Jadid Online
جدید آنلاین
درباره ما تماس با ما Contact us About us
Subscribe to RSS - افغانستان
افغانستان

مقالات و گزارش هایی درباره افغانستان

آرش دوستار

شاید کمتر چیزی را بتوان در دنیا سراغ داشت که روی آن مارک "ساخت افغانستان" یا Made in Afghanistan دیده شود. ولی نمایش مد لباس‌های افغانی روز هفتم اکتبر در پورچستر هال لندن، این آرزوی دیرین را برآورده کرد و با همین نام "ساخت افغانستان" برگزار شد.

لباس‌های افغانی با پارچه‌های نفیس بافت افغانستان و طرح طراحان و دست‌دوزی دوزندگان اهل افغانستان تمامأ ساختۀ افغانستان بودند.

طی سال‌های اخیر که افغانستان بیشتر در رسانه‌های غربی با اخبار جنگ و انفجارهای انتحاری و کنار جاده‌ای شناخته شده، گاه گوشه‌هایی فرهنگی  از زندگی افغان ها نیز در رسانه ها درز کرده‌است؛ یعنی در این سال‌ها عده‌ای از افغان‌ها هم فرصت یافته‌اند تا در کنار بازسازی اقتصادی- اجتماعی افغانستان به بازسازی فرهنگ این کشور جنگ‌زده نیز بپردازند.

در این میان طراحی لباس رونق خاصی داشته‌است. عده‌ای از طراحان داخلی و خارجی در صدد صادر کردن لباس‌های سنتی افغانستان به بازار های مد غرب شده‌اند. لباس‌هایی که طی سالیان متمادی جنگ در زیر برقع یا چادرها و یا هم گرد و غبار دود و باروت تنها رنگ خاکستری آنها به چشم می‌خورد و گلوله‌ها بدنۀ لباس‌ها را متلاشی کرده بود و قسمت‌های  دیگر آنها هم در آتش خانمان‌سوز جنگ‌ها سوخته بود.

اکنون طراحان افغان بر آن شده‌اند تا این میراث فراموش‌شده را از زیر آوار و خاک و خاکستر بیرون بکشند و سر و صورتش را تمیز کرده، رنگ‌هایش را جلا دهند و آن را دوباره در دید جهانیان زنده سازند.

زلیخا شیرزاد که بیشتر لباس‌های ارائه‌شده در نمایش مد لباس افغانی امسال در لندن نیز طرح‌های او بودند، یکی ا ز این طراحان است که امروز شهرت جهانی یافته‌است. او که از چند سال پیش بدین سو به طراحی لباس‌های افغانی به سبک و سلیقۀ غربی پرداخته‌است، قصد دارد رنگ‌های نامرئی فرهنگ و زندگی افغانستان را به جهانیان آشکار کند و نفس تازۀ به شریان‌های کپک‌زده و گرد باروت گرفتۀ کشورش بدمد و فرهنگ سرزمینش را جان تازه‌ای بدهد. 

زلیخا شیرزاد که اکنون ۴۲ سال دارد، تنها ده سال داشته که با خانواده‌اش مجبور به ترک زادگاه و پناهندگی در سوئیس شد. او مهندسی ساختمان خوانده و مدتی نیز در نیویورک همین رشته را تدریس می‌کرده‌است. ولی در سال ۲۰۰۰ بود که او مؤسسۀ خیریه‌ای را به نام "مکتب امید" برای بازسازی مدارس و مرکزهای درمانی در روستاهای افغانستان ایجاد کرد. ولی به این کار اکتفا نکرد و به فکر کار کارسازتری برای احیای فرهنگی کشورش افتاد. در سال ۲۰۰۴ میلادی یک کارگاه لباس‌دوزی به نام "طرح ظریف" راه‌اندازی کرد و چند سالی بیش نگذشت که شهرت جهانی یافت.

اکنون در افغانستان بیش از پنجاه نفر مرد و زن در کارخانه‌های لباس‌دوزی او در کابل و مزار شریف فعالیت می‌کنند.

لباس‌هایی را که زلیخا طراحی می‌کند، آمیزه‌ای از لباس‌های سنتی افغانستان در قالب طرح‌های مدرن غربی است که هم فرهنگ افغانستان را در خود حمل می‌کند و به نمایش می‌گذارد و هم برای مشتری غربی مدرن  قابل استفاده است.

نمایش مد لباس افغانی امسال در لندن که تعدادی از اعیان و اشراف کشور و دیپلومات‌های کشورهای غربی و سران ارتش بریتانیا و خانواده‌های آنها در آن شرکت کردند، برای گرامیداشت از دکتر "کرین وو"، پزشک بریتانیایی که چند ماه قبل در شمال شرق افغانستان به طرز دلخراشی به قتل رسید، برگزار شد. دکتر وو که سال قبل خود یکی از برگزارکننده‌های نمایش مد لباس افغانی در لندن بود، یکی از بانی‌های این مراسم در بریتانیا نیز به شمار می‌رفت.

لباس‌هایی که امسال در این مراسم به نمایش گذاشته شدند، با پوشش‌های نمایشی هر سال دیگر متفاوت‌ بودند. این برنامه، افزون بر این که قسمت‌های مختلف فرهنگ افغانستان، اعم از فرهنگ تاجیک‌ها، ازبک‌ها، ترکمن‌ها و هزاره‌ها در شمال، غرب و مرکز افغانستان، و پشتون‌ها در جنوب را به نمایش می‌گذاشت، از لباس‌های سنتی کوچی‌ها و بلوچ‌ها و نورستانی‌ها نیز بهره گرفته بود.

همچنین آمیزش لباس‌های اقوام مختلف با همدیگر که اتحاد تنوع فرهنگی در افغانستان را به نمایش می‌گذاشت، با طرح‌های مدرن غربی بیننده را مجذوب خود می‌ساخت. کلاه‌های ترکمنی، کلاه‌های پوست قره‌کل با لباس‌های دستی‌دوخت کوچی‌ها و نورستانی‌ها و دست‌دوزی‌های پشتون‌ها، پیراهن‌های رنگارنگ هزارگی با طرح‌های غربی بر تن مدل‌های اروپایی که بر روی قالی‌های افغانستانی راه می‌رفتند، تابلوی رنگ‌آمیزی‌شدۀ قشنگی از فرهنگ جهانی امروز را به تصویر می‌کشید.

یک نوآواری دیگر که خانم شیرزاد در کارهای خود انجام داده بود، استفاده از حسن خط و زیبایی ادبیات فارسی، به ویژه شعر فارسی، در طرح لباس‌های خود بود. او ابیاتی از غزلیات حافظ را با هنرمندی بر روی پیراهن‌ها نوشته بود که به زیبایی لباس‌ها افزوده بود.

زلیخا شیرزاد هدف خود از پروژه "طرح ظریف" را زنده نگه داشتن فرهنگ افغانی می‌گوید. به گفتۀ او، "افغانستان تنها جنگ، ترور، بدبختی و برقع نیست". او با این کار می‌خواهد چهره‌ای متفاوت از افغانستان ارائه دهد؛ چهره‌ای که تنها رنگ خاکستری در آن نیست، بلکه تلألؤ تمامی رنگ‌ها را می‌توان در آن مشاهده کرد.

تا به حال به علاوۀ کابل و لندن، نمایشگاه‌های لباس "طرح ظریف" در نیویورک، دهلی، دوبی و پاریس نیز برگزار شده‌است. و او در نظر دارد که با جلب حمایت خارجی‌ها بتواند کارگاه‌های تولید لباس خود را در افغانستان وسعت بخشد و برای تعداد بیشتر هموطنان خود زمینۀ کار را فراهم کند.

در مراسم مد لباس امسال در کنار نمایش طرح‌های مختلفی از لباس‌های افغانی، رقص ایرانی به اجرای "ایوا فرهنگ" بود که بر جذابیت محفل افزود.


هدف اصلی از برگزاری این نمایش مد لباس جمع‌آوری کمک برای دو سازمان خیریۀ Afghan Aid
 یا "امداد افغانستان" و "ا بی اف" یا مؤسسۀ خیریۀ سربازان بریتانیایی عنوان شده‌است.

در گزارش مصور این صفحه صحنه‌هایی را از این برنامۀ فرهنگی خواهید دید که با توضیحاتی از زلیخا شیرزاد همراه است.

عکس‌های اين گزارش را جرجينا کريگ هاروی Georgina Craig-Harvey برداشته‌است.

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
رزاق مأمون

" بالاحصار" دژی است در حاشیۀ جنوبی کابل امروزی که آتش‌گیرۀ اصلی بسیاری از جنگها در تاریخ کهن پایتخت افغانستان بوده است. از تاریخ بالاحصار پیش از اسلام پژوهشهای چندانی در دست نیست اما گویا نیایشگاههای بودایی بسیاری در جایگاه دژ بالاحصار وجود داشته است.

پس از اسلام، سپاهیان عرب بارها کوشیدند  کابل را تصرف کنند و در آن بمانند اما نتوانستند. شاهان کابل یکی پی دیگر درطی دوصد سال جنگ وگریز، درمیان دیوارها و پشت کنگره‌ها وسدبندی‌های مارگونه بر گردونه‌های مجاور، زندگی کردند. گاه از روی اکراه، پذیرۀ آئین اسلام شدند و زمانی هم به آئین پیشین خویش بازگشتند.

 سرانجام  سپاه خلیفۀ بغداد به فرماندهی یعقوب لیث صفاری درسال ۲۵۸ هجری، برکابل تاخت.  حاکم وقت کابل، رتبیل شاه،  فرمان داد که هزاران داوطلب بودایی و برهمنی، دژ دفاعی بزرگی برپا کنند.  در این زمان  دیواربند‌های دفاعی درازی  از قلعۀ بالاحصار بر ستیغ کوه‌های "شیردروازه" و"آسمایی"  کشیده شد که خود عزم ساکنان کابل برای مقابله با سپاه عرب را نشان می‌داد.

یعقوب لیث از سر حیله در آمد و  دریک نمایش مصالحه، با شمشیر بر حاکم وقت کابل، رتبیل شاه، تاخت و پیش چشم لشکریان دو طرف، سرش را از تن جدا کرد و معابد بسیاری به یغما رفت.  گویند وقتی یعقوب به کرمان بازگشت، "پنجاه بت زرین و سیمین ازکابل آورده بود." کابل به تصرف در آمد.

شماری ازمبلغان و جهادگران عرب نیز شامل لشکریان یعقوب بودند که یک شب از سوی ساکنان بالاحصار به طور ناگهانی هدف تیروکمان قرارگرفته جان باختند. ازجمله، مردی که اکنون درپای دیواره‌های دفاعی بالاحصارمدفون است و آرامگاه زیبای او به نام "زیارت حضرت تمیم انصار" محل حرمت و ارادت خاص و عام است.

اگرچه دژ بالاحصار در طی بیش ازهزار سال، بارها به خرابی رفته و متروک شده‌است، اما  در طرح اولیۀ آن ظاهراً هیچ‌گاه تغییری رونما نگشت. نویسندۀ کتاب "حدودالعالم" می‌نویسد: "کابل شهرکی‌ست و او را حصاری‌ست محکم ومعروف به استواری. و اندر وی، مسلمانان وهندوانند و اندر وی بتخانه‌هاست."

ایامی که سیطره عرب‌ها بر سرزمین‌های عجم به سستی گرائید، کابل با حصار استوارش دراختیار امرای محلی قرارگرفت، تا آن که غایلۀ چنگیز شهرهای معمور ایران و خراسان و ماوراء النهر را یکی پی دیگر در کام آتش فرو برد. گویند چنگیز میان سال‌های ۶۲۵ و۶۲۸ هجری در کابل با جنگی بازدارنده روبه‌رو نشد، اما اخلاف دودمان چنگیزی تحت فرماندهی چغتای از پسران او پایشان به حصار کابل کشیده شد.

درسال ۷۶۸ برخی حکام مغولی به جان هم افتادند و دژ کابل را مرکز قرار دادند. دژ به دست سپاهیان امیر تیمور گورگان افتاد و پس از آن قلعه را برای پسرانش شاهرخ، پیرمحمد جهانگیر و نوادگانش رها کرد.
می‌توان فهمید که دژ بالاحصار از شش‌صد سال پیش به حیث مرکز نظامی و مستحکم مورد استفاده قرار می‌گرفت.

درسال ۹۰۸ قمری بابرشاه گورکانی که نسب پدری‌اش به تیمورلنگ و سلسلۀ مادری‌‌اش به چنگیز می‌رسید، بالاحصار کابل را تصرف کرد.

بابر کمتر از دو سال را در دژ اقامت کرد. سلالۀ مغولی از آب و هوای خوش کابل به وجد می‌آمدند. بابر بیت زیر را منسوب به ملا محمد طالب معمایی می‌داند:

بخور در ارگ کابل، می بگردان کاسه پی درپی
که هم کوه است وهم دریا و هم شهر است و هم صحرا

اما روزگار خوش شاهزاده‌ها  شکار زمین‌لرزۀ غافلگیرانه و مهیبی گشت که سی وسه تکانه داشت و حتا بزم اعیانی بابر را برهم زد و تنبور از دست مطرب برافتاد و همۀ بخش‌های مهم ارگ و باره و برج بالاحصار فرو ریخت. بابر نفرات ارتش و امرای نظام را مأمور بازسازی بالاحصار کرد و این مأمول یک ماه به درازا کشید.

بابر هرگاه از حصار کابل به سرزمین‌های دیگر می‌رفت، در اولین فرصت دو باره برمی‌گشت. فرزندانش درهمین حصار دیده به دنیا گشودند و نقشۀ فتح هندوستان به وسیلۀ بابر در زیرسقف شاهی بالاحصارآماده شد. اولاد بابر میان حصار کابل و بارگاه‌های سرزمین هندوستان در آمدورفت بودند؛ در بالاحصار، سالیان دراز با خود ودیگران جنگیدند و درعین حال با ایجاد شهرها، آبادی‌ها، تفرجگاه‌ها، کاخ‌ها و گردشگاه‌ها سیمای کابل را عوض کردند.

سرانجام ایام زوال فراز آمد. اورنگزیب، آخرین حکمروای کورگانی‌ها درهند وفات کرد و همزمان با آن، دولت صفوی ایران، قندهار را از چنگ آنان بیرون کردند. تا زمان ظهور نادرشاه افشار، شاهنشاه ایرانی، جنگ‌های پراکنده بر سر قندهار و توابع نزدیک آن، میان هوتکی‌ها و دودمان صفوی، سال‌های سال ادامه یافت و سلطنت کابل تا زمان حرکت نادرشاه افشاربه هدف فتح هندوستان اهمیت خودش را از دست داده بود و نادرشاه حکمرانان آغشته به نفاق مغولی را از سر راه برداشت و در ماه جولای ۱۷۳۶ سپاه نادرشاه دژ بالاحصاررا فتح کرد.

نادر افشار بعد ازآن که واحد کوچکی از نظامیان را در دژ بالاحصار گماشت، به زودی آهنگ هندوستان کرد و در آن جا به کار رزم و سودای غنمیت مشغول گشت.

احمدخان درانی، از سرداران ارتش نادرشاه، پس از کشته شدن نادرشاه در سال ۱۷۴۷ بر بخشی از امپراتوری نادرشاه تسلط یافت. وی ۲۶ سال بر اریکۀ پادشاهی قندهار و گاه بر بخش‌هایی از قلمرو هند تکیه زد و بارها به هنگام عبور به سوی هندوستان، در دژ کابل رحل اقامت افگند. اما پسرش تیمور، شهزادۀ پارسی‌سرای افغان، اقدام تاریخی وعجیبی انجام داد و پایتخت را ازقندهار به بالاحصار کابل منتقل کرد. بالاحصار برای نخستین بار، به دارالسلطنۀ سرداران افغان قندهاری و قزلباشان بازمانده از لشکر نادرشاه افشار مبدل گشت. بدین ترتیب، دورۀ رونق تاریخی صدوپنجاه سالۀ دژ کابل باردیگراحیا شد.

تیمور بیست ویک سال در دارالسلطنۀ کابل (دژ بالاحصار) حکمروایی کرد. در درون قلعه، بناهای جدیدی به نام حرم‌سرا، زندان، ورزشگاه، کشتارگاه، بارگاه‌های بزم و شعر و طرب، سربازخانه‌ها، سراچۀ خاص، دیوان خانۀ خاص و غیره فعال بودند.

بعد ازآن که تیمور از دنیا رفت، رویدادهای خونین میان شهزاده‌ها و سرداران آغاز گرفت و بالاحصار دست به دست شد. هر شهزاده‌ای که در آن وارد می‌شد، می‌دانست که به زودی ازآن جا رانده خواهد شد. بالاحصار در طی سال‌های شهزاده‌های مدعی قدرت، به حیث مرکز قدرت، توطئه، تهدید و زندان و شکنجه شناخته می‌شد.

از سال ۱۲۱۹ هجری به بعد که دم ودستگاه سلطنت (که اخیراً افغان‌ها نامیده شده بودند) کارآیی خود را از دست داده بود. همزمان با شروع جنگ قدرت به رهبری شاه شجاع درانی گماشته‌های "سیاسی" انگلیس وگاه، هیئت‌های روسی به بالاحصار رفت‌وآمد می‌کردند.

این زمانی بود که "بازی بزرگ" میان بریتانیا و روسیۀ تزاری بر سر هندوستان و قلمروهای متصل به آن، گام به گام به نقطۀ حساس نزدیک می‌شد. موقعیت "افغانستان" به گونه‌ای بود که گسترۀ نفوذ بریتانیا، با سیاست پیشروی روس‌ها در آسیای میانه در تصادم واقع می‌شد. شاهان وسرداران دودمانی دیگری به خونخواهی نزدیکان‌شان یکی پی دیگر در یک بازی پیچیدۀ منطقه‌ای که "کپمنی هند شرقی" سرنخ آن را در دست داشت، به نام‌های امیر دوست‌محمدخان، امیر شیرعلی‌خان و امیر یعقوب‌خان در دارالسلطنۀ بالاحصارروی صحنه آمدند و رفتند.

 در دوره‌ای که شاه شجاع بار دوم به یاری کمپنی هند شرقی بالاحصار را اشغال کرد، "الکساندر برنس"، فرستادۀ ویژۀ انگلیس، در ساختمانی متصل به بالاحصار جا خوش کرد؛ اما به زودی با سی تن از نفراتش به وسیلۀ ساکنان اطراف قلعۀ بالاحصاربه قتل رسیدند. در این میان تنها امیر شیرعلی‌خان برای مقابله با انگلیسی‌ها، دست دوستی به سوی روس‌ها دراز کرد که به ناکامی و مرگ اسفبارخودش انجامید.

آخرین فرمانروای دژ بالاحصار، امیرمحمد یعقوب‌خان پسر ضعیف‌النفس شیرعلی بود که درسال ۸۷۹ به وسیلۀ انگلیسی‌ها به بالاحصارآورده شد. این بار نیز پس از ۳۹ سال از کشته شدن برنس، مأمور بانفوذ دیگرانگلیس (کیوناری) در بالاحصار اقامت گزید تا امور حکومت جدید را شخصاً اداره کند. اما این بار نیز فرستاۀ انگلیس، در یک حملۀ غافلگیرانۀ ساکنان کابل با هفتاد تن ازنفراتش دربالاحصار به قتل رسید.

ارتش هندی - انگلیسی به فرماندهی ژنرال رابرت این بار، بی آن که شهزادۀ دیگری را با خود بیاورد، طی یورش از سه جهت، قلعۀ بالاحصاررا اشغال کرد. رابرت دستور داشت که فقط مرکزقدرت درکابل را به طورکامل منهدم کرده دوباره روانۀ هند شود. شاید رابرت خود نمی‌دانست که یک مأموریت تاریخی را برعهده‌اش گذاشته‌اند. وی طی مراسمی خاص، تمامی اسلحه، مهمات و لوازم انفجاری را از ذخایر محفظ بالاحصار بیرون نکرد، بلکه همه را به آتش کشید و به حیات سیاسی و تاریخی دژ بالاحصار برای همیشه خاتمه داد. ازآن تاریخ به بعد، دژ بالاحصار با همۀ ماجراهایش از وجود شهزاده‌ها و درباریان خالی شد.

از آن زمان تا کنون، بالاحصار به سوی آسمان و کابل امروز نگاه می‌کند.

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
امیر فولادی

مجموعه عکس
خانه‌های قدیمی روستائیان، اتاق اسرارآمیزی داشت که به آن "گنجینه‌خانه" می‌گفتند. جز بزرگترها کسی اجازۀ ورود به آنجا را نداشت. گاهی اگر میسر می‌شد دزدکی نگاهی به درون بیندازی، در نگاه اول متوجه می‌شدی که چیزهای کهنه و قدیمی روی‌هم تلنبار شده‌است. چیزهایی که فکر می‌کردی هیچ‌گاهی به درد زندگی نمی‌خورند. اما به هرحال، آنجا گنجینه‌ای بود و چیزهای دوست‌داشتنی و قدیمی زیادی آنجا نگهداری می‌شد.

نمی‌دانم این خاصیت از کجای زندگی مردمان ما و کشورهای ما می‌آید که چیزهای باارزش را دور از چشم دیگران و حتا خودش نگه می‌دارند. شاید منصفانه‌تر باشد فعلش را تغییر دهم، نگه می‌داشتند. به قول شاملو در آن زندگی حتا "عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد". در حالی که در کشورهای غربی معمولاً عادت برعکس است. خانواده‌ها اگر چیز با ارزشی داشته باشند، آن را در قسمتی از خانه جای می‌دهند که بیشتر به چشم بخورد، خوب‌تر دیده شود، قشنگ‌تر به نظر آید.

مجموعه عکس
خلاصه اینکه گذشتۀ افغانستان، حتا همین چند سال پیشِ آن مثل همان گنجینه یا پستوی روستائیان است؛ تلنبار شده در گوشۀ دنج و تاریک، بدون نظم و ترتیبی و بدون آنکه کسی بداند آنجا چیست یا چی کجاست. بنا بر این، گاه باید بروی آنجا، کورمال کورمال بگردی در این گذشتۀ بی‌نشانی و بی‌ترتیب و نظم. یا تصادفاً با آن برخورد کنی و ناگهان ببینی عکسی از اولین روزهای مدرسه‌ات داشته‌ای. بدون آنکه خود بدانی، ببینی یادگارهایی از همین چند سال پیش تو وجود داشته، اما جایی بوده که دیده نمی‌شده. آن را گذاشته بودند پشت آئینۀ دیواری که گم نشود. غافل از اینکه چال کردن چیزی نیز نوعی گم کردن آن است؛ چه فرقی می‌کند؟ از دل برود هر آن که از دیده رود.

صحبت های محمد قیومی، رئیس دانشگاه ایالتی کالیفرنیا در ایست بی، درباره عکس های افغانستان دهۀ ۱۹۵۰
خلاصه که گذشتۀ افغانستان، حتا همین گذشتۀ ۵۰ سال پیش آن، شده "فیل مولانا". هر افغانی از آن تصوری دارد و تصویری:  گذشتۀ عده ای از ما ناودان است؛ و مال عده‌ای دیگر، ستون با عظمت؛ برای عده‌ای هم بام بلند و برای آن دیگری بادبزن.

اتفاقاً همین چند شب پیش در یکی از مهمانی‌ها که هفت افغان با هم بودیم و صحبت سیاست در میان داشتیم، نمی‌دانم به چه دلیل، افتاده بودیم به جان داوود خان. هرکدام از ما خروارها ادعا داشتیم، صد درصدی. بدون هیچ سندی ادعاهایی از این دست: داوود خان بسیار آدم ملی بود؛ داوود خان اصلاً آدم ملی نبود؛ داوودخان خودخواه بود؛ داوود خان پرکار بود. جمله‌های بحث ما پر بود از جمله‌های اثباتی یا سلبی. هر یکی به کمک برجسته کردن رگ‌های گردن می‌خواست دیگری را مجاب کند.

دیروز وقتی رفتم دفتر جدیدآنلاین عکس‌هایی از افغانستان به من نشان دادند که مربوط به دورۀ ظاهرشاه و اغلب آنها مربوط به دوران دوم صدارت محمد داوود خان بود. این عکس‌ها را محمد قیومی، رئیس دانشگاه ایالتی کالیفرنیا در ایست بِی، از کتاب نادری رو کرده که در دهۀ ۱۹۵۰ توسط وزارت برنامه‌ریزی افغانستان منتشر شده بود. با خود گفتم، این عکس‌ها را با دوستان آن شب با هم ببینیم و بحث خود را دوباره مرور کنیم.

این دومین باری است که یک مجموعه عکس شوکه‌ام می‌کند. یک بار همین چندی پیش عکس‌هایی که کتابخانۀ بریتانیا در کابل به نمایش گذاشته بود و شماری از آنها را جدیدآنلاین منتشر کرد. این بار هم عکس‌هایی که در دفتر جدید دیدم، آمادۀ چاپ در این سایت بودند.  چرا چنین عکس‌هایی در دسترس مردم قرار نگرفته‌اند؟ چرا من ۳۶ سالۀ علاقه‌مند به مرور و کنجکاوی در گذشته تا کنون به آنها بر نخورده‌ام؟

این عکس‌ها افغانستان را در پنجاه سال پیش نشان می‌دهد. اگرچه این عکس‌ها عمدتاً زندگی قشر شهری را نشان می‌دهد و معلوم نمی‌کند در آن زمان زندگی در روستاها چه گونه بوده و سطح زندگی مردم در چه وضعیتی، اما به هرحال خیلی چیزها را نشان می دهد. از جمله این عکس‌ها نشان می‌دهد که خیلی از برنامه‌ها در افغانستان به صورت همزمان درحال اجرا بوده: کارخانه‌هایی فعال بوده، حمل ونقل در حد نیاز مردم با نظم و ترتیب خاص آن وجود داشته، دانشگاه امکانات آموزشی لازم را داشته، برنامه‌هایی برای بهبود زندگی زنان آغاز شده بوده و رابطۀ افغانستان با کشورهای جهان تابع قوانین حاکم بر روابط بین‌المللی بوده.

البته، این عکس‌ها نشان نمی‌دهد که افغانستان یک کشور بسیار مترقی و توسعه‌یافته بوده که چنین ادعایی اصلاً مطرح نیست. مهم‌ترین چیزی که من در این عکس‌ها یافتم، یک تناسب منطقی بود.

برای توضیح بیشتر ناگزیرم یک مقایسۀ عینی کنم. مثلاً درکابل امروز می‌شود ساختمان‌های شیک آخرین مدل را دید؛ خانه‌هایی که در ساخت هر کدام از آنها صدها هزار دلار هزینه شده؛ اما برای رسیدن به آن باید از یک جادۀ خاکی پر از کثافات بگذری.

کابل امروز پر از ماشین‌های آخرین مدل است، اما جاده‌ای متناسب و کافی برای این همه ماشین نیست. نشانه‌های رهنمایی و جایی برای پارک نیست. شهر بزرگ شده؛ خیلی بزرگ‌تر از آن روز کابل. اما پارک، سیستم فاضلاب و آب لوله‌کشی ندارد.

وسایل و امکانات لوکس بسیار است، اما ابتدایی‌ترین کالای بازار افغانستان هم وارداتی است. حالا دیگر کتان را هم وارد می‌کنند.

شمار زنان در مجلس و عرصه‌های سیاسی افزایش یافته که امری است نکو. اما گزارش هفتۀ گذشته افغانستان نشان می‌داد که میزان خودکشی در میان زنان به صورت بی‌سابقه‌ای افزایش یافته و ۲۸ درصد زنان افغان به افسردگی شدید مبتلا هستند. این از نظر من، یعنی عدم تناسب؛ یعنی بالا رفتن خواست‌ها و انتظارات، بدون آنکه توانی برای پاسخ‌گویی و برآورده شدن آن خواست‌ها وجود داشته باشد.

در این عکس‌ها اما احساس کردم توسعه درعرصه‌های سیاسی، اقتصادی و فرهنگی، اگرچه آهسته، اما همزمان به پیش می‌رفته. بالاخره تولیدی وجود داشته، اگرچه محدود به تولید کتان بوده. کمبود برق اگرچه بوده، اما نیروگاه‌های آبی نیز وجود داشته و برنامه‌هایی برای افزایش آن هم در دست بوده. جاده کم بوده، اما متناسب با اندازۀ نیاز بوده.

زنان در مقام‌های بلند سیاسی حضور نداشته‌اند، اما در دانشگاه‌ها قویاً حضور داشته‌اند و چاره‌ای برای دارو و درمان آنها در برنامۀ دولت بوده.

تناسب میان رادیو و تلویزیون، بانک و کارخانه نیز همین‌طور بوده. بانک یکی دوتا بوده، تلویزیون یکی بوده، اما کارخانه، یعنی جایی که مردم عادی در آن به درآمد دوامدار قابل اعتماد برسند هم وجود داشته‌است.

حالا تلویزیون ۲۰ کانال است که خوب است، اما کاش کارخانه هم دوتا بود. بانک خیلی است، اما کاش عدۀ زیادی از مردم پول و درآمد ثابت و قابل اتکایی هم می‌داشتند.

در سال‌های اخیر هم خود مردم افغانستان و هم مردم جهان هرچه تصویر از افغانستان دیده‌اند، تصویر ویرانی و فقر و آوارگی است که البته درست است؛ واقعی است و جعلی نیست. این عکس‌ها اما می‌گوید آن تصویر، تصویر کامل گذشتۀ افغانستان نیست. کاش این عکس‌ها بیشتر و بیشتر دیده شوند. تا تصور واقع‌بینانه‌ای از گذشته‌مان بیابیم.

راستی، این عکس‌ها شاید هم بتواند به کسانی که به افغانستان کمک می‌کنند نیز کمک کند. مثلاً اگر همین کارخانه‌هایی چون جنگلک، نساجی بگرام و گلبهار و پل‌خمری و دیگران دوباره فعال شوند... نه، نشد. از جمله‌های این‌چنینی باید بگذرم. این جمله "اگر" داشت.

در دو مجموعه عکس‌ این صفحه تصویرهایی از افغانستان دهۀ ۱۹۵۰ میلادی را می‌توان دید که برگرفته از کتاب راهنمای "افغانستان: سرزمینی باستانی با راه‌های پیشرفت نوین" است. محمد قیومی، رئیس دانشگاه ایالتی کالیفرنیا در ایست بِی، که این عکس‌ها را فرستاده‌است، در گفتگو با جدیدآنلاین در بارۀ عکس‌ها توضیحاتی داده‌است که می‌توانید در همین صفحه بشنوید.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
محمد غلامی

راستی، هیچ از خود پرسیده‌ایم که گاهی که وقت خود را برای دیدن تئاتر، فیلم و برنامه‌های سینمایی اختصاص می‌دهیم، چه هدفی داریم؟ چه چیزی را می‌خواهیم دریابیم؟ بدنبال کدام گم‌شده‌ای هستیم؟ شاید نتوانیم پاسخ خاصی برای این پرسش‌ها پیدا کنیم. شاید به‌راحتی بگوییم، برای تفریح و گذراندن اوقات فراغت خود! اما آیا دلیل واقعی،‌ همین است؟

می‌گویند "مادر فیلم و سینما، هنر تئاتر است". تئاتر، اکثراً به صورت زنده و در حضور تماشاچیان اجرا می‌شود؛ از تئاترهای خیابانی گرفته، تا نمایش‌هایی که در تالارهای شهر برگزار می‌شود. تماشاچیان، امکان  این را دارند که احساسات بازیگران (غم، شادی، ترس و غیره) را با تمام وجود حس کنند. چیزی که شاید این هنر را از دیگر هنرهای تصویری جدا و متمایز می‌سازد، پیامی است که در آن نهفته است؛ چه یک مسئله روزمره را به تصویر کشد و چه گوشه‌ای از تاریخ را بازگو کند.

شاید هم در کوچه پس‌کوچه‌های شهر و یا در محلات و پارک‌های پررفت و آمد، گروهی دو یا سه نفره را دیده‌اید که بدون توجه به عابران، غرق در نقش‌های خود، دیالوگ‌های چند دقیقه‌ای را در مورد موضوعات روزمره و دردهای اجتماعی، با یکدیگر و یا حتا با مردم اجرا می‌کنند.

یکی از وجهه‌های دیگر تئاتر، که برای ابراز دردها، نشان دادن مشکلات اجتماعی، منازعات و کشمکش‌ها در همه سطوح کاربرد دارد، "تئاتر اشتراکی" یا "چندسویه" می‌باشد. اما این تنها هدف آن نیست. در کنار نشان دادن تمامی این ناملایمتی‌ها، تئاتر اشتراکی، میدانی است برای ابراز نظرات و ایده‌های گوناگون برای چگونگی تبدیل شرایط موجود به شرایط و حالت‌های ممکنۀ بهتر.

"آگوستو بوآل" یک برزیلی است که باور داشت مردم باید برای به دست آوردن حقوق خود، مبارزه کنند. برای آموزش این موضوع، او تصمیم گرفت تئاتر چندسویه را پایه‌گذاری کند. او برای پربار کردن این روش بسیار تلاش کرده و آن را توسعه بخشید.

استفاده از این تئاتر، روز به روز بیشتر شد. بوال موارد استفاده از آن را فقط برای مشاجرات سیاسی از جانب مردم فقیر برزیل محدود نکرد و کاربرد آن را کم کم به عرصه‌های روان‌درمانی، آموزش و قانون‌گذاری بسط داد. این به زیان حاکمان زورگو و قدرتمند بود؛ تا حدی که بدنبال چاپ کتابش به نام "تئاتر ستمدیدگان" دولت وقت، او را برای مدتی به آرژانتین تبعید کرد.

در تئاتر اشتراکی، بازیگران و مردم تماشاچی، رابطۀ متقابل دارند. معمولاً، یک مشکل واقعی به عنوان تم و موضوع نمایش در نظر گرفته می‌شود. خوبی این نوع تئاتر در این است که تنها بازیگران نمایش نیستند که همه چیز را رقم می‌زنند.

نویسنده و کارگردان، بیشتر نقش هماهنگ‌کننده و تسهیل‌‌کننده را دارند. تماشاچیان می‌توانند به آسانی وارد نمایش شده نقشی را برای خود برگزینند. آنها آمادگی خود را اعلام می‌کنند و به جای یکی از بازیگران نمایش قرار می‌گیرند؛ با هدف  بیان ایده و نظر خود، بدین گونه که اگر او در این موقعیت قرار گیرد چه خواهد کرد، تا روی روابط، شرایط و حوادثِ در حال اتفاق تأثیر گذارد و مسیر حوادث را تغییر دهد. این، خود فضای خوبی را برای آوردن تغییرات اجتماعی پدید می‌آورد. در حین حال، تماشاچیان، با ایده‌ها و نظرات مختلف و پیامدهای ناشی از هر کدام آشنا می‌شوند.

استفادۀ مهمی که از این تئاتر می‌شود، در نشان دادن مشکلات و راه‌های احتمالی برای از بین بردن و حتا جلوگبری از آنهاست. استفاده از این تئاتر خاص در افغانستان در حال شکوفا شدن است. تئاتر اشتراکی، روشی است بسیار مفید برای نشان دادن اینکه چگونه خودمان مشکلات را خلق می‌کنیم و چگونه خودمان می‌توانیم آن مشکلات را حل کنیم.

جالب است بدانیم که هیچ سناریویی در کار نیست. کسانی که در این نمایش شرکت دارند، موضوعی را انتخاب کرده آن را به نمایش می‌گذارند، لازم نیست که موضوع خاصی را از داخل کتاب‌ها یافته و آن را به صورت نمایشی دوساعته پیاده کنند.

تئاتر اشتراکی در کشورهای زیادی آموزش داده می‌شود و از آن به عنوان روشی برای تحقق عدالت، صلح، آرامش و امنیت در اجتماع استفاده می‌شود. از تئاتر اشتراکی در کابل، برای نخستین بار، دو سال پیش برای آموزش روش‌های حل منازعه استفاده شد و از آن به بعد کم کم علاقه‌مندهای زیادی را جذب خود کرد.

تئاتر اشتراکی متعلق به نهاد خاصی نیست، اما در برگزاری آموزش‌های آن در افغانستان عمدتاً مؤسسۀ صلح برای افغانستان و سازمان دموکراسی و حقوق بشر افغانستان دست دارند. تصویرهای گزارش مصور این صفحه از دوره‌هایی است که یکی از نهادهای سازمان ملل در کابل، سازمان دموکراسی و حقوق بشر و مؤسسۀ صلح برای افغانستان برگزار کرده‌اند.

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
رزاق مأمون

در کابل و شهرهای عمدۀ افغانستان امروز، به هر گوشه‌ای که نگاه کنید، مظاهر تازه و کهنه، تودرتو، ظریفانه و مهرآمیز به هم بافت خورده‌اند. برای مثال، یک گوشه قالی خوش طرح زندگی روزمره را بالا می‌زنیم: در چند نقطه مزدحم کابل از جمله "جاده نادرپشتون"، "میدانچۀ خاک‌آلود روبه روی در عمومی ولایت کابل"، و"چهارراهی دهمزنگ"هنوز کمره (دوربین)های مربعی بزرگ جثۀ عهد اولیۀ عکاسی میراث قرن نوزده و بیست، به حیث سمبول‌های سرشار از خاطره و جاذبۀ نسل‌های پارینه روی پا ایستاده‌اند. این نماد‌ها نه این که قطب‌نمایی برای مشتریان دورۀ عکس‌های سیاه و سفید است؛ گویا برای پاسداشت آدم‌هایی گذاشته شده‌اند که نسیم رنگین دوربین‌های دیجیتال هنوزهم خرمن خاطره‌های زندگی‌شان را باد نمی‌زند؛ چرا که حقیقت‌های حیات برای آنان از لون دیگر بوده است که گاه از سر ذوق، گاه از روی نیاز برای گرفتن شناسنامه، قباله، جدول‌های خدمت سربازی و چه بسا برای یادگاری "عکس فوری" می‌انداختند. تصادفی نیست که اکثر البوم‌های کهنۀ باز مانده از نسل دیروز، پر از همین گونه تصاویر سیاه و سفیداند.

این طور نتیجه گرفته‌ام که "صنعت عکاسی" در افغانستان هیچگاه رگ و ریشه‌ای پایدار پیدا نکرد و ارزش‌های بومی هم چیزی بر این صنعت نیفزود. شاید یک علتش این بوده که عکاسی سادۀ سیاه و سفید، درین کشور طی اضافه از یک قرن پس از پیدایش، به اسباب انتقال اخبار و پیام‌ها به کار گرفته نشد و صرفاً در سیمای افراد، شخصیت‌ها، درباریان و خانواده‌های اشراف خلاصه شده بود. آن چه شاهد بودیم، سرنوشت چنان آورد که سیلاب اخبار و اطلاعات یکجا با ابزارهای عکاسی رنگه و دیجیتالی به این سرزمین راه یافته‌اند. 

دستگاههای عکس‌انداز"فوری" نخستین بار در دورۀ پادشاهی شاه شجاع در صد و چهل سال پیش در نقاط  مشخصی از بازار کابل ظاهر شده بودند. در آن اوان، سفر به سرزمین هندوستان، تنها راه آشنایی با مظاهر و شگفتی‌های تمدن بود وعده‌ای از ارباب ذوق، چند تا از این دستگاه‌ها را با خود آورده بودند و مردم بی‌شماری را در کوچه و بازار به سوی خویش کشانیده بودند. همان‌ها بودند که حرفۀ عکاسی‌فوری را نسل به نسل در افغانستان ادامه دادند و کمره‌های امروزی، مال اخلاف همان‌هاست که هنوز از رده خارج نشده‌اند.

پیش از آن در دورۀ سلطنت امیرشیرعلی خان (حدود دوصد سال پیش) شماری از انگلیس‌های گردشگر که از هند به این سو دوره می‌کردند، از اعضای دربار سلطنتی عکس‌های یادگاری برداشته بودند که از نخستین نمونه‌های عکس در تاریخ افغانستان به شمار می‌آیند.

دستگاههای کمره‌ فوری از همان سال‌های انزوای جغرافیایی و تمدنی افغانستان، لبخند‌ها، حجب و شرمندگی و احساس حیرت چندین نسل را آئینه‌داری کرده‌اند. چه رازی بوده است که جادوی پر زرق و برق عکاسی نوین، هنوز جعبه‌های کهنه چوبی ــ استوار بر سه پایه - را از بازار دل بسیاری از مردم کابل و افغانستان خارج نکرده است؟ گویا عشق وعادات دیرینۀ مردم برای عکس‌های سیاه و سفید، درین صندوقچه‌های غریب، دست ناخورده ــ ناموس وار- چونان یک شاخۀ جنگل به سوی نور جاودانگی فریاد می‌کشد.

عکاسان "فوری" اگرچه سال‌هاست تسلیم هلهلۀ نگاه‌های رنگی  و دیجیتالی شده‌اند؛ اما دریافته‌اند که ارضای ذوق نسل‌های وابسته به "عکس‌های فوری" به این سادگی هم میسر نمی‌شود. همین مسأله کارشان را پیچیده‌تر کرده‌است. این عکاسان درعین حالی که کمره‌های کهنۀ عهد قدیم را برای جلب مشتریان قدیم جلو چشم مردم گذاشته‌اند، خود با کمره‌های دیجیتالی مجهزاند!

درین جا، اصحاب دعاوی مثل سالیان قدیم، هنوز هم  به یاری منشی‌های صاحب قلم، درخواستی می‌نویسند؛ خرده پولی می‌دهند وعکسی می‌اندازند.

محمد عارف یکی از آن‌هایی است که بار میراث هنرعکاسی قدیم یا به قول خودش "کسب پدری" را بر دوش می‌کشد. وی باور دارد که کرشمۀ نگاه‌های رنگی به زندگی، سِحر دیگری دارد. چون بادی بی‌خیال بر دامن عشق ساده و سیاه و سپید نسل‌های  فرومانده در سکون می‌پیچد تا به جولانش درآورد؛ اما مشتریان قدیمی به هوای عکس‌های "فوری" به سوی این جعبه‌های خاموش، حزن‌انگیز و خالی شده از هنر دیروز می‌آیند. او راضی است که رؤیا‌های به خلوت نشسته در زمینه‌های سیاه و سپید، به جای آن که از تابلوهای چشم خیره کن رنگی خودشان را کنار بکشند، دست همزیستی وهم آمیزی به سوی حریف زیبا و جوان دراز کرده‌اند.

او می‌گوید: "مشتریان ازروی عادت گذشته به جای مراجعه به بنگاه‌های رنگۀ دیجیتالی، راه خود را به سوی ما کج می‌کنند". گویا "کمره‌های فوری" حتی با اجرای نقش سمبولیک، برای صاحبان‌شان درآمد زایند.

هر چند زیبایی عکس‌های سیاه و سفید به وسیلۀ دستگاههای دیجیتالی چشم هر بیننده را خیره می‌کند؛ مگر این زیبایی‌ها، از نظر صاحبان کمره‌های قدیمی نه تنها کافی نیست؛ بلکه به نظر آن‌ها، مزیت هنرعکاسی فوری به شیوۀ قدیم نسبت به عکس فوری دیجیتالی مشخص و غیرقابل اغماض است.

محمدعارف می‌گوید:"عکس سیاه و سفید دیجیتالی، پنج دقیقه زمان می‌برد؛ اما کار کمرۀ قدیم، فقط سه دقیقه وقت می‌گیرد. هر قطعه عکس کمرۀ قدیم یک یا دو افغانی ارزان‌تر از عکس دیجیتال است. عکس فوری جعبه چوبی، از حیث کیفیت و دیرپایی به مراتب نسبت به محصول دیجیتال بهتراست و حتی با گذشت صد‌ها سال، در برابر نور، نم وهوای نامناسب مقاومت دارد. متأسفانه مادۀ شوینده و کاغذ مخصوص آن حالا در بازار قابل دسترسی نیست و کسانی که از گذشته مواد و کاغذ  کمره‌های فوری قدیمی در اختیار دارند، هنوز هم درآمد خوب دارند".

دوربین‌های رنگی از سال‌های چهل به بعد، تک و توک در خانواده‌های سلطنتی، قشر اعیانی، مأموران عالی رتبه دولت و در میان برخی تحصیل یافته‌های کابل نمودار شده بودند که گهگاه یا پیوسته به کشورهای خارجی سفر می‌کردند. اگر دستگاههای تصویربردار رنگی را از سطح عام جدا فرض کنیم، عمر دوربین‌های رنگه بیشتراز پنجاه سال و قدامت دوربین‌های پیشرفته که نگاه‌ها، لبخندها و سیمای آدم‌ها را نسبت به دوربین‌های سیاه و سفید جادویی و زیبا‌تر می‌پیرایند، کمتر از ده سال است.

به نخستین کمره چوبی ـ استوار بر سه پایه- روبه روی ساختمان کهنه ولایت (استانداری) کابل نزدیک می‌شوم. قبل از آنکه با "چشم سوم" به این پدیدۀ از کارافتاده نگاهی بکنم، آدم‌هایی که دورادور جعبۀ متروکه نشسته‌اند توضیح می‌دهند که آری این جعبه از سالیان پیش درین جا، از هزاران چهره ریشو و بی‌ریش، صاحب کلاه، برهنه سر، دستارپوش... پیر یا جوان، عکس برداشته است. اما عکس‌های رنگی در دو سوی این کمره کهنه ردیف شده‌اند. از چهارچوبۀ کوچک جعبۀ عکاسی به درون نگاهی می‌اندازم. صدای تیک تیک قلب آدم‌هایی که زمانی در مقابل یگانه چشم این صندوق برای چند لحظه‌ای نفس را در سینه‌هاشان حبس کرده بودند، در گوشم می‌نشیند. صدای نفس‌های آدم‌های ذوق زده، در جستجوی مراد دل، خوشبخت یا نگون بخت، چاق یا لاغر... همه در قفسۀ سرم پیچیدن می‌گیرند. فی‌البداهه به چهل سال پیش، به دوران شش هفت سالگی خودم برمی گردم.

پدرم روزی برایم گفت: برایت تذکره می‌گیرم.

درهمین جا (روبه روی ساختمان ولایت، مقابل یک جعبۀ ایستاده) روی صندلی نشستم. صاحب کمره کمی سرم را بالا نگهداشت؛ سپس دکمۀ یقه‌ام را انداخت. آنگاه در آستین سیاه رنگ آویخته از جعبه دست تا بازو فرو برد. لحظاتی بازوی خود را از آستین سیاه بیرون کشید و گفت: تکان نخوری!

خون در صورتم جمع شده بود. کلاهک سیاه از روی یگانه چشم جعبه برداشت و گفت:
تمام شد!

خیلی هیجان زده‌ام. نکند همان کمره‌ای است که زمانی از من عکس انداخته بود؟ دلم وقتی می‌ریزد که صاحب کمره می‌گوید: پدرم، خدا بیامرز از پنجاه سال پیش با همین کمره در همین جا کار می‌کرد!

هر کسی هم به جای من باشد، تحت فشار یک حس فوق‌العاده، گمشده و سیال، دنبال چیزی می‌گردد که نامش را فقط می‌توان ارزش وجودی گذاشت. برای همه قابل درک است که عکس‌های سیاه و سفید دیجیتالی هم راه و رسم ویژه‌ای دارد؛ مثل نورپردازی، تبدیل عکس رنگی به سیاه و سفید و چاپ سیاه و سفید عکس... اما رسم اولیۀ چاپ عکس سیاه و سفید دارای اصالتی بوده است که نمی‌شود آن را به درستی توضیح داد اما می‌توانم از تجربۀ درونی خودم گواهی بدهم که آن عکس‌ها حس باطنی آدم را تمام و کمال ارضا می‌کردند.

فشردۀ نتیجه‌ام این است که حس دوربین دیجیتال و جعبه چوبی با هم متفاوت‌اند؛ چیزی مانند از دست دادن طبیعت و درآمیزی با طبیعت. با این حال، هر دو با توقف دادن ذره‌ای از زمان، لمحات زشت و زیبا یا تلخ و شیرین را برای احساسات مان چاشنی می‌زنند. شاید دوربین‌های قدیمی، براثرجلایش جادویی هنر دیجیتال که با سرعت حریم خانواده‌ها را فتح می‌کند، در آینده‌ای بسیار نزدیک از کنارۀ جاده‌ها ناپدید شوند. از همین حالا ظرف‌های کوچک شویند و پالایش دهندۀ درون جعبه‌ها خشک و خالی‌اند و فقط چند تایی باقی مانده‌اند که دغدغه‌های درونی صاحبان عکس‌ها را در خود شناور می‌کنند و رؤیت می‌دهند.

جعبه‌های عکس فوری، آخرین نقش خویش را در جاده‌های بی‌نظم کابل بازی می‌کنند:
کشف و شکار مشتریان قدیمی!

مشتریانی که بعضی مانند صاحب اولیۀ این جعبه، با زندگی وداع گفته‌اند و برخی هم سالیان جوانی را گم کرده‌اند؛ اما با نقد رؤیاهای‌شان در دست، باز هم سراغ این کمره‌ها می‌آیند.

من وقتی آخرین عکس را از جعبه عکاسی فوری بر می‌داشتم، به خود گفتم: این همان جعبه‌ای نبود که چهل سال پیش رودررویش نشسته بودم؟ ازین که چهرۀ عکاس در خاطرم احیا نمی‌شود، اندوهی در دلم التهاب می‌کند.

داستان کوتاه "عکس" از نوشته‌های رهنورد زریاب را به یاد آوردم. داستان"عکس" هم حدود چهل سال پیش نوشته شده‌است. مذابی رازناک به رنگ سیاه و سفید در خونم جاری می‌شود. در آن داستان، هیجان رقیق، کنجکاوی سیری ناپذیر و تپش‌های کودکی در برابر چیزی که تصویر آدم را به  آدم  پس می‌دهد، در حد یک شاهکار ادبی پردازش یافته است. کودک هفت ساله‌ای مقابل همین جعبه چوبی، روی صندلی می‌نشیند و به صندوقچه یک چشم زل می‌زند. صاحب دوربین دستش را در آستین ساخته از پارچه‌ای کهنه فرو می‌برد. سپس چند بار گوشزدش می‌کند که از جایش تکان نخورد، پلک هم نزند. کودک تأسی می‌جوید. عکاس سرانجام کلاهک سیاه از سوی چشم کمره بر می‌دارد و کار تمام می‌شود. سال‌ها بعد وقتی کودک به جوانی و کمال می‌رسد، روزی در یکی از مجلات، از تماشای عکس سیاه و سفید کودکی بی‌خیال، که تلاش دارد خنده‌اش را بخورد، تکان می‌خورد و دنیایی پیش نظرش تا و سر می‌شود و ذهن دوران کودکی، سریع، شفاف و دلهره‌آمیز در وی بیدار می‌شود. خودش را دوباره کشف می‌کند و مجله را به چشم‌هایش نزدیک‌ترمی کند.
 زیرعکس نوشته‌اند: "عکس جالب هفته."

 برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
طاهره شریفی

هر کس دیگری هم جز من وقتی تازه وارد افغانستان شود و مدتی اینجا زندگی کند، می‌فهمد که چه‌قدر اینجا زنها محدود و تحت فشارند و از کم‌ترین حقوق اجتماعی به سختی برخوردارند.

در آغاز وضعیت ناراحت‌کننده است. شاید هم دلت بسوزد وقتی می‌بینی در گرمای تابستان سر و روی خود را با چادر و روبند مشکی بسته‌اند، اما بعد از مدتی زندگی می‌بینی که زندگی با این شرایط چندان هم سخت نیست؛ قصۀ عادت است.

سخت‌گیری‌های دورۀ طالبان زن‌ها را منزوی‌تر و مردهایشان  را هم به این امر متوقع‌تر از آن کرده که به راحتی بتوانند وارد بازار کار و فعالیت اجتماعی شوند. کم کم تو هم عادت می‌کنی و حتا بعضی وقت‌ها از این که کارت در بیرون از خانه است و باید همه‌اش بیرون بروی، از همسایه‌ها خجالت می‌کشی و شاید هم روزی فکر کنی که آدم بدی هستی. به خانم‌هایی که فعالیت بیرون از خانه دارند، کمتر اعتماد می‌کنی و عینک بدبینی  نسبت به این دسته افراد را به چشم  می‌زنی.

در یک جامعۀ سنتی زن خوب بودن، یعنی زن خانه‌دار؛ همان برداشت سنتی‌اش! آن عده از خانم‌های افغانستانی هم که  بعد از یک نسل مهاجرت، و اندوختن تجربه  به جمع مردان و مشارکت با آنها در فعالیت‌های بیرون از خانه پیوسته‌اند، اکثراً به آرایشگری و خیاطی و بافندگی و دیگر شغل‌های، به اصطلاح، زنانه می‌پردازند و یا برخی مشاغل اداری در دانشگاه یا بیمارستان و مدارس. و برای حفظ کارشان هم باید شرایط بسیار و خط و نشان‌های اطرافیان را بپذیرند.

وقتی در هرات نام اتحادیۀ زنان تجارت‌پیشه و اتحادیۀ تهمینه را شنیدم، آن هم  در جامعه‌ای که دخترها به شوهران‌شان فروخته می‌شوند، با زن‌ها مثل وسایل خانه رفتار می‌شود، خانم‌ها فقط سالی یک بار - آن هم چهارشنبۀ اول سال – می‌روند پارک، جایی که بیشترین آمار خودسوزی زنان را در افغانستان دارد، شنیدن کلمۀ زن تاجر  واقعاً برای من  جالب و تعجب‌آور بود. شاید هم باورنکردنی! به همین خاطر در اولین فرصت برای تهیۀ گزارش سراغ اتحادیۀ تهمینه رفتم.

بیشتر این اتحادیه‌ها مربوط به اتاق‌های تجارت است. آقای خلیل احمد یارمل، مدیر عامل اتاق‌های تجارت، می‌گوید اطاق‌های تجارت از سال ۱۳۸۷ تا کنون یازده انجمن و اتحادیۀ مربوط به زنان تجارت‌پیشه را که به صورت پراکنده فعالیت می‌کردند، منسجم کرده و اساسنامه، معاون و منشی تعیین کرده‌است. اتحادیه چند بخش داشت که بیش از ۱۳۰۰ تن زن را که قبلاً پراکنده کار می‌کردند، دور هم آورده‌است.

این آمار را که شنیدم، به خودم گفتم این تعداد خانم اینجا دارند تجارت می‌کنند؛ آن هم در سطح بین‌المللی! چه‌قدر هم پرشور و فعال، اما زیرکانه و بی‌سروصدا.

آقای یارمَل توضیح می‌دهد که محصولات بخش‌های مهم اتحادیه – مثل انجمن توانمندسازی زنان، انجمن تولیدی و آموزشگاه گل‌سازی، اتحادیۀ آرایشگران، انجمن خیاطی، شرکت تولیدی بانو، اتحادیۀ پیله و ابریشم که بهترین تولیدات ابریشمی مثل بلوز، کراوات، لباس، کیف و کفش ابریشمی تولید می‌کنند – در  نمایشگاه‌های داخلی و خارجی به معرض دید قرارداده می‌شود و به کشورهای خارجی صادر می‌شود. خوب اینها همه دست‌آورد همان روحیۀ فعال زنان افغانستان است که آرامش نسبی کشور را غنیمت شمرده و برای گذران زندگی و تحقق آرزوهای فرزندانشان که خود در بهترین سال‌های جوانی‌شان از آن محروم بودند، می‌کوشند.

در گزارش مصور این صفحه به اتحادیۀ تهمینه در هرات سر می‌زنیم.

 

 برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
رزاق مأمون

همین یک هفته پیش بود که خاطره‌ای را از درۀ جادویی پنجشیر با خود آوردم. سایه‌های لغزان و پیچان درخت‌ها و بیدهای کنار ساحل در زیر نور حزن‌آلوده خورشید در حال غروب روی زمین، صحنه‌های رقص ملایم دلدادگان را تمثیل می‌کردند. سفره‌ای برایمان پهن شده بود با بچه‌ماهی‌های تازه‌بریان، ماست قاطی‌شده با ریزه‌های نان جواری (ذرت)، آچار (ترشی) محلی و سیب‌های زرد شفاف. دوست نکته‌سنجی که مدتی است رحل اقامت در روستا افگنده، بیخ گوشم گفت: "بخورید، اهالی شهر شلوغ... که تا دقایقی بعد دوباره به شهر شلوغ بر می‌گردید!"

گفتم: "مگر ما اهالی شهرشلوغیم؟"

گفت: "البته! شهر شما سکوت خودش را گم کرده. ازسکون رازآمیز بامدادان و بعد از ظهرهایش دیگر خبری نیست... من چرا سه سال است فراری شهر شلوغ هستم؟"

شاید ظهیرالدین محمد بابر، شاه گورگانی، هرگز تصور نمی‌کرد که کابل روزی به شهر شلوغ انباشته از صداهای ناهنجار بدل شود؛ آن هم درحدی که ماشین باربری خیلی راحت بیخ گوش کودکان و زنان و سالمندان بوق بزند تا مغزهایشان را متلاشی کند؛ حتا سگ‌های ولگرد، چنان به خود بلرزند که به پس‌کوچه‌های شهر پناه ببرند؛ چیزی که من بارها شاهدش بوده‌ام.

کابل از منظر تاریخی درمیان شهرهای منطقه، به داشتن "باغ‌ها وکاخ‌ها" شهرت یافته، در واقع به پس‌کوچۀ فرورفته در سکون شباهت داشته‌است. از همین رو، بابر برای آن دل اززیبایی‌های سحرآمیز شهرهای هندوستان برمی‌گرفت تا در این پایتخت تابستانی‌اش بیاساید. هم او بود که به اخلافش وصیت کرد که پیکرش را در دامنۀ کوه آسمایی کابل، کنار "قصرملکه" که خود بنا نهاده بود، زیر خاک کنند.

همین حالا که از بازارخرید مکروریان، خسته و اذیت‌شده به خانه آمدم، به راحتی نتیجه گرفته‌ام که چه راست می‌گفت آن دوست روستانشین من!

ته‌ماندۀ صداهای آزاردهندۀ ماشین‌های پلیس، ارتش، آمبولانس‌ها و گشتی‌های تا دندان مسلح واحدهای ناتو، که بیشتر از سر تفنن وهیجان بیهوده بوق می‌زنند، درگوش‌هایم رسوب کرده‌اند. برخی ماشین‌های باربری تا سرحد انفجار بوق می‌زنند. اما همه‌شان در برابر صدای شبیه کفتاران درتاریکی که از دهانۀ گشتی‌های پلیس و تعقیبی‌های مقامات عالیه بیرون می‌پرد، چیزی کم می‌آورند. همۀ این ماجراها درمیان رفت و آمد مردم اتفاق می‌افتد؛ نزدیک پنجرۀ بیمارستان‌های ایندیرا گاندی، ابن سینا ، میوند، خانه‌های رهایشی (مسکونی) و مراکز آموزشی که از بخت وارونۀ شهروندان، همه در مسیر جاده‌های شلوغ بنا شده‌اند.

عابر کنار جاده، بی‌زحمت نتیجه می‌گیرد که همه عادت کرده‌اند بوق بزنند، داد و فریاد راه بیندازند، شلوغ کنند، پاره آهنی را بر زمین بکوبند و آخرسر که هیچ چیزی دست‌شان نیامد، راحت و قشنگ، قوطی خالی آب معدنی را مثل توپی ازین سو به آن سو لگد بزنند.

دلم می‌گیرد وقتی خودم را برای تحمل این مظاهر تأسف‌بار در شخصیت کابلی‌ها محکوم احساس می‌کنم. همه، از پیر و جوان تا کودکان و نوزادان، میراث‌دار فجایع دوره‌های جنگ و جدایی و رونق بازار تابوت‌سازی‌اند. در این سه دهه دست خشونت و ناملایمت ایام، همه چیز را ازجایش بی‌جا کرده‌است. کابل دیروز که این‌چنین انباشته از آشوب صوتی نبود.

کابل سال‌های چهل و پنجاه را کم و بیش به یاد دارم. جاده‌های باریک و خلوت با ماشین‌های کم. بوق ترسانندۀ ماشین‌ها مور و ملخ را از سوراخ‌هایشان بیرون نمی‌کرد. خرده حساب و کتاب وجود داشت. جماعت آن زمان از چهارصدهزار نفربیشتر نبود. نظم و نسقی بر زندگی مسلط بود. به قول برخی کارشناسان امروزی، "نظام" متلاشی نشده بود.

حالا، به گفتۀ مسئولان امور، جمیعت کابل به مرز شش میلیون نفر نزدیک شده، اما جغرافیای شهری‌اش از میزان قبلی هم کمتر شده‌است. درآشوب‌های زنجیره‌ای سال‌های ۱۳۷۱- ۱۳۷۵ بخش اعظم ساختمان‌‌های شخصی و دولتی درکابل متروک و ویرانه شده‌اند. جماعت میلیونی که در هشت سال اخیر به سوی کابل روی آورده‌اند، بیشتر درساختمان‌های محقر معروف به "زورآباد"ها جای گیرند و جماعت‌‌های دیگری هم در راه اند که با روستا وداع کنند و بریزند به کابل؛ پایتختی که شاید در کرۀ ارض در نداشتن شبکۀ فاضلاب شهری شاید نمونه باشد.

جاده‌های پایتخت اصولاً برای تردد حدود چهل هزار خودرو پیش‌بینی شده بود. حالا حدود چهارصدهزار ماشین خرد و بزرگ را در این ظرف بریزید و نبود نظم و قانون را هم به آن اضافه کنید؛ آن گاه به راحتی تصور خواهید کرد که آلودگی و مزاحمت صوتی در پایتخت شلوغ ما از تعیین درصدی معین چه قدر فراتر رفته‌است.

شهرنشینی نسبتاً مشهود از نخستین دهۀ ۱۳۰۰ آرام آرام در کابل پا گرفت. جاده‌ها و شهرک‌های کوچکی از سوی خانواده‌های اعیان وابسته به حکومت‌ها و دسته‌ای از زمین‌داران و بازرگانان بنا شده بود. محل تجمع شهروندان  درمرکز امروز شهر بود که همه از گل و خاک درست شده بودند. سامانۀ جدید شهرنشینی دراطراف کاخ ریاست جمهوری کنونی خلاصه شده و مناطق "وزیر اکبرخان" و" شهر نو" کنونی درنظر آنانی که  به نحوی آیینه‌دارخرده ذوق شهرنشینی بودند، چندان دلچسب نبود. شهر به یک روستای بریده از صدا و سرعت می‌مانست که حتا ساکنانش حاضرنبودند زمین‌هایی را که از سوی دولت در وزیر اکبرخان و شهر نو برای مأموران و مسئولان حکومت "توزیع" می‌شد، تحویل بگیرند!

اما حالا خلوت رؤیایی کابل فسانه شده‌است. زندگی چنان سرعتی دارد که شهروندان در بعضی اوقات دست به گوش‌هایشان می‌گیرند و می‌گذرند. در مواردی دیگر، آدم می‌فهمد که اینان مصیبت آلودگی محیطی و صوتی را فراموش کرده‌اند.

بیماری‌های برخاسته از تراکم اصوات آزارنده، اکثر اهالی پایتخت را با ناراحتی‌های ذهنی روبه‌رو کرده‌است. گهگاهی پلیس رهنمایی، ادارۀ حفاظت از محیط زیست وشماری دیگر صدایی بلند می‌کنند، اما هیچ یکی زبان یکدیگر را نمی‌دانند.

به یکی ازمسئولان شهرداری کابل گفتم:

"من مایلم با ادارۀ مبارزه با آلودگی صوتی صحبت کنم."  
در پاسخ چیزی شنیدم که تعجب‌زده شدم.  به من گفت: "در شهرداری کابل، اصولاً اداره‌ای فعال برای مبارزه با آلودگی وجود ندارد."
بعد خون‌سردانه ازخود من پرسید: "آلودگی صوتی؟ بار اول است که این عبارت را می‌شنوم!"

 برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
رضا محمدی

ماجرا از روزی شروع نشد که دلبر حکیموا، استاد موسیقی تاجیک، تصمیم گرفت به ایران بیاید و جزوی از موسیقی فارسی فراکشوری شود. ماجرا از روزی نیز شروع نشد که امیرجان صبوری تصمیم گرفت آهنگ‌هایش را با ارکستر سمفونی تاجیکی اجرا کند. یا حتا ماجرا از روزی شروع نشد که همایون ارشادی در فیلم "بادبادک‌باز" یا رضا کیانیان در "روبان قرمز" نقش فارسی‌زبانی افغان را بازی کردند. یا مخملباف‌ها فیلم سکوت را در تاجیکستان و سفر قندهار را در افغانستان ساختند.

ماجرا به وقتی شاید بر می‌گردد که صدای گوگوش از ایران آمد بیرون، به افغانستان و تاجیکستان و به همۀ جاهایی رسید که مردم فارسی حرف می‌زدند. یکباره مردم دیدند که چه‌قدر کلمات این خانم خارجی برایشان آشناست؛ چه‌قدر به زبان خودشان حرف می‌زند. بعد سیل کنسرت‌های فارسی بی‌مرز، سیل شب شعرها و سمینارهای فارسی بود که این ماجرا را جدی‌تر کرد.

صحبت‌های همایون مروت درباره فیلم "سیبی از بهشت"
شاعران، نویسندگان و پژوهشگران فارسی‌زبان از هر سه کشور فارسی‌زبان ایران و تاجیکستان و افغانستان و چه بسا دیگر کشورها، مثلاً فارسی‌زبانان هند و پاکستان و ازبکستان، بارها در طی این سال‌ها پیش آمده که با هم بنشینند و بگویند و بخندند. حالا به هر ترتیبی که بوده‌است؛ دولتی، شخصی یا دانشگاهی... انجمن پیوند تاجیکستان شاید نخستین کانونی بود که به صورت رسمی در این کار گام پیش نهاد. اما به ندرت پیش آمده بود که باقی اهل هنر و فرهنگ فارسی‌زبان این فراهمی را تجربه کنند. این اواخر اما جریان دیگری از داخل زبان فارسی شکل گرفته‌است که به این ماجرا سویه‌ای دیگر داده‌است.

فیلم "سیبی از بهشت" از کارگردان برجستۀ سینمای افغانستان "همایون مروت"، نمونه‌ای تازه از این همکاری بین‌الفارسی یا بین‌المنطقه‌ای یا به عبارت بهتر، استفاده از ظرفیت‌های منطقه‌ای در فرهنگ مشترک به شمار می‌آید.

جشنوارۀ فیلم دیدار در تاجیکستان اولین محل نمایش این فیلم بود؛ بزرگ‌ترین امکان در این سال‌ها که فیلمسازان افغان و تاجیک و ایرانی را با هم فراهم می‌آورد. فیلم "سیبی از بهشت" در حقیقت کار مشترک فیلمسازان فارسی، جایزۀ اصلی  جشنوارۀ طلوع در کابل، جشنوارۀ دیدار در تاجیکستان و سرانجام جشنوارۀ بین‌المللی سینمایی آلماتی "ستاره‌های شاکن" را  آن خود ساخت. ‌تهیه‌کنندۀ این فیلم داوود وهاب، مسئول مؤسسۀ استار گروپ و مؤسسۀ برمک فیلم است، نقش مرکزی را رجب حسینف، هنرپیشۀ تاجیکستانی ایفا کرده‌است و فیلم‌برداری آن را نیز زین‌العابدین واسع‌اف از کشور تاجیکستان به عهده داشته‌است. رجب حسینف آن‌قدر خوب در فیلم توانسته افغان شود که به سختی می‌شود باور کرد رجب تاجیک است.‌

فیلم، داستان شگفت زندگی مردی است که به جستجوی پسر محصلش به شهر آمده‌است. پسری که قرار بوده در هیاهوی مدنیت شهری دانش دین بیاموزد و جای دو برادر کشته‌شده در جنگش را پر کند. اما صاحب‌حکمی که قرار بوده به او علم دین بیاموزد، اورا به رفتن از دنیا و رسیدن به بهشت با جلیقۀ انتحاری تشویق می‌کند. پدر مؤمن او در این جستجوی شگفت، با شکی بزرگ در دینورزی و شعبدۀ دکاندارن دین مواجه می‌شود. هر چه او پیش‌تر می‌آید، به ابعاد تازه‌ای از جهنم  دست‌ساخت بهشت‌فروشان پی می‌برد. فیلم با رویه‌ای نمادین و رئالیسم جادویی تا آخر این داستان تمام‌نشدنی را تعقیب می‌کند.

همزمان با این فیلم، صدیق برمک نیز که فیلم قبلی‌اش (اسامه) را با گروهی ایرانی - افغان ساخته بود، فیلم تازه‌اش (جنگ تریاک) را با گروهی تاجیک - افغان ساخته‌است.از جمله، موسیقی فیلم را دلیر نظر، آوازخوان و آهنگ‌ساز تاجیک آفریده‌است. همچنین در تهیۀ فیلم او چند نفر از کارمندان مرکز هنرهای سینمایی تاجیکستان شرکت داشته‌اند. و چه بسا که از این پس از این گونه برها از این باغ بیشتر برسد.

تلاش همایون مروت به این خاطر برای کسانی که دغدغۀ این همراهی را دارند، خیلی باارزش است که در فیلم او، علاوه بر رجب حسینف، فیلم‌برداری نیز کار یک گروهی تاجیکستانی بوده و در آن دختری نقش ایفا می‌کند که غیر از شناسنامه همۀ چیزش ایرانی است. همایون می‌گوید، خیلی دوست داشته موسیقی فیلم را نیز به گروهی ایرانی بدهد، اما چراغ‌های رابطه را پیدا نکرده‌است. ولی ممکن است چراغ‌های رابطه روزی آن‌قدر روشن باشند که دیگر مردم این اقلیم جدا از مرزهایشان به راحتی همدیگر را بیابند و ازتجربه‌های هم سود ببرند.

در نمایش تصویری این صفحه صحنه‌هایی از تهیۀ فیلم سیبی از بهشت را می‌بینید و در مطلب شنیداری همایون مروت از تجربۀ کارش با گروه تاجیک - افغان سخن می‌گوید.

 برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
سمیه رضایی

هر بار که از کنارشان رد می‌شوم، حصارهای بی‌معنای اطرافشان خندۀ تلخی ‌بر لبانم می‌نشاند. حالا فرسوده و نگران در انتظار نابودی، روزها را می‌شمارند.

روزگاری که کاروان‌ها به سمت هرات می‌شدند، این منارها بودند که آنان را به سمت شهر راهنمایی می‌کردند و در داخل شهر هرات نیز نخستین بنایی که از دور در نظر اول به چشمت می‌خورد، منارها بودند که در گوشۀ شمالی شهر مغرور ایستاده بودند و به هر تازه‌واردی اقتدار حکمرانان تیمورشاهی و توجه خاص آنان به ساختن عمارات زیبا و هنر معماری را به رخ می‌کشیدند.

تا در چند‌قدمی منارها نایستی، عظمت‌شان را آنچنان که باید، درک نمی‌کنی. گویی منارها از خاطرات بیش از پانصد سال عمرشان با تو سخن می‌گویند؛ از جوانی و اوج زیبایی‌شان در قرن نهم هجری، از رنگ فیروزه‌ای لاجورد جدارشان به کبودی میل داشت، از گنبدهای عالی و جماعت‌خانه‌های متعالی و طاق‌های رفیع و رواق‌های منیع، از آن روز که گوهرشاد بیگم، همسر شاهرخ میرزا، دستور احداث مصلایی بزرگ را داد که منارها در وسطشان بایستند؛ مصلایی به همراه مدرسه‌ای که در آن دو مدرس، یکی درس اصول و فروع فقه و دیگری درس اصول و فروع حدیث می‌گفته و مسجدی که در غایت نزاهت و تکلف و نهایت عظمت و لطافت ساخته شده و خانقاه و دارالحفاظی که مقریان خوش‌آواز در آن تلاوت می‌گفتند و دارالشفا که در آن حوضی مثال حوض کوثر طرح انداخته و حکماء خضر مقدم و اطباء عیسوی‌دم در آنجا به تداوی مرضی و معالجۀ امراض غربا مشغول بودند.

از زمانی که مهندسان حاذق و نقاشان مدقق آنجا را به نقوش غریبه و صور بدیعه از لاجورد و طلا مزین و محلی ساختند و هر عالمی به خود افتخار می‌کرد که از کنارشان گذشته و وارد بهترین دارالعلوم منطقه شده از آن نقش و نگارها و کاشی‌کاری‌های نفیس قرن نهم امروز جز خطوطی محو چیزی باقی نمانده‌است.

منارها از سرگذشت بسیاری از پادشاهان گذشته حکایت می‌کنند؛ از اینکه شهر هرات به دفعات آباد و ویران و مرمت‌کاری‌ شده و با نام بانیان و ویران‌کنندگان و مرمت‌کاران در تاریخ ثبت شده و از دورۀ درخشان تیموری که آفتاب سعادت و اقبال خوش می‌تابید و هرات نگین آسیا و عروس جهان بود و از چهار سوی جهان کاروان‌های پرمتاع به چهار سوی هرات نزول می‌کردند، دانشجویان از اطراف و اکناف عالم به هرات می‌شتافتند، بازرگانان از چین و روم به طلب کالای گرانبها و منسوجات منقش و ابریشمین و شال‌های پشمینۀ‌ هری رنج راه‌های دور را تحمل می‌کردند.

متأسفانه، دیدۀ حسود روزگار عظمت و شوکت هرات و دربار مجلل تیموری و آن همه آبادی و آبادانی و فراغ خاطر و آسوده‌حالی و آرامش هرویان را دیده نتوانست. بعد از ویرانی مصلی در زمان سلطنت عبدالرحمان، چیزی که از آن همه ابنیۀ عالیه باقی ماند، ده پایه منار بود و گنبد مزار گوهرشاد و پسرش میرزا بایسنقر که تمام عمارت از بیرون با کاشی‌های هفت‌رنگ منقش و به خطوط ثلث نهایت زیبا و آیات قرآنی، مزین و اندرون صفه و ایوان شبستان به گچ مقرنس و رسمی طراحی و با آب‌رنگ و طلا و لاجورد در کمال مهارت نقاشی شده بود وآن هم مشرف به ویرانی است.

از جملۀ ده پایۀ منار موصوف یک پایه از منار و دو قفسه مسجد جامع گوهرشاد ده سال بعد از خرابی مصلی فرو غلطیدند. منار گوشۀ شمال شرقی مدرسه گوهرشاد و پایۀ منار گوشۀ جنوب غربی مدرسۀ موصوف و منار گوشۀ جنوب شرقی آن که در حال رکوع بود، به مرور ایام یکی بعد از دیگری سر به سجده نهاد و دیگر برنداشت و یک پایه از منار مسجد در همین سال‌های اخیر فرو خفت و اکنون یک پایه از منار مسجد جامع و چهار پایه از منار مدرسۀ میزرا حسین بایقرا باقی و پای متانت بر زمین می‌فشارد. سال‌های طولانی جنگ و بعد از آن نیز بی‌توجهی به آثار تاریخی افغانستان قد منار پنجم را حدود دو درجه خم کرده و او را زودتر از بقیه به سجدۀ ابدی می‌کشاند.

آقای ایام‌الدین اجمل، آمر آثار تاریخی هرات، می‌گفت: "در سال‌های اخیر یونسکو (بنیاد آموزشی، علمی و فرهنگی سازمان ملل متحد) منارهای هرات را که در اصل ده منار بوده، تحت پوشش خود قرار داده‌است. یک پروژه به خاطر استحکام منار پنجم هم جریان دارد. اطراف منارها سیم خاردار گرفته شده و کابل‌هایی هم جهت محاسبۀ انحراف منارها نصب شده‌است".

من تا قبل از این از کجا می‌دانستم که منارها ده تا بوده‌اند؟ آخر از روزی که من به این شهر آمدم، فقط پنج‌تا بودند. کسی در ذهنم با من می‌گوید، شاید هم روزی برسد و کسانی در این شهر دیده به جهان بگشایند که دیگر هیچ مناری نیست تا تولدشان را تبریک بگوید. آنها زمانی می‌آیند که منارها رفته‌اند و شاید روزی حتا نام خیابان پای منارها برای آنها عجیب باشد.

منارها می‌روند تا همۀ داشته‌ها، حکایات و خاطرات‌شان را با تل خاکی بر جای گذارند. در این بین تنها یونسکو کوشش کرد تا این منطقه را از خطر توسعۀ جدید شهری محفوظ بدارد، اما موفق نشد. جادۀ آسفالتی که از میان چهار منار می‌گذرد و عبور وسایل نقلیۀ سنگین منارها را بیش از بیش در معرض خطر نابودی قرار می‌دهد. هر چند حدود یک سالی جاده مسدود شد تا منارها دمی آسوده‌تر بایستند، اما انگار دور زدن منارها و طی مسافتی طولانی‌تر فقط به خاطر پنج‌تا منار گلی شاید برای خیلی‌ها بیهوده می‌نمود. پس، جاده باز شد.

حالا که دیگر با نگاهی متفاوت از کنارشان می‌گذرم. پیوندی عمیق‌تر بین ما ایجاد شده؛ بیشتر دوست‌شان دارم و دلم می‌خواهد تا همیشه باشند.


 برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
شهباز شکوه

سخنان پرستو مهریار، همسر رحیم مهریار
هر روز که می‌گذشت چنگال های سرطان بر تنش فروتر می‌شد. اما او امید شگفتی آوری به آینده داشت. چهار ماه پیش هنگامی که او را در جشن نوروز در شهری در آلمان دیدند، عینکی سیاه بر چشم داشت و قسمت هایی از سر پرشورش را موهای بلند ترک گفته بود.

هنوز می‌خندید، هنوز می‌کوشید در صحبت‌های دوستانه از بیماری کشنده‌اش چیزی نگوید و نشنود. از کارهای آینده می‌گفت، از آلبوم‌هایی که قرار بود منتشر کند.

شبی هم که برای آخرین بار به شفاخانه می‌بردندش تنها از درد پا شکایت کرده بود و هیچ کسی نمی‌توانست آن بار رفتن به بیمارستان را بی‌ بازگشت تصور کند.

در بستر هم که بود می‌گفت به زودی خوب خواهد شد و به ملک خویش باز خواهد گشت.رحیم مهریار درخشانترین سال‌های جوانی خود را در کابل گذرانده بود، کابل و کابلی‌ها سال‌ها به صدای خوش او گوش داده بودند و در شب‌های مهتابی در محلۀ کارتۀ چهار بارها در شب نشینی‌های سال‌های جوانی، آهنگ‌های پرسوز عاشقانه خوانده بود.

ترانه‌ای از پرستو و رحیم مهریار
وقتی از دنیا رفت، همه در هنگام بیان تأسف و غم می‌گفتند: "رحیم‌جان یک توته ادب بود". شاید همین "یک توته ادب" بودن‌ها بود که رحیم‌جان خیلی خود را به رخ خلق نکشید و تا بود شبیه کسی ماند که آمده باشد برای گفتن حرفی و آن حرف را نگفته برگشته و رفته باشد.

او در ۵۴ سال زندگی که ۳۰ سال آن صرف آوازخوانی شد، نزدیک به ۱۵۰ آهنگ خواند، اما هنوز دوستدارانش گلی از گل‌های او را شگفته می‌پنداشتند که... برگ عمرش از درخت زندگانی فرو لغزید.

عبدالوهاب مددی، نویسندۀ کتاب سرگذشت موسیقی معاصر افغانستان، محمد حسین آرمان، آهنگساز، مسحور جمال، آهنگساز و چندین آوازخوان که از دوستان دیرین او بودند، مرگ او را نابهنگام دانستند و می‌گفتند که نمی‌توان رفتنی چنین زود را باور کرد.

پرستو مهریار، همسر او، در حالی که نمی‌توانست نگرید، می‌گفت در فراق او صبر پیشه می‌کند، چرا که خداوند چنین خواسته‌است.

سال گذشته در چنین شب و روزی پرستو و رحیم مهریار در مجلس یادبود احمد ظاهر در شهر هامبورگ حضور داشتند، وقتی از رحیم مهریار خواسته شد آهنگی به یاد احمد ظاهر بخواند، ابتدا برخاست و دسته‌گلی در پای پیکرۀ احمد ظاهر گذاشت و در حالی که سر به تعظیم او خم کرده بود، دقیقه ای سکوت کرد. بعد به آهستگی در پشت میکروفون قرار گرفت و پیش از آنکه آهنگی بخواند، به ستایش آوازخوانان معروف دیگری که آنجا بودند پرداخت. وقتی از همسر خود نام می‌برد، چشمانش برق می‌زد و می‌شد در نگاهش ذوقی پنهان و غمی ناپیدا را با هم دید.

می‌گفت: "پرستو رفیق شفیق من است"

حالا پرستو در آشیانه‌ای که مهریاری از آن پرکشیده‌، تنهاست و شاید آهنگی را زیر لب زمزمه کند که سال‌ها پیش هر دو آن را با هم خوانده بودند:

باز هم قصۀ عشق من و تو
قصۀ عشق دو دلداده به هم
همه جا ورد زبان خواهد شد
مثل افسانه بیان خواهد شد.

در شش ماه گذشته ظاهرش به سامان نمی‌بود، نکتایی (کراوات) و دریشی (کت و شلوار) و آراستگی ظاهر نمی‌توانست آثار آن بیماری ناجوانمرد را بزداید.

در دسامبر سال گذشته،  یعنی همین شش ماه پیش، در یک اجرای تلویزیونی برای شبکه‌های داخلی افغانستان آهنگی خواند که بسیاری‌ آن را حدیث نفس او تعبیر کردند:

من بندۀ آزادم، عشق است امام من
عشق است امام من، عقل است غلام من
هنگامۀ این محفل از گردش جام من
این کوکب شام من، این ماه تمام من
ای عالم رنگ و بو این صحبت ما تا چند
مرگ است دوام تو، عشق است دوام من

سه دختر و یک پسر حاصل ازدواج این زوج هنرمند است که همه جوان شده‌اند و دوتا از دختران‌شان به خانۀ بخت رفته و دو فرزند دیگر مشغول درس در دانشگاه هستند.

رحیم مهریار در شیوۀ کلاسیک یا در اصطلاح اهل فن، شیوۀ غزل بسیار توانا بود، اما بیشتر آهنگ‌ پاپ می‌خواند. ولی در آغاز چنین آهنگ‌هایی نیز از آن تک‌بیت‌های استادانه استفاده می‌کرد، مانند این یکی:

خود بیا و حال ما بنگر که در ملک فنا
روزگار ما ز روز و شب جدا افتاده‌است

رحیم مهریار بیست سال آخر عمر را در آلمان به‌سر برده بود، اما یاد وطن و آرزوی صلح در سرزمین پدری رهایش نمی‌کرد. در آخرین روزهای حیات پیوسته از آرزوی خود برای بازگشتن به کابل و گذراندن باقی عمر در آنجا می‌‌گفت. اما چه چاره که به گفتۀ حسنک وزیر، پایان کار آدمی مرگ است.

رحیم مهریار آرزوی دیدار وطن را به وطنی دیگر برد.... روانش شاد و صدایش ماندگار باد!

رحیم مهریار سال ۱۹۵۶ میلادی در شهر کابل به دنیا آمد و روز ۲۳ ژوئن ۲۰۱۰ بر اثر ابتلا به سرطان جگر در آلمان درگذشت.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
Home | About us | Contact us
Copyright © 2026 JadidOnline.com. All Rights Reserved.
نقل مطالب با ذكر منبع آزاد است. تمام حقوق سايت براى جديدآنلاين محفوظ است.