مقالات و گزارش هایی درباره تاجیکستان
۱۴ جولای ۲۰۱۵ - ۲۳ تیر ۱۳۹۴
پرویز امینف
در شهرک بیشکِنت ناحیۀ "شهرتوس" در جنوب تاجیکستان، محلی هست با نام رازآمیر "چهل و چهار چشمه". این منطقه در امتداد مرز با دو کشور ازبکستان و افغانستان واقع است و از شهر دوشنبه ۸۰ کیلومتر فاصله دارد. "شهر توس" در هر فصل سال گرمتر از دیگر نقاط تاجیکستان است و در فصل تابستان دمای هوا تا به ۴۵ درجۀ سانتیگراد میرسد. حضور در کنار این چشمۀ مصفا در روزهای گرم لطف خاصی دارد.
موقعیت چشمه در قلب بیابانی خشک باعث شده که در بارۀ پیدایش آن روایتهای افسانهگونۀ فراوانی بافته و نقل شود. بیشتر روایتها با نام حضرت علی گره خوردهاند. چهل و چهار شاخۀ خرد و بزرگ این چشمه از سینۀ یک تپه میجوشد و مردم محلی به خاصیت درمانی آن باور دارند.
باورهای مردم همچنین شامل حال جانوران این محل میشود. مثلاً میگویند که ماهی و مارهای "چهل و چهار چشمه" با هم رفیقند و هرگز به همدیگر زیان نمیرسانند. اما مهمترین چیزی که به مهمانان تازهوارد توصیه میشود، پرهیز از خوردن ماهی این محل است. میگویند، تا کنون هر کسی ماهی چهل و چهار چشمه را خورده، مرده است. مقامات محلی بهداشت پس از پژوهشی مفصل دریافتند که در ترکیب گوشت این ماهیها آب نقره موجود است و در صورت پختن یا سرخ کردن ماهی، آن آب نقره به زهر کشنده تبدیل میشود. در نتیجه ماهیهای چهل و چهارچشمه از آتش ماهیتابهها در امان ماندهاند و باوری در میان مردم روستاهای اطراف رایج است که ماهیهای این محل از سربازان لشکر علیاند.
رمز و راز چهل و چهار چشمه و باشندگان آبهایش به این منطقه حالت تقدس و تبرک داده است. مردم محلی و حتا محلهای دوردست، اگر به عارضهای گرفتار شدند، در آب چهل و چهارچشمه غسل میکنند و جالب این جاست که در بیشتر موارد با اخلاصی که به خاصیت طبی این آبها دارند، درمان مییابند. به ويزه آنانی که مشکل بينايی دارند، با ايمان و اخلاص با آب اين چشمه، چشمهايشان را میشويند، تا شايد آب مبارک معجزهای به عمل آورد.
از آب چهل و چهار چشمه برای تفأل هم استفاده میشود. باورمندان نيتی میکنند و دست در آب میاندازند و بیدرنگ تعدادی سنگ ريز آن را بيرون میآورند. اگر شمار سنگها جفت باشد، آرزوی آنها برآورده میشود، و اگر فرد، ناکام خواهند شد.
حرمت چشمه پیش مردم محلی ضامن پاکیزگی آب آن است.
در گزارش مصور این صفحه به محل چهل و چهارچشمه در ولایت ختلان تاجیکستان سری میزنیم و از باورهای مردم در بارۀ ویژگیهای این چشمه میشنویم.
* انتخاب از آرشیو جدیدآنلاین.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۰۱ ژوئن ۲۰۱۵ - ۱۱ خرداد ۱۳۹۴
قمر احرار
مرا بسود و فرو ریخت هر چه دندان بود / نبود دندان، لابل چراغ تابان بود
سپید سیمرده بود و در و مرجان بود / ستارۀ سحری بود و قطرهباران بود
یکی نماند کنون زان همه، بسود و بریخت / چه نحس بود! همانا که نحس کیوان بود...
این مصرعها از قصیدۀ "ابوعبدالله رودکی" که در پایان عمر پرفراز و نشیبش نوشته بود، پس از هزار سال یکی از سرنخهای دانشمندان تاجیک و روس برای پیدا کردن آرامگاه آدمالشعرا شد. "میخائیل گِراسیمف" (۱۹۰۷-۱۹۷۰)، مردمشناس، باستانشناس و مجسمهساز شهیر روس، قبل از این که در سال ۱۹۵۶ به منظور شناسایی پیکر رودکی عازم روستای پنجرود در منطقۀ کوهستانی زرافشان تاجیکستان شود، آثار رودکی را نیز مطالعه کرد تا بتواند نشانههایی از ظاهر شاعر را در آن پیدا کند. از سوی دیگر "صدرالدین عینی"، نویسنده و پدر ادبیات مدرن تاجیک، نیز شواهدی را دال بر موقعیت جغرافیایی زادگاه و آرامگاه رودکی گردآوری کرده و در اختیار گراسیمف قرار داده بود.
در همۀ مأخذهای ادبی و تاریخی کهن فارسی زادگاه رودکی را قریۀ "پَنـُج" یا "بنجرودک" در نزدیکی شهرهای "نخشب" و "سمرقند" ذکر کردهاند. صدرالدین عینی پس از کندوکاو مفصل و مسافرت به روستاهای اطراف این دو شهر، گذارش به روستای "پنجرود" در ناحیۀ پنجکنت تاجیکستان میافتد و درمییابد که "بنجرودک" معرب "پنجرود" فارسی بوده با مزار بزرگواری گمنام. عینی در سال ۱۹۳۹ با انتشار پژوهش خود ادعا میکند که روستای زادگاه رودکی را یافته است.
در سال ۱۹۵۶ در آستانۀ ۱۱۰۰ سالگی رودکی، حکومت تاجیکستان دستور بازگشایی قبری را میدهد که گمان میرفت آرامگاه رودکی باشد. "میخائیل گِراسیمف" و گروه تحقیقاتی دانشمندان روس و تاجیک با گشودن قبر مورد نظر عینی و بررسی بازماندههای جسد مدفون تمام نشانههایی را که برای شناسایی پیکر رودکی مشخص کرده بودند، مییابند: پیکر مدفون در آن مزار متعلق به نمایندۀ نژاد سفید بود، دندانهایش، همان گونه که در بیتهای بالا توصیف شده، فرو ریخته بود، کاسۀ چشمانش حالت حدقۀ چشمان یک نابینا را داشت و شکل استخوان گردنش هم دال بر نابینا بودن او بود. تحقیقات بیشتر آشکار کرد که رودکی نابینای مادرزاد نبوده، بلکه در دهۀ ششتم عمر چشمانش را میل کشیده و چند دندهاش را شکستهاند. اشیائی هم که در اطراف این گور کشف شد، از جمله پیراهن و قبای پشمیای که به تن و دستاری که بر سر داشت، متعلق به دوران زندگی ابوعبدالله رودکی بود.
بازماندههای جسد را به آزمایشگاههای مسکو بردند و به مدت دو سال آن را مطالعه کردند تا به نتیجۀ تحقیقات اطمینان تمام و کمال حاصل کنند. روز ۱۶ اکتبر سال ۱۹۵۸ استخوانها را بازپس به روستای "پنجرود" در شمال تاجیکستان برگرداندند و در همانجا دوباره به خاک سپردند. تصویری که "میخائیل گراسیمف" پس از انجام تحقیقات به عنوان چهرۀ رودکی منتشر کرد، تصویر چهرۀ همان پیکری بود که دانشمندان شوروی در رودکی بودنش دیگر شکی نداشتند.
مزار رودکی در همان سال ۱۹۵۸ به مناسبت هزار و صدمین سالگرد تولدش آباد شد. سال ۱۹۹۹ در آستانۀ تجلیل از هزار و صدمین سالگرد تأسیس دولت سامانیان به کمک دولت ایران آرامگاه آدمالشعرا بازسازی شد و برای سومین بار این مقبره در سال ۲۰۰۷ مرمت شد.
در گزارش مصور این صفحه به روستای پنجرود تاجیکستان، زادگاه و آرامگاه ابوعبدالله رودکی میرویم که ۱۰۷۰ سال پیش درگذشت.
* انتخاب از آرشیو جدیدآنلاین.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۱۳ آوریل ۲۰۱۵ - ۲۴ فروردین ۱۳۹۴
حسن آرا میرزا
با این که استان بدخشان تاجیکستان بزرگترین منطقه این کشور است و چهل و پنج درصد مساحت آن را تشکیل میدهد، تعداد جمعیت آن کمتر از دیگر استانهاست. دلیل آن هم موجودیت کوههای بلند و فراخ نامسکون در این منطقه است. همین کوهها باعث شدهاند که بیش از۲۰۰هزار تن مردم ساکن این استان به هفت زبان گوناگون صحبت کنند که همگی از خانواده زبانهای ایرانی شرقی هستند. نما و ساخت خانههای آنها نیز متفاوت است: هر اتاق پنج ستون دارد و در وسط سقف آن روزنهای هست که به زبانهای پامیری (بدخشی) به آن "روز" میگویند.
کوهسار بلند بدخشان نه تنها زبانهای باستانی مردم منطقه را حفظ کرده، بلکه آیینها و رسوم آنها را نیز از دستبرد روزگار ایمن نگه داشته است. مراسمی که پیشینهای هزاران ساله دارد و با آیینهای پارسیگویان تاجیکستان تا اندازهای متفاوت است.
موسیقی در فرهنگ مردم بدخشی جایگاه ویژهای دارد و در هر منزل بدخشی حتما دف و رباب را میتوان یافت. همه نواختن این سازها را از کودکی میآموزند، وگرنه در میان هم ـ روستائیان خود به بیهنری مشهور خواهند شد.
موسیقی نه تنها در بزمهای شادمانی، بلکه در مراسم سوگ هم طنین میاندازد. "چراغ روشن" نام مراسمی است که در پی مرگ یک عضو خانواده انجام میشود. در این آیین دوستان و پیوندان متوفی دورهم مینشینند و "مدا" میخوانند. "مدا" مدحیه و مرثیههای ویژه است که غالبا از اشعار جلالالدین بلخی، حافظ و سعدی شیرازی برگزیده میشود و یک نفر در طول مراسم مرثیهها را به زبان محلی توضیح میدهد. در روز سوم درگذشت عضو خانواده چراغ خانه را از ساعت هشت شامگاه تا چهار بامداد روشن نگه میدارند و پشت سر هم "مدا" میخوانند. این سنت برای دلداری بازماندگان متوفی انجام میشود.
مراسم عروسی بدخشیها نیز کاملا از عروسیهای دیگر منطقههای تاجیکستان متفاوت است؛ از موسیقی آن گرفته تا رقص و پایکوبی و آیینهای مختلف سلام گفتن عروس به خوشدامن (مادر شوهر) و آوردن شیر و روغن برای عروس و داماد و پوشش آنها. لباس عروس بدخشی به هنگام ورود به خانه داماد سرخ است که به باور مردم منطقه، رنگ آفتاب و زندگی است. یعنی به جز از چادر سپید عروس، دیگر همه اجزاء پوشش او، پیراهن و روسری و کفش و زر و زیور عروس، قرمز است.
مردم محلی به جشن عروسی که غالبا در فصلهای پاییز و زمستان برگزار میشود، "سور" میگویند. "دف بزم" یکی از آیینهای عمده عروسی در بدخشان است. زنان و مردان دفهای بزرگ بدخشی را بالا و پایین میبرند و میزنند که این نحوه دف زنی هم ویژه همین منطقه است. صدای دف در طول مدت بدرقه داماد به خانه عروس و همین طور پیشواز او و گسیل عروس به خانه داماد با آواز مردان و زنان آوازخوان میپیچد.
پارههایی از سور عروسی در بدخشان را میتوانید در گزارش مصور این صفحه ببینید.
* انتخاب از آرشیو جدیدآنلاین.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۱۷ فوریه ۲۰۱۵ - ۲۸ بهمن ۱۳۹۳
قمر احرار
هنوز تا آمدن نوروز صباحی چند باقی است، اما کودکان در گوشه و کنار تاجيکستان از همين حالا به پيشواز بهار رفتهاند. در واقع، نشانههايی از بهار است که از زير برفهای آبشدۀ کوهستان سر کشيده و مژده از بهار میدهد و کودکان، با جمعآوری اين نشانهها دربدر مژدۀ بهار را میپراکنند.
جشن "بایچيچَک" یا "گل بهمن" روز و تاریخ بخصوصی ندارد و وابسته به میل طبیعت است. هر گاه نخستین گلهای بهمن جوانه بزنند و هر موقع چشم جستجوگر کودکان به اين گلها بيفتد، مژدۀ رسيدن بهار در کوی و برزن طنين میاندازد. کودکان دستههای گل بهمن به دست، به خانههای محله سر میزنند و با خواندن شعرهای ويژۀ اين جشن و دادن يک خوشه از گل بهمن به صاحبخانه، پيام بهار را به او میرسانند و انتظار دریافت مژدگانی از او را دارند. صاحبخانهها معمولأ با ريختن نقل و نبات و مغز و مويز به سفرۀ پهنی که کودکان از چهار گوشهاش گرفتهاند، از پيامآوران بهار قدردانی میکنند.
زمستان برفخيز، جشن گل بهمن را جلوتر میکشد، چون گلها زودتر از دامن کوهها سر میکشند. اين جشن که در زمان شوروی کمرنگ شده بود، اکنون دوباره با شکوه تازه به شهر و روستاهای تاجیکستان برگشته است. در اين روزها گروه گروه کودکان را میتوان ديد که در کوه و پشتهها، زير سنگ و کلوخ دنبال گل بهمن میگردند تا برای خود جشنی بپا کنند. جشن گل بهمن، پيشدرآمد نوروز است و نماد شادی مردم از پايان فصل سرما و بيدار شدن طبيعت.
در گذشته جشنهای دیگری هم بودند که با گل و شکوفایی پیوند خوردهاند. "نعیم حکیمف"، فرهنگشناس و رئیس مرکز فرهنگی و معرفتی استان سغد، میگوید که تا آغاز سدۀ بیستم میلادی در خجند و پیرامون آن جشن دیگری هم با نام "گلگردانی" يا "گل سرخ" رایج بود. در آن روز مردم با ادای مراسمی ویژه از شکفتن گل لاله تجلیل میکردند و لاله را نماد خون سیاوش و نشان عشق پاک و بیآلایش میدانستند. اکنون از جشن "گل سرخ" خبری نیست، اما جشن طولانی گل بهمن است که جایگزین آن شده و گاه تا رسیدن نوروز در اينجا و آنجا برپا میشود.
گزارش مصور این صفحه از مراسم "گل بهمن" در گوشهای از شهر باستانی خجند حکایت میکند.
* انتخاب از آرشیو جدیدآنلاین.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۰۱ دسامبر ۲۰۱۴ - ۱۰ آذر ۱۳۹۳
فرزانه خالقزاد
زائور داخته رستمویچ سال ۱۹۳۶در منطقۀ داغستان روسیه به دنیا آمد. سال ۱۹۶۴ از رشتۀ فیلمبرداری فارغ شد و تا زمان بازنشتگی در استودیوی تاجیکفیلم کار میکرد. وی تا کنون ۱۳ فیلم هنری و حدود ۷۰۰ فیلم مستند فیلمبرداری کرده است. "انسان پوستش را عوض میکند"، "شیرک دلاور"، "جستجوی ببر" و "رستم و سهراب" از جملۀ مهمترین آثار فیلمبرداری زائور داخته است که تا کنون از طریق شبکههای تلویزیونی تاجیکستان پخش میشوند. در این میان فیلمهایی که "باریس کیمیاگرف" با فیلمبرداری زائور داخته ساخته بود، همگی بدون استثنا پرطرفدار بودند و هستند.
در اتحاد شوروی پیشین که همهساله استودیو تاجیکفیلم چندین فیلم هنری تحویل مسکو میداد، تأکید فیلمسازان بر کیفیت حرفهای فیلمبرداری بسیار زیاد بود. امکاناتی که فیلمسازان آن دوره در اختیار داشتند، با امکانات فعلی تاجیکفیلم قابل مقایسه نیست. کارگردان برای ساختن فیلمش به هنرمندان و هنرپیشههای سراسر اتحاد شوروی دسترسی داشت. در فیلمهای شاهنامۀ باریس کیمیاگرف هم هنرپیشهها از تاجیکستان و روسیه و اوستیا و ازبکستان گرد هم آمده بودند تا آثاری را بیافرینند که تا کنون بر تارک سینمای تاجیکستان میدرخشد. زائور داخته میگوید که یکی از هدفهای ساختن فیلمهای شاهنامه، در کنار بزرگداشت فردوسی و آفریدۀ جاودانهاش، تجلیل از صلح و تقبیح جنگ بوده است.
باریس کیمیاگرف، کارگردان یهودیتبار تاجیک که به فردوسی علاقۀ بسیار داشت و پرخرجترین فیلمهای تاریخ سینمای تاجیکستان را بر مبنای شاهنامه ساختهاست، میخواست این سلسله را با فیلمی در بارۀ شخص ابوالقاسم فردوسی به پایان ببرد که عمر به او وفا نکرد و این طرح بزرگ نافرجام ماند. جنگ داخلی در پی استقلال تاجیکستان و هرج و مرج و بینوایی متعاقب آن امکان تولید فیلمهای پرهزینه را از تاجیکفیلم سلب کرده است.
این گرفتاریهای سراسری که سینمای تاجیکستان را در کنار دیگر عرصههای هنری و صنعتی زمینگیر کرد، افراد بااستعداد و بنامی چون زائور داخته را هم به گردابی از حوادث انداخت. او برای چندین سال دوربین عکاسی را جایگزین دوربین فیلمبرداریاش کرد و رویدادهای تاریخی تاجیکستان و زندگی اجتماعی و فرهنگی مردم آن را ثبت تاریخ کرد.
زائور داخته در عرصۀ عکاسی هم خوش درخشید. نخستین نمایشگاه عکاسی وی سال ۲۰۰۴ در کاخ وحدت شهر دوشنبه برگزار شد. در پی آن راه زائور داخته به خارج از کشور، به عنوان عکاسی که تاجیکستان را معرفی میکند، هموار شد. وی تا کنون در چین، فرانسه، روسیه، آلمان، ژاپن و هند نمایشگاههای عکس برگزار کرده است. او توسط عکسهایش در نمایشگاههای برونمرزی خارجیها را با نماهایی از طبیعت، مردم و پوششهای سنتی تاجیکستان آشنا میکند.
زائور داخته امروز هم مقیم شهر دوشنبه است و برای نشریههای تاجیکستان عکاسی میکند.
در گزارش مصور این صفحه زائور داخته در بارۀ تجربیاتش، به ویژه در مورد فیلمبرداری فیلمهای شاهنامۀ باریس کیمیاگرف، صحبت میکند.
* انتخاب از آرشیو جدیدآنلاین.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۰۷ اکتبر ۲۰۱۴ - ۱۵ مهر ۱۳۹۳
حسنآرا میرزا
نرگس گلی بود از گلستان موسیقی تاجیک. ۲۵ سال زیست. زود شکفت و زود پر پر شد. اما چه شکفتنی! آوازۀ هنر او مرزها را درنوردید و نرگس به عنوان بهترین آوازخوان آسیای میانه شناخته شد. اما رشتۀ عمر او که انتظار میرفت بسیار پربار باشد، بهناگاه در تصادفی شوم بریده شد.
تصادف برای نرگس، حتا پیش از این که به دنیا بیاید، سرنوشتساز بوده. هنوز در بطن مادرش بود که خودروشان دچار تصادفی شدید شد. پزشکان با انجام چند جراحی توانستند مادر نرگس و طفل پنجماهۀ بطنش را از مرگ نجات دهند. مردم گفتند، حضور طفل معصوم بطنش بوده که "بنفشه بیکوا" را نجات داده است.
چهار ماه پس از آن حادثه، روز هشتم اکتبر سال ۱۹۶۶ در شهر دوشنبه دخترکی به دنیا آمد. "بنفشه" و "حُکمشاه بندیشاهف" نام فرزندشان را "نرگس" گذاشتند.
هم پدر و هم مادر نرگس با هنر سر و کار داشتند و عمۀ او سوسن بندیشاهوا از آوازخوانان سرشناس بود. نرگس هم از اوان کودکی به موسیقی علاقه داشت و در مدرسۀ موسیقی به تحصیل پیانوی کلاسیک پرداخت. اما استعداد نرگس در زمینۀ آوازخوانی بیشتر بود. میگویند، شش سالش بود که در حضور رهبر اتحاد شوروی، با ارکستر سمفونیک ترانهای اجرا کرد و مورد تقدیر و تحسین واقع شد. پدر پیر نرگس با یادی از آن روزگار میگوید که "خروشچف" اجرای نرگس را پسندیده بود که به احتمال زیاد، منظورش "لئونید برژنف"، خلف "خروشچف" است.
نرگس در سال ۱۹۸۳ برای تکمیل دانش موسیقیاش وارد رشتۀ موسیقی حرفهای دانشگاه هنرهای زیبای دوشنبه شد. از همان آغاز پیدا بود که ستارهای درخشان در حال ظهور است. طی سالهای دانشگاهیاش در سال ۱۹۸۹ در مسابقۀ هنری "آوازخوانان جوان" شرکت کرد و برنده شد.
نرگس را دیگر در تاجیکستان همه میشناختند و ترانههای او را میشد همه جا شنید. اما در آغاز دهۀ ۱۹۹۰ بود که آوازۀ هنر نرگس فراتر از تاجیکستان رفت.
در سالهای پایانی اتحاد شوروی، قزاقستان همهساله مسابقهای را با عنوان "آواز آسیا" دایر میکرد و در آن بهترین آوازخوانان منطقه تعیین میشدند. تابستان سال ۱۹۹۱ نرگس در کنار ۴۰ شرکتکنندۀ دیگر روی صحنۀ این مسابقۀ بینالمللی در شهر آلماتی رفت و ستایش هیئت داوران و بییندگان آن را برانگیخت و جایزۀ اول مسابقه را به خود اختصاص داد. در پی آن پیروزی، آواز نرگس در دیگر کشورهای آسیای میانه هم طنین انداخت.
چند ماه پس از آن، در پاییز همان سال، درست یک هفته قبل از بیست و پنجمین زادروزش، نرگس و شماری از دوستانش به درۀ زیبامنظر ورزاب در حومۀ شهر دوشنبه سفر میکنند. تصادفی شدید ماشین را واژگون میکند و از میان چهار تن سرنشین آن تنها نرگس در جا جان میدهد. پایان فجیع نرگس در اوج شهرت و محبوبیت، هزاران دوستدار او را به اندوه نشاند.
نرگس رفت، اما آوازش ماندگار شد. لوحهای فشردۀ او را امروز هم میشود در بازار موسیقی تاجیکستان و دیگر کشورهای منطقه گیر آورد. ترانههای نرگس همچنان محبوبند، به ویژه آهنگ لالایی او، به زبان شغنی (از زبانهای بدخشان تاجیکستان) که همواره به بهانههای مختلف در محافل و مجالس پخش میشود.
پدر و مادر نرگس بندیشاهوا چند سال اول در داغ فرزند خود سوختند. سپس برای جاودانگی یاد و نام فرزند برومندشان بنیادی را با نام "نرگس" پایهریزی کردند که هدف اصلی آن کمک به کودکان بیسرپرست است. آنها میگویند، نرگس شیفتۀ کودکان بود و این حس شیفتگی را میتوان در ترانۀ لالایی او دریافت.
در گزارش مصور این صفحه، با پدر و مادر نرگس بندیشاهوا به گفتگو نشستهایم.
* انتخاب از آرشیو جدیدآنلاین.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۱۹ می ۲۰۱۴ - ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۳
قمر احرار
درست هزار سال پس از درگذشت ابوعبدالله رودکی در سال ۹۴۱ میلادی، در زادگاه او شاعری دیگر به دنیا آمد که آثارش همچنان بر تارک شعر معاصر تاجیکستان میدرخشد.
"لایق شیرعلی" روز ۲۰ مه سال ۱۹۴۱ در روستای "مزار شریف" منطقۀ پنجکنت در شمال تاجیکستان چشم به جهان گشود. طی قرنها این روستا را به یمن وجود مزار خواجه محمد بشار، از علمای اسلامی، میشناختند و ارج میگذاشتند. اکنون "مزار شریف" بیشتر به عنوان زادگاه لایق شیرعلی شناختهشده و مورد احترام است؛ شاعری که اصول دستوپاگیر چامهسرایی شوروی را شکست، پا از تبلیغ ایدئولوژی رسمی فراتر گذاشت و کوشید با استفاده از ظرفیت محدودی که "فرهنگسازان" شوروی برای زبان فارسی آسیای میانه تعیین کرده بودند، از درد و رنجها، عشق و نفرتها و عواطف و احساسات مردمی بگوید.
دانندگان آثار لایق شیرعلی اجمالاً او را شاعر زن، زمین و زندگی مینامند. در شعر شوروی تاجیکستان بهترین توصیف مادر و دلدار، سرزمین و میهن و رساترین تصویر و تعبیرها از تلخی و شیرینی روزگار در دیوان لایق نهفته است. لایق میکوشید نه تنها مضمون آفریدههایش مردمی باشد، بلکه تصویرهایی هم که میداد، از دل آداب و رسوم مردمش برخاسته بود:
به من هم آرد پاشیدی، به من هم نیم نان دادی
و نیم دیگرش را داشتی با خود
که چون برگردم از خدمت، بخواهم خورد
رسم مادران تاجیک است که به هنگام گسیل (بدرقه) فرزندشان به خدمت سربازی به نشان بخت سپید بر شانههایش آرد میپاشند و نانی را که او گاز زده، حفظ میکنند، با این نیت که پس از بازگشت مابقی نان را هم بخورد.
عشق لایق به مادرش مایۀ دهها شعر نغز او بوده که بعداً در مجموعۀ "مادرنامه" گرد هم آمد و بیاندازه محبوب شد. آوازخوانان تاجیک بسیاری از این اشعار را تبدیل به سرود و ترانه کردهاند:
سرشت من، نهاد من تو بودی / صفای بامداد من تو بودی
ایا مادر، به آن سان بیسوادی / نخستین اوستاد من تو بودی
یا:
در میان کوهساران / با نوای آبشاران / با صفای چشمهساران / با سرود باد و باران / با درود نوبهاران
جان عطا کردی مرا / جان عطا کردی و خود را کاستی / روز و شبها بر سر گهوارۀ من / مادر من، مادر بیچارۀ من
از پی روزی دویده / خوشهها را چیده چیده / تلخ و شوریها چشیده / رنج دنیا را کشیده / گنج دنیا را ندیده
دل عطا کردی مرا / دل عطا کردی و خود را کاستی / روز و شبها بر سر گهوارۀ من / مادر من، مادر غمخوارۀ من / مادر من، مادر بیچارۀ من...
در دورانی که سیاستهای حاکم هویت تاجیکان را در هالهای از ابهام قرار داده بود، لایق قهرمانان شاهنامه را در مجموعهای دیگر بازآفرینی کرد. کاوه از مرگ هجده پسرش مینالید و تهمینه از مرگ سهرابش چنین شیون میکرد:
تهمینهام، تهمینهام / از درد و غم دونیمهام
در حسرت سهراب یل / دُرج غمان شد سینهام
سهراب من، محراب من / خورشید من، مهتاب من
در این جهان بیکسی / یکتای من، نایاب من...
گلچین دورانم گذشت / گلریز بستانم گذشت
تیغی که رستم زد بر او / از جوشن جانم گذشت
اشعار لایق آیینۀ تمامنمای مردم دورانش بود و در سالهای پایانی عمرش که با طغیان و آشوبهای پساشوروی مصادف شد، سراپا اجتماعی و سیاسی شده بود؛ مملو از هشدارها و ندامتها و سرزنشها و رهنمونها و حسرت و اندوه آرزوهای باخته. عنوان واپسین مجموعۀ اشعار او (فریاد بیفریادرس) حاکی از بار اندوه و نومیدی است که بر شانههای استاد افتاده بود:
مُلک، سنگستان و ما بیسنگریم / سر به سر سردار و ما بیسروریم...
یا:
...تاجیک اندر وطن خویش چرا متهم است؟ / یا خطا رفته به تاجیک تولد شدنم؟
همه خلقان دگر انجمن آراستهاند / در سمرقند نشد ساخته نیم انجمنم...
گفت علامۀ اقبال که برخیز ز خواب / بزدلی گفت فلانیست مخاطب نه منم...
دامن کوه گرفتیم و دم مَرکب خویش / رفت از دست همه دامن دشت و دمنم
ای خراسان، تو بگو، ساحت ایرانویچ کو؟ / من از این فاجعه چون شکوه به یزدان نکنم؟..
گریم از آن که تو تنهایی و من تنهاتر / وطنم، آ وطنم، آ وطنم، آ وطنم.
جنگ داخلی مایۀ رنج فراوان لایق بود که در شعرهایش بازتاب یافتهاست. وی در آن روزها با اشاره به نقش تاج و هفت ستاره بر پرچم تاجیکستان نوشته بود:
صبحی به تاج بیسر ملت گریستم / شامی به مرگ مظهر ملت گریستم
یکپارگیش را همیکردم آرزو دریغ / بر پاره پاره پیکر ملت گریستم
با چشم خویش دیده زوال یگانگی / بر امت و پیمبر ملت گریستم
چون نه سری نه سروری بود این سرای را / من بر جنازۀ سر ملت گریستم
در راه راست میخورد هر دم سکندری / بر قیصر و سکندر ملت گریستم...
گهوارهها تهی شدند از طفل و گریهها / بر فخر هر مظفر ملت گریستم
فرزندهاش بیهدف مردند و بیمزار / من بر مزار مادر ملت گریستم
لایق شیرعلی با گریههایش رفت. چهرۀ شادش پژمرده شده بود. لایق محفلآرا دیگر کمتر در محافل دیده میشد، گویی انتظار فرجامش را داشت که در آستانۀ قرن بیست و یکم سرود:
الا ای عصر بیست و یک، عجب نیست
که آغازت بوَد انجام لایق؟
و روز ۳۰ ژوئن سال ۲۰۰۰ در سن پنجاه و نهسالگی چهره در نقاب خاک کشید.
در گزارش مصور این صفحه همراه با قاریشریف شیرعلی، برادر بزرگ شاعر، و شماری از دانشآموزان مدرسۀ شاعر به خانهای در روستای مزار شریف ناحیۀ پنجکنت سر میزنیم که هفتاد و سه سال پیش صدای لایق نوزاد در آن پیچیده بود.
* انتخاب از آرشیو جدیدآنلاین.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۰۳ آوریل ۲۰۱۴ - ۱۴ فروردین ۱۳۹۳
قمر احرار
زیبا امینزاده٬ هنرمند برجسته و بنیادگزار گروه رقص زیبا٬ درسال ۱۹۴۸ در خانوادهای ادبی و هنری در خجند به دنیا آمد. مادر و مادر بزرگ او هردو از هنرمندان شناخته تاجیکستان بودند. او ۱۹ سال بیشتر نداشت که در صحنه رقص تاجیک خود را چون هنرمندی شناساند که آیندهای درخشان دارد. زیبا در سال ۱۹۶۷ در آزمون بينالمللي رقصندگان جوان و دانشجویانی که در شهر صوفیه پایتخت بلغارستان برگزار گردید، اشتراک کرد و با هنرنماییاش در صحنه رقص، داوران را به حیرت واداشت. او مدال طلا را گرفت و این بر شهرت این دختر جوان افزود. پس از یک دهه کار هنری٬ خانم امینزاده در سال ۱۹۷۸ به دعوت تلویزیون و رادیوی تاجیکستان از خجند به دوشنبه رفت و گروه رقص خود را در پایتخت تاجیکستان تاسیس کرد. با تلاشهای بسیار و کار بر رقصهایی نوآورانه٬ گروه زیبا در ۱۹ مه ۱۹۷۹ توانست برای نخستین بار رقصهای خود را در صحنه ملی عرضه کند. در واقع این رویداد هنری بزرگی بود که نمایش آن همه وجود تماشابینان را به لرزش آورده و دلشان را تسخیر کرد.
یکی از رقصهایی که مهارت هنری گروه زیبا را بر سر زبانها انداخت رقص «ای صنم» بود که در آن حرکتهای رقص اروپایی و ملی تاجیکی به هم در آمیختند و با نوآوریهایی که در آن بود تحولات نوینی را در عالم رقص تاجیکی پدید آورد.
با آمدن زیبا امينزاده٬ به صحنه هنر تاجیکستان٬ و پذیرفتهشدنش به عنوان بانوي رقص تاجیکستان٬ ترانهای بر سر زبانها افتاد که «رقص زیبارا ببین!» نام داشت. این ترانه سروده "لایق شیرعلی"٬ شاعر نامدار تاجیک بود که با تماشای نوآوری زیبا امين زاده و گروه او در رقص موزون و هنرمندانه به وجد آمده بود. او شعر خود را به گروه هنری زیبا تقدیم کرد. بیشتر آوازخوانان تاجیک این ترانه را خواندند وآن را ورد زبانها ساختند:
دامن فشان، کاکل فشان،
گل به کاکل از گل افشان.
مست ناز و مست صهبا،
چشمهای شوخ و شهلا.
رقص«زیبا»، رقص زیبا را ببین،
موج دریا، موج دریا را ببین.
شوق دلها شوق دلها را ببین.
لرزه زلفان پیچان،
لرزه دل، لرزه جان…
پیچ وتاب سرو و قامت،
میکند صدها قیامت.
از دل ما غم ربايد،
زندگی شیرین نماید.
رقص «زیبا»، رقص زیبارا ببین،
موج دریا، موج دریارا ببین…
هنر زیبا امینزاده و تواناییاش در بالابردن ارزش هنر رقص به او وزنهای اجتماعی داد و در اوایل سالهای دهه نود برای مدتی معاون نخست وزیر تاجیکستان شد. پس از آن خانم امینزاده به مسکو رفت و درتاسیس شبکه تلویزیون "میر" نقش مهمی داشت. خانم امینزاده به عنوان رئیس شورای مشورتي این شبکه به کار پرداخت و دو سال در این مقام ایفای وظیفه کرد. او تا سال 2012 همراه با فرزندانش در مسکو ماند.
خانم امینزاده در سال ۲۰۱۲ به خجند بازگشت تا از مادر هنرمندش که بیمار بود پرستاری کند. با تشویق دوستداران فرهنگ و هنر او موافقت کرد که بار دیگر گروه رقص «زیبا» را به صحنه هنر بازگرداند. او باید رقصندگان جوانی را به صحنه بیاورد. هنگامی که آزمونی برای پذیرش رقصندگان جدید برگزار کرد بیش از صدتن درخواست دادند تا از او هنر رقص را فراگیرند و در گروه او شرکت کنند. با گزینش و آموزش این رقصندگان نو، گروه رقص زیبا توانست بار دیگر رقص «ای صنم» را در خجند٬ مرکز استان سغد تاجیکستان٬ به نمایش درآورد.
در گزارش تصویری این صفحه شما را برای تماشای رقص «ای صنم» و گفتگو با زیبا امینزاده در باره کارنامه هنریاش دعوت میکنیم.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۱۸ مارس ۲۰۱۴ - ۲۷ اسفند ۱۳۹۲
قمر احرار
در بسیاری از مناطق تاجیکستان تجلیل از نوروز با خانهتکانی آغاز میشود. در شهر خجند (مرکز استان سُغد) و پیرامون آن این آیین "خانهبرداران" نام دارد: زنان خانواده ابزار و لوازم خانه، چون تـُشـَک و قالیها و ظروف را تکتک بیرون میآورند و تمیز میکنند و گرد و غبار خانه را میزدایند تا سال پاک و بیآلایشی داشته باشند. مردهای خانواده درخت میکارند و به تنۀ درختها آهک میمالند که نمادی است از سرسبزی و بخت سپید.
این آیین که از دیرباز در فلات ایران وجود دارد، با گذار از گرداب حوادث و فراز و نشیبهای تاریخ تاجیکستان دستنخورده مانده و به روزگار ما رسیدهاست. "نوریخان عباداللهاوا"، از زنان سالمند استان سغد، میگوید که با انجام خانهتکانی، گذشته از ارجگذاری به آیینی باستانی، آنها به محیط زیست و منازلشان رسیدگی میکنند تا با دور کردن گرد و غبار فصل سرما نوروز را با صفا و آسایش خاطر آغاز کنند.
در همین روزها در مناطق مختلف سغد آیین دیگری هم انجام میگیرد که "عروسبینان" یا "کـِلینسلام" نام دارد. در این مراسم خویشاوندان تازهداماد و مردم محل به دیدن نوعروس میآیند و نوعروس ِ آراسته، در حالی که سر پا ایستاده و چشم به زمین دوختهاست، دست به سینه تعظیم میکنند. زنان خانواده با خواندن اشعار ویژه به نوعروس سلام میگویند و عروس با تعظیمهای کوتاه و مکرر پاسخ سلامشان را میدهد. این مراسم بر سر خوان نوروزی برای معرفی نوعروسان به اعضای خاندان نوِشان برگزار میشود.
در گزارش مصور این صفحه صحنههایی از هر دو مراسم "خانهبرداران" و "عروسبینان" در منطقۀ خجند تاجیکستان را میبینید.
* انتخاب از آرشیو جدیدآنلاین.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۰۴ جولای ۲۰۱۳ - ۱۳ تیر ۱۳۹۲
پرویز امینف
صد سال پیش در منطقۀ بدخشان زمینلرزهای بسیار شدید اتفاق افتاد. پارهای عظیم از کوهی در این منطقه بر روی روستایی به نام "اوسای" فرو ریخت. "اوسای" با همه مردمش زیر خاک رفت و جای آن را بلندترین آببند جهان (به ارتفاع ۵۶۷ متر) گرفت. آب شاخهای از رود مرغاب پشت این سد انباشته شد و روستای مجاور "سریز" را بلعید. بنا به دادههایی که سالها بعد آشکار شد، رویهمرفته ۳۰۰ تن زیر خاک رفتند. این زمینلرزه نقشۀ جهان را هم دستخوش تغییراتی کرد: در تاجیکستان دریاچهای نو شکل گرفت که اکنون درازای آن ۵۶ کیلومتر و ژرفای آن حدود ۵۰۰ متر است.
طی سه سال نخست سد دریاچه محکم و بیمنفذ بود، اما از سال ۱۹۱۴ به بعد با افزایش فشار آب انباشته، شاخههایی از آب از فراز سد بلند سرریز شد. گنجایش دریاچه را ۲۰ میلیارد تـُـن آب برآورد کردهاند. میزان آب آن در حال حاضر فقط ۱۷ میلیارد تن است. با گذشت صد سال از پیدایش دریاچۀ سریز، نگرانیها از ویرانی احتمالی سد آن رو به افزایش است. در صورت ویرانی سد، آب دریاچه زندگی و خانه و کاشانه حدود هفت میلیون تن از مردم را در تاجیکستان و افغانستان و ازبکستان و ترکمنستان با خود خواهد برد.
مطالعات مکرر میزان ایمنی دریاچۀ سریز نشان داده است که لغزش پارهای از سطح فرسودۀ سد یا ریختن خرسنگهای عظیم کوههای اطراف به درون دریاچه میتواند برای مردم منطقه پیامدهای مصیبتباری داشته باشد. به منظور جلوگیری از وقوع چنین حوادثی کشورهای منطقه بارها نشستهای بینالمللی برگزار کردهاند. سرانجام سال ۲۰۰۴ گروهی از کارشناسان بانک جهانی نتیجۀ تحقیقات خود را منتشر کردند و اطمینان دادند که دیوارۀ دریاچۀ سریز محکم و امن است.
اما از نگرانی مردم منطقه که از زمینلرزهها خاطرات تلخ فراوانی دارند، کاسته نمیشود و بیم دارند که دریاچهای که زائیدۀ یک زمینلرزه بود، میتواند با زمینلرزهای دیگر از بین برود. به ویژه این که سطح آب آن همهساله تا بیست سانتیمتر افزایش مییابد و دیوارۀ دریاچه را آسیبپذیرتر میکند. برای کاهش خطر "سریز" عدهای از کارشناسان پیشنهاد کردهاند که آن به یک نیروگاه آبی تبدیل شود یا آب آن لولهکشی شود.
بدین گونه، برخی دریاچۀ سریز را که ماه فوریۀ سال ۱۹۱۱ با یک تکان سهمگین زمین پدید آمد، "اژدهای خفته" مینامند که از بیدارشدنش می ترسند. عدهای دیگر، فارغ از خطرات نهفته در آن، سریز را به "زیبای خفته" تشبیه میکنند که در دل کوههای بلند آسمانبوس بدخشان به آرامی غنودهاست.
تاجیکستان سرزمینی کوهستانی است که ۹۳ درصد از خاک آن کوهسار است. دادن این سرزمین به تاجیکان شوروی و جدا کردن شهرهای پارسیگوی منطقه از این جمهوری در دهههای ۱۹۲۰ و ۳۰ میلادی از معضلات اصلی تشکیل جمهوریهای شوروی آسیای میانه بوده است. روشنفکران تاجیک تقسیمات آن دوران را "تبرتقسیم" مینامند، چون باورمندند که آنچه بین این ملل تقسیم شد، ناروا بود.
اما این "تبرتقسیم" بیشترین تعداد رودخانهها و دریاچهها را به تاجیکستان کوهستانی داده که امروزه از ثروتهای عمدۀ این کشور به شمار میآید.
در گزارش مصور این صفحه به دیدار این اژدهای خفته می رویم.
* انتخاب از آرشیو جدیدآنلاین.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب