مقالات و گزارش هایی درباره افغانستان
۱۱ اگوست ۲۰۰۹ - ۲۰ مرداد ۱۳۸۸
ایمان شایسته
روبه رو: سرنوشت را باید از سر نوشت.
چپ: به جای نفرین به تاریکی شمعی بیفروزیم.
راست: به کسی رأی بدهید که حافظ دینتان باشد.
بالا: تغییر در زندگی به معنای از بین بردن فقر است.
پایین: فقط به دختر کابلی رأی بدهید...
امروزه تقریباً در همۀ نقاط شهر کابل می توان چنین شعارهایی را دید؛ البته، در کنار تصاویری عظیم، گاهی با کت و شلوار و نکتایی (کراوات) و گاهی با لباس و دستارهای سنتی افغانی.
در و دیوار شهرها و چه بسا روستاها نیز پر شده است از پوسترهای نامزدهایی که برای دومین دور انتخابات ریاست جمهوری و همین طور دومین دور شوراهای ولایتی (استانی) در افغانستان با هم رقابت می کنند.
بیلبوردهای تبلیغاتی که تا چندی پیش نام شرکت ها و تصاویر کالاها در آن خودنمایی می کرد، هم اکنون تصاویر نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری و شوراهای ولایتی را درخود جای داده است.
دامنۀ این تبلیغات حتا به در و دیوار محدود نمانده، به دنیای مجازی از طریق تارنماها و و تارنگارها نیز راه پیدا کرده و همین طور در رسانه ها به جای تبلیغات تجاری، صدا و تصاویر این نامزدها پخش می شود.
تالارهای عروسی این روزها به جای پذیرایی از عروس و دامادها، محل برگزاری تجمعات و مهمانی های پرزرق و برق نامزدهای مطرح و پولدار است. حتا جریان ترافیک از چندی بدین سو به علت عبور کاروان های حامی نامزدها و تجمعات شلوغ سنگین تر شده است.
در چنین شرایطی می توان حدس زد که در این شهر چه می گذرد، برای عدۀ زیادی بیکار هم اکنون هرچند موقت، اما کار پیدا شده است و برای کهن سالانی که نه کاری دارند و نه مکان تفریحی، سرگرمی به وجود آمده است. بازار وعده و وعید و تغییر نیز داغ داغ است. از تغییر نظام سیاسی و امحاء فقر و فساد اداری گرفته تا مثلاً آسفالت فلان خیابان و حل و فصل فلان مسئلۀ محله.
شدیدترین حملات و انتقادات ممکن به بالاترین مقامات سیاسی کشور گویا نه محدودیتی دارد و نه پایانی و نه دستگیری و تعقیب و گریزی در کار است، که به عقیدۀ کارشناسان در کشوری با دموکراسی نوپایی مثل افغانستان جای بسی شگفتی است.
از اینها که بگذریم، در این انتخابات چند نکتۀ جالب وجود دارد که در نوع خود بی سابقه است: حضور ۴۱ کاندید برای احراز پست ریاست جمهوری و بیش از ۳۰۰۰ کاندید شوراهای ولایتی، که خود انتقادهایی را نیز بر انگیخته است.
سن پایین نامزدها: یکی از شرایط نامزدی برای ریاست جمهوری داشتن حد اقل ۳۵ سال سن و برای عضویت در شوراهای ولایتی ۱۸ سال است. در میان کاندیدهای شواراهای ولایتی و ریاست جمهوری چهره کسانی به چشم می خورد که حداقل سن لازم برای نامزدی را دارند.
کنار رفتن به نفع نامزدی دیگر و ائتلاف های بزرگ در بدل گرفتن امتیاز در صورت پیروزی کاندید دارای شانس بیشتر؛ به عنوان مثال، در یک مورد قرار است بیش از ۲۰ کاندید ریاست جمهوری به نفع یک کاندید کنار بروند.
تنوع در عکس ها و پوشش های محلی، که گاهی از یک چهره، غربی ترین و دموکرات ترین کاندید را به نمایش می گذارد، تا به روشنفکران بگوید که ما امروزی فکر می کنیم و گاهی دیگر او را سنتی ترین و افغانی ترین فرد معرفی می کند، تا به عده ای دیگر بگوید که هرگز فرهنگ اصیلش را از یاد نبرده است.
آما آنچه در این میان جلب نظر می کند، حضور قابل توجه زنان در میان نامزدهاست، به خصوص در میان نامزدهای شوراهای ولایتی. بنا بر آمار کمیسیون برگزاری انتخابات، در این دوره از انتخابات دو زن برای شرکت در انتخابات ریاست جمهوری و بیش از ۳۰۰ زن برای ورود به شوراهای ولایتی تأیید صلاحیت شده اند.
با انتخاب مردم ۴۲۰ نفر روانه شوراهای ولایتی خواهند شد. مهم ترین کار این شوراها مشورت دهی ونظارت بر کار ارگان های دولتی در ولایات است. به عنوان مثال برای انجام یک پروژه بازسازی تصویب آن دراین شورا نیاز است. انتخابات شوراهای ولایتی هر چهار سال یک بار برگزار می شود. نخستین دورۀ این شوراها رو به پایان است و دومین دورۀ انتخابات آن همزمان با انتخابات ریاست جمهوری در افغانستان برگزار خواهد شد.
در میان پوسترها و تابلوهای تبلیغاتی مردانی که سراسر کشور را پوشانده است، چهرۀ زنان زیادی هم به چشم می خورد. آنها کارزار انتخاباتی و گردهمایی هایی را سازمان می دهند و همراه هواداران خود به تبلیغات مشغول هستند.
البته، به هیچ وجه آسان نیست. آنها باید بر مشکلات بسیاری فایق آیند. و حتا تهدیدها و خطراتی را به جان بخرند. مشکل اساسی نگاه های غریب جامعه ای مردسالار است که تا چندی پیش در نظر آنها زن موجودی درجه دو و مطیع بود، اما اکنون این زنان می خواهند در مسندهایی بالا بنشینند و به حکومت و سیاست دست بیازند.
مشکل بزرگ دیگر، مشکلات اقتصادی بر سر راه این نامزدهاست. بیشتر این زنان چهره هایی نو هستند و حضورشان در عرصه های سیاسی و مدیریتی کاملاً تازه است؛ نه گذشته سیاسی دارند و نه به حزبی وابسته اند. از این رو کارزار انتخاباتی آنها بسیار ساده است.
بیشتر آنها توانایی برگزاری تجمعات چون مردان را ندارند. هزینۀ تبلیغاتی آنها نیز محدود است و کفاف بیلبوردها و تبلیغات تلویزیونی و رادیویی را نمی دهد. عده ای نیز به کارزار خانه به خانه روی آورده اند. به این معنی که روزانه به مناطق مختلف سر می زنند و در کوچه پس کوچه ها، از این خانه به آن خانه در می زنند و با خانم های خانه پای صحبت می نشینند، تا آنها را ترغیب کنند که به وی و برنامه های وی رأی بدهند. کار واقعاً طاقت فرسایی است، اما وقتی پول نباشد، وابستگی نباشد، ولی انگیزه باشد، چاره دیگری نیست.
در میان زنان کسانی هستند که برای تمام مدت زمان کارزارشان فقط ۱۰۰۰ دلار اختصاص داده اند و در مقابل مردانی هستند که صدها هزار دلار هزینه کرده اند.
با وجود این، بدون شک شرایطی استثنایی برای زنان پیش آمده که هرگز قابل مقایسه با حکومت های قبلی در چند سال پیش نیست. برای آنها منع قانونی مثل بعضی از کشورهای منطقه وجود ندارد. آنها نه تنها نیاز ندارند از فیلتری چون شورای نگهبان عبور کنند، بلکه طبق قانون اساسی در انتخابات شوراها سهمیه هایی برای زنان در نظر گرفته شده است، تا زنان را به مشارکت در انتخابات ترغیب کنند. این است که این زنان می خواهند این فرصت را دریابند.
گفته میشود که قانون اساسی افغانستان، یکی از دموکراتیک ترین قوانین در منطقه است. و آزادی هایی که در قانون اساسی برای زنان افغانستان پیش بینی شده، باعث دلگرمی بیش از پیش زنان برای رسیدن به سطوح بالا و تأثیر گذار سیاسی شده است. این خود نشانه ای از تحولاتی بنیادین درحضور زنان در ادارۀ کشور است که گرچه از نظر بسیاری نمادین به نظر می رسد و به خاطر جذب آراء زنان و کشاندن آنان پای صندوق های رأی است، اما نمی توان تأثیر دراز مدت آن بر روی جنبش زنان را نادیده گرفت.
وجود خشونت های گسترده علیه زنان، سطح پایین آموزش در میان زنان و جوان گرایی و نوگرایی از دغدغه های اصلی سه تن از نامزدهای زن شوراهای ولایتی کابل است که صنم صالحی در گزارش مصور این صفحه به آنها پرداخته است.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۲۳ جولای ۲۰۰۹ - ۱ مرداد ۱۳۸۸
وحیده پیکان
"وقتی زهرای ۱۲ ساله را برخلاف میلش به سلطان ۵۵ ساله به شوهر دادند، دلم می کفید. اما چیزی از دستم بر نمی آمد."
بلقیس هادی، نامزد انتخابات شورای ولایتی بلخ که همسایۀ زهرا و شاهد بدروزی او بوده، می گوید: " این دختر کودکی بیش نبود. سلطان به حدی سالخورده بود که اکثر دندان هایش ریخته و وقتی می خندید، زهرا می ترسید و هراسان تلاش می کرد از نزد شوهرش دور شود."
از ازدواج اجباری زهرا سال ها گذشته است، اما بلقیس حالا آستین بر زده تا برای زنان و دختران افغان کاری انجام دهد. زیرا فکر می کند داستان غم انگیز زهرا هر روز در گوشه و کنار افغانستان به شکلی تکرار می شود. خانم هادی برای شرکت در انتخابات شورای ولایتی در ولایت شمالی بلخ نامزد شده است.
از میان ۱۶ کاندیدای زن در انتخابات شورای ولایتی بلقیس تنها نیست که با این برنامه به میدان آمده، تا با انواع پدیده های آزار دهنده زنان مبارزه کند.
شکیبا شکیب، کاندیدای دیگر شورای ولایتی بلخ، هم از برنامه اش می گوید: "انگیزۀ نامزدی من خدمت به زنان است؛ قشر محروم جامعه که در تمام عرصه ها آسیب پذیر اند."
خانم شکیب می افزاید: "من چشم امید به آراء زنان دارم، تا بتوانم فرهنگ بیهوده ای را که در دیار ما خیلی رواج یافته، ریشه کن کنم. ازدواج های اجباری، ازدواج های زیر سن و بدل دادن نمونه های اصلی خشونت های بارواج هستند."
حضور ۱۶ زن در میان ۱۳۹ نفر که خود را برای رسیدن به کرسی شورای ولایتی نامزد نموده اند، خیلی هم چشم گیر نیست. اما این تعداد نسبت به دور قبلی انتخابات بیشتر است و برنامۀ زنان هم روشن تر به نظر می رسد.
نور محمد، رئیس دبیرخانه کمیسیون مستقل انتخابات ولایت بلخ، در مورد حضور زنان می گوید: "حضور این تعداد زنان که بسیارشان با انگیزۀ مبارزه با خشونت با زنان وارد کارزار شده اند، گام ارزشمندی است."
فوزیه نوابی، فعال حقوق زن در کمیسیون مستقل حقوق بشر مزار شریف، می گوید: "آمار خشونت علیه زنان نظر به سال های گذشته افزایش یافته است."
او دلیل افزایش خشونت علیه زنان را عدم آگاهی زنان از حقوق شان در قرآن، قوانین ملی و قوانین بین المللی، فقر، بی سوادی و خشکسالی می داند و می گوید که این عوامل باعث می شود زنان توانایی دفاع از خود را نداشته باشند.
خانم نوابی می گوید، امیدوار است راه یابی زنان به شوراهای ولایتی در افغانستان این توانایی را به آنها بدهد، تا در برابر عوامل خشونت ایستادگی کنند و برای محو آن اقدام نمایند.
شورای ولایتی یک نهاد نظارتی در ولایات افغانستان است که در برخی مناطق این کشور نقش عمده ای در رسیدگی به مسایل محلی دارد.
کمیسیون مستقل حقوق بشر می گوید، زنانی که خود را در انتخابات شورا های ولایتی نامزد کرده اند، در صورت برنده شدن همکاران مهمی برای آنها خواهند شد تا ریشه های خشونت علیه زنان را بخشکانند.
اما رسیدن به این پیروزی برای نامزدهای زن در افغانستان توأم با مشکلاتی است.
عظیم عظیمی، مسئول بنیاد انتخابات آزاد و عادلانه، سنت و ارزش های حاکم بر جامعه را در پهلوی مشکلات اقتصادی و خانوادگی، از عوامل بازدارندۀ موفقیت زنان در این میدان می داند.
سابقۀ شوراهای ولایتی در افغانستان چندان طولانی نیست. نخستین انتخابات شوراهای ولایتی در سال ۱۳۸۴خورشیدی در این کشور برگزار شد و حالا افغانستان در آستانۀ راه اندازی دور دوم انتخابات شوراهای ولایتی همزمان با انتخابات ریاست جمهوری است.
همایون رحیمی، استاد دانشکدۀ حقوق دانشگاه بلخ، مأموریت شوراهای ولایتی را تأمین روابط بین نهادهای مدنی و ادارات دولتی و نظارت از کارکردهای ادارات دولتی عنوان می کند.
ماده پنجم قانون شوراهای ولایتی، از سوی دیگر، سهمگیری شورا های ولایتی را برای رفع خشونت های خانوادگی، به خصوص علیه زنان، و از بین بردن ازدواج های اجباری و امثال آن را از وظایف اساسی شوراهای ولایتی عنوان کرده است.
اما آن گونه که بلقیس هادی، نامزد شورای ولایتی بلخ می گوید، حتا موفقیت فعالان زن در میدان رقابت فعلی به تنهایی نمی تواند مانع از تکرار داستان هایی مانند آنچه بر زهرا گذشت، شود.
این فعالان راه درازی در پیش دارند، تا خشونت علیه زنان را در افغانستان برچینند.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۲۱ جولای ۲۰۰۹ - ۳۰ تیر ۱۳۸۸
آصف آشنا
شاید چهار سال پیش، طرح ها و قطعه خط های زیبا که اکثراً با خط نسطعلیق در ماهنامه ای حقوق بشر در کابل چاپ می شد، مرا با نام علی بابا اورنگ آشنا کرد.
از همان اوایل آن قطعه خط های زیبا و طرح های که ترکیب از خط و نقاشی بود، مرا به دیدن صاحب اثرش علاقمند ساخت.
پیش از دیدن تصویر ذهنی که از"علی بابا اورنگ" داشتم، مرد سالخورده، بلند و سبیلی با موهای دراز، چیزی در مایه های چهره ای بود که در یکی از تابلوهای مینیاتوری استاد فرشچیان دیده بودم. بعد ها او را دیدم با قد نسبتاً کوتاه، لاغر، مو و سبیل کم و کوتاه اما صمیمی و جوانتر از آنچه تصور می کردم.
علی بابا اورنگ، خوشنویس بنام افغانستان است. آن طور که خودش می گوید، هژده سال از زندگی اش را به صورت جدی و تخصصی صرف خوشنویسی کرده است.
اورنگ تا به یاد داشته خطاط بوده و رسام، اما فرار از جنگ و مهاجر شدن اش به ایران، در واقع، او را به عمق دنیایی هنر خطاطی و رسامی برده است.
او در اولین سفرش نه سال در ایران مانده است. دو سال را در انجمن خوشنویسان شیراز، شاگرد استاد حمید دیرین و استاد مجتبا ملک زاده بوده و گرافیک را نزد استاد سعید تابنده در تهران آموخته و از انجمن خوشنویسان شیراز مدرک ممتاز خط گرفته است.
عشق اورنگ به خوشنویسی و فراگیری هنر، نه سال مهاجرت و دوری از خانواده را کوتاه تر از آنچه بوده است ساخته و کمتر اجازه داده حس غربت به او دست بدهد.
اورنگ اواسط حکومت طالبان به افغانستان برگشته و تلخ ترین خاطرات زندگی هنری اش را تجربه کرده است. دوران که خطاطی و رسامی جرمی بوده و به جای پاداش سخت ترین مجازات را در پی داشته است.
به باور اورنگ، "هنر خوشنویسی در افغانستان زاده شده و به شگوفایی رسیده است؛ اما تاریخ پر از فراز و فرود را پیموده. عصر تیموری ها، اوج شگوفایی هنر به ویژه خوشنویسی در افغانستان بوده است. در هیمن دوره هنر خطاطی، مینیاتور و منبت کاری یا کندن کاری روی چوب و گچ از افغانستان به دیگر کشور ها رفته و در واقع جهانی شده است.
میرعلی هروی، چهره ماندگار در تاریخ خوشنویسی افغانستان در هیمن دوره رشد کرده و امروز از او به عنوان شاعر کتیبه ها یاد می شود."
میرعلی هروی، سید محمد حسینی ایشان، وراقی ها- یک پدر و پسر در دروه غزنوی ها، میر عبدالرحمان، پیر زاد هروی و پوپل زایی از چهره های ماندگار تاریخ خوشنویسی در افغانستان هستند و از هر کدام شان چند قطعه و دست نوشته ای محدودی بجا مانده که در موزه ملی افغانستان نگهداری می شود.
اورنگ می گوید، "توجه حکومت ها به مسایل علمی و هنری در هر دوره، هنر و علم را به مرحله کمال رسانده است. پس از دوره تیموری ها زمام داران بعدی کمتر به مسایل هنری توجه کرده اند و هنر در افغانستان امروز به گونه ای است که دل آدم به بیچارگی اش می سوزد."
خوشنویسان بنام کنونی افغانستان بسیارند و کسانی چون عبدالاحد نظری، میرزایی، ارزگانی، محمد جاویدان جاویدان، غلامی، قمر دین چشتی، ملیک سیتز و محمد حسین ستیز نامشان بر سر زبانهاست.
اما آن طور که اورنگ می گوید، غم نان و نابسامانی روزگار هر کدام از این خوشنویسان را مجبور کرده است که پرداختن به کارهای هنری دغدغه های چهارم و پنجم زندگی شان باشد.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۱۵ جولای ۲۰۰۹ - ۲۴ تیر ۱۳۸۸
عبدالحی سحر
فاصلۀ پیشاور تا گذرگاه مرزی تورخم چهل و پنج کیلومتر و از شهرک بندری تورخم تا کابل، دوصد و بیست و چهار کیلومتر است.
روزانه صدها افغان و ده ها کارگر پاکستانی از پاکستان، به ویژه از ایالت شمالی غربی این کشور، پیشاور، در بزرگراه پیشاور- کابل، رفت و آمد می کنند.
شاهراه کابل- تورخم که حالا به کمک جامعۀ جهانی اسفالت شده، یکی از پر رفت و آمدترین مسیرها در افغانستان است. کامیون های بزرگ حامل مواد غذایی، اتوبوس ها و اتومبیل های مسافربر، تانکرهای حامل سوخت برای نیروهای ناتو در این مسیر در حرکتند.
هر چند از یک سال بدین سو منطقۀ قبایلی "خیبر ایجنسی" که شاهراه پیشاور- تورخم از این منطقه عبور می کند، در مقایسه با سال های گذشته نسبتاً ناامن گردیده، ولی بر خلاف آن، از شهرک بندری تورخم تا کابل امن و راحت است.
بیشتر مسافران هنگام عبور از این شاهراه که حالا دست کم در مقایسه با گذشته امن و راحت است، به یاد سال های گذشته می افتند و از دشواری آن سال ها می گویند، سال هایی که هر قسمت از این شاهراه در کنترل حزب و گروه خاصی بود، و هر کدام از آن به شیوۀ خاص و مقدار دلخواه از مسافران و لاری (کامیون)های باربری باج گیری می کردند. در حال حاضر تمام باج گیری برچیده شده است. شاید تنها خطری که در حال حاضر مسافران را تهدید می کند، سرعت بسیار رانندگان در جاده پررفت و آمدی است که حجم ترافیک آن به مراتب بیشتر از گنجایش این جاده است.
دروازه سرحدی بین دو کشور در دامنه کوه "شمشاد" قرار دارد که روزانه از طریق آن هزاران نفر و ده ها لاری (کامیون) تجارتی رفت و آمد می کنند. دو طرف منطقه تورخم، اکثراً اقوام شینوار و اَفریدی ساکنند. این منطقه در سال ۱۸۹۳ توسط سر مور تیمر دیورند، نماینده حکومت هند بریتانیایی تقسیم شد و بر آن اساس، تا به حال تورخم یک منطقه سرحدی میان پاکستان و افغانستان بوده است.
آن عده از پناهندگان افغان که کارت شناسایی سازمان ملل متحد را با خود دارند، از دروازه سرحدی تورخم به آسانی عبور می کنند و شماری از افغان هایی که بیشتر یا برای دیدن نزدیکان شان و یا هم بیماران شان را جهت درمان به بیمارستان های پاکستان می آیند و اسناد و مدارک در دست ندارند، حین عبور از دروازۀ مرزی تورخم برای مسئولان "ملیشه های پاکستانی" مرزی از ۱۰ تا ۱۰۰۰ روپیۀ پاکستانی می دهند. بسته به اینکه مسافران زبان پشتو می دانند یا نه؟
راه های دیگری در اطراف دروازۀ بندری تورخم وجود دارد که صعب العبورند، مثل راه گندآب، گلوکو، تیراه سروبی وعلی مسجد که بیشتر کالاهای خارجی به طور قاچاق از افغانستان به پاکستان و بالعکس آن صورت می گیرد. همۀ این کالاها توسط احشامی چون خر و اسب و شتر انتقال می یابند و کنترل لازم در طول این راه نیست و بیشتر باشندگان قبایل دو طرف به این کار مشغولند و تنها راه درآمد آنها را تشکیل می دهد.
برخی از مناطق مثل جم، شاخص، لندی کوتل، لوالگی، علی مسجد و تورخم، از مناطق قبایلی خود مختارند که همه مسائل و مشکلات این مناطق، با نشست جرگۀ سران اقوام و بدون دخالت دولت حل و فصل می شود. فروش اسلحه، قاچاق اموال خارجی از افغانستان به پاکستان و بالعکس، قاچاق مواد مخدر و تولید هروئین، از فعالیت هایی است که در این مناطق از سوی قاچاقچیان انجام می شود.
با بازسازی و نوسازی راه کابل- تورخم و ساختن ایستگاهی با گنجایش صدها اتوبوس، در دو طرف مرز، اتوبوس های کرایه ای برای مسافران به وفور دیده می شود و همچنین تأسیسات گمرکی و بانکی ایجاد شده در دو طرف بازار تورخم، فعالیت در این منطقه سرحدی روز به روز گرمتر شده و برای مردمان منطقۀ قبایلی اشتغال بیشتری فراهم شده است.
صدها کارگر و پیشه ور پاکستانی نیز مانند مهاجران افغان روزانه از دروازه تورخم رفت و آمد می کنند.
گزارش مصور این صفحه شرح سفر از پیشاور تا کابل است.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۳۰ ژوئن ۲۰۰۹ - ۹ تیر ۱۳۸۸
مهدی مهرآیین
در هفتاد و پنچ کیلومتری شمال غرب مرکز بامیان، در منطقه ای با بیش از۳۸۰۰متر ارتفاع ازسطح دریا و در میان کوه های زیبائی که گوئی نقاشی شده اند، دریاچه ای هست که زیبائی منحصربه فرد آن باعث شد تا اخیراً به عنوان نخستین پارک ملی افغانستان اعلان شود. بند امیر، شاید از جملۀ نخستین نام هایی باشد که به دنبال نام افغانستان بر سر زبان جهانگردان است.
آب زلال و شفاف، در میان حوض طبیعی بزرگی که از رسوبات آهکی (کلسیم کاربونت) پدید آمده است، چنان زیبا و دل انگیز خود نمائی می کند که کمتربیننده ای است که تصمیم دوباره آمدن به آنجا را نگیرد.
مجموعه بند امیر، متشکل از سه بند مجزا و چهاربند متصل به هم (بند قنبر، بند غلامان، بند دلدل، بند هیبت، بند پنیر، بند پودینه و بند ذوالفقار) بوده که هر کدام شکل هندسی خاصی دارد و ساختاری متفاوت از یکدیگر. سه تای آن مجزا از یکدیگرند و چهارتای دیگر آن متصل به هم. بند ذوالفقار بزرگترین شان است. اما بند هیبت بیشترین بیننده را دارد و بند اصلی محسوب می شود.
دیواره های آهکی این بندها، به علت رسوبات آهک محلول در آب و ترکیب شدن آن با آکسیژن، هر روز بالا و بالاتر می رود و آب اجباراً از روی این دیواره ها سر ریزه می کند و آبشارهای زیبائی را به وجود می آورد که واقعاً دیدنی است. انعکاس رنگ آبی آسمان در آب پشت این دیواره ها فقط در حین افتادن از آبشارهاست که فرصت تغییر می یابد و به سفیدی می گراید. البته، در حد فاصل بند پودینه و بند ذوالفقارمی توان سه رنگ آب را در فاصله ای کم از یکدیگر دید.
در کنار دیواره غربی بند هیبت، چشمه آبی است که به چشمه شفا مشهور است. آب این چشمه آن قدر سرد است که در بین عوام، مشهور چنین است که اگر کسی بتواند هفت سنگریزه را ازعمق نیم متری این آب، پی در پی بیرون بکشد (و از کرخت شدن دستش نهراسد) جایزه دارد. این آب، یکی از سوغات های بند امیر نیز است.
در سواحل بند هیبت، قایق های دو نفره ای که به شکل قو ساخته شده اند، منتظر مسافرانی اند که می خواهند بر فراز آب زلال و آبی بند امیر به قایقرانی بپردازند.
در فصل زمستان، آب بندها کاملا یخ می بندند و مردم می توانند به راحتی بالای آن گشت و گذار کنند. حتا گله های اسب و گاو نیزمی توانند از آن بگذرند.
اما زیبایی طبیعی بند امیر، تنها انگیزه جذب هزاران بیننده آن نیست. بند امیر از قداست مذهبی خاصی در نزد مردم این خطه برخوردار است. عوام الناس بر این باورند که این بندها را حضرت علی ساخته است و داستانی مفصل نقل می کنند و امیر نیز، لقب ایشان است و وجه تسمیه این بندها هر کدام مربوط به داستانی می شود که برای آن دارند.
قداست این مکان در نظر مردم محلی، به حدی است که آنان را از صدها و بلکه هزاران کیلومتر آن طرف تر، به شوق زیارت و امید شفا، به سوی خود می کشاند و در حفاظت و بقای طبیعت زیبای اینجا نیز بی تأثیر نبوده است. بعضی از مردم معتقدند که اگر کسی ماهی بند امیر را شکار کند، به امراض لاعلاج مبتلا می شود.
در ساحل بند هیبت و در کناره کوهی، زیارتگاهی است که در سه منزل ساخته شده است و زیارتگاه خاص و عام است. می گویند، معماری آن برمی گردد به بیش از صد سال پیش و بر این باورند که حضرت علی در آنجا ادای نماز کرده است و هفت موضع ایشان در حال سجده بر قطعه سنگی که در زیارتگاه است، حک شده است.
هر طرف گروهی از بازدید کنندگان دیده می شوند که اطراق کرده اند، عکس یادگاری می گیرند، یا هم به رقص و پایکوبی پرداخته اند، لب ساحل نشسته اند و سنگریزه به آب می اندازند. بعضی ها هم به گوشه ای خزیده اند و در خلسه تنهایی خود فرو رفته اند.
البته، یکی از هنرهایی که هر بازدید کننده باید داشته باشد، این است که بتواند از راه های پرفراز و نشیب و از بین آب های فراوانی بگذرد.
در بند امیر چهار فصل را می توان همزمان دید. برف هنوز هم در قله های کوه های اطراف می درخشد. سبزه و درختان در سواحل بند امیر انعکاسی سبز رنگ از خود بر آب انداخته اند و صدای پرندگانی که مسابقه آوازخوانی به راه انداخته اند.
هتل ها، چایخانه ها، مغازه ها و بساط های دست فروشان نیز در گوشه و کنار دیده می شوند. البته، در سال های اخیر، برنامه هایی انجام گرفته که آنان را از بندها دورتر نگه می دارند.
اما می توان گفت که برای عده ای از این مردم، بند امیر اولین منبع درآمد محسوب می شود. از قایق های کرایه ای گرفته تا فروشندگان زیورآلات بدلی، همه و همه را می توان در اطراف بند امیر یافت.
یکی از کارهای دیگری که در تابستان ها رونق خوبی می گیرد، مسافرکشی در خط سیر بند امیر- بامیان است. مینی واگن ها که در نزد عامه به نام تونیس و فلانکوچ یاد می شوند، در خدمت خانواده هایی اند که می خواهند به بند امیر بروند.
در تابستان ها تردد در جاده کابل - بامیان هم افزایش پیدا می کند و چهره های نامأنوس زیادی را می توان در بامیان مشاهده کرد. توریست ها هم منبع درآمد خوبی برای هتل ها، مهمانخانه ها و چایخانه ها هستند. قیمت اقامت درهتل ها هم برحست خدماتی که ارائه می شود، متفاوت است. از ده دلار شروع و تا صد و ده دلار ادامه پیدا می کند.
توریست ها چیزهای دیگری هم با خود می آورند که ملموس نیستند، اما می شود آنها را در طرز رفتار و نوع پوشش بعضی از جوانان بامیان حس کرد. دخترانی با کوله پشتی های پرساز و برگ، عینک های آفتابی بزرگ و سایه بان های رنگارنگ با پسرانی که ریش های مختلف الشکلی دارند و جین های تنگی پوشیده اند، پدیده های جدید بامیان هستند.
براساس گزارش سال ۲۰۰۵ بانک توسعه آسیا، بند امیر پذیرای چهل هزار بازدید کننده بوده که ۳۰۰۰ تا ۴۰۰۰ نفرشان خارجی بوده اند.
کارشناسان معتقدند که اعطای عنوان پارک ملی به بند امیر باعث رشد اقتصاد مردم منطقه خواهد شد.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۰۸ ژوئن ۲۰۰۹ - ۱۸ خرداد ۱۳۸۸
بصیر سیرت
عکاسی جنگ تصور مردم دنیا را از پدیده جنگ تغییر داد. عکاسی جنگ به مردم کمک کرد، تا عمق فاجعه را، جنگی را که از طریق نوشتار قابل انتقال نبود، درک کنند. اصلاً جنگ های داخلی آمریکا آغاز عکاسی جنگ به شمار می آید. درین عکس ها چهره های خشن و بی پرده ای از زشتی های جنگ داخلی برای ما فاش شد. در واقع، مردمی که جنگ داخلی را اقدامی شرافتمندانه به حساب می آورند، با دیدن تصاویر جنگ از واقعیت های آن تکان خوردند.
عکس های جنگی در طول جنگ جهانی دوم بیشتر ترغیب کننده روحیه میهن پرستانه و افشا کننده بی عدالتی های اجتماعی بود، اما عکس های تکان دهنده از فاجعه های جنگ ویتنام باعث ایجاد روحیه و تفکرات ضد جنگی در میان جهانیان شد.
عکاسان دوره جنگ های داخلی افغانستان
در افغانستان نیز که یک کشور جنگ زده است، تفکرات ضد جنگی در بین مردم وجود دارد. اما این اندیشه ها محدود است و دستخوش رابطه های سیاسی و جبهه گیری های قومی و مذهبی شده است.
همه مردم افغانستان از سال های جنگ و کشتار مشاهدات و یادواره های ناخوشایندی دارند و هیچ خانواده ای نیست که یکی از اعضای خود را در جنگ داخلی قبیله ای و قومی و سیاسی در مناطق مختلف از دست نداده باشد.
گرچه مردم دیرگاهی به این نتیجه رسیده اند که جنگ های داخلی در واقع برادرکشی است، اما عوامل نهفته جنگ های داخلی از جمله تعصبات قومی و مذهبی، هنوز در اذهان بسیاری باقی است.
زمانی که حکومت دکتر نجیب الله در ماه آوریل ۱۹۹۲ سقوط کرد، گروه های متعدد که در مبارزه علیه حاکمیت حزب دموکراتیک خلق افغانستان و تجاوز شوروی دست داشتند، بر سر کنترل اراضی کشور به جان همدیگرافتادند و کابل درگیر یک جنگ داخلی شد.
جنگی که برخی از همسایگان آن را دامن می زدند. با وجود تلاش های سازمان ملل متحد و برخی از کشورها برای میانجیگری، توافقی در مورد تقسیم قدرت و استقرار ثبات صورت نگرفت. جنگ های گروهی به پیمانه وسیعی براساس خطوط قومی به راه افتاد و شهروندان بسیاری به دلائل قومی، زبانی و یا مذهبی هدف تعصبات کور قرار گرفتند.
در دوره های جنگ در افغانستان عکاسان گمنامی از جنایات گروه های درگیر عکس ها برداشته اند. به یاد دارم مطبوعات، عکس هایی را از جنایاتی که روی داده بود چاپ کردند، از جمله آن چه برمنطقه افشار در کابل گذشت.
بیشتر آن عکس ها را آقایان یوسفی، نصرالله پیک و نجیب الله مسافر گرفته بودند. در آن زمان شماری از عکاسان خارجی نیز از جریان نبرد در جبهه های جنگ کابل عکاسی کرده بودند.
در این میان بیشتر عکس های بیاد ماندنی متعلق به لوک پاول، عکاس کانادایی بود. و همچنین استیو ماکوری، عکاس مشهور آمریکایی که نیز در آن سال های خونین بسیار فعال بود. اما عکس های ماکوری عمدتا راوی نتایج یک جنگ است، تا خود جنگ.
از زمان طالبان نیز عکس بسیاری در دست هست، اما مشکل عکس های دوره طالبان همان گمنام بودن عکاسان است. بعضی از آن عکس ها را در مطبوعات دیده اید. در سال هایی که جنگ طالبان با احمدشاه مسعود جریان داشت، رضا دقتی، عکاس ایرانی مقیم فرانسه، از جریان مبارزات احمدشاه مسعود عکس هایی را گرفته است که شامل جنگ نگاری تصویری می شود.
عکاسان پس از جنگ های داخلی افغانستان
جای تعجب نیست که از نسل کشی های طالبان سند تصویری زیادی در دست نیست. چون طالبان مخالف عکس بودند و عکاسی را گناه می دانستند. برخی هم بر این نظرند که جنگجویان خارجی که با طالبان همکاری می کردند نمی خواستند تصویرهاشان برداشته و به خارج از افغانستان فرستاده شود.
اما بودند عکاسانی که این ممنوعیت را نادیده می گرفتند. طی همان سال ها نجیب الله مسافر که اکنون از عکاسان نامدار افغانستان است، در ترکیب یک برنامه بشردوستانه بین المللی به ولایات مرکزی برای رساندن آذوقه سفر می کرد. وی توانست با دوربین نگاتیو غیر حرفه ای اش اثرات جنگ در زندگی مردم مناطق مرکزی را ثبت کند.
در آن زمان در اکثر مناطق هزارجات مردم به دلیل نبود غذا، گیاه و حتا سنگ های معدنی می خوردند. در عکس های نجیب الله مسافر رنج مردم گرسنه در زمان جنگ را می توان دید.
مجموعه عکس های او سال ۲۰۰۱ در مرکز مطبوعاتی آیینه به نمایش گذاشته شد. تصاویری از فقر و گرسنگی مردم که از جنگ خسته شده اند و همه آرزوی صلح را دارند، مردان و زنان که دست و پایشان را از دست داده اند و کودکان بی سرپرست و معلول و فقرزده احساس قوی ضد جنگی را در بیننده پدید می آورد.
با رفتن طالبان جنگ در افغانستان پایان نیافت. درگیری ها همچنان ادامه دارد شهروندان آسیب می بینند. دوربین عکاسان جنگ همچنان فعال است و عکس هایی که از افغانستان می آید هنوز جنگ و کشته ها و ویرانی ها را نشان می دهد.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۰۳ ژوئن ۲۰۰۹ - ۱۳ خرداد ۱۳۸۸
سیروس علی نژاد
تخیل، آدمی را از واقعیت های تلخ روزمره نجات می دهد و از یادش می برد که پشت میز یا در مزرعه یا هر جای دیگر مشغول جان کندن است. همین تخیل به مدد قصه سرایی و نقل گفتن، نسل های پیشین را به مدت چند هزار سال از واقعیت های وحشتناک روزمره فراتر برده، ادامۀ حیات اجتماعی را میسر ساخته است.
از این روست که قصه های پیشینیان تجلی حیات اجتماعی است. همین تخیل است که در آن بی عدالتی های طاقت سوز، راه به عدالت می برند، رنج های توان فرسا به راحتی و آسایش بدل می شوند، فقرهای بی حساب راه به ثروت می گشایند و جهان بیدادگر را با ظهور سوشیانت، مسیح یا امام زمان پر از عدل و داد می کند.
سیاوش را به سلامت از آتش می جهاند، یوسف را از چاه بر می آورد و به پادشاهی می رساند، شهرزاد را نه تنها به دست شاه ستمگر نمی کشد بلکه به همسری او در می آورد و سمک عیار را به قالب عیار همه فن حریفی در می آورد تا داد مردمان ستمدیده را از ظالمان و متجاوزان بستاند. چنین است که تخیل سرچشمۀ زندگی می شود. سرچشمۀ هر آنچه نامش امید به زندگی است.
قصه های هزاره های افغانستان (مجموعه ای از ۷۳ قصه) گردآوری و باز نویسی محمدجواد خاوری بار دیگر ما را به دنیای تخیل پرتاب می کند. دنیای تخیل مردمان سخت کوش کوهستان های هزاره نشین که زندگی در آن طی هزاران سال ای بسا دشوارتر از مرگ بود.
جمع آوری این نوع قصه ها که در ایران هم چندی است مورد توجه قرار گرفته ره به افسانه های هزار ساله می برد. این قصه ها دیوارۀ قرون و اعصار را در نوردیده اند و به ما رسیده اند و درست در زمانۀ ما که رسانه های جمعی، جای هر نوع سرگرمی را گرفته اند، از یاد رفته اند. جمع آوری این گونه قصه ها گذشته از آنکه حالت نوستالژیک دارد، به یادمان می آورد که ایجاد حس اعجاب به قول علی اصغر حکمت تا چه حد مورد توجه بشر بوده است.
هنوز هم همین حس ِ به شگفتی انداختن است که هری پاتر را در میلیون ها نسخه به فروش می رساند و هزار و یک شب باستانی را خواندنی می کند.
بدین سان است که نقل ها و حکایت ها و قصه ها – هرچند از شگرد های نوشتاری امروز برخوردار نیستند – اما درونمایۀ تمامی داستانهایی قرار می گیرند که از رسانه های نو؛ سینما، رادیو، تلویزیون و اینترنت سر بر می آورند و ما را پای هر یک از آنها میخکوب می کنند.
قصه های گذشتگان به همان شکل گفتاری که روایت می شوند سرچشمۀ زاینده ای برای نثر امروز و مایۀ اصلی زبانی گفتاری است که امروزه در داستان نویسی به کار می رود. زبان چوبک و هدایت و جمال زاده و دیگرانی که از زبان گفتاری در نوشته های خود بهره می گیرند، از همین راه غنی شده است و هنوز می تواند زبان داستان پردازی ما را غنا بخشد.
کار محمد جواد خاوری که با همکاری حامده خاوری به سرانجام رسیده دو حرف گفتنی دارد. یکی اینکه قصه هایی را جمع آوری کرده که پیش از این ثبت و ضبط نشده بود و دیگر اینکه کتاب مقدمۀ جانانه ای دارد که در آن ما به راز و رمز قصه گویی و قصه پی می بریم. خاوری در این مقدمه به تعریفی از قصه نویسی یعنی همان نقل و افسانه می پردازد که می تواند راهگشای شناخت داستانهای امروزی نیز باشد.
قصه های گرد آوری شدۀ او را هم می توان بارها خواند و با قصه های دیگر از سرزمین های دیگر مقایسه کرد و وجه شباهت های آنها را باز شناخت. باید به او دست مریزاد گفت و نیز به نشر چشمه که مدتی است در انتشار آثار افغانها کمر همت به میان بسته است.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۰۱ ژوئن ۲۰۰۹ - ۱۱ خرداد ۱۳۸۸
آصف آشنا
کودکی دوره سرشار از شادی و نشاط، روزهای چستی و چابکی، نرمی و نازکی و بلاخره روزهای خوب محکوم به رفتن و بر نگشتن. یا دوره دریغ و حسرت نداشتن خیلی از چیزها.
خب، شاید برای خوش شانس ها از نوع اولش باشد و برای بد شانس ها از نوع دومش. شانس ِ در کجای زمین، کدام خانواده، کدام فرهنگ و جامعه تولد شدن از موارد تأثیر گذار بر دوران کودکی یا نخستین فصل زندگی است؛ و شانس هایی از این دست از خاطرات کودکی هر کدام ما را متأثر کرده است.
خوش شانس ها می توانند عکس های کودکی شان را ببینند و لحظاتی را آن روزهای خوب رفته به یاد آورند، کم شانس هایی که حتا عکس دوران کودکی شان را ندارند، یا حسرت نداشتن عروسک و اسباب بازی و لباس جدید را به عنوان نخستین عقده های دلشان مرور کنند، یا برای یافتن خاطره خوبی از دوران کودکی بر مغز خود فشار بیاورند.
اما برای من که از دسته دومی ها هستم و عکس کودکی ام را ندارم، دیدن عکس های نمایشگاه عکس کودکان افغان تکان دهنده بود. مرا به گذشته ام برد. به روزهای شادی و غم. به روز های شوخی و بی باکی، به حسرت های نداشتن دوچرخه و توپ فوتبال و لباس جدید برای نوروز.
مرا به خاطراتم برد، به خاطراتی که حالا از آن وحشت دارم. به خاطرات سیلی خوردن به جرم خنده، به جرم نگاه کردن به قوطی شکر. به خاطرات هر لحظه با کلمه "نه" لعنتی طرف بودن. به نکن، نخند، نرو، نگو، نخواه، نپوش و هزار "نه" دیگر. شاید به هیمن دلیل است که امروزه من بیست و پنج ساله جرأت انجام دادن خیلی از کارها را ندارم. نه تنها من. شاید دیدن عکس های این نمایشگاه خیلی های دیگر را نیز به کودکی شان برده باشد و ببرد.
در این نمایشگاه صد قطعه عکس از چهار عکاس افغانستان زیر نام "روز جهانی کودک" و به مناست روز جهانی کودک که امروز (۱۱ ژوئن) است، در مرکز فرهنگی فرانسه در کابل به نمایش گذاشته شده است. نمایشگاه تا هشت روز دیگر برپا خواهد بود.
نجیب الله مسافر، عکاس بنام افغان که بیشتر عکس های این نمایشگاه کار اوست، می گوید: "عکس های این نمایشگاه در بیشتر از ده ولایت افغانستان گرفته شده و نمایشگاه به همکاری کمیسیون مستقل حقوق بشر، صندوق حمایت از کودکان Save The Children و مرکز فتوژورنالیسم چشم سوم راه اندازی شده است."
سه عکاس دیگر که آثارشان را در این نمایشگاه می بینیم، بصیر سیرت، محمدرضا حسینی "یَمَک" و رضا ساحل اند.
مسافر می گوید، عکس های این نماشگاه از نه سال بدین سو گرفته شده و تلاش چهار عکاس این بوده که چهره کنونی کودکان افغان را به نمایش بگذارند.
در این نمایشگاه می توان دسترسی به درس و تحصیل، کار و تفریح، فقر و نیاز و حضور دختران و پسران همبازی در کنارهم، و سیماهای متفاوت کودکان افغانستان را دید. سیمایی که سال هاست تغییر چندانی در سرنوشتش نیامده است. سیمای نسلی که آینده ملت و سرزمینی را می سازد. شاید از هیمن رو است که عکس را تاریخ تصویری گفته اند.
هر چند که صد قطعه عکس این نمایشگاه، از نه سال بدین سو گرفته شده، اما روایت عکس ها گذشته دوری دارد. روایت از سرزمین و فرهنگی که کودکانش را این گونه بزرگ کرده است. روایت چندگانگی فرهنگی در سرزمین واحد. روایت از تفاوت در سرنوشت دختر و پسر، به دنیا آمدن در فرهنگ و سرزمینی با نام افغانستان.
اکثر عکس های این نمایشگاه خاطرات من و من های دیگری را قصه می کند. و شاید خاطرات من هایی که دیگر نیستند که هیچ، حتا عکسی از آن ها به یاد گار نمانده است و حالا ما که چند نسل دورترش هستیم، نمی دانیم آنهایی که اجداد ما بوده اند، چهره کودکی شان چطوری بوده است.
بخشی از عکس های این نمایشگاه و صحبت عکاسانش در گزارش مصور همین صفحه آمده است.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۱۴ می ۲۰۰۹ - ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۸
سیروس علی نژاد
کاغذ باد، دفتر شعر سید رضا محمدی، دو نیمۀ کاملا مجزا است؛ نیمۀ اول، نمادها و تصویرهایی از مصائب افغانستان و نیمۀ دوم، شعرهایی بیشتر عاشقانه.
عاشقانه ها در زبان فارسی کم نیستند، و اگر جای تأمل و نوشتن داشته باشد به لحاظ ظرایف ادبی است. آنچه بیشتر قابل بحث است، بخش اول کتاب است که ظاهراً متأثر از اوضاع افغانستان در دهه های اخیراست. در شعر باد، شاعر از نسیم، که این بار باد سردی است، می پرسد، از محبوبه اش وطن، چه خبر؟ و باد پاسخ می دهد:
خبر نداری
محبوبۀ تو سوخت
آتش گرفت زلفانش
میان خواهش فواره هایی از آتش
یک یک
در گرفت مژگانش
خبر نداری ای بیچاره!
خبرنداری
خبر نداری
خبر نداری تو
این نگاه، یعنی آتش گرفتن افغانستان، در سراسر بخش اول کتاب ادامه می یابد و تأثیراتش را بر جان و نگاه شاعر می گذارد. در شعر بهار، وقتی بهار می آید، شاعر احساس می کند که از غچّیان ( پرستوهای) در به در است. نسیم ها، نسیم نیستند، نفس مرگ اند و "شکوفه ها، چشمان بریده زن ها". چنین است که شاعر از بهار می خواهد، اگر می آید "تفنگی بیاورد با خود/ به جای این همه آلاله ها و سوسن ها".
در شعر "سفارش" زندگی چندان پوچ انگاشته می شود که "عاشق شدن، مطالعه کردن، گریستن" مثل "ماشین رختشویی، یخچال، اجاق، مبل" واژه های مضحکی می شوند و شاعر ترجیح می دهد هر نوع حرکت و جنب و جوشی را با خواب مرگ که "حضور مبارکی" است، عوض کند.
در شعر "در ذهن" مرد خلجان زده ای را به تصویر می کشد که مردان خشمگین دیگر در ذهنش رژه می روند.
وقتی محال بود تحمل
تیغ تفنگ های سر ِ دوش مردها
سوزاند سایه های تن ذهن مرد را
مردان برای رفتن راهی نیافتند
دیوار چار تاقۀ ذهنش را کم کم شکافتند
حالش گرفته بود
مردان هنوز هم در بین ذهن او رژه می رفتند
در "مباهله" شاعر زمین و همه نعماتش را به بختاورانی می سپارد که به قدرت رسیده اند و خود به آسمان بسنده می کند.
شما به رستوران های شهر خوش باشید
و ساندویچ کنید از دل و زبان که مراست
برای گام زدن کفش نو درست کنید
ز چرم سخت کشیده به روی جان که مراست...
زمین از آن شما باد و اهل آن که مراست
مرا بس است همین کهنه آسمان که مراست
در "منشور" مردی متصور است که همه اطراف خود را دریا و ماهی و صدف می بیند، در حالی که او وسط امواج آب "کف" شده و بعد "باد بی هدف" و "آغوشی از خزف".
در "بهاریه" بهار نوآمده همان گل های سرخی هستند که آمده اند، تا دل سوکوار شاعر را بسوزانند:
بهار تازه چه حاصل؟ مگر نه گردش سال
خزانش آتش زد بیست و یک بهار مرا
من از اتاقم بیرون نمی روم جایی
مباد خلق ببینند سایه سار مرا
در این میانه شعرهایی هم هستند که از جنس دیگرند. شاید نگاه نهفته در درون آنها همان نگاه تیره ای باشد که در دیگر شعرها می بینیم، اما از جنس دیگرند. مبهم تر و شعرترند. زیباتر و پیچیده ترند. "نفرین" و "کنچینی" از این شمارند، اما شعر "زندگی" چیز دیگری است. همچنان که شعر "رسم" چیز دیگری است. در شعر "زندگی"، زندگی برخلاف شعرهای دیگر "مست و مخفی و جادوگر" جلوه گر می شود. شاعر از دستش می گریزد، اما به هر جا که می گریزد، او پیشتر در آنجا حضور یافته است.
زندگی گاه به شکل خدمتگر، گاه به شکل مادر، گاه به صورت مدیر، یا در کوچه به شکل پاسبان و هر بار به شکل بت عیاری ظاهر می شود. شاعر از دستش به صحرا می گریزد، اما زندگی چشمه ساری می شود و از دل صحرا بر می آید. زندگی، جان ِ چشمه های جهان و روح ِ باغ های دنیا می شود و شاعر را در خود عریان و غرق می کند.
با خواندن شعرهای محمدی هر خواننده ای در می ماند که بالاخره زندگی زیباست و بهار زیباست و جهان زیباست، یا نه، همه چیز تلخ و سیاه و مأیوس کننده و رنج آور است.
من با نظر شاعر موافق نیستم. اولا برای این که شاعر خراسانی ما در عین شکست و ناامیدی "زندگی را دوست می داشت و مرگ را دشمن". راستی کی بود که گفته بود زندگی هیچ چیز نیست، اما هیچ چیز هم مثل زندگی نیست؟ درست می گفت. در مرگ هیچ چیز نیست، هر چه هست – اگر هست – در زندگی است.
ثانیا از نظر من جامعۀ افغانستان امروزه پس از پشت سر گذاشتن همۀ مصائب، یک جامعۀ زنده به حرکت در آمده است. رمان هایش را می خوانیم، فیلم هایش را می بینیم، تلویزیون ها و رادیوهایش را می شنویم، در مجالس بحث و فحص آن شرکت می کنیم، یک جامعۀ کاملا پویا و سرشار از زندگی و پر از نیروهای سازنده است و به رغم تکان های شدید و وحشتناکی که خورده است، آرامش خود را تا حدی به دست آورده و آینده خوبی خواهد داشت.
البته، شعرهای دفتر مورد بحث تحت تأثیر سال های دورتر گفته شده اند. سال هایی به معنای واقعی سیاه و دردناک. سال هایی که در آن کورسویی از امید وجود نداشت. تازه، حقیقت بزرگتر این است که اساساً کار شاعر با استدلال جور در نمی آید. پای استدلالیان نزد شاعر چوبین و خشک است. شاعر منطق خودش را دارد. منطقی که منطق نیست، حس و حال است.
میلان کوندرا در "زندگی جای دیگری است" که از قضا یک شاعر مسخره را به قهرمانی برگزیده است، می گوید: "شعر سرزمینی است که در آن هر گفته ای تبدیل به واقعیت می شود. شاعر دیروز گفته است: زندگی همچون گریه ای بیهوده است و امروز می گوید: زندگی چون خنده شاد است، و هر بار درست گفته است. امروز می گوید: همه چیز پایان می پذیرد و در سکوت غرق می شود، فردا خواهد گفت: چیزی پایان نمی یابد، همه چیز طنینی جاودانه دارد، و هر دو درست است. شاعر نیازی به اثبات هیچ چیز ندارد؛ تنها دلیلش، شدت احساسات اوست".
البته، یادمان باشد که کوندرا در شعر بسیار سخت گیر است و هر کس را که شعر می نویسد، شاعر به حساب نمی آورد. از نظر او شاعر کسی است که برای شعر گفتن برگزیده می شود.
در "کاغذ باد" شعرهای عاشقانه خوبی وجود دارد. مثل شعر "نوشته":
نوشت برف، به یادش صدای پای تو بود
نوشت باران، بارانش اشک های تو بود
و شعرهایی هست که مخاطب تأثیر پذیری از سیمین بهبهانی را در وزن در آنها احساس می کند. یک شعر هم هست (بهاریه) که نوآوری های دیگری به لحاظ وزن در آن صورت گرفته و در بینابین غزل تبدیل به مثنوی و قصه پردازی می شود و باز بی آن که این تغییر عروضی، بد به جان خواننده بنشیند، به جای خود باز می گردد. این نشان می دهد که نو شدن شعر می تواند شکل های دیگری هم داشته باشد. اشکالی که هنوز آزموده نشده است. مهمتر از همه این است که سید رضا محمدی برای شعر گفتن دنبال کلمات قلنبه سلنبه یا رمانتیک نمی گردد. برای شعر او همین کلمات معمولی روزمره مثل ساندویچ و رستوران و شکر و استکان و چای هم کافی است.
اما من همچنان شعر "رسم" را که سید رضا محمدی، حدود ده سال پیش در مجلسی در تهران خواند، بیشتر دوست دارم. یک جور شیطنت، یک جور طنز و طیبت، یک جور بازی با لغت، در آن هست که آن را سرشار از زندگی می کند و به رغم ناامیدی ها و نا امیدی سرایی های شاعر، زندگی در آن موج می زند. به عنوان نمونه اشعار سید رضا محمدی آن را نقل می کنم.
صدا ز کالبد تن به درکشید مرا
صدا به شکل کسی شد به بر کشید مرا
صدا شد اسب ستم، روح من کشان ز پی اش
به خاک بست، به کوه و کمر کشید مرا
چه وهم داشت که از ابتدای خلقت من
غریب و کج قلق و در به در کشید مرا
دو نیمه کرد مرا، پس تو را کشید از من
پس از کنار تو، این سوی تر کشید مرا
میان ما دری از مرگ کرد نقاشی
به میخ کوفته در پشت درکشید مرا
خوشش نیامد این نقش را به هم زد و بعد
دگر کشید ترا و دگر کشید مرا
من و تو را دو پرنده کشید در دو قفس
خوشش نیامد بی بال و پر کشید مرا
خوشش نیامد – تصویر را به هم زد – بعد
پدر کشید تو را و پسر کشید مرا
رها شدیم تو ماهی شدی و من سنگی
نظاره تو به خون جگر کشید مرا
خوشش نیامد این بار از تو دشتی ساخت
به خاطر تو نسیم سحر کشید مرا
خوشش نیامد خط، خط، خط زد اینها را
یک استکان چای از خیر و شر کشید مرا
تو را شکر کرد و در دهان من حل کرد
سپس به سمت لبش برد و سرکشید مرا
کاغذ باد،
مجموعه شعر سید رضا محمدی
انتشارات سوره مهر
تهران، ۱۳۸۷
بها: ۸۰۰ تومان
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۰۵ می ۲۰۰۹ - ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
امیر فولادی
ما درین بیغوله چه کارمی کنیم؟ برای چه اینجا هستیم؟ من نمی خواهم اینجا بمیرم.
اشک هایی که از چشمان آبی اش سرازیر شده راهش را به سوی گونه های سفید و زخمی اش باز می کند، دست هایش به لاشۀ تانک روسی بسته شده و برای یافتن پاسخ سربازش من من می کند و سرانجام دو جمله تکراری و کوتاه تحویلش می دهد: "اینجا برای مردن مثل هر جای دیگراست، اینجا برای مردن بدتر از هیچ جای دیگر نیست، اول قرار بود مرا عراق بفرستند حالا اینجاییم"
صحنۀ جالبی است، پسر بچۀ افغان افسر و سرباز آمریکایی را به دستگیرۀ در یک تانک به جا مانده از ارتش شوروی بسته است. تا در فرصت مناسب نشان دهد که نگاه کردن به ناموس افغان یعنی چی.
افسرآمریکایی هلیکوپترش سقوط کرده، پایش زخمی است، تشنه و گرسنه است، تنها پناهگاه او که می تواند او را از چشم شورشیان پنهان کند مزرعه تریاک است و تنها چیزی که لحظه ای به درد او تسکین می دهد، شیرۀ تریاک.
این وضعیت افسر آمریکایی را به خشم آورده بود، درد می کشید و به زمین و زمان دشنام می داد، اما وقتی ضجۀ مادری را شنید که قاچاقبران دخترش را به دلیل اینکه نتوانسته بود تریاک لازم را تهیه کند با خود بردند، افسر نیز گریست. شاید این تنها کاری بود که از او برمی آمد، شاید تنها می توانست همدردی کند و سرباز در چنین موقعیتی بود که از افسرش پرسید:"ما برای چه اینجا هستیم."
"جنگ تریاک" و فیلم های مشابه دیگر دهها نفر از ملل مختلف جهان را در تالار ترایسیکل تآتر لندن گردهم آورده است تا با تماشای فیلم های جشنواره، " بازی بزرگ،" افغانستان را ببینند.
اولین فیلمی که روی پرده می آید "جنگ تریاک" است. فیلمی از صدیق برمک که سال گذشته جایزۀ منتقدان اروپا را از آن خود کرد.
شاید خیلی ها را نام فیلم به تالار کشانده بود. تصور ابتدایی که شنیدن این نام به هر آدمی می داد این بود که جایگاه تریاک و مواد مخدر در جنگ افغانستان نشان داده می شود.
اما تریاک و جنگ برسر آن، بخش کوچکی از فیلم بود. مسأله اصلی خود "جنگ" بود، گسترش آن و تاثیرش بر زندگی افغان ها، و اینکه "جنگ افغانستان" چگونه قدرت های بزرگ را به نفس نفس انداخته و همۀ زندگی افغان ها را گرفته است.
در فیلم نود دقیقه ای "جنگ تریاک" زندگی مردی تصویر شده است که سه زن و شمار زیادی بچه دارد. خانه، مزرعه و حتی یک پایش را از دست داده است و در درۀ دور افتاده ای با خانواده اش در درون تانک باقی مانده از ارتش شوروی زندگی می کند.
خشکسالی های پی در پی سبب شده که مرد، سه سال متوالی نتواند مقدار تریاکی را که به قاچاقبران قول داده است تامین کند و در نتیجه قرضدار آنها شده است و در نهایت تنها راهی که دارد این است که دختر جوانش را بابت بدهکاری هایش به قاچاقبران بدهد.
در این فیلم دغدغۀ اصلی مرد مجروح افغان هنوز تامین نان، خانه و لباس است. چیزی که سی سال قبل حزب دموکراتیک خلق بعد از یک کودتای خونین به مردم افغانستان وعده داد. برای تحقق آن ارتش سرخ به افغانستان سرازیر شد، مجاهدین علیه آنان برخاستند. کشورهای غربی و مسلمان مجاهدین را حمایت کردند و "بازی بزرگ" به اوج خود رسید. دغدغۀ اصلی برادر جوان این مرد اما دفاع از حیثیت و شرف خانواده برادرش است و اینکه مبادا چشم نامحرم به آنان بیفتد.
زن اولی خانواده برای دخترش ضجه می زند که به چنگ قاچاقبران افتاد، زن دومی برای به دست آوردن مدیریت و اختیارات خانواده تقلا می کند و زن سومی و جوان حامله است و درد زایمان چهار ماه قبل از موعد به سراغش آمده.
سرباز و افسر آمریکایی که دیگر از نجات یافتن خود نیز ناامید شده اند در مزرعۀ تریاک به کار مشغول شده اند.
در این گیرو دار، هیاتی از سازمان ملل متحد و دولت افغانستان از راه می رسد؛ کاروانی از مرکب هایی که صندوق های سفید رنگی را حمل می کنند.
رنگ سفید صندوق ها، خانواده را به وجد می آورد. لابد داخل آنها آرد است، روغن است، دارو است. همه به سوی صندوق ها می دوند، اما صندوق ها خالی است. آورده شده تا مردم با ریختن آراء خود آنها را پر کنند.
رنگ سفید یک بار قبل از این نیز افغان ها را فریفته بود، وقتی که طالبان پرچم های سفید برافراشتند و به مردم صلح را نوید دادند و این بار...
نمایندۀ سازمان ملل متحد، به زبانی که زنان و کودکان نمی فهمند برای آنها سخنرانی می کند و از فواید دموکراسی می گوید: "این اولین باری است که به زنان حق رای داده می شود."
زن جوان از شدت درد بر زمین می افتد... کودک پنج شش ماهه ای که دچار سوء شکل است و جانی ندارد، متولد می شود. زنان کودک را به صندوق رای می اندازند. پرده سیاه می شود، تماشاچیان کف می زنند. یکی از بینندگان که کنار من نشسته می گرید، من اما گیجم و ناخواسته کلمات متعدد و بی ربطی با ذهنم بازی می کنند.
تریاک، دموکراسی، نان، آمریکا، رأی، قاچاقبر، انتخابات، مرگ، سه زن برای یک مرد، زندگی در برهوت، شوروی و تانک هایش....
همۀ این کلمات به زودی از ذهنم فرار می کنند، به جای همۀ آنها یک جمله محکم در ذهنم می نشیند، بازی بزرگ. فورا سوالی می شود: بازی بزرگ؟ جوابی می شود: آره بازی بزرگ. تکرار می شود، بازی بزرگ، بازی، بازی با همه چیز، بازی تا همیشه، بازی بزرگگگگگگگگ.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب