مقالات و گزارش هایی درباره افغانستان
۰۶ ژانویه ۲۰۱۰ - ۱۶ دی ۱۳۸۸
زهرا سادات
سحر، دختری است که زندگیاش را با تار و شانه رنگ میزند. از وقتی یادش میآید، با این فضا پیوند عمیقی دارد. زیرا زندگیاش را در همین حال و هوا و در صدای شانه زدنهایی ممتد، نفس کشیده است.
برای این دختر، زندگی کودکانه، سرگرمی و تفریح معنی خود را از دست داده است. او هم مثل خیلی از کودکان افغانستان زود بزرگ شده و بیشتر از دلهرههای کودکی، اضطراب زندگی را در او حس میکنم. کار، درس و باز هم کار. کسی او را وادار به این برنامۀ روزانه نکرده، اما او فهمیده که بافت تابلوفرشها راه خوبی است برای امرار معاش و زنده ماندن در افغانستانی که فقر در تار و پودش خانه کرده است.
او تابلوفرشهای زیادی را همراه با پدرش کار کرده و چهرۀ رهبران سیاسی مشهوری را بر تابلوها نقش زده است.
سحر میگوید: "طرحهای زیادی در ذهنم است که حتا پدر نقشۀ بعضی از آنها را برایم آماده کرده و دوست دارم، اگر کارهای فرمایشی تمام شوند، به سراغشان بروم."
گرچه قالیبافی در این خطه پیشینهای طولانی دارد و بسیاری از مردمان این دیار با آن آشنا هستند، اما از بافت تابلوفرش سالهای زیادی نمیگذرد. اما در همین مدت نیز هنرمندان این کشور با تلاشهای بیوقفۀ خود توانستهاند مرزها را پشت سر بگذارند.
کاردستیهای سحر نیز تنها در افغانستان نه که در منطقه، اروپا و امریکا مجللترین خانهها را آزین بستهاند. اما همۀ زندگی آنها خلاصه میشود به دو اتاق کوچک، سه دار قالی و کامپیوتری که گاه اندیشهای را در آن حبس میکنند.
دستان هنرور سحر روز تا روز در تار و پود قالی، سبز و شادابتر میشوند و هر روز زندگیاش بیشتر در تار و رنگ ریشه میکشد.
سحر دوست ندارد تابلوهایی که با عشق و شببیداریها به دنیای خود دعوت کرده، با گمنامی راهی سرزمینهایی شوند که حتا او خودش نمیداند کجاست. راست میگوید. این دختر میداند تابلو، تصویر هر کسی که باشد، مال اوست و او دختر افغان است. او بارها در دل، خدا خدا کرده که نمایشگاهی در سطح کشوری و جهانی برای آثار او و هنرمندان هموطنش برگزار شود و او با افتخار و غرور به دیگران بگوید: این است هنر افغانی، نه آن کشتارهایی که شهره است در جهان. و این تبلور همان آرزویی است که بر جدارههای احساسات پدرش خشکیده شد و کسی نفهمید.
سحر مسئول کارگاه بافندگی است، اما می گوید، هنوز به پای پدر نرسیده و خیلی چیزها را باید یاد بگیرد و تجربه کند. او به هنرش میبالد و حتا به همکلاسیهایش گفته که اگر دوست دارند، به گارگاه آنها بیایند و یاد بگیرند. اما تنها پاسخی که هر بار شنیده، "قالینبافی بسیار سخت است، کی میتانه؟" بوده است.
سحر تارهای رنگی را با ظرافت در کنار هم میچیند و میگوید: "تعداد رنگهایی که در تابلوها، استفاده میکنیم، خیلی زیاد است. هنوز رنگها را به درستی نشناختهام. گاهی وقتها رنگ چشم یا جای دیگری را اشتباه میکنم. اما پدر زود به دادم میرسد."
پدر سحر رنگشناس زبدهای است. او رنگها را دستهبندی کرده و به دخترش فهمانده که با ترکیب رنگها میتوان هویت افغانستانی تابلوها را برجسته کرد. همان رنگهایی که در لباس، آرایش و دکور افغانی حرف اول را میزند.
سحر دویست و بیست و پنج رنگ را در بایگانی رنگها قرار داده و انتظار میکشد تا بایگانی دو هزاررنگی پدر را به زودی مال خود کند. شاید او میداند با این رنگها میتواند زندگی خود و جامعهاش را، همان طوری که دلش میخواهد، رنگ بزند.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۱۴ دسامبر ۲۰۰۹ - ۲۳ آذر ۱۳۸۸
بشیر سخاورز
در ماه محرم سال ٩١٠ قمری با وجود دشواریهاى راه، حملات پی در پی ازبکها، خطر دزدان، نبود مواد غذایی، نداشتن خیمه، نبود خوابگاه مناسب و بسا رنج دیگر، ظهیرالدین محمد بابر خودش را با سپاه معدودش تا کوهدامن کابل میرساند و هنگام عبور از "تنگۀ هوپیان"، چشمش در آسمان به ستارۀ روشنی میافتد.
آخر شب است و آسمان زیبای کابل خوشههای ستارهها را مینمایاند و در میان آن ستارهها، ظهیرالدین بابر ستارهاى را از همه روشنتر و زیباتر مییابد و از افسر نزدیکش که در کنارش است، میپرسد:
- من ستارهاى را به این روشنایی ندیدهام. آیا این ستارۀ سهیل نیست؟
همراهش به آسمان به دقت نگاه میکند و پاسخ میدهد:
ـ شاها، شاد باش که ستارۀ بخت و امید، سهیل زیبا به سوی تو لبخند میزند. این را به شگون نیک بپذیر.
در آستانۀ شهر کابل، ظهیرالدین محمد، دگرگونى هویت را در خود دیدهاست و او به جای آنکه به عنوان یک مهاجم خودش را معرفی کند، جامۀ یک شاعر را به تن میکند و مىخواهد کابل را از دید یک شاعر بررسی کند: "ما در چمن "آقسرای" در "قرهباغ" متوقف شدیم. سربازان "خسرو شاه" که با ما پیوسته بودند، نظم را مراعات نمیکردند؛ سرانجام یکی از جنگجویان را به جرم اینکه جعبۀ روغنی را از مردم کابل دزدیده بود، تا آن حد زیر شلاق گرفتیم که او در زیر ضربات شلاق جان داد."
ظهیرالدین محمد بابر، پادشاه گورکانی
شگفتا، فرمانروایی از تبار دو خونآشام بزرگ، یکی تیمور لنگ و دیگر چنگیز خان، به جای آنکه مطابق رسم این دو مرد خونخوار، حین رسیدن به کابل شروع به قتل بیگناه و باگناه شهر کند، نخست یکی از سربازان خودش را قربان آستان کابل میکند. شرحی که از کابل مىدهد، بیشتر به شرح شاعرانه میماند که شاعری شهر زیبایی را تعریف میکند: "ولایت خُرد و زیباییست که شکل مستطیل را دارد و از هر دو جانب شرق و غرب به کوه پیوسته است.
قلعۀ بزرگ کابل در دامنۀ کوه است و به دلیل آنکه شاهی در وسط چهار دیوار آن بنای بزرگی را ساخت، تمام کوه را به نام شاه کابل مینامند. در دامنۀ کوه درختان میوه وجود دارد و در زمان عمویم "الغ بیگ میرزا"، معلم او که اسمش "ویس اتاکا" بود، نهری را در دامنۀ کوه بنا کرد، تا به درختان میوۀ آب برساند. در پایان نهر، باغی به نام گلخانه است که محلی گوشه و زیباییست که عاشقپیشگان در آنجا عشق میورزند."
همین که بابر وارد کابل میشود، بجای آنکه مطابق رسم جهانگشایان در مورد برخوردش به عنوان یک مهاجم حرف بزند، شروع میکند، به تعریف زیبایی کابل و سرودن شعر تا استقبالی از این زیبایی باشد. اما آیا بابر به راستی یک مهاجم بوده؟
غاصب اصلی کابل شخصی است که "مقیم" نام دارد و این همان آدمی است که عبدالرزاق میرزا، فرزند الغبیگ، نوادۀ ابو سعید میرزا را که کابل و زابلستان جزء امپراتوریاش بود، ازکابل میراند، قلعۀ شاهی کابل را به تصرف میآورد و خود را حکمروای کابل مینامد.
اما "مقیم" هم از کابل یا زابلستان و یا محیطی که ما آن را امروز افغانستان مینامیم، نیست؛ زیرا که او هم یکی از مغولانی است که با سپاه هزاره به کابل تاخته، عبدالرزاق میرزا را از شهر رانده و خواهرش را به زنی گرفتهاست. بارى، گسترۀ نفوذ او هم دورتر از قلعۀّ شاهی نیست و این خود باعث ایجاد خلاء قدرت شده و بارآور بی امنی ها در شهر کابل.
ظهیرالدین محمد نخست دَرِ سخن را با مقیم میگشاید و به جای جنگ کردن، مقیم حاضر میشود تا قلعۀ شاهی را ترک کند تا با خانودهاش جان سالم ببرد، به شرطی که سپاهش را تحویل بابر بدهد، تا به ارتش بابر بپیوندد. در جریان رسیدن به این تفاهم اغتشاش بزرگی در شهر کابل اتفاق میافتد که سپاه بابر برای جلوگیری از آن قاصرند. در همین زمان بابر خود مأمور فرو نشاندن اغتشاس که باعث چور و چپاول شده، میگردد و راهی را که او انتخاب میکند، این است تا عدهاى از دزدان را به دار بکشد. در نتیجه فتنه خاموش میشود.
این دومین بار است که بابر اقدام به کشتن میکند، زمانی که به کابل رسیده. اما هر دو کشتار به خاطر حفظ امنیت کابل و راحتی مردم است و این حکمروا سر آن را ندارد تا مانند دیگر مهاجمها باعث ترس و تشویش در میان مردم گردد. زیرا که او به کابل دل باخته است.
بابر به عنوان یک شاعر داخل کابل میشود و نخستین کاری که میکند، به رسم شاعران از شراب خوب کابل که بارها وصفش را در کتابش آورده، مست میکند، شعر لسانالغیب حافظ را مىخواند، مانند شاعر، زیبایی کوه و دمن را از چشم میگذراند و شهری را مییابد که درخور حکمروایی شاعر است.
ظهیر در واقع به کشوری پناه آورده که از همان روز نخست با آن پیوند عاطفی بر قرار کردهاست. این پیوند عاطفی باعث میشود که او کابل را مأمن و میهن خودش خطاب کند:
"در آخر ربیع الاول، به عنایت و مرحمت خداوند، یک بار دیگر پادشاهی کابل و غزنه را به دست آوردم."
توجه کنیم که بابر بر "یک بار دیگر" تأکید داشتهاست. رسیدن به کابل تعبیر رؤیای قشنگیست؛ رؤیایی که بعدها در سفرهای هند در تب اشتیاق دیدن این رؤیا برای یک بار دیگر میسوزد و اگر مأموریت رفتن به هند کار اجباری برایش نبوده باشد، کار درخور ذوق و توجه او نیست و بارها هنگام دوری از کابل آرزو میکرده که کاش میتوانست در کابل باشد.
ظهیرالدین در سن ٢٣ سالگی وقتی به کابل آمد، دیگر فرغانه و سمرقند را از خاطرش زدود و اگر گاهی به هند تاخت، آن هم به قصد آوردن ثروت هند به کابل و اِعمار کابل بود. در مقایسۀ سمرقند با کابل به تکرار گفت که: "هر دو جای چهار فصل مشخص و جداگانه دارند. در سمرقند و کابل برف به وفرت میبارد. هر دو مناطق زیبا هستند، اما آب و هوای کابل به تناسب سمرقند بهتر است."
و در مقایسه با هند، هر زمانی که در یادداشتهایش مینویسد، هند را دور از زیبایی طبیعی، آب و هوای گوارا و میوههای خوشمزه میبیند و نمیتواند بفهمد که چرا بعضی از شاهان به شمول محمود سبکتگین بارها به هند رفتهاند، در حالی که ملک زیبای کابل را نمیشود ترک گفت. در این یادداشتها بابر با صراحت میگوید که رفتنش به هند فقط یک علت دارد و آن آوردن غنایم و ثروت هند است به کابل، تا کابل را اعمار نماید.
به زعم بابر، کابل زیبا با وجود همۀ برتریاش بر بسا جاهای دیگر، جای فقرزدهایست که میشود با ثروت هند بهترش ساخت. بابر بنا به گفتۀ خودش، به میهن زیبا، اما فقرزدۀ خود آمدهاست و مىخواهد در آن چهارباغها، نهرها، عمارتهاى زیبا و جادهها اعمار کند. ظهیرالدین میداند که اگر محمود سبکتگین خودش را شاه غزنه مینامد و به خودش حق میدهد که از این قلمرو به حساب آید، او هم همین حق را دارد که خودش را شاه کابل بداند.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۰۸ دسامبر ۲۰۰۹ - ۱۷ آذر ۱۳۸۸
مینا شایسته
هوای گرم داخل ماشین تنفس را برایم مشکل ساخته. شیشه را پایین میکشم، ولی دود سیاه ماشینها و گردوخاک مثل سربی به جای اکسیژن از گلویم پایین میرود.
شیشه را بالا میکشم. ساعت را نگاه میکنم. نیم ساعت است که فقط ۱۵ تا ۲۰ متر جلو آمدهام. دلهره دارم، پایم بیحس شده. آخر چه قدر کلاج و ترمز! دوباره بدقول میشوم، با این که هر روز نسبت به روز قبل زودتر حرکت میکنم، ولی بازم به کام این ترافیک هولناک میافتم. موج رادیو را میچرخانم، تا شاید از طریق"رادیو ترافیک" وضعیت ترافیک را بفهمم، ولی این رادیو هم مثل بقیه رادیوها در حال پخش کردن آهنگ است.
خوب در شهری که فقط برای دو میلیون نفر در نظر گرفته شده بود و اینک بیش از پنج میلیون نفر در آن زندگی میکنند و در هر منطقه پر جمعیت نیز یک الی دو راه اصلی پرترافیک برای ورود به مرکز شهر را دارد، این رادیو هم حرف تازهای برای گفتن ندارد.
با این که شهر کابل چهرهای نظامی به خود دارد و در همه جا ماشینهای پلیس و نیروهای خارجی دیده میشود، ولی بازهم هیچکس از زیرپا گذاشتن قانون هراسی ندارد.
در این شهر آشفته جای سواره و پیاده و حتا گاریهای فروش میوه و سبزیجات مشخص نیست. هر شهروندی حق را به خود میدهد؛ چون شهرداری جایی برای او در نظر نگرفته، پس او باید به زور جایی برای خود بیابد.
آنها میگویند، اگر گاریمان را از وسط خیابان برداریم، به کجا برویم، تا لقمۀ نانی برای بچههایمان دست و پا کنیم. دولت که به فکر ما بیجارهها نیست، چرا ما باید به فکر کشور و ترافیک و هوای آلودۀ آن باشیم؟ تازه هر چه ترافیک بیشتر، فروش ما هم بیشتر میشود.
جواب عابرانی که در خیابانها راه میروند هم کاملا مشخص است: کمبود شدید پیادهرو- جاهای خط کشی شده، پل هوایی و از همه مهمتر،عادت نداشتن مردم به رعایت قوانین شهری.
صدای بیب بیب مرا از جا پراند. با این که این صدا بسیار گوشخراش است و اعصابم را تحریک میکند، ولی سعی میکنم که به آن عادت کنم. هر چه جلوتر میرویم، راه باریکتر میشود. خوب که نگاه میکنم، میبینم که این منطقه هم مثل خیلی جاهای دیگر که دلیلش برایم معلوم نیست، کنده شده. ای کاش همینقدر سریع که دستور کندن این مناطق را میدهند، دستور بازسازی آن را هم بدهند. ولی انگار در این مملکت همه به دنبال شروع کارهستند، تا پایان کار.
به گفتۀ مسئول ترافیک کابل، در حال حاضر بیش از پانصد هزار موتر (خودرو) در شهر کابل تردد میکند و سالانه هزاران ماشین دیگر بر این تعداد افزوده میشود.
اما عجب این است که علیرغم ازدیاد ماشینها، رعایت نکردن قوانین راهنمایی و رانندگی و کمعرض بودن خیابانها، تعداد تصادف کم است و شاید دلیل آن نیز خرابی جادهها و خیابانها باشد. چون رانندگی در خیابانهای پر از چاه و چاله با سرعت بالا ناممکن است.
پس باید دعا به جان مردم کرد که وظیفۀ شهرداری را انجام میدهند. البته، بنا به میل خود و هر جایی که ضرورت ببینند و بدون اطلاع شهرداری نزدیک خانه یا مغازۀ خود بدون هیچ بازخواستی موانع ایجاد میکنند، با این که این موانع به تشکیل ترافیک کمک بزرگی میکند، ولی جلو تصادف ها را نیز میگیرد.
بسیاری از رانندگان یا گواهینامه ندارند و یا آن را خریدهاند و در مورد قوانین راهنمایی و رانندگی هم اطلاعات کافی ندارند و از طرفی میدانند که مأموران ترافیک را میتوانند با اندک پولی راضی کنند؛ به همین دلیل تلاشی برای رعایت قانون نمیکنند.
آقای غلام جیلانی، مسئول آموزشهای راهنمایی ورانندگی میگوید، تعداد ۱۲۱۳مأمور ترافیک در سطح شهر کابل وجود دارد که حدود ۳۰۰ نفر آنها تازهوارد هستند و اطلاعات کافی دربارۀ قانون ترافیکی ندارند. خوب با این احتساب، با وجود کمتر از ۱۰۰۰ نفر مأمور ترافیک حرفهای و نیمهحرفهای در برابر بیش از پانصد هزار وسیلۀ نقلیه و بیش از پنج میلیون جمعیتی که اکثراً یا از قانون ترافیک چیزی نمیدانند و یا میخواهند با زیر پا گذاشتن قانون کار خود را راحتتر کنند، معلوم است وضعیت ترافیک چه میشود.
مدت زیادی هم از نصب چراغهای راهنمایی و رانندگی نمیگذرد و بیشتر اوقات این چراغها کار نمیکنند، مردم هم زیاد به این چراغها عادت نکردهاند. به همین دلیل در کنار هر چراغ راهنمایی یک یا چند مأمور ترافیک حضور دارند، با این حال باز هم رانندگانی هستند که به هر دو مورد توجه نمیکنند.
برای نهادینه کردن قوانین راهنمایی و رانندگی دولت برنامهای را در دست کار دارد. در حال حاضر این طرح در بیش از ۶۲ مکتب (دبستان) در حال اجراست، تا دانش آموزان با مسایل راهنمایی و رانندگی آشنا شوند.
با وجودی که قوانین ترافیکی افغانستان طبق استانداردهای جهانی است، ولی طریقۀ پرداخت جریمه استاندارد نیست. یعنی اگر رانندهای خلافی کند و مأمور ترافیک جلو او را بگیرد، جریمۀ آن شخص به صورت نقدی دریافت میشود و بعد مأمور ترافیک آن را به قسمت مربوطه تحویل میدهد. به همین دلیل بسیاری از رانندگان متخلف با راضی کردن مأمور ترافیک و دادن مبلغی کمتر از جریمه از قانون فرار میکنند.
در این افکار غوطهور بودم که دیدم چند نفری از ماشینهایشان پایین میآیند. میشنوم که میگویند بازهم یک ماشین پلیس است. این هم برایم تازگی ندارد هر روز این فرماندهان و یا افراد پلیس که خود را حافظ قانون میدانند و فکر میکنند خونشان از بقیه رنگینتر است و نباید در ترافیک بمانند، با خارج شدن از مسیر ترافیک، راه ماشینهایی را که از روبرو می آیند، میبندند و بعضی رانندگان فرصتطلب نیز به دنبال آنها راه میافتند.
حالا این قدر دیرم شده که قانون دیگر برایم مفهومی ندارد. برای همین تا میبینم کمی جلوم خالی شده، به دنبال ماشین پلیسی که راهی میانبر برای خود درست کرده بود، میروم با این که میدانم کار درستی نیست، ولی چارهای ندارم، وگرنه به قرارم نمیرسم. آدم بعضی جاها از روی ناچاری همرنگ جماعت متخلف میشود.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۰۱ دسامبر ۲۰۰۹ - ۱۰ آذر ۱۳۸۸
آصف آشنا
حالا نمیتوانم به سادگی دو هفته پیش از کنارش بگذرم. دو هفته پیش او یکی از هزاران انسانی بود که گاه در خیابان و زمانی در پیاده رو چهارراهی پل سرخ شهر کابل از کنارش رد میشدم، بیآنکه آب از آب تکان بخورد. من، راه خودم را میرفتم و او مثل همیشه درگیر کارش بود. خب، میشود یک لحظه بیگناهی خود را اینگونه توجیه کرد و سنگینی بار ملامت وجدان به خاطر بیخیال رد شدن از کنار او را کم کرد. راستی هم، شاید گناه من نیست. شاید برای همه اینگونه است. وقتی آدم با پدیدهای و یا در کنار پدیدهای بزرگ میشود، در خیلی از موارد این پدیده برای آدم معمول، ساده و چیزی در مایههای طبیعی بودن معنی پیدا میکند.
حالا یک بخش از بیخیال رد شدن من از کنار رحیمالله شاید به همین امر بر میگردد. و بخش دیگرش به چشم و درون قاصر من. اما مهم این است که حالا نمیتوانم به سادگی گذشته، از کنارش بگذرم و بخشی از خودم را جا نگذارم. آخر یک هفته در کنارش بودهام، قصهها و سرگذشت زندگی کودکانه، اما پر از ماجرا و دشوارش، را شیندهام. حجم و سختی کار و درگیر بودنش با غم نان را از نزدیک دیدهام و از امید و آرزوهایی که برای خودش محال مینماید شنیدهام.
سه چهار بار باهم به رستورانت رفتهایم. "رستورانت روز" که رفتن و غذا خوردن در آن یکی از آرزوهای رحیمالله بوده است. جایی که به قول خودش پنج سال ماشین مشتریهای این رستورانت را شسته و هرگز راه به درون آن نبرده و اما همیشه آرزو کرده است روزی بزرگ و صاحب پول کافی بشود تا بتواند داخل برود و از همین کبابهای مرغ و بره که حالا در سه قدمیاش پخته میشود بخورد. از اینها که بگذریم بعد از یک هفته بودن در کنار رحیمالله و چند کودک هم سرنوشت با او، حالا تازه متوجه میشوم وقتی میگویند کودکان خیابانی یعنی چه.
رحیمالله یکی از هزاران کودک در افغانستان است که جبر زندگی او را به خیابان کشانیده و حالا بجای این که او در مدرسه باشد و سرگرم درس و انجام دادن دیکتههایش، صبح زود به خیابان میزند و تا دمادم شام برای کسب اندکی پولی ماشین میشوید، آنهم در خیابان آلوده و خاکی کابل که برای پیادهروی هم مناسب نیست.
پنج سال پیش او نه تنها شاگرد کلاس چهارم بوده بلکه پدری داشته که پیش از رفتن به مدرسه، از او خرج روزانه میگرفته. او هنوز آن روزهای خوب را به خاطر دارد. آن روزها که رفته است هیچ، تازه، چه چیزهایی را که از رحیمالله با خودش برده است. او نـُه سال بیشتر نداشته که خبر از دست دادن پدرش را شنیده و از آنروز تا هنوز از طالب و ناتو و کرزی و موترهای نظامی و صدای هواپیما بدش میآید.
شرح پیوستن او به کودکان خیابانی اینگونه است. حالا بماند که هزاران کودک هم قد و هم سرنوشت با او، چرا و چگونه خیابانی شدهاند و محکوم به انجام کارهای سخت و شاقه برای کسب پول نان و غذای شبانه خانواده.
با هرکدام از کودکان کارگر و خیابانی کابل که سر گپ و گفت را باز کنی، اندوهگین از کنارش برمی خیزی. این یکی در شکم مادرش بوده که پدرش را کشتهاند. آن دیگری پدرش اعتیاد به مواد مخدر دارد، از آن سه تای دیگر یکی پدرش معلول جنگ است و یکی را انتحار کنندهای بی پدر کرده. وقتی این همه قصههای عجیب و غریب را میشنوی با خود میگویی چه طور شده که در میان این همه حوادث و بحران، سرنوشت تو اندکی متفاوتتر است. این چه طور شدن را من یک توهم نمیدانم، و در نهایت برای راحت شدن از یک درگیری ذهنی به قسمت و تقدیر حوالهاش میکنی.
راستی اگر برنامه تجلیل از "روز جهانی جلوگیری از سوء استفاده کودکان" نمیبود و اگر مثل هشت سال پیش کمیسیون مستقل حقوق بشری در کار نبود، اگر یونیسف و چندین نهاد مدنی برگزار کنندهای تجلیل از این روز نمیبودند، خودم هم نمیدانم چه وقت و چگونه میفهمیدم که کودک خیابانی بودن یعنی چه و با چه بهانه و اتفاق جزئیات تو در تو، دشوار و تلخ از سرنوشت کودکان خیابانی و کارگر برایم اینگونه قابل درک و فهم میشد.
اما چند سال پیش، زمانی که شاگرد مکتب و مدرسه بودم چیزهای زیادی از بزرگترها در وصف کودک میشنیدم. مثل کودکان، نونهالان امروز و نسل فردای کشور است. کودکان امروز و مردان فردا و شعارهايی چون فردا به دست کودکان امروز ساخته میشود و... راستی اگر این گفتههای بزرگترها درست باشد، کودکی پدر و پدرکلانهای من چگونه بوده که حال سرزمین من و وضعیت من این شکلی است. وضعیت که به دستهای آنها شکل و فورم اینگونه یافته است. و اگر این گفتهها درست باشد، پس فردای این سرزمین را باید چطوری تصور کرد. وقتی آمار و ارقام وضعیت زندگی کودکان این کشور نگران کننده است، میزان امید برای فردای بهتر را چطور باید سنجید.
براساس گزارشهای کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان، وقتی ۳۸ درصد از کودکان یک کشور مجبور به انجام کارهای شاقه و گدایی باشند، ۳۱ درصد به خدمات بهداشتی دسترسی نداشته باشند، ۴۸ درصد قربانی ازدواج اجباری شوند و ۲۶ درصد بیگانه با کتاب و مدرسه باشند و در یک سال ۳۸ مورد تجاوز جنسی به کودکان به ثبت برسد - موارد ثبت نشدهاش بماند بجای خودش - راستی سیمای فردایی که به دست این کودکان ساخته میشود چگونه خواهد بود.
وقتی رحیماللههای امروز کابل را غم نان مجبور میکند به جای پرداختن به آموزش و پرورش، مصروف شست و شوی ماشینهایی باشد که بدون شک ساخته کودکان دیروز جاپان(ژاپن) و آلمان و چندین کشور دیگر است، از کجا که کودکان فردای خیابانهای کابل شست و شوگران ماشینهایی نیست که کودکان امروز این کشورها سازندگانش خواهند بود.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۲۴ نوامبر ۲۰۰۹ - ۳ آذر ۱۳۸۸
رضا محمدی
رنگین شبرغانی، استاد دمبوره
قرنها پیش جوگیها در سفرهای بدون مرزشان به افغانستان آمدند.هیچ کس نمیداند دقیقا چه وقت؟ یا چطور؟ اما همه میگویند که آنها سالها پیش به این مملکت آمدهاند.هیچ کس نمیدانست آنها کجا میخوابند؟ کجا بچههایشان را به دنیا میآورند و کجا با هم دیگر جمع میشوند؟
اما آنها بودند که همیشه اولین و تازهترین خبرها و کشفهای دنیا را یا حداقل خبر کشفها را برای مردم افغانستان میآوردهاند. مثل مسافران جادویی که خبرهای سرزمینهای راز و رویا و جادو را با خود حمل میکردهاند.
شاید آنها در ابتدا خیمههایی همراه داشتهاند یا شاید هم بدون خیمه در بیرون شهر جایی بیتوته میکردهاند و روزها برای انجام کارهای جادوییشان به شهرها میآمدهاند.
اولین بار، امیر حبیبالله خان پادشاه افغانستان تصمیم گرفت آنها را ساکن کند به این ترتیب محلهای را در کابل ساخت و آن را خرابات نام نهاد. به همین شکل در باقی شهرهای افغانستان نیز کم و بیش جوگیها محلهای برای خویش دست و پا کردند. و این گونه روح مسافر آنها در چارچوب دیوارهای شهری مجبور به قرار گرفتن شد.
این جوگیها به سه گروه تقسیم میشدهاند. لولیها، که کارشان رقص و موسیقی بود. کولیها، که دستبند یا چوری و گوشواره و چیزهای تازه و عموما زیبا را با خود میآوردند و میفروختند؛ و جوگیها که طالع میدیدند و فال میگرفتند و اعضای جادویی بدن حیوانات را برای درمان عشق و رفع اندوه تجویز میکردند و بعضیها نیز مردان تشنه اندام زنانه را به کام میرساندند.
اما در افغانستان همه آنها برای عامه مردم جوگی شناخته میشدند چنانکه در ایران همه آنها را کولی میگویند.
ازین چند گروه تنها گروه اول چهاردیواریهای اجباری حکومت را قبول کردند و بعضیها نیز برای موسیقی و طرب و رقص به دربار و مجالس اعیان و اشراف راه یافتند.
ازین گروه خیلیها نام و هویت خود جوگی گریشان به فراموشی رفت و هویت و لباس نو یافتند. اما کسانی هستند که تا هنوز نام و هویت جوگیشان را با خود دارند و حتی به آن افتخار میکنند.
رنگین، استاد دمبوره افغانی (نوعی ساز محلی یا تنبوره) مشهورترین آنهاست که در افغانستان به شاه جوگیها معروف است. نوارهای رنگین خانه به خانه میگردد و دمبوره او نقل بسیاری از محافل کوچک و بزرگ است. رنگین هیچ تشریفاتی ندارد. برای او نواختن در مجلس اعیان و بینوایان فرقی نمیکند. همواره دمبورهاش را با خود دارد و حتی اگر در خیابان از او خواسته شود دمبوره بنوازد با تواضع و عشق و بیدریغ دمبورهاش را به بغل میگیرد و تارهای جادوییاش را میلرزاند.
رنگین در شهر کوچک شبرغان در شمال افغانستان زندگی میکند و به ندرت پیش آمده است که به سنت آبایی سفر کند. اما تازگیها نام رنگین دوباره مطرح شد. این بار نه به خاطر دمبورهاش یا جایزه گرفتن و برنده شدنش در فستیوالهای مختلف موسیقی بلکه به خاطر هویت نامعلومش .
قضیه ازین قرار بود که در فستیوال کشوری دمبوره نوازان در افغانستان رنگین با درخشندگی همیشگیاش نفر اول شد و جایزه نفر اول، سفری دو هفتهای با تمام امکانات به ازبکستان بود. به رنگین گفتند پاسپورتش را بیاورد تا ویزای ازبکستان را بگیرند و رنگین وقتی به اداره پاسپورت رفت با مشکل عجیبی مواجه شد. او تذکره یا شناسنامه نداشت. نه او که حتی در دفتر ثبت احوال نفوس، پدر و پدرکلانش نیز هیچ کدام تذکره نداشتهاند. اصلا برای او که نسلها در افغانستان زیسته بود در کتاب ثبت احوال هیچ ریشهای ثبت نشده بود.
هیچ کدام از اجداد و خویشان او نیز هیچگاه درخواست تذکره و ثبت در دفتر چه ثبت احوال را نکرده بودند. تمام مردم افغانستان او و اجداد موسیقیدان او را در افغانستان و جزیی از افغانستان میشناختند، اما او هیچ ثبوت دولتی برای این هویت نداشت. همه شهر دست به کار شدند اما از دست هیچکس کاری به لحاظ قانونی برنمی آمد.
رنگین شبرغانی میخواست به سفر برود و برای سفر احتیاج به پاسپورت داشت و برای پاسپورت احتیاج به تذکره یا شناسنامه...
او برای پیدا کردن ریشهاش، به این امید که شاید یکی از خویشان یا اجداد او در پایتخت ثبت شده باشند به کابل رفت. اما در هیچ کدام از دفترهای ثبت احوال نامی از او و خویشاوندان و نیاکانش ثبت نشده بود.
رنگین و در کنار او مسئولین فستیوال، دست به دامان وزیر خارجه افغانستان شدند که از قضا او نیز رنگین نام داشت (رنگین دادفر سپنتا).
با وساطت رنگین وزیر، رنگین دمبوره نواز صاحب پاسپورت شد و اولین جوگی بود که نامش در تاریخ دفتر ثبت احوال ثبت میشد.
شاه جوگیها بالاخره ، در قید ثبت هویت اسیر شد و با پاسپورت افغانیاش به ازبکستان رفت و پس از آن این دفعه برای زیارت خانه خدا ویزای عربستان را گرفت و به حج رفت و به این ترتیب حاجی رنگین دمبورهچی به عنوان شاه جوگیها وجود رسمی مرزها را به رسمیت شناخت. اما این عمل شاه جوگیها به هیچ وجه مورد پسند دیگر جوگیها قرار نگرفت. بسیاری از آنها به دیدن رنگین از حج برگشته نرفتند و به نحوی او را از جرگه جوگیها خارج کردند و حالا مدتهاست که او را به شادیها و غمهایشان مهمان نمیکنند و با او نمیگویند و نمینشینند و نمیخندند.
مسئولین دفتر سیاسی سازمان ملل در افغانستان (یوناما) به سراغ دیگر جوگیها رفتند تا برای بستن راه تکرار این مشکل نام آنها را نیز در دفتر احوال نفوس ثبت کنند. اما نمایندگان جوگیها در چندین نوبت اجتماعشان نتوانستند این بازی را بپذیرند و همه در تمام دفعات، کارمندان مُصِر یوناما را ناامید برگرداندند.
آنها شهروند جهان بودن را با شهروند افغانستان بودن عوض نکردند ولو به این قیمت که هیچگاه نتوانند حاجی شوند یا جایزه سفر به کشور خارجی را بگیرند. یا به هر صورت ممکن بپذیرند طبق قانون از مرزی به مرز دیگر بگذرند.
حالا این شهروندان جهانی افغانستان، همچنان بی پروای پاسپورت سفر میکنند و ماموران اداره مهاجرت نمیدانند اگر آنها را دستگیر کنند باید به کدام کشور برشان گردانند.اصلا آنها مال کدام کشورند؟ تنها از میان همه آنها یک نفرست که امروزه صاحب کشوری است. بهترین دمبورهنوازان، شاه مطرود جوگیها ، رنگین.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۱۰ نوامبر ۲۰۰۹ - ۱۹ آبان ۱۳۸۸
عبدالحی سحر
قالی، یا آن گونه که در میان مردم افغانستان رایج است، "قالین" از دیرباز از صنایع دستی مهم و صادراتی افغانستان بودهاست. قالیبافان افغانستان عمدتاً در شمال کشور متمرکز بودند و بیشتر آنها ازبک و ترکمن بودند. همین اکنون هم پس از فرآوردههای کشاورزی، صادرات قالی است که در اقتصاد افغانستان نقش بارز دارد.
"گل برجسته"، "ظاهرشاهی"، "مشوانی"، "ترکمنی"، "خال محمدی"، "گل موری" نام تنها برخی از گونههای قالی افغانی است که بیشتر توسط سرانگشتان ظریف بانوان، چه در داخل افغانستان وچه در دیار هجرت، بافته میشود.
بافتن قالی ماهها و حتا سالها طول میکشد. و در ازاء این کار پرمشقت به قالیبافان معمولاً پول ناچیزی پرداخت میشود. اما همین قالیها که توسط دلالان و بازرگانان به بازارهای غربی راه مییابد و با نقوش زیبا و رنگهای دلانگیز و کیفیت مرغوب، دلربایی میکند، به قیمت گزافی به فروش میرود.
اما اکنون قالی افغانستان را در بازارهای غرب با نام "قالی پاکستان" هم میفروشند. چون بافندگان آن مهاجرانیاند که از افغانستان به پاکستان پناه بردهاند. قالیبافی که در گذشته غالباً حرفۀ ازبکها و ترکمنها بود، رفته رفته اشاعه یافت و در میان دیگر قومهای افغانستان نیز رایج شد.
بازار کساد اشتغال و امنتر بودن شغلهای خانگی در سالهایی که گشت و گذار در خیابان، بیحادثه نبود، قالیبافی را در میان تودههای وسیع به شغل محبوب و درآمدزایی تبدیل کرد. در غربت هم قالیبافان از قومهای مختلفاند و اکنون در میان آنها تاجیک را هم میبینی و پشتون و هزاره را هم. برای آنها قالیبافی تنها راه تأمین معیشت خانوادههاشان است. در مجموع، بیش از ده هزار خانوادۀ قالیباف افغان، در شهرهای مختلف پاکستان کار و زندگی میکنند.
اکنون، بنا به دادههای نمایندگی اتاق بازرگانی افغانستان در پیشاور، ۹۷ درصد قالیهای دستی داخل افغانستان نیز از طریق پاکستان به نام "قالی پاکستانی" به کشورهای غربی صادر میشود و تنها سه درصد قالیهای دستی افغانستان از طریق ادارۀ توسعۀ صادرات افغانستان صادر میشود.
در نتیجه، عواید گمرکی و صادراتی قالیها هم به پاکستان تعلق میگیرد و در بازارهای اروپا و آمریکا قالی افغانی بیش از پیش با نام "قالی پاکستانی" شناخته میشود. بازرگانان افغانستان تلاش میکنند به گونهای مانع از این روند شوند، تا کار قالیبافان افغانستانی تنها با نام "قالی افغانی" به بازارهای جهانی عرضه گردد. تنها وجه تمایز قالیهای بافتهشده در پاکستان از قالیهای داخل افغانستان، کیفیت بهتر پشم آنهاست.
در گزارش مصور این صفحه با نحوۀ بافتن و تهیۀ قالی افغانی در پاکستان آشنا میشویم.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۲۱ اکتبر ۲۰۰۹ - ۲۹ مهر ۱۳۸۸
محمدجواد خاوری
بلوای خفتگان، رمانی است از تقی بختیاری که به تازگی از سوی خانۀ ادبیات افغانستان چاپ شده و مورد توجه منتقدان و کتابخوانها قرار گرفتهاست. با این که این رمان نخستین اثر تقی بختیاری است، نشاندهندۀ تجربۀ نسبتاً پختهای در عرصۀ داستاننویسی است. با توجه به سطح پائین رماننویسی در افغانستان، انتشار چنین رمانی با ویژگیهای مدرن، یک رویداد محسوب میشود.
آنچه که این رمان را برجستگی دادهاست، تلاش نویسنده برای ابداع و خودداری از کلیشهنویسی است. او چندان در بند ترتیب حوادث و فهم خواننده نیست. او در صدد آن است که اثری شگرف و لذتبخش بیافریند. اثری که بتواند خواننده را مجذوب کند، هر چند که پیام مشخصی به او ندهد.
نویسنده در این رمان با عناصر داستانی برخورد دگرگونهای دارد. طرح، ماجرا، شخصیت، زمان و مکان، نسبت به آن چه که در ذهنیت سنتی ما هست، جایگاه متفاوتی دارد. ماجراهای این رمان بر اساس طرح معینی مبنتی بر علت و معلول پیش نمیرود که ابتدا قابل حدس و در نهایت پذیرفتنی باشد؛ همان گونه که شخصیتها عادی و قابل پیشبینی نیستند. زمان در این رمان با رفت و آمدی که دارد، از قابلیت انبساط و انقباض بالایی برخوردار است.
بلوای خفتگان داستان نسلی است که سرنوشت شومی دارد. داستان مردمانی که در گوشهای از دنیا به نام "بُِلاقدره" زندگی میکنند. مهم نیست که بُلاقدره کجاست و در کدام نقطۀ جغرافیایی باید به دنبالش گشت. بلاقدره سرزمینی است با مرکزیت خودش که شاید با هیچ جایی در نقشۀ جهان تطبیق نکند، اما وجود دارد، با طول و عرض جغرافیایی نامعین، با مردمانی که دست تقدیر و شومی سرنوشت آنها را عجیب و خاص کرده است.
تازه ترين عکس از تقی بختیاری
بلوای خفتگان روایت نفسگیر و پیچیدهای است از مردمانی که بازیچۀ سرنوشتی مرموزند. سرنوشتی انباشته از حوادث غافلگیرکننده و ماجراهایی شگفت. از رد پای گرگ کشمیری گرفته تا کلاههای آهنی مملو از خزههای دریای آتلانتیک. شاید بشود بلاق دره را نمونۀ کوچکشدهای از افغانستان معاصر دانست. افغانستانی که در آن فقر و بیماری و جنگ است.
با این که در این رمان به حوادث سی سال اخیر افغانستان اشاره میشود، اما نمیتوان آن را یک رمان تاریخی دانست. این رمان هرگز نظر مستقیمی به تاریخ ندارد. حوادث تاریخی تنها مثل سایه حس میشوند، اما به اندازهای هستند که بتوانند واکنش و روابط آدمها را تعیین کنند. در واقع، هدف رمان نقل ماجرا نیست، تا خواننده به دنبال رشته حوادث و علت وقوعشان بگردد، بلکه حوادث نقش ویترینهایی را دارند که خاصیت شخصیتها را به ما نشان میدهند.
شخصیتها با قرار گرفتن در ظرف موقعیتها معلوم میشود که چه نوع واکنش و رفتاری از خود بروز میدهند. شخصیتهای این رمان که بیشترین بارِ ویژگی و برجستگی این اثر را به دوش دارند، با نوع رفتارشان تحلیلی از وضعیتهای گوناگون اجتماعی، فرهنگی و تاریخی حاکم بر خود ارائه میدهند که بدون شک جزء دغدغههای اثر محسوب میشود.
چه چیز باعث میشود که "قدم زوار"، در یک روز برفی، ناگهان هر ده انگشت پاهایش را با یک ضربت ساطور قطع کند؟
رئالیسم جادویی
وجود شخصیتهای عجیب و حوادث خارقالعاده باعث شدهاست که فضای این رمان در بیشتر موارد غیرواقعی به نظر برسد. ترکیب همین فضاهای غیرواقعی با فضاهای واقعی، رنگ و بوی رئالیسم جادویی را به این اثر دادهاست. حضور موجوات افسانهای مثل آل خاتون و گرگ کشمیری که یالهایی به بلندی گیسوان دختران کشمیری دارد و نیز مردانی با قدرتبندی بالا، نمونههایی از شخصیتهای خارقالعادهاند.
در فرایند آتش زدن یک تار از یال گرگ کشمیری است که ناگهان "مادهگاوهای حاجی ملک همچون تمساح دهن گشودند و یک لنگ گوسالۀ نوزاد را بلعیدند. نرخر خلیفه قاسم، در دریای بلاقدره، غسل ارتماسی را از صاحبش تقلید کرد و ماکیانهای کم-پیر(مرغهای سالمند) به طور متوالی به اذان ایستادند و در فشار بانگهای مستمری که سر داده بودند، سهصد عدد تخم خام بیرون دادند که پوستهای نرم همچون جلد آدمیزاد داشت" (ص۹).
البته شبیه این حوادث غیر طبیعی در طول رمان کم به چشم میخورد، اما ماجراهایی که باعث شگفتی خواننده شود، کم نیست. این ماجراهای شگفت ممکن است غیرمنتظره باشد، اما مبنای جادویی ندارد. به همین دلیل، بعید به نظر میرسد که ما این اثر را در زمرۀ آثاری که عنوان رئالیسم جادویی دارد، به حساب بیاوریم.
چیزی که ممکن است توهم رئالیسم جادویی بودن این اثر را ایجاد کرده باشد، شباهتش به "صد سال تنهایی" مارکز است. بلاقدره مکانی شبیه "ماکوندو" است و شخصیتها یادآور شخصیتهای صد سال تنهایی هستند. مثلاً قدم زوار و مراد شبیه خوزه آرکادیا و سرهنگ بوئندیا هستند. این نشان میدهد که نویسنده به شدت تحت تاثیر مارکز بوده و در خلق این اثر از صد سال تنهایی الهام گرفتهاست.
نثر
یکی از موارد بحثبرانگیز این رمان نثر آن است. نثر این رمان در عین این که از ویژگیهای مثل جذابیت و استحکام دستوری بهرهمند است، متأسفانه، از نارساییهایی برخوردار است که به داستانی بودن آن لطمه میزند. ضعف اساسی که در نثر دیده میشود، ادبی بودن و شاعرانگی است. با توجه به این که نثر داستان باید ساده، روان و متناسب با فضا و شخصیتها باشد، نثر ادبی این رمان به خصوص در گفتگوها خیلی به ذوق میزند.
خوانندهای که از جوّ هنرمندانۀ داستان لذت میبرد، وقتی به فخامت و شاعرانگی نثر میرسد، ناگهان دچار دستانداز میشود. در کلام شخصیتها که اکثراً عامی و امّی هستند، جملات و واژههای ادبی به کار رفته اند که خیلی بی تناسب به نظر میرسند. از ضررهای این گونه نثر این است که احساسات نویسنده را لو میدهد و شائبه دخالت و موضعگیری او را به وجود میآورد. در آن صورت خواننده صمیمیت خود را با داستان از دست میدهد. به گفتگوی دو سرباز توجه کنید:
"هیچ گاه دلت به گرمای مهر کسی آتش گرفتهاست؟
من از عشق مجازی بیزارم.
بیزاری ات از نابیداری است.
نه، قسم میخورم که به اندازۀ خود عشق عاشق بوده ام.
سخت نارفیقی، از آن به من نمیگویی؟
نه! عشق ما به اندازۀ گناهی که به عقوبت آن گرفتاریم ، تفاوت دارد.
اما جزای ما یک سان است."(ص۱۱۸)
چنان که میبینید، این گفتگوی ادیبانه و حکیمانه، هیچ تناسبی با گویندگانش ندارد. نکتۀ دیگری که لازم است ناگفته نماند، این است که شخصیتها غالباً حرفهای خودشان را نمیزنند، بلکههاتف ضمیر عمومند و از زبان عموم حرفهای کلی میزنند. شاید همین وضعیت دلیل بر فخامت گفتارشان باشد.
روایت مدرن
چنانکه گفته شد، ماجراهای این رمان در یک مسیر خطی روایت نمیشود و پیوند حوادث اغلب بر ذهنیت و تخیل خواننده واگذار شدهاست. به عبارت دیگر، نویسنده نخواستهاست همه چیز را آماده کند و در اخیتار خواننده بگذارد، بلکه جاهایی را باقی گذاشتهاست که خواننده با تخیل و ذهنیت خود آنها را حدس بزند. این از ویژگی رمان مدرن است.
در رمان مدرن خواننده مثل نویسنده در آفرینش داستان نقش دارد و نویسنده موظف است که این نقش را به رسمیت بشناسد و به خواننده میدان بدهد. بدیهی است که این مسئله به معنی خلاء و ابهام در داستان نیست. خواننده نقش خود را در سایۀ نویسنده ایفا میکند. پس نویسنده باید نشانههایی بگذارد، تا خواننده سردرگم نشود. در بلوای خفتگان، گاه خالیگاههایی دیده میشود که باعث سردرگمی میشود. نویسنده پرشهای بلندی زده است، بدون این که جای پایی باقی بگذارد.
خالیگاهها
از جملۀ چیزهای عیانی که شاید نیازی به بیان نداشته باشد، این است که فضای داستان فضای مستقلی است. نویسنده هر چه دارد و ندارد، باید در دنیای داستان بیان کند. ارجاع از داستان به بیرون و تکیه به اطلاعات خارج از فضای داستان روا نیست. خوانندهای که همعصر نویسنده است، ممکن است اطلاعاتی داشته باشد که اشارههای بیرونی را متوجه شود.
اما خواننده که این اطلاعات را نداشته باشد، نمیتواند با آن اشارات ارتباط برقرار کند. هر رمانی دنیای مستقلی است و باید کامل باشد. در بلوای خفتگان متأسفانه به اطلاعات بیرون داستانی زیاد تکیه شدهاست.
بسیاری از موارد را به اشاره گذشته است، به این امید که خواننده میداند که مرجع این اشارهها کجاست. درست است که خواننده معاصر افغان به دلیل آشنایی با حوادثی که بر سرش گذشته ، هر اشاره را میفهمد، اما خوانندهای که در این بستر تاریخی و فرهنگی نیست، نمیتواند از بیرون برای فهم اشارات درون داستان کمک بگیرد.
"مردی از زیر گنبد خرقۀ قندهار چنان بلند و بیرقی بر ریش دنیای جدید خندید که ناگهان گردش عقربههای ساعت بیگ بن از حرکت باز ماند. سی هزار مرد که پارههای خیمه بر تن کرده بودند، در میان مردم حفرههای جراحات را با قمچین (تازیانه) میدوختند." (ص۳۲۷)
این پارگراف اشاره به ظهور طالبان دارد. خوانندۀ امروزی افغانستان که طالبان را میشناسد و از قضیۀ خرقه پوشیدن ملا عمر در قندهار اطلاع دارد، ممکن است موضوع را بفهمد، اما برای خوانندۀ ناآشنا این موضوع مشخص نمیشود. مگر این که بگوییم نیازی نیست طالب بودن این گروه فهمیده شود. اما وقتی میبینیم همه جا اشارهها و نشانهها مطابق به مصداقهای بیرونی است، به این نتیجه میرسیم که برای نویسنده اصل آن مصداقها اهمیت دارد.
با توجه به این حقیقت که هیچ اثری خالی از اشکال نیست، ضعفهایی در این حد از اهمیت این رمان نمیکاهد. جسارت، ابداع و هنرمندی نویسنده در این اثر، دستآورد اندکی نیست. بلوای خفتگان یک تجربۀ نو و یک خیزش در ادبیات داستانی افغانستان است.
بلوای خفتگان، نوشتۀ محمدجان تقی بختیاری
ناشر: خانه ادبیات افغانستان، کابل، ۱۳۸۸
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۲۰ اکتبر ۲۰۰۹ - ۲۸ مهر ۱۳۸۸
وحیده پیکان
سیدمحمد ۲۲سال دارد. بیشتر وقتش را در استدیوی خبر رادیوی محلی "نهاد" در ولایت بلخ میگذراند. او مدیر جمعآوری خبر در این رادیوست. در کنار آن نشریهای هم منتشر میکند و زنگ تماسهایش گوش مقامهای کشور را آرام نمیگذارد؛ چون همیشه جویای خبر است.
تا این جای داستان بسیار عادی و معمولی است و شاید صدها تن دیگر در فضای پسا طالبانی افغانستان کارهای مشابهی بکنند. ولی روش کار سیدمحمد با دیگر همکارانش تفاوت قابل ملاحظهای دارد. این جوان از هر دو چشم نابیناست.
سیدمحمد یزدانپرست به گونۀ غیرمعمولی به جمعآوری و خواندن خبر میپردازد. او در ابتدا به مقامهای دولتی زنگ میزند و از هر یک در مورد آنچه در ولایت می گذرد، اطلاعات میگیرد. گاهی هم خبرها را از گزارشگرانی که زیر نظرش کار میکنند، میشنود، سپس همۀ آنها را در ذهنش جملهبندی و حفظ میکند، تا بعداً پشت میکروفن رادیو شنوندگانش را از آن رویدادها آگاه کند. برای برنامهریزیهای بعدیاش خط بریل را به کار میگیرد.
استعداد و حافظۀ این جوان کمنظیر است. برای اندک کسی این امکان دست میدهد که با یک بار شنیدن گزارشها محتوای آن را از بر به شنوندگان دیگر منتقل کند. از تپق زدن هم خبری نیست.
سیدمحمد نابینای مادرزاد نیست. او وقتی که در جریان زدوخورد شبه نظامیان در دهۀ ۱۹۹۰ از ساختمان منزلش پرید، به سر به زمین خورد و بیناییاش را از دست داد. اگر سیدمحمد پول کافی میداشت، میتوانست روشنایی چشمانش را باز یابد. معالجۀ این آسیب در خارج از کشور امکانپذیر بود. اما شرایط به گونهای بود که مانع از انجام آن عمل پرهزینه در خارج از کشور میشد و سیدمحمد نابینا ماند.
اما نابینایی باعث عزلت و گوشهگیری او نشد، بلکه او را به جد و جهد بیشتر واداشت، تا در جامعه جایگاه خود را داشته باشد. در افغانستانی که از مکتب حرفهای ویژۀ معلولان خبری نیست، سیدمحمد با تکیه بر ارادۀ خود توانست خواندن و نوشتن به خط بریل را بیاموزد و حرفۀ و خبرنگاری و سرانجام گویندگی را فرا بگیرد.
او وقتی که میخواست کاری برای خودش دست و پا کند، هیچ سازمانی درخواستش را نپذیرفت. به دلیل این که میگفتند نابیناست و کاری از او ساخته نیست. اما رادیو نهاد، برای آزمایش هم که شده، به او یک فرصت داد. نخست او برنامهای را تحت عنوان "دنیای روشندلان" که ویژۀ معلولان بود، گردانندگی کرد و به زودی توانست مسئولان رادیو را متقاعد کند که بهترین نامزد برای مدیریت بخش خبر است.
دکتر نجیب پیکان، مسؤل این رسانه، هم از کار سیدمحمد یزدانپرست خوشنود است و هم از این که یک استعداد تازه را کشف کرده است. او میگوید، اعتماد به نفس سیدمحمد پلههای ترقی را برایش فراهم خواهد کرد.
در گزارش مصور این صفحه میتوانید صحنههایی از کار و زندگی سیدمحمد یزدانپرست را ببینید.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۰۳ نوامبر ۲۰۰۹ - ۱۲ آبان ۱۳۸۸
رضا محمدی
وکیل شینواری نویسنده کتاب "پنجاه میلیون دلار"
پنجاه میلیون دلار، نام کتابی است از عبدالوکیل سولهمل شینواری که به تازگی درزبان انگلیسی منشر شده است. شینواری نویسندهای است که در بین نسلی از مردم افغانستان شهرت زیادی دارد. اگرچه بیشتر نوشتههای او به پشتو است، اما او نویسندهای است که سعی داشته در طی سالهای نویسندگیاش به دغدغههای اجتماعی مردم افغانستان و خرافهها و جنبههای وحشتناک و از طرفی بیهوده و زشت سنتهای مردمی توجه کند.
طبع این کتاب در بازار ادبیات انگلیسی از دو جهت حایز اهمیت است: اول به این جهت که این کتاب اولین مجموعه داستان مستقل از یک نویسنده افغان است که به انگلیسی ترجمه میشود و دو دیگر این که این کتاب توسط مترجمی افغانستانی به انگلیسی ترجمه شده است. این نشان میدهد که هم ادبیات افغانستان قابلیتهای جهانی شدن و وارد شدن به ادبیات جهان را مییابد. هم مردم افغانستانی که زبانهای خارجی آموختهاند تا چه اندازه میتوانند در معرفی فرهنگ و ادبیات کشور خودشان مؤثر باشند.
این مجموعه داستان آیینهای است از زندگی خیلی عادی مردم افغانستان. آنهایی که در افغانستاناند یا در بیرون از افغانستان در جای جای دنیا پراکنده شدهاند، اما هنوز هم شدیداً افغانند.
داستانهای وکیل ما را شهر به شهر، خانه به خانه و چهره به چهره به داخل حافظۀ جمعی افغانستان و مردم آن میبرد. داستانهای وکیل با ما نفس میکشد، با ما در خیابان راه میرود و با ما سر سفره مینشیند و غذا میخورد. و بدین شکل خواننده را به تمام زوایای مخفی زندگی افغانی میبرد. زوایایی که معمولا افغانها از بازگو کردنشان در مقابل دیگران سر باز میزنند و در بین خودشان با نوعی مفاخره صحبت میشود.
وکیل شینواری تنها ما را در مثلث خودمان با خاطرۀ جمعی خودمان و تماشای مردم دنیا به صورتی برهنه تنها میگذارد.
و در این عریانی، هم از ما چهرهای راستتر به چشم عالم نشان میدهد، هم از ما به خودمان چهرهای را نشان می دهد که همواره میخواستهایم مخفی بداریمش.
داستان پنجاه میلیون دلار روایت جایزهای است که در افغانستان برای سر بنلادن گذاشتهاند و مردی به طمع این مبلغ، خود را به آب و آتش میزند و چون از یافتن بنلادن در جستجویی مخاطرهآمیز ناامید میشود، ناگهان فکری شیطانی به سرش میزند. برادرش را میبیند که هم چهرۀ بنلادن است. برادری که سر کندۀ او میتواند مبلغ زیادی بیرزد و هیچ کسی نیز نتواند به موضوع شک کند. این گونه نویسنده با طنزی تلخ وارد روان شگفت آدمی میشود که در دوراهی شرافت و اشرافیت اسیر مانده است.
داستان بعدی داستان مردی است که در آغوش معشوقهاش در غرب خبر کشته شدن زنش را میشنود. و وقتی متوجه میشود بچۀ خودش به خاطر غیرت و مسایل ناموسی مادرش را کشته است، نمیتواند خوشحالیاش را مخفی کند و تقابل این مسرت با حیرت معشوقۀ غربیاش تقابلی از رویارویی شگفت سنت افغانی با جامعۀ جهانی بیرون است.
در داستان بعد یک فرمانده امنیتی در جستجوی دزدان به فرزند خودش بر میخورد و دوباره با نوعی تقابل مواجه میشویم که در زندگی افغانی فراوان اتفاق میافتد.
داستان "جهان مدرن" داستان مردانی سنتی است یا در حقیقت، فرماندهان جهادی که از افغانستان برای سمیناری به غرب آمدهاند و شب در هتل با وسایل جهان جدید ذوقزده میشوند و صبح با چهرههای نخوابیده طشت رسواییشان از بام میافتد.
داستان کیف اما روایت پیرمردی است که در کیف دستیاش مردۀ کودکی را چون گنجی گرانبها حمل میکند و سربازان طمعکار و راهزن را شوکه میکند.
باقی داستانها هم به همین شکل روایت تقابلهای شگفت و جادویی زندگی افغانی است. مزاحم تلفنی که به خانۀ خودش به اشتباه مزاحمت تلفنی ایجاد میکند و یا خانوادهای که از بمبباران میگریزند، اما سرمای هوا بیهیچ حملهای آنها را میکشد.
یا در تقابل بعدی بچههایی که در بازی زندگی آتشبازی جنگ را میتوانند آتشبازی عروسی تصور کنند و تنها با تغییر دادن نام، قاعدۀ بازی را و در حقیقت، اعتبار بیمعنی بازی اعتباری دنیا را تغییر شکل بدهند.
تقابل بعدی یا در حقیقت، داستان بعدی روایت مردی است که در مهاجرت عاشق دختری میشود که بعدها در مییابد دختر خود اوست.
داستانهای وکیل شینواری بدین ترتیب همه روایت تقابلهای بیهوده و از جانبی مضحک زندگی شگفت افغانی است. این داستانها قصههای جهانی جادویی است. داستانها همه در شیوۀ واقعگرایی نوشته شدهاند. اما با این همه نوعی رئالیسم جادویی را هم با خود دارند. اگرچه به هیچ وجه مشخصات رئالیسم جادویی را ندارند. این در حقیقت جادوی زندگی افغانهاست. زندگی سرشار از جن و پری و شیطان. زندگی اسرارآمیزی غرق در شیطان که شیاطین و اجنه و دیوها از هر جای این زندگی سر بالا میکنند.
مهمترین شگرد وکیل نیز همین توصیفات روایی است. هرچند توصیفات او عموماً کلیاند و به ندرت وارد جزئیات میشوند. نویسنده به طور کل به جزییات اهمیت نمیدهد. او هیچ وقت به شکل معمول شخصیتسازی نمیکند. شخصیتهای او همه آدمهایی بیچهرهاند یا در حقیقت آدمهایی همچهره. انگاری همۀ اشخاص و شخصیتهای داستانها همه یک نفرند که در هر جایی به شکلی تازه سر بیرون آورده و وظیفهای نو یافتهاند. آدمی که حالتها و تفکراتش تغییر نمیکند، تنها در موقعیتهای مختلف نقابهای متفاوت به چهره میزند.
بدین ترتیب، میتوان داستانهای وکیل شینواری را نمونهای از روایت متفاوت داستاننویسان افغانستان از وقایع به حساب آورد و شاید همین نیز بوده است که ناشر آمریکایی را متقاعد کرده تا ترجمۀ انگلیسی این کتاب را با ترجمۀ زیبای رشید ختک منتشر کند. و بدون شک، این آغازی تازه است از راه افتادن ادبیات امروز افغانستان در جامعۀ ادبی مغربزمین.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۱۳ اکتبر ۲۰۰۹ - ۲۱ مهر ۱۳۸۸
آرش دوستار
دختران و پسران جوانی که در میانشان چند تن کهنسال نیز دیده میشوند، در یک عصر گرم تابستانی در سالن کتابخانۀ "مولانا خسته" در شهر مزار شریف، مرکز استان بلخ در شمال افغانستان گرد هم آمدهاند، تا سرودهها و آفریدههای ادبیشان را در حضورهمدیگر و استادان شعر و ادب به خوانش گیرند و نقد و نظر دیگر شرکت کنندهها را نیز در مورد آفریدههای ادبیشان بشنوند.
این جوانان که تعدادشان به بیش از چهل تن میرسد و چند صف صندلیهای حلقهای سالن کتابخانه را اشغال کردهاند، عضو انجمنهای متفاوت ادبیاند که هر هفته یک بار گرد هم میآیند، تا به قول خودشان، حرکتهای فرهنگی در این ولایت را زنده نگه دارند.
در این مجالس اشعار و داستانهایی به سطوح متفاوت خوانده میشود و در این میان میتوان با مضامین ناب و تازهای نیز برخورد و استعدادهای شگوفایی را نیز در میان این جوانان سراغ کرد. این جوانان که غالباً در سنین دانشآموزی و داشنجوییاند، نسل جدید شاعران و نویسندگان در ولایت بلخاند که با تحرک و جدیت تمام در ساحۀ فرهنگ و ادب گام بر میدارند و یک حرکت جدید فرهنگی را در شمال افغانستان راه انداختهاند.
قلمرو بلخ، زادگاه مولوی، ناصر خسرو، رابعه، دقیقی و دهها شاعر و دانشمند بزرگ شعر و ادب پارسی بوده و در طول تاریخ یکی از بزرگترین مراکز علم و ادب در منطقه به شمار میرفته است. اما این مکان فرهنگی در طی سالهای متمادی کم کم موقعیت گذشتۀ خود را از دست داده است.
بلخ در حال حاضر بسی کوچکتر از قلمرو پیشنش است و نام یکی از استانها در شمال افغانستان است که شهر مزار شریف مرکز آن است. و بلخ باستان، امروزه روستای کوچکی در قسمت غربی شهر مزار شریف است که حتا بنا بر جبر تاریخ باشندههای اصلی آن هم عوض شدهاند. و اگر اکنون مسافری وارد روستای بلخ شود، کمتر با پارسیگویان در آن شهر بر خواهد خورد. بلخ در طول تاریخ چندین بار شاهد ویرانیهای فراوانی بوده و هر بار خسارات جبرانناپذیر فرهنگی را متحمل شده. ولی هر بار این سرزمین کهن که بار امانت گذشتگان بر دوشش سنگینی میکند، قد خمیده خود را استوار ساخته و توانسته جایگاه فرهنگی خود را باز یابد.
در طی سالهای جنگ در افغانستان همانطور که کشور شاهد ویرانیهای فروانی بوده و از هر جهت آسیب دیده، بلخ نیز از لحاظ فرهنگی زیانهای گرانی را متقبل شده است. اما نسل جدید شاعران و نوسیندگان بلخی که میراثدار این سرزمین کهناند، با جهش جدیدی در صدد انداختن طرح نوی درعرصۀ فرهنگ این ولایت هستند، تا باشد که بار دیگر فرزندان بلخ آتش به دل سوختگان عالم بزنند.
در یکی دو سال گذشته در شهر کوچک مزار شریف چندین انجمن ادبی به کار آغاز کرده است که هر کدام دهها عضو و پیرو دارند. انجمن فرهگی پرتو، حلقۀ فرهنگی زلف یار، انجمن ادبی پرواز، انجمن ادبی بلخ، انجمن شاعران و نویسیندگان ولایت بلخ و غیره از همین دسته میباشند. بیشتر گردانندگان این انجمنهای ادبی را شاعران و نویسندگان بلخی تشکیل میدهند.
فعالیت این انجمنهای ادبی تنها با برگزاری شبهای شعر و محفل نقد و بررسی شعر و داستان خلاصه نمیشود، بلکه چندین نشریۀ ادبی-هنری نیز در این شهر از سوی اعضای همین انجمنهای ادبی به نشر میرسد که هر یک از آنها حکایتگر یک جنبش جدید فکری در میان جوانان این ولایت است و توناییهای این جوانان در عرصۀ فرهنگی را به نمایش میگذارد.
از شاعران و داستاننویسان جوانی که طی چند سال اخیر در این شهر سر بلند کردهاند، تا به حال چندین مجموعه شعر و داستان نیز به چاپ رسیده است، که هر یک حاوی مضامین ناب، شگردهای فکری تازه و گرایشهای سبکی ویژۀ این جوانان است که آنها را از نسلهای قبلی شاعران و نویسندگان این شهر متمایز میسازد. به گونۀ نمونه میشود از شاعرانی مانند ابرهیم امینی، سهراب سیرت، عنایت الله شهیر، فرنگیس سوگند، تورپیکی صدا، بنفشه ارنواز و داستاننویسان جوانی چون فرخنده آرزو آبی، مسعوده مهسا، سهراب سامانیان و دیگران به عنوان استعدادهای شگوفای نسل جدید قلم به دستان بلخی نام برد.
این شاعران و نویسدگان که بیشتر در بلخ بعد از جنگهای داخلی و دوران پراختناق طالبان سر بلند کردهاند، خود را با محیطی که دوران نسبی ثبات و بازسازی را میگذراند و البته، کشوری که به طور عموم از نظر پدیدههای نوین با وضیعت خاصی روبهروست، سازگار ساختهاند. به همین لحاظ در آفریدههای ادبی این نسل کمتر میتوان نشانههای مضامین دهههای گذشته، یعنی جنگهای داخلی و یا جهاد و مقاومت را دید. و مباحث موجود سیاسی- اجتماعی در این آفریدهها بیشتر به وضیعت کنونی کشور و بیسر و سامانیهای موجود میپردازد:
چار سو "الله اکبر" هشت سو شر و فساد
گاه با این ، گاه با آن کار عادت می کنی
می روی در امتداد سایههای کوچهها
خار می گردی و با دیوار عادت می کنی
انتحاری...چند کشته، چند زخمی ...اختطاف...
روزهایی با چنین اخبار عادت میکنی
(سهراب سیرت)
بگذار که ابرها ببارند
تا زمین مرده ی دلم
خشخاش بکارد
شاید این بار چشمانت
معتاد شوند
(نرگس صابری)
هر چند گرایش به قالبهای نوین شعر نیز به وضوح در میان این نسل از شاعران و نویسندگان دیده میشود، ولی موضوعی که دستمایۀ اکثریت شاعران این گروه میشود شمرد، تغزل است. در حالی که بیشتر تازه شاعران دچار سپیدگویی و یا سبکهای جدید دیگری هستند و غزل کمابیش دوران قحطی را از سر میگذراند، پرداختن این شاعران به غزل را میتوان یک نوع رستاخیز شعری به شمار آورد. ویژگی مهم این تغزلها آمیختگی آنها با دیگر جنبههای زندگی امروزی مردم افغانستان است. به همین سبب، از عاشقانهسرایی محض گذشتگان نیز متمایز است:
حالا به پشت پنجره پروانه ام هنوز
دیریست بی صدای تو دیوانه ام هنوز
دنیا کشیده عینک احساس را زچشم
پاییز هم رسیده و بی خانه ام هنوز
(فرنگیس سوگند)
ویژگی دیگری که میشود در این آثار سراغ کرد، درون گرایی و پرداختن به دغدغدههای فردی و دورنی این جوانان است که میشود ترجمان خوبی از دغدغههای نسل جدید باشد. این شاعران از کلیگویی و نمادینهسراییهای نسل قبلی شاعران پرهیز میکنند و بیشتر در سرودههای خود با جزئیات بیشتر به خود و احساسات درونی خود میپردازند. هر چند در بعضی جاها با کمبود تصاویر در اشعار و انتزاعی گوییها میتوان برخورد:
آری، من دختر بلخم، هم شهری رابعه
اما...نمیخواهم آخرین ابیاتم را
با خون خود در گرمابه بنویسم
میخواهم با پنجره فریاد بزنم، تا همه بدانند
که من عاشقم
آری من عاشقم
(تورپیکی صدا)
تمام روز با خود، با در و دیوار در گیری
تمام شب تو میمیری و با سیگار درگیری
تمام شب تو شاعر میشوی و دردهایت را
برای خویش میخوانی و با افکار درگیری
(فردوس برین)
آشنایی با زبانهای خارجی یکی دیگر از ویژگیهای این نسل جوان میتواند باشد. در اشعاری که به قالبهای نوین سروده شدهاست، با شگردهای جدید و روشهای متداول در ادبیات جدید دنیا میتوان رو بهرو شد که خود بیانگر آشنایی این نسل با ادبیات جهان است که در بعضی موارد این آشنایی از طریق متون ترجمه نه، بلکه با متون اصلی میباشد، که نسل قبلی از این امتیاز بی بهره بوده اند.
اما تحرک فرهنگی این جوانان تنها باعث کثرت انجمنهای ادبی و ازدیاد فعالیتهای فرهنگی در این شهر نشده است، بلکه این جنبشها تغییرات ژرف فرهنگی را نیز به همراه داشته است. شرکت دختران در این انجمنهای فرهنگی خیلی چشمگیر است. انجمن پرتو که حلقهای ادبی ویژۀ بانوان است، تعداد زیادی از دختران جوان قلم بهدست را گرد هم آورده و این دختران توانستهاند یک جریان پویا و زنده را در میان نسل جوان بانوان پایهگذاری کنند. تشویق و حمایت خانوادهها، به ویژه مردان خانواده از این دختران نیز قابل تأمل است. همراهی پدران با دخترانشان در بعضی از محافل ادبی بیانگر دگرگونی فرهنگی در این ولایت است.
نسل جدید شاعران و قلم به دستان بلخی، همانطور که جرقۀ جدید فکری را در شهر خود به و جود آوردهاند، میتوانند نسل قبلی خود را نیز به تحرک وا دارند. چون جوانان ادیب که در این شهر تازه قلم به دست گرفتهاند، طلسم تعدادی از کهنهکاران شعر وادب در این شهر را شکستهاند و شاعران نسل قبلی ناگزیرند پابهپای این جنبش جدید راه بروند، وگرنه از قافله خواهند ماند.
به هر حال فعالیتهای فرهنگی این نسل جوان شاعر و نویسنده در ولایت بلخ نویدبخش یک حرکت تازه است؛ جنبشی که در عین تکیه بر فعالیتهای ادبی نسل پیش ویژگیهای خاص خود را نیز دارد. و با در نظر داشت سعی و تلاش روزافزون این جوانان و پدید آمدن حلقههای متفاوت فرهنگی در این ولایت میتوان امید داشت که بلخ باستان بار دیگر به همت جوانانش آسیبهای گذشتۀ خود را جبران کند و دوران رکود فرهنگی سالهای جنگ و دوران طالبان را تلافی کرده، بار دیگر جایگاه فرهنگی خود را باز یابد.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب