مقالات و گزارش هایی درباره افغانستان
۰۶ اکتبر ۲۰۰۹ - ۱۴ مهر ۱۳۸۸
مهدی مهرآیین
در هفده کیلومتری شمال شرق بامیان، درمحل تلاقی سه گذرگاه بلخ، کابل وغزنی، بر فراز تپههای سرخرنگی به ارتفاع ۱۵۰ متر و در کنار رودخانهای پرآب، ویرانههایی به چشم میخورد که علیرغم گذراندن کشمکشهای فراوان، هنوز پابرجا مانده، تا داستانهایی از دو هزار سال پیش را برای ما بازگو کند. ویرانههایی که در اولین نگاه، تسخیرناپذیری خود را چنان به رخ بیننده میکشد که گویی پایتخت امپراتوری ضحاک ماردوش بودهاست.
این شهر نمونۀ منحصر به فردی از یک قلعۀ بسیار بزرگ و یا شهر نظامی تسخیرناپذیری است که معماری پیجیدۀ آن نشان میدهد که زمانی از رونق و شکوه خاصی برخوردار بوده است.
رسول شجاعی، باستانشناس و مدیر موزۀ بامیان بر این باوراست که تاریخ ساخت این شهر به قبل از اسلام و به دورۀ هیتالیها و تمدن ترکهای غربی میرسد. او همچنین میافزاید: "نوع معماری شهر وهمچنین موقعیت جغرافیایی آن (درست درمحل تلاقی سه گذرگاه مهم غزنی، کابل و بلخ) نشاندهندۀ آن است که کاربرد نظامی داشته و از استحکامات قابل ملاحظهای برخوردار بودهاست." مردمان محل، آن را شهرضحاک ماردوش مینامند.
دیوارهای استحکاماتی این شهر از سطوح پائین و دامنۀ کوه آغاز و به سمت قلۀ کوه امتداد مییابند. هرچه بالاتر میرویم، قطر و ارتفاع دیوارها بیشترمیشود و کمربندهای امنیتی آن محکمتر. راه دشوارگذری که از بین چند برج نگهبانی و پیچ و خم های فراوان و ازمیان دروازۀ تونل مانند سنگیای میگذرد، تنها راه ورودی شهر محسوب میشود. برجهای نگهبانی طوری ساختهشدهاند که تسلط کاملی بر پائین دارند و نفوذ دشمن به شهر را بسیارمشکل میسازند.
در قسمتهای پائینتر، برجها دوباره ترمیم شدهاند و به گفتۀ باستانشناسان، امکان دارد که بعدها توسط مسلمانان ترمیم شده باشند. دیوارها درقسمتهای میانی توسط باران فرسایش یافتهاند که این امر نشان میدهد که شهر برای مدتی طولانی مخروبه و خالی از سکنه ماندهاست. اما درقسمتهای بالایی شهر، هیچ اثری از دوران اسلامی به چشم نمیخورد.
بر فراز کوه که قسمت اصلی شهراست، دالانها وخانههای بسیار بزرگ با سقفهای گنبدی خشتی وبه ارتفاع تقریباً ده متر که دربعضی جاها در دو طبقه اعمارشدهاند، به چشم میخورند. همۀ این خانهها زنجیروار به هم متصلند و در لبههای کوه، به برجهای نگهبانی کوچک و بزرگ منتهی میشوند. این برجها به صورت خارقالعادهای طراحی شدهاند. چنانکه تمام مناطق اطراف را زیر دید خود داشته بر راهها کنترل کاملی دارند.
از وسط شهر، تونلی مارپیچ و پله پله برای انتقال آب درمواقع حساس و زمانی که شهرتوسط دشمن محاصره شدهاست کشیده شدهاست. این تونل درآخر به برج بسیاربزرگ و مستحکمی منتهی میشود که توسط یک تونل باریک (آبدوزک) به حوض آبی میرسد که فعلا خشک شدهاست. به نظرمیرسد که آب از محل نامعلومی توسط لولههای سفالی به این حوض میرسیدهاست. (۱)
این شهر روزگار دشواری را بعد از سپری کردن دوران شکوهش گذراندهاست. بر اساس نظریۀ کاظم یزدانی (مورخ)، این شهر اولین بار توسط مسلمانان در زمان صفاریان تخریب شد، اما از حملۀ چنگیزخان به بامیان، جان سالم بهدر برد. مغولها فقط حصار بامیان را که امروزه بهنام شهر غلغله یاد میشود، تخریب کردند. محمد صالح کنبولاهوری(۲) در مورد شهر ضحاک مینویسد:
"در سال ۱۰۳۷ هجری قمری نذر محمدخان، پادشاه ازبک به همراه پانزده هزار مرد جنگی به بامیان حمله کرد و شهر ضحاک را محاصره کرد. خنجرخان ترکمنی (احتمالاً از هزارههای درۀ ترکمن) حاکم بامیان به شهر ضحاک پناه جست و درآنجا مقاومت کرد. بلاخره لشکر نذرمحمدخان توان گشودن قلعه (شهر ضحاک) را در خود ندیده به کابل حمله کردند".
در گزارشهای جنگهای نادرافشار(۳) نیز از شهر ضحاک نام برده شدهاست. اما گویا باشندگان قلعه نهایتاً تسلیم شده اند.
(۱) تکنیک مشابه (آوردن آب توسط لولههای سفالی ازنقاطی که بر همگان معلوم نبود) در چند قلعۀ دیگر نظیرشهر غلغله، قلعۀ چهل برج، گوهرگین وغیره نیز استفاده شده است.
(۲) محمد صالح کنبولاهوری، عمل صالح یا شاه جهان نامه، جلد اول چاپ هند صفحه ۲۹۲-۳۱۳
(۳) عالم آرای نادری، جلد دوم، صفحه ۵۵۸- ۵۷۱ وجهانگشای نادری، صفحه ۳۰۸-۳۰۹
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۲۲ سپتامبر ۲۰۰۹ - ۳۱ شهریور ۱۳۸۸
عبدالحی سحر
موزۀ ملی افغانستان که از زمان ایجاد آن تا کنون نود سال میگذرد، تا قبل از جنگهای داخلی از گنجینههای مهم منطقه محسوب میشد. موزۀ ملی افغانستان برای بار نخست در سال ۱۲۹۷ خورشیدی در منطقه ای موسوم به باغ بالای کابل، تأسیس یافت و در آن زمان موزۀ کابل را به نام "عجایب خانه" میشناختند. در ابتدا، تنها بعضی از آثار تاریخی مثل قرآنهای خطی و بعضی صنایع دستی و همچنین آثاری از جنگهای دروان استقلال افغانستان درآن نگهداری میشد.
برای نخستین بار در زمان امیر اماناللهخان در سال ۱۳۰۳ خورشیدی موزۀ ملی افغانستان از باغ بالا به ارگ کابل انتقال یافت وتوسط امیر اماناللهخان با حضور بعضی از شخصیتهای مهم آن زمان رسماً افتتاح شد.
بعداً در یکی از مادههای قانون اساسی گفته شد که دستگاهی برای تصدی حفریات یا کاوش آثار تاریخی و نگهداری آنها تاًسیس شود. صلاحیت این کار به دوش وزارت معارف واگذار شد، تا کشف و حراست از آثار تاریخی و انتقال آنها به موزۀ ملی صورت بگیرد. برای انجام این کار دولت افغانستان با دولت فرانسه قراردادی امضا کرد. در آن قرارداد به دولت فرانسه حق داده شده بود که از دو اثر کشف شدۀ مشابه، یکی را به فرانسه انتقال دهد.
احمدعلی کهزاد، تاریخ نگار و باستان شناس افغانستان، از جملۀ کسانی بود که در کنار کاوشگران خارجی در زمینۀ کشف بسیاری از آثار تاریخی افغانستان تلاشهای فراوانی انجام داده است.
بعد از سقوط رژیم شاه امان الله خان موزۀ ملی مورد چپاول قرار گرفت و شماری از آثار آن به یغما رفت.
در زمان نادرخان، پدر ظاهرشاه، بعضی از آثار باقی مانده ازموزۀ ملی به روبروی کاخ دارالامان - منطقه ای که در حال حاضر موزۀ ملی افغانستان در آنجا است - انتقال یافت.
در دورۀ حکومت محمدظاهر شاه موزۀ ملی افغانستان عضو سازمان علمی، و آموزشی و فرهنگی ملل متحد (یونسکو) شد.
آثار خطی شاعران بزرگ زبان فارسی، هفت اورنگ عبدالرحمان جامی، هفت پیکر نظامی گنجوی، هشت بهشت و لیلی و مجنون امیر خسرو دهلوی که در سال ۸۹۹هجری کتابت و تذهیب شده بودند، بخشی از آثار ادبی موزه را شکل میداد.
بوستان سعدی به خط میرعماد، خطاط معروف عصر تیموری، دیوان میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی که از طرف امیر بخارا به امیر حبیب الله، پادشاه افغانستان، اهدا شده بود، دیوان حافظ به خط میر محمد محسن که برای سلطان حسین بایقرا نوشته شده بود و چند اثر مهم دیگر نیز از جمله آثار گرانبهای بخش ادبی و هنری موزه بود.
در زمان محمد داوود خان، موزۀ ملی افغانستان به یک گنجینۀ مهم منطقه تبدیل شد.
یکی از ویژگیهای مهم موزۀ ملی افغانستان آبدات (آثار) تاریخی است که در خاک افغانستان کشف شده است. بعد از تحولات سال ۱۳۵۷ خورشیدی (موسوم به انقلاب ثور) و آغاز خشونتهای داخلی در افغانستان از موزۀ ملی افغانستان به حیث سنگر جنگ استفاده شد. به همین ترتیب، در زمان رژیم طالبان در کابل هر نوع مجسمهای را کفر آمیز میپنداشتند و میشکستند.
آقای "عمر خان مسعودی"، از مسئولان موزۀ کابل، کسی بود که با سعی و تلاش شخصی خود در دوران جنگهای میان گروهی مجاهدان و دورۀ طالبان، بیش از بیست هزار اثر موزه را به مکانهای امن منتقل کرد، تا از بین نرود. وی در سال ۱۳۸۴ جایزۀ "شاهزاده کلاوس" هلند را به خاطر نجات دادن آبدات تاریخی موزۀ ملی افغانستان کسب کرد.
بعد از سقوط رژیم طالبان و آغاز حکومت منتخب در کابل دولت افغانستان با کمک جامعۀ جهانی، تلاش برای احیای دوبارۀ موزۀ ملی را آغاز کرد و موزه با هزینۀ ۳۵۰ هزار دلار مجامع جهانی بازسازی شد و تلاش برای بازگراندن آثار به یغما رفته از طرف وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان که اکنون مسئولیت موزه را به عهده دارد، صورت گرفت. در این اواخر با کمک یونسکو شماری از آن آثار از کشورهای اروپایی دوباره به موزۀ ملی افغانستان بازگشته، اما هنوز شماری هم در موزههای کشورهای غربی نگهداری میشود.
کارشناسان به این باورند که با وجود همۀ تلاشهای انجام شده، موزۀ ملی افغانستان هنوز به رونق پیش از سالهای جنگش نرسیده است.
در گزارش مصور این صفحه، با محمد یحیی محب زاده، معاون موزۀ ملی افغانستان، به دیدن برخی از آثار آن میرویم.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۱۹ سپتامبر ۲۰۰۹ - ۲۸ شهریور ۱۳۸۸
ایمان شایسته
تاریخ گواه است که بیشتر مناسبتها، جشنها و مراسم عهد باستان سرچشمۀ مذهبی داشتهاند و طبیعتاً هر کیش و آیینی با خود مراسم و مناسبتهای جدیدی را به همراه میآورده که بسیاری از آنها پس از مدتی به باد فراموشی سپرده میشدند.
درحوزهای که اکنون کشورهای افغانستان و ایران و تاجیکستان و ازبکستان را دربر دارد، مهمترین و بزرگترین این مناسبتها، جشن نوروز، جشن مهرگان، چهار شنبه سوری و جشن و مستی در دامان طبیعت در روز سیزده نوروز بوده که با ورود اسلام و پذیرش آن توسط مردم این سرزمین، در پهنۀ قرون و به مرور زمان، این ایام و جشنهای باستانی رنگ باختند و جای خود را به اعیاد و مناسبتهای مذهبی دادند، تا جایی که هماکنون از جشنهای باستانی چندان خبری نیست. به عنوان مثال، از جشن نوروز، در افغانستان فقط یک روز تجلیل میشود. دید و بازدید و مراسم دیگر اعیاد، آن گونه که معمول بوده، صورت نمی گیرد. بسیاری از جوانان امروزی با آداب و فلسفه شب یلدا بیگانهاند، در حالی که به اندازۀ کافی از فضایل شبهای قدر میدانند. و بسیاری نام جشن مهرگان را تا کنون نشنیدهاند.
شکوه و اهمیت مراسم جشن در اعیاد مذهبی، از جمله عید فطر، را میتوان تا حد زیادی به عید نوروز در کشور ایران و عید کریسمس در کشورهای مسیحیمذهب تشبیه کرد. با این تفاوت که تعطیلی رسمی فقط سه روز است. با این که در بخشهایی از افغانستان، به ویژه در شمال، "میلۀ گل سرخ" در ایام نوروز از زمان باستان به یادگار مانده و همچنان از اهمیت فراوانی برخوردار است.
اما از دو سه هفته قبل از عید فطر، جنب و جوشی عجیب در شهر راه میافتد و هفتۀ آخر مانده به عید گویی همۀ مردم به بازار آمدهاند و همه خوروها به خیابان. در بازار مرکزی شهر "مندوی" برای پیمودن مسافتی کوتاه باید از میان کراچی (گاری و فرغون) های بزرگ و کوچک هی جا خالی بدهی و مواظب باشی که تصادف نکنی یا جیبت را نزنند. خلاصه برای خودش محشری است و دیدنی.
با نزدیک شدن عید خانم های خانه دار فرش ها را میشویند و کلکین (پنجره) های خانههایشان را از گرد و غبار یکساله میزدایند. خانهها پس از یک سال رنگ نو به در ودیوار خود میبینند و زندگی در شهر بیشتر از هر زمانی رونق میگیرد.
هر کس در حد توان خود شیرینی و کلوچه و خشکبار و میوه تهیه میکند. خانهتکانی میکنند. لباس نو میخرند. به خانه های یکدیگر میروند و عید را تبریک میگویند و سه روز را با خوشی سپری میکنند.
به نظر میرسد آداب و مراسم اعیاد مذهبی نیز از همان جشنهای باستانی به عاریت گرفته شدهاست. آدابی مثل خانه تکانی، تهیۀ لباس نو و پختن غذاهای هوسانه. و البته، با این تفاوت که جشنهای باستانی همراه با دف و دایره و شادی و موسیقی و رقص و پایکوبی و مسابقهها و سرگرمیهای محلی همراه بوده و اعیاد مذهبی با نماز عید و دید و بازدید.
کودکانی که در طول سال همین یک بار فرصت دارند تا لباس های نو به تن کنند، از شادی در پوست نمیگنجند و خانهها پر میشوند از خوراکیها و دید و بازدیدها. لباسهایی که در این عید پوشیده میشود، عموماً لباسهای سنتی محلی است.
رسم دیگری که وجود دارد این است که خانوادههایی که پسرهایشان نامزد دارند، چند روز قبل از عید برای عروسشان به بازار میروند و عیدی میخرند. عیدی عروس را در شب عید و یا یکی دوشب قبل به خانۀ عروس میبرند. عیدی شامل لباس و طلا وشیرینیاست. داماد هم عیدی را که خانوادۀ عروس تهیه کردهاند، در روز عید و هنگام دید و بازدید از خانوادۀ عروس دریافت میکند.
پذیرایی از مهمانها در عید فطر با میوه خشک (خشکبار)، میوه تازه ، کلچه (شیرینی) و چای سبز و سیاه انجام میپذیرد.
در گزارش مصور این صفحه مینا شایسته، شما را با حال و هوای این روزهای کابل آشنا میکند و نظر چند تن از شهروندان کابل را در خصوص آمادگیهای عید فطر جویا میشود.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۰۹ سپتامبر ۲۰۰۹ - ۱۸ شهریور ۱۳۸۸
ایمان شایسته
افغانستان بعد از سپری کردن سالهای جنگ تجربههای تازهای را در عرصههای مختلف پشت سر میگذارد؛ پدیدههایی که قبل از دوران جنگ وجود نداشتهاند و یا بستر آنها در طی این سالها به کلی ویران شدهاست. برگزاری نمایشگاهها و جشنوارههای فرهنگی و هنری نمونهای از این پدیدهها هستند که برای هنرمندان و برگزارکنندگان این کشور، نو به شمار میآیند.
آفرینشهای هنری نیاز به تماشا، نقد و تحسین دارند و همین نیاز باعث شدهاست تا در سالهای اخیر شاهد رونق گرفتن این رویدادهای فرهنگی در افغانستان باشیم.
جشنوارههای سالانه تئاتر، هنرهای تجسمی و نمایشگاههای عکس از آن نمونه هاست.
در این میان اما جشنوارۀ بین المللی فیلم های کوتاه و مستند کابل یکی از مهمترین رویدادهای فرهنگی در افغانستان است که هر سال میزبان سینماگران افغان و دیگر کشورهاست و آنها جدیدترین تولیدات خود را در عرصۀ فیلم کوتاه و مستند به نمایش در میآورند و در معرض قضاوت داوران و تماشاگران قرار میدهند.
چندی پیش چهارمین دورۀ این جشنواره در شهر کابل برگزار شد که میزبان دهها فیلم رسیده از کشورهای پاکستان، ایران، تاجیکستان، فرانسه، هند، انگلیس، اسپانیا و همینطور فیلمسازان افغانستان بود. گوته انستیتیوت (مرکز فرهنگی آلمان) و سفارت انگلستان نیز امسال به جمع تمویلکنندگان این جشنواره پیوسته بودند.
از بین این فیلمها ۶۰ فیلم برای نمایش انتخاب شد که در سالنهای لیسۀ استقلال، دانشگاه تعلیم و تربیت و دانشگاه کابل به نمایش گذاشته شدند. به گواهی شرکتکنندگان و مخاطبان، سطح بهخصوص فیلمهای داخلی ارائه شده در این فستیوال نسبت به سالهای گذشته رشد داشتهاست.
سه کارگاه هم در حاشیۀ این جشنواره به بحث در مورد ساختار فیلمهای مستند، سینمای معناگر و فیلمنامهنویسی پرداختند.
جشنوارۀ امسال فستیوال جوانان دلیر و قصههای پیچیده و قوی آنها بود. فیلمهای متفاوت این جوانان میتواند عنوان غیرقابل افتخار "سینمای افغانستان" را از نو تعریف کند و بر پردۀ خاموش سینمای کشور نور فراموش شدۀ هنر هفتم را بتاباند. به عنوان مثال، جشنوارۀ کابل، امسال جایزۀ بهترین فیلم کوتاه را به "تشناب" (علی حسین حسینی، ۲۰۰۹) داد؛ یک فیلم کوتاه هفت دقیقهای از یک کارگردان جوان و گمنام، که بسیاری تا آن وقت، نه نامش را شنیده بودند و نه قیافهاش را دیده بودند.
تقریباً تمام برندگان این دوره را جوانان تشکیل داده بودند که نشان میدهد نسل جدید از فیلمسازان جوان در راهند که دیدگاه های بهروزتر و نوتری دارند و نوید دهندۀ آیندهای بهتر برای سینمای افغانستان هستند. بدون شک، میدان دادن به جوانانی که قصههای تازهای برای گفتن دارند، خود نشانۀ خوبی است، اما این آن چیزی نیست که همه از آن خوش باشند.
با وجود این، چند نکته در جشنوارۀ امسال قابل تأمل بود؛ و انتقاداتی جدی مطرح شد. نکتۀ اول عدم اطلاعرسانی مناسب بود که شاید بتوان آنرا بزرگترین نقیصه این جشنواره دانست. بسیاری از فیلمسازان داخلی و خارجی که در سالهای قبل در این جشنواره حضور داشتند، امسال نه دعوت شده بودند و نه اطلاع یافته بودند. همین امر باعث شده بود که تعداد فیلمهای خارجی از ۱۳۰ فیلم در سال گذشته به ۵۱ فیلم در امسال کاهش یابد.
همین آشفتگی در برنامهریزی و عدم تبلیغ لازم باعث شد که هر چند امسال چهار مکان برای نمایش فیلمها در نظر گرفته شده بود، استقبال مردم در مقایسه با سالهای قبل بسیار کمتر بود؛ به طوری که در اکثر موارد سالنها خالی از تماشاگر بود و فقط تعداد انگشتشماری در سالنها حضور یافتند. در حالی که در سالهای گذشته سالنها معمولاً پر از تماشاگر بود و برای نمایش هر فیلم بین ۳۰۰ تا ۵۰۰ نفر حضور مییافتند. در نتیجه، بسیاری از علاقهمندان این جشنواره موفق به دیدن این فیلمها نشدند.
همه ساله از کشورهای همسایه و منطقه مهمانانی خاص دعوت میشدند، کارگاههایی در کنار جشنواره برگزار میشد و از تجربیات آنها استفاده میشد که جشنوارۀ امسال از این نظر فقیرتر از پارسال بود.
در میان برگزارکنندگان این جشنواره چهرههای سالهای قبل حضور نداشتند. گویی تیمی رفته بود و ترکیبی جدید از برگزارکننده ها و گویندهها جای آنها را گرفته بود. وقتی با یکی از برگزارکنندگان پارسال تماس گرفتم و داستان را جویا شدم، هیچ جوابی نداد و سکوت اختیار کرد.
جایزۀ پارسال تندیس بلورین بودا بود که از آن به عنوان قدیمی ترین نماد فرهنگی افغانستان نام برده شد. اما امسال جایزۀ جشنواره یکباره به اسبی تبدیل شد و رخش مرمرین نام گرفت.
در دادن جوایز در سالهای گذشته اعتراض کمتری صورت میگرفت. اما امسال میزان اعتراضها بیشتر بود و انتقاداتی متوجه هیئت داوران شد که اگر در سالهای آینده ادامه یابد، تأثیر سوئی بر این جشنواره فرهنگی خواهد گذاشت.
نکتۀ دیگر، حضور و پوشش واقعاً کمرنگ رسانهها بود. این رویداد مهم فرهنگی حتا در سطح رسانههای داخلی بازتاب چندانی نداشت، نقد نشد و میتوان گفت، مورد بیمهری واقع شد. شاید رسانهها هم از برگزاری چنین رویدادی آگاه نبودند.
سؤالی که ذهن مرا آشفته می کرد، این بود که چرا در کشوری که بیش از هرچیزی به وصل و سازندگی نیاز است، فصل حرف اول را میزند و چرا به جای خشتی روی خشتی گذاشتن، بنایی جدید ساخته میشود؟ چرا از تجربه های گذشته استفاده نمیشود؟ و دهها چرای دیگر.
به هر حال پروندۀ فستیوال چهارم بسته میشود، اما هیچ معلوم نیست که بانیان مالی این جشنواره همچنان سال آینده از آن پشتیبانی خواهند کرد یا نه. پس از سپری شدن سالهای جنگ در افغانستان و تضعیف بسترهای فرهنگی و هنری کشور، آیا نباید این فرصتها را دریافت؟
در گزارش مصور این صفحه که صنم صالحی آن را تهیه کرده است، بصیر حمیدی، از برگزارکنندگان جشنوارۀ امسال، از چند و چون این دوره میگوید.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۲۹ سپتامبر ۲۰۰۹ - ۷ مهر ۱۳۸۸
عبدالحی سحر
در افغانستان و پاکستان به معتادان به هروئین "پودری" میگویند.
پودریها غالباً دارای ظاهری زرد رنگ، لباس ژنده و موهای ژولیدهاند و اطراف چشمانشان حلقههای سیاه دارد. آنها معمولاً شبها را زیر پلها، در کنار خیابانها، پارکها و قبرستانها صبح میکنند. معتادان در قدم اول از کانون خانواده رانده میشوند، زن و فرزند و دیگر اعضای خانواده، او را ترک میگویند واین ابتدای ولگردی و دربدری و دیگر مشکلات فراروی آنهاست.
شمار معتادان به هروئین در میان پاکستانیها و افغانهای مقیم پاکستان رو به افزایش است. در این اواخر خطر دیگری که نه تنها معتادان به هروئین، بلکه افراد سالم را تهدید میکند گسترش ایدز در میان معتادان به هروئین و انتقال آن به افراد سالم توسط آنهاست. زیرا بسیاری از معتادان به هروئین از داخل زبالهها، سوزن برای تزریق پیدا میکنند و سپس مقداری پودر هروئین و لیمو وهمچنین شربت طبی آویل Avil را با هم مخلوط کرده، به بدن خود تزریق میکنند و برای این عمل از یک سوزن چندین تن استفاده میکنند.
یکی دیگر از راههای گسترش ایدز در میان معتادان ارتباط جنسی است.
تیمهای مسئول مرکز درمانی معتادان برای مقابله با این معضلات در خیابانها گشت میزنند و در میان معتادان به هروئین کاندوم و سوزن توزیع میکنند. ولی معتادان به هروئین میگویند که آنها کاندوم و سوزنها را در بازار به مغازه داران میفروشند، تا هزینۀ هروئین را در بیارند.
معتادان، برای به دست آوردن پول مواد و سیر کردن شکم شان، دست به گدایی هم میزنند و گاهی هم مرتکب دزدی میشوند.
معتادان هروئین حتا گلدانهای کنار جاده، لولههای آب آشامیدنی، علایم ترافیکی و کـَتاره (نرده)های پلها را جدا میکنند و آهن آن را در بازار میفروشند، تا از پول آن هروئین بخرند.
مرگ معتادان در خیابانها
مسئول یک مرکز درمانی متعادان در پاکستان میگوید، همکاران وی در این مرکز در چهار گروه سیار در نقاط مختلف شهر برای تبلیغ بهداشتی و تشویق معتادان برای ثبت نام فعالیت میکنند. به گفته او بسیاری از معتادان به هروئین شبها در زیر پل میخوابند و در هنگام بارانهای موسمی و جاری شدن سیلاب، بسیاری از معتادان را آب با خود میبرد. به گفتۀ مسئول مرکز درمانی، شماری از معتادان براثر عوامل مختلف در خیابانها میمیرند. از این رو کارتهای شناسایی و ثبت نام معتادان از پیش، به گردن معتادان آویزان میشود، تا برای خاکسپاری و یا خبر کردن اقارب و خانوادههای معتادان کمک کند.
دریافت هروئین
پاکستان پس از افغانستان دومین کشوری است که در آن کشت خشخاش در مناطق خودمختار قبایلی، از جمله خیبر، مهمند، اورکزی، مالاکند، مردان و صوابی رواج دارد. شمار زیادی کارگاه تولید هروئین در مناطق قبایلی پاکستان وجود دارد.
هر چند تعدادی از آنها توسط شورای لشکر قومی در مناطق خودمختار قبایلی نابود شده و سران قبایل خواستار محاکمۀ مالکان این کارگاهها شدهاند، هنوز دستگاههای تبدیل تریاک به هروئین در داخل مناطق قبایلی پاکستان فعال است و هروئین تولید شده در این مناطق به داخل این کشور، برخی از شهرهای افغانستان و دیگر کشورها، از جمله ایران، قاچاق میشود.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۰۲ سپتامبر ۲۰۰۹ - ۱۱ شهریور ۱۳۸۸
جمال سپهر
تا جایی که یادم میآید، ما مردم افغانستان در بسیاری از مسائل پیش پا افتاده با انتخاب بیگانه بوده ایم، اما انتخاب در سیاست تقریباً هم سن و سال خود من است. با آن هم، تفاوت انتخابی که امروز در سیاست مطرح است، با انتخابی که سالها قبل انجام میشد، زمین تا آسمان است.
حق انتخاب سیاسی برای خیلی از ما، از حق انتخاب دستهای در میان دستههای متعدد سیاسی شروع شد.* بیش از سی سال قبل که جنگ دامن افغانستان را گرفت، چندین حزب و گروه سیاسی با شعارها و اندیشههای گوناگون سر برآوردند و بعد از مدتی از نظر تعداد، به دهها رسیدند. چند سال بعد تقریباً هر فردی در هر نقطهای از افغانستان برای پیوستن به این دستههای سیاسی و گاهی نظامی، انتخابهای متعددی داشت. خیلی از مردم افغانستان هم از میان این گروهها، یکی را به عنوان گروه یا حزب خود انتخاب کردند.
همین جا بود که در بعضی موارد انتخاب پدر و پسر در مورد دو حزب سیاسی که مثلاً بعدها در برابر هم قرار گرفتند، خانوادهها را دو دسته کرد. این انتخاب دست کم در دورهای نه چندان کوتاه با جنگ داخلی همراه شد و رنگ و روی زندگی عادی را از افغانستان برد. انتخابی این گونه تقریباً یکبار مصرف بود. انتخاب یک حزب یا گروه از طرف فرد، دیگر مجال انتخابهای دیگر را برای او نمیگذاشت.
بعد از آن، حزب، مرام حزب و رهبران حزب بودند که تصمیم میگرفتند چه کنند. فرد اگر میخواست حزب سیاسی و یا گروه خود را تغییر دهد، به اندازۀ قابل ملاحظهای از اعتبار انتخاب بعدی خود کاسته بود. به شکلی غیر رسمی، حق فرد، انتخاب از میان گروههای موجود بود و مابقی به جان خریدن پیامدهای این انتخاب. چه بسا افرادی که سالها به دنبال حزبی روان بودند، ولی دل خوشی از سران و رهبران این حزب نداشتند و عدۀ زیاد دیگری که سرخورده از این انتخابها، دیگر به هیچ دسته و گروه سیاسی اعتماد نکردند.
گروههای سیاسی هم بعدها بیشتر از این که به اقبال عمومی نیازمند باشند، از دم شمشیر بازوی نظامی خود میخوردند و قدرتِ بیشترِ سیاسی را با جنگاوری تفنگداران خود به کف میآوردند.
ولی حالا، در دنیایی که بچههای اهالی یک ده دور افتاده در محصورترین نقطه مرکزی افغانستان - از جمله به دلیل پیامدهای این انتخابها و جنگها آواره شدهاند و- سر از چهار قارۀ دیگر دنیا درآوردهاند، دگرگونیهای زیادی رخ داده است.
برای اولین بار در تاریخ افغانستان، خیلی از مردم این کشور بعد از دیدن کارنامۀ یک دولت منتخب به پای صندوقهای رأی رفتند. این اولین باری بود که آنها میتوانستند از نظر خود انتخابی را که پنج سال پیش کردند، تجدید کنند، پس بگیرند و یا تغییر دهند.
سیاستمداران هم از انتخاب بیعت گونه مردم، که پیش از این بدون هیچ تعهدی انجام میشد، ناامید شدند. خیلی از آنها شاید برای اولین بار به نیاز خود برای جلب نظر مردم و رأی آنها پی بردند و به خود زحمت پاسخ دادن به مردم را دادند. آنچه من در کابل در مناظرههای تلویزیونی یا تبلیغات نامزدها در رسانهها و یا فعالیت ستادهای انتخاباتی آنها دیدم، نشان میداد که آنها تا جایی که توان داشتند، برای جلب نظر مردم تلاش کردند.
این تلاشها شاید با پنج سال پیش چند تفاوت بزرگ داشت. پنج سال پیش تقریباً تلاش نامزدهای اصلی برای جلب حمایت گروه قومی خود بود، نه تمام مردم افغانستان. ولی نتیجۀ همان انتخابات تجربهای شد که در این دور انتخابات نامزدها را ودار کرد تا از قومیت عبور کنند و به ارزشهای ملی تکیه کنند. آنها دریافتند که برای برنده شدن در انتخابات ملی به حمایتی ملی و مقبولیتی بیش از یک گروه قومی نیاز دارند. شاید هیچگاه در افغانستان مانند این انتخابات، این قدر روی مسائل ملی تأکید نشده است و این برای کشوری که بسیاری از سیاستمداران حیات سیاسی خود را در تقویت اختلافهای قومی میدانند، دستاورد کمی نیست.
مشارکت در انتخابات در بسیاری از مناطق افغانستان، حتا در مناطقی که با مشکل امنیتی دست به گریبان نیست، بالا نبوده است. اگرچه آن گروهی از مردم که در انتخابات شرکت کردند، در جریان مبارزات انتخاباتی شوری کم سابقه را نشان دادند. ولی این میزانِ نه چندان بالا از مشارکت، جدای از پیامهای سیاسی خاص خودش، نشان میدهد که دیگر مردم مثل گذشته توده وار به هر طرفی نمیروند. آنها برای خرج کردن و خرج نکردن حق انتخاب خود فکر میکنند و مصالح شخصی، محلی و ملی خود را در نظر میگیرند.
البته، تقلب یک نگرانی عمده است که میتواند بر اعتماد مردم به نتیجۀ انتخابات و دولت برآمده از این انتخابات تأثیر بگذارد. ولی این که دیگر رهبر نظام سیاسی در افغانستان از راهی غیر از انتخابات تعیین شود، بسیار دور از انتظار است. آنچه از شرایط موجود بر میآید، نشان میدهد که از این به بعد انتخابات تنها راه رسیدن به قدرت در افغانستان خواهد بود و این یعنی یک گام بلند دیگر به طرف پایان زمانه ای که تفنگ در این کشور تعیین کنندۀ اقتدار رهبران سیاسی بود.
* برای اولین بار در افغانستان انتخابات شهرداری کابل حدود شصت سال پیش و در زمان صدارت شاه محمودخان، دومین صدراعظم محمد ظاهر شاه انجام شد و مدت کوتاهی بعد از آن انتخابات دورۀ دوازدهم مجلس شورای ملی برگزار شد. ولی این موارد نه دوام یافت و نه آن قدر گسترده بود که مردم را با انتخابات، به معنای واقعی کلمه، آشنا کند.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۰۲ سپتامبر ۲۰۰۹ - ۱۱ شهریور ۱۳۸۸
رضا محمدی
رادو شاید زیبا ترین دختر افغانستان نبود، اما این دختر هندو آن قدر زیبا و مهربان بود که تمام جوانان سرشناس کابل عاشق او بودند. و آن قدر به خاطر خوبی هایش دوست داشتنی بود که مردم کابل این ترانه خیلی شایع را برای او ساخته بودند:"لالا را قسم دادم رادو را مسوزانی."
و این ترانه هنوز پس از گذشت حدود هشتاد سال هنوز در افغانستان زمزمه می شود. لالا، یعنی برادر و این اصطلاحی است که مردم افغانستان هندوها را با آن خطاب می کنند. در این ترانه مردم از لالا می خواهند تن زیبای رادو را پس از مرگ بر طبق آیین هندویی آتش نزند. پدر رادو، دیوان رنجیداس، وزیر مالیه امان الله خان بود. شغلی که تا خیلی وقت در افغانستان در اختیار هندوها بود. اما رشد بنیادگرایی اسلامی، جمعیت اقلیت هندو را از دربار به بازار کشاند. اکنون سال هاست هیچ هندویی در افغانستان مقام دولتی ندارد. اگرچه در عوض بخش عمده ای از کار بازار افغانستان و در رتبه دوم ، داد و ستد دارو را آنها انجام می دهند.
شهر کابل گرداگرد کوهی به نام آسمایی ساخته شده است که ظاهراً نامی هندویی دارد که از اشایا، الهه امید، می آید و امروزه بزرگترین مرکز زیارت هندوهای افغانستان است. در افسانه های هندویی آمده است که بر سر آسمایی آتش جاودان می سوزد که از چهار هزار سال پیش بدین سو خاموش نشده است.
به جز این، دو معبد بزرک دیگر، معبد هرشری ناته در باغبان کوچۀ کابل و معبد شوربازار در مرکز کابل، معابد قدیمی هندوها و سیک های افغانند که در آنها جشن های با شکوه ناورداتر- عید مادر، دیوالی - سال نو هندوها و دید و وادید انجمن های مذهبی انجام می شود. اگرچه به جز اینها نیز چندین زیارتگاه تازه تر و بزرگتر نیز در نقطه های دیگر کابل وجود دارند.
بر اساس کتاب "مردم وِدایی" به قلم ریجیش کوچهار، افغانستان قدیمی ترین مرکز هندوها بوده است. به گفتۀ وی، کتاب عظیم ریگ ودا در افغانستان نوشته شده است. رودخانه های هیرمند و ارغنداب در افغانستان رودخانه های مقدسی اند که در ریگ ودا و مهابهارات از آنها یاد شده است. این گفته را پروفسور توچی در کتاب سیستان تأیید می کند. او کاپیسا و جاغوری، واقع در مرکز افغانستان را شهرهای قدیمی هندویی پیش از اسلام نامیده است.
البته، به جز اینها می توان به معبد سوریا، الهه خورشید و پنجشیر کاجوکی، عابد سنگ شدۀ هندو در شمال کابل، اشاره کرد که هر کدام سابقه ای طولانی دارد.
اما اگر کسی امروز به افغانستان سفر کند، از آن همه تنها هندوها وسیک های اندکی را می بیند که حس می کند شاید از جایی دیگر آورده شده یا برای کار آمده اند. در آنها نه از خشونت ظاهری نشانی نمی بینی و نه به سیاست و کار جهان کاری دارند. گروهی تنها که از دل سده ها جنگ، گذشتن و آمدن چندین پیامبر و چندین دین و طریقت، همچنان استوار و تنها و با جدیت، رسوم و نشان و اخلاق دیرین این سرزمین را باخود نگه داشته اند.
به هر حال، آنچه که واضح است، این است که هندوها اصلی ترین مردم افغانستان بوده اند. مردمان اصلی که بنیادگرایی امروزه آنها را به غریبه های بی پناه تبدیل کرده است. غریبه هایی که امسال به خاطر مراسم سوزاندن مردگانشان مجبور شدند در مرکز کابل روزهای متمادی با مردم مسلمان جنجال کنند. و کودکانشان را از ترس مسخره شدن هر گز به مدرسه نفرستند.
این آخر داستان بود، اما شروع داستان، بر اساس نوشتۀ بیهقی، در دورۀ غزنویان بود؛ وقتی سبک تگین، پادشاه غزنه، پس از جنگی طولانی مرز هندوها را از کاپیسا تا پنجاب به رسمیت شناخت. اما پسرش محمود این عهد را شکست و با قتل عامی همۀ سرزمین هندو ها را به دست گرفت.
چند قرن بعد پادشاه ترکمن تبار ایرانی، نادر افشار، که امروزه نماد غرور ایرانی به شمار می آید، بر اساس کتاب جهانگشای نادری، در یک کشتار مذهبی دیگر از قندهار تا دهلی صدها هزار هندو را از دم تیغ گذراند.
بعد از نادر، پادشاهان افغانستان امروزی، احمد ابدالی و تبارش، رفتاری نسبتاً خوب با هندو ها داشتند. اما به هر حال، هندوها به شهروندانی درجه دو در افغانستان بدل شدند. و بالاخره در ماه فوریۀ سال ۲۰۰۱ زمان طالبان، آنها موظف شدند تا پارچۀ زردی را همواره به بازو بیاویزند تا از دیگران متمایز شوند، که در نوع خود عجیب ترین حکم یک حکومت بر شهروندانش محسوب می شد. اگرچه این رویه به لحاظ قانونی بعد از طالبان بر داشته شد، اما معاون پارلمان کنونی افغانستان، اظهار نظری تقریباً مشابه کرده است:
"هندوها و سیک های افغان از نظر قانون شریعت اسلامی اهل ذمت اند. امنیت ایشان به دوش حکومت اسلامی است، ولی هندوها و سیک ها مکلف به پرداخت جذیه اند. اینها می توانند افراد مسلکی مثل دکتر شوند، ولی نمی توانند آمر کدام دفتر و یا ادارۀ دولتی باشند. هندو و سیک مکلف است اولاً به فرد مسلمان سلام بگوید و حق نشستن بر چوکی (صندلی) در موجودیت ایستاده بودن یک فرد مسلمان ندارد."
سیک ها، اگرچه ظاهراً قصه ای دیگر دارند، بر اساس رویه ای عارفانه که در افغانستان و هندوستان دورۀ گورکانی وجود داشت، چنین پنداشته می شود که مذهب سیک به خاطر وحدت هندو و مسلمان از ترکیب هر دو توسط بابه نانک به وجود آمد. و رویۀ او را پادشاه عارف مسلکی چون داراشکوه (نویسندۀ کتاب مجمع البحرین در آشتی هندو و مسلمان) و شاعرانی چون بیدل و دیگر اهل عرفان، حمایت می کردند. اما آنها هم بیشتر از آن که مورد پذیرش مسلمانان قرار بگیرند، مورد قبول هندوها واقع شدند.
امروز سرنوشت و اخلاق و زبان وعقاید تقریباً مشترک، هر دوی آنها را در افغانستان به هم آورده است. هر دو در افغانستان، به خصوص سیک ها که لباس مخصوص دارند، مورد آزار و ستم کسانی اند که می خواهند یک قدم به بهشت نزدیک تر شوند، قرار می گیرند. و هر دو در حال ترک افغانستان هستند.
بر اساس گفته های خانم انارکلی هنریار، نمایندۀ هندوها و سیک ها در پارلمان افغانستان، جمعیت دو صد هزار نفری هندوهای افغانستان بیشترشان در خارج از افغانستان زندگی می کنند و هر روز بر تعداد آن دسته از هندوها و سیک هایی که این کشور را به قصد هند، پاکستان یا اروپا ترک می کنند، افزوده می شود.
دوستداران فرهنگ افغانستان از این بیم دارند که این ساکنان خیلی قدیمی افغانستان نیز، مثل دیگر ساکنان قدیم این مملکت، چون زرتشتی ها، یهودی ها، بودایی ها و آتش پرست ها و کافرهای شرق افغانستان، روزی در افغانستان اصلاً وجود خارجی نداشته باشند.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۲۷ اگوست ۲۰۰۹ - ۵ شهریور ۱۳۸۸
ولی محمد حدید
اگر خراب بود خانۀ جهان چه عجب
که دید خانه که آباد ماند بر سر آب
فانی (نوایی)
هرات در قرن نهم هجری به سان ستاره ای تابناک در جهان می درخشید و آوازۀ هنر و فرهنگ و تمدن برجستۀ آن طنین افکن بود. تمدنی که در زمان حکمروایی سلالۀ تیموری در این خطۀ تاریخی شکل گرفت و نشانه های بارز آن که تا امروز برجاست، مبین این مدعاست.
این عظمت و شکوه و جلال مدیون تلاش و زحمات بی دریغ بزرگ مردانی چون شاهرخ میرزا، سلطان حسین بایقرا، بایسنقر میرزا و وزیر دانشمند و فاضل این دوران درخشان امیر علیشیر نوایی بود.
توجه امیر علیشیر نوایی به پیشرفت و توسعۀ هرات در این عصر او را در تاریخ هرات به شخصیت ماندگار و مورد احترام خواص و عوام تبدیل کرده است.
امیر نظام الدین علیشیر نوایی بزرگترین شاعر و از رجال پرآوازۀ قرن نهم هجری است که در تاریخ ۱۷ رمضان سال ۸۴۴ قمری (۱۴۴۱ میلادی) در شهر هرات، پایتخت تیموریان دیده به جهان گشود. پدرش امیر غیاث الدین کچگینه بهادر جغتایی از خادمان دربار تیموری و مادرش دختر یکی از امیرزادگان کابل بود.
نوایی اخلاص و ارادتی خاص به مولانا عبدالرحمان جامی داشت و روابط استاد و شاگردی آنها در هاله ای از رفاقت صمیمانه استحکام و تجلی یافت.
وی شخصی کاردان و طرف اعتماد و مشورت سلطان و سایر شاهزادگان تیموری بود و القاب نظام الدین، رکنالسلطنه،امیر کبیر و غیره به او اعطا گردید.
امیر علیشیر در دوران وزارت، علاوه بر کار تألیف و تصنیف، به اصلاح امور کشور و تلاش در جهت بهبود وضع زندگی رعایا و آبادانی مملکت پرداخت و حمایتهای کریمانه ای را از اهل فرهنگ و هنر به عمل آورد و الحق شهر هرات به پاس زحمات بی شائبه وی و سلطان معارف پرور تیموری حسین میرزا – که خود شاعری چیره دست در زبان ترکی بود- به کانون فرهنگی و هنری این عصر تبدیل شد.
خدمات خالصانۀ امیر و قرب بی حد و حصر وی در نزد سلطان وقت رشک و حسد گروهی را برانگیخت. دسیسه چینی های عناصر فاسد درباری باعث بدگمانی سلطان نسبت به این وزیر نیک اندیش شد. لذا امیر مشاغل درباری را ترک گفته (۱۴۷۶میلادی) در کسوت تصوف نقشبندیه به خدمت مراد خود مولانا عبدالرحمان جامی شتافت و به تهذیب نفس و تألیف آثار نفیس خود همت گماشت.
نزدیکترین دوست وهمراز وی مولانا جامی در سال ۸۹۸ ق (۱۴۹۲ میلادی) چشم از جهان فرو بست و نوایی در سوگ وی مرثیه ای سوزناک سرود با مطلع:
هر دم از انجمن چرخ جفایی دگر است
هر یک از انجم او داغ بلایی دگر است
وفات جامی، استاد و یگانه دوست او، نوایی را به گوشۀ تنهایی کشاند و این دوران عزلت، فرصتی پیش آورد تا آثار درخشان خود را بازبینی کند، دیوان هایش را تقسیم بندی کند و برای کتابت آنها از خدمت خوش نویسان و نقاشان هنرمند و نامدار مکتب هرات بهره گیرد.
امیر علیشیر مردی وارسته و فرهیخته و بی توجه به جاه و جلال بود. بیشتر با شعرا و فضلا و هنرمندان در تماس بود و در رشد و بالندگی فرهنگ و هنر قرن نهم هجری نقش ارزنده ای ایفا کرد.
اشعار امیر علیشیر به دو زبان ترکی و فارسی سروده شده و از این رو او را "ذواللسانین" لقب دادهاند، هر چند گرایش وی به ترکی بیشتر بوده است. وی در ترکی "نوایی" و در فارسی "فانی" تخلص می کرد.
نوایی در زبان ترکی چهار دیوان شعر ترتیب داده و همچنین پنج مثنوی را به شیوۀ خمسۀ نظامی پدید آورده است. دیوان و خمسۀ ترکی وی در بیشتر کشورهای ترکی زبان انتشار یافته است. وی همچنین دیوانی به زبان فارسی دارد که در ایران به طبع رسیده است.
چهار دیوان غزلیات ترکی به نام های غرائب الصغر، نوادرالشباب، بدایع الوسط و فوائدالکبر که مجموعۀ آنها تحت نام "خزائن المعانی" در دست است و ۲۲۴۵۰ بیت را شامل می شود. اشعار ترکی وی همگی در اوزان عروضی و قوالب خاص آن سروده شده است و در میان آنها غزل از لحاظ کثرت و موقعیت اهمیتی ویژه دارد. این سروده ها با بهره گیری از تجربۀ غزلسرایی فارسی و متناسب با زبان ترکی پدید آورده شده اند.
دیوان فارسی که با تخلص "فانی" سروده شده، شامل قریب به ۵۰۰۰ بیت است. او بیشتر غزل های خود را به استقبال از شعرای متقدم، خاصه سعدی و حافظ و برخی شاعران قرن نهم ساخته است که با حروف فارسی در سال ۱۹۹۳ میلادی در شهر دوشنبۀ تاجیکستان چاپ شده است.
مثنویات خمسه به نام های تحیه الابرار، فرهاد و شیرین، لیلی و مجنون، سد اسکندری و سبعه سیاره، به تبعیت از کارهای نظامی گنجوی و امیرخسرو دهلوی و نیز "هفت اورنگ" جامی در افزون بر ۲۷۰۰۰ بیت سروده شده و مولانا جامی آن را از نظر گذرانیده و در مثنوی "خردنامۀ اسکندری" خود، قوت طبع نوایی را در شعر ترکی ستایش کرده است:
به ترکی زبان نقشی آمد عجب
که جادو دمان را بود مهر لب
ببخشود بر فارسی گوهران
به نظم دری دُرّ نظمآوران
که گر بودی آن هم به لفظ دری
نماندی مجال سخن گستری
به میزان آن نظم معجز نظام
نظامی که بودی و خسرو کدام؟
چو او بر زبان دگر نکته راند
خرد را به میزانشان ره نماند
نوایی در آثار خود همیشه از اشخاص نیک، کوشا و پرکار قدردانی به عمل آورده، اما برعکس، از عناصر تنبل و بیکاره و بار دوش جامعه انتقاد کرده است. در اکثر سروده های این شاعر "ذواللسانین" این خصوصیت را می توان مشاهده کرد. این بیت نوایی:
ای نوایی خلق نی کوردیم عجایب بی تمیز
سو کیلتیر گن خوار و زار و کوزه سیند ییرگن عریز
مفهوم این بیت معروف حافظ را بیان می کند:
اسب تازی شده مجروح به زیر پالان
طوق زرین همه بر گردن خر می بینم
نوایی افشاگر استبداد قرون وسطی بود. پویایی و بالندگی اندیشۀ او و ستیزش با کهنه اندیشی در آثارش مشهود است. او خواهان آینده ای روشن، زمانه ای نو با مردمی نو بود.
یک نمونه از غزلییات فارسی او:
شکفت چون گل رخسار ساقی ازمی ناب
بنای زهد من از سیل باده گشت خراب
مرا که نقد دل ودین برفت درسر می
ز نام و ننگ دراین کهنه دیر خود چه حساب
بنوش باده و دیوانه باش در عالم
که بهر عالم دیوانگیست بزم شراب
چو امن خواهی از این کارگاه پر آشوب
میا ز میکده بیرون وباش مست وخراب
اگر خراب بود خانۀ جهان چه عجب
که دید خانه که آباد ماند بر سرآب
اگر فنا شدنت میل هست چون فانی
برویت آنچه دهد از سپهر روی متاب
تأثیر اندیشۀ نوایی در ادوار بعد از خودش نیز به ویژه در خلق آثار به زبان ترکی چغاتایی یا ازبکی، در بین شاعران و سخنوران همواره مورد تأکید قرار داشته است.
دکتر ذبیح الله صفا، مولف تاریخ ادبیات در ایران، در جلد چهارم و در صفحۀ ۱۴۸ کتابش امیر علیشیر نوایی را بزرگترین کسی دانسته که شعر ترکی را به حد اعلای کمال رسانده و توانسته است به همۀ انواع شعر فارسی از مثنوی و قصیده و غزل وغیره، شعر ترکی بسراید و سرمایۀ وافری را دستمایۀ شاعران و نویسندگان متعدد بعد از خود کند.
چراغ عمر نوایی در زمستان سخت سال ۹۰۶ قمری به خاموشی گرایید وپیکرش را در مصلی هرات به خاک سپردند که زیارتگاه عام و خاص، به ویژه شیفتگان زبان و ادب ازبکی است.
آرامگاه او که در جوار مقبره گوهر شاد بیگم و مناره های سر به فلک کشیدۀ تاریخی هرات موقعیت دارد، هر چند دارای گنبد قدیمی کوچکی بود و چند بار نیز در طول تاریخ مرمت و باز سازی شده بود، در سال ۱۳۸۲ هجری شمسی به بهانۀ احداث آرامگاه جدید توسط بنیاد فرهنگی بابر کشور ازبکستان خراب شد. از آن زمان تا اکنون که شش سال می گذرد، هیچ اقدامی در این راستا از سوی ارگان های فرهنگی دولتی و یا نهاد های غیر دولتی صورت نگرفته است.
نوایی در زمان حیاتش بانی صد ها بنای عظیم و شکوهمند بود. اکنون هم مزار او مورد عنایت زایرانی است که به امید درمان دردهایشان سر خاکش می نشینند. اما مزار بی گنبدش در میان خار و خاشاک دل هر بیننده ای ادب دوست را به درد می آورد و انتظار نمی رود به زودی این صحنه دگرگون شود.
در گزارش مصور این صفحه به دیدن مزار بی گنبد علیشیر نوایی و آثار تاریخی هرات می رویم.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۱۴ اگوست ۲۰۰۹ - ۲۳ مرداد ۱۳۸۸
جمال سپهر
به من آویزان می شود. می پرسم، نامت چیست؟ می گوید "خاک!".
می گویم: "خاک، چند ساله هستی؟". می گوید: "مَچُم!"* (یعنی نمی دانم).
دوستش می گوید: "اگر خریدار هستی، بخر. وقت انتخابات است. ما را معطل نکن. کسی تا حالا عمر خاک را نپرسیده!"
روزنامه را بر می دارم و سر صحبت را با خاک باز می کنم. سعی می کنم بفهمم که خاک چند ساله است.
بعد می گویم: "خاک، چرا این عکس ها را روی دیوارها زده اند؟" می گوید: "انتخابات است کاکا (عمو)!"
پدرش در پاکستان غریبکاری (کارگری) می کند، پس نمی تواند رأی بدهد. مادرش هم یکسال است که مریض است و کارت رأی دهی ندارد.
می گویم: "پدرت این اسم را برایت انتخاب کرده؟"
دوستش در حرفم می دود و با نیشخندی می گوید: :"کاکا او وخت (آن وقت) انتخابات نبود که کسی نام انتخاب کند."
خودش می گوید که نام اصلی اش "اسکندر" است، ولی مثل پدرش همیشه اول خود را با پیشوند "خاک" معرفی می کرده و شده "خاک - اسکندر". بعد هم کم کم نامش تبدیل شده به "خاک".
یادم از سال های کودکی می آید که وقتی مسافری از کابل داشتیم، بعضی از آدم های متواضع خود را با پیشوند "خاک" معرفی می کردند. "خاک – غلامرسول"، "خاک – امیرمامد*" و "خاک..."
حتماً با مادر مریضش روزگار به سختی می گذرد، ولی به روی خود نمی آورد.
"نه کاکا، حالا که زمان انتخابات است، مه (من) پادشاهی می کنم. هم کفش ها را واکس می زنم و هم روزنامه می فروشم".
تیراژ روزنامه ها بالا رفته. ستادهای انتخاباتی نامزدها و روزنامه فروشی ها به این بچه ها برای توزیع عکس و یا فروش روزنامه ها نیازمندند. فقط سه تا روزنامه دارد که بفروشد. بقیه اش را فروخته است.
مادرش ناراحت بوده که چرا همه "اسکندر" را خاک صدا می زنند و می گفته که شگون ندارد. شاید عمر پسرش "خاک" شود، یعنی جوانمرگ شود. یا وقتی "اسکندر" شیطنت می کرده، زن های همسایه می گفته اند، "رنگش به خاک!" (شاید معادل "برود گم شود"). ولی پدرش می گفته: "خدا آدم صفی الله ره از خاک جور کرد (ساخت)، ما هم از خاک هستیم، و وقتی که مردیم، خاک می شویم. خاک بد نیست".
بر لباس ها و گونه هایش خاک نشتسه، مثل خود من و شاید هزاران رهگذری که در این خاک زندگی می کنند و به نظر نمی آید که همه به مزمزۀ آن خو گرفته باشند. کابل سال های قبل هیچ وقت این طور نبوده است.
روزنامه را ورق می زنم، کاندید مورد علاقۀ اسکندر، قول داده که از "خاک" در برابر بیگانه دفاع کند و یادم می آید که جایی دیگر هم گفته که می خواهد گداها را "خصوصاً گداهایی را که به [بهانۀ] دستفروشی به مردم آویزان می شوند"، جمع کند و در نهایت هم می خواهد "خاک های سطح شهر" را جارو کند. خاک هایی که مردم کابل را به گفته او "کور" و دچار "سینه قیدی*" کرده است.
می گویم که این کاندیدا می خواهد دستفروش ها را جمع کند. اگر انتخاب شود، تو چه کار می کنی؟ می گوید که فعلا وقت کار است؛ ولی انتخابات که تمام شد، تلاش می کند به مکتب برود. اگر اسکندر درس بخواند و درسش تمام شود، کاندیدا می شود؟ بجای جواب به این پرسش پول هایش را در مشتش فشار می دهد و در یک چشم به هم زدن میان ماشین های رنگارنگ و گرد و خاک کابل گم می شود.
بعد بر می گردد و می گوید: "کاکا، سئوال پیچم کردی، یادم رفت "اخبار*" را به تو بدهم."
می گویند، اگر چیزی به خاک بدهی، از خاک بازیابی*.
*شکل کوتاه شده "من چه می دانم" که در بخش هایی از افغانستان و تاجیکستان رایج است.
*مامد – محمد، مثل ممٌد.
*تنگی نفس.
*اخبار، در کابل به روزنامه "اخبار" هم می گویند.
*"هرچه به خاک دهی، از خاک بازیابی". قابوسنامه، امیر عنصرالمعالی.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۱۸ اگوست ۲۰۰۹ - ۲۷ مرداد ۱۳۸۸
وحیده پیکان
مردم هر روز از کنار دهها دیوار می گذرند، بدون این که گاه حتا نگاهی به آن بیندازند. اما وقتی از پهلوی دیوار دبیرستان یا لیسۀ سلطان غیاث الدین مزارشریف رد می شوند، بی درنگ می ایستند و لحظاتی را صرف دیدن تصاویر مردانی با ریش بلند و دستار سیاه و زنانی خوش صورت و آراسته می کنند. چنین دیواری را اکنون می توانید در در شهر مزارشریف، مرکز ولایت بلخ در افغانستان، ببینید.
گرچه امروزه بلخ شهری است بسیار کوچک در شمال افغانستان در جنوب رودخانۀ آمو. اما این شهر پر است از آثار باستانی و زادگاه مولوی و رابعه و شهید بلخی و بسیاری دیگر از بزرگان تاریخی و فرهنگی. اما بلخ همچنان نامی است برای ولایتی بسیار بزرگ که بسیاری از شهرهای خراسان و آسیای میانه را در بر داشت و شهر باستانی بلخ، مرکز پادشاهان و حکمرانان این سامان بود.
خود بلخ دیگر مرکز مهم فرهنگی و تجاری و سیاسی نیست. امروزه شهر مزار شریف، در ۲۰ کیلومتری شهر بلخ، مرکز ولایت است.
این دیوار پیشگامان شعر و ادب فارسی دری را بر روی سنگ زنده کرده و به عابران ناآشنا شناسانده است؛ دیواری که عکس و زندگی نامه شعرای کلاسیک فارسی دری و مشاهیر بلخی یا چهره های برجستۀ تاریخی ای را که زمانی به بلخ گذار کرده اند، به نمایش گذاشته است: جلال الدین محمد بلخی اینجاست، رابعه بلخی در کنارش، ابولقاسم فردوسی توسی در گوشه ای و حکیم ناصر خسرو قبادیانی در گوشۀ دیگر و دهها شخصیت دیگر.
اما سال های ناهنجاری میان نام آوران این مرز و بوم با باشندگان این کشور فاصلۀ بزرگی ایجاد کرده است.
صادق عصیان، شاعر و نویسنده بلخی در این باره می گوید: "برای شناخت هویت فرهنگی افغانستان مهم است کار بسیار صورت بگیرد. ساختن چنین بناها، موزه ها و کتابخانه ها در از میان برداشتن فاصله ای که بین فرهیختگان شعر و ادب و نسل امروزی پدید آمده، خیلی مهم است."
در میان همین نسل جوان، دیوار جدید محبوبیت و طرفداران زیادی پیدا کرده است. جوانان امروزی در فضای بحرانی بزرگ شده اند و پس از نابسامانی های سه دهۀ اخیر دچار سردرگمی زیاد شده و کمتر مجال شناسایی فرهیختگان و ادیبان دیار شان را پیدا کرده اند.
مصطفی کریمی، دانشجوی دانشکده ادبیات دانشگاه بلخ می گوید: "من با تعداد انگشت شماری از شاعران مان کم و بیش آشنایی داشتم. ولی اکثر آنها را نمی شناختم. بعد از اِعمار و ساختن این دیوار عده ای بیشتر از چهره های این سرزمین را شناختم. در وقت ضرورت پیش دیوار می روم و به آسانی درباره هر شاعری می خوانم."
این عکس ها بخاطر آن روی دیوار مکتبی در مرکز شهر مزارشریف حک شده که هم رهگذران و هم دانش آموزان با گذشتگان آشنا شوند.
گاهی دانش آموزان کار خانگی شان را از روی همین دیوار انجام می دهند.
مصطفی عمران، دانش آموز صنف (کلاس) دهم می گوید: "چند بار من وظیفۀ خانگی خود را با استفاده از این دیوار اجرا کردم و نمرۀ خوب هم گرفتم. من باید مطلبی در بارۀ دقیقی بلخی می نوشتم و چه بهتر از این که او را در پشت دروازۀ مکتبم پیدا کنم؟"
در افغانستان شبکۀ انترنت سراسری نشده و کتابخانه های غنی هم وجود ندارد.
نجمۀ نثار، دختری است که همیشه به کتاب دسترسی ندارد: "برای من و امثال من این نوع بناها خیلی سودمند است، چون وسیله ای است که به آسانی می توان معلومات مختصر از گذشتگان شعر و ادب فارسی به دست آورد."
همین دیوار که از سوی والی بلخ برپا شده، برای بسیاری از تازه واردها از هر نقطۀ افغانستان، می تواند کارت شناسایی بلخ باشد.
در گزارش مصور این صفحه شماری از ساکنان پیرامون دیوار فرهیختگان بلخ نظرشان را در بارۀ آن بیان کرده اند.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب