مقالات و گزارش هایی درباره افغانستان
۱۵ ژوئن ۲۰۱۰ - ۲۵ خرداد ۱۳۸۹
زهرا سادات
این روزها کوچهها و خیابانهای کابل حال و هوای دیگری دارد. بسیاری از دیوارها در نقاط مختلف شهر نقاشی شدهاند. تصاویر گریز کودکان از بمباران، تفنگهای خط خورده و کبوترهای سفید بر دیوارهای فروریخته از آتش جنگ، دیوارههای سنگی محافظ و دیوار خانهها و شعارهای اطراف آن، همه تداعیگر یک مفهومند: صلح.
برخی از این دیوارنگاریها کار کسی است با نام مستعار "طالبانکسی" که به تقلید از بانکسی، یک هنرمند نادیده، اما معروف انگلیسی، شبها به طور پنهانی دیوارهای شهر را منقش میکند. کسی نمیداند که او کیست و کجاست، اما محتوای دیوارنگاریهای طالبانکسی برای همگان آشنا و مأنوس است: آرزوی رسیدن به صلح و ثبات. باقی دیوارنگاریها کار یک روزهای است که در آن کودکان، انگارههای خود از صلح را به تصویر کشیدهاند و نهادهای جامعۀ مدنی فراهمکنندۀ زمینۀ یک روز روایت تصویری کودکان و نوجوانان از صلح بودند. تجلی دادن صلح از راه هنر و فرهنگ به مثابۀ یکی از اصول و قواعد رفتاری، برای مردمی که چند نسل خشونت، تبعیض و عصبیتهای گوناگون را دیدهاند، راهکار خوبی به نظر میرسد.
میگویند، در نبود عدالت مردم نیم زندگیشان را از دست میدهند، اما در نبود صلح، همۀ زندگیشان را. وضعیت امروز افغانستانیها ثمرۀ همین تجربۀ تلخ است و از همین رو در اینجا اولین پاسخی که به هر "چرا" داده میشود، جنگ است. جنگی که چیزهای زیادی را از این سرزمین گرفته و تنها یادگار بهجامانده از آن، جامعهای توسعهنیافته با خرابیهای بسیار و شمار زیادی از انسانهای فقیر، بیسواد، معلول، روانی و مهاجر است.
در خلال این سالها بارها از آوردن صلح و ثبات در افغانستان شنیدیم، در سرزمین خشونت، جنگ و ناامنی، سرزمینی که همیشه میخواهد به صلح برسد، اما تا هنوز برای رسیدن به آن راهی را نپیموده و یا هر بار به بیراهه میرود. صلح، همان چیزی که سالهاست در خاطرات مردمان این دیار گم شده، اما همیشه در آرزوهای خود به دنبال آن هستند و برای بار دیگر این روزها کابل به استقبال جرگه (مجمع) مشورتی صلح رفت و چشم امید مردم به آن دوخته شده بود. همان مخالفانی که بارها گفته شده بود، باید در قدرت سهیم شوند، با پرتاب موشکهایی که فقط صد متر با مکان برگزاری جرگه فاصله داشت، از آن استقبال کردند و من و امثال من میان دو زبان متفاوت حیران ماندهایم.
بعد از رخداد یازدهم سپتامبر و گسیل شدن نیروهای نظامی آمریکا و ناتو، گویی معجزهای رخ داد؛ البته برای ما که نسل جنگیم. انگار این رؤیای دستنیافتنی به حقیقت نزدیکتر شد و مردم به زندگی امیدوارتر میشدند. خود من هم در زمرۀ پناهندگانی بودم که بعد از شکست طالبان، دل خوش کرده بودم به بازگشت، به دوباره ساختن وطنم و هویتی که در انتظارم بود. اما با گذشت هر سال احساس میکنم در اشتباهم.
سرنوشت کشور در کشاکش عجیبی گرفتار آمده و شهروندان در بیسرنوشتی غریبی به سر میبرند. در این مدت نه تنها ما که جهان شاهد آمدن خارجیها به افغانستان با شعار صلح و ثبات، شاهد شعارهای بلند و بالای انتخاباتی با مفاهیمی چون صلح و همزیستی مسالمتآمیز، شاهد مذاکرات بهظاهر پنهانی با توجیهاتی چون صلح و ثبات و شاهد رفتن به سوی جرگۀ مشورتی صلح با هدف یافتن راههای آوردن صلح به کشور هستیم. در این راستا پولهای هنگفتی در کشوری که نیمی از مردم آن زیر خط فقر به سر میبرند، مصرف میشود و تا هنوز صلح برای ما خواب و رؤیای شاید محالی بیش نیست.
در تعداد زیادی از گفتمانهای تلویزیونی و حتا در ساعتهای درس تاریخ همیشه موقعیت استراتژیک افغانستان مهمترین دلیل نابسامانیهای رنگارنگ این سرزمین خوانده میشود. اما من فکر میکنم مردمی که سالهاست صلح میخواهند، در درون خود به صلح نرسیدهاند و این حالت در رفتارها و مناسبات اجتماعیشان به خوبی آشکار میشود و برای کسانی که در چنین حالتی قرار دارند، دیدن روزانۀ شعارها و تصویرهایی با محتوای صلح بر دیوارهای کابل، در درونی ساختن این مفهوم بیتأثیر نیست.
"صلحانه"های دیواری، برای پایتخت افغانستان یک پدیدۀ تازه است. گرچه پیش از این، شعارنویسیهای سیاسی به صورت پراکنده در برخی از دیوارهای کابل به چشم میخورد، اما نقاشی روی دیوار طرح جدیدی است که با کارهای هنری "طالبانکسی" در کابل آغاز شد. تصویرهایی که طالبانکسی بر دیوارهای کابل کشیده، نشأتگرفته از روحیۀ ضد جنگی اوست. هرچند تعداد آنها اندک است و بیشتر تصاویر شبیه همند، کارهای هنری طالبانکسی و پس از او، ترسیم رؤیای صلح در خیابانهای زخمی کابل است. برخی از اين ديوارنگاریها را میتوانيد در عکسهايی از بصير سيرت در نمايش تصويری اين صفحه ببينيد.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۲۷ می ۲۰۱۰ - ۶ خرداد ۱۳۸۹
جواد ناجی
خیابان کمعرض و طویل از میان قبرها گذشتهاست. بازاری نسبتاً کوچک در دامنۀ گورستان کنار آبهایی که از بارانهای بهاری باقی ماندهاست و راهی به هیچ سو ندارد، ناچار است به زمین فرو برود.
این قبرستان شهدای صالحین است. قبرهای بیشمار، بو و طعم غذای رستورانها، تعفن و گندیدگی قبرهای فروریخته، سر و صدای ابزارهای حکاکی و بلندگوهای رستورانها با ورود به این گورستان جلب توجه میکند.
آنچه میبینم، با تصورات قبلی که از این گورستان داشتم، بهشدت متفاوت است.
شهدای صالحین، نام خوابگاه ابدی بزرگترین ومعروفترین شخصیتهای علمی، فرهنگی و سیاسی افغانستان در کل و به ویژه در کابل است. این قبرستان خیلی طبیعی و ساده است و شبیه سایر گورستانهای کابل: بینظم، فاقد قطعهبندی و ردیفبندی و شمارهبندی گورها؛ با این تفاوت که بیشترین بازدیدکننده را دارد.
شهدای صالحین برای تعداد زیادی از مردم افغانستان نامی است آشنا و برای برخی دیگر، ازجمله من، نامی است مرموز، مقدس و یادآور فریادهای اندوهبار احمد ظاهر، ساربان و غیره. تقریباً همۀ گذشتۀ افغانستان معاصر را اینجا دفن کردهاند: میرغلام محمد غبار نویسنده و مورخ، میراکبر خیبر ازمهمترین نظریهپردازان حزب دمکراتیک خلق، علامه صلاحالدین سلجوقی، ملک شعرا صوفی عبدالحق بیتاب و صوفی عشقری از چهرههای شعرو ادب فارسی.
احمد ظاهرکه سلطان پاپ افغانستانش مینامند، ساربان که به صدای عاشقان معروف است، سرآهنگ که تا زنده بود مهمترین مدالهای موسیقی را از استادان هندی و مقامهای افغانستان به گردن آویخت، استاد رحیمبخش آخرین صدا از حنجرۀ خرابات، خانم پروین اولین زن آوازخوان و هنرمند رادیو و تلویزیون افغانستان و تعداد زیادی از فرهیختگان و نامآوران عرصۀ فرهنگ و سیاست در این گورستان آرمیدهاند.
شهدای صالحین، آیینۀ نوع ارتباط و نحوۀ برخورد ما با الگوها و میراث فرهنگی و تاریخی است. از آنجایی که هر جامعه با شاخصهای فرهنگی و علمی آن شناخته میشود، شهدای صالحین نیز میتواند یکی از شاخصهای فرهنگی و تاریخی این جامعه باشد. این مزار گسترده، بریده و مجزا از سایر واقعیتها، شرایط و زمینههای سیاسی و فرهنگی افغانستان نیست. به عبارت دیگر، آبادیهای این کشور شرایطی بهتر از شهدای صالحین ندارد.
از نظر ریختشناسی، تفاوتی که بتواند این گورستان را از محل زندگی و خانههای مسکونی در برخی از نواحی شهر کابل متمایز کند، دیده نمیشود. زیرا بسیاری از قبرها هم مثل بسیاری از خانهها دارای محوطه، دروازههای قفلشده و سیم خار دارند. حتا نمونههایی از فاصلههای طبقاتی، قومی و تعصبی را هم در قبرستان شهدای صالحین میتوان به وضوح دید؛ درست مثل خود شهر.
با اندکی تأمل در مییابم که میان زندگی من نوعی دانشجو و مردههای قبرستان شهدای صالحین هم شباهتهای زیاد وجود دارد. از این جهت مردههای شهدای صالحین از ما دلگیر و آزردهخاطر نیستند و نباید باشند، زیرا اتاقی که من در آن زندگی میکنم، شبیه قبر مردهها تاریک و بدون پلاک است، کوچههای اطراف من هم بینام و مملو از کثافت، نامنظم، درهم و برهم، تو درتو و پرپیچ و خمند.
بیهدف و بیهوده بالای قبرها پرسه میزنم. ذهنم مشغول گفتگو با مردههاست. میبینم تعداد زیادی کودکان کار، مردان و زنان جوان آنجا هستند. عدهای گدایی میکنند، برخی دستفروشی، شماری هم فالبینی و تعویضنویسی. چنین میاندیشم که قبرستان در ادبیات و ضربالمثلهای جوامع بشری به معنی پایان زندگی است. اما همشهریهای خودم با ظواهر چروکیده و نگاه توأم با یأس در گورستانها در جستجوی بقا و استمرار زندگیاند.
از فاصلۀ چند قبر صدای گیرا و تأملبرانگیز ساربان از بلندگوی یک غرفۀ سیار نوارفروشی به گوش میرسد: "می روی، افسانه شدم، میروی / حال که دیوانه شدم، میروی". انگار به صدای مردهها گوش سپردهام. ظاهراً مردهها خیلی هم راضی نبودهاند. از بیتوجهی دولت، شهرداری، از بیمیلی مردم به پاس آثار عظیم آنها و خدمات شایانی که انجام دادهند، گلایهها دارند.
شاید صدای میراکبر خیبر را میشنیدم که با قتل او صفحهای تازه از نظام سیاسی و اجتماعی افغانستان ورق خورد؛ به مشروطهخواهی و مبارزات سیاسی و فعالیتهای رسمی حزبی میاندیشیدم که درآن برهه از تاریخ، غبار شخصیت محوری آن دانسته میشد. حالا لوحۀ سنگ آرامگاه غبار شکسته است. بسیاری از قبرها توسط سیلابها از بین رفته و بسیاری از خانههای مسکونی بالای قبرها بنا شده و ماشینها روی قبرها پارک شدهاند.
این قبرستان دردامنۀ کوه زنبورک شاه و زنبلک شاه درجنوب شرق شهر کابل میان خانههای مسکونی وکوه بالای حصار محصور شدهاست. بسیاری ازبازدیدکنندهها درجریان هفته، به خصوص روز جمعه، دراین مکان برای تفریح و یا زیارت میآیند.
این هم از ویژگیهای کابل است که تفاوت چندانی میان پارکها، تفریحگاهها و قبرستانهای آن نیست. به دلیل تفکیک جنسیتی در مکانهای عمومی، مردانه و زنانه کردن پارکها و اختصاص دادن جای معین برای افراد خاص در اتوبوسها و سینما، شهدای صالحین مکان مناسب برای دید و بازدید و دیدارهای دوستانه و عاشقانه است. چون از این خط کشیها در آن خبری نیست.
آهنگهای احمد ظاهر و ساربان از بلندگوهای نوارفروشیها و صدای اذان از بلندگوی مساجد در فضای قبرستان درهم میآمیزد و آدم خط فاصل میان مردگان و زندگان را گم میکند.
در گزارش مصور اين صفحه به گورستان شهدای صالحين سری میزنيم که با روايت آصف آشنا، روزنامهنگار مقيم کابل، همراه است.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۱۸ می ۲۰۱۰ - ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹
رضا محمدی
پردۀ اول
عصر. داخلی. خانۀ احمد شاملو
پیکرهای از شاملو کنار عکسها و کتابها روی یک ستون مرمری سفید و نوشتهها و دفترچهها و قلمهای شاملو در جای جای خانه ،از یاد آدم میبرد که شاملو تازه درگذشتهاست. آیدا (زن اساطیری علاقهمندان شعر و زندگی شاملو) دیس را از دست به روی میز میگذارد، تا خانمی تازهوارد را در آغوش بگیرد که از هلند آمدهاست.
خانم هلندی با لهجۀ کتابی هراتیاش ما را به کتابخانههای هلند به نسخههای خطی گمشدۀ اجدادی، به باغهای تودرتوی انگور، به کنارۀ از سبز تا سیاه هریرود، به قصرشعرگرفتۀ سلاطین کهن، به مثنوی، به جنون، به همۀ چیزهای زیبا، به جادو ما را با خود میکشاند و وقتی همه پلکدرد گرفتهایم، از خود میپرسیم، خدایا، اسم این خانم شاعر جادوگر چیست؟
پردۀ دوم
شب. داخلی. خانۀ دکتر عثمان
یک عده آدم اهل ذوق به روال معمول آخر هفتههایشان گردهم آمدهاند. یک برش نور مستحب مهتابی افتاده روی پردههای لرزان هارمونیه در گوشۀ چپ اتاق، آقای همدمیار، نوازنده و موسیقیدان وهنرمند خیلی خیلی منزوی، پشت هارمونیه نشستهاست. خدایا، این شعری که میخواند، اصلاً به تصانیف مرسوم افغانها نمیماند. یک جور دیگر است. عصیان، خشم، نزاکت و تغزل را همه با هم دارد.
باز کن در که به جان آمدم از دربدری
زندگی میگذرد یا شدهام من گذری
شب کشد پنجه به دلتنگی روزم که مرو
روزهایم همه در جامه شب شد سپری
باز کن در که به جان آمدم از دربدری
زندگی میگذرد یا شدهام من گذری
بشکنم پنجره این فاصلۀ کاذب را
وارهم از قفس ساخته از بیهنری
وقت آن است که چون سبزه برویم ز زمین
از رخ باغ بروبم غم این بیثمری
تو اگر باز کنی در، همه جا باغ شود
باز کن در که به جان آمدم از در بدری
و بیت اول به شکل مرسوم ترجیعخوانی افغانها پس از هر بیت تکرار میشود و همین طور مرتب این بیت در سلولهای مغزم میلغزد. تا روزها همین بیت دلمشغولی ناگریز و گزیر من است.
تلفن آقای همدمیار را باید حتماً پیدا کنم و از او بپرسم شاعر این شعر چه نام دارد.
پردۀ سوم
روز. بیرونی. کنار نشر نگاه، روبهروی دانشگاه تهران
صورت معمولاً برای من سوخته و زمخت استاد محمود دولتآبادی نشاط نمکینی گرفتهاست. لهجهاش که همیشه کتابی تهرانی بود، به خراسانی رقیق بدل شدهاست. روبهرویش همان خانم هلندی ایستادهاست و دارد یک فکاهی دیگر تعریف میکند. شرط میبندد که به اندازۀ همۀ ترجمههای احمد گلشیری فکاهی روسی بلد است: یک ، دو، سه، چار… "قبول، بلدی!" دولتآبادی همین طور شیفته شدهاست.
هی تعریف میکند از فضل و هشیاری این مصاحب هراتیاش. بعدها که باز دولتآبادی را میبینم، باز میگوید: "این همشهری شما خیلی آدم بزرگ و فاضلی بود. من در عمرم به کم آدمی این قدر بادانش برخوردهام. چه قدر حرف بلد است! چه شیرین صحبت میکند! اسمش چه بود؟ هااا آها،حمیرا. بلی، استاد حمیرا نکهت دستگیرزاده مد نظرتان است؟
پردۀ چهارم
صدای متن. راوی:استاد لطیف ناظمی. استکهلم. زمستان ۱۳۸۸.
درست ۳۱ سال پیش از امروز در خانۀ دوستی مهمان بودیم که پس از صرف غذا چند ورق کاغذ به من سپرد و گفت که دوست و همسایهای داریم که مرد نازنینی است و دختر جوانش شعر میگوید. این شعرها را دادهاست، تا تو ببینی که آیا او شاعر میشود یا نه. شعرها را با خود گرفتم و به خانه بردم. چند روز بعد آن دوست که دیگر امروز در میان ما نیست، پرسید که شعرها را دیدی، چهگونه یافتی؟ گفتم: "شاعری از راه میرسد." و سرانجام سالها گذشت و شاعری از راه رسید و شعر سرود و ادامه داد و امروز آن شاعر جوان دیروزی، بانو دکتر حمیرا نکهت دستگیرزادۀ امروز است.
پرده پنجم
راوی: واسع سعید. هرات. بهار ۱۳۸۹
با طمانینه وارد سالن شد. " نه، این برف را دیگر سر باز ایستادن نیست".
حمیرا نکهت دستگیرزاده پس از سالها دوری به کشورش برگشته بود. در پنجاهمین سال تولدش. زمانی که وارد سالن صلاحالدین سلجوقی در شهر هرات شد، همه به پا برخاستند، به احترام او. نام حمیرا در سی سال گذشته در شعر افغانستان مطرح بوده؛ چه هنگامی که در کابل زندگی میکرد و چه زمانی که مثل خیلیها این کشور را به دلایل مختلف ترک کرد. و حالا آمده بود و هوای جشن دیدارش همگان را گرفته بود:
پر بود خانه از تو در هر طرف تو بودی
من در هوای جشن دیدار گریه کردم
هنوز جوان بود و دانشجو که نخستین تجربههای شعریاش در رسانههای کشور منتشر شد. سالهای دشواری بود. سالهایی که سربازان شوروی در افغانستان حضور داشتند و شماری شاعر و نویسنده به دور انجمن نویسندگان حلقه زده بودند. نگاه رژیم به مقولهای ادبی عمدتاً آبشخور سوسیالستی داشت؛ از همان نوع ادبیات روسی. درآن سالها حمیرا را گاه در محافل شعر و ادبیات میشد دید. شعرش هر چند به آثار برخی از شاعران همروزگارش شباهتهایی داشت، ولی خیلی با هدفهای حاکمیت همخوانی نداشت. مثل این بود که تلاش میکرد رد گم کند. شعر عاشقانه میگفت، تا این که بلاخره با استفاده از یک بورسیه به کشور بلغارستان رفت و دیگر هم به کشور برنگشت.
زمانی که وارد سالن شد، به سختی شناختمش. چاق شده بود. تصور من از او همان تصویری بود که او را در کابل و در هنگام دانشجویی دیده بودم. لاغر و سرزنده.
حمیرا در این نشست که از سوی بنیاد آرمانشهر برگزار شد، از علایق ناگسستنیاش به شعر و ادبیات فارسی گفت. از زمانی گفت که مجبور شد کشورش را ترک بگوید و به بلغارستان و هلند برود. شعرش دیگر آن شعر عاشقانۀ محض نبود. میشد یأسی را که بر شعرهایش سایه گسترده بود، به روشنی تشخیص داد.
خانم نکهت با این که گفت مخالف جنگ است، ولی جنگ را در پدیداری نوعی ادبیات مدرن در افغانستان مؤثر دانست. او گفت که در گذشته شعر فارسی بیشتر شعر مردانه بوده و شعر برای مادران. ولی طی این سالها شاعران زن مجال یافتند که از مشکلات خاص خود و از زنانگی سخن بگویند.
حمیرا نکهت در شهر کابل به دنیا آمد. پدرش تاریخ تولد او را چنین ثبت کرده است: "تولد حمیراجان ساعت هشت و نیم، دوشنبه شب، تاریخ ٢٦ ثور( اردیبهشت) سال ١٣٣٩ دربیمارستان مستورات شهر کابل."
پردۀ ششم
صبح. داخلی. نمای میز. یک استکان. سه چهارتا کتاب
آبی خدا، آبی بیمنتها، برگهای آبی بودن، شط آبی رهایی ،آبی دنیای خویش، آبی پندار، پروانههای آبی پرواز، شط آبی خیال، تارهای آبی پرواز و آبی آسمان و همینطور ابر های آبی از صفحات سه مجموعه شعر حمیرا که من دارم، بر گلکهای من میپاشند. این محموعهها در سالهای مختلفی چاپ شدهاند، اما همه حس و حال بههم نزدیک دارند. فراوانی تلمیحات شاهنامهای و اسلامی، بسامد بیپایان احساسات و ریتم مولانایی تغزلی، اینها فضای مشترک همهاند.
شعر حمیرا مثل خودش است. مهربان ولطیف و غمگین و معترض. میشود چهرۀ حمیرا را در شعرش به وضوح دید. و این شعر او را از هر کس دیگری در افغانستان متفاوت میکند.
شب شط اشراق شود باخبر آمدنت
شهره آفاق شود در سحر آمدنت
* * *
مگر ز غیب رحمتی فرو رسد به خانهام
که دست دوری تو را جدا کند ز شانهام
* * *
به شبان خستۀ من تو در سپیده وا کن
سبد ستاره برچین و به روح شب دعا کن
همیشه وقتی در بارۀ حمیرا میاندیشم، یاد بعد از ظهری میافتم که داشت برای رئیسجمهور ایران سخنرانی میکرد: "آقای رئیسجمهور! ما ملتهایی هستیم که ما را بیشتر از آنکه به اساطیر و قهرمانان و زیباییها و فضیلتهایمان بشناسند، به رنجها و دردهایمان میشناسند. تنها چیزی که زیر بار این همه اندوه ما را استوار نگه داشتهاست، زبان فارسی است. اگر دارایی عاشقانۀ این زبان نمیبود، هرگز نمیتوانست در برابر دشواریها و آلام سالهای جنگ و دوری از میهن تاب بیاورد." و بغضش ترکید. با گریۀ او همۀ شاعران تاجیک و افغان و ایرانی حاضر در مجلس به شمول اهل سیاست به گریه آمدند.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۱۲ می ۲۰۱۰ - ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۹
رضا محمدی
"پنج شهرزاد" وبلاگ دستهجمعی پنج دختر نویسنده است. ظاهراً همۀ آنها مثل هم مینویسند. دغدغههای مشترکی از مهاجرت، از دخترانگی، از کوچههای تازهقیرشدۀ حاشیۀ شهر مشهد و نثر یکرنگی از لهجۀ تهرانی با لحن مشهدی وجه اشتراک همۀ آنهاست.
اما اینها هیچ کدام مشهدی نیستند، اگرچه همه یا در مشهد به دنیا آمدهاند یا در مشهد بزرگ شدهاند. خوانندگان وبلاگ آنها را مشهدی میدانند و وقتی پیام میگذارند، همهاش در بارۀ مشهد حرف میزنند. یا قرار میگذارند که مثلاً فردا بغل چارطبقه یا سر پیچ تلگرد یا مثلاً دفتر درّ دَری هم را ببینند. این دفتر درّ دری جایی است که آنها با هم آن جا آشنا شدهاند.
دفتر مجله خط سوم که بعد از سالها جابجایی بالاخره در همین پیچ دوم تلگرد متمکن شدهاست و امروزه پاتوق نویسندگان، شاعران و اهل فکر و فرهنگ مهاجر افغان در مشهد است. هر کدام از شاعران و نویسندگان افغان را بخواهی، میتوانی همین جا ببینی. افغانهایی که تقریبا همگی مشهدی حرف میزنند .مثل مشهدیها فکر میکنند و سالهاست که به جزئی از هویت شهر مشهد تبدیل شدهاند. اما یک چیز آنها را با پنج شهرزاد جوانشان از باقی مشهدیها جدا میکند: دفترچهای به نام شناسنامه.
شهرزادها خیلی با هم متحدند. آمنه محمدی، بتول محمدی، معصومه حسینی، صدیقه کاظمی و سکینه محمدی. و همه در داستان و سلیقۀ ادبی، سبک و سیاقی نزدیک به هم دارند. وهر پنج نفرشان به عصیان مشهورند. عصیان آنها به این است که مثلاً در خانواده نخواستهاند با پسر فامیلی که خانوادههایشان تشخیص داده، زندگی کنند و در ادبیات مو به مو قواعد استادان دفتر در دری را رعایت کنند.
اما این شهرزادها علیرغم این همه شباهت با هم فرقهایی هم دارند. اول این که سرنوشت برای هر کدام از آنها بازی متفاوتی نوشته بودهاست. و بعد این که این سرنوشتهای ناخواسته آنها را پراکنده کرد و سبک و سیاق معترض و همرنگ آنها را تغییر داد. از بین همۀ آنها سکینه که از همه هم کوچکتر بود، برای تحصیل راهی کرمان شد. شهری در کویر با دانشگاهی پر از شور ادبی آوانگارد.
سکینه شروع کرد به یادداشت جملههای حکیمانه و از این جملههای حکیمانه به شعر رسید و از شعر به روزنامهنگاری. در دانشگاه با معدود دانشجوهای افغانی که بود، یک مجله زدند که از تفاوت خودشان با بقیه حرف بزنند. این تفاوتنگاری به داستانهایش هم سرایت کرد .داستانهایش وارد نوعی تنهایی، نوعی خشم، نوعی درگیری با هستی شدند. وطن، زمین، مالکیت، زنانگی و سنت، اینها مؤلفههای حال و مقال داستانی سکینه محمدی را از بقیۀ شهرزادها جدا کرد. و بعد سکینه را وارد یک فضای فلسفی آرامتر کرد.
او از استان ارزگان افغانستان است، اما هرگز این سرزمین را ندیده، چون زاده و بزرگشدۀ مشهد است. سکینه محمدی عموماً داستانهای کوتاه مینویسد و تا به حال دو مجموعه از او به نشر رسیده: "هوا بوی خاک میدهد" شامل یازده داستان؛ و بیست و دو داستان در کتاب "زنی با حریر آبی در طبقه هفتم ".
سکینه که بیست و پنج سال دارد، ده سال است که داستاننویسی را آغاز کرده. او میگوید، ذوق شعری پدر که گهگاه گل میکرد و کتابهایی که او با خودش به منزل میآورد، جرقۀ اصلی گرایشش به ادبیات بودهاست.
او اکنون فارغالتحصیل رشتۀ مهندسی کشاورزی از دانشگاه رفسنجان است و در دانشگاه هم مدیر مسئول بخش ادبی نشریۀ "ندای میهن" بودهاست. خانم محمدی فیلمنامه هم مینویسد. دو فیلمنامهاش را که برای نقد به دوستان اهل سینمایش فرستاده، تبدیل به فیلم شدهاست. سکینه محمدی اکنون یک مجموعۀ بیست و دو داستانی دیگر هم در دست چاپ دارد، اما تا آن زمان باید منتظر بمانیم تا بدانیم نام آن چیست. او نویسندۀ وبلاگ "یک فنجان چای تلخ" است که برخی از داستانهایش را در آن قرار میدهد.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۰۴ می ۲۰۱۰ - ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۹
امیر فولادی
سخن از برگزاری یک نمایشگاه از ۱۵۰عکس و تصویر قدیمی افغانستان است؛ نمایشگاهی که از سوی کتابخانۀ بریتانیا و به کمک مؤسسۀ آقاخان برای یک ماه در کابل برگزار شدهاست.
نمیدانم در این باب از کجا باید شروع کرد. چه بهتر که از همین گذشته شروع کنم؛ از گذشتۀ خودم، گذشتۀ من، من نوعی.
وقتی دانشآموز بودم، هرگز یادم نمیآید دانشآموزان از درس تاریخ خوششان بیاید. نام آن را گذاشته بودند یا گذاشته بودیم "زنگ خواب".
هر بهار که مدرسهها شروع میشد و ما به کلاس بالاتری میرفتیم، درس اولین روز معلم تاریخ قابل پیشبینی بود؛ حتا جملات معلمان کمابیش یکی بود. مثلاً میگفتند: "بچه، تاریخ مهم است. ما باید گذشتۀ خود را بدانیم و از آن پند بگیریم. ما گذشتۀ پرافتخاری داریم، نیاکان نیکوکار و با شهامتی داشتهایم که جنگهای بسیار کردهاند و ابرقدرتهای فلان و فلان را شکست دادهاند."
اما هیچگاه برای بچهها نه تاریخ مهم شد و نه خواندن درس تاریخ چنگی به دل زد. شبهای امتحان تاریخ، سالهای تولد و وفات پادشاهان را به حافظه میسپردیم و یاد میگرفتیم که کدام یکی آن دیگری را کشتهاست.
تصویر و تصور ما از گذشته همین بود: چند اسم مشابه که بر کشور ما سلطنت کرده بودند. حالا این به ذهن و ذوق دانشآموزان بستگی داشت که هر کدام چه گونه تصویری از ظاهر آن پادشاهان میتوانست در ذهن خود بسازد. چون کتابهای تاریخ ما عکس نداشت.
اول فکر میکردم، تاریخ ما این طوری است؛ چنگی به دل نمیزند. خستهکن است. چه می دانم، پر از خشونت و کشتار است. سراپا خونریزی است. منحصر به نسلهایی از خاندان مشخصی است که هر کدام از آنها گهی پشت به زین و گهی زین به پشت میشدند. در نتیجه چندان جذاب نبود.
اما خود من وقتی فیلمهای تاریخی را میدیدم، شیفته آنها میشدم. فتح مکه، مصر باستان، جلالالدین اکبر، سلطان راضیه و بسیاری دیگر. و از همین راه بود که میدیدم که رنگ تاریخی ملتها همه قرمز است، فقط غلظت آن فرق میکند.
تاریخ رم به همان اندازه خونآلود است که تاریخ اسلام. درغرب به همان اندازه خشونت بوده که در شرق. اما چرا فیلمهای اینها چنان برایم جذاب است که نمیتوانم چشم از آنها بردارم؟
بزرگتر که شدم، همزمان با بیشتر شدن مشکلات در افغانستان، پیوسته میشنیدم که این مشکل ریشۀ تاریخی دارد. کارهایی در گذشته باید میشد که نشد یا کارهایی شد که نباید میشد.
این "شد و نشد"ها سوالهای من در مورد گذشته و اهمیت آن را بیشتر و بیشتر میکرد. بخصوص وقتی میدیدم ملتهای دیگر چه قدر در مورد به تصویر کشیدن گذشتۀ خود خرج میکنند؛ چه قدر برای نگهداری چیزهایی که از گذشته مانده، جان میکنند؛ چه قدر در مورد گذشتۀ خود میدانند و چه قدر در مورد گذشتۀ خود اسناد و مدرک دارند و پیوسته هم به آن میافزایند. گذشتۀ خود را از زاویههای مختلف میبینند؛ روایتهای مختلف و گاه متضاد را میسنجند، سبک سنگین میکنند، محک میزنند.
اما وقتی نوبت به ما میرسد، میبینیم چه قدر گذشتۀ ما ناروشن است، درست مثل آیندۀ ما. عجب جایی گیر افتادهایم ما. همۀ نشانههای راه پیموده شده، دیگر وجود ندارند و راه باقیمانده هم ناروشن است. بگرد تا بگردیم.
شاید به همین دلیل است که همواره دور خود میچرخیم و بارها در چاهی میافتیم که تازه از آن در آمده بودیم.
بعدها که بزرگتر شدم، با این گذشتۀ ناروشن مشکلم جدیتر شد و پرسشهایم بیشتر. آیا همین گونه که در کتابهای تاریخ ما نوشتهاند، بودهاست؟ آیا درست و دقیق نوشتهاند؟ آیا میشود به اینها اعتماد کرد؟ میشود آنچه را که در این کتابها آمدهاست، با اسناد و شواهدی محک زد، سنجید و آنها را سره ناسره کرد؟
راستی، ما از گذشته خود چه داریم که واقعیتها را آن گونه که بوده نشان دهد؟ راحتتر این است که از خیر این سوال بگذریم، وگرنه بعد از جستجوی فراوان چیزی که حاصلمان میشود، حسرت است و خستگی. چون یا چیزی نیست و یا هم اگر هست، در پستو خانههای ارگ و وزارتخانهها و ادارات دولتی است و نباید انتظار داشت که به درد یک پژوهشگر و جستجوگر بخورد.
در سالهای جنگ، شایع شد که یکی از احزاب از مغارههای اطراف مجسمههای بودا در بامیان به عنوان انبار سلاح و تجهیزات نظامی استفاده میکند و اگر مواد انفجاری که آنجا نگهداری میشود، ناگهان منفجر شود، ممکن است به پیکرههای بودا نیز آسیبی برسد. بگذریم از این که بعد بر سر آن مجسمهها چه آمد.
یادم هست که در آن سالها "طغیان ساکایی" استاد دانشگاه کابل مقالهای در این باب نوشت و در آن آورده بود که هر سنگریزۀ پیکرۀ بودا و مغارههای اطراف آن کلمهای از یک سند معتبر تاریخی ماست و اگر سر جایش نباشد، بخشی از آن ناقص میشود.
حالا وقتی عکسهای نمایشگاه کابل را میبینم، احساس میکنم صفحات زیادی از یک کتاب تاریخی معتبر به افغانستان باز گردانیده شدهاست.
صفحۀ غزنی، زادگاه من. خیلی به این عکس خیره شدم. این عکس، شهر غزنی را چنان نشان میدهد که در گذشته بودهاست. شاید همان شهری که عنصری بیانش میکند و منوچهری.
صفحۀ کابل. این صفحهها کامل است. بالاحصار را نشان میدهد. به راستی که دژ محکمی بوده و تسخیر آن برای کسانی که علیه انگلیس میجنگیدهاند، بسی دشوار. دامنههای آن چه خالی بوده، باغ، مزرعه، درختهای توت.
قندهار. همۀ خانهها گنبدی بوده. در تابستان سرد و در زمستان گرم. درختها را برای ساختن سقف قطع نمیکردند. خانۀ والی قندهار باشکوه بوده؛ مجلل مثل قصر، با محافظان انگلیسی. ما هنوز در سال ۱۸۸۰ میلادی هستیم. ها؟ چهطور؟ هیچ. چون هنوزهم برای حفظ دولتمردان خود به نیروهای خارجی نیاز داریم. پس خیلی هم گذشتگان ما شجاع و بیگانهستیز نبودهاند. این هم نمونهاش... سیاسی شد. بگذریم.
خانۀ والی قندهار در ۱۸۸۰ میلادی نشان میدهد که در آن زمان معماری افغانستان تغییر کرده و قلعههای گلی جایش را به ساختمانهای آجری و سنگی داده و سبک معماری و تزئین آن نیز خاص است.
خوشخبری دیگر این است که این نمایشگاه در شهر هرات نیز برگزار میشود و در پایان عکسها به آرشیو ملی افغانستان در کابل منتقل میشود.
اخیراً قطعات دزدیدهشده از موزۀ کابل نیز باز برگردانیده شدند و سر جای اصلیشان قرار گرفتند. چنین تلاشهایی خیلی ارزشمند و ضروری است. گردآوری چنین عکسهایی شاید بتواند هویت پاره پارهشدۀ ما را به هم آورد. و گذشتۀ مارا نیز برای خود ما جذاب کند. چون آن گونه که سالها پیش فکر میکردم، مشکل در خشن بودن تاریخ ما نیست که در موهوم بودن آن است. آخر آدم چه قدر میتواند به یک صفحۀ سفید یا یک پردۀ سیاه نگاه کند؟ بر این صفحۀ سفید یا تخته سیاه کم کم دارند مینویسند. این خیلی مبارک است.
در گزارش تصویری این صفحه جان فلکونر John Falconer متصدی این مجموعه در کتابخانه بریتانیا ما را با این عکسهای تاریخی آشنا می کند.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۲۷ آوریل ۲۰۱۰ - ۷ اردیبهشت ۱۳۸۹
زهرا سادات
برای من و نسلهای جوانی مثل من که سالهاست در فضای دود و باروت گیر ماندهایم، تا آن جا که یادم میآید، نداشتن گذشتههای خوب، حال خوب و آیندهای مبهم که در راه است، جنون یک سوال را در ذهن تکثیر میکند که آخر ما که هستیم و در کجا ریشه داریم: جنگ و خشونت؟ یا ادب، فرهنگ و هنر؟
اگر قلعۀ اختیارالدین، مسجد گوهرشاد و مکانهای دیگری از این دست را ندیده بودم، حتماً به گذشتههای دور و گذشتگانمان نیز شک میکردم. اما حالا کاملاً فرق میکند. بودن در قلعۀ نهبرجه، احساس دیگری را در من زنده میکند. قلعه در یک سراشیبی کوچک و در نقطهای خلوت از کارتۀ پروان کابل قرار گرفتهاست.
روی در و دیوارهای قلعه خبری از تجدد و زرق و برق خانههای امروزی نیست. دیوارهای بلند گلی و در چوبی بزرگ با کندهکاریهای زیبا و منقش، تو را به گذشتههای دور میبرد که یا در سیری به میراثهای فرهنگی دیدهای و شاید هم در فیلمهای تاریخی. اما به هر حال این زیبایی آن قدر گیراست که برای لحظهای میان ماندن و رفتن دچار دو دلی میشوی.
سنگریزهها، فضای داخلی قلعه را پوشاندهاند و در گوشه و کنار، باغچههای زیبایی دیده میشود که حریم آنها با سنگکاریهای زیبا مشخص شدهاست؛ ساختمانهایی با شکل و طرح قدیم، اما ترمیمشده، در جای جای قلعه به چشم میخورد.
قلعۀ نهبرجه که از آن به نام قلعۀ امیر عبدالرحمانخان نیز یاد میشود، روزگاری برای شکار بود. گذر سالها و نابسامانیهای فراوان در افغانستان، هشت برج قلعه را محکوم به فرو ریختن کرد و اینک آن چه بر جای مانده، قلعهای است با برجی تنها.
چند سالی است که قلعه با فنون علمی و تخصصی ترمیم و فضای تفریحی آن به فضایی آموزشی به نام فیروزکوه، مبدل شدهاست. سال ۲۰۰۶ بود که فیروزکوه تأسیس شد، از همان آغاز، از دیگر مراکز آموزشی در افغانستان پیشی گرفت و روز به روز بر اعتبار خود، در بیرون از جغرافیای افغانستان، افزود. اما برای بسیاری از مردم داخل هنوز بیگانه است.
مؤسسۀ فیروزکوه، شاید تنها مؤسسهای باشد که بخشهای آموزش حرفهای، تولید، تجارت، اداره و فرهنگ را دارد و همۀ این بخشها در کنار یکدیگر، در صدد زنده نگاهداری فرهنگ و معماری اصیل افغانی هستند، تا مبادا به دست فراموشی سپرده شوند.
آموزشگاه فیروزکوه با برگزاری دورههای آموزش حرفهای با استادان ورزیدۀ داخلی، شاگردان زیادی را در بخشهای خوشنویسی، نقاشی، نجاری یا کار روی چوب، ساخت زیورآلات و صیقلدهی سنگها آموزش دادهاست و نقش یک هنرستان تمامعیار و کاملاً معیاری را در افغانستان ایفا میکند. آن چه بر اعتبار آن افزوده، اعتماد سرشار به آینده است که در شاگردان فیروزکوه به چشم میخورد. آموزش معیاری، کار تخصصی و آیندۀ کاری روشن، وجه تمایزی است میان فیروزکوه و سایر آموزشگاههای داخلی و خارجی در افغانستان.
خدیجه، دختری شانزدهساله است که سه سالی از آموزش او در بخش نجاری فیروزکوه، میگذرد. او میگوید: حضور در فیروزکوه، حال و هوای زندگی او را تغییر دادهاست. به دو دلیل: یکی آشنایی با هنر افغانی و دیگری خارج شدن از حصار تنگ باورهای مردانه. زیرا او شغلی را برگزیده که سالهاست به نام کار مردانه شناخته شدهاست.
روری براون، سخنگوی موسسۀ فیروزکوه، میگوید، آنها در صدد یافتن بازارهای خارجی برای تولیداتشان هستند؛ زیرا افغانستان به دلیل وضعیت اقتصادی ضعیف، بازار مناسبی برای فروش نیست. از همین رو آنها اجناسشان را برای بازارهای خارجی و به قیمت گزافتری قیمتگذاری کردهاند.
آموزش در فیروزکوه دربردارندۀ سه بخش است: بخش اول درسهای نظری در حوزۀ تخصصی، درس های عملی در بخش مربوط و آموزش زبان انگلیسی، پشتو و کامپیوتر است. به گفتۀ آقای خلیلی، مدیر بخش آموزشی فیروزکوه، داشتن تحصیلات پایه، استعداد هنری و موفقیت در آزمونهای نظری و کاربردی، از شرایط جذب سالانه شاگردان در دورههای آموزش سهسالۀ این مرکز است و پس از پایان دورۀ آموزشی، آنها امکان کار در فیروزکوه را برای متقاضیان آموزشدیده فراهم میکنند. همچنین دانشآموزان با شگردهای کاریابی، تجارت و بازاریابی در داخل و خارج از کشور آشنا میشوند که در صورت کار مستقل میتوانند از آن بهره ببرند.
خلیلی میگوید: " آموزشگاه فیروزکوه متخصصان را برای بخش تولید آماده میکند و بخش تولید درآمد لازم را برای تداوم کارهای فیروزکوه فراهم میکند."
در حال حاضر مواد خام برای کارهای تولیدی این مرکز، مانند چوب درخت چهارمغز (گردو) برای بخش نجاری ، سنگهای قیمتی برای ساخت زیورآلات و برخی مواد دیگر، از داخل افغانستان تأمین میشود. اما ماشینآلات لازم از خارج وارد میشود.
فیروزکوه با کار در بخش آموزش و تجارت توانستهاست، زمینۀ آموزش و کار را برای تعدادی از مردم محلی فراهم کند و در کنار آن با کارهای متنوعی که خصوصاً در بخش معماری در خارج از افغانستان داشته، تا حدود زیادی به شناسایی هنر و معماری اصیل افغانی، کمک شایانی کرده و نیز بخشی از تجارت جهانی افغانستان را در دست گرفتهاست.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۳۰ مارس ۲۰۱۰ - ۱۰ فروردین ۱۳۸۹
زهرا سادات
"تقریبأ چهل و پنج سال پیش بود؛ درست وقتی که اولین آپارتمانها در کابل بین مردم و کارمندان دولت توزیع میشد. بیشتر مردم انگیزهای برای سکونت در چنین ساختمانهایی را نداشتند و دلیل این بیمیلی هراس از دروازههای مشترک، دهلیزهای مشترک، بیگانگی ساکنان احتمالی آن از یکدیگر و زمزمههای طعنهآلودی بود که گویا تشناب یا دستشوییهای این ساختمانها رو به قبله ساخته میشود."
اینها بخشی از خاطرات مهندس زَلمَی است که بعدها منشی شهر و مسئول نظارت بر پروژههای ساختمانسازی مکروریانهای کابل شد. میکرو رایون به روسی یعنی ناحیه کوچک که به مجتمع های آپارتمانی گفته می شود که در افغانستان به مکرو ریان تغییر تلفظ داده است.
مکروریانها اولین آپارتمانهایی بودند که به سرعت چهرۀ کابل قدیم و سنتی با خانههای قلعهمانند را به شهری مدرن تغییر میدادند و همین آپارتمانها با ساختمانهای دیگری که بعدها به آن افزوده شد، تنها میراث بهجامانده از حضور اتحاد شوروی در افغانستان است که تا هنوز در زمرۀ مستحکمترین و مقاومترین ساختمانهای پایتخت هستند.
کار ساختمانسازی در کابل با الگوهای روسی، توسط فابریکه (کارخانه) خانهسازی که تنها شرکت ساختمانی دولتی بود، با همیاری روسها شروع شد. این شرکت با پنج هزار کارمند، برای توسعۀ خانهسازی در کابل، شبانهروز فعالیت میکرد.
غلامسخی نورزاد، شهردار وقت کابل، میگوید:" در ساختمانهایی که شورویها بنا میکردند، دو خصوصیت بیشتر به چشم میخورد: زیبایی کم، استحکام زیاد."
به گفتۀ او، مطالعات دقیق خاکشناسی و زمینشناسی، ساختمانسازی روسیه را از دیگر ساخت و سازها متمایز میکرد؛ تا جایی که بناهای ساخت روسیه در برابر حوادث طبیعی و خصوصاً زلزلههایی با شدت نه درجۀ ریشتر مقاوم بودند.
مجتمع های مسکونی در بسیاری از نواحی کابل ساخته شد که در برخی از مناطق به نام مکروریان شماره داشتند و در پاره ای از نواحی جزیی از مناطق موجود مسکونی کابل شدند.
شهردار قدیم کابل میگوید: " قبل از کودتای هفت ثور ۱۳۵۷، هر سال ۲۰ تا ۵۰ هزار متر مربع زمین زیر ساخت قرار میگرفت که روسها تمام هزینههای آن را پرداخت میکردند و بعد این ساختمانها به طور رایگان بین مردم نیازمند توزیع میشد."
در پروژه های دولتی سیستم خانهسازی شوروی تمامی کارمندان دولت، کارگران فابریکه و برخی دیگر، صاحب مسکن میشدند و برخورداری از سهولتهای دیگری مثل کار، خدمات اجتماعی و فضای سبز هم میسر می شد؛ زیرا با آغاز ساخت و ساز مجتمعهای مسکونی ، مراکز درمانی، مراکز تحصیلی، کودکستانها، پارکهای تفریحی و بعضاً سینماها و در کنار آن فضاهای سبز برای مردم ایجاد میشد.
به جز شرکت خانهسازی، برخی از نهادهای دولتی مانند وزارتهای داخله و دفاع، با پیروی از الگوهای روسی برای کارکنان خود در بخش جداگانه و به صورت اختصاصی، مجتمعهای مسکونی احداث کردند؛ مانند "بلوکهای سارَندوی" که برای نیروی پلیس وقت ساخته شده بود.
چیزی نگذشت که ساختمانسازی سنتی افغانی از ساخت و سازهای مدرن متأثر شد و حتا خانهسازیهای شخصی زیر نظارت دولت قرار گرفت، تا در ساخت آنها اصول و معیارهای خانهسازی شوروی رعایت شود.
فعالیت شورویها در عرصۀ سازندگی چنان وسیع و چشمگیر بود که در فاصلۀ کمی بسیاری از نقاط کابل ساخته شد و در قسمتهای دیگری زمینها تقسیمبندی و بین مردم مستحق توزیع شد.
آقای زلمی میگوید: "روسها با شدت دادن به فعالیتهای عمرانی خود بعد از کودتای هفت ثور، سالانه ۱۱۰ هزار متر مربع، یعنی چیزی در حدود ۱۰۵۰ آپارتمان را میساختند و با این کار میخواستند به مردم افغانستان بگویند: "ما دوست شما هستیم" و در همین حال، یک فضای سالم رقابتی در عرصۀ سازندگی کشور بین قدرتهای بزرگ جهانی به وجود آمد. مثلاً اگر شورویها جادۀ کابل- مزار(تونل سالنگ) را احداث کردند، آمریکاییها جادۀ کابل- قندهار را ساختند. شورویها پروژۀ آبیاری ننگرهار را انجام دادند و آمریکاییها پروژۀ وادی هلمند را. این نوع فعالیتها سبب شد تا در چهرۀ افغانستان، تغییرات زیادی پدید بیاید."
اگرچه فعالیت روسها سیمای کابل را دگرگونه ساخت و ساخت و ساز در بسیاری از نقاط حومۀ شهر، مانند دارالامان، پل چرخی و چهارراه قنبر سبب وسعت پایتخت شد، اما این فعالیتها در سالهای آخر حضور شوروی در کشور کمرنگ شد و دیگر هیچ ساختمانی مانند گذشته با استاندارد و کیفیت لازم ساخته نشد.
با خروج نیروهای شوروی از افغانستان و سقوط دولت دکتر نجیب همۀ این فعالیتها، یک باره به خاموشی گرائید. در جریان جنگهای داخلی تمام بخشهای کارخانۀ ۲۵ هکتاری خانهسازی گلوله باران شد و بخشی از تجهیزات آن در همین گیرودارها به یغما رفت.
گزارش مصور این صفحه گوشههایی از این کارخانۀ متروک را نشان میدهد.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۱۸ مارس ۲۰۱۰ - ۲۷ اسفند ۱۳۸۸
زهرا سادات
کسانی که نوروز را در افغانستان سپری کردهاند، بدون شک رقص گودیپرانها (بادبادکها) را در آسمان افغانستان دیدهاند. گودیپرانبازی یا بادبادکبازی از بازیهای ویژۀ نوروز است که مردم را وا میدارد بر فراز تپهها یا میدانهای وسیع بروند و گودیپرانهای رنگارنگی را با پیامهای تبریکی عید، اشعار عاشقانه و پیامهای تبلیغاتی به بلندای آسمان بفرستند.
هفت سال پیش بود. درست وقتی که تازه به افغانستان آمده بودم، اولین سال نو را با دوستان به تپۀ مرنجان یا نادرخان رفتیم؛ جایی که مزار تنی چند از شاهان افغانستان است. افراد زیادی، از کودکان گرفته تا میانسالان، با شادی و ولع خاصی با دستهایشان نخهای گودیپران را هدایت میکردند و هر وقت یکی از این افراد گودیپران رقیب را به پایین میکشید و یا از آن سبقت میگرفت، فریاد و هلهله دوستانش به هوا بر میخواست. همه بدون واهمه دست میزدند، میخندیدند، فریاد میکشیدند و این شادی را با آسمان قسمت میکردند. انگار که هیچ کدامشان انسانهای دیروز نبودند که از ترس طالبان، گودیپرانهایشان را در کنج اتاقهایشان قاب کرده بودند و بر آن پارچهای میکشیدند تا مبادا چشمان نامحرمی بر آن بیفتد که هستیشان را تاراج کند.
سالها پیش، سیکهای افغانستان در رفت و آمدهای خود به هند، این بازی را یاد گرفتند و آن را به افغانستان آوردند. گودیپرانبازی سیکها به سرعت بر سر زبانها افتاد و چندی بعد، مراسم باشکوهی در قلعۀ حشمتخان برگزار شد و دهها گودیپران در آسمان شهر به پرواز در آمد.
به مرور زمان مردم با این بازی انس گرفتند و آداب و قواعد ویژهای برای آن ترتیب دادند. ایام بیکاری، روزهای عید و هر زمان که باد ملایمی در حال وزیدن بود، زمان مناسبی برای گودیپرانبازی به شمار میرفت. گودیپرانبازها بعد از خواندن این بیت شعر"ای درک جیلانی، شمال (باد)ها ره طولانی" مشتی خاک از زمین برمیداشتند و بعد دستشان را در پیش روی صورتشان میگرفتند؛ با پخش خاک در هوا، جهت باد تشخیص و بعد از آن بازی شروع میشد.
پهلوان کریم که در شور بازار کابل، گودیپرانفروشی دارد، میگوید: تقریباً نود سال است که گودیپرانسازی و فروش آن پیشۀ اجدادیشان است. او با شور و هیجان خاصی، گودیپرانهای سفارشی را که برای نوروز امسال آماده کردهاند، نشان میدهد و میگوید:"ما هم از افغانها سفارش گرفتهایم و هم از سفارتخانهها و افراد خارجی."
دکان کوچک پهلوان کریم با گودیپرانهای رنگارنگ در اندازهها و طرحهای مختلف آراسته شده و همه گودیپرانها از ده افغانی تا بیست هزار افغانی برای داخلیها و از چهل دلار تا هزار دلار برای خارجیها، نرخگذاری شدهاست. پهلوان کریم و دوستش نور آقا بجو که مشهورترین گودیپرانسازهای افغانستان هستند، گودیپرانهای فیلم "گودیپرانباز" را برای مؤسسه فیلم سازی "دریم ورکرز" ساختند و این بازی را به بازیگران مرکزی فیلم، آموزش دادند. این فیلم که برگرفته از رمان مشهور گودیپرانباز خالد حسینی است، تبدیل به یک فیلم جنجالی در افغانستان شد و وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان، پخش و فروش آن را ممنوع اعلام کرد.
جنگهای چند دههای در افغانستان تأثیر منفی خود را بر هر پدیدهای گذارده است و هر چیزی در افغانستان، حتا اگر در قالب تفریحی هم باشد، رنگ و بوی خشونت دارد. جنگ انسان با انسان، جنگ سگ با سگ ، کبک با کبک، خروس با خروس و بالاخره جنگ گودیپرانها. به همین دلیل است که هیجانیترین بخش گودیپرانبازی، جنگ انداختن گودیپرانها در آسمان است. به همین منظور است که گودیپرانها به آسمان فرستاده میشوند و افراد بسیاری بر سر پیروزی گودیپرانها شرط بندی میکنند و یا هم در بسا مواقع به رقابتهای سالم میپردازند.
اجناس مورد ضرورت برای ساخت گودیپرانها، مانند قرقره و کاغذهای مخصوص، از کشورهایی مثل آلمان، هند و چین وارد میشود؛ اما نخهای خارجی خریدار کمتری دارد؛ زیرا نخهای مخصوص این کار توسط گودیپرانسازهای افغان به روش مخصوص و سنتی شیشهزنی آماده میشود، تا توانایی مبارزه با گودیپران رقیب و بریدن آن را داشته باشد.
گودیپران، بازار خوبی در افغانستان دارد و تقریباً همۀ مردم افغانستان به خوبی با آن آشنایی دارند. آمادهسازی آن برای بازارهای داخلی و خارجی در سادهترین جای ممکن، مثلاً در یکی از اتاقهای خانه و یا حیاط و آن هم توسط اعضای یک خانواده صورت میگیرد.
در دوران سلطۀ طالبان، گودیپرانبازی کاملاً ممنوع بود و بسیاری از افراد به جرم ساخت، فروش و بازی گودیپران، کتک خوردند. اما با سپری شدن این دوره، بر خلاف گذشته، زنان از اجرای این بازی منع شدند و این بازی مثل خیلی چیزهای دیگر، در انحصار مردان افغان قرار گرفت و مبدل به تفریحی مردانه شد. اما با وجود این، در طی چند سال اخیر نه تنها به مناسبت عید نوروز و ایام بیکاری، بلکه به مناسبتهای مختلفی، مانند روز جهانی صلح، مسابقات گودیپرانبازی در تپۀ مرنجان و چمن حضوری کابل صورت میگیرد و آسمان کابل با گودیپرانهای مردانه رنگین میشود.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۱۵ مارس ۲۰۱۰ - ۲۴ اسفند ۱۳۸۸
رضا محمدی
بهاریهها در شعر فارسی، تقریباً همیشه شبیه هم بودهاند. وصف بهار، نوروز، میر نوروزی و شادمانی و طرب و ترک توبه و "در خانه خفتن و دعوت به خیمه زدن بر گلزار"...
مگر به ندرت که به خلاف آمد عادت، شاعرانی بهار را با نوروز و سور و بساطش، با تلخی نگریستهاند. اما در شعر امروز افغانستان، بهار همواره چنین وجهی داشتهاست. یار باز آمدهای برای درد دل، عیدی برای نو شدن داغها، وقتی برای جنگ و بالاخره زمانی برای مستی دیگران...
معروفترین این شعرها شعر استاد خلیلی است که در شروع سالهای تلخ افغانستان گفته شد و رویهای را در شعر افغانستان به وجود آورد که تا کنون ادامه دارد.
گویید به نوروز که امسال نیاید
در کشور خونینکفنان ره نگشاید
بلبل به چمن نغمۀ شادی نسراید
ماتم زدگان را لب پر خنده نشاید
استاد خلیلی
این لحن تلخ و کنایهآمیز استاد خلیلی، اگرچه زبانی قدیمیتر دارد، اما آشنایی زدایی بدیع و ریتم موزیکال آن، از آن شعری بيادماندنی ساخت. بعدتر، شاعران دیگر با مخاطب قراردادن خود بهار وتازه کردن زبان سعی کردند همین فکر را گسترش دهند:
بابه نوروزی پیر!
سرزمینم را از یاد مبر
وقتی از اطلس مرجانی خواب،
جامۀ آرامش به تنت میکردی
وقتی از باغ سفر میکردی
وقتی ازماهی و مهتاب، از هود قصه میآوردی...
قهار عاصی
بابه نوروزی، میر نوروزی یا عمو نوروز، همان پیرمرد مهربان اسطورهای است که در همۀ ممالک به شکلی وجود دارد. موعود سالانهای که مبشر سبزی و شکوفایی و تازگی است؛ مبشری که با خویش هدیههای تازه برای کودکان و اخبار نیک و خیر و برکت برای خانوادهها دارد.
شاعر دیگری در شعری که به مردم تاجیک هدیه کرده، آرزو کردهاست که بهار آز ان طرف آمودریا شیرینی و شادی به سوغات بیاورد:
بهارا ناز کم کن چانه کم زن
بهای این لب پر خندهات چند
بهارا نوبهار بلخ تلخ است
بیاور از سمرقند خودت قند
ابوطالب مظفری
نوبهار جدا از معنی بهار تازه اشارهای به معبد تاریخی نوبهار است که نخستین معبد زرتشتی شمرده میشود و البته، ذکر این نکته خالی از لطافت نیست که حافظ نیز نوروز را "تازه شدن آیین زرتشتی" توصیف کردهاست.
بعضی از شاعران اما بهار را تبری داده و مردم را گنهکار دانستهاند که با بهار رویۀ درستی نداشته و ندارند.
چه مردمان بیکفایتی
بهار را که فصل باطراوتی است
سنگ میزنند
خالده فروغ
زبان گشود پرستو که نوبهاران شد
ولی چو بال بر آورد تیر باران شد
بهار آمد و شعر بهشت بر لب داشت
اسیر خاطر خونین سوگواران شد
سمیع حامد
از بهارانه مگو بیش که آفاق خدا
پایمال ستم لشکر چنگیز شدست
شبگیر پولادیان
بسی بهار گذشت و هنوز خانه به دوشیم
بهار میرسد از راه و ما بهار نداریم
لطیف ناظمی
دانم ای دل که بهاران بود و موسم عشرت
من پربسته چه سازم که پریدن نتوانم
نادیا انجمن
اما بعضی از شاعران از این هم بدتر و تلختر دیدهاند. آنها بهار را از جنبههای اسطورهای آن جدا کرده و از خیر شادی و طرب و عیش آن به طور کل گذشتهاند. اما به لحاظ طبیعی وآب و هوایی آن را فصلی برای آغاز جنگها وموقع جولان و عرض اندام دوبارۀ جنگاورانی دانستهاند که کوههای غرق در برف و سرمای افغانستان آنها را مجبور به صلح میکرد.
باز هم بهار شد پرندهها
با خبر که باز جنگ میشود
کوها و دشتها ی دهکده
باز لانه تفنگ میشود
محبوبه ابراهیمی
بهار آمده اما درخت گور گل است
درخت پیر که در بارش گلوله شکست
بهار آمده خورشید گور تاریکی است
که دفن گشته در آن هر چه آفتاب پرست
بهار آمده تا دیوها بگردانند
پیالههای پر از خون تازه دست به دست
شریف سعیدی
و حتا از دیگران نیز با زبانی کودکانه میخواهند که نیامدن بهار را دعا کنند:
آی بچههای ده دعا کنید
تا خدا بهار را نیاورد
تا همیشه برف باشد و کسی
جنگ را به کوچهها نیاورد
محبوبه ابراهیمی
اما با این همه کسانی هم بودهاند که بهارا را ستودهاند. و این دفعه سنتهای نوروزی را نه از نگاهی تلخ و تیره که از نگاهی منتظرانه و حتا عاشقانه نگریستهاند.
در باغهای یخزده جاری شود بهار
سرشار از صدای قناری شود بهار
توغ علی درفش گل سرخ بر فراز
تا با شکوه ارجگزاری شود بهار
صادق عصیان
توغ یا علم یا جهنده، بیرق بلندی است که در شهرهای مختلف افغانستان مردم در روز نخست نوروز به نام و تبرک نام حضرت علی میافرازند. و در این بین بسیار افسانهها و قصههاست که نوروز را روز نخست خلافت وی، به عنوان خلیفۀ چهارم مسلمین، میشمارند، که گویا نوعی جابجایی و دگرشدگی با داستان جمشید پادشاه صورت گرفتهاست. اما به هر حال این آموزۀ صوفیانه که حضرت علی را شاه اولیا و شفادهندۀ بیماران میشناساند، با سیر تاریخی ممزوج شدن همۀ قصهها و اساطیر افغانها با نام و داستان حضرت علی، نوروز را از وی جداییناپذیر میسازد. در بسیاری از شعرها شکوایههای بهاری برای چارهجویی به ایشان خطاب شدهاست. معروفترین همۀ آنها در ترانۀ معروف "بیا بریم به مزار" دیده میشود
نظرگاه میروم فردا خدا را
بگیرم دامن شیر خدا را
علی شیر خدا یا شاه مردان
دل نا شاد ما را شاد گردان
و بالاخره باید به این بهاریۀ ظریفانه از خانم فایقه جواد مهاجر اشاره کرد که بر خلاف همۀ آن دیگران، بها ر را هم میستاید، هم منتظر است و هم شرحی از مصایب میدهد:
از راه دشتها پر از گل بیا بهار
با خاطرات کهنه به کابل بیا بهار
شهزادگان شهر مرا یاد دار و باز
با دختران غمزده کاکل بیا بهار
بر روی قبرهای چه بسیارمان بریز
با عطر زندگی به تجمل بیا بهار
یا نوبهار! گر چه بهارم به باد رفت
اما پس از تمام تطاول بیا بهار
عکس بالا از راست به چپ: لطیف ناظمی، نادیا انجمن، استاد خلیل الله خلیلی، خالده فروغ و قهار عاصمی.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۰۸ مارس ۲۰۱۰ - ۱۷ اسفند ۱۳۸۸
نازنین شفایی
شاید برای هر زن افغان که مثل من هیچ گاهی فرصت نداشته است به باشگاه ورزشی برود، سر زدن از باشگاههای ورزشی دختران در شهر کابل و یا تماشای صحنههای از ورزش دختران افغان روی پرده تلویزیون، با حسی دوگانه توام باشد. حس حسرت و غبطه خوردن برای فرصتهای نداشته و محرومیت از همه چیز؛ و حس شریک شدن در شادی و سروری دختران که زمانه و روزگار امتیاز و فرصتهای چه بسیاری که به آنها نداده است.
زنان دیگر را نمیدانم اما واقعیت اش برای من این گونه است. چند باری که به باشگاه ورزشی دختران در کابل سر زده ام و یا هر باری که تصویر دختران ورزشکار افغانستان را در حال انجام حرکتهای ورزشی، در فرودگاه بینالمللی کابل هنگام سفر برای اشتراک در مسابقات بیرون از کشور و یا هنگام برگشت با مدالهای طلا و نقر از مسابقات بیرونی دیده ام این حس دوگانه به من دست داده است.
دو هفته پیش وقتی برای تهیه همین گزارش به باشگاه ورزشی "نیو فول کانتاکت" دختران رفتم، بازهم همین حس توام با حسرت و سرور به من دست داده بود. آنجا دخترانی در سن و سالهای متفاوت را در لباس سفید ورزشی دیدم که هر کدام با کمربند در رنگهای متفاوت سرگرم ورزش و انجام دادن حرکتهای زیبا و دیدنی با دست و پا شان بودند. میدویدند، مشت میزدند، پا میزدند و با صدای بلند و بیهیچ هراس و دلهرهای هنگام مشت و پا زدن آوازهای متفاوت را از حنجره شان بیرون میدادند.
لحظات طولانی را مات و مبهوت فضای باشگاه، حرکات و صداهای بلند دختران بودم و خودم هم نمیدانم چرا. شاید آن لحظات با نگاه کردن به دختران ورزشکار، هرکدام را متناسب با سن و سال شان با خودم مقایسه میکردم.
راستی پیش از همان لحظه هیچ وقت تا این حد متوجه نقش زمانه و روزگار در زندگی آدمها نه شده بودم. در یک لحظه خودم را از هفت هشت سالگی تا حالا که مادر هستم مرور و مقایسه کردم. چه تغییر و تفاوت عجیبی. در جغرافیا و کشوری واحد. یک نسل به جرم زن بودن، اجازه ندارد تنها از خانه بیرون برود و اجازه ندارد با صدای بلند خنده کند و گب بزند تا مبادا مردان در همسایگی بشنوند.
اما نسل بعدی، زن بودن اش که جرم نیست هیچ، در بیرون رفتن از منزل مشکلی ندارد که هیچ، تازه با نیرو و انرژیی ورزشی هنگام اجرای حرکتهای ورزشی شادمانه جیغ میکشند و مشت و پا میزنند. تازه اینها که چیزی نیست. حتی آن قدر خوشبخت هستند و بخت و زمان رام شان است که برای اشتراک در مسابقات ورزشی به کشورهای خارج از افغانستان سفر میکنند.
به تهران میروند، به کره و ژاپن و به بازیهای المپیک جهانی در پکن. به زمین فوتبال در بنگلادش و تالاب بوکس در تاجیکستان. پس خیلی از زنان افغانستان حق دارند آرزو کنند ای کاش دیرتر به دنیا میآمدند. پس بخش از این حس دوگانه حسرت و سرور یک امر طبیعی است.
وقتی در باشگاه ورزشی "نیو فول کانتاکت" در محله موسوم به کارته سه در کابل در کنار فرشته صفری، ایستادم شادمانی وصف ناپذیری در گونه اش موج میزد و غرور از جنس دیگر را در چشمهایش میدیدم. غروری که کمتر زنی در افغانستان آنرا تجربه کرده است.
بلی، اگر به جای او هر زن و دختر جوان دیگر اولین مربی زن در یک رشته ورزش رزمی در کشورش میبود، نگاههایش سرشار از همین سرور و غرور میشد.
بیشتر از دو ساعت آنجا بودم. درست تازمانی که تمرین آن روز فرشته با شاگردانش تمام شد. وقتی با فرشته مربی هژده ساله سر گپ و گفت را باز کردم متوجه شدم که شش سال بعد از تولدش، خانواده اش به ایران مهاجر شده است و فرشته در ده سالگی برای اولین بار در باشگاه کاراته ثبت نام کرده و چند سال بعد در همین رشته در یک مسابقه استانی در تهران مدال نقره گرفته است. اما بعد از بازگشت به کابل، ورزش را در رشته نیول فول کانتاکت، ادامه داده و حالا مربی تیم ملی بانوان کشورش شده و بیش از هفتاد بانو ی ورزش کار را آموزش میدهد. بدون شک فرشته و شاگردانش دختران خوشبخت افغانستان هستند. چون هنوز تعداد بانوان ورزشکار افغانستان در مقایسه با کل زنان کشور رقم اندک اما امید وار کننده است. چون آن گونه که فرشته میگوید "پیوستن زنان به ورزش روند رو به رشد را طی میکند و هر ماه تعداد شاگردانش بیشتر از ماههای پیش میشود. و هم چنان در کوچه و محله نگاههای مردم و نیز به زنان ورزشکار محترمانه تر از پنج سال پیش شده است".
وقتی به کمیته ملی المپیک افغانستان، سراغ عارف پیمان سخنگوی این کمیته را گرفتم متوجه شدم، فرشته تنها مربی و بانو در بخش ورزشهای رزمی نیست. بلکه بعد از او بانوان دیگر نیز در بخش تکواندو، اووشو، کاراته و بوکس مربی ورزش رزمی هستند. و همچنان در افغانستان صدها زن و دختر جوان ورزشکار هستند و به ورزش رو آوردهاند.
آنجا، متوجه شدم در دیوار دهلیزهای ساختمان کمیته ملی المپیک، عکسهای زنان و دختران ورزشکار که در مسابقات بیرون از کشور مدال طلا و نقره گرفته اند به من شادمانه لبخند میزنند. آن هم در جایی که تنها هشت سال پیش طالبان زنان را به جرم نپوشیدن برقع جلو چشم همه شلاق میزدند و یا با گلوله اعدام میکردند. آری شاید این بخشی کوچک از فرصتهایی است که زمانه و روزگار به وجود آورده است تا زنان بسیاری در افغانستان آرزو کنند. ای کاش دیرتر به دنیا میآمدند.
آنگونه که آقای عارف پیمان میگوید، در گذشته و به ویژه بعد از روی کار آمدن رژیم کمونیستی در افغانستان، زنان در این کشور به ورزش پرداخته بودهاند. اما پیش از هشت سال ورزش زنان در مجموع محدود به ورزشهای اجتماعی مثل والیبال، فوتبال و بسکتبال بوده است و صحنه ورزشهای رزمی از حضور زنان در این کشور خالی بوده است.
به گفته آقای پیمان، "حلیمه سنگر و روبینا مقیم یار دو زن پیشکسوت در ورزشهای اجتماعی در افغانستان هستند. اما شماری دیگر هم بودهاند که دیگر یا زنده نیستد و یا در خارج از کشور زندگی میکنند و از ورزش بریدهاند."
ولی حالا همه چیز فرق کرده است و همه ساله دهها بانو در مسابقات ورزش رزمی در خارج از کشور سفر میکنند و از این میان شمار با مدالهای طلا و نقره بر میگردند و پرچم کشورشان را در بیرون از مرزها و در مقابل دیدگان همه با خود حمل میکنند.
هم اکنون نیز فرشته صفری و ده تن از شاگردان اش در یک تور ورزشی از یک هفته به این سو، برای اشتراک در مسابقات مربی گری و مسابقات رزمی در بخش نیو فول کانتاکت بانوان، در ایران بسر میبرند و برای کسب مدال و مقام دست و پنجه نرم میکنند.
این مسابقات از تاریخ ۲۹ فوریه شروع شده است و تا تاریخ ۹ مارس با اشتراک بانوان ورزشکار از کشورهای ایران، افغانستان، تاجیکستان و چند کشور آسیایی دیگر ادامه دارد.
گزارش مصور این صفحه شما را به باشگاه ورزشی بانوان در "کارته سه" کابل میبرد که فرشته صفری مربی آن است.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب