوی و صحرا کریمی که در کارگردانی سینما دکتری دارد.

همان‌گونه که به موضوعات بعضی از فیلم‌ها اشاره شد، زنان افغانستان با ورود به سینمای کشور دید و نگاه خاص، یا بگویم دید و نگاه زنانه را نیز وارد سینمای این کشور کردند. آنها از یک طرف بیشتر به زنان و مسائل زنان پرداختند و از سوی دیگر متفاوت‌تر پرداختند؛ تصویر و تصور درونی‌تری از زنان افغانستان را به خود آنها و همچنین به دنیا نشان دادند. در شماری از این فیلم‌ها که من دیده‌ام، این تفاوت را به‌وضوح می‌شود حس کرد. اگر دوربین این کارگردان‌ها روی درد و رنج زنان افغان متمرکز شده، درد عمیقی را بیان کرده‌اند و طوری بیان کرده‌اند که شاید برای یک کارگردان مرد، اگر نه ناممکن، حد اقل دشوار است؛ دردی که بین سوژه و قهرمان فیلم و کارگردان فیلم مشترک بوده‌است. و اگر زاویه دوربین چرخیده‌است و از توانایی‌ها، استعدادها ونقش و اهمیت زنان در جامعه وهمچنین امید و آیندۀ آنها حکایت کرده، باز هم تصویر واقعی‌‌تر، عینی‌تر و متفاوت‌تری به دست داده‌است.

خشونت علیه زنان در افغانستان واقعیت انکارناپذیری است. محدودیت در بسیاری از عرصه‌ها برای زنان آن‌قدر طولانی بوده که برای بخش قابل ملاحظه‌ای از زنان و مردان این کشور پذیرفتنی شود. ولی این بخش، هرچند بزرگ هم باشد، بالاخره بخشی از واقعیت است، نه کل آن.

حالا بدون مبالغه می‌توان گفت که کارگردان‌های زن با ورود به سینمای افغانستان توانستند، حصارهای کشیده شده بر دور ذهن و زندگی زنان افغان را بشکنند، برقع‌های ضخیم را پس بزنند، موانع شرعی، عرفی و سنتی را عبور کنند و عکس‌هایی از نمای نزدیک از زنان افغانستان بگیرند. عکس‌هایی که کارگردان‌های مرد با هیچ لنزی قادربه گرفتن آن نبوده‌اند.

کارگردان‌های زن در سینمای افغانستان، قفل دهان این جماعتِ وادارشده به قرن‌ها سکوت را نیز شکستند و حرف‌های دل آنها را که سال‌ها فقط نجوای ناتمام خودشان بود، صدا بخشیدند تا شنیده شود و در مواردی حتا آن را تبدیل به فریاد کردند؛ چنان که تن لش جامعۀ مملو از غیرت مردانۀ افغانستان را نیز لرزانده‌است.

دیانا ثاقب که در این راستا از پرکارترین کارگردانان افغانستان است، می‌گوید: بیشتر زنان در افغانستان و به‌ویژه زنانی که در عرصۀ سینما فعال هستند، از این ناراحتند که آنها کاملاً و صرفاً فرمان‌بر، توسری‌خور، به دردنخور و نا توان به جهان معرفی شده‌اند. در حالی که به گفتۀ او این یک تصویر واقعی نیست و از این رو زنان دست‌اندرکار سینما تلاش می‌کنند این تصویر را به واقعیت نزدیک‌تر کنند.

دیانا ثاقب هنگامی که کودک بود، در سال ۱۳۶۱ با خانوده‌اش به ایران مهاجر شد و همان‌جا مدرسه خواند. سال ۱۳۷۱ خانوداۀ او به کابل بازگشتند و تا ۱۳۷۳ در کابل بودند؛ سال‌هایی که جنگ‌های داخلی شدت گرفت و خانوادۀ او مجبور شدند بار دیگر کوله‌بار مهاجرت را به مقصد ایران ببندند. دیانا با باز گشت به ایران به تحصیلاتش ادامه داد و سرانجام در سال ۲۰۰۴ میلادی از دانشکدۀ هنر دانشگاه تهران در رشتۀ کارگردانی سینما لیسانس گرفت. در سال ۲۰۰۵ به کابل باز گشت و نخستین فیلمش "۲۵ درصد" را و بعد فیلم "بدو، روبینا، بدو" را در سال ۲۰۰۸ ساخت.

دیانا و ملک شفیعی که او نیز درس‌خواندۀ ایران است، بعداً "بسا فیلم" یا باشگاه سینمایی افغانستان را تأسیس کردند که یکی از چندین نهاد فیلم‌سازی در افغانستان است. . "بسا فیلم" قرار است در اکتبر ۲۰۱۱ جشنوارۀ حقوق بشر و سینما را نیز برگزار کند. در این جشنواره فیلم‌های مرتبط با مسائل و موضوعات حقوق بشر به نمایش گذاشته خواهد شد. دیانا ثاقب همچنین مدیر مسئول مجله‌ای به نام "تم" است که ویژۀ هنر، ادبیات و سینماست.
در گزارش مصور این صفحه صحنه‌هایی از مستند "بدو، روبینا، بدو" را می‌بینید که اخیراً در مؤسسۀ مطالعات خاوری و آفریقایی لندن نمایش داده شد. این گزارش را توضیحات دیانا ثاقب، سازندۀ فیلم، همراهی می‌کند.

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
رضا محمدی

محمدرفیع جنید

"در توالی دم‌ها و بازدم‌های منقطع که نقش عدم دارند،از آن پهلوی پرده تا به ابد عنابی وجود خیالینش،از زیر آن آفتاب آویزان، از کنج همان پردۀ بویحیایی، ماهبو با منطق ارواحی که ساکن سرای سکوت اقلیم سلیمانند، نفس می‌کشید".

این فرازی از فصل دوم رمان "بی‌راوی"، اولین رمان محمدرفیع جنید، نویسنده و شاعرهمیشه متفاوت‌نویس زبان فارسی‌ست. بی‌راوی در ادامۀ کتاب "ها" که نوعی نثر- شعر صوفیانه مدرن بود، منتشر می‌شود و هر دو در سلسله غزل‌های شیدایی نویسنده؛ و غفلت از هر کدام از اینها فهم دیگری را مشکل می‌کند. البته همۀ اینها در راستای مکتب ادبی مشهد معنی می‌گیرند، که توسط نویسنده و دوستانش سال‌ها پیش بر محوریت کلمه و انرژی‌های ذاتی کلمات در ادبیات شکل گرفت.

محمد رفیع جنید، خسرو نوربخش و محمد رمضانی فرخانی هر سه شاعرانی فاضل بودند که معمولاً محل ارجاع بحث‌های نظری محافل ادبی مشهد شمرده می‌شدند. هر سه از فلسفه دلباختۀ هایدگر و از ادبیات شیفتۀ متون صوفیانه بودند، کما که خود هایدگر هم دلبستۀ متون مذهبی بود. در ادبیات از همۀ همگنان مدرن‌تر به نظر می‌رسیدند. شاعران از شاملو گذشته‌ای که سعی‌شان بر کشف قابلیت‌های بیشتر شعر حجم بود؛ کشف شبکه‌های تداعی که یدالله رؤیایی همواره آرزوی کشف‌شان را داشت و به‌ندرت همراهی می‌یافت. بعدها جنید و نوربخش راه خویش را گرفتند. به آنها نقاشی صاحب‌نام، علی سیران ِ هزارتوی رنگ‌ها و سبک‌ها را طی‌کرده اضافه شد. گروهی دانا به روزگار تازه وآموزه‌های دانایی غربی و شیفتۀ معرفت شرقی. آگاهی عمیق از متون بودایی و مانوی و اسلامی و به‌خصوص شیوه‌های صوفیانۀ شرقی، شکل نوشتن همیشه مدرن آنها را تغییر داد. این‌گونه مکتب کلمه شکل گرفت. نمی‌دانم چه‌طور و کجا تأسیس این مکتب رسماً اعلام شد. اما به هر حال در شهری که مجمع‌الجزایر استادان سخن فارسی بود و همه نیز امامت مکتبی را با خود داشتند، این مکتب تازه زود شهرت یافت. بعداً خیلی‌ها به این حلقه پیوستند؛ از جمله خود این نگارنده را نیز می‌توان از پیروان پاره‌وقت آن به حساب آورد. به هر حال، مکتب مشهد شاکلۀ نظری رمان بی‌راوی را شکل می‌دهد.

در این نظام نظری، توجه اصلی به انرژی ذاتی کلمه است و حتی‌الامکان حذف واسطه‌های کلامی و البته حفظ امکان دایرۀ تداعی‌ها از انرژی کلمات. یعنی بر خلاف سیر خطی از نقطه‌ای به نقطۀ دیگر در طول اندیشه یا به‌طور کلی روایت بنا بر توصیف است و امکان استفاده از بسامدهای متفاوت کلمه نه فقط در معنا که در انرژی حروفی که حمل می‌کند. به باور این مکتب، ارزش‌های ذاتی کلمه تنها در انتزاعی‌ترین فرم کلام به هیئت نموداری تجریدی، از سطوح دوایر هم‌مرکز، ممکن می‌گردد که لاجرم تجرید معنا را نیز در خود دارد.

این شیوۀ نوشتن، نوعی آزادی را پیشنهاد می‌کند که طبعاً از تکرار آگاهانۀ ساختارهای کلامی بری است. نوشتن وسیله نیست، نوعی سلوک است. نوعی تنانگی با کلمات، نوعی "کشف‌المحجوب حرکات آهوی راوی".
مکتب مشهد ، کم‌کم به ادبیات تنها محصور نماند. نوعی شیوه بیان در هنر و نوعی بینش برای نگریستن را با خود داشت. نوعی تأملات فلسفی که یک افق دید مشخص را پیشنهاد می‌کردند. بی‌راوی نخستین کتاب از این بینش در عرصۀ رمان است. کتابی عاشقانه و خواندنی با نثری فوق شاعرانه و لحنی تقریباً صوفیانه. تقریباً به این خاطر که در هر دو شکل نوشتن بنا بر وصف است تا روایت، اما در این کتاب برعکس. مثلاً شطحیات روزبهان بقلی یا بایزید، نوعی روایت پنهان یا نوعی جستجوی راوی است که به هر روی به کتاب هیئت رمان را می‌دهد.

داستان با شرح انتطار معشوقی موعود، همان راوی، شروع می‌شود. راوی چیزی بین صورت ازلی معشوق و خود عشق است. چیزی بین همان دانای کل نامحدود، به گفتۀ هیچکاک، زاویۀ دید خداوند و یک سوم شخص غایب که همیشه ذکرش هست؛ و اصلاً رمان بر اساس او شکل گرفته‌است. "راوی کاشف سفرهای قدم بود در منازل راه". این راوی کاشف همان فرشتۀ تلقین است و همان پیر اثیری ابن عربی در فصوص‌الحکم. کسی که این شطحیات کاشفانه به جستجوی او معنا می‌شوند.

نثر جنید نثری است توصیفی، یا شاید خود اقتضای چنین شخصیتی در داستان، نثر را به این توصیف‌گری شدید کشانده‌است. نمونه‌های این نثر را البته قبلاً سبک‌تر در ادبیات تازۀ فارسی می‌شود پیدا کرد. مثلاً مد و مه از ابراهیم گلستان یا شرق بنفشه از شهریار مندنی‌پور، هر دو در داستان رویه‌ای وصفی شاعرانه دارند. به جز اینها شطحیاتی که از احمد عزیزی و شجاع خراسانی به عنوان قالبی ادبی چاپ شده بودند هم شباهت‌هایی با این شکل نثر داشتند. اما بیشتر از همه نثر جنید در این رمان به شعرهای احمدرضا احمدی ماننده است. گویی همان شعرها را بشود آن‌قدر توسعه داد که رمان بشوند، اگر چه شاید بعید باشد. به همین شکل رمان "من ببر نیستم، پیچیده بر بالای خودم تاکم" از محمدرضا صفدری نیز که کتابی خیره‌کننده بود، تقلایی این‌چنینی در جهت غلبۀ توصیف بر روایت بود. منتها اینها همه شرح نسبت‌های صوری‌اند. فرق بزرگ رمان بی‌راوی، وصف‌گرایی در حیطۀ معناست. نوعی شالودۀ فکری تازه که در هیئت رمان نقل می‌شود. مثل "آواز پر جبرئیل" از سهروردی یا مثلاً "تهوع" از سارتر. کتاب‌هایی که تنها کتب ادبی نیستند، بلکه ذهن فلسفی خوانندۀ فرهیخته را نیز به چالش می‌گیرند. با خود نوعی دعوای فکری دارند و از آبشخورهای خاصی تغذیه می‌شوند. کتاب جنید رفیع فرقش با داستان‌نویسی رایج گریز از غربی شدن مقلدانه است. رمان، با اینکه پدیده‌ای غربی است، اما به هر حال در ادبیات ما جای خویش را چون گونۀ ادبی فارسی باز کرد. در ادبیات غنایی کلاسیک ما که البته خود لبریزند از داستان و در اکثر این آثار روایت در خدمت توصیف بوده‌است. فقط در این صد سال تازه شاعران و نویسندگان به تقلید از ادبیات غرب، روایت را جایگزین توصیف کرده‌اند.

رمان بی‌راوی، به این خاطر طبق انتظار خوانندۀ عادی رمان نیست. روایت نه تنها از نوع خطی که از نوع دایره‌ای‌اش نیز آشکار نیست. در تمام کتاب خطوط نامرئی و موازی ای از روایت هستند که شاکلۀ قصه را حفظ کنند، اما در پی هم نیستند. این خطوط موازی گاهی شکل "فلاش‌بک" می‌گیرند. گاهی زمان به هم می‌ریزد و آنکه مرده بود باز می‌بینیم دارد می‌جنبد. ماجرا، چنان که تصور خواننده باید باشد، از ابتدا انتهایش گفته می‌شود. مرگ شحصیت اول. اما بعداً آنچه در آخر کتاب می‌آید، گره‌گشایی از راز ماجرا نیست. بهت از کشف منشوری است که عاشق و معشوق را یکی می‌کند. گویی شکستۀ آیینه‌ای و در این منشور همۀ شخصیت‌ها – چه الیاس و چه پدر کاردبه‌دست و چه ماهبو و وماهگل و بالاخره راوی – همه یک چهره‌اند. "غبار نام آدم‌ها در هوا سرگردان بود، راوی مانا خود نامی بود در انبوه ان نام‌ها یا غباری در خیل آن غبارها". در این بین مثل واقع‌گرایی جادویی آمریکای جنوبی، اشخاص و اشیاء صورت‌های جادویی به خود می‌گیرند. "راوی با عصای آهنینش سرگردان در عقبه‌های پی‌درپی بود، در آن باغ برزخی. در کنار چشمه‌ای از چشمه‌های آن باغ نیزاری دید، گسترده. پیش رفت و نی هشت‌رنگی را از بند کند. نی در دستش خالی شد، تهی شد. می‌خواست بدمد در نی که عصایش به زمین افتاد و سبحۀ گلینی که به دست داشت، ناگاه از نخ بیرون شد... هنوز در برداشتن هشتمین دانۀ سبحه‌اش بود که قیامت شد... باز گفتند هزاران سال است که تو این‌جایی و هزاران سال بود که راوی آن‌جا بود .بی آن که در نی بدمد. بی آنکه پی ببرد به دیگر شدن زمان". این رئالیسم جادویی، به قول همایون مروت، فیلمسازی که او هم پر از چنین خیال‌گرایی جادویی است، به هیچ وجه از نوع آمریکای لاتینش نیست. در ذات قصه‌های شرقی هست. در زمان‌های اعتباری که هیچ‌گاه قابل تکیه نبوده‌اند.

 محور اصلی وصف "بی‌راوی" توصیف عشق است و بیشتر حول محور عشق می‌گردد. نوعی توصیف عشق با تکیه بر قابلیت های زبانی که در نثر فارسی وجود دارد. زبانی که عشق در آن همواره محوریت د اشته‌است. هستی بر اساس عشق در آن تبیین می‌شده و نیستی خود نیز نسبتی از عشق بوده‌است. این شرح شیدایی در تاریخ زبان فارسی خاصیتی یگانه داشته‌است. قرار بر حال بوده‌است. اگرچه این حال خود در فضایی زمانی واقع بوده‌است و خارج از محدودۀ ابعاد زمان نبوده‌است، اما هیچ کدام از شیوه‌های گزارش زمان به شکل فرم‌های روایی محمل این گفتن نبوده‌اند. شطحیات صوفیه و شرح مجالس اهل شیدایی وقتی در قالب متن می‌آمده‌اند؛ این متن‌ها به صورت شناور تبیین‌های مختلفی از رویارویی انسان با عشق در کلیت هستی است.

معلوم است که نویسنده با تأمل در تاریخ تطور نثر فارسی و مراقبت در حال مجالس صوفیانه و گزارش حال خویش از جمیع این حالات به این شکل از توصیف پدیدارشناسانۀ کلمات، گسترش افق معنایی کلمات و شرح تداعی‌های مدام آن رسیده‌است. کسانی که با متون صوفیه آشنایند، می‌دانند که تصوف یا حالی کاشفانه است ویا شرح یا گزارش این کاشفانگی، نه لاجرم خود کشف. مهم‌ترین دست‌آورد جنید رفیع در حیطۀ زبان اجرا کردن این قابلیت شگفت در هستی‌شناسی شرقی بوده است. اینکه بتوان این شرح کاشفانه را رمان کرد و اینکه بتوان رمان را از روایت پس گرفت و به سرچشمۀ توصیفی فارسی آن برگرداند.

بی‌راوی متنی انتزاعی است با داعیۀ کشف معناهای تازه و البته ممکن است در این عالم انتزاعی به مناظری برخورد که در عالم واقع وجود دارند. منتها این برخورد به ذهن خواننده باز می‌گردد و سهمی که او در بازآفرینی این انتزاع در جهان واقع بازی می‌کند.

درست است که حادثۀ کتاب در جهان به وقوع نمی‌پیوندد، اما این جهان خلق‌شده، جهانی پنهان در وجود خواننده است. در وجود هر کسی که وارد این متن می‌شود و با توصیفات نویسنده به کشف حال‌های پنهان در جان خویش می‌پردازد. اما این دنیا برساختۀ کشف و شهودی است که در زبان نثر اتفاق می‌افتد. همچنان که هایدگر در شرح نوشته‌های نیچه و وصف او از هستی آن را نشان داده‌است.

این رمان دعوت خواننده برای پوشیدن کفش‌های مکاشفۀ هایدگری و در سیالیت زلال زبان فارسی همراه با کاروان صوفیان جستجوی آن راوی پنهان مسافر شدن است در جان آدمی. یافتن و باز شناختن و کشف مناظر و مناسک باطن است. چنانکه در محدود دیالوگ‌های کتاب یا شاید تنها گفتگوی واقعی قهرمان داستان از خویش می‌پرسد: "چگونه‌ای؟" در پاسخ از رنج‌های بودا می‌گذرد، از نگارستان مانی، "آن سایۀ ساقۀ یک زنبق روشن" می‌گذرد، از کتاب جامعۀ ابن داود با انکار می‌گذرد، "در زیر آفتاب، همه، همه چیز تازه است" و به مجالس حالی می‌آید که در آن حروف تجسم می‌یابند، "دف در دف در دف در دف در دف در دم در دم در دم در دم در نی در نی در نی در نی در دف در دف در دف در دف در نی در نی در نی در دفیدن نی در نی.." و به خویش می‌رسد. ماه‌بویی چشم در بیابان‌های حسرت و راوی‌ای که خود راه است و خود همه چیز است. به خود می‌رسد، تا هستی و اشیاء را در پردۀ مشاهداتی تازه از سر کشف کند.


بی راوی،
نوشته رفیع جنید،
نشر کندوکاو، تهران، ۱۳۹۰
بها: ۵۰۰۰ تومان


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب

در مناطق جنگ‌زده و به ویژه جایی که همچنان دستخوش جنگ جسته و گریخته است، عکاسی کار سخت و خطیری است، و طراحی و نقاشی سخت‌تر و خطیرتر. جولز جورج Jules George، نقاش بریتانیایی، اما، طالب این تجربه بود و به ارتش بریتانیا طرحی را پیشنهاد کرد که مورد پسندشان واقع شد و در ماه فوریه ۲۰۱۰ برای دو و نیم هفته روانۀ افغانستان شد و زندگی سربازان و افسران بریتانیایی و مردم محلی افغانستان را نخست به دفترچۀ طراحی و سپس به بوم نقاشی‌اش انتقال داد. حاصل آن خطرپذیری‌اش بیش از صد طرح و تابلو است که در خانۀ مزایدۀ بونهامز Bonhams لندن از بیست‌ودوم ژوئیه تا پنجم اوت به نمایش و حراج گذاشته شده‌است.

در عصری که عکاسی و فیلم‌برداری کار هنرمندان یا نقاشان جنگ صدها سال پیش را انجام می‌دهد، چه نیازی به کار جولز جورج بوده؟ خود جولز جورج هم این پرسش را بسیار بجا می‌داند و می‌گوید: "در بارۀ کشورهای دیگر نمی‌دانم، ولی در بریتانیا ما سنت طولانی هنرمندان جنگ را داریم. فکر می‌کنم این سنت به صدها سال پیش برگردد؛ به دوره‌ای که نام و نشانی از عکاسی نبود. نقاشان به دو دلیل با ارتش بریتانیا به کارزارهای جنگی می‌رفتند: نخست، برای ثبت رویدادهای آن کارزار در تاریخ و دوم، برای نقشه‌برداری و مکان‌نگاری محل جنگ. مسلماً اکنون که عکاسی و فیلم‌برداری را داریم، می‌شود تصویرهای زنده‌ای با تمام جزئیات گرافیکی از آن محل‌ها داشت. ولی معمولاً به علت کثرت عکس و ویدئو، تا آنها را می‌بینیم، جزئیات تصویرها را فراموش می‌کنیم، چون تصویری دیگر جای تصویر قبلی را می‌گیرد. ولی وقتی که یک طرح یا نقاشی در نمایشگاهی گذاشته می‌شود، می‌توانی برای ساعت‌ها جلو آن بنشینی و جزئیات آن تصویر ثابت را مطالعه کنی. خوب است که رویدادها را از زاویه‌های گوناگون ببینیم".

در انگاره‌ها و نقاشی‌های جولز از ولایت هلمند افغانستان همواره سربازانی را می‌بینیم که دست به ماشۀ مسلسل دارند و آمادۀ تیراندازی‌اند و در برابر آن مسلسل چشم‌انداز غریب و نازنینی از مزارع سبز و کوه‌های آبی افغانستان دامن گسترده‌است. جولز جورج به‌ناخودآگاه تضاد زندگی در افغانستان را کنار هم به تصویر کشیده‌است. و بیننده را باور نمی‌شود که قرار است تا چندی صدای این مسلسل آرامش آن وادی سبز را مختل کند. ولی می‌کند. و باعث تعجب خود جولز جورج می‌شود که می‌گوید، هیچ منظره‌ای را به زیبایی مناظر "افغانستان افسونگر" ندیده‌است، اما ناچار از دیدن و به تصویر کشیدن بُعد خشن زندگی در افغانستان، یعنی جنگ هم بوده‌است.

جولز جورج که تحصیل‌کردۀ رشتۀ هنر دانشگاه ادین‌بورگ است، در گذشته در بارۀ جامعۀ آفریقایی‌های اسکاتلند هم کار مشابهی کرده‌ و برای انجام طرح‌های دیگر به کشورهای گوناگونی سفر کرده‌ بود، اما باز هم طبیعت افغانستان را منحصر به فرد می‌داند و قصد دارد برای مدتی طولانی‌تر به افغانستان برگردد.

طی بیش از دو هفته‌ای که جولز جورج در کنار ارتش بریتانیا در افغانستان به سر می‌برد، پیوسته یک دست به مداد و دستی دیگر به کاغذ داشت، تا بتواند طرح صحنه‌های مختلف جنگ و زندگی مردم را در حالات مختلف، چه روی زمین و چه در فضا، به تصویر بکشد. پس از بازگشت به انگلستان او طی یک سال بسیاری از طراحی‌هایش را تبدیل به نقاشی کرد که نمونه‌هایی از آنها را در گزارش مصور این صفحه می‌بینید.

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
امیر فولادی

گفتگو با صدیق برمک در باره حضور جوانان در سینمای افغانستان
تنها ۱۵ روز تمرین کرده و بعد کمر بسته تا درمسابقات المپیک پکن شانه به شانه رقبای سرسخت و آبدیده‌اش بایستد. وقتی مسابقۀ "دو ِ سرعت" شروع می‌شود او نفر آخر می‌شود. اما وقتی جلو دوربین قرار می‌گیرد، می‌گوید ناراضی نیست و با لبخند تلخی می‌افزاید: "برای مدال نیامده بودم. می‌دانستم برنده نمی‌شوم، ولی آمدم و شرکت کردم تا بگویم ما، زنان افغان، هستیم و می‌خواهیم حضور داشته باشیم".

از بقیۀ داستان این فیلم (بدو، روبینا، بدو) ساختۀ دیانا ثاقب، می‌گذریم تا به داستان اصلی‌مان که داستان سینمای افغانستان است، بپردازیم.

داستان سینمای افغانستان خیلی شبیه داستان روبینا است؛ سینما و سینماگران افغانستان حالا در اکثر جشنواره‌ها حضور دارند، فیلم‌سازان ِ عمدتاً جوان افغانستان شب و روز می‌تپند و می‌دوند تا بگویند "هستیم" که بگویند "ما هم بخشی از جهان امروزیم؛ این هم تصویر ماست؛ ما این‌گونه‌ایم؛ ما را می‌شناسید؟"

صدیق برمک، کارگردان شناخته‌شدۀ افغانستان، می‌گوید تنها امید او برای آیندۀ سینمای افغانستان به "جوانان عاشق سینما" است. جوانانی که به گفته او، نگاه و نگرش متفاوتی را برای سینمای افغانستان به ارمغان آورده‌اند. جوانانی که پیوندشان با سینما پیوند عاشقانه است و کارشان، به اعتقاد آقای برمک، از جنس دیگر است.

صدیق برمک می‌گوید وقتی به کارها و ساخته‌های بسیاری از این جوانان نگاه می‌کند، ردپایی از کلیشه‌های حاکم بر سینمای افغانستان نمی‌بیند و همین او را به تحقق رؤیاهای سینماگران افغان بیشتر امیدوار می‌کند.

بیشتر فیلم‌های جوانانی که صدیق برمک از آنها سخن می‌گوید، با یک دوربین کوچک و غیرحرفه‌ای ساخته‌شده و بعد روی یک رایانۀ کوچک تدوین شده‌اند، اما وقتی روی پرده رفته‌اند در اغلب موارد که بینندگان نیز سینماگر بوده‌اند، نگفته‌اند حیف وقت‌مان که برای دیدن چنین فیلمی صرف شد.

این را گفتم که بگویم تا همین چند سال پیش وقتی پای حرف سینماگران افغان می‌نشستیم، همه از کمبود امکانات می‌گفتند، عدم سرمایه‌گذاری دولت و سرمایه‌گذاران خصوصی و نبود دستگاه‌ها و وسایل حرفه‌ای و آخر امر هم می‌گفتند که مشکل سینمای افغانستان یکی دو تا نیست و راه حلش هم فقط سرمایه‌گذاری‌های کلان است و تغییر سیاست دولت. این بزرگواران که بیشترشان پیش‌کسوتان سینما در افغانستان هستند، درست می‌گویند. بلی، برای ساخت فیلم‌های بلند داستانی قصه همین است.

اما اخیراً افراد و گروه‌هایی از فیلم‌سازان افغان هستند که حتا دفتر ندارند، "جامپ کات" Jump cut یکی از این گروه‌هاست. آنها به صورت گروهی کار می‌کنند، ایده را به صورت گروهی می‌پرورانند، فیلم‌نامه را گروهی می‌نویسند و آن‌گاه کار تولید را شروع می‌کنند.

حرفی که این جوانان و گروه‌هایی از این دست می‌خواهند بگویند، شاید این است که راه دیگری نیز برای برون‌رفت از بن‌بست برای سینمای افغانستان وجود دارد. فقط "چشم‌ها را باید شست و جور دیگر باید دید".

شاید این سخن غیر منصفانه باشد اگر بگوییم که نسل قبلی سینماگران افغان به حمایت‌های دولتی عادت کرده‌اند و ذهن‌شان به گونه ای بار آمده است که کارچندانی هم نمی‌شود کرد. اما نسل جوان‌تر که درسال‌های جنگ بار آمده اند، از یک سو به کارهای کوچک نیز قانع می‌شوند، و از سوی دیگر با پای خود راه می روند؛ چون آنها در تنگ‌دستی و بی آنکه چتری بر سر داشته باشند، زندگی کرده‌اند. برای این نسل از افغان‌ها آسمان یک لایه دارد و آن هم خیلی بالاست.

آقای برمک نیز معتقد است که جنگ و فضای نامناسب فرهنگی سبب شده‌است که جوانان افغان به خیلی چیزها بیندیشند، شک کنند، از نو نگاه کنند و سرانجام صاحب نگاه و نگرش تازه و متفاوتی شوند که شاید در شرایط آرام و معمولی تصور چنین رخدادی هم سخت بود.

اگر ایده، تولید و نمایش یا موضوع، فیلم‌ساز و مخاطب را حلقۀ سینما فرض کنیم، در سینمای افغانستان از این مجموعه، چرخۀ "نمایش" شکسته‌است. به این معنی که مخاطبان محلی سینمای افغانستان هنوز از دیدن تولیدات سینمای افغانستان بی‌بهره‌اند.

دلایل زیادی دارد. بسیاری از سینماگران نبود یک سیاست فرهنگی روشن و دقیق را عامل اصلی می‌دانند. آقای برمک می‌گوید از آنجایی که فیلم‌های تولیدشدۀ سال‌های اخیر بیشتر مستند و یا هم داستانی کوتاه هستند، تلویزیون‌های خصوصی خریدار آنها نیستند که بماند، بلکه حتا برای نمایش آنها از فیلمساز پول می‌خواهند.
تلویزیون دولتی که به گفتۀ آقای برمک بودجه‌اش هم از بیت‌المال تأمین می‌شود نیز حاضر به پخش این فیلم‌ها نیست.

ولی در عدم تمایل تلویزیون دولتی به پخش این فیلم‌ها یک نکتۀ دیگر را نیز نمی‌توان نادیده گرفت و آن پرداختن فیلم‌سازان جوان به موضوعاتی است که هنوز جامعۀ افغانستان با آن کنار نیامده‌است. چندهمسری، اعتیاد، طلاق، خشونت‌های خانوادگی و مسایلی از این دست که جوانان از زاویۀ متفاوتی به آنها نگاه کرده‌اند و پرداخته‌اند، شاید به ذائقۀ مدیران رسانۀ دولتی ناخوش‌آیند باشد.

باری درسال‌های ۲۰۰۴ -۲۰۰۵ رضا دقتی، عکاس شناخته‌شدۀ ایرانی، که در آن زمان در کابل سرگرم تعلیم عکاسی برای جوانان افغان بود، سینمای سیاری را برای نمایش فیلم در روستاهای افغانستان به راه انداخت؛ یک پروژکتور کوچک و یک پردۀ سفید. صدیق برمک می‌گوید این برنامه در بسیاری از روستاها استقبال شد و حتا در یکی از مناطق دورافتادۀ افغانستان ملایی حاضر شد فیلم روی دیوار مسجد که رنگ سفید داشت، نمایش داده شود، ولی این برنامه یک بار اجرا شد و بعداً ادامه نیافت.

رشد قابل ملاحظۀ داستان‌نویسی در نسل جوان افغان از یک سو و تکنولوژی مدرن که به هر فیلم‌سازی اجازه می‌دهد خانه‌اش را به استودیوی تولید فیلم بدل کند، از سوی دیگر، سبب شده‌است که امید به باروری سینمای افغانستان بیشتر شود. حالا پرسش عمده این است که چگونه می‌شود محصولات سینمایی افغانستان را به مردم افغانستان معرفی کرد.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
آرش دوستار

وقتی از مردم شهر آیخانم در بارۀ نام شهرشان بپرسید، می گویند دوشیزه‌ای بوده با همین نام که در زیبایی و دلربایی شهرۀ شهر بوده، هزار مرد شیرگیر در کمند گیسویش اسیر و هزار دل بی‌تاب با ناوک مژگانش در خون. زیبایی او چنان خیره‌کننده بوده  که کس را یارای نگاه کردن به چهره‌اش نبوده و مردم شهر عکس او را بر روی ماه می‌دیده‌اند و از این رو او را "آی‌خانم" یا "ماهبانو" خطاب می‌کردند. سه شهزادۀ جهان‌گشای باختری هم دلباختۀ او بودند. هر یک از آنها برای وصالش دل می‌دادند و جان می‌سپردند. در نهایت یکی از شهزادگا ن آی‌خانم را می‌رباید و با قایقی که شیرها آن را به دوش می‌کشیده‌اند، از رود آمو عبور می‌کند و در جایی برای معشوقۀ ترک خویش قلعه‌ای می‌سازد و معشوقه را در آن پنهان می‌کند. و سرانجام این شهر به نام معشوقۀ او مسما می‌شود.

این یکی ازافسانه‌های عامیانه‌ای است که در مورد آی‌خانم وجود دارد .عده‌ای هم وجه تسمیۀ این شهر را برگرفته از نام "سلین/ لونا" (Selene / Luna) الهه‌های اساطیری مهتاب یونان و روم باستان می‌دانند و دیگران هم آن را به آناهیتا، الهۀ باستانی عشق و زایش و مهتاب ایران باستان نسبت می‌دهند.

روایات تاریخی حکایت‌گر آنند که پس از تأسیس این شهر، شهزادگان و جهان‌گشایان زیادی به آرزوی یافتن مهبانوهایشان به این شهر آمدند و گاه شهر را زیر و رو کردند و عده‌ای هم طرح‌های نو ریختند و شهرهای عاشقانۀ نو بنا نهادند. عده‌ای نیز با توجه به اقامت اسطوره‌ای اسکندر درآن شهر، آن را اسکندریۀ آمودریا یا اسکندریۀ اکسیانا می‌گویند که بطلیموس حکیم نیزگفته ‌است که اسکندر آن را در حدود سه قرن قبل از میلاد بنا نهاده‌است؛ اما دقیقاً روشن نیست که آیا منظور همین شهر آی‌خانم بوده یا شهر ترمذ که در آن سوی آب، در ازبکستان کنونی واقع است. شاید هم آی‌خانم به دورۀ بعد از اسکندر برگردد و شهر "اوکراتیدیا" باشد که به نام "اوکراتید"، شاه یونان باختری، مسما بوده‌است. ولی به هر حالتش آی‌خانم نسبتی گسست‌ناپذیر با زیبایی و عشق و وصال داشته‌است.

شهرباستانی آی‌خانم در شمال افغانستان کنونی در شهرستان دشت قلعه استان تخار در پیوندگاه رودهای آمو (جیحون) و کوکچه واقع است. در افغانستان کنونی هم "جیحون" نامی است که به مردان اطلاق می‌شود و ترک‌تباران سواحل آمو هم به دختران‌شان نام کوکچه را می‌گذارند که "کوک" معنای رنگ آبی آسمانی را دارد و نماد زیبایی متعالی و عشق آسمانی‌ست. و آی‌خانم جایی‌ست که این دو یعنی جیحون و کوکچه به هم وصل می‌شوند و عشقشان تا ابد در دل کوه‌های آسمان‌بوس آسیای میانه جاری می‌شود.

شاید هم همین نمادینگی این ناحیه بوده که لشکریان اسکندر را برای برگزیدن این محل برای ساختن یک شهر نو وا داشته باشد . شهر آی‌خانم در طول قرن‌های متمادی ناپدید بود و باستان‌شناسان دنبال یکی از شهرهای ناپدیدشدۀ اسکندر در سواحل رود آمور می گشتند تا در نهایت در سال‌های ۱۹۶۰ در زمان سلطنت محمد ظاهر شاه آخرین پادشاه افغانستان ، این شهربر حسب تصادف پیدا شد. کشف این شهر، باستان‌شناسان فرانسوی را به این منطقه کشاند تا کاوش‌های علمی را در این منطقه آغاز کنند. در نهایت از آثار تاریخی به‌دست‌آمده از آی‌خانم این امر ثابت شد که آیخانم ، یکی از شهرهای مهم یونانی- باختری بوده‌است .

شهر شکل سه‌گوشی را دارد که از دو طرف با آب احاطه شده و سمت سوم آن هم جایگاه بلندی‌ست که برج و باروی اساسی شهر را تشکیل می‌داده‌است. شهر در ارتفاع آن تپه قرار دارد و تمامی مناطق اطراف را می‌شود از آن‌جا زیر نظر داشت. و در فاصلۀ نه‌چندان دور از آن، کوه‌های لاجورد و زمرد بدخشان موقعیت دارد.

معماری شهر آمیزه‌ای از هنر یونانی و ایرانی و هندی و دیگر هنرهای رایج در منطقه است؛ نمادی از امتزاج فرهنگ‌های خاوری و باختری در یک شهر آرمانی. شهری که قصر در مرکز آن بود و بناهای دیگری چون نیایشگاه، دیوان حکومتی، آمفی‌تئاتر، مدرسه و ورزشگاه،  و نیز دژ یونانی هم داشت. این دژ دارای برج‌ها و ستون‌های بلندِ آذین شده به سبک یونان باستان بود.

در نیایشگاه، که بیشتر بر اساس طرح معماری‌های آسیای میانه و بین‌النهرین ساخته شده، خدایان یونانی پرستش می‌شده‌اند که این خود نمایانگر آمیزش فرهنگ‌های گوناگون در این منطقه است. در کتیبه‌ای سنگی که گمان می‌رود دیوار مقبره‌ کنیاس باشد که گویا او بنیان‌گذار این شهر یونان- باختری بوده است، این جملات حکیمانه حک شده ‌است:


در طفولیت مؤدب باش
در جوانی به نفس خود حاکم باش
در بزرگ‌سالی عادل باش
 در پیری مشاور خوب باش
و چون مرگ به سراغت آمد، گِله مکن!

آثار به‌دست‌آمده از این شهر، مهارت معماران سبک هنری یونانی، ایرانی و هنرهای محلی را به نمایش می‌گذارد که هر کدام مانند خط و امضای عشاقی است که در پیکر این شهر عشق و وصال به جا مانده‌است و همه به عظمت و شکوه آی‌خانم، این عروس زیبای باختری خاور در عصر و زمان خودش افزوده‌است.
 
بر اساس شواهد تاریخی به‌دست‌آمده از این شهر، آی‌خانم در گذشته نیز دستخوش ویرانی‌های فراوان و آتش‌سوزی‌های عظیمی شده که بدن این عروس زیبا را مصدوم کرده‌‌است.

با در گرفتن آتش جنگ و ویرانی که در دهه های گذشته بر افغانستان رفت، مردم به سر و صورت آی‌خانم افتادند و دل این عروس زیبا را با بیرحمی تمام کندند. بدن او را تکه تکه کردند. مردم شهر جهیزیه‌های عروس را غارت کردند و قاچاقچیان و دزدان بدن مجروح این عروس زیبا را در بازارهای جهان به حراج گذاشتند.

امروز از آن همه شکوه و عظمت تنها یک میدان مملو از گودال و حفره‌های وحشتناک مانده‌است که بیشتر از یک شهر اسطوره‌ای، گورستانی را در ذهن انسان مجسم می‌کند. شاید گور ناپیدای آی‌خانم را.

البته با همت کارکنان موزۀ ملی کابل، شماری از این آثار از چنگ هیولای جنگ و ویرانی در امان ماند که امروز در موزه‌های جهان به نمایش گذاشته می‌شود و زیبایی آی‌خانم، بار دیگر، چشم هر بیننده را نوازش می‌کند.

شاید هم بار دیگر شهزادگانی دلباختۀ او شوند و به آرزوی وصال معشوقه‌هایشان شهر جدیدی را بنا گذارند که پیوندگاه عشق باشد و نماد خرد و زیبایی.

 

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب

صبحت های احمد سرمست درباره انستیتوی ملی موسیقی افغانستان
روز دوشنبه در یکی از اتاق‌های کناری مجلس عوام بریتانیا که بیشتر جای بحث‌های داغ سیاسی است، در لابلای بحث می‌توانستید آمیزه‌ای از موسیقی افغانی و غربی را بشنوید که بانویی انگلیسی با ویلونسل آهنگ معروف ملاممدجان را می‌نواخت و جان بیلی، استاد موسیقی که شاگرد استاد محمد عمر بود، نغمه‌ای از ساخته‌های او را با رباب نواخت و ورونیکا، همسر او،  چند ترانه را با لهجۀ هراتی خواند.

البته در این سالن صحبت از آموزش موسیقی بود و کارهایی که در پنج سال گذشته برای آموزش موسیقی به کودکان و نوجوانان در افغانستان شده‌است. بیش از یک‌صد تن به این جلسه آمده بودند؛ نمایندگان مجلس، روزنامه‌نگاران و دانشگاهیان و دوستداران افغانستان.

احمد سرمست، بنیان‌گذار و رئیس انستیتوی ملی موسیقی افغانستان، که برای جلب حمایت مادی و معنوی از کاری که آغار کرده و امکان ادامۀ آن به بریتانیا آمده، از موسیقی افغانستان سخن گفت و از این که در طول سه دهه جنگ چه بر سر آن آمد و و در زمان طالبان کلاً ممنوع شد. البته همه می‌دانند که اهل موسیقی در این دوره یا کشته شدند یا رخت مهاجرت بربستند یا به نیست کردن وسایل کار خود و تغییر شغل مجبور شدند. تنها ده سال پیش و بعد از سقوط طالبان بود که موسیقی این کشور جانی تازه گرفت.

جان بیلی و ورونیکا دابل دی

دکتر سرمست از  پایه‌ریزی "انستیتوی ملی موسیقی افغانستان"  گفت که برای راه‌اندازی آن، افغانستان از کمک‌های مالی و معنوی کشورهای آلمان، بریتانیا، فرانسه، آمریکا، هند و بانک جهانی برخوردار شده‌است. به گفتۀ او طرح "انسیتوی ملی موسیقی" این بوده‌است که از یک سو استعدادهای قوی و نهفتۀ موسیقی افغانستان را کشف و آنها را جذب کند و از سوی دیگر به کودکان خیابانی آن کشور از طریق آموزش موسیقی کمک کند، تا از شرایط اجتماعی بهتری برخوردار شوند. از دیگر برنامه‌های آینده "انستیتوی ملی موسیقی افغانستان" تأسیس ارکستر سمفونیک آن کشور است که در آیندۀ نزدیک همچون "پرچم صوتی"  آن کشور به اهتزاز خواهد آمد.

ورونیکا دابلدی و رابین ریزک

به گفتۀ دکتر سرمست، انستیتوی موسیقی ملی افغانستان در کابل که ظرفیت پذیرش ۳۰۰ هنرآموز را دارد، امروز به تعلیم ۱۴۰ هنرجوی موسیقی مشغول است که بعضی از آنها تا چندی پیش در خیابان‌های کابل دست‌فروشی می‌کردند. با همین هنرجویان، ارکستر موسیقی جوانان افغانستان تشکیل و اولین طلیعه‌های موفقیت آن با اجرای "چهار فصل افغانستان"، اقتباسی از چهار فصل ویوالدی،  با رنگ ملی، آفریده و اجرا شده‌است. در ارکستر جوانان  افغانستان سازهای ملی مانند رباب، دلربا، سرود، سه‌تار وغیره در کنار سازهای فرنگی مانند ویولن و ویلونسل به کار گرفته می‌شود. برای آموزش سازهای فرنگی آموزگارانی از کشورهای مختلف استخدام شده‌اند.

رابین ریزک Robin Ryczek از همین مربیان است که از انگیزه و استعداد قوی در یادگیری موسیقی شش هنرآموز دختر و پسر خود در ویلونسل به وجد آمده و می‌گوید: "با وجود این که من تدریس در این آموزشگاه را از سپتامبر سال ۲۰۱۰ شروع کردم، امروز قدرت نوازندگی بعضی از شاگردان به اندازۀ یک شاگرد سال پنجم است و این برای همۀ ما مایۀ تعجب است".

کسانی که به جلسه پارلمان آمده بودند، انتظار آن را داشتند که آهنگ‌های نوجوانان افغانستان را بشنوند که در این سازمان آموزش دیده‌اند، اما از آنها خبری نبود.

در مصاحبه‌ای که روز دوشنبه، ۲۷ ژوئن ۲۰۱۱، با دکتر احمد سرمست در لندن انجام دادیم، او هدف از سفرش به بریتانیا و تازه‌ترین فعالیت‌های انستیتوی ملی موسیقی افغانستان را توضیح داد.

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
رضا محمدی


"رویایی در میقات خورشید" سروده واصف باختری، با صدای شاعر
چه‌ها که بر سر این تکدرخت پیر گذشت / ولیک جنگل انبوه را ز یاد نبرد
نشست عمری در استوای برگ و تگرک / شکیب صخرۀ نستوه را ز یاد نبرد
به استواری آن سنگ آفرین بادا / که آبگینه شد و کوه را ز یاد نبرد

استاد واصف باختری، که از شهر بلخ (یا باختر) می آید، بدون شایبه شناسنامۀ ادبیات و فرهنگ افغانستان امروز است. مردی که استادی را با پیشغام و پسغام به اربابان جراید نیز گدایی نکرده‌است. استادی را حافظۀ جمعی ملتی به او داده  که در تاریخش به سختی به کسی عنوان "استادی" داده‌‌است. مثلاً ما در شعر فارسی به حافظ با آن همه عظمت "استاد" نمی‌گوییم. حافظ خواجۀ شیراز است، چنانکه سعدی و بیدل  و حتا فردوسی نیز شیخ و میرزا و حکیم لقب گرفته‌اند. در تاریخ زبان فارسی به آدم‌های معدودی استاد گفته‌اند. مثلاً عنصری یا منوچهری که در عین جوانی "استاد" خوانده می شده‌اند. جایی خود منوچهری دلیل  استادی عنصری را سعی می‌کند  این‌گونه بیان کند که "عنصرش بی‌عیب و دل بی‌غشّ و دین اش بی‌فتن".
                                                 * * *
صحبت های اکرم عثمان، نویسنده و پژوهشگر
عنصر  بی‌عیب باختری در شخصیت شگفتش نهفته‌است.در عصر کوتاهی جان‌ها باختری آخرین بازماندۀ تبار مردان بزرگ است. رند و عیار و جوانمرد و حکیم و این تنها بخشی از عنصر بی‌عیب اوست. استادی که پوستش را در همۀ عمر به هیچ امیرالمؤمنینی نفروخته‌است. در عین ستودگی "دندان زینت‌المجالس شدن" را از دهان بر کشیده‌است. نصیحتی از او که شاگردانش به‌ندرت توانستند پذیرا شوند:

دلم نه بنده افلاک شد نه بردۀ خاک
ز آبنوس رمید و ز لاژورد گذشت

و انسان‌گرایی او "اومانیسم" وارداتی شاملو نیست. انسان‌گرایی او حتا مدینۀ فاضله باستان گرایانه مزدشتی اخوان نیست. و به این خاطر قیاس او با هر دوی این بزرگان نهایت بی‌انصافی است. انسان‌گرایی او از حکمت  داستانی شاهنامه  و یادگار زریران سرچشمه می‌گیرد. از وداهای حکیمانه که درآن "شاعران شاگردان خداوندند" و از حکمت روستایی که نسل به نسل به دست‌های مدرن روزگار ما رسیده‌است. حکمتی که در آن "برای هر چیز در زیر آسمان وقتی است" از جامعه ابن داوود. حکمتی که  بر انصاف و همه‌بینی استوار است، چنانکه در مورد یافته‌های طلایی بگرام ، که اکنون در موزه بریتانیا به نمایش گذاشته شده، این روزها گفته می‌شود. همزیستی آرام چندین فرهنگ از شرق و غرب در یک وقت. حکمتی که مهربانی و مهرورزی سرفصلش است. دانستن این نکته در مرام و بالتبع شعر اوست که او را باز می‌شناساند. وقتی در زندان حتا زندان‌بانش را پاسبانی دیومنش شیطان‌صفت نمی‌داند، که حکیمانه او را چون خود، اسیر سرنوشتی محتوم می‌داند که دیگرانش رقم زده‌اند. و خطاب او نه به پاسبانی خاص که به نوع پاسبان که به کنش پاسبانی در جان نوع آدمی است:

صحبت های لطیف ناظمی، شاعر
... پاسبان منا، ای تو خود بند بر پا،
 زبان بسته،
 تنها،
چیستی، هیچ دانی؟
دشنه‌ای رفته در سینه‌ای روزگاری
همچنان مانده بر جای
خفته در خون و زنگار
هیچ آزرمی از من مبادت!
ما ز یک تیره و یک تباریم

شحنه می‌داند آیا که زنجیریانش
ـ همسرایان رگبارهای شبانه ـ
زیر این آسمانه
نان زرین خورشید را
بر سر خوان خوالیگر* خواب
نیز هرگز نبینند
شحنه می‌داند آیا که مرغان نورند زین جا گریزان...

این نوع نگاه در ادبیات ما بی‌نظیر است. انسانیتی که محصول لیبرالیسم مدرن نیست؛ انسانیتی در حیطۀ امر نمادین لاکانی است، که در آن پرسوناژها همه بازتاب یک چهره در آیینۀ نمادینند. شحنه و پاسبان و مرغ نوری و زندانی همه صورت‌هایی از یک شخصند. مثل رستم و اسفندیار، مثل سهراب و رستم که نمی‌توان آنها را درعین تقابل، جدا دانست.


صحبت های شبگیر پولادیان، شاعر
منتها این همه این حکمت بی‌غش نیست. سنت بلخی این حکمت بر درفش کاویانی محور است که هرساله با بهار در بلخ بامی به نشانۀ دادگری و دادورزی افراشته می‌شود. باختری رنج این همه مشقت و حبس و حرج را بر خود می‌خرد تا سیلی گداخته از خشمش را بر صورت بیداد زمانه بکوبد:


ای پتک‌ها، ای داس‌ها، گیرید ازین کناس‌ها
زین تیره‌دل خناس‌ها، دادِ دلِ اهلِ خرد
 (... ازشعر "خشم"،  سال ۱۳۴۲)
 
زندگی جلوه دگر گیرد / گر ستمدیده گان به پا خیزند
بر ستم‌پیشگان نبخشایند / با فرومایگان درآویزند
(... از شعر "زندگی چیست؟"، سال ۱۳۴۳)
 
اندیشه ندارم اگر این دیوسرشتان / با رشتۀ بیداد بدوزند دهانم
با نالۀ خود شعله برافروزم، اگرچند / چون شمع بسوزند در این بزم زبانم
(...از شعر "مرغ گفتار" سال ۱۳۴۳)
 
و خطاب به "شعر" می‌گوید:

پردۀ بیداد و زنجیر ستم را پاره کن / از هراس زورمندان پرده‌پوشی تا به کی؟
موج شو، سیلاب شو، سیلاب پرجوش و خروش / لرزه در دل‌ها پدید آور، خموشی تا به کی؟
(...از شعر "آهنگ رستاخیز"، سال ۱۳۴۳)

آدم عافیت‌طلبی مثل من که گوشۀ راحت عالم را به بهانۀ "خلوت‌گزیدگی" محکم گرفته‌است، سخت غبطه می‌خورد، به حال مردی که در اوج روزگار عافیت، قبای سلطانی و وزارت و صدارت را به قیمت آرمانش نخرید. همان وقت طرفه آشکار است که چه بسیار صاحبان اندک ذوقی می‌توانستند از سترونی روزگار با تملق و پرده‌پوشی و حد اقل دم فرو بستن به چارسوی عالم به عنوان سفیر و وزیر مقرر شوند و رند آتش‌نفسی مثل باختری همۀ این مواجب و مواهب را فروهشت تا آدمی مثل من و همگنان من امروز به او عشق بورزند. چراغی را - مثل قهرمان فیلم نوستالژی تارکوفسکی - از سردابی ناممکن در کندترین ریتم تاریخ افغانستان به این سوی آورد، ولو خود به هزار رنج مبتلا شد:

ای سیل، بر این مشت خس و خار چه خندی
ماییم که راه تو گشودیم و گذشتیم

و تنها همین کافی بود که در هیئت اسطوره‌ای جاودان باقی بماند. بعدها در روزگار سخت عالم، به لشکر دوم جاهلیت قادسیه نامه‌ای نوشت. نامه‌ای که برای سوزانندۀ کتابخانۀ جندی‌شاپور و سال‌ها بعد کتابخانۀ نطامیۀ بعداد و خلاصه همۀ این تاریخ پرمشقت بددینی خطاب می‌شد:

سلام باد ز ما کاشفان آتش را
که روز اول جشن کتاب‌سوزان است!
                                                   * * *
 شعر باختری جدا از این ویژگی‌های حکمی که اثر حال شخصی اویند، استادانه است. کسی که سستی و استواری زبان فارسی را بداند، می‌داند که چرا شعر باختری شناسنامۀ زبانی مردمی است. شعری که در ان حتا حرفی را نمی‌توان جابه‌جا کرد؛ شعری که با خواندنش آدم - البته اگر باسواد باشد - مست می‌شود، مثل همان مستی که خواندن شعر ناصر خسرو و منوچهری به آدم می‌دهد. شعری که کلمات در آن به‌تنهایی جزیره‌های مستقل به‌هم‌پیوسته‌اند. حروف بر مبنای ریتمی روستایی کنار هم چیده شده‌اند. شعر او از زبان‌بازی‌های مسخرۀ بی‌معنی که در آن کلمات تنها برای بازی با هم جناس شده‌اند، خالی‌ است. جناس او از سر فکری شعری است. شعر او معنی دارد. احساسات مهارناشده مردی گلوبریده در کوچه نیست. می‌توان در پی هر شعرش رساله‌ای نوشت، چنانکه می‌توان در پی شعر خاقانی چنین کرد. و اگر دوستان ما برمن بخندند، محقند. چرا که امروز به‌سختی می‌توان ده نفر را یافت که خاقانی را درست بخوانند.

شعر باختری مثل شخصیت اوست که قابل مصادره شدن برای هیچ نهاد و حزب و سازمان مردم‌نهاد و مؤسسه‌ای نیست. شعری برای آوازخوانی و ایجاد صلح نیست. شعری برای صلح است. برای جایزه گرفتن در چلغوزآباد فرنگ نیست. مثل فیلم‌های هنری ما نیست که قبل از نمایش در سینماهای وطنی و خانه‌های افغانی به قصد جایزه در جشنواره‌ها در فرنگ به نمایش درآیند و اصلاً ککش هم نگزد که افغان‌ها دیده‌اند یا ندیده‌اند. خلاصه اینکه شعار نیست و این بزرگ‌ترین آموزه‌ای است که می شود از او آموخت. و برای این است که باختری با تیتر جراید نه بزرگ شده‌است و نه فراموش می‌شود.

راستی تا نوشته‌ام تمام نشده، بگویم همۀ اینها اگر هم نبود، به خاطر تربیت دوتا از بهترین و دوست‌داشتنی‌ترین شاعران معاصر ما، قهار عاصی و خالده فروغ، فرهنگ روزگار ما به باختری مدیون است.
                                                  * * *
خیلی از دوستان ما شاید بر من خرده بگیرند که فلانی پس از اینهمه داعیۀ تازگی به مریدی استادی کهنه‌کار درآمده است. و راستش من به این مریدی، چنانکه پذیرای آن استاد باشد، مفتخر خواهم بود. اندوه برای کسانی مثل استاد باختری فقط این تازه‌قلمان آوازۀ بازاری خیالی شنیده نیست. حد اقل این جمع می‌توانند شعر باختری را بخوانند، بی این که شخصیت و دانش و "دل بی‌غش و دین بی‌فتن اش" را دریابند. اندوه بزرگ‌تر برای روزگار تاریخی ما انبوه ستایشگران نفهم است. آنان که به "هویی" در آوازه‌اند و شیرازه‌شان با "هایی" از هم می‌پاشد.

راستش از انبوه این دانایانی که مدح باختری می‌کنند، آدم می‌ترسد. وقتی می‌گویند "باختری و مثلاً ... شاعران بزرگ روزگارند. این است که به فغان می‌آید:

من گوهرم ولیک به بازار روزگار / روشندلی نبود که داند بهای من
دل مُرد و شور مُرد و نوا مُرد و شعر مُرد / این واپسین سرود من است، ای خدای من
 
این شعر را سالها سال پیش گفته بود مضمونی که بعدها دوباره به گفتنش مجبور شد.

نسیم آن سوی دیوار نیز زخمی بود / چو از قبیلۀ اشباح خوابگرد گذشت
ز دوستان گرانجان کجا برم شِکوه / کنون که خصم سبک‌مایه هر چه کرد گذشت...
قسم به غربت واصف که در جهان شما / یگانه آمد و تنها نشست و فرد گذشت
                                                  * * *
و سرانجام اینکه این ایام به همت باشگاه قلم افغان‌ها در سوئد و اعضای فرهنگ‌پرور آنها بزرگداشتی برای استاد باختری در استکهلم گرفته شد. مجلسی که یکی از بزرگ‌ترین آرزوهای من شرکت در آن بود و برآورده نشد. در این صفحه دیدگاه‌های اکرم عثمان، لطیف ناظمی و شبگیر پولادیان در بارۀ واصف باختری را می‌شنوید که در آن نشست بیان شد.


*خوالیگر(تلفظ خالیگر): آشپز


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب

مجموعه عکس
افغانستان ِ فردین با افغانستانی که در رسانه‌های جهان می‌دید، فرق می‌کرد. این‌جا هم خون و مصیبت و گرفتاری بود، اما نه به غلظتی که در تصویرهای منتشره از افغانستان می‌دید. این‌جا هم کودکی پابرهنه کنار جاده نشسته بود و به امید روزی خود و خانواده‌اش چشم به دست رهگذرها دوخته بود؛ اما در کنار او کودکی دیگر را هم می‌شد دید که درون یک اتوبوس قراضه نشسته و کتاب می‌خواند، در حالی که دوستانش در محوطۀ مجتمع مخروبۀ "جنگلک" بازی می‌کنند. و آن‌سوتر از این ویرانه‌ها ساختمان‌های نوِ بلندی را می‌دید که افق کابل را دگرگون کرده‌اند. در مشاهدات فردین امید بیشتر از نومیدی بود. خواست تصویر منصفانه‌تری از افغانستان به دست دهد و مجموعه‌ عکس‌هایی را با نام "افغانستانِ امروز" تهیه کرد که اکنون در راهرو یکی از تالارهای باشکوه موزۀ بریتانیا در لندن آویخته شده است.

کنستانس ویندام (Constance Wyndham)، دستیار مسئول این نمایشگاه، در تارنگار موزۀ بریتانیا در معرفی مجموعه عکس‌های فردین واعظی نوشته‌است: "عکس‌های فردین ابعادی از زندگی در افغانستان را نشان می‌دهد که کمتر دیده شده؛ از تیم فوتبال دختران گرفته تا ماهی‌فروشی که بازارگرمی می‌کند. عکاسی، از پیشرفته‌ترین هنرهای دیداری در افغانستان است. توجه پیگیرانۀ رسانه‌ها به این کشور، برای عکاسان و فیلم‌سازان فرصت‌های مغتنمی برای انتشار آثارشان در رسانه‌های بین‌المللی پدید آورده‌است. معمولاً بیشترین دسترسی به مردم و داستان‌های نو را عکاسان افغان دارند و همان‌ها هستند که می‌توانند، بدون این که شناخته شوند، به جای‌های مختلف در این کشور سفر کنند. بازار گرم عکس‌ها از این کشور ِ در حال گذار از سال ۲۰۰۱ بدین سو باعث شکوفایی عکاسی و فیلم‌سازی افغانستان شده‌است."

صحبت‌های فریدن واعظی درباره نمایشگاه عکس‌هایش در موزه بریتانیا
فردین واعظی هم با ارزیابی کنستانس ویندام موافق است، اما می‌افزاید که کامگاری خود را در عکاسی حرفه‌ای مدیون مؤسسۀ آموزشی "آینه" است که سال ۲۰۰۱ توسط رضا دقتی، عکاس ایرانی مقیم فرانسه، پایه‌گذاری شد.

فردین قبل از آن هم عکاسی می‌کرد. هفت سالش بود که نخستین عکسش را با دوربین جعبه‌ای پدرش در استودیوی عکاسی او برداشته بود. در دورۀ طالبان هم دوربین جعبه‌ای بازمانده از استودیوی سوختۀ پدرش را روبروی دروازۀ "ولایت" کابل استوار کرده بود و عکس مدارک مردها را می‌گرفت. یک روز پس از سقوط طالبان گذار منوچهر دقتی، یکی دیگر از عکاسان مشهور ایرانی، به "آتلیه"ی روباز فردین افتاد. با هم گپی زدند و منوچهر دقتی عکسی به یادگار گرفت و رفت. پس از مدتی رضا و منوچهر دقتی مؤسسۀ آموزشی آینه را تأسیس کردند که یک بخش آن به آموزش عکاسی حرفه‌ای اختصاص داشت. فردین واعظی در آغاز برای سه ماه مبانی عکاسی را به دانش‌آموزان محلی تدریس کرد و بعد از آن خودش پشت میز شاگردی نشست، تا از استادان بنام، عکاسی حرفه‌ای را یاد بگیرد. در کنار او در مؤسسۀ آموزشی آینه عکاسان دیگری چون وکیل کوهسار، فرزانه وحیدی، مسعود حسینی و گلبدین الهام هم حرفه را فرا گرفتند و اکنون در زمرۀ عکاسان شناخته‌شدۀ افغانستانند.

می‌گوید: "هر گاه که رسانه‌های بین‌المللی از استاد رضا دقتی عکس به‌خصوصی از افغانستان می‌خواستند، او آنها را با من در ارتباط می‌گذاشت". بدین گونه عکس‌های فردین به روزنامه‌های بانفوذی چون اشپیگل، فیگارو، نیویورک تایمز، خبرگزاری آسوشیتد پرس و شبکۀ تلویزیونی سی اِن اِن راه یافت.

افغانستان پس از سقوط طالبان تشنۀ تصویر بود. زیرا هرگونه تصویری از جمله فیلم و تلویزیون ممنوع بود. در رشد هنر عکاسی در افغانستان افزون بر مؤسسۀ آینه سازمان‌ها و عکاسان حرفه‌ای دیگر هم کارگاه‌هایی دایر کردند. از جمله در سال ۲۰۱۰ سایمون نورفوک (Simon Norfolk)، عکاس معروف بریتانیایی، در کابل کارگاه آموزش عکاسی حرفه‌ای برگزار کرد که فردین واعظی نیز از آن بهره برد. "نورفوک" پس از بازگشتش به لندن برای شناساندن آثار فردین واعظی لوح فشرده‌ای با عکس‌های او را به موزۀ بریتانیا ارائه کرد؛ عکس‌هایی که توجه مسئولان این موزه را به خود جلب کرد تا تصمیم گرفتند برای مدتی، در حاشیۀ نمایشگاه بزرگ "افغانستان: چهارراه جهان باستان" که تا روز سوم ژوئیۀ ۲۰۱۱ جریان دارد، عکس‌های فردین واعظی را هم به نمایش بگذارند.

نمایشگاه عکس‌های فردین واعظی در لندن که قرار بود روز ۱۰ ژوئن به پایان برسد، تا روز ۱۷ ژوئن تمدید شده‌است. در گالری این صفحه ۱۶ عدد از ۱۹ قطعه عکس فردین واعظی را که در موزۀ بریتانیا به نمایش درآمده‌است، می‌بینید.

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب

"افغانستان رو  به رنگ باختگی" عنوان مجموعه عکس‌هایی است که در عشق و علاقۀ یک سیاح و کوهنورد لهستانی به عکس‌های قدیمی ریشه دارد. "کریس لیزاک" که بار نخست سال ۱۹۹۷ از کوهستان پامیر قرقیزستان گذشت و از بدخشان افغانستان سر درآورد، آهسته آهسته محور علاقه‌اش از کوه‌ها به مردم و جوامع دامنۀ کوه‌ها و فرهنگ آنها منتقل شد. انگیزۀ اصلی این علاقه هم جعبه‌های عکاسی بزرگی بود که لیزاک تعریفش را از بزرگ‌ترهای خانواده‌اش شنیده بود و به چشم خود ندیده بود.

با عکاسان شهر فیض‌آباد افغانستان آشنا شد که حدود صد قطعه از عکس‌های زردشدۀ چهره‌ها را برایش دادند و توسط دوستش "خلیل احمد عرب" هراتی بیش از ۳۰۰ قطعه عکس چهرۀ دیگر را از هرات و پیرامون آن گردآوری کرد. بیشتر این عکس‌ها متعلق به بایگانی عکاسانی است که بازارشان کساد شده بود و شغل‌شان را عوض کرده بودند. اکنون کریس لیزاک همراه با خلیل احمد عرب که به لهستان مهاجرت کرده‌است، تارنمایی را با نام "افغانستان رو به رنگ باختگی" Fading Afghanistan راه‌اندازی کرده‌اند تا آن عکس‌های زمان‌زده و کهنۀ چهره‌ها را به نمایش بگذارند؛ عکس‌هایی که به یک تا سه دهۀ پیش برمی‌گردد و شماری از جنگ شوروی رهیده و تعدادی هم از دورۀ طالبان.

"این عکس‌های کم‌رنگ استعاره‌ای از دوره‌ای از عکاسی در افغانستان است که رو به کم‌رنگی است". چون به قول لیزاک، جعبه‌های عکاسی اکنون در افغانستان هم کم‌پیدا شده‌اند و او آخرین عکاس جعبه‌ای را سال ۲۰۱۰ در کابل دیده‌است.

لیزاک می‌گوید: "رویکرد قوم‌شناختی دلیل اول روی آوردن من به این طرح بود. می‌خواستم یک چیز یگانه و در حال نابودی را نشان دهم. بعداً که با شماری از عکاسان و دوستانم در افغانستان صحبت کردم، متوجه شدم که برایشان ترک این نوع عکاسی چندان مهم نیست. و فکر کردم باید این پاره از تاریخ را که رفتنی‌ست، حفظ کنم. این عکس‌ها از لحاظ دیگر هم بی‌همتا هستند. این عکس‌ها جنبۀ "یوتیلیتر" یا سودمندگرایانه دارند: عکاسان برای آب و نان شب‌شان عکس‌برداری می‌کنند و آدمانی که در عکس‌ها می‌بینیم، این عکس‌ها را برای مدارک‌شان لازم دارند. هیچ دلیل دیگری برای وجود این عکس‌ها مطرح نیست. وقتی که عکاسان خارجی به افغانستان می‌آیند، معمولاً پیش‌داوری‌هایی دارند و شاید بخواهند کشور را از زاویۀ دلخواه خودشان به جهانیان نشان دهند. در حالی که این عکس‌ها چنین امکانی را به ما نمی‌دهند و صورت واقعی مردم از اقشار گوناگون جامعه را نشان می‌دهند".

تارنمای "افغانستان رو  به رنگ باختگی" که ماه گذشته راه‌اندازی شد، در حال انتشار تدریجی بیش از ۴۰۰ عکسی است که به دست گردانندگان این طرح افتاده‌است. لیزاک و احمد عرب قصد دارند پس از تکمیل طرح برخط‌شان، طی تابستان امسال نمایشگاه خیابانی این مجموعه عکس‌ها را در شهرهای بزرگ اروپا، از جمله برلین و لندن و پاریس و آمستردام برگزار کنند. کریس لیزاک می‌گوید: "می‌خواهیم این عکس‌ها را در اماکن عمومی، در پیاده‌روها و فضای باز قرار دهیم تا عابران لحظه‌ای به آنها نگاه کنند و به آنها بیندیشند. شاید در آینده این نمایشگاه را به افغانستان هم ببریم".

در گزارش مصور این صفحه، توضیحات "کریس لیزاک" برخی از عکس‌های مجموعۀ "افغانستان رو  به رنگ باختگی"  را همراهی می‌کند.

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
رضا محمدی

شکیلا عزیززاده، شاعر افغانی است که افغان‌ها او را نمی‌شناسند. یا افغان‌ها همیشه سعی داشته‌اند او را نشناسند. شاعر و نمایشنامه‌نویسی که پس از سال‌ها نوشتن متفاوت در کابل در هلند کشف شد.

من یک بار دفتر شعری از او را در خانۀ دوستی دیدم. دوست من دستپاچه از داشتن چنین کتابی با استیصال در پی گرفتن و مخفی کردن کتاب بود؛ کاری که جامعۀ رسمی افغان‌ها با او و دیگرانی چون او در محافل رسمی‌شان کرده‌اند. دلیل عمدۀ آنها بی‌پروایی شکیلا به سنت‌های سختگیرانۀ افغانی است. سنت‌شکنی که آدم را از قبیله اخراج و به سراندیب فراموشی تبعید می‌کند. شکیلا را بعدها در برنامۀ ادبی انجمن سلطنتی هلند در لندن دیدم. برایش جالب بود که می‌شناسمش. فرصتی که کتابش که دوستم دریغ داشته بود، توانستم از او بگیرم.

در خواندن دوم و سوم، کتاب چیزی بیش از یک عصیان زنانه بود. برای من نوع نگاه فلسفی مجموعۀ شعر "یاد از هیچ" نگاه عمیق‌تری بود از شاعر طردشده و فوق‌العاده‌ای که هوای تازه‌ای در ادبیات و هنر امروز افغانستان است. شعرهایی که با جریان جاری جهان و با نوع تحلیل لاکانی از ادبیات خیلی خوب جور می‌آیند. چرا که در پس‌زمینۀ آشفتگی کلماتش می‌توان میل، خود میل را به همان شکلی که ژاک لاکان می‌گفت، پیدا کرد. دروازۀ فرسوده و زنگ‌زده‌ای که به نفس راه می‌گشاید؛ به جان بی‌قرار نوع آدمی؛ یا در وسعتی بزرگ‌تر به جان گم  طبیعت. جایی که شاعر درونش عریان و آشکار سر برمی‌آورد. و مگر شعر چیزی جز حقیقت میل است؟ جز پیدا کردن دیوانه‌وار آن جنون پنهان در ذات طبیعت که لاکان، آندره برتون و پیکاسو را به خاطر آن می ستود؟ با این فرق که در این شعرها ما با دنیایی غیر واقع‌گرا مواجه نیستیم .سورئالیسم دوست‌داشتنی و آنیمایی لاکان در شعرهای شکیلا همان جستجوی امر خیالی لاکانی است؛ جستجو برای یافتن خویش. لاکان معتقد است که آدمی نارس به دنیا می‌آید و از این رو سال‌های نخست زندگی به دنبال خویش می‌گردد؛ به دنبال یافتن اجزای گمشدۀ خویش یا اشکال خیالی خویش.

شکیلا عزیززاده


زیر پوست آرامش
روسپی‌های نارس هند
با رمز انگشت‌ها
خود را بایگانی می‌کردند
تو در تمام معابد
زیر آفتاب برهنه
پوست می‌انداخت
و من
یخ می‌زدم از تو

ضمیر "تو" در این شعر اشاره‌ای به همین جستجوست؛ "تو"ای با فعل سوم‌شخص وعملکردی اول شخص. کشف آیینه در این جستجوی امر خیالی پایان هیاهوست؛ وقتی که دیگر به دنبال کشف اندامت در خویش و در بدن دیگران نمی‌گردی. "آفتاب برهنه" صورتی ازجستجوگر است؛ صورتی از "تو"ی من وقت پوست انداختنت. شوک کاشفانه و برهمنانه‌ای من نویسنده و به تبع خواننده را فرا می‌گیرد.

تصویر آیینه که در حقیقت هم می‌تواند آیینه حقیقی باشد، هم آیینه دیگری، جستجوگر را آرام می‌کند. پاره‌های خیالی‌اش را باز می‌آورد و تصویری کامل از او به خودش ارائه می‌دهد.

نفس‌هایت پس گوشم سرک می‌کشند
از شیب گردنم می‌لغزند
و لای پستان‌هایم پنهان می‌شوند
نفس‌ها و سر انگشتانت بود
یا واژه‌های بی‌باکت
که لاله‌های گوشم گل آوردند؟
لب‌هایم از هم باز می‌شوند
ونوک پستان‌هایم بیدار


این‌جا صحبت کردن در باره شجاعت شاعر به خاطر پرداختن به خصوصی‌ترین مسایل آدمی زیادی بدیهی و سطحی است. صحبت بر سر بازگو کردن چیزی ورای تنانگی است. صحبت از جستجوی عبث آدمی برای یافتن "تو"ی پنهانش است. جستجوی تن‌به‌تن که در تنانگی معنی پیدا می‌کند. نوعی جستجو که جیم جارموش در "گل‌های شکسته" به دنبالش بود. جیم جارموش به دنبال معشوقی می‌گردد که سال‌ها بعد با نامۀ فرزندی موهوم از حافظه‌اش سرک می‌زند. همان بخش گمشده‌ای که با دسته‌گل‌هایی مطرود یا مقبول در حافظه‌اش پلاسیده مانده‌است. او جستجوی تن‌به‌تنش را حالا با جستجویی دربه‌در بازآفرینی می‌کند. حالا که لاله‌های گوشش گل آورده‌است از حجبی کهنه؛ حالا زمانی برای سخن گفتن است.

با حجب مزمنت می پرسی:
خوبی؟
در پیچ‌و‌تاب سیم تلفن
حزن عتیق آوازت،
پیوسته نای می‌بازد

مجموعه شعرهای شکیلا عزیززاده همه یک روایت را پی می‌گیرند. بریده‌هایی عریان از واقعیتی فراموش‌شده. آیینه‌ای که این تکه‌های جستجو را به هم می‌چسپاند. آیینه‌ای برای پایان هم‌ذات‌پنداری و هماهنگ‌سازی. آیینه‌ای که "من"ی جستجوگر را به "تو"ای گمشده می‌چسپاند. این جستجو همواره با آدمی هست. در هر آیینه‌ای صورتی تازه از کمال خویش می‌یابد و  تبدیل شدن به این "من"ِ مطلوب ،جوهرۀ اصلی امر خیالی است. تصویری اغراق‌آمیز از خویش و نوشتن این تصویر چیزی نیست جز نوعی تقریر آرزومندی. لاکان در تحلیل روان‌شناسانۀ قوم‌پژوهی‌اش  دوران مدرن را نشان‌گر اوج این امر خیالی بشر می‌داند؛ چرا که آدمی در چنین زمانه‌ای همواره مشغول به خویش و تسخیر جهان به دست خویش یا آفریده‌های خویش است. در جملۀ این آفریده‌ها سلسله دلالت‌هایی است و سر سلسلۀ این زنجیرۀ دال‌ها جنسیت است. محدوده‌ای که ما در زبان فارسی همیشه به آن با کفش‌های استعاره وارد می‌شویم، در بارۀ آن با کنایه حرف می‌زنیم. جنسیت، قلمرو ممنوعی است که بخش عمدۀ زندگانی ما را هدایت می‌کند؛ قلمرو تاریکی که تنها به زبان رمز می‌شود در بارۀ آن حرف زد. مثل جذام، مثل قهر الهی ، مثل عالم اجنه.

دلت برای کدام دوشیزه‌ای
دل در کف
پای در خون می‌تپد؟
سیاه زلفان به خاک الوده‌ات
نوک پستان‌های کدام زن را می‌سوزاند؟
بگو
نفس آخر تو
ته چشمان که آرام می‌گیرد؟

به فیلم گل‌های گمشدۀ جیم جارموش برگردیم. جایی که قهرمان فیلم همۀ سرزنش‌ها و سرشکستگی‌ها را به جان می‌خرد، اما شور شگفت جستجوگری‌اش چندان در جانش غلیان می‌کند که آرامش را از او می‌گیرد و ناخودآگاه حتا بی ادراک لذتی او را به پیگیری چگونگی حال آن همراه ازدست‌رفته می‌کشاند.

در واقع رضایت آدمی اقناع نمی‌شود، مگر در پیدا کردن اثری یا خبری از آن "من"ِ مطلوب گمشده در سلسله دلالت‌ها به واقعیت است .نوعی جستجوی کمال مطلوب برای باز یافتن خاطره‌ای که آن واقعیت اولیه را زنده می‌کند.


در این جستجوی کاشفانۀ تن، مهم‌ترین و پربسامدترین ابزار شاعر "پستان" است. به نظر لاکان، پستان نمادی‌ترین ابژۀ ساحت نمادین است. وقتی به پستان‌های درخت اشاره می‌شود، منظور مادرانگی و زایندگی آن است. وقتی به سرکوفته‌های آدمی سر می‌زند، پستان آخرین نقطۀ جدایی فرزند در رابطه"ادیپی" از مادر است.

بنفشه
بهار را
از پستان‌هایش می‌نوشد
تا ماسیدن گل‌برگ‌ها
بر شرمگاه دوشیزه‌ای دیگر...


برای کودک پستان بخشی از وجود کامل نیست. پستان خود وجود است. او هنوز درکی از کامل کردن اجزا ندارد. پستان تنها  منبع حیات و زیبایی مطلق زندگی است. و این کودک در جان آدمی همیشه زنده است. تنها ابژۀ پستان نوعی جابه‌جایی معنا در مجازی مرسل است .استعاره‌ای از معناهای به‌هم‌فشرده. زنجیرۀ دال‌هایی که ختم‌پذیر نیستند. و از این استعاره است که به دروازۀ قلمرو جنسیت می‌شود رسید. در این حالت تجاوز بی‌شرمانۀ یک آدم یا یک جمعیت عقب‌مانده به زنی بی‌پناه، فقط نوعی ارتکاب جرم نیست. نوعی خالی شدن از معنایی سرخورده در خلائی معناشده است؛ نوعی "فلاش‌بک" به گذشته‌ای قبل از مدرن. به این جهت است که زن اول و آخر ماجراهای انسانی است. زن از ابژۀ فعال به سوژه‌ای ناگزیر تبدل می‌شود؛ سوژه‌ای درمانده؛ سوژۀ نگفتنی اما وصف‌شدنی. مثل شب تابوی تاریکی و راز و بی‌شرمی که درآن هر حجب مزمنی نقاب از چهره برمی‌دارد.

شب
 بیوه‌ای بیدار است
بر گریبانش
رودباری الماس
رودباری یاقوت

و این‌جاست که آدمی از فرق بین خویش ودیگری آگاه می‌شود. دیگری که حس فقدان و اضطراب را در دل پر می‌کند. به این خاطر او خواستار کامل شدن به وسیلۀ دیگرى است. در حقیقت او مى‌خواهد که به واسطۀ ایدۀ دیگرى ناپدید شود. یا شاید به وسیلۀ دیگری کامل شود. کمالی که رابطۀ فقدانی کودک جانش در آن استحاله می‌شود. دیگری خیالی دیگری ناممکن و دیگری بزرگ. درست مثل شعری که  سیلویا پلات برای پدرش می‌گوید. نوعی ستایش عاشقانه همراه با انتقام‌خواهی. نوعی اتمام حجت با گذشته، با روزگار سپری‌شده ای که چون دیگری بزرگی بر او سایه انداخته‌است.

با تمام گلو فریاد اگر کرده بودم:
والاحضرتا!
چه ملک ایزکی
می‌توانستم آیا
جریان خون را
در شاهرگ‌های به‌خواب‌رفته‌ام احساس کنم؟

 فروید اعتقاد داشت قصد واقعی انسان در جستجوی واقعیت، پیدا کردن ادراک واقعی شیء نیست، بلکه به‌عکس دوباره یافتن آن است. بنا به نظریات او، "تمنای آدمی همواره مطلوبی گمشده و ازدست‌رفته است . کل تمنیات در پی یافتن مجدد آن است. یافتن چیزی که اصلاً وجود ندارد".

این چیزی که اصلاً وجود ندارد و این‌همه در باره‌اش حرف می‌زنیم، چیست؟ این‌جا به رمزگشایی نام کتاب می‌رسیم: "یادی از هیچ". آگاهانه یا نا آگاهانه شکیلا عزیززاده سفری روان‌شناسانه به اشیا، به واقعیات مستحیل‌شده در ذهن آدمی را آغاز کرده‌است. و به خاطر این است که من شعرهای او را چیزی فراتر از نجواهای بی‌پروای زنانه یا عصیان‌های یک زن شاعر افغان در غربت می‌دانم. شعرهای او بدون شک و به زیبایی سفرنامه‌ای به نگفتنی‌های فراموش‌شده است.
...
یلدا
درد می‌کردم
از تغارۀ خمیر که دست‌هایت
در آن گم می‌شدند
از دراز تکه‌ای
که با آن غورگی پستان‌هایت را
مهار می‌کردی

از پس دادن بچه
از پارگی کنج لبت
درد می‌کردم
سنگریزه‌ای به سایه‌ات کافی بود
تا خون رفته از لب‌ها را
با هر چه نم که در دهان داشتم
بر صورت سنگ‌انداز تف کنم

گویه‌ها بر دهانت خشکیدند
سال‌های دیر رفته
خاک و دود گشتند
کند پا کشیدند ولی پادرهوا ماندند
شب‌های خانۀ پدری


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
Home | About us | Contact us
Copyright © 2026 JadidOnline.com. All Rights Reserved.
نقل مطالب با ذكر منبع آزاد است. تمام حقوق سايت براى جديدآنلاين محفوظ است.