مقالات و گزارش هایی درباره تاجیکستان
۱۲ ژانویه ۲۰۱۱ - ۲۲ دی ۱۳۸۹
قمر احرار
آثارخانۀ تاریخی شهر خجند که ساختمانش همین چهار سال پیش گشایش یافت، اکنون به مهمترین مکان دیدنی شهر تبدیل شده و بازدید از آن جزء برنامههای حتمی مهمانان دومین شهر بزرگ تاجیکستان است. شاید به دلیل نمای ساختمان آن که به استحکانات عظیم باستانی میماند و یادآور دژ بزرگی است که زمانی در کرانۀ رود سیر (سیحون) خودنمایی میکرد و گویا در سدۀ چهارم پیش از میلاد دیدبانگاه لشکر اسکندر مقدونی بوده. بازماندههای آن دژ کهن را میتوان درست در کنار همین ساختمان جدید، امروز هم دید. و در واقع، بنای نو آثارخانه یا موزۀ تاریخی خجند در گوشۀ راست همان دژ باستانی بنا شدهاست.
البته، محتوای موزه هم انگیزۀ مهمی برای بازدید از آن است: در دو تالار خرد و سه تالار بزرگ آثارخانه میشود پارههایی از پنجهزار سال تاریخ مردم این سرزمین را مرور کرد: از آثار متعلق به عصر حجر و برنز گرفته تا یافتههایی از تمدن سَرَزم، نخستین شهر آسیای میانه در هزارۀ سوم پیش از میلاد و هخامنشیان و یونانیها و اشکانیان و کوشانیان و ساسانیان و صفاریان و سامانیان و روزگار متأخرتر بیانگر سرنوشتیاند که بر این خطه گذشتهاست.
بازآفرینی صحنههایی از تخت جمشید و مجسمۀ داریوش بزرگ توسط هنرمندان معاصر تاجیک تصویر کاملتری از تاریخ منطقه را به دست میدهد. دخمهها و پارههایی از یک تابوت چوبی بازمانده از سدۀ یک پیش میلاد از دین و آیینهای گوناگونی حکایت میکنند که در دورههای مختلف در منطقه رایج بودهاند. جنگافزارها و کلاهخودی از دوران حملۀ مغول به خجند در سدۀ ۱۳ میلادی همراه با تندیس بزرگی از "تیمورملک"، دلاوری تاجیک که علیه مغولها جنگید، بخشی مهم از تاریخ شهر و منطقه را بازگو میکنند. و دستخطهای نادر شاهنامۀ فردوسی و منطقالطیر عطار به آثارخانه بُعد معنوی میدهند. خمهای گلی بزرگ از سدههای هفتم و هستم میلادی، شمعدان گلی عهد سامانیان، سکههای کوشانی و سامانی، آفتابۀ آراسته با نقش و نگار و قلمدان خاتمکاریشده از دورههای متأخرتر، از جملۀ اشیای دیگر آثارخانۀ تاریخی شهر خجند است.
موزۀ خجند امسال هشتادساله میشود، اما این موزه تا سال ۲۰۰۶ در جوار یک مسجد، محلی بود که کمتر مورد توجه عابران واقع میشد. با انتقال ده هزار شیء تاریخی نادر به ساختمان دژگونۀ جدید، این آثار تاریخی بیش از پیش جلب توجه میکند. این در حالی است که به گفتۀ "محرم عبداللهاوا"، از مسئولان آثارخانۀ تاریخی، ساختمان موزه هنوز تکمیل نشده و تنها دو هزار عدد از اشیاء تاریخی در تالارهای آن قرار گرفتهاند و با تکمیل ساختمان، مابقی آثار هم از انبارها به پشت شیشهها و ردیفهای موزه منتقل خواهند شد.
در گزارش مصور این صفحه به دیدن آثارخانۀ تاریخی شهر خجند میرویم.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۰۵ ژانویه ۲۰۱۱ - ۱۵ دی ۱۳۸۹
قمر احرار
خانوادههایی هستند که هنرمندند، به گونهای که هر یک از اعضای آن در هنری چیرهدستند. و همینطور هنرهایی هستند که خانوادگیاند، یعنی اعضای خانواده همه به گونهای در آن هنر دست دارند. خانوادۀ عباداللهاف، در شهر خجند تاجیکستان، از هنرمندان معروف این شهرند که با هنر والای زردوزی و مهرهبافی شناخته شدهاند.
روسری و کلاه، جامه و نیمتنه، گوشوار و سینهریزهای مرجان که در پایان سال میلادی گذشته در نمایشگاه هنرهای مردمی خجند به معرض تماشا گذاشته شدند، مورد توجه زیاد مردم بودند. البته، این نخستین بار نبود که آثار هنری خانوادۀ عباداللهاف جلب توجه میکرد. در بسیاری از مراسم و جشنهای خیابانی میتوان آفریدههای ظریف این خانواده را دید. افزون بر این، آثار خانوادۀ عباداللهاف است که بسیاری از نوعروسان تاجیک را با جامهها و تزیینات عروسی آرایش میدهد.
هنرهای دستی خانوادگی در آسیای میانه پدیدۀ نادری نبود، اما تحولات سیاسی و اجتماعی صد سال اخیر این سنت را تقریبأ از میان برده بود. با فروپاشی اقتصاد اشتراکی شوروی اکنون دیدن خانوادههایی که در یک حرفۀ خاص تبحر دارند و از این راه امرار معاش میکنند، يک امر نسبتأ عادی شدهاست.
"نوریخان عباداللهاوا"، مادر خانواده، میگوید که در زمان شوروی هم زنان خانوده گلدوزی و زردوزی میکردند، اما فقط برای پر کردن اوقات فراغتشان، چون همزمان در مزارع اشتراکی یا کارخانهها هم مشغول کار دولتی بودند. در حالی که اکنون از این راه مخارج زندگیشان را هم تأمین میکنند.
خانم عباداللهاوا که ۶۳ سال دارد، میگوید گلدوزی روی روسری و کلاه را در سن هشتسالگی از مادرش آموخته بود. و اکنون او همراه با دختران و عروسهایش پارچههای ساده را تبدیل به آثار هنری میکند.
در گذشته موضوع بسیاری از گلدوزیها گل و گیاه و پرنده بود و گاه موضوعهای ایدئولیژیک کمونیستی هم به روی پارچهها راه مییافتند. اکنون آفریدههای خانوادۀ عباداللهاوا تصویر تمامعیار از چرخش ایدئولوژیک جامعۀ تاجیکستان است. بسیاری از پارچهها را عبارات اسلامی، نام الله و سورههایی از قرآن به خط عربی آرایش دادهاند.
در نمایشگاه هنرهای مردمی خجند آثار "حفیظه سعیدکریموا" هم به نمایش گذاشته شد که یک هنرمند ۶۷ سالۀ خجندی است. وی طی بیش از سی سال برای نوعروسان تاجیک مهرۀ گردن و النگو و گوشوارهای مرجان ساختهاست و اکنون هم ساختههای او پرخریدارند. نقش و نگار روی این زیورآلات زادۀ تخیل خود خانم حفیظه است و بدون استفاده از ماشینآلات حاصل شده و طرح پارچۀ اطلس را تداعی میکند.
صحنههایی از نمایشگاه هنرهای مردمی خجند را که مرکز فرهنگی و معرفتی استان سغد تاجیکستان سازمان دادهاست، میتوانید در گزارش مصور این صفحه ببینید.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۲۸ دسامبر ۲۰۱۰ - ۷ دی ۱۳۸۹
فرزانه خالقزاد
زائور داخته رستمویچ سال ۱۹۳۶در منطقۀ داغستان روسیه به دنیا آمد. سال ۱۹۶۴ از رشتۀ فیلمبرداری فارغ شد و تا زمان بازنشتگی در استودیوی تاجیکفیلم کار میکرد. وی تا کنون ۱۳ فیلم هنری و حدود ۷۰۰ فیلم مستند فیلمبرداری کردهاست. "انسان پوستش را عوض میکند"، "شیرک دلاور"، "جستجوی ببر" و "رستم و سهراب" از جملۀ مهمترین آثار فیلمبرداری زائور داخته است که تا کنون از طریق شبکههای تلویزیونی تاجیکستان پخش میشوند. در این میان فیلمهایی که "باریس کیمیاگرف" با فیلمبرداری زائور داخته ساخته بود، همگی بدون استثنا پرطرفدار بودند و هستند.
در اتحاد شوروی پیشین که همهساله استودیو تاجیکفیلم چندین فیلم هنری تحویل مسکو میداد، تأکید فیلمسازان بر کیفیت حرفهای فیلمبرداری بسیار زیاد بود. امکاناتی که فیلمسازان آن دوره در اختیار داشتند، با امکانات فعلی تاجیکفیلم قابل مقایسه نیست. کارگردان برای ساختن فیلمش به هنرمندان و هنرپیشههای سراسر اتحاد شوروی دسترسی داشت. در فیلمهای شاهنامۀ باریس کیمیاگرف هم هنرپیشهها از تاجیکستان و روسیه و اوستیا و ازبکستان گرد هم آمده بودند تا آثاری را بیافرینند که تا کنون بر تارک سینمای تاجیکستان میدرخشد. زائور داخته میگوید که یکی از هدفهای ساختن فیلمهای شاهنامه، در کنار بزرگداشت فردوسی و آفریدۀ جاودانهاش، تجلیل از صلح و تقبیح جنگ بودهاست.
باریس کیمیاگرف، کارگردان یهودیتبار تاجیک که به فردوسی علاقۀ بسیار داشت و پرخرجترین فیلمهای تاریخ سینمای تاجیکستان را بر مبنای شاهنامه ساختهاست، میخواست این سلسله را با فیلمی در بارۀ شخص ابوالقاسم فردوسی به پایان ببرد که عمر به او وفا نکرد و این طرح بزرگ نافرجام ماند. جنگ داخلی در پی استقلال تاجیکستان و هرج و مرج و بینوایی متعاقب آن امکان تولید فیلمهای پرهزینه را از تاجیکفیلم سلب کردهاست.
این گرفتاریهای سراسری که سینمای تاجیکستان را در کنار دیگر عرصههای هنری و صنعتی زمینگیر کرد، افراد بااستعداد و بنامی چون زائور داخته را هم به گردابی از حوادث انداخت. او برای چندین سال دوربین عکاسی را جایگزین دوربین فیلمبرداریاش کرد و رویدادهای تاریخی تاجیکستان و زندگی اجتماعی و فرهنگی مردم آن را ثبت تاریخ کرد.
زائور داخته در عرصۀ عکاسی هم خوش درخشید. نخستین نمایشگاه عکاسی وی سال ۲۰۰۴ در کاخ وحدت شهر دوشنبه برگزار شد. در پی آن راه زائور داخته به خارج از کشور، به عنوان عکاسی که تاجیکستان را معرفی میکند، هموار شد. وی تا کنون در چین، فرانسه، روسیه، آلمان، ژاپن و هند نمایشگاههای عکس برگزار کردهاست. او توسط عکسهایش در نمایشگاههای برونمرزی خارجیها را با نماهایی از طبیعت، مردم و پوششهای سنتی تاجیکستان آشنا میکند.
زائور داخته امروز هم مقیم شهر دوشنبه است و برای نشریههای تاجیکستان عکاسی میکند.
در گزارش مصور این صفحه زائور داخته در بارۀ تجربیاتش، به ویژه در مورد فیلمبرداری فیلمهای شاهنامۀ باریس کیمیاگرف، صحبت میکند.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۲۲ دسامبر ۲۰۱۰ - ۱ دی ۱۳۸۹
پرویز امینف
موی بلند زنان پیش ایرانیان باستان پسندیده بودهاست. شاید بارزترین نمونۀ آن داستان زال و رودابه باشد که زیباترین لحظۀ عاشقانهاش به کمند گیسوان رودابه برمیگردد:
کمندی گشاد او ز سرو بلند
که از مشک از آن سان نپیچد کمند
خم اندر خم و مار بر مار بر
بر آن غبغبش نار بر نار بر
بدو گفت بریاز و برکش میان
بر شیر بگشای و چنگ کَیان
بگیر این سیه گیسو از یکسوام
ز بهر تو باید همی گیسوام
نگه کرد زال اندر آن ماه روی
شِگِفتی بماند اندر آن روی و موی...
البته، زال با آن بازو و یال، خیال نداشت که به آن گیسوان بلند به منظوری جز عشق و مهر دست بیازد. کمندی بر افکند و بر فراز بارو رفت تا به رخ و گیسوی رودابه بوسه زند.
علاقه به موی بلند بانوان در ادبیات شوروی تاجیکستان هم مبرهن بود. روایتی هست که باقی رحیمزاده، از شاعران بنام دوران شوروی، روزی یکی از دخترانش را در مقابل آیینه در حال کوتاه کردن مویش میبیند و بداهتأ میسراید:
التجا دارم که مویت را مَبُر کاکلان مشکبویت را مبر...
این شعر را جورهبیک مراد، آوازخوان مشهور آن دوران، تبدیل به ترانهای ماندگار کرد که امروز هم در گوشه و کنار تاجیکستان شنیده میشود.
و این تنها نمودار علاقه به موی بلند بانوان در تاجیکستان نیست. همهساله در این کشور مسابقههای موی بلند برگزار میشود که در آنها نه تنها طول موی، بلکه نحوۀ آرایش آن هم ارزیابی میشود. چون موی بلند از صاحبش در کنار حوصله، هنر و توانایی آرا دادن را نیز میخواهد.
اخیرأ در تاجیکستان جشنوارۀ سراسری "چکامۀ گیسو" برگزار شد که هدف عمدهاش نمایش موی بلند آراسته بود. در این مراسم، دختران و زنان از مناطق مختلف، آرایش موی بلند را به نمایش گذاشتند. آرایش عمدۀ موی بلند میان زنان تاجیک موسوم به "میدهبافی" است، به معنای "ریزبافی". ("ميده" mayda واژۀ پارسی است و در فرهنگهای لغات وجود دارد، اما امروزه بيشتر در آسيای ميانه رايج است). مادران یا مشاطهها میکوشند موی دختران را به چهل باریکه بخش کنند و هر کدام را جداگانه ببافند. "چهل کاکل" در ادبیات فولکلوریک تاجیکستان یکی از توصیفهای دختر زیباست.
در جشنوارۀ "چکامۀ گیسو" هم بخشهایی از مسابقه به همان عدد مرموز چهل اشاره میکرد، به مانند "عروس خوشقد چلکاکل من" و "صنم چلکاکله"، در کنار بخشهایی چون "طراوت موی" و "عالم شبرنگ". دختران در کنار نمایش و آرایش موی، هنرنمایی هم میکردند؛ آواز میخواندند و میرقصیدند و صحنههایی از مراسم عروسی را به نمایش میگذاشتند.
گزارش تصویری این صفحه صحنههایی را از جشنوارۀ اخیر "چکامۀ گیسو" در شهر دوشنبه نشان میدهد.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۱۵ دسامبر ۲۰۱۰ - ۲۴ آذر ۱۳۸۹
قمر احرار
تا سخن از جایگاه زن در ایران باستان میرود، بهناخودآگاه نام و کارنامۀ گردآفرید به یاد میآید؛ زنی دلربا و در عین حال دلاور و دلیر که با رزم و افسون و نیرنگ در صدد دفاع از زادبومش برمیخیزد و برآشفته از شکست برادرش هژیر به دست لشکر تورانیان به نبرد سهراب میشتابد:
زنی بود بر سان گردی سوار / همیشه به جنگ اندرون نامدار
چنان ننگش آمد ز کار هژیر / که شد لاله رنگش به کردار قیر
بپوشید درع سواران به جنگ / نبود اندر آن کار جای درنگ
نهان کرد گیسو به زیر زره / بزد بر سر ترگ رومی گره
فرود آمد از دژ به کردار شیر / کمر بر میان بادپایی به زیر
به پیش سپاه اندر آمد چو گرد / چو رعد خروشان یکی ویله کرد
که گردان کدامند و جنگآوران / دلیران و کارآزموده سران
این ابیات فردوسی در داستان رستم و سهراب شاهنامه و توصیف آن پیکار، گردآفرید را جاودانه کردهاست. و برای بسیاری از مردم اتحاد شوروی پیشین، سَیرم عیسایوا، هنرپیشۀ تاجیک بود که نام و یاد گردآفرید را زنده کرد و سیمای او را به نحوی ستودنی روی پردۀ سینما برد.
در سال ۱۹۷۱ که باریس کیمیاگرف، معروفترین کارگردان تاجیک آن دوران، در جستجوی بازیگری برای نقش گردآفرید در فیلم "رستم و سهراب"اش بود، سیرم عیسایوا بیست و نه سال داشت و هنرپیشهای جوان بود. اما تا سَیرم بر زین اسب نشست و حالت و وجاهت گردآفرید را به خود گرفت، کیمیاگرف فریاد درکشید که "گردآفرید همین است!" طول مدت فیلمبرداری سیرم بارها از اسب افتاد و برخاست و یک بار هم زخمی شد، اما سرانجام نقشی را آفرید که وارد درخشانترین برگهای تاریخ سینمای تاجیکستان شد. امروزه در تاجیکستان و دیگر کشورهای شوروی پیشین، گردآفرید را در سیمای همان سیرم جوان متجسم میکنند که بیباکانه سوار بر اسب، با کلاهخود و جوشن مردانه با سهراب شمشیر میزد، از اسب افتاد و موی بلندش افشان شد و با نیرنگ از چنگ سهراب رها شد و از فراز بارو او را به ریشخند گرفت.
سیرم عیسایوا ۶۸ سال پیش در شهر دوشنبه زاده شد. در دانشکدۀ تئاتر شهر تاشکند تحصیل کرد و سال ۱۹۶۴ به جمع هنرپیشگان تئاتر کمال خجندی شهر خجند که آن وقت نام پوشکین را داشت، پیوست. در نمایشنامههای بسیاری نقش آفرید و سرشناس شد، اما اوج فعالیت هنریاش همانا بازی در فیلم "رستم و سهراب" بود.
سیرم عیسایوا تا دوران بازنشستگی در عرصۀ تئاتر و سینمای تاجیکستان، ازبکستان و روسیه فعال بود و محبوبیت گستردهای داشت و دارد. فرزانۀ خجندی، از شاعران سرشناس تاجیکستان، در توصیف سیرم عیسایوا میگوید:
"نبرد انسانها در مقابل تقویم همیشه با شکست آنها انجام میپذیرد، زیرا مولای وقت هرگز تسلیم اراده و ادارۀ آدمی نبودهاست. اما وقتی که هنر با تقویم جهاد میکند، بهویژه هنری که مترادف معجزه است، وقت با تمام شهامت کیهانیاش عاجز میماند. در صحنۀ رزم سهراب و گردآفرید (در فیلم باریس کیمیاگرف) تجلی نبوغ سیرم پدیدار است. سیرم جوان چه اذیتهایی کشیدهاست که گردآفرید آفریند. گردآفرید که چون شهسوار اسبی برقجولان برخاستهاست، زنی آرمانیاست که نیاکانمان طول هزارسالهها میستودند؛ زنی که روح ملت را در وجودش پناه دادهاست. من میاندیشم که اگر تندیس گردآفرید در سینما و تئاتر سد بار دیگر آفریده شود، همه سایۀ خیره (مات) گردآفرید ِ سیرم خواهد بود... سیرم تمثال همه را میآفریند، ولی خودش به عبارت فروغ فرخزاد، "کسیست که مثل ِ هیچ کس نیست". او بینمونهترین هنروری است که با سبک نامکرر همهروزه خود را تجدید میکند".
سیرم عیسایوا در سال ۱۹۷۵ در تئاتر کمال خجندی استودیوی هنرپیشگان نوجوان را تأسیس کرد، تا اندوختهها و هنرش را با نسل جوان قسمت کند. اکنون بسیاری از هنرپیشگان این تئاتر از شاگردان همان استودیوی سیرم هستند.
در این روزها سیرم عیسایوا همراه با فرزندان و نوههایش در خانهای کوچک در شهر خجند به سر میبرد. همسرش اسلامجان سلامف از کارگردانان تئاتر است و دخترش سعادت سلاموا، هنرپیشۀ سرشناس تئاتر و سینماست.
در گزارش مصور این صفحه سیرم عیسایوا روزهای فیلمبرداری فیلم "رستم و سهراب" را به یاد میآورد.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۲۲ دسامبر ۲۰۱۰ - ۱ دی ۱۳۸۹
باقر معین
یکی از بزرگان و پیشگامان ادب و فرهنگ فارسی در زمانۀ ما، محمدجان شکوری است. او که به زودی ۸۶ ساله میشود، میگوید دیگر حافظهاش یاری نمیدهد و میخواهد نوشتن را کنار بگذارد. او بیش از چهل کتاب و ۵۰۰ مقالۀ پژوهشی نوشته و از سرآمدان زمانۀ ما در تدوین و نوشتن فرهنگ به زبان فارسی است.
شکوری در بخارا زاده شده و همانند بسیاری دیگر از بخارائیان و فارسیزبانان آسیای میانه، بخارا برای او شهری آرمانی است. او سه بخارا در ذهن دارد: یکی بخارای باستانی دیروز که زمانی خاستگاه فکر و هنر بود و بر سرزمینهای دیگر روشنایی و فرهنگ میتابانید؛ یکی بخارای امروز، که پیکرهای است با معماریهای زیبا برای گردشگران؛ و یکی بخارایی که باید در دوشنبه پدید آید. این استاد همچمنان آرزومند است که شهر دوشنبه چنان در زمینۀ زبان و ادب به پیش رود که مانند بخارا در دوران سامانیان پایگاه هنر و فرهنگ و اندیشه شود.
سامانیان که بخارای خاطرات شکوری را ساختهاند، میخواستند شاهنشاهی ساسانیان را از نو زنده کنند. از همین رو در این اندیشه بودند که بخارا را به تیسفونی بدل کنند که پایتخت ساسانیان بود. زیرا از نگاه آنها بغداد پایتخت خلیفه شده بود و مرکز امپراتوری نوبنیاد اسلامی به رهبری اعراب که میخواست بر آنها سروری کند. گرچه در آن بغداد ایرانیان از روی کاردانی و دوراندیشی، برای خود جایی باز کرده بودند و تا پایۀ وزارت هم رسیده بودند، اما نمیخواستند در فرهنگ و زبان اعراب گداخته شوند. از همین رو سامانیان به پیشگامی اسماعیل - امیر روشنضمیر- کوشیدند تا بخارا را پایگاه زبان، هنر و فرهنگ و تمدن ایرانی سازند.
از این راه رفته رفته با بغداد به رقابت فرهنگی برخاستند و در این راه پیروزیهای بسیار به دست آوردند. زنده کردن زبان فارسی و برجستگی دستآوردهای ایرانی در درون فرهنگ اسلامی، یکی از آنهاست. در یک بیت منسوب به رودکی آمدهاست: امروز به هر حالی، بغداد بخاراست / کجا میر خراسان است، پیروزی آنجاست.
با این که بخارا در سدههای گذشته پستی و بلندیهای بسیار دید و تلخی و شیرینیهای بسیار چشید، اما در آغاز سدۀ بیستم میلادی هنوز هم پایتخت بود و به خاطرۀ فرهنگی سامانیان میبالید. با سرنگونی امارت بخارا و ایجاد چند جمهوری از دل آن، بر پایۀ تبار و زبان، سرانجام جمهوریهای کنونی آسیای میانه پدید آمدند.
بخارا دیگر پایتخت نبود و در این چیدمان سیاسی نو، شهری شد از شهرهای جمهوری ازبکستان که امروز از نگاه فرهنگی دیگر جایگاه چندانی ندارد.
یکی از جمهوریهایی که از دل امارت بخارا برآمد، تاجیکستان نام گرفت تا وطن فارسیزبانان ایرانیتبار آسیای میانه باشد. پایتختی هم که برای این جمهوری برگزیده شد، دوشنبه بازاری بود در کنار شهر"حصار". و چنین بود که دوشنبه، پایتخت تاجیکان شد.
اما این شهر نوبنیاد نه زمین حاصلخیز بخارا را داشت و نه جایگاه راهبردی آن را. ولی کسانی که از بخارا و سمرقند و خجند و دیگر شهرها به دوشنبه کوچیده بودند، خاطرۀ بخارای رودکی را در دل و ضمیر خود نگاهبانی کرده و به دوشنبه آورده بودند و میخواستند روح فرهنگ بخارا را در پیکر دوشنبه بدمند و آن راگسترش دهند.
شکوری همانند شاعران و نویسندگان و دانشوران جوان تاجیک، برای سربلندی دگربارۀ تاجیکان جنبشی را ادامه دادند که کسانی چون صدرالدین عینی آغاز کرده بودند. هدف از این جنبش نگهبانی از هویت تاجیکان یا ایرانیتباران و فارسیزبانان آسیای میانه بود که با دگرگونیها، به گفتۀ خودشان، جزیرهای شده بودند در دریای ترکزبانان.
از همین رو آنها میخواستند با زنده کردن خاطرات و تأکید بر نقش تاجیکان به عنوان پدیدآورندگان و پیشگامان زبان فارسی دری، زبان شیوا و امروزینی را جایگزین زبانی کنند که از سوی حکومت شوراها تبلیغ میشد. زیرا حکومت شوراها میکوشید زبان کوچه و بازار را همراه با وامواژههای روسی به زبان فرهنگی تاجیکان بدل کند. از نگاه شکوری و همکارانش این کار حکومت شوراها هم پیوند تاجیکان با گذشتهشان را میبرید و هم فرهیختگان را برای نوشتن به زبان فصیح فارسی تاجیکی با دشواریهای بسیار روبرو میکرد.
با این حال، تاجیکان از راه زبان و فرهنگ روسی حتا زودتر و ژرفتر از ایرانیان، با هنرهایی چون تئاتر، داستاننویسی، باله، اپرا، موسیقی و رقص و نیز فرهنگ و فلسفه غرب، آشنا شدند و در نتیجه، برای فرهیختگان تاجیک این فرصت پیش آمد تا با ادبیات روس آشنا شوند و با شیوایی به زبان روسی سخن بگویند و با جهان بزرگ روسزبان در تماس شوند. و شکوری خود از همین راه با تاریخ و فلسفه و نقد ادبی و تاریخ غرب آشنا شد.
در سال ۱۹۹۱ که برای نخستین بار به دوشنبه رفتم با کسانی چون جلال اکرامی، ساتم الغزاده، کمال عینی، محمد عاصمی و لایق شیرعلی و کمی بعد تر با شکوری آشنا شدم. آنها برای من مظهر آن بخارایی بودند که من همیشه در دل داشتم. این وارثان فرهنگ از کار ننشسته بودند. داستان نوشته بودند، شعر گفته بودند و با ادبیات و موسیقی و هنر ایران و افغانستان آشنا بودند. در این جا بود که دریافتم که ما چه اندازه از فارسیزبانان دیگر بیاطلاعیم.
شکوری و کسانی چون او نه تنها بر فرهنگ و ادب فارسی احاطه داشتند، بلکه میخواستند پیوند تاجیکان با دیگر فارسیزبانان محکمتر شود و برای این کار هم خواهان احیای خط فارسی و هم بالا بردن دانش هممیهنان خود از زبان فصیح امروز بودند، زیرا احیای فرهنگ و معنویت تاجیکان را بدون شکوفایی زبان فارسی تاجیکی ناممکن میدانستند و میدانند.
شکوری به گونهای سازمانیافته و نظاممند در زمینۀ زبان و ادب کار کرد. او در زمينۀ تاریخ ادبیات و نقد ادبی و فرهنگنویسی کارهای برجستهای تألیف کرد. همکاری او مایۀ تدوین بهترین فرهنگی شد که تا کنون به فارسی تألیف شدهاست و به گفتۀ صاحبنظران، فرهنگ دو جلدی فارسی تاجیکی که باهمکاری شکوری در سال ۱۹۶۹ تالیف شده، از نگاه شیوه فرهنگنویسی از فرهنگ معین و لغتنامۀ دهخدا روشمندتر است. شکوری نیز نخستین کسی بود از تاجیکان که عضو پیوستۀ فرهنگستان زبان و ادب فارسی در ایران شد و سال ۲۰۰۵ عنوان افتخاری و جایزۀ "چهرۀ ماندگار" ایران را دریافت کرد.
شکوری پس از فروپاشی شوروی بیشتر به پژوهشهای تاریخی پرداخت و در مجموعه مقالات "خراسان است اینجا"، که در سال ۱۹۹۶ نشر یافت، جایگاه تاریخی تاجیکان و پیوند آنان با زبان فارسی و فرهنگ ایرانی را طرح و از آن به شدت پشتیبانی کرد که در میان روشنفکران تاجیک بحثهایی را دامن زد.
اندیشهها و آثار محمدجان شکوری که سرشار از دانش و آگاهیها و بینش تاریخی است، برای شکل دادن به هویت تاجیکان در جهان نو نقش مؤثری داشتهاست.
در گزارش تصویری این صفحه زرینه خوشوقت در دوشنبه ما را به دیدار استاد محمدجان شکوری میبرد.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۲۴ نوامبر ۲۰۱۰ - ۳ آذر ۱۳۸۹
مهسا هدایتی
راستش را بگویم، وقتی شنیدم که فرصت دیدار از تاجیکستان و کار و زندگی در آن کشور به من دست داده، نخستین واکنشم این بود که "حالا این کشور کجای دنیا هست؟"
در گذشته نام این کشور را شنیده بودم و غالبأ به عنوان یکی از "اِستان"های اتحاد شوروی پیشین، و شناخت محدود من از این کشور همواره با روابط آن آن با روسیه گره میخورد. وقتی دریافتم که تاجیکستان در گذشتههای دور بخشی از ایرانزمین بوده و تاجیکها تا کنون به گویشهای فارسی صحبت میکنند، دروازههای یک جهان دیگر به رویم گشوده شد. هر چه بیشتر تاریخ تاجیکستان را مطالعه میکردم، به همان اندازه کمتر احساس میکردم که دارم به یک کشور غریبه سفر میکنم. و این فکر آسودهام میکرد.
جالب بود، چون به محض این که پا به خاک شهر دوشنبه گذاشتم و مردمی را دیدم که به زبان پدر و مادر من صحبت میکردند، احساس آرامش و امنیت عجیبی به من دست داد. از مهماننوازی و مهربانی مردم تاجیک به خارجیها، از جمله خود من، شگفتزده شده بودم. طبیعت گرم مردم مرا به یاد سفرهایم به ایران انداخت. و جالبتر این بود که تا میزبانانم، در هر جای تاجیکستان، متوجه میشدند که من ایرانیام، بیدرنگ با من به عنوان یک خودی برخورد میکردند؛ درست مثل آن که با یک دخترعموی عزیزت برخورد میکنی.
همچنین احساس کردم که صرف نظر از فروپاشی اتحاد شوروی در سال ۱۹۹۱، شهر دوشنبه همچنان حال و هوای شوروی داشت؛ ساختمانهای شوروی در امتداد خیابان رودکی، تکههای روسی در زبان روزمرۀ مردم و غذاهای روسی که همچنان در میان جمعیت این کشور محبوب است، این احساس را القا میکرد.
شنیده بودم که "دوشنبه" در زمان شوروی یک شهر پرجنبوجوش و زندهای بوده، ولی در پی فروپاشی اتحاد شوروی و جنگ داخلی، بسیاری از تاجیکها، از جمله روشنفکران، خانه و کاشانهاشان را در تاجیکستان ِ بلاتکلیف رها کردند و به دیار غربت شتافتند. به راستی، گاه آن خلأ ناشی از جنگ را در خیابانهای دوشنبه احساس میکردم. همیشه به خودم فکر میکردم که چه قدر جای آن تاجیکهای غریب در شهرشان خالی است و این که اگر در کشورشان مانده بودند، چه نقش مهمی میتوانستند در توسعۀ تاجیکستان بازی کنند.
چون بیشتر دورۀ اقامتم را در ولایت بدخشان ماندم، با منطقهای آشنا شدم که برای جهان خارج، حتا برای بسیاری از تاجیکهای بیرون از بدخشان، ناشناخته است. من برای بنیاد آقاخان کار میکردم که در شهر "خارغ" مستقر بود. ولی به اقتضای کاری که میکردم، تقریبأ به همۀ ناحیههای این ولایت سر زدم و در جریان دیدارهایم ابعاد تازهای از تاریخ مردم ایرانی و ایرانیتبار برایم آشکار شد.
این منطقۀ کوهستانی شاید رمانتیکترین و شگفتانگیزترین محلی باشد که تا کنون دیدهام. با توجه به شرایط سخت زندگی در کوهستان بلند بدخشان، صنایع در این منطقه پیشرفت چندانی نداشتهاست و گویا همه چیز خداداد است و دستنخورده. گویی کوهها و رودها و باغها و مزارع و عقابهای طلایی به زبان زیبایی با کس سخن میگویند. من به راستی احساس کردم که لایهای ژرف از خِرَد در عناصر این منطقه ریشه دارد؛ خردی که پارهای از آن در خود این عناصر ریشه دارد و پارهای دیگر ناشی از فرمانروایی جهانگیران بیشماری است که در طول تاریخ از این منطقه عبور کردهاند و از خود آثاری بهجا گذاشتهاند.
پدرم گفته بود که در زمان بچگیاش در ایران شنیده بود که شهر خارغ، مرکز استان بدخشان تاجیکستان، توقفگاه و استراحتگاه امپراتورها بودهاست. یعنی تا به خارغ میرسیدند، دست از لشکرکشی برمیداشتند و دمی میآساییدند. محل "خورک" بوده، ایستادن و خوردن، و گویا واژۀ "خارغ" هم از همان مشتق شدهاست. صرف نظر از صحت و سقم این تعبیر، زیر ردیف بیپایانی از درختان زردآلوی شهر خارغ معمولأ سپاهیان گرانبار ایران باستان را مجسم میکردم که در حال آسایش و شعرخوانیاند، تا دمی که در بغل کوههای باشکوه و رودهای خروشان اطرافشان به خواب فرو روند. این خاک یک گیرایی و دلربایی رمانتیک شدید دارد که من به سنگ معروف "لعل بدخشان" تشبیهش کردم.
بدخشان در زمان شوروی یک "ولایت خودمختار" تاجیکستان بود و اکنون هم همین نام را دارد. زبان مادری بیشتر مردم این منطقه فارسی تاجیکی یا روسی نیست، بلکه انواعی از زبانهای ایرانی است که مختص هر یک از وادیهای محصور به کوههای بدخشان است. و این جالبترین یافتۀ من در منطقه بود که مردم بدخشان همچنان هفت زبان ایرانی باستانی، از جمله شغنی و وخانی و روشانی و اشکاشمی را زنده نگه داشتهاند. نخستین بار که صحبتی را به زبان شغنی شنیدم، تعجب کردم، چون نمیفهمیدم چه میگفت، ولی نوای کلامش را احساس میکردم؛ نوایی شبیه وزن کلام فارسی. تا از تاریخ زبان شغنی و گویشهای دیگر بدخشی آگاه شدم، معمولأ احساس میکردم که در میان اجدادم به سر میبرم.
زندگی در بدخشان و دوشنبه، دو تجربۀ متفاوت بود، ولی هر دو تجربه به من کمک کرد که تاجیکستان را بهتر بشناسم و ارج بگذارم و پیوند آن با ایران و تاریخ ایرانزمین را دریابم. فکر میکنم، سفر به کشوری به آن زیبایی، فرصت نادری بود که به من دست داد و مرا با مردمی که با ایران پیشینهای مشترک دارند، پیوند داد.
پس از بازگشتم به کانادا تصمیم گرفتم برخی از عکسهایی را که در بدخشان برداشته بودم، در مؤسسۀ "کتاب ایران" در مونترال به نمایش بگذارم که چندی از آنها را میتوانید در گزارش مصور این صفحه ببینید.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۰۴ نوامبر ۲۰۱۰ - ۱۳ آبان ۱۳۸۹
زیورشاه محمدف
شهرت، نام آدمها را کوتاه میکند. مثلأ، اگر در ایران بگویم، "هایده"، شاید کمتر کسی به یاد هایدهای غیر از "معصومۀ ددهبالا" بیفتد که در جهان موسیقی فارسی با نام "هایده" شناخته شد. و همینطور در تاجیکستان هم اگر بگویید "منیژه"، حتمأ منظورتان "منیژه دولتوا" است که شهرت و محبوبیتش به مراتب طولانیتر از عمر کوتاه هنریاش است. شاید قضاوت در مورد کوتاهی یا درازی عمر هنریاش بسیار زود باشد و شاید دوباره منیژه را روی صحنه ببینیم. اما فعلأ منیژه تنها ستارۀ موسیقی مدرن تاجیکستان است که در اوج درخشش فوقالعاده از صحنه کنار رفت و گوشهگیری او موضوع شایعات و داستانهای فراوانی شده.
احتمال بازگشت منیژه به صحنۀ هنر زیاد است، چون این ستارۀ پنهان تازه ۲۸ سال دارد. پدر و مادر او که سه دختر داشتند، آرزومند داشتن یک پسر بودند که منیژه به دنیا آمد. پدرش، "دولت"، که آموزگار مدرسه بود، نامش را از شاهنامه برگزید.
منیژه اما دختری متفاوت بود؛ بیباک و گاه گستاخ، که ترجیح میداد پیراهن و شلوار پسرانه بپوشد و با پسرهای محله بازی کند. نخستین ترانههایش را هم در کودکستان خواندهاست، و در محفلهای خانوادگی.
در مدرسه به شعر علاقه پیدا کرد و شعرهای شاگردانه مینوشت و برای پدرش میخواند و آرزو داشت روزی شاعر شود و شعرهایش را در سراسر کشور بخوانند.
از مدرسه که فارغ شد، به فکر آموزش زبانهای خارجی افتاد و یک سال در دانشگاه زبانهای شهر کولاب در جنوب تاجیکستان درس خواند. پس از مهاجرت خانواده به شهر دوشنبه، دریافت که گرایشش به موسیقی قویتر است و میخواست وارد دانشکدۀ هنرهای زیبا شود، اما با توصیه و اصرار پدر در دانشگاه ملی تاجیکستان رشته روزنامهنگاری و ترجمه را خواند.
آشناییاش با "ذکرالله"، که در آن سالها از معروفترین آوازخوانان جوان موسیقی مدرن بود، دوباره شوق و علاقۀ منیژه به رفتن روی صحنه را بیدار کرد. او دو آهنگ ساختۀ ذکرالله را همراه با او اجرا کرد که پس از مدتی کوتاه محبوب شدند. آواز منحصر به فرد منیژه بیدرنگ توجه آهنگسازان را به خود جلب کرد و آهنگهایی برایش ساخته شد.
روز یکم ژانویه ۲۰۰۲ بود که نخستین نماهنگ منیژه از طریق شبکۀ سراسری تلویزیون تاجیکستان پخش شد و غلغله به پا کرد. از آن به بعد صدا و سیمای منیژه را میشد همه جا شنید و دید. و در همان سال بود که منیژه نخستین آلبومش را زیر عنوان "سرنوشت من" وارد بازار کرد و به یک آوازخوان حرفهای تبدیل شد. انتشار آلبوم در سال نخست ورود به صحنۀ موسیقی حرفهای، یک امر کمسابقه است.
برگزاری نخستین کنسرت منیژه در "کاخ باربد"، بزرگترین کاخ کنسرتی دوشنبه، روز ۲۱ سپتامبر سال ۲۰۰۲ بهوضوح محبوبیت این ستارۀ نوظهور را به نمایش گذاشت. بلیتهای کنسرت به سرعت به فروش رفتند، تالار لبریز از تماشابین بود و صدها تن دیگر پشت درهای کاخ مانده بودند.
این گونه بود که منیژه در مدتی کوتاه پلکان هنر را طی کرد و به قله رسید و به عنوان "ملکۀ موسیقی پاپ تاجیکی" شناخته شد و طی سه سال پیهم موفق به دریافت جایزۀ اول "سرود سال"، مهمترین مسابقۀ موسیقی تاجیکستان، شد.
برخی از آهنگهای منیژه نفسی تازه به پیکر موسیقی تاجیکی دمیدند و بحثهایی را برانگیختند. ترانۀ "دوری" در سال ۲۰۰۵ که آمیزهای از موسیقی تاجیکی و هندی و غربی بود، گونه تازهای را وارد موسیقی مدرن تاجیکی کرد و با این که برخی از موسیقیدانان هشدار دادند که "این آهنگ قالب موسیقی تاجیکی را میشکند"، آهنگ "دوری" به ذوق علاقهمندان موسیقی بسیار نزدیک بود و بیدرنگ جا افتاد و محبوب شد. اکنون این گونۀ موسیقی، در پاپ تاجیکستان همهجاگیر شدهاست.
در واقع، منیژه آمده بود که قالبها را بشکند و شکست. و محبوبیتش مرزها را شکسته بود. آوازۀ منیژه در کشورهای همسایه، به ویژه افغانستان پیچیده بود. همین آوازه باعث شد که منیژه سال ۲۰۰۶ نخستین و تنها سفر هنری خارجیاش را انجام دهد.
سفر منیژه به افغانستان طی روزهای ۱۷ تا ۲۰ ژانویه ۲۰۰۶ و برگزاری کنسرتهای بیسابقۀ او در شهرهای کابل و مزار شریف را معتبرترین خبرگزاریهای جهان گزارش کردند. یک رسانۀ آمریکایی نوشته بود: "هر دو کنسرت تحت تدابیر شدید امنیتی برگزار شد. علیرغم قیمت نسبتأ گران بلیت (حدود ۴۰ دلار) تالارها پر بودند. این نخستین مورد از هنرنمایی یک زن طی بیش از بیست سال اخیر در جامعۀ بهشدت محافظهکار افغانستان است".
در پی آن کنسرتها محبوبیت منیژه در افغانستان صعود کرد و طی چندین نظرپرسی علاقهمندان موسیقی در افغانستان منیژه را در صدر جدول "محبوبترین آوازخوانان فارسیزبان" نشاندند.
پس از دورۀ موفقیت و شهرت بسیار بود که منیژه خاموشی برگزید و از صحنه کنار رفت. آیا او دچار هراس از شهرت شد؟ و یا رشک دیگران را چنان برانگیخت که احساس کرد باید مدتی گوشهگیری کند؟ رفتن او از صحنه هوادارانش را در میان حدس و گمانهای بسیار در بهت و حیرت فرو برد.
خود منیژه هنوز نمیخواهد دلیل سکوتش را توضیح دهد. اما بهترین مژده برای هوادارانش شاید پخش تازهترین آهنگ او با نام "وطن" در ماه گذشته است که می تواند نشانه ای از شکستن سکوت از سوی او و امید به بازگشتش برای هوادارانش باشد.
منیژه، که با اجازۀ خودش آهنگ تازۀ او را روی همین صفحه قرار دادهایم، در گزارش مصور این صفحه از خود و دنیای خودش میگوید.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۲۷ اکتبر ۲۰۱۰ - ۵ آبان ۱۳۸۹
حنیفه مولانوا، هنرمند مردمی تاجیکستان، بعد از ظهر یکشنبه، ۲۴ اکتبر، در سن ۸۶ سالگی در شهر مسکو درگذشت. وی از سال ۱۹۹۳ بدین سو در پایتخت روسیه زندگی میکرد. پیکر حنیفه مولانوا روز ۲۶ اکتبر در گورستان "سر آسیا" در حومۀ شهر دوشنبه به خاک سپرده شد. مطلب زیر را جدیدآنلاین روز ۱۵ اکتبر ۲۰۰۹ منتشر کرده بود که نگاهی است به زندگی و آثار این هنرمند اپرای تاجیک.
زرینه خوشوقت
حنیفه مولانوا هنرمند اپرای تاجیک است که سال ۱۹۲۴ میلادی در استان سُغد تاجیکستان در خانوادۀ محیالدین مولانو، نوازندۀ موسیقی تاجیک به دنیا آمد و علاقۀ او به موسیقی در اوان نوجوانیاش هویدا بود. وی پس از تحصیل در دانشکدۀ موسیقی شهر خجند در کنسرواتوار دولتی شهر مسکو ادامۀ تحصیل داد و بعد از آن در تئاتر جوانان شهر خجند (لنینآباد پیشین) مشغول به کار شد.
کار در تئاتر اپرا و بالۀ صدرالدین عینی در شهر دوشنبه بر شهرت و محبوبیت مولانوا افزود و او تا دورۀ بازنشستگیاش در همین تئاتر کار میکرد. نقشهای"تاتیانا" در نماشنامۀ "یوگنی اونگین" چایکوفسکی، "دزدمونا" در اپرای "اتللو"ی جوزپه وردی و "آیدا" در اپرای "آیدا"ی همین آهنگساز ایتالیایی از جملۀ بهترین نقشهایی است که حنیفه مولانوا در این تئاتر آفریده است. اجرای نقش اصلی اپرای "توسکا"ی پوچینی هم از اجراهای بیادماندنی حنیفه مولانوا در تئاتر عینی بود.
هنر اپرا و باله پس از تأسیس جمهوری شوروی سوسیالیستی تاجیکستان وارد این کشور شد و در اوایل دهۀ ۱۹۴۰ به طور کامل تشکل یافت. از آن به بعد آهنگسازان تاجیک نیز برای نمایشنامههای اپرا آهنگ میساختند. در فرآیند تشکل اپرای تاجیک حنیفه مولانوا نقش عمدهای دارد. وی در اپرای "گلرو"ی شرافالدین سیفالدینف، "بختیار و نسا"ی سرگی بالاسانیان و "بازگشت" یعقوب سبزنف نیز نقشهای اصلی را بازی کردهاست. به گفتۀ هنرشناسان، این نمایشنامهها به راستی از بهترین آفریدههای اپرای تاجیکی بودهاند.
اما بسیاری حنیفه مولانوا را بیشتر به عنوان خوانندۀ ترانههای مردمی و کلاسیک میشناسند. وی در ترکیب هیئتهای هنری تاجیکستان در لهستان و افغانستان و مغولستان و کاناداهم برنامههای کنسرتی اجرا کرده است.
حنیفه مولانوا در کنار فعالیت هنری در دانشگاه هنرهای زیبای شهر دوشنبه هم تدریس میکرد و هنر اپرا را به آوازخوانان جوان یاد میداد. اما با آغاز جنگ خانگی در تاجیکستان حنیفه مولانوا هم به مانند بسیاری دیگر از هنرمندان در سال ۱۹۹۳ مجبور به ترک کشور شد و تا کنون در مسکو به سر میبرد.
گلنار، تنها فرزند حنیفه مولانوا که به عیادت مادرش به مسکو آمده است، میگوید: "روزی مادرم در خیابان افتاد و پایش ضرب خورد و اکنون بستری است. من در خارج زندگی میکنم، ولی دایماً به دیدن مادرم میآیم. من تنها میراثدار بایگانی غنی مادرم هستم و همۀ ضبط سرود و ترانههای او در اختیار من است. اگر شرکتهای رادیو و تلویزیون تاجیکستان مایل به پخش این سرود و ترانهها هستند، من میتوانم آنها را در اختیارشان بگذارم."
در گزارش مصور این صفحه به دیدن حنیفه مولانوا در مسکو رفتهایم.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۲۷ اکتبر ۲۰۱۰ - ۵ آبان ۱۳۸۹
رضا محمدی
سالهای سال پیشتر از آنکه شعر فارسی رواج پیدا کند، نوشتهها و شعرها و مکاتبات مردم عربی بود. انگاری فرهنگ و دانایی و دانش جز به زبان عربی درست نمیآمد. رودکی انقلابی بود برای تازه کردن هویت و زندگی و زبان مسلمانان یا مسلمانشدههای غیر عرب، برای آنکه بدانند آنها نیز مردمی صاحب زبان و فرهنگ هستند.
بسیاری از نکات مربوط به آثار رودکی را البته مثل خیلی چیزهای دیگر خاورشناسان غربی بودند که به یاد ما آوردند. دانشمندان آلمانی، انگلیسی و روسی اولین کسانی بودند که رودکی را از نو از پستوهای کهنه کشف کردند. بعد به قبای ما که برخورد، این استاد صدرالدین عینی بود که شروع کرد به کار جدی کردن در بارۀ رودکی. استاد سعید نفیسی هم تقریبأ همزمان پژوهشش را در بارۀ رودکی آغاز کرده بود که بعدها این تلاشهایش با نام "احوال و اشعار رودکی" در چهار جلد به چاپ رسید. بعد از سعید نفیسی و عینی هیچ کس یا جرأت نکرد به آثار رودکی دست بزند یا به هر روی این آثار به همان حال ماندند.
سال گذشته که سال جهانی رودکی اعلام شد، دو نفر از پرکارترین پژوهشگران تاجیک، کاری نو را عرضه کردند؛ کاری که ظاهرأ آنها خیلی وقت پیشتر آغاز کرده بودند، اما مجال رونمایی نیافته بود. پروفسور رسول هادیزاده و دکتر علیمحمد خراسانی که چندین سال تمام فرهنگ به فرهنگ، تفسیر به تفسیر، تذکره به تذکره، کتابخانه به کتابخانه نشانهایی از رودکی را جستجو کردند؛ از تاریخ بیهقی تا کشفالاسرار میبدی، صد و پانزده منبع را مشخص کردند و در آنها به صورتی علمی به مقایسه، پژوهش و یادداشتبرداری نشستند. این آخرین کار پژوهشی رسول هادیزاده بود که در پی آن درگذشت.
"در اول سال ۲۰۰۰، اصول کار و راه وروش نوین کار را معین کردیم و به کار شروع نمودیم. در دوام زیاده از پنج سال با زحمات زیادی این کار را به انجام آوردیم. در این مدت مسودۀ متن را برای بررسی و ملاحظات از نظر دانشمندان گذرانیدیم".
این پژوهش ناگفته پیداست که با همۀ پژوهشهای قبلی تفاوت چشمگیری به لحاظ سبک کاری، سختگیری علمی و تنوع منابع دارد. پژوهشی که به محققان جوانی که این روزها کتاب تصحیح میکنند، درس و تجربهای گرانبهاست.
"این کتابی که با نام "دیوان رودکی" به طبع میرسد، اولین مجموعۀ آثار بازماندۀ شاعر است که از روی اصول و طلبات علم متنشناسی تهیه شدهاست. تا چاپ این کتاب، دیوان مجموعههای اشعار رودکی بارها انتشار یافته و در آینده نیز نشر خواهد شد، اما متن علمی و انتقادی شعر رودکی، به معنای تام این اصطلاح، به نشر نرسیدهاست و برای ما در این کار نمونه و سابقهای وجود نداشت. بنا بر این، ما در جریان کار خود کوشش نمودیم که از تجربۀ مکتب ِ در جهان شناختهشدۀ متنشناسی روس و نمونههای بهترین متون آثار و ادبیات فارسی به دست دانشمندان ایران استفاده نماییم".
این اثر تحقیقی باارزش، پس از آماده شدن راهی برای چاپ نمییافت، تا وقتی سفارت ایران در تاجیکستان گام پیش نهاد و چاپ آن را در تاجیکستان به عهده گرفت. هرچند در ایران دهها نهاد رسمی و غیر رسمی وجود دارند که با اشتیاق در پی داشتن و چاپ کردن چنین آثاریاند، گویی چراغهای واسطه هنوز آنقدر روشن نیستند که بی تصور و تعارف بیگانگی، این همگنان و همکاران را به هم دیگر بشناسانند. سفارت ایران به جای چاپ آن و نوشتن مقدمهای بر آن میتوانست آن را به مراجع مربوطه وصل کند و از این طریق هم جامعۀ ادبی ایران و هم دیگر فارسیزبانان را از آن مستفید کند و نکرد.
ظاهرأ این کتاب نیز مثل فیلم رودکی - ساختۀ باریس کیمیاگرف، کارگردان تاجیک، در سال ۱۹۵۹ - در همان تاجیکستان حالا حالاها خواهد ماند و تا روز و روزگاری دیگر که معلوم نیست کی خواهد بود، همچنان مردمان ایران و افغانستان و تاجیکستان هر کدام فقط رودکی خود را خواهند داشت.
جلد فیلم قسمت شاعر ، ساخته باریس کیمیاگرف
فیلم زندگی رودکی که "قسمت شاعر" نام دارد و در سال ۱۹۶۰ در جشنوارۀ سینمای آسیا و آفریقا در شهر قاهره جایزۀ "عقاب طلایی" را برد، در میان سایر فارسیزبانان ناشناخته است. این فیلم رویهای تقریبأ موزیکال دارد. بخش عظیمی از فیلم را شعر و آواز و رقص و طرب شکل میدهند. اما این همه رنگارنگی را در قالب داستانی دلنشین گنجاندن هنری است که "ساتم الغزاده"، نویسنده و فیلمنامهنویس فقید تاجیک، از عهدهاش به خوبی برآمدهاست.
داستان فیلم از وقتی شروع میشود که شعر فارسی رودکی از افواه مردم بازار سمرقند به ابوالفضل بلعمی، وزیر سامانیان رسیده و او شاعر جوان را پیش خویش خواندهاست. تمام سفر بازگشایی شعرهای رودکی است. شعرهایی که از هر کدام پارهای را حتمأ مردم پارسیگوی به یاد دارند.
دانش اندر دل چراغ روشن است / وز همه بد بر تن تو جوشن است
* * *
از شمار دو چشم یک تن کم / از شمار خرد هزاران بیش
* * *
به روز نیک کسان گفت غم مخور زنهار / بسا کسا که به روز تو آرزومند است
* * *
انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس / تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت
* * *
مردی نبود فتاده را پای زدن / گر دست فتادهای بگیری مردی
و بالاخره این شعر جاودان که "بوی جوی مولیان آید همی". همۀ اینها را شمیمی آشنا گویی از درون حافظۀ بیننده دارد ورق میزند. حتا شنیدن قصیدهای که در جدیترین مجالس ادبی دشوار به نظر میرسد، در این فیلم چندان به زیبایی و به هنگام آمدهاست که آدم بیت به بیت با آن بر میخیزد و مینشنید.
مادر رز را بکرد باید قربان / دختر او را بکشت و کرد به زندان
ساختن این فیلم هنری تنها از تاجیکان برمیآمد و افسوس که تنها در تاجیکستان تا هنوز محصور ماندهاست. بی هیچ شکی در ایران و افغانستان و هر جایی که فارسیزبانان زندگی میکنند، این فیلم دیدنی خواهد بود. اگرچه کمی فیلم به رویه همان زمانی رنگی نیمهسوسیالیستی به خود گرفتهاست و چه بسا که حق با سازندگان فیلم بوده و رودکی را نه عقاید علوی اسماعیلیاش، بلکه دعوای عدالتطلبی و حقخواهیاش میل کوری در چشم نصیب کرد. نه که جنبش اسماعیلیه در طی روزگاران با نوعی دعوی از این گونه عجین شده بودهاست و برای این خیلی شواهد دیگر هم هست.
اما دیوان شعرها و قصاید و غزلهای پرشور تنها بخشی از همت و عظمت رودکی به شمار میآید. رودکی جز این، داستان جاودان کلیله ودمنه را از حکمت نیاکان به نظم درآورده بود که امروزه از آن تنها بیتهایی پراکنده بهجا ماندهاست. همچنین سندبادنامه، دوران آفتاب و چندین داستان دیگر را که بر اساس گفتۀ محمد عوفی بخارایی در لباب الالباب به بیش از صد دفتر میرسند، در ابریشم نظم فارسی از سر آراست. بنایی که او را پدر شعر فارسی و مهمترین و بزرگترین حکیم مفید تاریخی فارسیزبانان ساختهاست.
و در سایۀ این بنا بوده که شاعران بزرگی چون خیام و مولانا و فردوسی قد برافراشتهاند؛ نه تنها زبان و شیوۀ شاعری را که شیوۀ فکر، ارجاع دادن به عقل و بهخصوص در توصیف خوشباشی و خوشنشینی و خوشگذرانی در جهان گذران را این بزرگان از رودکی به ارث بردهاند. شاعران متأخرتر، بهخصوص خیام که نماد این طرز فکرشمرده میشود، از جوّ فکری- ادبی رودکی تغذیه میکردهاست. مثل این شعر که گویی عینأ از دهان خیام گفته شده باشد:
شاد زی با سیاهچشمان شاد / که جهان نیست جز فسانه و باد
زآمده شادمان بباید بود / وز گذشته نکرد باید یاد
در گزارش مصور اين صفحه صحنه ای از فيلم قسمت شاعر، ساختۀ باريس کيمياگرف را میبينيد.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب