Jadid Online
جدید آنلاین
درباره ما تماس با ما Contact us About us
Subscribe to RSS - افغانستان
افغانستان

مقالات و گزارش هایی درباره افغانستان

آصف آشنا

پیش از سفر به بدخشان و پیش از تماشای داشته‌های "موزه شهدا"، آنچه در مورد پیامدهای اجتماعی- سیاسی کمونیسم و اشغال افغانستان توسط ارتش سرخ شوروی می‌دانستم، محدود به چند کتابی می‌شد که نزدیک به ده سال پیش در این خصوص خوانده بودم. کتاب‌های سرخ. کتاب‌های سیاه. کتاب‌هایی که هر کدام بازتاب‌دهندۀ ایدۀ جناح و طرف خاصی بود و نیت نویسنده از نگارش آن تلاش برای اثبات حقانیت سمت و سوی خودش بوده‌است، تا تاریخ‌نگاری معیار و اکادمیک.

برای همین، موقع خواندن این کتاب‌ها گاهی احساس کمونیستی به من دست می‌داد و تا یکی دو هفته بعد از مطالعۀ کتابی از این دست، ذهنم درگیر واژه‌هایی چون پرولتاریا و کارگران زحمت‌کش و خلق وطن‌دوست و مرگ بر بورژوا و ارباب و خان می‌شد. و آن وقت آدم‌های دور و برم را یا در هویت پرولتاریا و خلق زحمت‌کش می‌دیدم یا در جایگاه یک بورژوا. و زمانی با خواندن کتابی دیگرگونه‌تر خود را در صف مجاهدان میافتم و حسرت می‌خوردم که چرا زودتر به دنیا نیامده‌ام تا من هم از فضیلت مجاهدت فیض می‌بردم و حساب خلقی‌ها و پرچمی‌ها را کف دست‌‌شان می‌گذاشتم.

خب، آن وقت‌ها برای هم‌نسل‌های من این گونه بود. یا بی‌خبر بودیم و نمی‌فهمیدیم یا چیزی را می‌فهمیدیم که از این دو حالت بیرون نبود.  سرخ سرخ یا سیاه سیاه. چون اصل قصه همین بود. 

البته، پیش از آشنایی‌ام با کتاب و کتاب‌خوانی نیز چیزهای گوناگون در این خصوص می‌دانستم. چیزهایی که مردها و پیرمردهای محله‌مان هر از گاهی از او قصه می‌کردند. قصه‌هایی در مورد رویدادهای واحد که از هر زبانی به روایتی و با آب و تاب دیگری گفته می‌شد و کمتر می‌توانستم آن قصه‌ها را جدی بگیرم. چون گاهی اتفاق می‌افتاد که کسی شرح یک رویداد و خاطره‌اش از هجوم سربازان شوروی بر روستایی و یا بازداشت شدن گروهی از مردان روستایی را با گونه‌ها و جزئیات متفاوتی برای دیگران توضیح می‌داد.

در آن زمان از این قصه فقط همین را می‌دانستم که بعضی‌ها را "تَرَکی"، اولین رییس جمهور کمونیست، برده و شمار دیگر را "حفیظ الله امین" ،جانشین ترکی، و "مجاهد بوستان" در جنگ با تانک‌های شوروی در منطقه‌ای با نام "لومان" کشته شده و "باشی کاظم" نیز در همان دوران زنده‌گم و لادرک (مفقودالاثر) شده‌است. ولی تمام این قصه برایم به افسانۀ "جنگ بچۀ پادشاه با دیو سیاه" می‌ماند.

اما چندی پیش، با تماشای داشته‌های موزۀ شهدا در ولایت بدخشان تصویرهای ذهنی از قصه‌ها و روایت‌ها در مورد حضور سربازان شوروی در افغانستان و تحولات اجتماعی– سیاسی متأثرشده از آن حضور را با چشم‌هایم دیدم.

پیش از وارد شدن به موزه، اصلاً فکر نمی‌کردم در داخل، درونم با پدیده‌هایی سر می‌خورد که مرا دست‌کم شانزده سال به گذشته‌ام می‌برد. به زمانی که قصه‌ها و خاطره‌های بسیاری در مورد سربازان شوروی، مجاهدان، خلقی‌ها، پرچمی‌ها و کمونیست‌ها شنیده بودم و تصوراتی ذهنی از آن داشتم.

در این موزه همه چیز برایم عجیب و گیج‌کننده بود. یک بار دیگر همان قصه‌هایی را در مورد تحولات پس از حضور سربازان شوروی و صف‌بندی‌های اجتماعی– سیاسی می‌شنیدم که در کودکی‌هایم شنیده بودم: آن روزها در روستایی در افغانستان مرکزی و حالا در شمالی‌ترین نقطۀ این کشور در ولایت بدخشان. همان قصه و خاطره‌ها با همان روایات و جزئیات. اما با این تفاوت که این بار با تصویرهای ذهنی طرف نبودم، بلکه در چهار طرفم و در هر گوشه و کنار"موزۀ شهدا" تصویرهای عینی را می‌دیدم.

عکس از پیرمردی که ۲۹ سال پیش در نیمه‌شبی به جرم ریش و دستار داشتن و آشنایی‌اش با ابتدایی‌ترین درس‌های حوزه‌ای بازداشت شده‌است.عکس از نوجوان ۱۲ تا ۱۳ ساله‌ای که در راه بازگشت از مدرسه به خانه ناپدید شده‌است. عکس از یک مرد دهقان و بیش از صد قطعه عکس دیگر از چهره‌ها و آدم‌های متفاوت با جایگاه اجتماعی متفاوت که دیگر هیچ کدام‌شان زنده نیستند.

لباس و کفش‌هایی که بیش از بیست سال زیر خاک دفن بوده، ابزار و سامان‌آلات جیبی و شخصی که دیگر از رنگ و رو رفته و حالا فقط یادی از صاحبانش را زنده می‌کند و تماشای آن ذهن بیننده را به عمق یک رویداد و فاجعۀ انسانی می‌برد.

موزۀ شهدا عمر زیادی ندارد. اما این موزۀ تازه‌بنیاد گوشه‌ای از سی سال جنگ، فاجعۀ انسانی و جنایت جنگی را در جغرافیایی به اسم افغانستان تصویر می‌کند.

هر چند به باور بازماندگان و قربانیان و به گفتۀ مسئولان کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان، داشته‌های این موزه فاجعه‌ای انسانی‌ را روایت می‌کند که سی سال پیش در اولین روزهای روی کار آمدن رژیم کمونیستی در بدخشان و اکثر مناطق افغانستان رخ داده‌است، اما حالا فرق نمی‌کند کمونیست باشی یا لیبرال دموکرات، مسلمان و مسیحی باشی یا سکولار، وقتی داخل این موزه بشوی، کافی‌ست کمی حس انسان‌دوستی در تو زنده باشد؛ آن‌گاه اندوهگین و آسیب‌دیده بیرون خواهی آمد.

این موزه درست در محل گوری دسته‌جمعی بنا شده‌است که دوسال پیش در حاشیۀ شهر فیض آباد، مرکز ولایت بدخشان افغانستان، کشف شد. آن‌گونه که مردم محل و مسئولان کمیسیون مستقل حقوق بشر می‌گویند، از این گور دسته‌جمعی بقایای بیش از ۵۰۰ جسد به دست آمده‌است و لباس و کفش و سایر بقایای کشف‌شده از این گور نشان می‌دهد که تمام افراد دفن‌شده، شهروندان عادی و غیر نظامی بوده‌اند و این موزه برای گرامی‌داشت قربانیان جنایت جنگی در افغانستان و و زنده نگه داشتن یاد آنها ساخته شده‌است.

آمار و شواهد نشان می‌دهد که در هشت سال اخیر بیش از بیست گور دسته‌جمعی در مناطق مختلف افغانستان کشف شده‌است. گورهایی که پس از تحقیقات حرفه‌ای ثابت شده، دفن‌شدگان شهروندان عادی این سرزمین بوده‌اند.

هرچند از دیدن داده‌های موزۀ شهدا زمانی گذشته‌است، ولی هنوز پاسخ برای این معما نیافته‌ام که چرا هر "- ایسم"ی  که در این کشور پا می‌گذارد، مردم عادی را زیر پا می‌کند. راستی، مشکل در افغانستان و مردمش است یا در "- ایسم" های تجربه‌شده در این کشور؟ و چرا زمانی به‌خاطر کمونیسم صدها انسان به جرم داشتن ریش و دستار زنده زنده در گورهای دسته‌جمعی دفن می‌شوند و زمانی اسلامیسم هزاران انسان را به جرم نداشتن ریش و دستار در خانه و خیابان به شلاق می‌بندد؟ و حالا که لیبرالیسم دراین خاک حرف اول را می‌زند، هر از گاهی رگبار و انتحار، جان شهروندان عادی این وطن را می‌گیرد. راستش هرچه فکر می کنم، چیزی قانع‌کننده دست‌گیرم نمی‌شود و هر بار با خودم می‌گویم، شاید به‌خاطر همین است که اگر کلمۀ "فغان" را از نام این کشور برداریم مفهومی برایش باقی نمی‌ماند.

 برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
ایمان شایسته

در خانه به یک کتاب قدیمی برخوردم که نمی‌دانم از کجا آمده بود. در مورد نقاط باستانی افغانستان بود و همراه با عکس و نقشۀ نقاط تاریخی؛ واشیائی را که از حفاری‌های آن مناطق به دست آمده بود، نشان می‌داد.

گاهی به آن کتاب، که به زبان انگلیسی بود، و عکس‌هایش نگاه می‌کردم و از خودم می‌پرسیدم، اینها حالا کجا هستند؟ سال‌ها قبل بعضی از آنها را در موزۀ دارالامان دیده بودم و می‌دانستم که اکنون بسیاری از آنها از بین رفته و یا غارت شده‌اند ویا سر از مجموعه‌های شخصی در آورده‌اند. گاهی به خودم دلداری می‌دادم که شاید بتوان روزی اشیاء غارت‌شده را به افغانستان برگرداند.

هیچ وقت از خودم نپرسیده بودم آن اشیا را چه کسی از دل خاک بیرون کشیده‌است و آن کتاب ارزشمند با آن‌همه اطلاعات دقیق حاصل زحمات کیست؟

وقتی چهره‌اش را برای اولین بار از طریق یک برنامۀ مستند دیدم، تازه نویسنده‌اش را شناختم.

باورم نمی‌شد که افزون بر شصت سال از عمرش را برای افغانستان زندگی کرده و شاید بیشترین اطلاعات را راجع به تاریخ و فرهنگ افغان‌ها، از دوران باستان تا حال حاضر، داشته باشد و ما و فرهنگمان را بیشتر از خود ما بشناسد.

آری، این بانوی نستوه و عاشق، کسی نیست جز نانسی هچ دوپره Nancy Hatch Dupree، تاریخ‌نگار اهل آمریکا. بانوی ۸۲ ساله‌ای که همراه با همسر فقیدش لویی هچ دوپره، باستان‌شناس معروف آمریکایی، بسیاری از آن اشیائی را که ما در موزه‌ها و کتاب‌ها می‌دیدیم، با سال‌ها حفاری از دل خاک بیرون کشیده‌اند و در موزه‌ها، مقالات و کتاب‌ها در معرض دید جهانیان گذاشته‌اند.

تا قبل از کتاب‌های نانسی و لویی دوپره دربارۀ افغانستان که همه به زبان انگلیسی نوشته شده‌اند، خیلی‌ها در دنیا و خصوصاً در آمریکا و اروپا حتا نام افغانستان را نشنیده بودند. آنها افغانستان و تاریخ و تمدن و طبیعت بی‌مثالش را از بایگانی وزارتخانه‌ها و و نهادهای دولتی غرب به میان مردم عادی و شیفتگان جهانگردی آوردند و میان مردم دو کشور پلی زدند به بلندای تاریخ. آنها افغانستان را از انحصار دولت‌ها خارج ساختند و به همه نشانش دادند.

آری، نانسی و لویی این کار را کردند و خود نیز در تاریخ جاودانه شدند. خوشی‌ها وتلخی‌های این مردم را سال‌های سال شریک شدند، در این سرزمین عاشق شدند، ازدواج کردند. با آنها از یورش روس‌ها صدمه دیدند و در جنگ‌های داخلی رنج کشیدند. و زمانی که افغان‌ها با هم می‌جنگیدند، او و همسرش نگران اشیای باستانی و موزه‌ها بوده‌اند و کوچه به کوچه اسناد و کتاب‌هایی را که جنگ‌سالارها می‌فروختند ،خریداری و حفظ می‌کردند.

نانسی با وجود کهولت، همچنان پرتلاش به زندگی‌اش ادامه می‌دهد. پس از رفتن طالبان بدون همسر فقیدش باز گشته‌است، تا گام مهم دیگری را در دهۀ هشتم زندگی‌اش بردارد و آن هم تأسیس مرکز افغانستان‌شناسی در دانشگاه کابل است. پله‌های وزارت‌خانه‌های مختلف را پیموده‌است و پشت درهای دفتر وزرا و مدیران بسیاری ایستاده‌است، تا بتواند این مرکز را ایجاد کند، تا هر محقق و دانشجویی در هر نقطه از دنیا به اطلاعات و اسنادی که او وهمسرش در طی بیش از شصت سال زندگی در افغانستان جمع‌آوری کرده‌اند، دسترسی داشته باشند.

بین قفسه‌ها می گردد و با اشتیاق توضیح می‌دهد که تمام این اسناد و کتاب‌ها را از خیابان‌ها و کوچه بازارها ، از فروشنده‌هایی که می‌خواستند در میان آنها نخودشور بفروشند، خریداری کرده‌است و همه‌اش را در میان این قفسه‌ها به یادگار گذاشته‌است. کتاب‌هایی را که در طول سال‌ها جمع‌آوری کرده، به افغانستان آورده‌است تا فرزندان این مرز و بوم، اگر پس از سال‌ها از غربت بازگشتند، جایی را داشته باشند که نگاهی به گذشته‌شان بیندازند. تنها شکایتش از کمبود فضا برای نگهداری اسناد و کتاب‌هاست.

نانسی صمیمانه به مردم، تاریخ و فرهنگ افغانستان عشق ورزیده‌است و در این آشفته‌بازار، دوستی‌اش غنیمتی است برای افغانستان.

سفرهای مداوم بین خانه‌اش در اسلام آباد و مؤسسه‌ای که در دانشگاه کابل دارد، خسته‌اش نمی‌کند. اما چیزی که در افغانستان خیلی آزارش داده‌است، بوروکراسی اداری است که حتا با وجود معرفی‌نامه‌های بسیاری که از آدم‌های مهم افغانستان داشته‌است، تنها با دستور مستقیم رئیس‌جمهور به سرانجام رسیده‌است.

بعد از ما ملاقات دیگری دارد و ما را در برابر منطقه‌ای که قرار است مرکز افغانستان‌شناسی شود، تنها می‌گذارد و می‌رود. چه کسی می‌داند این زن ریزنقش و تنها چه چیزهای ناگفته‌ای از این سرزمین در سینه دارد؟..

قرار بود گزارش در همین‌جا پایان یابد، اما خبر انشتار کتابی جدید از نانسی دوپره  وادارمان کرد که اندکی درنگ کنیم. و اکنون این کتاب زیبا و پرمحتوا به دستم رسیده‌است.

کتاب "افغانستان در کمتر از صرف یک فنجان قهوه" Afghanistan Over a Cup of Tea در۴۶ فصل همراه با تصویرهایی تکان‌دهنده، زیبا و کم نظیر، نه تنها نمایانگر مشاهدات دقیق نویسنده از زندگی و جامعۀ افغان‌هاست، بلکه پیوندهای عمیق احساسی او را با مردم، فرهنگ و تاریخ افغانستان و همچنین شخصیت‌های اساسی در شکل‌گیری وقایع تاریخی این کشور را به تصویر می‌کشد.

نانسی به لحاظ توانایی‌های فوق‌العاده‌اش در به تصویر کشیدن تاریخ شفاهی یک ملت به طرزی کاربردی، دقیق، مختصر و در عین حال جامع، نویسنده‌ای بی‌همتاست. خواندن هر یک فصل این کتاب، بیش از مدت‌زمان صرف یک فنجان چای وقت‌تان را در بر نمی‌گیرد.

این فصول در ارتباط با وقایع تاریخی سال‌های پر از تنش بین ۱۹۹۵ تا ۲۰۰۷ می‌باشد، که هر کدام با ساختاری جذاب به مسائلی چون وقایع تاریخی اشغال کابل توسط طالبان در سال ۱۹۹۶، تلاش‌ها برای نهادینه کردن دموکراسی در کشور با برگزاری انتخابات سال‌های ۲۰۰۴ و ۲۰۰۵، وضعیت زنان و درخواست‌های فراوان برای آموزش و بهداشت می‌پردازد.

تجربه‌های نانسی دوپره با تحولات این کشورگره خورده. آهنگ این تغییرات به زیبایی در کلام خود او تجلی می‌یابد: "کابل هر روز اندکی تغییر می‌کند".

در گزارش مصور حاضر نانسی دوپره در بارۀ زندگی و کارنامه‌اش به‌اختصار صحبت می‌کند. اين گزارش با همکاری معصومه ابراهيمی تهيه شده است.

 

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
ایمان شایسته

"ده‌ساله بودم و از دار دنیا فقط دوتا بز داشتیم و من چوپان قریه بودم. حساب را با شمردن گوسفندها و بزها آموختم. بعدها حس می‌کردم به حساب و ضرب زبانی (جدول ضرب) و خط میرزایی (شبیه به شکستۀ نستعلیق) خیلی علاقه دارم، اما از دید پدرم رستگاری در آموختن الف ب و پنج سوره و احکام توضیح‌المسایل از ملای قریه خلاصه می‌شد.

یک روز یک هیئت دولتی برای اعمار مکتب به ولسوالی (بخشداری) آمدند. یادم می‌آید که ملاها و ملک‌ها (خان‌ها) و ریش سفیدها در خانۀ ملک صفدر جمع شدند و گاو کشتند و مأمورین را مهمان کردند. ملک حیدر با کلی ترس و مقدمه‌چینی بالاخره از آنها خواهش کرد که در منطقۀ آنها مکتب نسازند و اولاد آنها را کمونیست نکنند و از راه خدا بیرون نکنند. آن سال گذشت، اما سال بعد ساخت مکتب اجتناب‌ناپذیر بود. مکتب ساخته شد..."

پروفسور شجاع خراسانی، استاد زبان و ادب فارسی دری در دانشکدۀ تعلیم و تربیت دانشگاه کابل

محمدرضا که سرنوشت امروز خود را با خاطرات آن روزها مرتبط می‌داند، با حسرت آن روزها را به یاد می‌آورد. از او می‌پرسم چه سالی بود؟ می‌گوید سال‌های آخر پادشاهی ظاهرشاه ( آخرین پادشاه افغانستان که سلطنتش در سال ۱۹۷۳ م توسط پسرعمویش داوود خان به پایان رسید و حکومت افغانستان جمهوری شد).

کنجکاو می‌شوم. باز می‌پرسم، ولی در آن زمان که کمونیست‌ها در قدرت نبودند! جواب می‌دهد "آوازه بود هر کس مکتب بخواند کمونیست می‌شود".

احتمالاً حق با رضا بوده، چرا که سال‌های دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ دوران اوج تبلیغات و گسترش کمونیسم بود و مسلماً آزادی به‌دست‌آمده در دهۀ دموکراسی (۱۰ سال آخر حکومت ظاهرشاه؛ ۱۹۶۳-۱۹۷۳ م) این اجازه را به جوانان و دانشجویان فقیر شهری می‌داد که شیفتۀ شعارهای کارگری و برابری کمونیستی در مقابل فئودال‌ها و خان‌ها و ملاکان شوند.

در همین دهۀ دموکراسی بود که احزاب کمونیستی خلق و پرچم به وجود آمدند و بعدها کودتای ۷ ثور را بر علیه داوود خان (اولین رئیس‌جمهور افغانستان) سازماندهی کردند و حکومت کمونیستی و به دنبال آن اشغال کشور توسط ارتش سرخ شوروی را رقم زدند.

برگردیم به عقب. محمدرضا اضافه می‌کند. "بعد از ساخته شدن مکتب، گاو و گوسفند، گندم و جو، روغن زرد (حیوانی) و کچالو (سیب زمینی)، خلاصه دار و ندارشان از جملۀ رشوه‌های دهقانان و ده‌نشینان به معلمان و مأموران حکومتی بود، تا حاضری فرزندانشان سر کلاس درس امضاء شود، بدون این که اولادشان سر کلاس درس حاضر شوند و قانون سواد اجباری باعث کافر شدنشان نشود. ما به ملا می‌گفتیم که خود شما گفتید که پیامبر گفته که علم را حتا از کافر یاد بگیرید. ولی او می‌گفت، کمونیست‌ها علم یاد نمی‌دهند، فقط کفر را تبلیغ می‌کنند. و این گونه شد که ما بهترین دوران زندگی‌مان را به چوپانی و بعدها به جنگ چریکی علیه کمونیست‌ها گذراندیم".

محمدرضا فقط یک نمونه از نسلی است که قربانی جنگ تبلیغاتی علیه کمونیسم شد. و استعدادش در آتش جهل اطرافیانش سوخت. شاید اگر محمدرضا مکتب می‌رفت و دانش می‌آموخت، امروز اگر نه ریاضیدان و وکیل و وزیر، ولی حد اقل یک معلم، مأمور دولت و یا کارمند سازمانی می‌شد و سرنوشتی بهتر از پینه‌دوزی کفش‌های دیگران می‌داشت.

اگر از بُعد آموزش و پرورش به دوران حضور پدیدۀ کمونیسم، چه قبل و چه بعد از حاکمیت کمونیست‌ها و اشغال افغانستان توسط ارتش سرخ شوروی نگاهی بیندازیم، در خواهیم یافت که به دلیل اهمیت مسئلۀ آموزش و پرورش برای پروردن نسل‌های آینده و در نتیجه، بقای حکومت‌های ایدئولوژیک کمونیستی، توجه و سرمایه‌گذاری ویژه‌ای به این امر مبذول شده بود. همان‌گونه که خودشان، یعنی نسل تحصیل‌کردۀ برآمده از دل دهۀ دموکراسی، توانستند کودتا کنند و تاریخ کشور را به گونه‌ای دیگر رقم بزنند.

وقوع انقلاب کمونیستی در افغانستان مصادف بود با اوج دوران جنگ سرد بین دو بلوک شرق و غرب. و برخوردی که با مقولۀ آموزش و پرورش در آن دوران صورت گرفت، دقیقاً بخشی مهم از سناریوی این جنگ از هر دو جانب بود.

از طرفی اتحاد جماهیر شوروی وقت برای بقا و گسترش نفوذ خود نیازی مبرم به کمونیستی کردن اذهان مردم ( حداقل نسل جوان) افغانستان داشت. همان گونه که درکشورهای آسیای میانه موفق به این کار شده بودند. آنها نیاز به تربیت نسلی داشتند که مثل آنها فکر کند و به منافع کمونیسم وفادار باشد. به همین جهت مضامین درسی به خصوص در دانشگاه‌ها به شدت جهت‌دار بود

و از طرفی دیگر بلوک غرب، افغانستان را کلیدی‌ترین نقطه برای جلوگیری از گسترش کمونیسم به آسیای جنوب شرقی و شبه قارۀ هند و تحقق رؤیای پتر کبیر برای دسترسی روس‌ها به منابع ثروت و آب‌های گرم می‌دانست، و از دست رفتن افغانستان به منزله از دست رفتن شبه قاره نیز بود. از این رو نمی‌توانست جنگ فرهنگی را در کنار جنگ غیر مستقیم نظامی فراموش کند. به همین دلیل، برای جلوگیری از پدیداری چنین نسلی، مکتب و دانشگاه را نشانه گرفت. از در دوستی با قشر بانفوذ جامعه (ملاها و روحانیون مذهبی و در کل مجاهدان) درآمد و در اذهان مردم از کمونیسم اژدهای هفت‌سری ساخت که قاتل دین و معنویات و مبلغ کفر و الحاد بود.

در نهایت نتیجۀ این جنگ طولانی و خانمان‌سوز، فروپاشی بلوک شرق و شکست کمونیسم در افغانستان بود. جنگی که بیشترین تأثیر سوء را روی آموزش و پرورش گذاشت. جنگی که نظام آموزش و پرورش اخوانی (منسوب به گروه اخوان‌المسلمین مصر آن زمان) در دوران مجاهدان و به دنبال آن نظام آموزشی تک‌جنسی طالبان را تا سال‌ها در بدل انتقام از نظام آموزشی کمونیستی بر نسل‌های سوختۀ افغانستان تحمیل کرد. این شرایط دست به دست هم دادند، تا افغانستان در زمرۀ پایین‌ترین کشورها از لحاظ سطح سواد باقی بماند.

شاید اگر هم‌نسلی‌های محمدرضا در هزاره‌جات به جای شانه کردن سلاح به مکتب می‌رفتند، امروز بت بامیان هنوز می‌توانست از طریق جذب جهانگردان کمک شایانی به اقتصاد ضعیف این خطه کند؛ شاید مناطق مرکزی جادۀ آسفالت می‌داشت؛ شاید سیستم آبیاری و زراعت مکانیزه می‌شد و به جای یوغ کردن گاوها و الاغ‌ها امروز تراکتورها زمین را شخم می‌زدند.

و اگر هم‌نسلی‌های محمدرضا در جنوب افغانستان مکتب می‌رفتند، شاید سفر به قندهار در عصر ارتباطات مثل سفر قندهاردر ادبیات کهن طولانی و سخت نمی‌شد؛ شاید امروز به جای تریاک، ۹۰ درصد زعفران دنیا را تولید می‌کردیم و شاید با دیدن کوچک‌ترین حرکت غیر معمول یک موتور سوار، ترس از انتحار، آرامش روانی شهروندان این سرزمین را به بازی نمی‌گرفت.

از محمدرضا تشکر و خداحافظی می‌کنم، اما همچنان این سؤال ذهنم را رها نمی‌کند: اگر محمدرضا و هم‌نسلی‌هایش آن روز مکتب می‌رفتند و بر فرض "کمونیست" می‌شدند، چه اتفاقی می‌افتاد؟ افغانستان امروز چه‌شکلی می‌بود؟ بدتر یا بهتر از امروز؟


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
محمدنبی عظیمی*

همین چند لحظه پیش بود که از مراسم ختم قرآن کریم وفاتحۀ آن رزم‌آورجان‌باخته برگشته ام؛ با کوله‌باری از اندوه وخاطره . چشمانم را می‌بندم و با بال‌های خیال به سال‌های دور و روزهای دشوار پر می‌گشایم:

پلینوم (جلسه) هژدهم کمیتۀ مرکزی حزب دموکراتیک خلق افغانستان در راه است وبه زودی دایرمی‌شود. سه چهار روزی می‌شود که از جبهه برگشته و در شفاخانه چهارصد بستر اردو (شفاخانۀ سردار محمد داوود کنونی) بستری هستم. مدت‌ها از جاگزینی سیاسی در سطح رهبری حزبی می‌گذرد.

فضای سیاسی برای حزبی‌هایی که در دبستان سیاسی رهبر فقیدشان زنده‌یاد ببرک کارمل تربیت دیده وآموزش یافته‌اند، سخت مختنق است . پیگرد وتعقیب فعالان حزب توسط برخی از خدایی خدمتگاران و آزمندان چوکی ومقام بیداد می‌کند. فضای تیره‌ای در محیط سیاسی مسلط است. فضای ناباوری نسبت به یکدیگر روز تا روز گسترده‌تر می‌شود. اعتماد متقابل جایش را به شک و تردید داده‌است. مناسبات رفیقانه درز برداشته، سرها در گریبان است و کسی تا مجبور نشود به سلام کسی پاسخ نمی‌دهد. همان طوری که اخوان ثالث گفته‌است : سلامت را نمی‌خواهند پاسخ داد / سرها درگریبان است /.... زمستان است. 

برخی‌ها برای بقای چوکی ومقام از همان نخستین روزها خط تسلیمی داده‌اند ؛ ولی اگرچه بسیاری از دل وجان با این جاگزینی مخالفند، اما برای بقای نظام و سلامت کشور و منافع مردم‌شان آه از نهاد نمی‌کشند وکماکان به وظایف‌شان ادامه می‌دهند. به ویژه نظامیان آگاه درسطح رهبری ارتش که بیشترشان درمکتب سیاسی زنده‌یاد ببرک کارمل بزرگ شده و سوق و ادارۀ اردو را چه در مرکز و چه در ولایات به دست دارند، ضرورت هرچه بیشتر دفاع از دست‌آوردهای نظام دموکراتیک و حفظ استقلال وتمامیت ارضی کشور را درک می‌کنند و اجازه نمی‌دهند از اثر این امر کوچک‌ترین رخنه‌ای از طرف دشمن درجبهات جنگ به وقوع بپیوندد.

هنوز دوسه روزی از بستری شدنم درشفاخانه نمی‌گذرد که مرحوم نجیب‌الله رهبر جدید حزب ودولت برایم امر می‌کند تا وی را درکمیتۀ مرکزی حزب ملاقات کنم. در اتاق انتظارش بیر و بار و رفت و آمد کادرهای برجستۀ حزبی دیده می‌شود. بسیاری از ولایات آمده‌اند و معلوم است که رهبر جدید حزب پیش از تدویر پلینوم می‌خواهد با آنان صحبت کند و پیشاپیش موافقت ایشان را در برابر تصمیم‌هایی که درپلینوم اتخاذ می‌شود بگیرد.

رفقا را ازروی لیستی که به نزد رئیس دفترش است، به نوبت اذن ورود می‌دهند. نوبت من می‌شود. دکتر نجیب‌الله ازجایش بر می‌خیزد ، دستم را می‌فشرد. با گشاده‌رویی از احوال صحتمندی‌ام می پرسد، با دست گرم و نیرومندش دستم را می‌فشارد و بعد از توضیح نمودن مختصر وضع سیاسی و نظامی کشور و این که هنوز هم به رهبر پیشین حزب ببرک کارمل احترام دارد، ناگهان در چشمان و خطوط چهره‌اش رنجش پنهانی ظاهر می‌شود ومی‌گوید:

"برای من احوال رسیده‌است که تو و رفقایت هنوزهم از این جاگزینی راضی نیستید. برای من گفته‌اند که حالا شفاخانه به مرکز تجمع ناراضی‌های نظامی تبدیل شده‌است. می‌گویند نورالحق علومی در قندهار سازماندهی می‌کند و برادرش دراین جا، درکمیتۀ مرکزی، به همراه صادقی و تو و عزیز حساس ."

بعد با نگاه ژرف وکاونده‌ای به سوی من می‌نگرد ومی‌گوید:  "کارمل‌صاحب را برای همیشه فراموش کن . او وظیفه‌اش را انجام داد و حالا نوبت ما و شماست."

از روی میزش پنسلی (مدادی) برمی‌دارد و به دستم می‌دهد و باتحکم می‌گوید:
"یادداشت بگیر: دگروال (سرهنگ) لطیف ازمدیریت سازماندهی ریاست سیاسی ، دگروال عالم رزم آمر سیاسی قوای هوایی ومدافعۀ هوایی، جگرن محمد صابر یاور خودت ، دگروال سلیم از ریاست سیاسی، دگروال امیرمحمد، دگروال عبدالمختار، دگروال عزیز عازم ، دگروال عبدالکریم عزیزی ، دگرمن رحیم و..." ( لیست طویلی؛ به گمانم بیست ، بیست وپنج نفر کادر سیاسی واداری اردو).
یادداشت می گیرم . بعد می‌گوید، اینها سازمان‌دهندگان تظاهرات در روز آمدن ببرک کارمل از مسکو بودند و حالا هم به تحریکات خویش درصفوف اردو ادامه می‌دهند.

می‌گوید، با اینها همین امروز صحبت کن و به آنان بگو که علت سبک‌دوشی کارمل‌صاحب این است که کارمل‌صاحب مریض است، به استراحت وتداوی ضرورت دارد و باید تحت درمان قرار گیرد. برایشان بگو که اگر می‌خواهید کارمل‌صاحب احترام شده و به نیکویی از وی یاد شود، باید رهبری جدید حزبی را تائید کنند و تغییراتی را که فردا در پلینوم می‌آید، بدون کدام واکنش منفی پذیرفته، جلو هر گونه حادثۀ منفی را در قطعات اردو بگیرند. بعد با من خداحافظی می‌کند ورفیق دیگری را به حضور می‌طلبد.

به دفتر که می‌رسم ، برخی از رفقا را به نزدم می‌خواهم و آن چه را رئیس حزب دستور داده‌است، برایشان بازگو می‌کنم . چند لحظه بعد عالم رزم با تبسم همیشگی‌ای که بر لب دارد، وارد اتاقم می‌شود و من که از وی شناخت کافی دارم و می‌دانم که درشوخی و مطایبه ید طولا دارد ، به مزاح می‌گویم :

"رفیق رزم! چه گلی به آب داده‌ای که گپت عَیناً تا منشی عمومی حزب رسیده؟ مگر سرت بوی قورمه می‌دهد ؟"
رزم با قهقهه می‌خندد ومی‌گوید:
"پس برای رفتن به زندان تیاری بگیرم؟"

می‌گویم، اول جواب سوال مرا بده که چه کرده‌ای؟ می‌گوید: "هیچ ! فقط هنوز دستور نداده‌ام که عکس‌های رفیق کارمل را از اتاق‌های تنویر سیاسی قوا بردارند و به عوض آن عکس دکتر نجیب‌الله را بیاویزند." می پرسم، چرا؟ آیا این کار وظیفه‌ات نبود؟ می‌گوید: "این مسئله به زمان نیاز دارد. درحال حاضر هیچکسی حاضر نیست تا عکس رفیق کارمل را بردارد وعکس دکتر صاحب را به عوضش نصب کند. می‌گوید، حزبی‌ها حاضر نیستند در جلساتی اشتراک کنند که به رهبرشان گوشه وکنایه زده می‌شود.

می‌گوید، نام وچهرهء ببرک کارمل درقلب من ورفقایم حک شده وهیچ کسی نمی‌تواند با زور آن را از ذهن و خاطرم بزداید. برعکس، موجودیت عکس وی درحال حاضر باعث بلند رفتن مورال ومعنویات رفقا می‌گردد و به هیچ کسی ضرر نمی‌رساند. با خنده به او می‌گویم، رفیق رزم! دستور این است که خود را اصلاح کنی و در ظرف همین امشب عکس‌های رفیق نجیب را به عوض عکس‌های رفیق کارمل درتمام اتاق‌های تنویر سیاسی نصب کنی وبه مزاح اضافه می‌کنم: ورنه سرت زده ومالت تاراج! نگاهی به عکس بزرگ زنده‌یاد ببرک کارمل که زینت‌بخش اتاقم است، می‌اندازد. از جایش بلند می‌شود و پس از ادای احترام حین خارج شدن از دفترم زیر لب می‌گوید: چرا ازخود شروع نمی‌کنی؟

پس ازآن روز با عالم رزم بیشتر از پیش محشور می‌شوم. از صراحت بیانش خوشم می‌آید واز صداقت کردارش و حاضرجوابی و نکته‌دانی‌اش حظ می‌برم. بسیار وقت‌ها به دفترم می‌آید و درد دل می‌کند یا هنگامی که من به اطراف می‌روم، در میدان هوایی او را منتظرم می‌یابم. گاهی هم می‌شود که درترکیب یک گروپ اوپراتیفی روزهای زیادی را با هم در جبهات داغ نبرد می‌گذرانیم و درساعات فراغت با هم سخن می‌زنیم. دربارۀ ادبیات ، فلسفه و شعر و با خرسندی درک می کنم که او هم شیفتۀ مولانا است وهم عاشق خیام و حافظ و چه حافظۀ قوی‌ای دارد. زیرا گهگاهی که اشعار مثنوی را می خواند، تصورمی‌کنم که آن دیوان مستطاب در برابرش گشوده است. شگفت‌زده می‌شوم ازاین حافظۀ شاذ و کم نظیر.

صحبت‌هایش همیشه برایم جالب است. زیرا با صمیمیت ونوعی بی‌شائبگی توأم بود. مثلاً هنگامی که دربارۀ باورهای دوران کودکی‌اش درزادگاهش (میمنه) صحبت می‌کند و در بارۀ فرشتگان خیر وشر. فرشتگان کوچکی که اگر یکی از آن ها – ازقول مادرش قصه می‌کرد - اگر بر شانۀ راستت نشست، تمام کارهایی که انجام می‌دهی، نیکو است وموجب شادمانی آن فرشتۀ کوچولوی نیک‌اندیش؛ و اگر درشانهء چپت نشست، کارهایی انجام خواهی داد که سرانجام خوبی نخواهد داشت. اما درد دل‌های او نیز کم نیستند. بیشتر از همه از رئیس عمومی سیاسی اردو که تازه مقرر شده‌است، شکایت دارد.

ازغرور و بلندپروازی‌ها و خرده‌گیری‌های بیهوده و قوم پرستی و تعصب زبانی و پارتی‌بازی‌های او بدش آمده‌است. می‌گوید، همین‌هااند که باعث شده‌اند تامناسبات بین رهبری حزب را خراب کنند و با این راپورهای راست ودروغ‌شان درز عمیقی در میان رفقا ایجاد کنند. همین‌هااند که هواخواهان بی‌شمار ببرک کارمل را به نام مخالفان پلینوم هژده مسمی ساخته‌اند و رفقای مارا با همین نام تحت پیگرد قرار داده‌اند. ولی باید بدانند که ما هرگز بر ضد دکتر‌صاحب قرار نمی‌گیریم، ولی هرگز هم با این گونه مانورها و ترفندها نمی‌توانند یاد و خاطر رهبر بزرگ‌مان را از قلب‌هایمان بزدایند.

* * *

مدت‌ها می‌گذرد، دیگر حساسیت‌ها نسبت به آویختن و نیاویختن این عکس وآن عکس درصفوف اردو کمتر شده‌است. آرام آرام مسئلۀ مخالفان وموافقان پلینوم هژده نیز به تاریخ پیوسته‌است. توافقات ژنو صورت می‌گیرد، قوت‌های رزمی شوروی پس از نه سال نبرد درافغانستان راهی کشورشان می‌شوند. ۲۶ دلو روز نجات ملی اعلان می‌شود.

افسران آگاه ارتش با درایت و شهامت در جبهات داغ نبرد می‌رزمند و سال‌های دفاع مستقلانه را یکی پشت دیگر سپری می‌کنند. کودتاها، آشوب‌ها، تعرض‌های گستردۀ پاکستانی‌ها را خنثی می‌کنند .منسوبان اردو و در مجموع قوای مسلح افغانستان از اعتماد به نفس کامل برخوردار می‌شوند و با وصف قطع کمک‌ها از جانب شوروی هنوز هم می‌رزمند ومی‌رزمند. و دراین میان عالم رزم نیز می‌رزمد و هرگز خستگی نمی‌شناسد.
آری، دراین کوران حوادث و سال‌های دشوار دفاع مستقلانه عالم رزم مانند یک حزبی متعهد به آرمان‌های مردمش همیشه با حزبش بود و به خاطر رنج‌های بیکران مردمش می‌اندیشید. تا جایی که من او را می‌شناختم، او یک حزبی آگاه، وطن‌پرست، مردم‌دوست و کارملیست پرشور بود. او درآن زمان همین طور بود و تا جایی که به یاد دارم، چه در هنگامی که به وزارت رسید وچه درهنگامی که چوکی ومقامی نداشت و حتا تا همین روزهایی که ابریق رحمت را سرکشید، از احترامش نسبت به زنده‌یاد ببرک کارمل کاسته نشد و در مناسباتش با رفقای حزبی‌اش تغییری نیامد.

درست است که در زندگی‌اش نوساناتی رخ داد و به جنبش ملی جنرال دوستم پیوست و بعد درکابینۀ دولت موقت وزیر معادن وصنایع شد، ولی در تمام این مدت آدم باسپاسی باقی ماند. از شنیدن مرگ زنده یاد محمود بریالی به شدت گریست و آن چه از دستش برمی‌آمد، برای مراسم خاک‌سپاری و فاتحه‌داری آن بزرگمرد کمک نمود. در اروپا که بودم، با من تماس گرفت و یادآور شد که یگانه آرزویش وحدت رفقای حزبی‌اش است.

اما با دریغ و درد که این رزم‌آور نستوه از اثر یک حادثۀ ترافیکی در طول راه ترمذ- تاشکند به شدت زخمی شد و پس از مدتی تداوی در شب ۸ /۷ ماه فبروری همین سال (۲۰۱۰) درشفاخانه شمارۀ ۱۶ شهر تاشکند ابریق رحمت را بر سرکشید وبه جاودانگی شتافت. روانش شاد باد.
* ژنرال محمدنبی عظیمی نویسندۀ کتاب "سیاست و اردو" است. ۱۵ مارس ۲۰۱۰

 

آصف معروف

ماه نوامبر گذشته در کابل بودم و مشغول تهیه مصاحبه ها و فیلم برداری برای یک مستند افغانی با دو همکار بریتانیایی به منطقه دارالامان در جنوب کابل رفتیم. قصد ما ورود به کاخ تاج بیگ بود، جایی که سربازان اتحاد شوروی سی سال پیش حفیط الله امین را درآن جا به قتل رساندند، اما حسب اتفاق در مسیر راه درفش های سبزی را بر مزار چند شهید دیدیم. تصور کردم آرامگاه محمد داود رئیس جمهور سابق افغانستان است. نزدیک رفتیم تا ازآن فیلم بگیریم. اما دیدم آنجا شماری از نمایندگان مردم افغانستان که در حوادث مختلف کشته شده اند آرمیده اند. از جمله دو نام و دو تصویر روی مزار برایم آشنا بود. مصطفی کاظمی و محمد عارف ظریف. دوستان من. وقتی از مرگ آن دو اطلاع یافتم این شعر به ذهنم خطور کرد و آن را زیر لب همچنانکه در یک قطعه موسیقی سروده شده بود، زمزمه کردم:

به جنازه گر نیایی، به مزار خواهی آمد

قصد کردم روزی که کابل می روم، به مزار این دو دوست بروم .
آن روز اشکی که نتوانستم جلوش را بگیرم بر رخسارم دوید و چکید. برای این دو تا دوست این اشک می ارزید که غمی از دلم بیرون کند و حقش بود اگر آنجا می بودم، روز جنازه گلی نثارشان می کردم.

همین روز، در همین مسیر راه عالم رزم از مزار شریف تلفن زد و گفت، حالا که در کابل هستم حتما باید به دیدنش به مزارشریف بیایم. من هم صد درصد وعده گذاشتم و دلم هم می خواست که دیرتر به دیدن او ودوستان خانوادگی به مزار شریف بروم.
اما این کار و بار وزندگی ما که دست خود ما نیست. نتوانستم به این وعده وفا کنم، این دیدار انجام نشد. چه خوب شد که نشد.

نمی دانستم برای او نیز چنین اتفاقی می افتد و من یک روز دیگر به مزار او خواهم رفت.

دیدنش حسنی داشت که دیدار دوست تازه می شد و دل از این دیدار منور می شد. اما ندیدن دوست، دست کم اندازه رنج آخرین خاطره دیدار را می کاهد. خوب شد که نرفتم و ندیدمش... اما این هم شاید حرف دلم نباشد.

در حق این دوست آنچه را در ذهن داشتم تا در پایان نامه زندگی اش بنویسم همان هایی است که باقرمعین با بهترین فصاحت کلام و بی نهایت با اخلاص آن را نوشت. این دوست برای ما دوستان حلقه فرهنگی او که او بیشتر از هرجا خودش را به آن منسوب می دانست بسیار مرد گرامی بود. از آن کسانی نبود که دنیایش را تجمل و بزرگ نمایی پر کرده باشد. ساده، بی پیرایه و بسیار خاکی و متواضع بود. خصلتی که این روزها کیمیا شده و بسیار کمیاب است.

نمی توان اورا یک لحظه ازیاد برد. رزم مرد مرگ نبود و برای مردن هنوز بسیار جوان بود. هزار نقشه و اندیشه برای فردا داشت. هزار امید درهر ثانیه در ذهنش خط می کشید و هستی می یافت.
آیا او براستی مرده؟
باورم نمی شود.

اما رزم به سفر دور رفت. رزم در این سفر دور و بی بازگشت چه حسرت بار رفت.
حسرت دیدار دوستان و عزیزان خانواده را به دل برد.
تازه قول دیدار در لندن و سویدن داشت.

مارا سوگوار گذاشت. این سوگ با همه دوستان رزم و یک یک از فرزندانش شریک اندوهیم. این غمنامۀ امير خسرو را به یادش میخوانم و باز می خوانم :
"مرو ایمن اندر این ره که فگار خواهی آمد"

غزل کامل:

خبرم رسید امشب که نگار خواهی آمد
سر من فدای راهی که سوار خواهی آمد

به لبم رسیده جانم، تو بیا که زنده مانم
پس از آن که من نمانم، به چه کار خواهی آمد

غم و قصه فراقت بکشد چنان که دانم
اگرم چو بخت روزی به کنار خواهی آمد

منم و دلی و آهی. ره تو درون این دل
مرو ایمن اندر این ره که فگار خواهی آمد

همه آهوان صحرا سر خود گرفته بر کف
به امید آن که روزی به شکار خواهی آمد

کششی که عشق دارد نگذاردت بدینسان
به جنازه گر نیایی، به مزار خواهی آمد

به یک آمدن ربودی، دل و دین و جان خسرو
چه شود اگر بدین سان دو سه بار خواهی آمد

 

صدیق احمد توحیدی

مردم زیادی جمعند و شماری از دوستانش می‌گريند. هوا ابرآلود است، گویا دل آسمان هم گرفته است. مردم مشغول حفر قبرند.

آن طرف‌‌تر جنازه در حال انتظار است تا برای همیشه رخ در نقاب خاک کشد و دیگر برای همیشه از این دنیا، از خوبی‌ها و زشتی‌هایش فرار کند.

در کناری ایستاده‌ام و به منظرۀ دفنش می‌نگرم. دلم می‌خواهد بگریم. به سرنوشت مختوم آدمی که چگونه بی‌خبر از مرگ و فنا تلاش می‌کند، رنج می‌کشد، می‌خندد و می‌گرید و به همه چیز فکر می‌کند و فقط این مرگ است که به آن نمی‌اندیشد.

دلم برایش سوخت. فکر کردم زنده است و دارند گورش می‌کنند. و تصویر بزرگ  او را جوانی هفده هجده‌ساله با دو دست محکم گرفته و سعی می‌کند بالا نگه داردش. گاهی دست‌هایش سست می‌شوند و تعادل دست‌هایش برهم می‌خورد، اما او تصویر را محکم به سینه‌اش چسپانیده‌است.

در تصویر می‌خندد و شاد شاد معلوم می‌شود. لبخند زیبا و دوست‌داشتنی، موی‌های سپید که از دو طرف سرش هویداست، اما چنین می‌نماید که هنوز جوان است.

فراموش کردم کجا هستم. صدای خنده‌هایش و طنین کلامش در گوش‌هایم پیچید. به چهار سال قبل برگشتم. یادم آمد که شبی در یکی از رستوران‌های شهر بودم که با او آشنا شدم.
آن شب قصه‌های زیاد کرد و صحبت‌های زیادی ازآن و این داشتیم. او را شناختم.

وزیری بود از وزرای سابق و یادگاری از دوران پرحوادث کشور. با وجود شاید تفاوت دیدگاه‌ها و اندیشه‌ها او را بسیاردوست‌داشتنی و مرد ایدآل یافتم. حس کردم دوستش دارم. ما هر دو ازدو سوی حوادث بودیم و از دو مسیر مقابل هم به یک نقطه رسیده بودیم.

او را آدم بی‌آلایش و پیراسته‌ای یافتم. صادق، مهربان واهل ذوق، بزرگ منش ومنطقی، جوان‌مرد، رفیق شفیق و اهل مطالعه. او این همه اوصاف را درخود داشت. گرچه مرد نظام و سیاست بود، اما اهل دل و فرهنگ را دوست می‌داشت.

آشنایی آن شب به رفاقت ودوستی زیبایی مبدل شد. هر وقت از سفر بر می‌گشت، همین که وارد مرز کشور می‌شد به من زنگ می‌زد و اصرار می‌کرد که با جمعی از دوستان همدل به مزاربیایم و چند شبی را با او باشیم ، گاه گاهی می خواست که بلا فاصله به سوی مزارشریف حرکت کنیم. ما هم در رکاب استاد رهنورد زریاب که نسبت به ما سابقۀ دوستی طولنی‌تر با ایشان داشت، به دیدارش می‌رفتیم و شب‌ها تا ناوقت‌های شب با او گرم صحبت و یا هم مشغول شوخی و مزاح و یاهم جر و بحث‌های سیاسی می‌شدیم و یا هم از سخنان جناب استاد زریاب استفاده می‌کردیم.

در مدتی که ما در منزل ایشان می‌بودیم، از هیچ لطفی مضایقه نمی‌کرد. تا وقتی همه نمی‌خوابیدند، به خواب نمی‌رفت و صبح وقت ازخواب برمی‌خاست و می‌آمد از من خبر می‌گرفت. چون می‌دانست که من و محمد عبدالله  سحر خیزیم و من عادت دارم تا صبحانه را اول صبح صرف کنم می رفت و صبحانه را آماده می‌کرد. بعد می‌آمد و می‌‌خندید.

منزلش را ‌‌‌دوستان همه منزل خود می‌پنداشتند وحتا اتاق‌ها مشخص بود که کدام اتاق از کی هست. در طبقۀ دوم منزل کتابخانۀ ایشان بود که کتاب‌های نفیس را در خود جا داده بود. .یعنی ما می‌توانتسیم در صورت لزوم به مطالعه بپردازیم. اهل ذوق بود.

وقتی می‌خواستیم به کابل برگردیم هیچ راضی نمی‌شد و پیوسته اصرار می‌کرد تا چند شب دیگر نیز بمانیم و ما با ارائۀ دلایل و الحاح از وی خداحافظی می‌کردیم. در طول راه بلخ- کابل به ما پی‌هم زنگ می‌زد واحوال می‌گرفت تا این که مطمین می‌شد که همه منازل شان به خیر وسلامت رسیده‌اند.

او اهل سیاست بود، اما از نان خوردن به نرخ روز سخت متنفر. او ژنرالی بود که در جنگ‌ها به مدارج عالی افسری رسیده بود، اما از کشتن آدم‌ها بیزار. اوافسر با ديسيپلین بود، اما یارهمدم بود رفیق بی پیرایه .

او قضایا را خوب درک می‌کرد و تحلیل واقع‌بینانه از اوضاع کشور نابسامان‌مان داشت. ما وقتی جمع می‌بودیم، از هر دری صحبت می‌کردیم؛ از سیاست تا ادبیات او شریک خوب مجالس ونشست‌هایمان بود.

دو روز قبل از حادثۀ شوم ترافیکی ما با هم جمع بودیم و شب آخری که فردایش ما به سوی کابل حرکت می‌کردیم، مولانا عبدالله و میرحیدر مطهر مدیر روزنامۀ آرمان ملی سخت اذیتش کردند و با وی زیاد شوخی کردند. وقتی بسیار قهر شد، فقط خاموشی اختیارکرد. اما فردایش با همان لحن شرین با ما وداع نمود.

دو روز بعد صبح زود برایم زنگ زد وگفت برای کاری به تاشکند می‌روم، اما زود برمی‌گردم و پس از شوخی‌های معمول خدا حافظی کرد.

اما ای کاش به تاشکند نمی‌رفت. فقط دو روز بعد دیگر مولانا عبدالله تلفنی برایم گفت که آقای رزم در یک حادثۀ ترافیکی سخت زخمی شده ودر یکی از بیمارستان‌های تاشکند بستری است. با برادرش تماس گرفتم واز حالش پرسیدم. ایشان گفتند که دعا کنم، زیرا باید جراحی سختی را سپری کند. و پس از انجام عمل جراحی هم پرسیدم، می‌گفتند که خوب است، اما قادر به حرف زدن نیست. گاه گاهی آقای هاشم پیکاربرادرش برایم تسلی می‌داد که وضع صحی‌اش بهتر شده‌است وگاهی هم عدم اطمینان ونگرانی از کلامش هویدا بود. تا این که برایم اطلاع دادند که پس از دوهفته در بستر بیماری جان به جان آفرین داده‌است...

هنوز چهره‌اش در ذهنم مجسم بود وبه او می‌اندیشیدم که امام با آغاز تلاوت به سر قبرش من را به خود آورد و دیدم که دیگر از جنازه‌اش خبری نیست و دفن شده‌است. پس از پایان تلاوت قرآن دعا کردیم و از برادر ودوستانش اجازه خواستم و در معیت مولانا عبدالله شهر مزار و خاطرات عالم رزم را ترک کردم.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب

جلال‌آباد شهری است بر رود کابل در شرق افغانستان که در مسیر میان کابل و گردنۀ خیبر قرار دارد. این شهر با پیشینۀ تاریخی پرفراز و نشیب  اکنون بزرگترین شهر شرق افغانستان است. در گذشته جلال‌آباد را با باغ‌های انبوه نارنج و زیتونش می‌شناختند و حالا هم زیتون از فرآورده‌های عمدۀ این شهر است و در امتداد جاده‌های جلال‌آباد درخت زیتون به‌فراوانی دیده می‌شود.

کتاب راهنمای "لونلی پلنت" Lonely Planet ویژۀ افغانستان، جلال‌آباد را نماد برداشت غربیان از سنت‌ها و شیوۀ زندگی افغان‌ها می‌داند و توضیح می‌دهد که منظور از "افغان" پشتون است. جلال‌آباد از مهمترین مرکزهای فرهنگ پشتون به شمار می‌آید. بیشتر مردم جلال آباد پشتونند. تاجیک‌ها، پَشَه‌ای‌ها و شماری از سیک‌ها نیز در این شهر زندگی می‌کنند.

طبیعت زیبای جلال‌آباد این شهر را به یکی از مهمترین مقصدهای گردشگران داخلی تبدیل کرده‌است. با این که جلال‌آباد در طول تاریخ مورد حملات ویرانگر بسیاری واقع شده، اکنون آن شهری است آسوده که دگرباره دوران شکوفایی‌اش را طی می‌کند.

بنا به روایتی، این شهر نام خود را از نام بنیادگذارش جلال‌الدین محمد اکبر به ارث برده‌است. این پادشاه بنام گورکانی که از نوادگان بابر بود، در سال ۱۵۷۰ میلادی در محلی با نام جهان‌نمای و آدینه‌پور شهری ساخت که اکنون با نام "جلال‌آباد" می‌شناسیم. جلال‌الدین گورکانی به خاطر آب و هوای مطبوع شهر، از آن به عنوان قشلاق یا زمستان‌گاه سلطنتی استفاده می‌کرد.

در واقع، پادشاه هندوستان فصل تازه‌ای در تاریخ آدینه‌پور باستان گشود و آن را دوباره به یکی از مراکز مهم منطقه تبدیل کرد. در گذشته هم جلال‌آباد دوره‌های شهرت و شکوفایی داشت که با کیش بودایی و فرهنگ یونانی گره خورده بود. تا سدۀ هفتم میلادی که منطقه را عرب‌ها درنوردیدند، آدینه‌پور از لحاظ محبوبیت و تقدس مذهبی میان پیروان کیش بودایی با بامیان پهلو می‌زد. همین اکنون هم جلال‌آباد و حومۀ آن پر از بازمانده‌های اماکن بودایی، به مانند غارهای راهبان و استوپا یا گنبدهایی است که زمانی مقدس بوده‌اند. پس از حملۀ عرب‌های مسلمان هم، شمار زیادی از مردم این منطقه برای سالیان سال به اسلام نگرویدند و تنها پس از یورش لشکر محمود غزنوی در سدۀ دهم میلادی بود که پرچم اسلام در جلال‌آباد استوار شد.

جلال‌آباد صحنۀ مهمترین زدوخوردهای دو جنگ بریتانیا با افغانستان سدۀ ۱۹ بوده‌است؛ جنگ‌هایی که حاصلش برای بریتانیا شکستی خوارکننده بود. در پایان سدۀ ۲۰ میلادی هم جلال‌آباد دستخوش نبردهای میان شوروی و مجاهدان بود. این جنگ‌ها، همراه با حملات متأخرتر آمریکا، بخش اعظم یادگارهای تاریخی شهر را با خاک یکسان کرد. کاخ امیر حبیب‌الله‌خان از معدود آثار تاریخی جلال‌آباد بود که زیر بمب‌های ائتلاف به رهبری آمریکا فرو نشست. اما آرامگاه امیر حبیب‌الله‌خان هنوز پابرجاست. در کنار او شاه امان‌الله‌خان و همسرش ملکه ثریا هم خاک شده‌اند.

"سراج العماره"، نشستگاه امیر حبیب‌الله و شاه امان‌الله در اوایل قرن میلادی، از آثارقدیمی جلال‌آباد است که اکنون بازسازی می‌شود.

نیروهای ناتو و سازمان ملل که در جلال‌آباد پایگاه دارند، اکنون به آبادانی شهر می‌کوشند و جا جای شهر ساختمان‌سازی جریان دارد.

در گزارش مصور این صفحه گشت و گذاری داریم در جلال‌آباد.

 

 برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
باقر معین

با گروهی از نویسندگان و خبرنگاران

روز هشتم سپتامبر ۲۰۰۱ بود. با دو سه تن از دوستان ازمرز تاجیکستان در نزدیکی خجند گذشتیم. وارد ازبکستان شدیم. بلندای عصر بود و هوا اندکی گرم. ما خسته و گرسنه و خاک‌گرفته. از گمرک که رد شدیم، دو تن از دور به سوی ما آمدند. در دست یکی کباب بود، لای نان گرم. و در دست دیگری آب سرد و خربزۀ شیرین خاقانی. چه استقبالی می‌توانست از این بهتر باشد؟

از تاشکند دو ساعت رانده بودند و به پیشواز ما آمده بودند. یکی از این دو نفر عالم رزم بود.

روز بعد به دیدن ما آمد در هتل. گفت: "خبر بدی دارم. امروز احمدشاه مسعود را در افغانستان ترور کردند. او در دم کشته شد. اما نمی‌توانید این خبر را پخش کنید، تا من کاملاً مطمئن شوم." می‌دانستم راست می‌گوید. در سال‌هایی که او را شناخته بودم، هرگز خبر نادرستی به من نداده بود.

احمدشاه مسعود فرمانده برجستۀ نیروهای شمال افغانستان بود؛ تنها نقطه‌ای که هنوز به دست طالبان نیفتاده بود. همه نگران بودند که اگر طالبان مطمئن شوند که او کشته شده، آن گوشۀ افغانستان را هم خواهند گرفت. خبر حمله به مسعود همه جا راگرفته بود. اما همکاران مسعود می‌گفتند که او زنده است و او را برای مداوا به تاجیکستان برده‌اند. ما می‌دانستیم که این سخن مصلحتی است. شب بعد رزم خبر را تأیید کرد. دریافتیم که لابد خطر حمله برطرف شده.

اعضای سازمان زنان در مزارشریف در سال ۱۹۹۷

اما دو روز بعد خبری آمد که دنیا را تکان داد. آن روز یازده سپتامبر بود؛ روزی که برج‌های دوگانۀ نیویورک ویران شد. هنوز سوال این بود که چه کسی یک چنین کار خطرناکی کرده‌است. او شک نداشت که کار، کار بن لادن است. او هنوز نمی‌دانست که کشتگان آن حادثه چند نفرند. او گفت: "ما افغان‌ها دلمان برای کشته‌شدگان نیویورک می‌سوزد و برای آنها باید شمع روشن کنیم. اما امشب در یکی از پارک‌های تاشکند جشن هم باید بگیریم." گفتم: "چرا؟" گفت: "این آغاز آزادی افغانستان است از طالبان و القاعده. زیرا امریکا این را دیگر تحمل نخواهد کرد و دیگر نمی‌تواند بی‌طرف بماند."

من در سال ۱۹۹۷با عالم رزم از نزدیک آشنا شدم. او از همکاران جنرال دوستم بود. "دوستم" شمال افغانستان را در اختیار داشت و بیشتر روشنفکران از کابل به شمال آمده بودند. رزم چند تن دیگر همکاران و مرا از تاشکند به شمال افغانستان دعوت کرد.

آن روزها در افغانستان بسیاری از فرماندهان مجاهدین را "جنرال" می‌گفتند. او هرگز خود را جنرال نمی‌خواند، گرچه حرفۀ اصلی او نظامی‌گری بود. در دانشکدۀ نظامی درس خوانده بود و در قرقیزستان، در شوروی پیشین، دورۀ خلبانی جنگ دیده بود.

ژنرال دوستم ما را برای نشان دادن نیروهایش به قلعۀ جنگی در نزدیکی مزار دعوت کرد و ازهمۀ ژنرال‌هایش خواست که به خط بایستند. او با لباس شخصی در کنار آنها ایستاد و بیشتر افتادگی خود را نشان داد تا توان نظامی‌گری‌اش را.

رزم در زمان حکومت چپ‌های تندرو به زندان افتاده بود وشکنجه شده بود. در کنار دکتر نجیب الله به عنوان خلبان و فرمانده در جنگ جلال‌آباد با مجاهدین جنگیده بود و از گفتن آن به مجاهدین هم ابایی نداشت. می‌خندید و به آنها می‌گفت: "آن روزها دشمن ِهم بودیم، جنگیدیم، اما امروز دوست ِهم هستیم." او همراه مجاهدین در برابر طالبان هم جنگیده بود.

مدتی وزیر خارجۀ مجاهدین بود. پس از رفتن طالبان دو بار وزیر شد. اما نه مجیز گفت و نه فخر فروخت. وقتی که از اوخواستند کاری کند که نمی‌خواست، عطای کابل و سیاست را به لقایش بخشید. در دورانی که وزیر هم بود، او بیش از آن که از جنگ و پیروزی و شکست و سیاست بگوید، از ادبیات و شعر سخن می‌گفت و می‌خواست در بارۀ آنها بداند. شعر شاملو و واصف باختری و دیگران را همراه داشت. شعر شفیعی کدکنی و سیمین بهبهانی را می‌شناخت و از متون قدیمی سوال‌هایی داشت که می‌دانستی در بارۀ آنها فکر کرده‌است و خودش پاسخ تو را می‌داد. خوشحال‌تر بود که با رهنورد زریاب و رفیع جنید و اسماعیل اکبر باشد، تا با نظامیان و سیاستمداران.

با این که من بارها به بخارا و سمرقند رفته بودم، سفر با رزم دریچه‌ای دیگر از این سرزمین‌ها را بر من گشود. در ازبکستان و افغانستان از هر کجا که می‌گذشتیم، توضیح می‌داد و سابقۀ تاریخی و فرهنگی آن را می‌دانست. داستان تیمورلنگ را در زادگاهش "شهر سبز"، در نزدیکی سمرقند، چنان زنده می‌گفت که گویی خودش به چشم دیده‌است. مزار عرفا و اولیا و تاریخ بنایشان را از بر داشت. معبد نوبهار و مسجد پیر پیاده و مدرسۀ پدر مولوی در بلخ را او نشانم داد. رزم اهل سفر بود و می‌دانست که کدام چایخانه خوراک بهتری دارد و کدام دکان نان و نوشیدنی گواراتری. گاهی به شوخی به او می‌گفتم که باید نام تو را عالَم بزم می‌گذاشتند و نه عالِم رزم. و او می‌خندید.

در مزار شریف ما را با نویسندگان و اهل ادب آشنا کرد. در آن زمان که طالبان در کابل و دیگر شهرها زنان را سرکوب می‌کردند، او خوشحال بود که زنان در شمال افغانستان فعالند و ما را به آنها آشنا کرد.

درشت‌اندام و نرم‌خو بود، اما نه همیشه. یک بار در درون خیمۀ بزرگ لویه جرگه در کابل یکی از فرماندهان بسیار تنومند، از یکی از شهرهای جنوب، به این دلیل که در ردیف اول به او جا نداده بودند، جنجالی بپا کرد و نزدیک بود جلسه از هم بپاشد. هرکس که آمد و از او خواهش کرد آرام باشد، صدای آن فرمانده بلندتر شد.

من در در چند قدمی او بودم. سرانجام رزم آمد و با گفتن یکی دو جمله به آن فرمانده او را خاموش کرد. بعد از او پرسیدم: "مگر چه گفتی؟" گفت: "با صلابت به او گفتم: داد و فریاد کار مردان نیست. اگر مردی، و می‌خواهی بجنگی، بیا بیرون خیمه. وگرنه خاموش بنشین."

رزم در محیطی بود که می‌توانست جنگ‌سالار شود، اما فرهنگ‌سالار شد. نگاهش به جهان بیشتر بر پایۀ مردم‌داری، فروتنی، وفاداری، و عیاری (و به قول خودش کاکه‌گی) بود. او از قوم ایماق از شهر میمنه در افغانستان بود. در بلخ می‌زیست و خود را عیاری از بلخ می‌دید. به‌سادگی در بارۀ پیچیده‌ترین مفاهیم حرف می‌زد. او که داستان موسی و شبان مولوی را خوب می‌دانست، می گفت: "ما ایماق‌ها هم خدایی می‌پرستیم که علف می‌رویاند، تا بز ما بخورد و به ما شیر بدهد. نه بیشتر و نه کمتر."

عالم رزم به دنبال یک حادثۀ رانندگی در راه مزار شریف به تاشکند، روز یکشنبه، هفتم فوریۀ ۲۰۱۰ در ۶۲ سالگی درشهر تاشکند درگذشت و پیکرش را برای دفن به مزارشریف بردند.

 

یادداشت های دوستان عالم رزم


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
زهرا سادات

برای نخستین بار در تاریخ عکاسی افغانستان، در مرکز فوتو ژورنالیسم "چشم سوم"  در کابل، یک نمایشگاه دایمی عکس برپا شده است. اوضاع متشنج سیاسی در دورۀ طالبان و مجاهدان، هنر عکاسی را مانند بسیاری از هنرهای دیگر در انزوا قرار داده بود و صرف نظر از عکاسان آماتور، فقط عده‌ای از عکاسان حرفه‌ای داخلی، مانند آقای نجیب‌الله مسافر و عکاسان خارجی، مانند آقای رضا دقتی، ماکوری و پاول عکس‌هایی از افغانستان گرفته‌اند.

عکس‌های نمایشگاه فوتوژورنالیسم چشم سوم، شامل آثار هنری نجییب‌ مسافر، رضا یمک، بصیر سیرت، رضا ساحل و مهدی مهرآئین است که از نقاط مختلف افغانستان گرفته شده‌است.

فضای کوچک اتاق‌ها به سرعت پر می‌شود و بازدیدکنندگان خارجی و داخلی را غرق تابلوعکس‌هایی می‌کند که با سلیقۀ خاص هنرمندان عکاس افغان، بر دیوارها قرار گرفته‌اند. برخی‌ها در سکوت به تماشا پرداخته‌اند و برخی دیگر حیرت‌زده از دیدن تصاویر و عده‌ای هم با لبخندهای تلخ و نگاه‌های مضطربی، تابلوها را می‌بینند، گویا رشتۀ ارتباطی از زندگی‌شان را در لابه‌لای تصاویر می‌یابند.

جوانی که در کنارم ایستاده، به دوستش می‌گفت: بعضی وقت‌ها سیر و سلوک در دنیای مجازی تخیل را ترجیح می‌دهم به رویارویی با واقعیت‌ها. شاید در نگاه او، نه که در نگاه هر فرد، واقعیت‌های این مرز و بوم آن‌قدر تلخ و دردناک است که با روح و روانی خسته و پریشان در تقلای گریز از آنها بر می‌آییم.

احساس می‌کنم، جغرافیای نفرین‌شده‌ای که جنگ و خشونت را در دامان خود پرورانده و همۀ تار و پودش با درد و رنج گره خورده، چاره‌ای جز این برای ساکنانش نمی‌گذارد؛ فرار، رجعت به تخیل و سر دشمنی با هر آن‌ چه بوده و هست، گذاردن. مردم ما عقدۀ نداشتن‌های زیادی را تجربه کردند. تاریخ‌مان تاریخ عقده است و حالا متبحرترین خودسانسوری‌های جهان، در این جا یافت می‌شوند. چیزی که حتا عکس‌ها راویان خوبی برای آنند. روایتی که هر بار با بعضی از این عکس‌ها و به مناسبت‌های خاصی برایم بازگو شده بودند. روزی به بهانۀ محو خشونت علیه زنان و روزی دیگر به بهانۀ صلح و صدها بهانه‌های این‌چنینی دیگر.

اما این بار عکس‌های کودکان، مردان و زنان با رنج‌های طولانی و خوشی‌های شاید ناپایدارشان، زندگی‌هایشان و جامعه‌شان که اکثراً برتافته از فرهنگ و رسوم متفاوت جامعۀ افغانی است و همین مجموعه با موضوعات گوناگون، وجه تمایزی شده میان نمایشگاه فعلی و نمایشگاه‌های قبلی عکس.

صد و پنجاه تابلو با صد و پنجاه روایت بر دیوارها و تابلوهای دیگری که در کنار پنجره‌ها و یا روی زمین به دلیل نبود امکانات، اما به زیبایی دکور شده‌اند، لرزه بر اندام هر بیننده‌ای خواهد افگند و این سؤال را در ذهن هر فردی تکثیر خواهد کرد که بر افغانستان چه می‌گذرد؟ در دل آرزو می‌کنم، ای کاش این عکس‌های زیبا، اما تأثرانگیز، از بطن افغانستان دیروز می‌بود و امروز، تنها زنده شدن خاطرات تلخ گذشته، اما افسوس.

مرکز فوتوژورنالیسم چشم سوم را چهار عکاس افغان در سال ۱۳۸۷ پایه گذاری کردند. این مرکز نمایشگاه‌های متعددی را در داخل و خارج از کشور راه‌اندازی کرد و هم‌اکنون در نظر دارد در راستای فعالیت‌های فرهنگی‌اش، زمینۀ آموزش حرفه‌ای را برای علاقه‌مندان هنر عکاسی فراهم کند.

در گزارش مصور این صفحه از این نمایشگاه عکاسی در کوچۀ چوب فروشی، کارته سه، کابل بازدید می‌کنیم.

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
عبدالحی سحر

برای آنهايی که از خرابات کابل و گذشته هایش خاطراتی دارند، دیدن خرابات امروز حادثه‌ای است دردناک. چرا که از جایگاه مردمان افتاده و آزاده ای که  به رندی و دگر اندیشی خو گرفته بودند و از راه هنر و درویشی می زیستند، اثری نمانده و بسیاری از خراباتیان پیشین وقتی که به آنجا بر می گردند، حتا دل گم گشته خود را نمی توانند در آن باز جویند.

گفته می‌شود سده‌ها پیش از این که خرابات کابل، جایگاه رامش‌گران شود، محل اقامت عارف بزرگی با نام خواجه خردک مکی بوده که مزار او در صحن خانقاهش هنوز در میان ویرانه‌های خرابات وجود دارد. این آثار تاریخی طی جنگ‌های دو دهۀ اخیر آسیب فراوان دیده‌است. مسجد و خانقاه خواجه خردک مکی در کوی خرابات یادگارهایی از نام پیشین این محله است.  اما با روی آوردن هنرمندان به سوی آن، خرابات نام گرفت.

جویندگان طرب در روزهای خوش کابل و پیش از جنگ به سراغ خرابات می رفتند. کوی خرابات که محلی است در اتصال بالاحصار، در امتداد کوه شیردروازۀ کابل، که در زمان سطلنت امیر شیرعلیخان (۱۸۶۳-۱۸۷۸ میلادی) بنا یافت و شماری از سرایندگان و نوازندگان را از شبه قاره هند به این محل انتقال داد.

آهنگ "جان خرابات" اجرای استاد محمد حسین سرآهنگ

خرابات چون ریشۀ درخت به هر سوی محل تنید و چون پرده‌های ساز در هر خمی زیر و بمی داشت. از گذر "خواجه خردک" استاد غلام حسین با آواز گیرایش به دربار امیر حبیب‌الله‌خان راه یافت. و آنسوتر قاسم افغان، نوای دستگاه های موسیقی هند یعنی راگ و تهمری و راگنی را طنین‌انداز می‌کرد.

استاد محمدحسین سرآهنگ، نوای "من جان خراباتم، جانان خراباتم" را زمزمه می‌کرد و اصول موسیقی را استاد رحیم‌بخش به شاگردان می‌آموزاند. استادانی چون غلام دستگیر شیدا، نبی‌گل و رحیم‌گل، خلیفه محمد عمر، چاچا محمود و استاد محمد هاشم نیز از زمرۀ هنرمندان برجستۀ خرابات‌نشین بودند. در آن دوران خرابات کابل از مراکز موسیقی هندی و افغانی بود.

"خرابات" از معدود واژه‌هایی است که معانی کاملاً متضاد دارد. فرهنگ‌های لغت "خرابات" را هم میخانه و عشرت‌کده تعبیر کرده‌اند و هم ویرانه و نکبت‌کده. درست به مانند دیروز و امروز ناهمگون کوی خرابات کابل که در گذشته تعبیر نخست در مورد آن صدق می‌کرده و اکنون ویرانه‌ای بیش نیست.

برخی از اهل تحقیق هم "خرابات" را مصحف یا شکل غلط واژه‌های "خورآب" و "خورآباد"، به معنی "معبد مهر" دانسته‌اند. اما دایره‌المعارف مصاحب این گمانه را "اشتباه و توهم" زبان‌شناسان خوانده‌است. این دانشنامه در کنار معناهای متداول "خرابات" می‌نویسد که "استعمال خرابات، مانند الفاظ و کلمات دیگر نظایر آن، در کلام صوفیه مورد تأویل واقع شده، و شیخ شبستری در "گلشن راز" در تأویل آن گفته ‌است: "خراباتی شدن از خود رهائی است".

در غزلیات حافظ شیرازی نیز "خرابات" مورد تأویل واقع شده:

در خرابات مغان نور خدا می‌بینم / وین عجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم

"خرابات" او نشانی از خرابی ندارد و مکان نشاط و طرب است:

خشک شد بیخ طرب راه خرابات کجاست / تا درآن آب و هوا نشو و نمایی بکنیم

در هر حال در خرابات امروزین کابل نه از آن زندگی معنوی و هنری خبری است و نا از خانه های پر رفت و آمد و پراز مو سیقی و آواز. در گوشه و کنار آن به جای هنرمندان، زنان و مردانی معتاد به چشم می‌خورند که به آن جا پناه آورده اند.
گویا بنیاد آقاخان در نظر دارد که کوچۀ خرابات و چند منطقۀ دیگر شهر کابل به عنوان محله‌های قدیمی پایتخت ترمیم و بازسازی کند.

در گزارش تصویری این صفحه به دیدار ویرانه‌های خرابات می رویم.


Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
رضا محمدی

قندهار آدم را به‌یاد انار می‌اندازد و باغ‌های سیاه در سیاه توام انار و به یاد جنگ. به یاد طالبان که مرکزشان بود و به یاد مردانی که مدارس دخترانه را آتش می‌زنند و به روی دختران مدرسه‌ای اسید می‌پاشند. قندهار آدم را به یاد گرگین خان گرجستانی و هوتکی‌ها می‌اندازد.

به یاد خرقه‌پوشی احمدشاه ابدالی و نامی به‌نام افغانستان.

اما اصلا نمی‌توان تصور کرد که قندهار آدم را به یاد شاعری بیندازد که زن است و با تمام وجود زنانه و عاصی دغدغه‌ها و تامیلات زنان برقع‌پوش شهرش و کشورش و یا شاید حتی بخش زیادی از زنان جهان را از قندهار بیان کند.

این تصور با خواندن کتاب ــ بادها خواهران من‌اند‌ ـ از محبوبه ابراهیمی به آدم دست می‌دهد. کتابی که از قندهار ما را به رویاهای مردمش می‌برد. به آرزوها و اندوه‌های زنانی که آنسوی چادری‌هایشان هنوز فکر می‌کنند و آرزو می‌کنند و رویا می‌بینند و می‌توانند عصبانی شوند.

شاید خیلی سال قبل بود که در مجله‌ای برای اولین بار به بیتی از محبوبه بر خوردم:

ما سنگ می‌‌شویم ولی سبز می‌‌شود
از پشت سال‌های حقارت فسیلمان

بیت واقعا تکان دهنده بود. رویا نبود، رویا و عصیان و شکایت و فریاد با هم بود. شکایت از روزگاری که می‌خواست محبوبه و نسلش را سنگ کند و رویای کاهنانه روزی که فسیل شکوهمندش سر برآرد و سبز شود.

غزل با ابن بیت خطاب به آدمی موعود یا نسلی موعود یا روزگاری موعود شروع می‌شد:

ای شب چراغ راه به دستت خلیلمان
مهتاب کن که گمشده در کوه ایلمان
.....

محبوبه اهل جلسات شعر نبود. اهل فستیوال‌ها و انجمن بازی نبود. خیلی کم در جمع‌ها حاضر بود. بعد‌ها محبوبه را در تهران پیدا کردم. دختری که در دانشگاه، صحت عامه می‌خواند و از او شعرهای بیشتری شنیدم که هر کدام از یکی دیگر عمیق‌تر و متفاوت‌تر و تازه‌تر بودند. شعر او مثل باقی همنسلانش نبود. اصلا مثل کسی نبود. نه احساساتی گری دخترانه داشت، نه رنگی از گل و بلبل جهان، نه دغدغه شیوه‌های پی‌در‌پی نو ادبی تهران را. در شعرش لحنی از نفرت و تلخی و اعتراض بود.

صبح می‌شود و باز کودکی بهانه‌گیر
خستگی ملال غم نان و چایی و پنیر
چشم را نمی‌شود روی صبح وا کنی
صبح چادری به سر رفته پشت نان و شیر
...در خودت فشرده‌ای ابرهای تازه را
صبح تازه‌ات بخیر آسمان دور و دیر
نه به دست و پا زدن دل رها نمی‌شود
یا پرنده شو بپر یا به خانه خو بگیر....

این شعر روایی روان با کلمات ساده و معمولی دنیای زنانه در شعر افغانستان خیلی تازه بود. رنگی از فرشته ساری داشت اما معترض. حکایت روزانه همه زنان افغانستان یا شاید همه زنان درمانده در سنت در هر جای جهان بود. تنها وجه تمایزش به سر کردن چادری بود یا خوردن نان و چایی و پنیر. شاید زنان دیگر در سرزمین‌های دیگر نوع غذایشان فرق داشت. یا به جای چادری شال و کلاهی داشتند و به جای ایستادن در صف شیر در صف‌های دیگری روزمره‌گی مصرفی زنانه را طی می‌کردند. اما به هر حال همه آنان با همین عوالم دست و پنجه نرم می‌کردند و زنان سرزمین او بیشتر از بقیه.

نگاه خاص اعتراض‌آمیز و دقیق او فقط به این جزییات زنانه معطوف نیست. مثلا وقتی درباره تغییر فصول حرف می‌زند باز همین اعتراض موشکافانه و جزیی‌نگر را دارد:

باز هم بهار شد پرنده‌ها
با خبر که باز جنگ می‌شود
کوه‌ها و دشت‌های دهکده
باز لانه تفنگ می‌‌شود

در شعر دیگری که برای بهار گفته است باز هم همین نگاه تلخ و معترض را دارد. این دفعه جان غمگین او همنشین کودکان مهاجری می‌شود که در اردوگاه بی‌بهار و زمستان، روز را دوره می‌کنند.

گل و نقل و ترانه آورده
نو بهاری که آمده از راه
مثل هر سال منتظر مانده
پشت دروازه‌های اردوگاه

درین زنانگی او حتی همه تاریخ را شریک می‌کند. تاریخی مذکر، تاریخی که همواره زنان را به رغم شاعر، اشیایی تزیینی و هیزمی برای آتش امیال جهنمی مردان پنداشته است.

باید نبود ماه و نتابید بر زمین
این یادگار غربت بانوی اولین

حوا زمین ما چه بگویم؟ جهنم است
اینجا نمی‌شود دل ما آسمان نشین

نگاه زنانه در شعر محبوبه نگاهی‌ست واقعی برآمده از زیر و بم زندگی او. او قصد ندارد مشکلات فلسفی همه زنان را بیان کند اما قصه هر زن وقتی دارد بی‌تکلف از دنیای خودش حرف می‌زند روایت سرگذشت و سرنوشت مشترک همه زنان است.

می توانم با شما قدم بزنم؟
گفتم هیچ چیز به هنگام نیست...
سال‌ها پیش از من تاکستانی را باد برد
شما راه خودتان را بروید
بادها خواهران من‌اند
که با شما قدم می‌زنند

و این زنانه شعر گفتن یعنی تغییر یک مشی طولانی در زبان فارسی زبانی که در آن زنان به ندرت از خودشان از جهان خودشان و از چیزهایی که با آن سر و کار دارند حرف زده‌اند. جهانی که آشپزخانه و خانه‌داری و بچه‌داری و عشق‌های سرکوب شده در آن غلیان می‌کند.

جا مانده‌ای
چون طعم شیر تازه
در دهان کودکم

* * *

فراموشت کرده ام
چون کودک که خواب‌هایش را

* * *

صبح رخت‌های چرک، صبح کوه ظرف‌ها
در اتاق کوچکی باز می‌شوی اسیر

و به این ترتیب است که با کودکش به عنوان مادر حرف می‌زند با کودکش از دغدغه‌های مادرانه‌اش می‌گوید و کودکش را به آرامش در آغوش خویش فرا می‌خواند:

بمب‌ها را خواب دیده‌ای
آن دشت‌ها که مادرت را ترسانده بودند
از عروسک‌های خندان مطمئن باش
جهان آغوش من است
که در آن به خواب رفته‌ای

طرح نگاه زنانه در ادبیات افغانستان قبل‌تر از این نیز به گونه‌ای مطرح شده بود و تصور بر این بود که نگاه زنانه تنها معطوف به عواطف عاشقانه می‌تواند باشد یعنی نگاه معشوقه به عاشق یا نگاه زنی عاشق به معشوقی که همواره در طول تاریخ در مقام گفتار بوده است. معشوق متکلم وحده‌ای که جایش را در شعر این زنان به مخاطب می‌دهد یا حداقل درگیر گفتگویی دو نفره می‌شود. اما محبوبه از این سطح فراتر می‌رود از سطحی که احساسات زنانه را به همان سطح خودش محدود می‌کرد. در جهان شعری محبوبه زنی است که در همه جای زندگی حضور دارد و وقتی با معشوقش نیز به سخن می‌آید می‌تواند او را و جهان پیرامونش را جدا از عواطف شخصی به چالش بگیرد و گریزهایی از عشق به همه زندگی بزند.

صلح

تفنگ بر دوش به استقبالم می‌آیی
ژولیده و ژنده پوش
این تو نیستی
قرار بود مردی بر اسبی سرخ...
تاجی از شگوفه‌های خشخاش بر موهایم می‌نشانی
لبخند می‌زنی و پروانه‌های نیمه جان به خاک می‌افتند
رهایم کن از تو می‌ترسم
در جیب‌هایت میدان‌های مین را پنهان کرده‌ای
مردانی را کشته‌اند و در چاه دلت انداخته‌اند
بوسه‌هایت می‌گویند
صدایت اما خسته و خراشیده به من می‌رسید:
بیا به خانه برویم
مرا اگر ببوسی
مین‌ها خنثی می‌شوند
تفنگ‌ها خشخاش‌ها...
بوسه‌ات کبوتری سپید است
شگوفه‌ای بر منقارش.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
مینا شایسته

سر زدن از این مغازه به آن مغازه، همیشه ساعت‌ها وگاهی روزها وقتم را می‌گیرد. تنوع زیادی نمی‌بینم. بیشتر چینی و پاکستانی هستند. در کابل فقط تعداد اندکی فروشگاه‌های بزرگ وجود دارد که از کشورهای دیگر برای مردمی با سطح اقتصاد بالاتر کفش و لباس وارد میکنند.

به همین دلیل همیشه مجبورم هر وقت به ایران سفر می‌کنم، کالاهای مورد نیازم را از آنجا بیاورم. شاید برای همین است که جز خودم هیچ کسی نمی‌داند این مسئلۀ به ظاهر ساده در کجای مشکلات من قرار دارد. خب، آخر برای من که در افغانستان بزرگ نشده‌ام و از کودکی تا همین دو سه سال پیش از مغازه‌های تهران کفش و لباس خود را خریده‌ام، طبیعی است که خرید از این‌جا کار آسانی نباشد. 

با این حال، خیلی از دوستانم را میبینم که راحت و بیدغدغه یا از بازارهایی خرید میکنند که واردکنندۀ لباس‌های ساخت کشورهای چین و پاکستان است. و یا چند قدم آن‌ورتر به دکان‌هایی سر میزنند که کالاهای دست دوم میفروشند، لباس‌هایی که در افغانستان به "لیلامی" معروف است و طرفداران بی‌شماری دارد. چیزی که می‌توان آن را از کف خیابان و گاری و یا از دکان‌ها و فروشگاه‌های بزرگ و ویژۀ خودش یافت.

در محل فروش کالاهای دست دوم همه چیز یافت می‌شود. از اسباب‌بازی گرفته تا پوشاک و وسایل منزل. حتا زیپ شلوار، دگمه، جوراب و غیره. اصلاً از شیر مرغ تا جان آدمیزاد که می‌گویند، یعنی همین بازار لیلامی.

گذشته و قدمت این کالاهای وارداتی دست دوم که بعضی‌ها به آن مستعمل میگویند و عده‌ای دیگر used و یا second hand ، به درازای ده‌ها سال میرسد. از این رو بیشتر مردم حساسیتی در مقابل آن ندارند. شاید به همین دلیل است که خرید اجناس دست دوم در افغانستان، رفته رفته به یک امر معمول و شبه فرهنگ تبدیل شده‌است.

تهیۀ کالاهای دست دوم فقط محدود به پوشاک نیست، بلکه در هر جایی میشود رد پایی از "لیلامی" را دید. در بازار خرید و فروش ماشین، پرزه‌جات (لوازم یدکی) اتومبیل و ماشین‌آلات صنعتی، کامپیوتر، لوازم برقی و غیره.

با این‌ که بازار کالاهای دست دوم فقط منحصر به افغانستان نیست و در بیشتر کشورهای جهان وجود دارد، ولی دلیل اصلی بازار داغ این کالاها یک چیز می‌تواند باشد. فقر. آخر مردمی که با هزار و یک بدبختی شکم خود را نمی‌توانند سیر کنند، چه‌طور میتوانند پوشاک نو و گران بخرند؟ به همین خاطر کفش و لباس‌هایی را میخرند که عمر زیبایی خود را چند سال پیش به صاحب اولش بخشیده‌است و حالا فقط کیفیت و ارزانیش مشتری را به خود جلب میکند.

عده زیادی از مردم بر این عقیده هستند که وضعیت بد کوچه وخیابان‌ها و گرد و خاک باعث میشود که آنها ترجیح بدهند به جای استفاده از کالاهای نو ولی بی کیفیت و نسبتاً گران، که دوام زیادی در برابر این شرایط ندارد، از کالاهای دست دوم  استفاده کنند. چرا که بیشتر این کالاهای لیلامی در برابر شستشوی زیاد مقاوم است. اگر حتا مقاوم هم نباشد، حد اقل دلشان کمتر برای پولی که پرداخته‌اند، میسوزد. به همین دلیل، بیشتر مردم فقیر و بسیاری از طبقه متوسط جامعه و حتا بعضی از مردم طبقۀ مرفه نیز از کالاهای دست دوم استفاده میکنند.

تازه به برکت این اجناس دست دوم بسیاری از افراد بیکار صاحب کار و درآمد شده‌اند. ایجاد چنین شغلها بار مسئولیت بیکاران را از دوش دولت سبک میکند. برای همین تا این اجناس ارزان هست، دولت هم نظارتی روی فروش کالاهای نو نمیکند و برای همین قیمت کالاهای نو با سطح درآمد اکثریت مردم نمیخواند.

فروشندگان این کالاها هم مثل فروشند گان کالاهای نو از هر ترفندی برای فروش بیشتراستفاده میکنند. اکثر این کالاها را ساخت کشورهای آمریکا، آلمان و یا کره که محبوبیت بیشتری نزد مردم دارند، معرفی میکنند. در حالی که روی بیشتر این اجناس نام کشوری دیگر نمایان است.

با این که همه میدانند این دست دومی‌ها استفاده‌ شده‌اند، ولی فروشندگان این اجناس، به خصوص کفش‌فروشان، سعی میکنند با رنگ و لعابی که به آن میدهند، آنها را تقریباً نو جلوه دهند و خریداران نیز همیشه به دنبال نوترین آنها میگردند.

در بازار و محل فروش "لیلامی" جوان‌های شیک‌پوش امروزی هم زیاد به چشم می‌خورند. جوانهایی که موهای ژل‌خورده و چرب و پوشش‌شان با فرهنگ و لباس‌های افغانی هیچ همخوانی‌ای ندارد. به گفتۀ خودشان، آنها دوست دارند به مد روز غربی تیپ بزنند، ولی نه این لباس‌ها را میتوانند در کابل پیدا کنند و نه پول آن را دارند که اجناس اصیل خارجی بخرند. چون کالاهای نو که در بازارها یافت میشود، چند سالی از مد سایر کشورها عقب است. برای همین به سمت این دست دومیها میآیند.

همین یکی دوماه پیش بود که در پای یکی از دوستانم که از جملۀ همین جوان‌هاست، کفش بسیار زیبایی دیدم. مطابق فطرت زنانه‌ام با عجله پرسیدم، چند خریدی؟ از کجا خریدی؟ گفت: "۱۷۰ دلار! یکی از فامیلام از کانادا برام فرستاده". باورم شده بود، چون مارک کانادا را هم داشت. اما بعد که زیاد سؤال‌پیچش کردم، گفت که از بازار لیلامی خریده، آن هم به قیمت ۷۵۰ افغانی (۱۵ دلار).

برای تهیۀ این گزارش چند دفعه به بازار اجناس "لیلامی" رفتم. فریاد "لیلام، لیلام" فروشندگان و شور و هیجان خرید و فروش، هر رهگذری را وسوسه میکرد تا به سمت آنها برود. من هم وسوسه شدم و چیزی خریدم. با این که با قیمت ارزان، یک لباس با جنسیت خوب را صاحب شدم، ولی تمایلی برای پوشیدنش ندارم. راستش همین که میخواهم بپوشمش، حس بدی به من دست میدهد. با خودم میگویم، چرا باید لباس کهنه و استفاده‌شدۀ کسی دیگر را بپوشم؟ کسی که نمیدانم کی بوده، در کجای زمین زندگی کرده و از چه شرایط صحت و سلامت برخوردار بوده و یا از کجا که با چه بیماری پوستی این لباس را به تن کرده.

برای همین است که هر بار میخواهم این اولین لباس لیلامی‌ام را برای یک امتحان ساده هم که شده، به تنم کنم، اما و اگرهایی از این دست جرأتم را میگیرد و این گونه از خیر پوشیدنش میگذرم و با خودم میگویم، خب، بیخود نیست که از قدیم‌ها گفته‌اند: "ارزان بیعلت نیست و قیمت (گران) بیحکمت". یا به قول سعدی:

کهن جامۀ خویش پیراستن / به از جامۀ عاریت خواستن

چیزی که اکثر خریداران کفش و لباس دست دوم هم میدانند. اما با فقر و تنگ‌دستی چه میشود کرد؟ وقتی نه دست ستیزی باشد و نه پای گریز.

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
Home | About us | Contact us
Copyright © 2026 JadidOnline.com. All Rights Reserved.
نقل مطالب با ذكر منبع آزاد است. تمام حقوق سايت براى جديدآنلاين محفوظ است.