Jadid Online
جدید آنلاین
درباره ما تماس با ما Contact us About us
Subscribe to RSS - افغانستان
افغانستان

مقالات و گزارش هایی درباره افغانستان

طاهره شریفی

سوار تاکسی می‌شوم و به مقصدی که پیش رو دارم فکر می‌کنم. چند لحظه منتظر می‌مانم، مرد جوانی با قیافۀ خاک‌آلود و سر و وضع به‌ هم‌ریخته نزدیک می‌شود. با لحن تردیدآمیز و آهسته‌ای می‌پرسد: "ببخشید، آبجی. این ماشین شهرک جبرئیل میره؟"


لحن کلامش هم مثل لهجه‌اش و مثل غبارآلودگی‌اش غریب است. گفتم: "بله، جبرئیل میره". همین که سوار تاکسی شد، می‌پرسم: "ردمرزی هستی؟"


-  بله، امروز رد مرز شدم. قوم وخویش و خانواده‌ام همه ایران هستند. مرا از سر کار گرفتند و رد مرز کردند. جبرئیل یکی از آشناهایم است، دیگر کسی اینجا نمی‌شناسم، غریبم.


 واژۀ "غریبم" توی گوشم زنگ می‌زند. غریبم! مگر می‌شود که انسان در وطن خود هم غریب باشد؟ می‌پرسم: "چند سال ایران بودی؟"


- سی سال. این اولین باری است که آمدم افغانستان. فکر نمی‌کردم که این‌قدر ملک و آبادی باشه!


نگاه حیرت‌زدۀ مرد را می‌دیدم که به خانه‌ها و ساختمان‌های داخل شهر چشم دوخته بود. انگار که افغانستان هیچ‌وقت شهر و دیارش نبوده، انگار که این سرزمین، سرزمین آبا و اجدادی‌اش نیست وعلاوه بر این که در دیار غربت نیز مهاجر است، حالا که به وطنش برگشته نیز غریب است. وقتی به مقصد می‌رسیم، مرد دستپاچه با لحن شتاب‌زده‌ای به راننده می‌گوید: "ببخشید چند تومن بدم خدمتتون؟"


راننده، در حالی که چپ چپ نگاهش می‌کند، می‌گوید: "ده روپیه".


بدین ترتیب به جبرئیل می‌رسم، شهرکی که در ولایت هرات به عنوان شهرک مهاجرین شناخته شده‌است. تمامی ساکنان این شهرک مردمان هزاره هستند که پس از مهاجرت به ایران یا به صورت اجباری یا به صورت داوطلبانه به افغانستان بازگشتند و در ولایت هرات ساکن شده‌اند. با وجود مشکلات زیادی که در ابتدای ورود به افغانستان بازگشت‌کنندگان با آن روبرو هستند، به نظر می‌رسد که شهرک جبرئیل در عمر ۱۵ساله‌اش سیر رو به رشد چشمگیری داشته‌است. از مهم‌ترین مشکلاتی که مردم جبرئیل مانند سایر مردم افغانستان با آن روبرو هستند، مشکل بیکاری و ناامنی است. 


حسن، یک جوان افغان و بازگشت‌کنندۀ رد مرزی است. او را در بازار شلوغ جبرئیل، در حالی که در گوشه‌ای بیکار نشسته بود، دیدم. چهرۀ آفتاب‌سوخته و لباس‌های کارگری‌اش گویای همه چیز بود. حسن می‌گوید:  سه روز است که به سر گذر- مکانی که کارگرها تجمع می‌کنند تا بر حسب نیاز احتمالی برایشان کار پیدا شود- می‌آید، اما نتوانسته کاری پیدا کند. او باز هم می‌خواهد با پرداخت هزینۀ گزافی به ایران برگردد. شغل او بنایی است و با خانواده‌اش در جبرئیل زندگی می‌کنند. او می‌گوید: در ایران زمینۀ کار برای بنایی و ساختمان‌سازی بسیار مساعد است. وقتی از او می‌پرسم که تا کی می‌خواهد در ایران به کارگری بگذراند، خندۀ تلخی بر لبانش نقش می‌ببندد و می‌گوید تا زمانی که پس‌اندازی فراهم کنم تا بتوانم در این‌جا سرپناهی برای خودم و خانواده‌ام درست کنم.


با وجود این، نمی‌توان گفت مشکل بیکاری گریبان‌گیر تمام مردم شهرک جبرئیل است. افراد تحصیل‌کرده با توانایی‌های لازمه می‌توانند صاحب شغل‌های خوبی با درآمد کافی باشند.


از وجه تمایز ساکنان این شهرک حضور گستردۀ مردم در عرصه‌های اجتماعی و سیاسی است. وجود بیش از ۱۸مرکز فرهنگی، اجتماعی و آموزشی فعال در سرتاسر شهرک خود دلیلی گویا بر این موضوع است.


در گزارش مصور این صفحه به زندگی یک‌تن از بازگشت‌کنندگان موفق پرداخته شده که جزئیات مشکلات و چند و چون زندگی در افغانستان را بازگو می‌کند.

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
رویا یعقوبیان

پس از سرنگونی طالبان، زمانی که حامد کرزی اعلام کرد تعداد شش گاوصندوق با درهای بسته در زیرزمینی کاخ ریاست جمهوری افغانستان پیدا شده‌است، هیچ‌کس گمان نمی‌برد که محتویات آنها همان گنجینه‌های بی‌بدیل تاریخی باشند که سال‌ها پیش و در ابتدای حکومت طالبان به یک‌باره و به طور مرموز گم ‌شده بودند، ولی زمانی که باستان‌شناسان با اره‌های برقی قوی به جان صندوق‌ها افتادند، همانی را یافتند که هیچ انتظارش را نمی‌کشیدند: بیش از۲۲۰۰۰ قطعه طلا زیر خاکی از ۲۰۰۰ سال پیش. این گنجینه "گنج گم‌شده" لقب گرفت. دست‌ساخته‌ها و زیورآلاتی از طلا، شیشه، سنگ وعاج از سرزمینی که سال‌هاست به گذرگاه فرهنگ‌ها، سوداگران، هنرمندان و سپاهیان مشهور است.

موزۀ بریتانیا از روز سوم مارس تا سوم ژوئیۀ ۲۰۱۱ نمایشگاهی از مجموعه‌ای گرانبها و چندین‌هزارساله از این بازیافته‌های موزۀ ملی افغانستان را به نمایش عموم در می‌آورد. این بخشی از یک تور نمایشگاهی است که با هدف شناساندن این آثار برگزار می‌شود و بخش لندن این تور با حضور حامد کرزی، رئیس جمهور افغانستان، گشایش یافت.

این که این آثار با گذشت هزاران سال از زمان ساخت‌شان و نیز طی سه دهۀ اخیر از گزند اشغالگران شوروی، جنگ‌های داخلی افغانستان و بالاتر از همه، ویرانگری رژیم طالبان در امان مانده، چیزی شبیه معجزه است.

اقلام به نمایش درآمده دراین نمایشگاه در واقع بخشی از موزۀ ملی افغانستان است که گمان می‌رود در دهۀ ۱۹۹۰ میلادی و در زمان ویران شدن موزه ناپدید شده باشند. در واقع آنها توسط کارکنان موزۀ ملی افغانستان و درست کمی بعد ازعقب‌نشینی نیروهای شوروی در سال ۱۹۸۹پنهان شده بودند و علی‌رغم خطرات بی‌شمار در دورۀ طالبان از آنها صحبتی به میان نیامد. کارکنان موزه درآن زمان بارها مورد بازخواست نیروهای طالبان قرار گرفتند، ولی هیچ کدام لب به افشای راز نگشودند.

نزدیک هفتاد درصد از ساخته‌های هنری پیش از اسلام در افغانستان در دوران رژیم طالبان و با این اعتقاد که اینها نمادهایی از بت‌پرستی و کفرند، توسط این رژیم نابود شد. مجسمه‌های بودای نابودشده نماد بارزی از این ویرانگری‌هاست. با یافته شدن گنجینه‌های موزه ، کارکنان موزه که سال‌ها از سرنوشت آنها نامطمئن و بی‌خبر بودند، به یک‌باره به وجد آمدند. آنها دیگر خود ناجی میراث فرهنگی خود بودند.

آثار به نمایش درآمده دراین نمایشگاه دربرگیرندۀ چهار دورۀ تاریخی و جامعۀ باستانی کاملاً متمایزهستند که در داخل مرزهای افغانستان امروزی به‌ دست آمده‌اند: جامعۀ کشاورزی دوره برنز، شهر کلاسیک یونانی، یک قصر جادۀ ابریشم و یک قبرستان چادرنشین‌ها.

تعداد آثارانتخاب‌شده برای این نمایشگاه ۲۰۰ قطعه است که عموماً از چهار حوزه از مهم‌ترین حوزه‌های باستان‌شناختی افغانستان است: تپه فلول (معروف به خوش‌تپه) آی‌خانم (در زبان ازبکی به معنای ماه‌بانو) تپۀ بگرام و طلاتپه هستند و عموماً بین سال‌های ۱۹۳۷ و ۱۹۷۸ میلادی به دست آمده‌اند و پیش‌تر در موزۀ ملی کابل نمایش داده شده بودند.

یکی از اتاق‌های نمایشگاه، ویژۀ اشیاء بازمانده از تمدن یونان در منطقۀ "آی خانم" در شمال افغانستان است که با خانه، معبد، ورزشگاه و آمفی‌تئاتر تکمیل شده‌است. این آثار به سال ۳۰۰ پیش از میلاد برمی‌گردد.

همین‌طور دراین نمایشگاه گنجینه‌هایی از چین، هند و امپراتوری روم مربوط به دو هزار سال پیش دیده می‌شود که در بگرام در شمال کابل یافت شده‌اند و نیز قطعاتی طلایی که در طلاتپه کشف شده‌اند، شامل دستبندها ، خنجرها ، طلسم‌ها ، جام‌ها و گوشواره‌هایی که از داخل یک گور قدیمی پنج زن و مرد کشف شده‌است.

در گوشه‌ای از این نمایشگاه شعار موزۀ ملی افغانستان به چشم می‌خورد: "یک ملت وقتی زنده است که فرهنگش زنده باشد."

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
آصف آشنا

اگر ذوق هنری داشته باشی، ظلم است در کابل باشی و از "نگارستان ملی" دیدن نکنی. وقتی به این نگارستان بیایی، تابلوهای نقاشی را تماشا می‌کنی که در دهۀ ۱۸۹۰ با رنگ و روغن کارشده‌است. تابلوهايی که زیبایی و ظرافت هنری‌اش مجبورت می‌کند لحظات طولانی را جلوش  بایستی.

از اولین آمدنم به نگارستان ملی سه سال می‌گذرد. کس چه می‌داند، اگر آن روزها ماجرای تغییر ‌دادن نام این گنجینۀ هنری از "نگارستان" به "گالری" و از "گالری" دوباره به "نگارستان" رسانه‌ا‌‌ی نمی‌شد، شاید هنوز هم از وجودش بی‌خبر بودم. شاید هنوز مثل گذشته‌ها، بی‌خیال از پیاده‌رو کنار ساختمانش می‌گذشتم؛ اما حالا فرق می‌کند. هر بار از جلو ساختمانش می‌گذرم، یا تابلوی رامشگران بامیانی در ذهنم قد می‌کشد و آنگاه ناخواسته خود را در هیئت زوار بودایی در بامیان می‌یابم یا تابلوی طوفان در من جان می‌گیرد. تابلويی که به گفتۀ مسئولان نگارستان، در سال‌ ۱۸۹۸ توسط "پروفسور غلام محمد میمنگی" خلق شده و به شهرت جهانی رسیده‌است.

خب، برای همین است که گفته‌اند: "شری خیزد که خیر ما باشد". شاید حکمت جنجال وزیر آن وقت اطلاعات و فرهنگ افغانستان بر سر نام این گنجينه در این بوده که  من و امثال من را به داخل بکشاند و از صدف به گهر و درونمایه برساند. درونمایه‌ا‌‌ی که هنر است و زیبایی. حالا اسمش را هر چه می‌خواهند بگذارند و بر لوحه سردر ورودی‌اش هرچه می‌خواهند بنویسند. گالری یا نگارستان!

اینجا افغانستان است و در این سرزمین بخش زیادی از مسئله، جدل بر سر نام و پوسته است، تا گوهر و درونمایه. اگر غیر از این ‌بود، شاید من و امثال من سال‌ها پیش در مدرسه و دانشگاه با پاره‌ای از تاریخ هنر نقاشی در این سرزمین آشنا می‌شدیم. با کسانی چون بهزاد، میمنگی و برشنا، و آن وقت به جای کوه‌های سر به فلک‌ کشیده و غیرت و سلحشوری، چیزهای زیباتر، ملایم‌تر و ارزشمندتر به عنوان افتخارات میهنی به خورد ذهن و دماغ ما داده می‌شد.

از باید‌ها و نبایدهايی از این دست که بگذریم، نگارستان ملی، نام ساختمان دو طبقۀ نسبتاً بزرگ با معماری سنتی، در جادۀ آسمایی شهر کابل است. جایی که هم می‌‌توان پاره‌ای از تاریخ هنر نقاشی در افغانستان را در آن تماشا کرد و هم از آنچه در جریان سال‌‌های جنگ و بحران بر داشته‌های هنری نگارستان گذشته‌است، با خبر شد.

این نگارستان برای من حکم آثار "تولستوی" و "تی اس الیوت" و چند کتاب ارزشمند دیگر در زمینۀ تاریخ هنر را دارد. آنجا با بزرگان هنر نقاشی در جهان آشنا شدم. با کسانی چون پابلو پیکاسو، وان گوگ، میکلانژ و داوينچی و این جا با استادان و پیشگامان هنر نقاشی در افغانستان. با بهزاد، پروفسر میمنگی، عبدالغفور برشنا، غوث‌الدین خان، استاد قاسم خان، کوهزاد و چندین پیش‌کسوت دیگر در عرصۀ این هنر در افغانستان. هرچند از بهزاد که هم‌دوره و هم‌تراز داوينچی بوده‌است، در این نگارستان تابلو و اثر هنری نیست. خانم صابره، مدیر رهنماهای این نگارستان، در این مورد می گوید: "پنج تابلويی که ما از بهزاد داشتیم، در شمار آثاری است که توسط طالبان تخریب شدند. اما بیشتر آثار ماندگار و ارزشمند بهزاد، در سال‌های جنگ و بحران به گونه‌ای سر از موزه‌‌ها و نگارخانه‌های کشورهای دیگر برآوردند."

نگارستان ملى، در سال ۱۹۸۳ تحت نام "نگارخانه" با ۲۰۰ اثر هنرى متشكل از نقاشى، خوشنويسى، مجسمه‌سازى و كولاژ، راه‌اندازى شد. به گفتۀ سيد عبدالفتاح عادل، رئيس نگارستان ملى، "بيشتر آن  ۲۰۰  اثر در آن وقت از سفارت‌خانه‌هاى مقيم در كابل، گردآورى شده بود. تا سال ۱۹۹۱، در نگارستان ملى ۸۲۰ اثر هنرى جمع‌آورى شده بود؛ اما وقتى طالبان – كه با هر نوع عكس و تصوير مخالف بودند و نقاشى در نزدشان گناه حساب مى‌شد – از راه رسيدند، نزديک به ۳۰۰ اثر اين نگارستان را نابود كردند و دروازۀ نگارستان را بستند. در زمان طالبان شمارى محدود از آثار توسط ‌كارمندان وقت نگارستان ملى، براى جلوگيرى از نابود شدن به يكى از خانه‌هاى شخصى برده ‌شد و چندين اثر ارزشمند، در اين گيرودار گم شد".

قصۀ غم‌انگیز و سرنوشت تلخ نگارستان ملی تنها محدود به دورۀ طالبان نمی‌شود، بلکه در فاصلۀ میان سقوط حکومت دکتر نجیب‌الله و ورود طالبان در کابل، نگارستان ملی سه بار دستبرد ‌خورد و ارزشمندترین آثار آن  غارت شد و به بازارهای سیاه در بیرون از کشور برده شد.

نگارستان ملی پس از طالبان در دورۀ حکومت انتقالی، به کمک مالی یونان راه ‌افتاد و گنجینه‌ای شد با بیش از هزار اثر هنری. با آن که آثار هنری موجود در نگارستان ملی، در برگیرندۀ کار هنرمندان عرصۀ خوشنویسی، مجسمه‌سازی، کنده‌‌کاری و کولاژ است، تابلوهای نقاشی مهم‌ترین داشته‌های این نگارستان به شمار می‌آيد.

در این تابلوها، پوشش و لباس محلی، مناظر طبیعی، مکان‌های باستانی، چهرۀ شخصیت‌های ملی، به ویژه حاکمان پیشین افغانستان، سیمای کابل قدیم و گوشه‌های دیگر از زندگی در این کشور را می‌شود دید. با دیدن این تابلو‌ها این فکر به ذهن آدم می‌رسد که اگر آن سال‌های قدیم در افغانستان از دوربين‌های عکاسی دیجیتال خبری نبوده، کلک نگارگران این خاک کار خود‌ش را کرده‌است. شاید خیلی بی‌ربط نباشد اگر نگارستان ملی را با تابلوی‌های نقاشی‌ای که بر دیوارهایش آویخته شده‌است، خانۀ تاریخ مصور افغانستان بناميم.

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
زهرا سادات

سال‌ها قبل، زمانی که هفده‌ساله بود و در آغاز جوانی کار کردن با پدر  این امکان را به او می‌داد که یک سر و کله از هم‌سن‌وسال‌هایش بالاتر باشد. پدرش، بابه (بابا) احسان پوست‌دوز، از مشهورترین پوست‌دوزان جاده بود. آن روزها پوشیدن لباس‌ها و کلاه‌هایی از پوست حیوانات، مخصوصاً کلاه قره‌کُل (قره قل)، مد روز بود و عثمان بارها به تقلید از این مد کلاه‌های آماده‌شدۀ مشتریان را بر سر می‌گذاشت و در محافل دوستانه، خودی نشان می‌داد.

از آن روز،  سال‌ها می‌گذرد و تا کنون عثمان، در مغازۀ کوچکی پیشۀ اجدادی‌اش را با انبوهی از پوست حیوانات مختلف پیش می‌برد.

گذر زمان تأثیر چندانی بر حرفۀ پوست‌دوزی در افغانستان نداشته‌است؛ فقط این روزها به جای جاده میوند که زمانی مرکز اصلی این کار در کابل بود، پوست‌دوزان، در نقاط مختلف شهر پراکنده شده‌اند؛ اما مانند همان روزها، بیشترین کارهای پوستی، با پوست قره‌کُل انجام می‌شود.

با این که قره‌کُل، شهرت فراوانی در افغانستان دارد، پیشینۀ قره‌کُل ‌پوشی در افغانستان چندان روشن نیست و کسی نمی‌داند چه‌گونه قره‌کل در این سرزمین نام و نشانی یافته‌است. عده‌ای می‌گویند، پیش از قدرت امان‌الله‌خان، شاه افغانستان و عده‌ای با استناد به عکس‌های تاریخی می‌گویند، شاه امان‌الله از نخستین کسانی بود که قره‌کُل بر سر می‌گذاشت.

محمد ظاهر از سالمندترین تاجران بین‌المللی قره‌کُل است. او هفتاد و هشت‌ساله است و از کودکی با این حرفه آَشنایی دارد، اما به‌درستی نمی‌داند قره‌کُل چه‌قدر در افغانستان قدمت دارد. ولی می‌داند که پدر و پدربزرگش، قره‌کُل ‌دوز بوده‌اند و هر دو در هفتادسالگی فوت کرده‌اند.

قره‌کُل، نسل خاصی از گوسفندان است که رنگ و طرح‌های گوناگون، پوست آنها را از سایر گوسفندان متمایز کرده‌است، بسیاری از کسبه‌کاران صنعت پوست عقیده دارند که قره‌کُل از زیباترین و لطیف‌ترین انواع پوست است. از ماه دی تا فروردین، زمان مناسبی برای تهیۀ پوست قره‌کُل است. زیبایی همیشه دردسر می‌آفریند؛ مخصوصأ برای برۀ قره‌کُل، زیرا از زمانی که دامداران این نسل تشخیص می‌دهند که برۀ قره‌کُل به دنیا خواهد آمد، قبل از تولد گوسفند را ذبح و بره را از شکم آن خارج می‌کنند. گاهی اوقات نیز بره‌ها به دنیا می‌آیند، اما قبل از این که شیری بنوشند، قربانی چاقوی قصاب می‌شوند. زیرا عقیده بر این است که اگر بره شیری بنوشد، رنگ و طرح پوست او تغییر خواهد کرد.

هر ساله در میلۀ گل سرخ (جشن آغاز بهار) خریداران و فروشندگان پوست بر روی قیمت پوست‌ها و طرح و رنگ آنها به چانه‌زنی و داد و ستد می‌پردازند تا آمادگی‌های لازم را برای زمستان بگیرند. زیرا اجناس تولیدی از این پوست، مانند رومیزی، رو تختی، انواع کلاه، شال‌گردن و کیف و پالتو در این وقت از سال، مشتریانش را می‌یابد.

قدیم‌الایام پوشش‌هایی از جنس قره‌کُل از صفات ویژۀ افغانستانی‌ها بود، با این تفاوت که جنس مرغوب، مختص به شهری‌ها، مقامات و ثروتمندان بود. کابلی‌های اصیل در مراسم و میهمانی‌ها نوعی از قره‌کُل را که آن را گرد نوک‌دار می‌گفتند، بر سر می‌کردند و از چنان پوششی احساس غرور می‌کردند، زیرا علاوه بر دید زیباپسندانۀ آن زمان، طرح کلمات مقدس "بسم‌الله"، "الله" و کلمات دیگری از این نوع بر روی پوست قره‌کُل بر ابهت کالا و صاحب آن می‌افزود. مردم باور داشتند که گوسفند قره‌کُل ، هدیه‌ای خداوندی است که از بهشت به زمین آمده‌است. این اعتقاد در میان پوست‌دوزان بیشتر راسخ بود و عثمان به خاطر دارد که پدرش بارها او را از نشستن بر میزی که روی آن پوست قره‌کُل برش می‌شد، منع کرده بود و می‌گفت:" این دستگاه اوستا کریم خدا است و جای هدیه الهی است."

در میان برخی خانواده‌ها در افغانستان رسم بر این بود که در مراسم ختنه‌سوران و ازدواج کلاه قره‌کُل، موسوم به کلاه شاهی، بر سر بگذارند و حتا امروزه در میان خانواده‌های مرفه پوست قره‌قل به تنهایی هدیۀ خوبی برای نوزادی که در زمستان به دنیا می‌آمد، محسوب می‌شود. زیرا انداختن پوست به زیر نوزاد، او را از سرمای زمستانی مصون نگه می‌دارد.

تغییر اوضاع سیاسی افغانستان حرفۀ پوست‌دوزی را برای مدتی کاملأ از رونق انداخت و چرخ‌های این صنعت را از کار. دیدگاه طالبانی، کالاهایی را که از پوست حیوانات تهیه می‌شدند، حرام دانست و ذبح گوسفند قره‌کُل را ممنوع کرد و این بود که پوست‌دوزان به جبر روزگار این حرفه را تا اواخر حکومت طالبانی ترک گفتند.

اکنون همه چیز به حالت عادی خود برگشته و قره‌کُل دوزان پیشۀ اجدادی‌شان را از سر گرفته‌اند. پوست گوسفند قره‌کُل، انواع گوناگونی دارد که بر اساس رنگ و نوع طرح از هم متمایز می‌شوند. صور، سیاه، خاکستری و تغر از انواع طرح‌هایی است که بر روی پوست گوسفند قره‌کُل دیده شده‌است که در این میان تغر زیباترین طرح با کلمۀ مقدس را دارد و همین نوع طرح، گران‌ترین نوع پوست قره‌قل است که در بازارهای جهانی نیز جایگاه خوبی دارد.

سالانه از ولایات شمالی افغانستان مانند مزار شریف و فاریاب که زادگاه اصلی این نوع از گوسفند است، یک ملیون پوست قره‌کُل پس از گزینش و بسته‌بندی در رنگ‌ها و طرح‌های یکسان، به بازارهای خارجی، مخصوصاً بازارهای پوست در بریتانیا، آلمان، فنلاند و دانمارک صادر می‌شود و این آمار و ارقام تنها رقمی است که شرکت‌های بزرگ صادرکننده در محافل و مجالس ارزیابی بازارهای کاری‌شان ثبت می‌کنند، اما شهروندان خارجی در افغانستان نیز مشتریانی هستند که نباید نادیده گرفته شوند.

آقای کامران سال‌هاست که کار فروش قره‌کُل را انجام می‌دهد. از نظر ایشان، خارجی‌ها به دلیل نرخ‌های پایین ترجیح می‌دهند این پوست را از افغانستان تهیه کنند، نه از کشورهای خودشان، زیرا تفاوت سی دلار و صد و پنجاه دلار برای هر قطعه پوست اعلا، چیز کمی نیست.

هنوز هم قره‌کُل مشتریان خوبی در میان خارجی‌ها و افغانستانی‌ها دارد، با این تفاوت که دیگر امروزه قره‌کُل از پوششی عمومی فقط به پوششی بسیار گران‌قیمت و ویژۀ شهروندان درجۀ اول، مانند رئیس جمهور، وزیران و افراد عالی‌رتبه مبدل شده‌است و از حدت رسم و رسوم آن زمان نیز چیز زیادی باقی نمانده‌است.

 برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
رضا محمدی

شعر "دل مشهد" با صدای وحید طلعت
وحید طلعت را در ایران خیلی‌ها با محمدعلی بهمنی، شاعرغزلسرا، مقایسه می‌کنند. طلعت غزلسرای جوانی است که از همه شاعران امروز به بهمنی نزدیک‌تر است. عین روانی زبان، سادگی عاشقانه و تغزل روایی مدرن نزدیک به زبان گفتار، وجوهی که محمدعلی بهمنی را ممتاز، متفاوت و محبوب ساخت. شاعر نیمایی که غزلسرا شد و بعد مراد همۀ کسانی که غزل گفتن تازه را دوست داشتند. بعد ازین بود که خیلی‌ها افتخار می‌کردند "بهمنی‌وارترین شاعر دنیا باشند". وحید طلعت نسبتی دیگری نیز با بهمنی دارد. آنچه که هر دو را در مطبوعات شهره ساخت، پرداختن‌شان به افغانستان بود. بهمنی سال‌ها پیش شعری گفته بود. 

 

چگونه می‌شود ای همزبان‌! زبان را کشت‌ / سکوت کرد و به لب بغض بی‌امان را کشت‌
چگونه می‌شود آیا گلایه نیز نکرد  / که میهمان به سر سفره میزبان را کشت‌
میان گندم و جو فرق آنچنانی نیست‌ / کسی به مزرع ما اعتبار نان را کشت‌
هر آنچه میوه در این باغ‌، رایگان شما  / ولی عزیز من‌! این فصل‌، باغبان را کشت‌
ببخش‌، با همه درد و داغ‌، می‌دانم‌ / نمی‌توان به یکی ابر، آسمان را کشت‌

این شعر مثل توپ صدا کرد. شعری که در جواب "پیاده آمده بودم" از کاظم کاظمی گفته شده بود و همۀ شاعران ایران به آن پاسخی از سر عاطفه ومهر و همراهی داده بودند. بهمنی، عاطفی‌ترین شاعر ایران، سنگدلانه‌ترین شعر را برای مهاجران گفته بود.

طلعت اما چهرۀ دیگر بهمنی شد؛ شاعری که قریب به اتفاق شعرهایش برای افغان‌ها، مهاجران افغانستان و خود افغانستان است. وجهی که او را به عنوان "شاعر افغان‌ها" مشهور کرده‌است.

 

من خواب دیده‌ام که کسی از بهشتِ تو
یک شب برای من گلِ ریحان می‌آورد
شوقِ مقدسی که هزاران بهار شعر
از بلخ ، از هرات به ایران می‌آورد

طلعت متولد ارومیه است. بیشتر شعرهایش اول به آذری بودند. کتابش به زبان آذری در آذربایجان چاپ شد و شهرت یافت. اما دلبرانگی غزل فارسی او را محذوب کرد.

آن تُرک جاودانه با گویش دری
با لهجه‌ای مثَل‌شدنی می‌کشد مرا
من در خرابه‌های بودا بنا شدم
عشقی نهان، غمی علنی می‌کشد مرا
سنگ مزارِ من را در بلخ کنده‌اند
این است دردِ کوهکنی می‌کشد مرا

طلعت وارد زندگی افغان‌ها در ایران شد. مثل اعضای خانواده با آنها می‌نشست و زندگی می‌کرد. سر یک سفره دست می‌شست و تقریبأ بخش عظیمی از زندگی‌اش افغان‌ها بودند. تجلی این همگنی در شعر گلشهر بود. گلشهر محله‌ای در حاشیۀ شهر مشهد که محلۀ افغان‌هاست. افغان‌هایی که شبیه‌سازی‌شدۀ شور بازار ونانوایی‌های مزاری و رستوران‌ها و نوارفروشی‌های کابل را در این محله برای خود دارند. افغانستان کوچکی در شمال مشهد.

نشسته‌ایم بغل در بغل، من و گلشهر / درست مثل دو تا هم‌محل، من و گلشهر
نشسته‌ایم به عریانی دو تا کلمه / بدون فاصله در یک غزل، من و گلشهر

دو شعر از وحید طلعت
و این غزل تا پایان شرح رسیدن به این محله از مرکز شهر، یگانگی و تفاوت همزمان آن را با باقی شهر از زبان اتوبوسی روایت می‌کند. روایت طلعت با این محدود نمی‌شود. در شعر طلعت همۀ ماجراهای افغانستان هست. هزاره و ازبک و ترکمن و تاجیک و پشتون، بلخ و بامیان و هرات و بودا و باغ‌های مغولی.

...دهان واکردی و شعر دری آغاز شد از تو
زبان وقتی گشودی شرق را از عشق آکندی

اگرچه قرن‌ها دوریم از هم ماه آواره
ولی تا بوده بر پیمان سرخ خویش پابندی

تو بودی هم‌رکاب امپراطوران سلجوقی / نقاب از چهرۀ افسانه‌ها در شرق افکندی...

* * *


آسیای میانۀ چشمت لهجه‌اش ازبکی ِمادر شد
قهوۀ ترک باز مستم کرد در غروب عجیب عشق‌آباد
چشم‌هایت مرا به کابل برد دست‌هایت مرا به ترکستان
بیستون را درون شعرم کند، طعم شیرین حسرت فرهاد

معشوق طلعت مقید به محدودۀ خاصی نیست. معشوق یا معشوقه‌ای اثیری است با لباسی از تاریخ و قیافه‌ای از جغرافیای منطقه‌ای بزرگ، وطنی است به  گستردگی وضعیتی کتمان‌شده، معشوقه‌ای که خود وطن شاعر است؛ وطنی که مرزش به گستره فرهنگ فارسی است؛ چون بسامد کلمۀ "وطن" در شعرش بسیار زیاد است.

شال بلند ازبکی از گل به تن داری / زیبای من که چشم‌های ترکمن داری
جغرافیای سرنوشت من تصور کن  / هرجا که هستی، قعر چشمانم وطن داری

* * *

دل تو لیلیه شد، شد قمارخانۀ من / که ماه بودی، دیوانۀ ماه منتظرت

"لیلیه" اصطلاحی عربی است که به خوابگاه‌های عمومأ دانشجویی در افغانستان اطلاق می‌شود. شاعر عمق آشنایی‌اش را از مسایل امروز به یک حافظۀ تاریخی دور می‌برد. به ریشه‌هایی که طبعأ هنوز در آن طرف مرز مانده‌است و همیشه خواهد ماند. جدا از ظرافتی که شاعر طبق آن "لیل" را که به معنی شب است، با ماه متناظر می‌کند.اما شاعر به این هم اکتفا نمی‌کند. به دست‌های نامرئی که باعث جدایی شاعر از این همگنان و هموطنانش شده نیز اعتراض می‌کند.

وقتی که دنیا خلق می‌شد، ما دو تن بودیم / هم‌مرز نه! همسایه نه! ما هم‌وطن بودیم

دستانِ ما با مرزها از هم جدا افتاد / ما هم‌زبانان که زمانی هم‌وطن بودیم

و نه تنها این مرزها را در شعرش از رسمیت می‌اندازد، بلکه تعریفی تازه از مرزها ارائه می‌کند. تعریفی که طبق آن جان‌های آدم‌ها وطن هم می‌شوند:

چه داشت زندگی‌ام بی‌ تو آی آواره!؟ / برای زندگیِ من وطن نبودی اگر!

و برای آن نقبی می‌زند به تاریخ، روایتی مثل روایت مارکز در پاییز پدرسالار از شاهی مثالی ارائه می‌کند. شاهی که در سایه‌روشن مه‌آلود نظاره نشسته‌است و پیش رویش سرزمینش در سیطرۀ یک فراوشی (روانی)، نوعی مالیخولیا دارد، شهر به شهر از دست می‌رود.

هنوز در ذهن اصفهانِ پرت‌حواس / نشسته بیگم خاتون کنار شاه عباس

دو ساعت است که برگشته از سیاحت عصر / و با خود آورده عطر باغ را به تراس

به روی قالی گسترده نقشۀ ایران / دو چای عثمانی، چند دانه گیلاس...

عجیب نیست اگر جاودانه مانده هنوز / هنوز در ذهن اصفهان پرت‌حواس

این روایت بی‌نظیر و دلنشینی است که شعر طلعت را از یک ابراز احساسات ساده فراتر می‌برد. وقتی او تاریخ، سیاست و اجتماع را به چالش می‌کشد، درست مثل بهمنی، اما از زاویه‌ای دیگر:

درست مثل دو تا سرزمین همسایه / به عشق هم، به غم هم، دچار بنشینند

حقیقتش این است که تفاوت نگاه این دو شاعر همانند، از دو نسل متفاوت، حاکی از همین تفاوت نسلی‌شان است. نسل تازۀ ایرانی، به نسبت، فکری بازتر دارد، جهانی‌تر است، دغدغه‌های انسانی تازه‌ای دارد. حتا ناسیونالیسمش نیز شامل محدودۀ کلان‌تری می‌شود. یکی دو نسل قبل‌تر، خیلی‌ها در ایران حتا نمی‌دانستند بلخ و بخارا و هرات و سمرقند در جای دیگری از کرۀ زمین است. هنوز دچار همان پرت‌حواسی تاریخی بودند. حتا نمی‌دانستند مردمی که به این وسعت به ایران مهاجر شده‌اند، زبان مادری‌شان فارسی است. و زبان فارسی نه تنها زبان آنها که زبان مردمان بسیاری در چارسوی نقشۀ ایران است؛ نقشه‌ای که روزی همۀ این گسترۀ بزرگ را شامل می‌شد و همۀ مردم این جغرافیا را با یک رؤیا و یک غم و یک شادی شریک می‌ساخت.

 اما نسل امروز در ایران این‌گونه نیستند. نسلی که به خاطر به مدرسه نرفتن کودکان مهاجر افغان، تظاهرات می‌کنند و دولت را به کرنش وا می‌دارند .نسلی که متن کتاب قانون را به خطر تغییر یک نگاه کهنه به مهاجران و وضعیت حقوق بشری تغییر داده‌اند. قانونی که پس از سال‌ها در ایران تغییر کرد و طبق آن هم کسانی که مادری ایرانی داشتند، صاحب حق شدند، هم برای رفتن به مدرسه افغان‌ها ناچار نباشند حتمأ کارت شناسایی داشته باشند و هم محدودۀ اجازۀ کار برای آنها محصور به موارد مشخصی نباشد که سال‌ها پیش به شکل بی‌انصافانه‌ای وضع شده بود. این نگاه تازه نشان‌دهندۀ نسل تازۀ بزرگی است که وحید طلعت یکی ازشاخصه‌های آن است.

در آخر غزلی کامل از وحید را برای مهاجران افغان می‌خوانیم؛ غزلی که هم شناسۀ نوعی تازه از غزل گفتن فارسی است، هم شناسۀ شکلی تازه از فکر فارسی:

دلِ مشهد گرفته بود تو را، مثلِ تاریخِ من که طاعون را
دلِ مشهد گرفته بود فقط... باز این سرنوشتِ ملعون را...

شاعری که فقط قَدَم می‌زد، داشت از زندگیش بَرمی‌گشت
با خودش فکر می‌کند هر روز زندگی می‌کنم هم‌اکنون را

متنِ تاریخِ سرخِ  تُرکستان اتّفاقی بنفش می‌افتاد
داشت تعبیرِ تازه‌ای می‌شد لیلیِ تو جنونِ مجنون را

در دو چشمِ تو زندگی می‌کرد ذاتِ  اندوهگینِ یک شاعر
کاش در چشم‌های تو می‌خواند حافظ این حُسنِ روزافزون را

فصلِ هفتم در آن رُمانِ قَطور، قصّۀ دُختری‌ست در باران
سرنوشتِ کسی که موییده هفت قرنِ تمام، جیحون را

هفت قرن است عاشقش شده‌است شاعرِ چند بیت بالاتر
و به آهِ دلِ تو سوزانده همۀ بیدهای مجنون را

پیرمردِ مزارعِ خشخاش! گریه کن، گریه حقِّ مردمِ توست
گریه کن، گریه کن، فقط گریه، قحط‌سالیِ سالِ میمون را

صبر کن باستان‌شناسِ عزیز! روحِ بودا کجای این خاک است؟
کاوُشَت را به پایتخت ببر، کشف کن بُرج‌های فرعوُن را

نسلِ آواره‌ای که من دیدم، دیگر از زندگی نمی‌ترسد
از دلِ خاک می‌کشد بیرون آخرش این غرورِ مدفون را

آخرین خواستگاهِ شعرِ دَری!  "نیستی"  پِی  به "هستی"‌اَت بُرده
خلق کن، خلق کن، خُدای غزل! آخرین شاهکارِ موزون را

روحِ آوارۀ نجیبی باش وَ فقط فکر کن به ذهنِ کسی
که پرستیده بود در شعرت این خدای همیشه محزون را

جُرم یعنی همیشه بودنِ تو، مرز یعنی نبودنِ مطلق
سرکشی کن، بشور بر جبرت، خط بزن هرچه مرز و قانون را

در تنم زاغ زاغ می‌لرزی وَ من از زندگیت بی‌خبرم...
عشق آورده رنج و تسکین را، شعر آورده درد و افیون را

بعدها، بعدهای دور از ذهن، هفت قرنِ دوباره‌ای دیگر،
یک نفر می‌رسد که قِی بکند شعرِ من؛ چند لَختۀ خون را

فصلِ آخر از آن رمانِ سیاه که امانت گرفته‌ای از من،
سرنوشتِ کسی نبود جُز این  بی‌سبب سَرکشیده معجون را

_______________________________________
به‌کارگیریِ قافیۀ "فرعون" در این غزل آگاهانه بوده‌است.
"زاغ‌ زاغ لرزیدن": تعبیرِ ترکی از لرزیدنِ شدید؛ مثلِ بید لرزیدن.
بی‌نظیر.شاهکار

 

 برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
آصف آشنا

از نخستین گام‌ها برای راه‌اندازی آموزش آکادمیک و مکتبی موسیقی در افغانستان پنجاه سال می‌گذرد. اما تازه پنج سال است که کارهای بنیادین در این عرصه در حال انجام شدن است. کارهایی که با معیارهای پذیرفته‌شدۀ جهانی انجام می‌شود. اما این بار نه در "دوره‌‌های کوتاه‌مدت اتریشی‌ها"، نه در "مکتب موسیقی" و نه در "لیسۀ مسلکی موزیک"، بلکه در "انستیتوی ملی موسیقی افغانستان".


مؤسسه‌ای که در آن نزدیک به ۲۰ مربی آکادمیک داخلی و خارجی برای آموزش و تحصیلات اکادمیک موسیقی در افغانستان، دست به دست هم داده‌اند.


تأسیس این مؤسسه ایدۀ دکتر احمد ناصر سرمست بوده‌است؛ ایده‌ای که در آغاز هدفش بازسازی موسیقی بود. اما زمانی که سرمست تحصیلات دورۀ دکترای خود را در عرصۀ موسیقی در دانشگاه موناش استرالیا تمام کرد، خواست کار را در سطح بازسازی پیش ببرد و مؤسسه‌ای ایجاد کند تا شاگردان موسیقی در افغانستان بتوانند بخش اساسی تحصیلات آکادمیک‌شان را آن‌جا انجام دهند و به‌جای گواهی‌نامه، مدرک دانشگاهی به‌دست آورند.


اما قصه به این خلاصه نمی‌شود. وقتی در افغانستان حرفی از هنر، به ویژه هنر موسیقی، در میان است، ماجراهای گوناگونی در پیرامون سرنوشت نامتعارفش هست. شاید در هر جای دیگر نامتعارف بودن، بخشی از فلسفۀ هنر است و به قول سعدی، همه دانند که در صحبت ِ گل خاری هست.


پیشینۀ تاریخی استفاده از ابزار موسیقی در افغانستان شاید به درازای پیشینۀ شعر و ادب در این مرز و بوم برسد، اما نخستین بار در سال ۱۹۶۱ بر اساس یک توافقنامه بین حکومت‌های افغانستان و اتریش، شماری از آموزگاران موسیقی از اتریش به افغانستان آمدند و در چارچوب یک دورۀ آموزشی به نوازندگان آماتور، موسیقی را به صورت مکتبی یا نت‌نگاری‌شده آموزش دادند.


اما این دوره ۱۰ سال بیشتر طول نکشید که "قطار سیاست" افغانستان به سوی بحران روی آورد و آموزگاران اتریشی برای حفظ جان خود از خیر آموزش ِ "دو، ر، می، فا" به افغان‌ها گذشتند و به گفته دکتر سرمست، با رفتن آنها برنامه‌های آموزش موسیقی نیز متوقف شد. "اتریشی‌ها از افغانستان رفتند، اما وسایل و سامان‌آلات موسیقی که با خود آورده بودند، در افغانستان ماند. بالاخره، ده سال بعد وزارت معارف افغانستان تصمیم گرفت، سامان و ابزار جامانده از اتریشی‌ها را به کار بگیرد. و این گونه بود که اولین مکتب موسیقی زیر نام "لیسۀ مسلکی موزیک"  در سال ۱۹۷۳ به صورت رسمی در چارچوب وزارت معارف در افغانستان ایجاد شد".


لیسۀ مسلکی موزیک، شاگردانش را از میان دانش‌آموزان که کلاس هفتم را سپری می‌کردند، برمی‌گزید و برای چهار سال تحت آموزش می‌گرفت. اما فعالیت این مکتب تا اوسط دهه ۱۹۸۰ ادامه یافت. زمانی که بخش موسیقی در دانشکدۀ هنرهای زیبای دانشگاه کابل بازگشایی شد، برای ایجاد همکاری بیشتر بین نهادهای فعال در عرصۀ هنر، مکتب صنایع وقت با لیسۀ مسلکی موزیک یکی شد و به نام "لیسۀ مسلکی هنرها" رسمیت یافت؛ کاری که به باور آقای سرمست، آسیب جدی به رشد موسیقی در افغانستان وارد کرد.


لیسۀ مسلکی هنرها تا سال ۱۹۹۲فعالیت داشت و در رشته های گوناگون هنرمند تربیت می‌کرد. اما وقتی کابل دستخوش جنگ‌های داخلی شد، به جای "رباب" و "تنبور" بر دیوارهایش کلاشینکف و مسلسل آویخته شد و جای طبله و هارمونیه را صندوق‌های مـَرمی یا فشنگ اشغال کرد. در این دوره فقط بر تابلوی سردرش ننوشتند: "سنگر مسلکی". و بگذریم از این که چه صداهای دردناکی در دل دهلیزهایش پیچیده‌است.

وقتی طالبان از راه رسیدند، ناگفته معلوم است وضعیت هنر و موسیقی در افغانستان از چه قرار بوده. در این زمان اگر دستی به ابزار موسیقی می‌بردی، باید از دستت دست می‌شستی.


سرانجام با رفتن طالبان پروندۀ ماجراهای سرگردان آموزش و تحصیلات موسیقی در افغانستان بسته شد و دروازۀ رحمت و نشاط به رخش، گشوده. نخستین بار پس از طالبان حکومت لهستان به سراغ بازسازی لیسۀ مسلکی هنرها آمد و چند سال بعد دکتر احمد ناصر سرمست به پشتوانۀ دکترای موسیقی‌اش سر رسید و افغانستان برای نخستین بار صاحب انستیتوی ملی موسیقی شد؛ انستیتویی که به قول آقای سرمست، نصاب و مواد آموزشی‌اش در کالج ملی موسیقی لندن تهیه شده‌است و اکنون با معیارهای پذیرفته‌شدۀ جهانی، موسیقی‌دان تربیت می‌کند. تفاوت مهم دیگر این است که این بار شاگردان موسیقی به جای چهار سال ۱۰ سال زیر نظر مربیان آکادمیک داخلی و خارجی درس موسیقی می‌گیرند.


و آن‌گونه که احمد ناصر سرمست می‌گوید: "یکی از مهم‌ترین هدف‌های این انستیتو، تلاش برای ایجاد ارکستر سمفونی ملی افغانستان است؛ کاری دشوار اما شدنی. ولی باید گفت که برای ایجاد یک ارکستر سمفونی ملی در افغانستان حداقل به ۱۰ سال زمان نیاز است".


در حال حاضر از مجموع شاگردان انستیتوی ملی موسیقی، ۵۰ درصدشان از طریق مکاتب به انستیتو راه یافته‌اند و نیم دیگرشان از میان کودکان خیابانی که توسط مؤسسۀ خیریه "آشیانه" از خیابان‌ها جمع‌آوری شده‌اند، انتخاب شده‌اند.

گزارش مصور شما را سر کلاس‌های درس موسیقی انستیتوی ملی موسیقی افغانستان می‌برد.

 برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
رضا محمدی

ورونیکا دابل‌دِی (Veronica Doubleday) زنی انگلیسی است؛ از همان نوع انگلیسی‌هایی که می‌گویند بدجوری عاشق می‌شوند و وقتی عاشق شدند حتمأ قیامتی برپا خواهند کرد.

ورونیکا سال‌ها پیش که خیلی عاشق موسیقی بود. در بارۀ موسیقی خراسانی شنید که چقدر با همه نوع موسیقی فرق دارد، که مثل خودش است و مملو از آمیختگی غریب عشق و دعاست. عشقی زمینی که با نی و دایره و دوتار یکجا می‌شود و همۀ ارکان طبیعت را به شهادت می‌گیرد تا جامۀ سلوکی عرفانی رابپوشد. و این راز شگرف موسیقی خراسانی ورونیکا را به هرات، قلب خراسان قدیم کشاند.

هرات، شهری که خاورشناسان آن را مروارید گوهر خراسان نامیده‌اند. اینها تعبیرات "جان بیلی"، همسر و همکار و همراه ورونیکاست. ورونیکا در هرات سال‌ها ماند. قریه به قریه و ناحیه به ناحیه با مردم هرات انس گرفت و چاربیتی (دوبیتی) و ساز آموخت. و حالا که بعد از سال‌ها در لندن با تو حرف می‌زند، فکر می‌کنی با یک بانوی هراتی سال‌خورده طرفی. با همان لهجۀ خراسانی هراتی که به جای احوال‌پرسی می‌گوید: اشتونی؟ و وقتی می‌گویم: "می‌خواهم باهات مصاحبه کنم"، می‌گوید: "خیر است، مقصد کشال (طولانی) نشود".

ترانه "گل بی‌خار" از آلبوم "شیرین دختر مالدار" با صدای "ورونیکا دابل‌دِی"
ورونیکا سه نوار کاست آوازهای زنان هرات را خوانده‌ و در انگلستان منتشر کرده‌است: یکی از آنها را من سال‌ها پیش در مشهد دیده بودم، با نام "شیرین دختر مالدار". خیلی از این آوازها را با قدری تغییر، سیما بینا نیز دربرنامه‌های مختلفش اجرا کرده‌است. موسیقی خراسانی وسیعی که در هر سه طرف مرز افغانستان و ایران و تاجیکستان به یک شکل وجود دارد و هنوز شناسنامۀ هویت فرهنگی مشترکی است که سیاستمداران، مرتب در کتمان آن کوشیده‌اند.

آخرین کار ورونیکا، کتابی است با عنوان "سر کوه بلند فریاد کردم"؛ مجموعه‌ای از بیست و هفت دو بیتی محلی هراتی است که در کنار یا به عنوان شرح حال بیست و هفت عکس منتخب از کلکسیون عکس‌های سازمان "افغان اید" درطی سی سال گذشته ترجمه شده‌اند.

در مراسم معرفی کتاب که در سفارت افغانستان در لندن برگزار می‌شد. ابتدا جان بیلی کار را معرفی کرد. بعد سفیر افغانستان با سخنانی شاعرانه از فعالیت‌های همۀ علاقه‌مندان افغانستان تشکر کرد. بعد ورونیکا هفت نمونه از دوبیتی‌ها را با ترجمه‌هایشان خواند و در آخر به خاطر اینکه بیشتر فضای دوبیتی‌ها را ترسیم کند، دایره گرفت و در کنار جان بیلی که دوتار می‌نواخت، چند قطعه از آوازهای محلی را بازخوانی کرد. و در آخر البته این "افغان اید" بود که تولیدات، کتاب‌ها و صنایع دستی‌اش را برای کمک به ادامه دادن کارهای فرهنگی‌اش به معرض فروش گذاشت.

افغان اید، یکی از قدیمی‌ترین سازمان‌های انگلیسی فعال در افغانستان است که به طور مدام برای جلب کمک به طرح‌‌های خیریه‌اش، برنامه‌های فرهنگی ترتیب می‌دهد.

عکس‌های کتاب ورونیکا دابل‌دِی هر کدام قصه‌ای از زندگی افغان‌ها در طی سی سال گذشته را روایت می‌کنند. تفاوت بزرگ این عکس‌ها با دیگر عکس‌های اینچنینی در بارۀ افغانستان، نگاه از درون و غیر توریستی آنهاست. این عکس‌ها گرفته نشده‌اند که به ژورنال‌ها و نمایشگاه‌ها فروخته شوند. عکس‌های یادگاری گروه کاری مؤسسۀ افغان اید است و به این خاطر طبیعی واقعی است.

دوبیتی‌ها نیز با همین مایه، طبیعی و دلنشینند. هر کدام قصه‌ای با خود دارند؛ قصه‌ای که در خود هزار نگفتنی را نهفته‌است. بدی کار این شاید باشد که خیلی از دوبیتی‌ها دقیقأ به عکس‌ها نمی‌آیند. مثلأ در کنار عکس چوپانی با گوسفندانش، این بیت آمده‌است:

دل عاشق به سان گرگ گرسنه است
که گرگ از هی هی چوپان نترسد

که البته این دو موضوع به هم خیلی مربوط نیستند.

عیب دیگر کار آشنایی شنیداری ورونیکا با شعرهاست؛ به این خاطر آنها را به همان شکل شنیداری باز نوشته‌است. عیب بعدی، خط نستعلیق بی‌سلیقه‌ای است که دوبیتی‌ها با آن نوشته شده‌اند.

با همۀ اینها این مجموعۀ ترجمه‌شدۀ دوبیتی‌ها، کاری بی‌نظیر است که جامعۀ انگلیس را با افغانستان نه از زوایۀ جنگ و طالبان و هلمند و مواد مخدر و سیاستمداران، که از زوایۀ عشق و زیبایی و زندگی با همان منشور قدیمی در حرکت دوار جادویی‌اش معرفی می‌کند و این افغانستان خیلی خواستنی است.

 برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
بهار نوایی

رباب و چنگ به بانگ بلند می‌گویند
که گوش وهوش به پیغام اهل راز کنید

حافظ آن را در کنار چنگ گذارده و پیام‌رسانِ "اهل راز" نامیده‌است. نغمه‌هایش چنان دلنشین و گوش‌نواز است که اقوام گوناگونی ابداع آن را به خود نسبت می‌دهند.

رُباب یا رَباب، سازی است زهی و بسیارقدیمی؛ هم‌ردیف عود و چنگ. مهدی ستایشگر در "واژه‌نامۀ موسیقی ایران‌زمین" اختراع این ساز را به پنج‌هزار سال قبل از میلاد مسیح در عصر "راوانا" (Ravana)، پادشاه سیلان، نسبت داده‌است.  گفته شده، نام رباب برگرفته از نام "راواناسترون"، از سازهای آرشه‌ای قدیمی است که به‌تدریج به راوانا، راواوا، رواوه، رباوه و رباب تغییر یافته‌است.

ابونصر فارابی در کتاب "موسیقی الکبیر" ساده‌ترین شکل این ساز را "رباب یک‌سیمه" (رباب الشاعر) معرفی کرده‌است که مخصوص بحث و مناظرۀ سخنوران و شاعران بوده و داستان‌ها و روایات را همراهی می‌‌کرده‌است. پس از آن "رباب دوسیمه" (رباب المُغَنّی) همراه‌کنندۀ آواز بوده‌است.

امروز ساز رباب از نظر وسعت صدا به سه دستۀ سوپرانو (صدای زیر)، آلتو (صدای متوسط) و باس یا شاه‌رباب (با صدای بم) قابل تقسیم است. رباب سوپرانو سازی است با مقیاس کوچک‌تر  که به پیشنهاد "حسین دهلوی"، موسیقی‌دان و آهنگساز صاحب‌نام ایرانی، ساخته شد و در مقابل رباب آلتو با صدای متوسط قرار گرفت. شاه‌رباب یا رباب باس از ابتکارات "ابراهیم قنبری مهر"، سازندۀ ساز مشهور ایرانی، است. او با تغییراتی در گوشی رباب و همچنین ایجاد یک شبکه بر روی آن (همانند ساز عود و گیتار) به وسعت و حجم صدای این ساز افزود.

ساختار ساز رباب و چگونگی استفاده از آن طی قرون تغییرات زیادی کرده‌است. در گذشته برخی آن را به صورت عمودی در دست می‌گرفتند و با آرشه (کمانه) به صدا درمی‌آوردند. امروزه این ساز به صورت افقی بر روی زانو گذاشته می‌شود و با مضراب (شهباز) نواخته می‌شود.

رباب در طول تاریخ مورد توجه پادشاهان ایران بوده‌است. بر اساس اطلاعات تاریخی این ساز در دورۀ ساسانیان اهمیت زیادی داشته، چنانکه بیژن کامکار، نوازندۀ برجستۀ ساز رباب، می‌گوید: "رباب یک ساز ایرانی است که در زمان ساسانیان و به ویژه خسرو پرویز توسط موسیقی‌دانانی همچون باربد و نکیسا نواخته می‌‌شده‌است".

امروز جغرافیای حضور رباب از گسترۀ ایران فراتر رفته‌است. برخی از موسیقی‌پژوهان معتقدند ساز رباب از ایران به کشورهای همسایه رفته و در آنجا تکامل پیدا کرده‌است. در ایران این ساز را تنها رُباب می‌نامند، ولی در کشورهای همسایه نام آن سه پسوند گوناگون با نام سه محل را بر خود دارد: افغانستان، پامیر و کاشغر. رباب‌های افغانی، پامیری و کاشغری از نظر ساختاری و فرم ظاهری تفاوت‌هایی دارند. نام کاشغر قبل از هر چیز گواه بر آن است که رباب احتمالأ در موسیقی ترکستان چین که شهر کاشغر در آن قرار دارد، از گذشته مورد توجه بوده‌است.
 
در حالیکه برخی از موسیقی‌پژوهان عمر ساز رباب را پنج‌هزار سال می دانند، گفته شده پیدایش "رباب افغان" در اوایل قرن نوزدهم میلادی بوده و اولین بار در غزنین (غزنی) ساخته شده‌است. در اواسط قرن نوزدهم، بعد از آنکه نوازندگان هندی به دربار افغانستان دعوت شدند و موسیقی "خرابات" شکل گرفت، استفاده از ساز رباب اهمیت بیشتری پیدا کرد که تا زمان سقوط "امان‌الله‌خان" ادامه داشت. روایت می‌شود که در موسیقی شهر هرات تا آن زمان ساز"تار" حضور چشمگیری داشته، ولی بعد از آنکه موسیقی هندی که در کابل رایج شده بود به هرات رسید، "تار" هم جای خود را به رباب داد. در افغانستان، رباب را "شیر سازها" می‌نامند و درکنار ساز "زیربغلی" ساز ملی مهم افغانستان محسوب می‌شود. مشهور‌ترین رباب‌نوازان افغان "استاد محمدعمر"  و "استاد محمودرحیم خوشنواز" بوده‌اند.

رباب یکی از مهمترین سازهای بدخشان تاجیکستان هم به شمار می‌رود. مشهور است  که در خانۀ هر بدخشانی یک ساز رباب پیدا می‌شود. رباب که امروز در موسیقی ازبکی هم استفاده می‌شود، در سده‌های هفدهم وهجدهم میلادی در نواحی دیگر آسیای میانه، از جمله بخارا، به‌طور وسیعی رایج بوده‌است.

بر اساس تقسیم‌بندی محمدرضا درویشی در کتاب "دایره‌المعارف سازهای ایران"، ساز رباب به دو گونۀ هجده‌تار و پنج‌تار قابل تقسیم است. رباب هجده‌تار در حال حاضر در مناطق سیستان و بلوچستان، افغانستان و تا حدودی پاکستان و تاجیکستان رواج دارد. این ساز به عنوان مهم‌ترین ساز برای همراهی آوازها و ذکرهای محافل درویشان، به‌خصوص فرقۀ نقشبندیه، به کار می‌رود. درموسیقی روستاهای اطراف سراوان بلوچستان، به سمت مرز پاکستان، محافل ذکر و غزل‌خوانی درویشان آن منطقه همیشه همراه با موسیقی است و رباب مهم‌ترین سازی است که در این مراسم شرکت دارد. در بدخشان تاجیکستان نیزکه بیشتر مردم شیعۀ اسماعیلی‌اند، ساز رباب جایگاه مهمی در موسیقی مذهبی و آئینی آن خطه داراست.

به نظر می‌رسد سازی با قدمت تاریخی و مشخصات گوناگون مثل رباب تا به امروز بسیار کم شناخته شده و موضوعی مهم برای پژوهشگران آینده است.

در گزارش مصور این صفحه که عبدالحی سحر تهیه کرده‌است، نحوۀ ساختن رباب افغانی را می‌بینیم.

منابع:
ارفع اطرائی و محمد رضا درویشی. سازشناسی ایرانی.- تهران: انتشارات ماهور. ۱۳۸۸
محمدتقی مسعودیه، سازهای ایران.- تهران: انتشارات زرین و سیمین، ۱۳۸۳
محمدرضا درویشی، دایره‌المعارف سازهای ایران. ج. ۱.- تهران: انتشارات ماهور، ۱۳۸۰
مهدی ستایشگر، رباب رومی.- تهران: انتشارات کارآفرینان فرهنگ وهنر، ۱۳۸۵
مهدی ستایشگر، واژه‌نامۀ موسیقی ایران‌زمین.- ج.۱. تهران: انتشارات اطلاعات، ۱۳۷۴

 برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
مهدی مهرآیین

به بامیان که میروی، تنها آثار باستانی بجامانده از دورۀ بودایی و ترکان غربی نیست که توجهت را جلب می‌کند. کشتزارها با پوشش گیاهی سبز و با گل‌های سفید و آبی همه جا به چشم می‌خورد. بامیان بهترین و بیشترین کچالو (سیب زمینی) را درافغانستان تولید می‌کند و اکثریت زمین‌های این ولایت (استان) زیر کشت کچالوست. کچالوی بامیان هم غذای اصلی مردم در زمستان‌های سرد است که برف عبور از راه‌ها را دشوار می‌کند و هم یکی از صادرات بامیان به ولایات دیگر و حتا کشورهای آسیای میانه. کچالوی بامیان انواعی دارد که از آن میان می‌توان از صمدی، بیگل، سفیدگل، سرخ‌گل زراعتی، سبزگل و چهارمغزی نام برد.

اگر در پائیزکه فصل برداشت این محصول است، از بامیان بگذری، دود کوچک اما فراوانی را می‌بینی که ازهر گوشه و کناراین شهر به آسمان می‌رود. اگرکمی بیشتر دقت کنی، کودکانی را می‌بینی که چشم طمع عجیبی به این دود دوخته‌اند و با جدیت خاصی آتش را روشن نگه می‌دارند. حتا وقتی دود به چشم‌هایشان می‌زند، توجهی نمی‌کنند و قلعۀ کلوخی کوچکی که باید خوب گرم شود، مرکز توجه است.

این قلعۀ کوچک مخروطی‌شکل که کودکان بامیان آن را قلوخی (کلوخی) می‌نامند، تشکیل‌شده ازکلوخ‌هایی نرم است که معمولأ به ارتفاع سی تا پنجاه سانتی‌متر و قطری سی- چهل سانتی‌متر ساخته می‌شود که دروازه‌ای برای ورود خس و خاشاک هم برایش درست می‌کنند. درونش آن‌قدر آتش می‌کنند که رنگ کلوخ‌ها از سرخی به سفیدی می‌زند. بعد خاکسترها را بیرون می‌کشند و کچالوها را داخلش می‌اندازند. حالا دیگر بچه‌ها باید آمادۀ هیجان‌انگیزترین قسمت برنامه باشند. یعنی با چوب و بیل و سنگ و هر چه که دم دست آمد، قلوخی را بر سر کچالوها خراب کنند و آن‌قدربکوبند که کلوخ‌های داغ نرم شوند. (ساختن این گونه کوره یا تنور در روستاهای خراسان ایران هم رسم بود که در آن جا آن را داش می‌نامند).

حالا بچه‌ها دورهم نشسته‌اند و از قسمت‌های هیجان‌انگیز قلوخی‌سازی امروز با هم قصه می‌کنند. چرا که در حدود نیم ساعت باید منتظر بمانند تا کچالوها پخته شوند. تنظیم حرارت این کلوخ‌ها با مقدار خاکی که روی کلوخ‌ها می‌پاشند و میزان سرخی آن در چگونگی کباب شدن کچالو مهم است.

کچالوها که پخته شد، خاک‌ها را پس می‌زنند و نمک و مرچ (فلفل)ی را که پنهانی از خانه آورده‌اند، روی آن می‌پاشند و با حرص و ولعی خاص ماحصل زحمت امروزشان را می‌خورند. تجربۀ قلوخی، تجربۀ انکارناپذیر هر بامیانی است که بازگویی آن، لبخند ملیحی را برلب‌های آدم‌بزرگ‌های جدی می‌نشاند.

معنی برخی از واژگان گزارش مصور این صفحه که شاید فهمیدن آن برای برخی دشوار باشد، در این جا آمده‌است: می‌کوفیم، از کوفتن: می کوبیم؛ خَشَک (به فتح خ و شین): خاشاک؛ سرآسیاب: قریه‌ای در مرکز بامیان؛ صلا زدن: دعوت کردن؛ نیلغه‌ها: کودکان؛ اوشتوک: کودک؛ میله می‌کردیم: جشن می‌گرفتیم؛ دست هم سیاه، نول هم سیاه: دست هم سیاه و نوک یا دهان هم سیاه.

در این گزارش تصویری چند کودک و بزرگ‌سال بامیانی از تجربۀ خود در درست کردن کلوخی می‌گویند.

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
زهرا سادات

در پوستری که مقابل چشمانم بود، عکس‌های نیمه‌تاریک افرادی را می‌دیدم که بر صحنۀ نمایش، نقش‌آفرینی می‌کردند. نمی‌شد فهمید موضوع نمایش چیست. فقط احساس نزدیکی به من می‌گفت: این صحنۀ درهم و آشفته، بی‌شباهت به اوضاع اجتماعی ما نیست. چون بیشتر تئاترهایی را که تاکنون در افغانستان دیده‌ام، همه صحنه‌هایی از جنگ، خشونت و نابسامانی‌های اجتماعی بودند و بارها من از لابلای این تئاترها، تصویر جامعه‌ام را در مقابل چشمانم دیده و دریافته بودم که این تئاترها با من سخن می‌گویند و مرا تا ساعت‌ها به تفکری عمیق وا می‌دارند که چرا اینچنینیم ما؟ خیلی از چیزهایی که نمی‌توان از آن عریان سخن گفت در همین جاست که مجالی برای گفتن می‌یابند و پیامی انسانی را تکثیر می‌کنند.

با صدای گفتگوی جوانان دانشگاهی که گروه گروه از کنارم می‌گذرند، به خود می‌آیم. اما در میان این همه دانشجو حتا نیم‌نگاه با‌معنایی به پوسترها را نمی‌بینم. چند قدم آن‌طرف‌تر دوستم را می‌بینم که برایم دست تکان می‌دهد. به سمتش می‌روم. اولین چیزی که توجهم را جلب می‌کند، تاریخچۀ تئاتر افغانستان است که به همراه چند پوستر از ششمین جشنوارۀ تئاتر در دستانش دارد. حس عجیبی برای خواندن این کتاب وادارم می‌کند تا کتابش را برای مطالعه بگیرم.

با خواندن کتاب تازه می‌فهمیدم که تئاتری که از دیرباز با آب و خاک خطۀ ما در هم تنیده، چه سرنوشت پرفراز و فرودی داشته و چه‌گونه در تاریخ رقم خورده‌است. تئاتری که این گونه آغاز شده بود: 

صحبت های حسن ناظری، رئيس خانۀ تئاتر افغانستان، در بارۀ وضعيت تئاتر در افغانستان
تئاتر سنتی افغانستان

هنر تئاتر در افغانستان پیشینه‌ای کهن دارد و سرآغاز آن که با نام تئاتر سنتی افغانستان گره خورده، در افغانستان به صورت قصه‌خوانی و تمثیل داستان‌های عشقی مانند لیلی و مجنون، وامق و عذرا و یا روایت‌های حماسی، مانند واقعۀ کربلا در روزهای خاصی از سال، در شهرها و بازارها و یا مکان‌های تفریحی، توسط مداحان و راویان با پوشش و ‍ژست‌ها  و بیان‌های خاصی به نمایش گذاشته می‌شد.

هر یک از این مداحان شاگردانی داشتند که باید سال‌ها در کلاس درس استاد می‌بودند و نباید طریقت استاد دیگری را در پیش می‌گرفتند. زمانی که استاد توانایی مداحی‌گر ی را در شاگردی می‌دید، آن وقت اذن به کار او می‌داد و این گونه یک شاگرد، مداح می‌شد.

بعد از مداحان، سادوها یا درویشان هندی گروه دیگری بودند که فصل تازه‌ای را در تاریخ تئاتر افغانستان گشودند. این گروه‌ها اغلب به نقاط مختلف سفر می‌کردند و با ایراد سخنرانی‌های توأم با جذبه و هیجان و صحنه‌آفرینی‌های شگفت، توجه مردم را به خود جلب می‌کردند.

تئاتر معاصر

در دوران امانیه،  دهه دوم قرن بیستم، گروه دیگری به نام مسخره‌باز‌ها (دلقک ها) پا به عرصۀ تئاتر افغانستان گذاشتند که مشخصه این گروه‌ها، استفاده از ماسک و نقاب و اجرای موسیقی زنده با دایرۀ زنگوله‌دار، دولک، میخ و چکش بود  که در لابلای نمایش استفاده می‌شد. مهم‌ترین هدف این گروه‌ها خندانیدن مردم بود. از گروه "سائین قناد" به عنوان معروف‌ترین گروه مسخره‌بازها یاد شده‌است. این گروه نمایش‌های متنوعی را در میدان‌های شهر و محافل گوناگون اجرا کرده بود. سردستۀ این گروه که سائین نام داشت، فردی بذله‌گو، شوخ‌طبع و آوازخوان بود که در دربار امیر عبدالرحمان‌خان از احترام زیادی برخوردار بود. حرفۀ اصلی سائین  قنادی بود و دستۀ او را نیز شاگردان قنادی‌اش تشکیل می‌دادند.

بعد از مرگ سائین گروه او از هم پاشید، اما فردی به نام جبار نقاش، مجددأ این گروه را جمع‌آوری کرد و به فعالیت هنری آنان نظم و انسجام داد. او در دروازۀ لاهوری شهر کابل توسط این افراد، نمایشی جالب به نام "طالع بجنگان" را اجرا کرد و از همین رو او را از بنیادگذاران تئاترابتدایی افغانستان می‌دانند. او با شور و علاقه قدم در ترویج این هنر گذاشت تا جایی که این هنر به مزاج امان الله خان، پادشاه وقت،  خوش افتاد و این گونه بود که تئاتر به دربار راه یافت.

بسیاری از جوانان سرشناس و مقامات بلندپایۀ دولتی وقت به شمول عده‌ای از وزرا، چون وزیران فواید عامه، معارف و عدلیه در این هنر سهیم شدند و این آغازی شد برای پدید آمدن تئاتر روشنفکران در افغانستان. از آن پس بینندگان تئاتر از مردم عوام به روشنفکران تغییر چهره دادند و دیگر محتوای تئاتر برای این قشر، روایت، اسطوره و افسانه نبود، بلکه موضوعات اجتماعی روز در تئاتر افغانستان تفسیر می‌شد.

در سال پنجم استرداد استقلال افغانستان، نمایشنامه‌ای روی صحنه رفت که تهیه‌کنندگان آن، شاگردان مکاتب بودند. علی افندی، هنرمند و آموزگاری بود که در راهیابی این هنر به مدارس نقش ارزنده‌ای ایفا کرد. به گفتۀ استاد عبدالقیوم بیسد، پدر تئاتر افغانستان، "در سال ۱۳۰۲ به دستور امان‌الله خان سینما بهار پغمان ساخته شد و نمایش‌نامه‌های خواب و بیداری و فتح و سقوط اندلس در آن نمایش داده شد. چند سال بعد صلاح‌الدین سلجوقی، رئیس مستقل مطبوعات، در راستای فعالیت‌های فرهنگی‌اش فکر تئاتر ملی را در سر پروراند و آن را در سال ۱۳۲۲ به منصۀ اجرا گذاشت و در پی تلاش‌های او دانشکده یا پوهنزی ننداری افتتاح شد که بعدها  به کابل ننداری و کابل تئاتر تغییر نام داد."

با این که فعالیت‌های تئاتری کماکان در سراسر کشور جریان داشت، اما  سال ۱۳۲۷ اوج تاریخ تئاتر افغانستان بود، زیرا به میان آوردن تئاتر حرفه‌ای که دربردارندۀ مسائل فنی (نورپردازی، فضاسازی، دکور، گریم، لباس و غیره) بود، توسط آقای علی رونق که خود از تحصیل‌کردگان تئاتر در کشور فرانسه بود، تغییرات زیادی در تئاتر به وجود آورد. این سال‌ها مقارن با اوج فعالیت‌های تئاتری در کشور بود و به گستردگی دامنۀ آن روز به روز افزوده می‌شد. تا جایی  که تئاتر کودک با نمایش کلاه‌سرخک و توپک خمیری آغاز به کار کرد.

تئاتر جنگ

با آمدن مجاهدان در صحنۀ سیاسی افغانستان، ضربان قلب تئاتر افغانستان به کندی گرایید. زیرا از یک سو فضای دود و باروت و از سوی دیگر ویرانی ساختمان‌هایی چون کابل ننداری (۱۳۷۱)، تلنگری بود برای خاموشی هنر تئاتر. و زمانی که طالبان پا به حیات سیاسی افغانستان گذاردند، آخرین نفس‌های نیم‌جان تئاتر نیز از کار افتاد. عظیم حسین‌زاده، رئیس دانشکدۀ تئاتر دانشگاه کابل می‌گوید: "تنها چیزی که از هنر تئاتر در دورۀ طالبان باقی ماند، اجرای تعداد معدودی از پاره‌های تمثیلی در حوزۀ دانشجویی و آن هم فقط در تئاتر دانشکدۀ هنرهای زیبای دانشگاه کابل بود."

تئاتر بعد از جنگ

با فروکشی آتش جنگ در افغانستان برای بار دیگر نهادهای تئاتری، مانند دانشکدۀ تئاتر دانشگاه کابل و کابل تئاتر، با خاطرات تلخ تباهی تئاتر افغانستان، اما با امید به فردایی روشن بر ویرانه‌های به‌جامانده از تماشاخانه‌ها، نمایش‌هایی را به اجرا گذاشتند و دیری نپایید که مرکز فرهنگی سفارت فرانسه با گشایش تئاتر آفتاب و آشناسازی شماری از تئاتردوستان با اصول و فنون مدرن تئاتری و اجرای نمایش‌های این گروه در افغانستان و فرانسه، کمک شایانی به این هنر آسیب‌دیده کرد. نهادهای دیگری، چون شورای فرهنگی انگلستان، سفارت آمریکا و مرکز فرهنگی آلمان نیز در راستای برگزاری جشنوراه‌های تئاتر در کابل و همیاری با نهادهای تئاتری افغانستان، نقش ارزنده‌ای را بر عهده داشتند. اما علی‌رغم این تلاش‌ها، آنچه در تئاتر هشت سال اخیر به خوبی هویداست، چالش‌های جدی و عمیقی است که تئاتر امروزی شدیداً با آن گرفتار است.

در گزارش مصور این صفحه گیلدا شاهوردی، مسئول برگزاری جشنواره‌های تئاتر کابل و مسئول بخش فرهنگی سفارت فرانسه در افغانستان، نگاهی دارد به وضعیت کنونی تئاتر در افغانستان بر پایۀ تجربیات خودش.

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
Home | About us | Contact us
Copyright © 2026 JadidOnline.com. All Rights Reserved.
نقل مطالب با ذكر منبع آزاد است. تمام حقوق سايت براى جديدآنلاين محفوظ است.