Jadid Online
جدید آنلاین
درباره ما تماس با ما Contact us About us
Subscribe to RSS - تاجیکستان
تاجیکستان

مقالات و گزارش هایی درباره تاجیکستان

گٌرزم تاجيک‌فر

گل‌نظر، شاعر مردمی تاجیکستان، مؤلف سرود ملی این کشور است. وی ۲۰سپتامبر سال ۱۹۴۵در روستای "دَردَر" ناحیۀ عینی (فَلغَر پیشین) به دنیا آمد. شعرگویی را در دبیرستان آغاز کرد و سال ۱۹۶۱به شهر دوشنبه آمد تا تحصیلاتش را در بخش تاریخ و سخن‌شناسی دانشگاه دولتی تاجیکستان ادامه دهد. وی در این شهر که محل بودوباش بزرگان شعر و ادب امروز تاجیکستان است، ماندگار شد.

بیست و چهار سالش بود که در سال ۱۹۶۹نخستین مجموعۀ شعرش با نام "رسم سربازی" منتشر شد و مورد استقبال شاعران زمان واقع شد. و اکنون گل‌نظر از جملۀ سرشناس‌ترین شاعران این دیار است. اشعار او در ایران و افغانستان هم به طبع رسیده‌است. قیصر امین‌پور، گلچینی از اشعار گلنظر را با نام "زبان عاشقی" در تهران منتشر کرد.

بیشتر صاحب‌نظران ادبیات تاجیک، شعر گل‌نظر را چون خود او ساده و صمیمی ارزیابی کرده‌اند. به نظر پروفسور میرزای ملااحمد، "ویژگی بارز اشعار گل‌نظر، جنبۀ قوی اجتماعی آنهاست. گل‌نظر توانسته درد مردم را به زبانی ساده و صمیمی بگوید که باعث پذیرفته شدن اشعارش از سوی مردم شده‌است."

سرود ملی تاجیکستان، سروده گل‌نظر
نگاه شاعرانۀ گل‌نظر و استعداد فطری او از هر موضوع و منظره یا اندیشه و احساس و عواطفی، در قالب‌های مختلف یا بیرون از قوالب رایج شعر می‌سازد.

استاد لایق شیرعلی که با گل‌نظر طی سال‌های طولانی در دفتر مجلۀ ادبی "صدای شرق" کار کرده‌ بود، گفته بود: در شعر ما یگان نفر (هیچ کس) چون گل‌نظر تجربه‌ها نکرده‌است."

فرزانۀ خجندی، شاعر سرشناس دیگر تاجیک، می‌گوید: "شعر گل‌نظر مثل درخت عظیم تناوری است که در مساحت بزرگ شعر فارسی تاجیکی دامن گسترده‌است."

گذشته از شعرگویی، گل‌نظر در نوشتن فیلم‌نامه هم تبحر دارد و تازه‌ترین اثرش در این زمینه فیلم‌نامۀ بخش دوم سریال "در آرزوی پدر" است.

سال ۱۹۹۱ يکی از اشعار گل‌نظر به عنوان "سرود ملی تاجیکستان" جايگزين شعر ابوالقاسم لاهوتی شد که در تمجيد مردم روس و دولت شوروی نوشته شده بود. "سرود ملی" گل‌نظر در ستايش تاجيکستان به عنوان يک کشور مستقل و آزاد است. در یکی دوسال اخیر "سرود ملی" مورد بحث و گفتگوهای رسانه‌های تاجیکستان بود. گل‌نظر می‌گوید که از این بحث‌ها خسته نشده و منتظر است ببیند که چه کس دیگری سرود ملی بهتری خواهد نوشت.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
حسن آرا ميرزا

مردی با لباس و شمایل عقاب و دست‌های برافراشته در پی هنرمندی دیگر است که پوست بز یا بره بر سر کشیده و در حال فرار از عقاب است. صدای دف لحظه‌هایی که این رقص را همراهی می‌کند، بر هیجان صحنۀ شکار می‌افزاید. نام این رقص شکار عقاب است که در بدخشان تاجیکستان در روزهای نوروز و گاه در مراسم عروسی اجرا می‌شود.

باید گفت که پیشینۀ نمایش‌های عروسکی در تاجیکستان به دوران باستان برمی‌گردد که برخی از آن ها هنوز هم زنده است.

در نمایش‌های نوروزی در مناطق دیگر تاجیکستان مانند استان ختلان، در جنوب تاجیکستان، مراسمی با نام "اشه‌گلان" Ashagolan برگزار می‌شود که بی‌شباهت به نمایش عروسکی نیست. شاید میان این آیین و مراسم "ماسلنیتسا" Maslenitsa که همچنان در مناطق روستایی روسیه رایج است، پیوند تاریخی وجود داشته باشد، چون هر دو جهت بدرقۀ فصل سرما و در پیشواز بهار انجام می‌گیرند.

در کانون هر دو آیین یک عروسک قرار دارد. عروسک آیین روسی بسیار بزرگ است و در پایان مراسم به کام آتش می‌رود، در حالی که عروسک "اشه‌گلان" کوچک‌تر است و رو به پایان مراسم به پشت بامی پرت می‌شود و مردم با ساز و آواز سراغ عروسک پرت‌شده را می‌گیرند تا برای سال آینده تفأل بزنند: اگر عروسک اشه‌گلان با رو به زمین افتاده باشد، سال پرباری در انتظارشان خواهد بود.

یک نوع دیگر از عروسک‌بازی سنتی ترانۀ مردمی "بُزَکم، جیگی جیگی" است: در دستگاهی مخصوص عروسکی به شکل بُز نصب است و خواننده در حالی که قیچک (کمانچه) می‌زند و آواز می‌خواند، با کشیدن نخ‌هایی نامرئی که به پایش وصل است، بُزک را به رقص وامی‌دارد و اسباب خوشی کودکان را فراهم می‌کند. این نمایش از دیرباز در منطقه رایج بوده‌ و در گذشته هنرمندان از روستا به روستایی دیگر می‌رفتند و آن را اجرا می‌کردند.

اما در آغاز سدۀ بیستم میلادی تماشاخانه‌هایی مدرن ساخته شدند تا این هنر مردمی، شکل و سامان حرفه‌ای به خود بگیرد. هنرمندان و کارگردانان تئاتر عروسکی غالباً در شهرهای مسکو و سن پترزبورگ تحصیل می‌کردند و بدین گونه نمایشنامه‌های روسی و اروپایی نیز وارد تئاتر عروسکی تاجیکستان شد.

اکنون در تاجیکستان دو تئاتر عروسکی حرفه‌ای وجود دارد که یکی در شهر دوشنبه و دومی در شهرک چکالفسک در نزدیکی خجند است. تئاتر عروسکی شهر دوشنبه طی چند سال اخیر به چندین کشور اروپایی، روسیه و ایران سفر کرده‌است. طی دو دهۀ اخیر هنرمندان این دو تئاتر تلاش کرده‌اند از نفوذ هنر غربی بکاهند و بیشتر نمایشنامه‌ها را بر پایۀ آثار ملی و هنر عروسک‌بازی تاجیکی تهیه کنند.

در گزارش مصور این صفحه به دیدن هنرمندان تئاتر عروسکی در شهر دوشنبه می‌رویم.

* انتخاب از آرشیو جدیدآنلاین


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
پرویز امینف

حدود پنج سال پیش در جدیدآنلاین مطلبی منتشر شده بود تحت عنوان "رپ و طرب تاجیکی" که به نخستین تلاش‌ها برای مطرح کردن این نوع موسیقی در تاجیکستان می‌پرداخت. اما واکنش یکی از کاربران به آن مطلب گویی بازتاب رویکرد بخش اعظم جامعۀ تاجیکستان آن روزگار به موسیقی رپ بود. این کاربر نوشته بود:

"این گزارش برام خیلی عجیب بود و ناراحت کننده، عجیب اینکه اصلا فکر نمی‌کردم که در تاجیکستان این‌جوری رد پای رپ دیده بشه و ناراحت‌کننده اینکه خوب یا بد باید قبول کرد که رپ یک نوع هجمۀ فرهنگی غرب است، حتا اگر دوستش داشته باشم... مسئله این است که غرب‌گرایی اصولاً در شرق با تخریب فرهنگ شرق همراه می‌شود. در حالی که عکس این اتفاق معمولاً نمی‌افتد از اینکه تاجیک‌ها عوض می‌شوند، ناراحت می‌شوم."

ولی انگار به‌راستی "دائماً یکسان نماند حال دوران" و تاجیک‌ها هم، چه بخواهیم و چه نخواهیم، به انحائی تغییر می‌کنند. مثلاً در مورد پذیرش موسیقی رپ که اکنون برخی از هنرمندان تاجیک "شکل نوین گوروغلی‌خوانی" تعبیر کرده‌اند. گوروغلی‌خوان به کسی گویند که با یک تنبور روایاتی را به گونۀ موزون تعریف می‌کند. نوعی گپ موزون است، با ضربه‌هایی مرتب. و از دید این هنرمندان، رپ هم چیزی نیست، جز گپی موزون که ریشۀ آن را در بسیاری از فرهنگ‌های جهان می‌شود سراغ داشت. جالب است که خود واژۀ "رپ" انگلیسی هم که در آغاز به معنای "پی هم زدن، پشت سر هم زدن" به کار می‌رفته، به‌تدریج تغییر معنا داده و تبدیل به "حرف موزون زدن" شده است. 

یکی از دلایل روی خوش نشان ندادن به موسیقی رپ در بسیاری از جوامع شرقی، "اصالت غربی" آن است. ولی با نگاهی به مأخذ می‌شود دریافت که غربی‌ها هم آن را از فرهنگی دیگر وام گرفته‌اند. رپ در شکل ابتدایی آن صدها سال پیش هم در آفریقا وجود داشته و شیوۀ خاص تعریف داستان‌های موزون بلند بوده است. از این رو، وقتی هنرمندان رپ‌خوان تاجیک، در "گوروغلی‌خوانی" دنبال ریشۀ هنر خود می‌گردند، چندان بیراهه نرفته‌اند.

اما رپ، به این شکل و شیوه‌ای که اکنون رایج است، در اوایل دهۀ ۲۰۰۰به تاجیکستان راه یافت. در آغاز گام‌های لرزان و ضعیفی داشت و زیر باد انتقاد رسانه‌ها خم شده بود. همۀ ایرادهایی که می‌گرفتند، از سر عتاب با یورش فرهنگ غرب نبود. بیان و زبان و مضمون و نیز کاربرد کلمات رکیک در ترانه‌های رپ به حدی کوچه‌بازاری تلقی می‌شد که هیچ یک از شبکه‌های تلویزیونی و تالارهای کنسرت، به رپ‌خوان‌ها مجال هنرنمایی نمی‌داد. اندک اندک نسل جدیدی از رپ‌خوان‌ها پا گرفتند، با زبانی پذیرفتنی‌تر و بیان موضوع‌هایی با اهمیت اجتماعی. این رپ‌خوان‌ها نخست در کنار آوازخوانان پاپ به برنامه‌های هنری راه یافتند و سپس، بعد از کسب محبوبیت کافی، به‌تنهایی هنرنمایی کردند. و تازه در پایان سال میلادی گذشته بود که پایتخت٬ تلویزیونی دولتی در دوشنبه٬ به این گونۀ موسیقی توجه کرد و حتا برای انتخاب بهترین رپ‌خوان شهر دوشنبه مسابقه‌ای سازمان داد.

در نخستین مسابقۀ تلویزیونی رپ ۸۳ گروه داوطلب شدند و ۲۰گروه به مسابقه راه یافتند. بعد از آن ترانه‌های رپ به جزء روزمرۀ برنامه‌های تلویزیون شهر تبدیل شد.

پخش ترانه‌های رپ در مینی‌بوس‌های شهر هم در افزایش محبوبیت آن در جامعه مؤثر بوده است. و اکنون، وقتی رپ‌خوان موفقی چون "باخا-۸۴" در کاخ باربد، مهم‌ترین تالار کنسرت شهر دوشنبه، برنامه اجرا می‌کند، همۀ ۲۷۰۰ صندلی سالن پر از هوادارن این گونۀ موسیقی است.

هنوز هم انتقادهای فراوانی متوجه برخی از خوانندگان رپ است، به‌ویژه آن دسته از رپ‌خوان‌ها که در انتخاب موضوع چندان موفق نبوده‌اند و از وصف وطن و مادر و عشق فراتر نرفته‌اند. موضوع‌های اجتماعی در ترانه‌های رپ میان هوادارانش گیرایی بیشتری دارد. 

در گزارش تصویری این صفحه شما با نحوه راه یافتن موسیقی رپ به رسانه‌های رسمی آشنا می‌شوید.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
حسن آرا ميرزا

پشت کوه‌های بلند و پرچین بدخشان فرهنگی نهفته است که بخش‌هایی از آن طی هزاران سال ناب مانده. زبان‌های ایرانی شرقی مانند شغنی، یزگلامی، منجی، اشکاشمی و وخی از جمله همین ویژگی‌های فرهنگ دیرینه این منطقه تقسیم شده میان تاجیکستان و افغانستان است.

منطقه بدخشان در دنیای باستان، به مانند سغد و باختر و خوارزم، با قوم‌های سکایی مسکون بود. سکایی‌ها کوچیان ایرانی تباری بودند که مناطق پهناوری را ـ از سیبری و آسیای میانه گرفته تا غرب چین و افغانستان و شمال پاکستان ـ فرا گرفته بودند. در یکی از کتیبه‌های داریوش یکم هخامنشی نام گروهی از سکایی‌ها به شکل "سکا تیگره خودا" (سکای تیزخود یا دارای کلاهخود نوک تیز) آمده است.

بنا به شواهد باستان شناختی، مردم شناختی و زبان شناختی، سکایی‌ها مهرپرست و سپس مزدیسنی بودند و زبانشان از جمله زبان‌های شرقی ایرانی بود. اکنون هم زبان‌های بدخشی از نزدیک‌ترین گویش‌ها به زبان اصیل سکایی دانسته می‌شود. زبان اوستیایی یا ایرونی قفقاز نیز از خویشاوندان نزدیک زبان‌های بدخشی است.

به نوشته هرودت، تاریخ‌نگار یونانی، سکایی‌های "دراز چانه" آسیای میانه بودند که به سلطه یونان بر سرزمین باختر پایان نهادند. به نوشته او، سکایی‌ها چشم‌های سبز آبی گونه‌ای داشتند که از چشم مردمان دیگر متفاوت بود. تاریخ‌نگاران چین باستان نیز از سکایی‌های "چشم آبی و روشن" گفته‌اند که کنترل باختر را از دست یونانیان ربودند. این ویژگی‌های ظاهری را اکنون نیز در بسیاری از مناطق کوهستانی تاجیکستان، به ویژه در بدخشان می‌توان مشاهده کرد.

جمجمه یک انسان غارنشین ۱۲۰هزار ساله که در غار دره کور بدخشان افغانستان کشف شده، گواه است که در این منطقه از دوران باستان انسان‌های اولیه زندگی می‌کرده‌اند. کاوش‌های باستان شناختی در منطقه مرغاب بدخشان تاجیکستان که طی سال‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۶۱میلادی انجام گرفت، شواهدی را از موجودیت دهکده‌های باستانی در این ناحیه روی خاک آورد که قدمتشان به هزاره هشتم تا پنجم پیش از میلاد بر می‌گردد. 

رود پنج، بدخشان تاجیکستان را که بخش اعظم این منطقه است، از بدخشان افغانستان جدا می‌کند. این جدایی از سال ۱۸۹۵، از زمان معاملات امپراتوری‌های روسیه و بریتانیا موسوم به "بازی بزرگ"، به یادگار مانده است.

اما زبان‌های بدخشی تا کنون در هر دو بدخشان زنده است، هرچند شمار گویش وران آنها رو به کاهش است. تعداد زبان‌های بدخشی نیز زمانی بیشتر از این بوده، اما با گذشت زمان زبان پارسی جای زبان‌های کهن را گرفت. زبان ونجی بدخشان که در سده ۱۹ از بین رفت، از تازه‌ترین نمونه‌های اضمحلال یک زبان ایرانی است.

اما تاکنون هزاران تن دیگر به زبان‌های بدخشی یا پامیری حرف می‌زنند که همگی به شدت از پارسی تاثیر پذیرفته‌اند. بیشتر گویش وران این زبان‌ها در تاجیکستان به سر می‌بردند و از لحاظ قومی نیز تاجیک به شمار می‌آیند.

در زبان شغنی که زبان عمده پامیری است، به "چه حال داری؟" می‌گویند "تسه رنگت؟" که با "چه رنگی" یا "چه رنگت" پارسی هم ریشه است.

افزون بر زبان‌های باستانی، مردم بدخشان توانسته‌اند رسوم دیرین را از دل آشوب‌های تاریخ گذر دهند و به روزگار ما برسانند. ارج گذاری به آتش، نحوه خاص خانه‌سازی که روزنه را در سقف قرار می‌دهد، رسوم مفصل نوروزی، موسیقی که گویی از فراسوی تاریخ به گوش می‌رسد، رنگ سپید جامه و کلاه‌های سرخ زنان و مردان، همه از نوادر حوزه تمدن ایرانی است، که هرچند ریشه‌های ایرانی ناب دارد، در اندک جایی حفظ شده است.

یکی دیگر از وجوه عمده تفاوت تاجیکان بدخشان از مردم ایرانی تبار دیگر مذهب اکثریت آنهاست. بیشتر جمعیت استان بدخشان پیرو کیش اسماعیلیه‌اند و حکیم ناصر خسرو، شاعر و فیلسوف سده ۱۱میلادی را به عنوان دین‌گستر اصلی در این منطقه، بزرگ می‌دارند.

چه چیزی باعث شده که بدخشی‌ها این همه خودویژه باشند؟

کوهستان صعب‌العبور که همواره سپر این منطقه در برابر خطرها و نفوذ خارجی بوده است، می‌تواند دلیل اصلی این خودویژگی باشد. بلندترین قله اتحاد شوروی پیشین که قبلا کمونیسم نام داشت و اکنون اسماعیل سامانی، در همین منطقه واقع است. از این جاست که بدخشان را مردم محلی "بام جهان" نیز می‌نامند.

اما این موقعیت جغرافیایی استثنایی تبعات منفی فراوانی نیز دارد.

برای مردم بدخشان، زمستان به معنای گسستگی ارتباط زمینی با دوشنبه، پایتخت این کشور است. ارتباط هوایی نیز به دلیل بدی هوا دچار اختلال می‌شود. گردنه‌هایی که بدخشان را با دوشنبه می‌پیوندند، طی پنج تا شش ماه فصل سرما زیر برف انبوه می‌مانند. این گردنه‌ها بدون سرما و برف هم برای حرکت خودرو چندان مساعد نیستند، چون سال‌هاست که ترمیم نشده‌اند.

برای سفر از شهر دوشنبه به استان بدخشان تاجیکستان دو راه زمینی وجود دارد: یک جاده ۵۷۰ کیلومتری بازمانده از دوران شوروی که پایتخت را با وادی رشت در شرق و سپس با گردنه خابورباط می‌پیوندد که به شهر خارغ، مرکز استان بدخشان منتهی می‌شود.

گردنه خابورباط در ارتفاع حدود ۳۵۰۰ متر از سطح آب، یکی از سخت‌ترین تکه‌های این مسیر است. این مسیر همه ساله از ماه نوامبر تا اواخر مارس زیر برف می‌ماند و مسدود است.

جاده دوم که بخش‌هایی از آن پس از استقلال تاجیکستان ساخته شده، حدود ۷۰۰ کیلومتر طول دارد و از طریق استان ختلان در جنوب کشور به مرکز استان بدخشان می‌پیوندد. این جاده از شرایطی بهتر از جاده نخست برخوردار است، اما بخش‌هایی از آن در دست تعمیر است.

این جاده‌ها گاه در فصل بهار نیز بسته می‌شوند، چون حادثه‌های زمین لغزه، ریزش بهمن و سیل در این منطقه به وفور اتفاق می‌افتد. ناسازگاری جاده‌ها با استانداردهای بین‌المللی پی‌آمدهای این حادثه‌ها را فجیع‌تر می‌کند.

در گزارش تصویری این صفحه سختی گذر از گردنه خابورباط و رسیدن به شهر خارغ، مرکز استان بدخشان، را می‌بینید.

* انتخاب از آرشیو جدیدآنلاین


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
زیورشاه محمدف

شهرت، نام آدم‌ها را کوتاه می‌کند. مثلأ، اگر در ایران بگویم، "هایده"، شاید کمتر کسی به یاد هایده‌ای غیر از "معصومۀ دده‌بالا" بیفتد که در جهان موسیقی فارسی با نام "هایده" شناخته شد. و همین‌طور در تاجیکستان هم اگر بگویید "منیژه"، حتمأ منظورتان "منیژه دولتوا" است که شهرت و محبوبیتش به مراتب طولانی‌تر از عمر کوتاه هنری‌اش است. شاید قضاوت در مورد کوتاهی یا درازی عمر هنری‌اش بسیار زود باشد و شاید دوباره منیژه را روی صحنه ببینیم. اما فعلأ منیژه تنها ستارۀ موسیقی مدرن تاجیکستان است که در اوج درخشش فوق‌العاده از صحنه کنار رفت و گوشه‌گیری او موضوع شایعات و داستان‌های فراوانی شده.

احتمال بازگشت منیژه به صحنۀ هنر زیاد است، چون این ستارۀ پنهان تازه ۳۰ سال دارد. پدر و مادر او که سه دختر داشتند، آرزومند داشتن یک پسر بودند که منیژه به دنیا آمد. پدرش، "دولت"،  که آموزگار مدرسه بود، نامش را از شاهنامه برگزید.

آهنگ "وطن" با صدای منیژه
منیژه اما دختری متفاوت بود؛ بی‌باک و گاه گستاخ، که ترجیح می‌داد پیراهن و شلوار پسرانه بپوشد و با پسرهای محله بازی کند. نخستین ترانه‌هایش را هم در کودکستان خوانده‌ است، و در محفل‌های خانوادگی.

در مدرسه به شعر علاقه پیدا کرد و شعرهای شاگردانه می‌نوشت و برای پدرش می‌خواند و آرزو داشت روزی شاعر شود و شعرهایش را در سراسر کشور بخوانند.

از مدرسه که فارغ شد، به فکر آموزش زبان‌های خارجی افتاد و یک سال در دانشگاه زبان‌های شهر کولاب در جنوب تاجیکستان درس خواند. پس از مهاجرت خانواده به شهر دوشنبه، دریافت که گرایشش به موسیقی قوی‌تر است و می‌خواست وارد دانشکدۀ هنرهای زیبا شود، اما با توصیه و اصرار پدر در دانشگاه ملی تاجیکستان رشته روزنامه‌نگاری و ترجمه را خواند.

آشنایی‌اش با "ذکرالله"، که در آن سال‌ها از معروف‌ترین آوازخوانان جوان موسیقی مدرن بود، دوباره شوق و علاقۀ منیژه به رفتن روی صحنه را بیدار کرد. او دو آهنگ ساختۀ ذکرالله را همراه با او اجرا کرد که پس از مدتی کوتاه محبوب شدند. آواز منحصر به فرد منیژه بی‌درنگ توجه آهنگسازان را به خود جلب کرد و آهنگ‌هایی برایش ساخته شد.

روز یکم ژانویه ۲۰۰۲ بود که نخستین نماهنگ منیژه از طریق شبکۀ سراسری تلویزیون تاجیکستان پخش شد و غلغله به پا کرد. از آن به بعد صدا و سیمای منیژه را می‌شد همه جا شنید و دید. و در همان سال بود که منیژه نخستین آلبومش را زیر عنوان "سرنوشت من" وارد بازار کرد و به یک آوازخوان حرفه‌ای تبدیل شد. انتشار آلبوم در سال نخست ورود به صحنۀ موسیقی حرفه‌ای، یک امر کم‌سابقه است.

برگزاری نخستین کنسرت منیژه در "کاخ باربد"، بزرگ‌ترین کاخ کنسرتی دوشنبه، روز ۲۱ سپتامبر سال ۲۰۰۲ به‌وضوح محبوبیت این ستارۀ نوظهور را به نمایش گذاشت. بلیت‌های کنسرت به سرعت به فروش رفتند، تالار لبریز از تماشابین بود و صدها تن دیگر پشت درهای کاخ مانده بودند.

این گونه بود که منیژه در مدتی کوتاه پلکان هنر را طی کرد و به قله رسید و به عنوان "ملکۀ موسیقی پاپ تاجیکی" شناخته شد و طی سه سال پی‌هم موفق به دریافت جایزۀ اول "سرود سال"، مهم‌ترین مسابقۀ موسیقی تاجیکستان، شد.

برخی از آهنگ‌های منیژه نفسی تازه به پیکر موسیقی تاجیکی دمیدند و بحث‌هایی را برانگیختند. ترانۀ "دوری" در سال ۲۰۰۵ که آمیزه‌ای از موسیقی تاجیکی و هندی و غربی بود، گونه تازه‌ای را وارد موسیقی مدرن تاجیکی کرد و با این که برخی از موسیقی‌دانان هشدار دادند که "این آهنگ قالب موسیقی تاجیکی را می‌شکند"، آهنگ "دوری" به  ذوق علاقه‌مندان موسیقی بسیار نزدیک بود و بی‌درنگ جا افتاد و محبوب شد. اکنون این گونۀ موسیقی، در پاپ تاجیکستان همه‌جاگیر شده‌است.

در واقع، منیژه آمده بود که قالب‌ها را بشکند و شکست. و محبوبیتش مرزها را شکسته بود. آوازۀ منیژه در کشورهای همسایه، به ویژه افغانستان پیچیده بود. همین آوازه باعث شد که منیژه سال ۲۰۰۶ نخستین و تنها سفر هنری خارجی‌اش را انجام دهد.

سفر منیژه به افغانستان طی روزهای ۱۷ تا ۲۰ ژانویه ۲۰۰۶ و برگزاری کنسرت‌های بی‌سابقۀ او در شهرهای کابل و مزار شریف را معتبرترین خبرگزاری‌های جهان گزارش کردند. یک رسانۀ آمریکایی نوشته بود: "هر دو کنسرت تحت تدابیر شدید امنیتی برگزار شد. علی‌رغم قیمت نسبتأ گران بلیت (حدود ۴۰ دلار) تالارها پر بودند. این نخستین مورد از هنرنمایی یک زن طی بیش از بیست سال اخیر در جامعۀ به‌شدت محافظه‌کار افغانستان است".

در پی آن کنسرت‌ها محبوبیت منیژه در افغانستان صعود کرد و طی چندین نظرپرسی علاقه‌مندان موسیقی در افغانستان منیژه را در صدر جدول "محبوب‌ترین آوازخوانان فارسی‌زبان" نشاندند.

پس از دورۀ موفقیت و شهرت بسیار بود که منیژه خاموشی برگزید و از صحنه کنار رفت. آیا او دچار هراس از شهرت شد؟ و یا رشک دیگران را چنان برانگیخت که احساس کرد باید مدتی گوشه‌گیری کند؟ رفتن او از صحنه هوادارانش را در میان حدس و گمان‌های بسیار در بهت و حیرت فرو برد.

خود منیژه هنوز نمی‌خواهد دلیل سکوتش را توضیح دهد.  اما هوادارانش هنوز امیدوارند او به صحنه هنر موسیقی تاجیکستان بازگردد. 

در گزارش تصویری این صفحه منیژه دولتوا از خود و دنیای خودش می‌گوید.

* انتخاب از آرشیو جدیدآنلاین


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
حُسن‌آرا میرزا

نام مرو، شهرباستانی آسیای میانه، که زمانی در امپراطوری هخامنشی بود، به صورت مرگو و مارگیانا هم ثبت شده. اما امروز آن شهر باستانی ویران شده و جای آن را شهر کوچکی گرفته به نام ماری که در جمهوری ترکمنستان است. مرو بر سر راه ابریشم بود و مردمان بسیاری از شهرهای دیگر به آن شهر کوچ می‌کردند. خراسانیانی که از ایران کنونی به شهر مرو کوچ کردند، موسیقی خود را به مرو و بعد به بخارا بردند. آمیزه موسیقی آنها با فرهنگ بخارا، اکنون "مرویگی" یا "موریگی" نام گرفته؛ با زیر و بم‌هایی پر از اندوه و شادی. این موسیقی خاص در اواخر سدۀ ۱۹ و اوایل سدۀ ۲۰ میلادی در امارت بخارا رشد کرد.

اعیان و اشراف بخارا لغت "مروی" را در مورد ایرانیانی به کار می‌بردند که در دوره‌های گوناگون از محل‌های مختلف خراسان باستانی، به ویژه از شهر مرو به بخارا آمده بودند.

با توجه به نزدیکی موسیقی ایران آن دوران و امارت بخارا، موسیقی "مرویگی" در بخارا زود جا افتاد. آوازخوانان "مرویگی" عمدتاً رباعیات مردمی را که با خود به بخارا آورده بودند، می‌خواندند. رفته رفته مرویگی با موسیقی محلی بخارا درآمیخت، اما با  آن یکی نشد و بسیاری از ویژگی‌های خود را حفظ کرد. این نوع موسیقی همچنان در بخارا رایج است.

ساز اصلی در این نوع موسیقی دف است که در موسیقی محلی تاجیکان آسیای میانه هم رایج است. اما نحوۀ سرودن مرویگی‌خوان‌ها به هنر آوازخوانی سنتی ایران و آذربایجان شباهت بیشتر دارد. آهنگ‌های مرویگی غالباً آغازی آرام و دنباله‌ای پرشور دارد و همراه با رقص و پایکوبی است. رباعیات حزین و اندوهگین مردمی رفته رفته به بداهه‌سرایی شوخ و شاد تبدیل می‌شود و رقصندگان با حرکات تند دست و پا وارد میدان می‌شوند. در گذشته تنها مردان جوان بودند که می‌رقصیدند، اما اکنون رقصنده‌ها تنها زنند.

هم‌اکنون در فیلارمونی شهر بخارای ازبکستان یک گروه فولکلوری "مرویگی" فعال است که بسیاری از اعضای آن از نوادگان افرادی هستند که در سده‌های گذشته از شهرهای مختلف خراسان ایران به این شهر آمده‌اند. آنها می‌گویند که سنت آوازخوانی مرویگی را از گذشتگانشان آموخته‌اند و قصد دارند آن را به فرزندانشان هم منتقل کنند، تا مرویگی‌خوانی در بخارا زنده بماند. شماری هم مرویگی‌خوانی را در دانشگاه‌ هنرهای زیبا تدریس می‌کنند.

در تاجیکستان کتابی زیر عنوان "مرویگی" منتشر شده است. نویسندگان کتاب نظام نورجان و بحرالنسا قابلوا، آهنگ‌های مرویگی را در این کتاب نت‌نویسی کرده‌اند، تا موسیقی‌دان‌ها و دانشجویان چگونگی اجرای آهنگ‌های مرویگی را از آن فرا بگیرند.

بسیاری از کارشناسان فرهنگ و موسیقی در تاجیکستان بر این باورند که برای تأسیس گروه مرویگی‌خوانی در تاجیکستان هم نیاز مبرمی وجود دارد. زیرا با فروپاشی اتحاد شوروی و دور ماندن بخارا از حوزۀ فرهنگی تاجیکستان، این نوع موسیقی که عنصری از فرهنگ موسیقایی پارسی‌گویان منطقه است، در آستانۀ فراموشی است. بدین منظور در کنسرواتوار موسیقی تاجیکستان واحد "مرویگی‌خوانی" برای دانش‌آموزان شش‌مقام یا موسیقی سنتی تاجیکستان وارد شده‌است.

در گزارش تصویری این صفحه لحظه‌هایی از هنرنمایی گروه "مرویگی" شهر بخارا را می‌بینید که با توضیحات پروفسور نظام نورجان همراه است.

* انتخاب از آرشیو جدیدآنلاین


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
باقر معین

استاد محمدجان شکوری که امروز (۱۶ سپتامبر۲۰۱۲) در ۸۷ سالگی در بیمارستان ابن سینای دوشنبه درگذشت از بزرگان و پیشگامان ادب و فرهنگ فارسی در زمانۀ ما بود. او از دو سال پیش  دیگر حافظه‌اش یاری نمی‌داد ولی نمی‌خواست نوشتن را کنار بگذارد. محمدجان شکوری بیش از چهل کتاب و ۵۰۰ مقالۀ پژوهشی نوشته و از سرآمدان زمانۀ ما در تدوین و نوشتن فرهنگ به زبان فارسی است.

شکوری در سال ۱۹۲۵ در بخارا زاده شده و همانند بسیاری دیگر از بخارائیان و فارسی‌زبانان آسیای میانه، بخارا برای او شهری آرمانی بود. او سه بخارا در ذهن داشت: یکی بخارای باستانی دیروز که زمانی خاستگاه فکر و هنر بود و بر سرزمین‌های دیگر روشنایی و فرهنگ می‌تابانید؛ یکی بخارای امروز، که پیکره‌ای است با معماری‌های زیبا برای گردشگران؛ و یکی بخارایی که باید در دوشنبه پدید آید. این استاد همچنان آرزومند بود که شهر دوشنبه چنان در زمینۀ زبان و ادب به پیش رود که مانند بخارا در دوران سامانیان پایگاه هنر و فرهنگ و اندیشه شود و شکوه فرهنگ تاجیکان را بازسازی کند.

سامانیان که بخارای خاطرات شکوری را ساخته‌اند، می‌خواستند فرهنگ ساسانیان را در بخارا از نو زنده کنند. از همین رو در این اندیشه بودند که بخارا را به تیسفونی بدل کنند که پایتخت ساسانیان بود. زیرا از نگاه آنها بغداد پایتخت خلیفه شده بود و مرکز امپراتوری نوبنیادی که به رهبری اعراب می‌خواست بر آنها سروری کند. گرچه ایرانیان در پایتخت این امپراتوری که بغداد بود از روی کاردانی و دور اندیشی مدیریت اداره امپراتوری را به دست گرفنتد و دستگاه اداری ساسانیان را در درون این امپراطوری بازسازی کردند اما نمی‌خواستند در فرهنگ و زبان اعراب گداخته شوند. از همین رو سامانیان به پیشگامی امیر اسماعیل - پادشاه روشن‌ضمیر- کوشیدند تا بخارا را پایگاه زبان، هنر و فرهنگ و تمدن ایرانی سازند.

از این راه رفته رفته با بغداد به رقابت فرهنگی برخاستند و در این راه پیروزی‌های بسیار به دست آوردند. زنده کردن زبان فارسی و برجستگی دست‌آوردهای ایرانی در درون فرهنگ اسلامی، یکی از آنهاست. در یک بیت منسوب به رودکی آمده‌است:
امروز به هر حالی، بغداد بخاراست / کجا میر خراسان است، پیروزی آنجاست.

با این که بخارا در سده‌های گذشته پستی و بلندی‌های بسیار دید و تلخی و شیرینی‌های بسیار چشید، اما در آغاز سدۀ بیستم میلادی هنوز هم پایتخت بود و به خاطرۀ فرهنگی سامانیان می‌بالید. با سرنگونی امارت بخارا و ایجاد چند جمهوری از دل آن، بر پایۀ تبار و زبان، سرانجام جمهوری‌های کنونی آسیای میانه پدید آمدند. برای شکوری  که در بخارا زاده شده بود٬ بخارا دیگر پایتخت نبود و در این چیدمان سیاسی نو، شهری شد از شهرهای جمهوری ازبکستان که  از نگاه فرهنگ امروز دیگر جایگاه چندانی نداشت.

یکی از جمهوری‌هایی که از دل امارت بخارا برآمد، تاجیکستان نام گرفت تا وطن فارسی‌زبانان ایرانی‌تبار آسیای میانه باشد. پایتختی هم که برای این جمهوری برگزیده شد، دوشنبه‌ بازاری بود در کنار شهر"حصار". و چنین بود که دوشنبه، پایتخت تاجیکان شد.

اما این شهر نوبنیاد نه زمین حاصل‌خیز بخارا را داشت و نه جایگاه راهبردی آن را. ولی کسانی که از بخارا و سمرقند و خجند و دیگر شهرها به دوشنبه کوچیده بودند، خاطرۀ بخارای رودکی را در دل و ضمیر خود نگاهبانی کرده و به دوشنبه آورده بودند و می‌خواستند روح فرهنگ بخارا را در پیکر دوشنبه بدمند و آن راگسترش دهند.

شکوری همانند شاعران و نویسندگان و دانشوران جوان تاجیک، برای سربلندی دگربارۀ تاجیکان جنبشی را ادامه دادند که کسانی چون "صدرالدین عینی" آغاز کرده بودند. هدف از این جنبش نگهبانی از هویت تاجیکان یا ایرانی‌تباران و فارسی‌زبانان آسیای میانه بود که با دگرگونی‌ها، به گفتۀ خودشان، جزیره‌ای شده بودند در دریای ترک‌زبانان.

از همین رو آنها می‌خواستند با زنده کردن خاطرات و تأکید بر نقش تاجیکان به عنوان پدیدآورندگان و پیشگامان زبان فارسی دری، زبان شیوا و امروزینی را جایگزین زبانی کنند که از سوی حکومت شوراها تبلیغ می‌شد. زیرا حکومت شوراها می‌کوشید زبان کوچه و بازار را همراه با وام‌واژه‌های روسی به زبان فرهنگی تاجیکان بدل کند. از نگاه شکوری و همکارانش این کار حکومت شوراها هم پیوند تاجیکان با گذشته‌شان را می‌برید و هم فرهیختگان را برای نوشتن به زبان فصیح فارسی تاجیکی با دشواری‌های بسیار روبرو می‌کرد.

با این حال، تاجیکان از راه زبان و فرهنگ روسی حتا زودتر و ژرف‌تر از ایرانیان، با هنرهایی چون تئاتر، داستان‌نویسی، باله، اپرا، موسیقی و رقص و نیز فرهنگ و فلسفه غرب، آشنا شدند و در نتیجه، برای فرهیختگان تاجیک این فرصت پیش آمد تا با ادبیات روس آشنا شوند و با شیوایی به زبان روسی سخن بگویند و با جهان بزرگ روس‌زبان در تماس شوند. و شکوری خود از همین راه با تاریخ و فلسفه و نقد ادبی و تاریخ غرب آشنا شد.

در سال ۱۹۹۱ که برای نخستین بار به دوشنبه رفتم با کسانی چون جلال اکرامی، ساتم الغ‌زاده، کمال عینی، محمد عاصمی و لایق شیرعلی و کمی بعد تر با شکوری آشنا شدم. آنها برای من مظهر آن بخارایی بودند که من همیشه در دل داشتم. این وارثان فرهنگ از کار ننشسته بودند. داستان نوشته بودند، شعر گفته بودند و با ادبیات و موسیقی و هنر ایران و افغانستان آشنا بودند. در این جا بود که دریافتم که ما چه اندازه از فارسی‌زبانان دیگر بی‌اطلاعیم.

شکوری و کسانی چون او نه تنها بر فرهنگ و ادب فارسی احاطه داشتند، بلکه می‌خواستند پیوند تاجیکان با دیگر فارسی‌زبانان محکم‌تر شود و برای این کار هم خواهان احیای خط فارسی و هم بالا بردن دانش هم‌میهنان خود از زبان فصیح امروز بودند، زیرا احیای فرهنگ و معنویت تاجیکان را بدون شکوفایی زبان فارسی تاجیکی ناممکن می‌دانستند و می‌دانند.

شکوری به گونه‌ای سازمان‌یافته و نظام‌مند در زمینۀ زبان و ادب کار کرد. او در زمینۀ تاریخ ادبیات و نقد ادبی و فرهنگ‌نویسی کارهای برجسته‌ای تألیف کرد. همکاری او مایۀ تدوین بهترین فرهنگی شد که تا کنون به فارسی تألیف شده‌است و به گفتۀ صاحب‌نظران، فرهنگ دو جلدی فارسی تاجیکی که باهمکاری شکوری در سال ۱۹۶۹ تالیف شده، از نگاه شیوه فرهنگ‌نویسی از فرهنگ معین و لغتنامۀ دهخدا روشمندتر است. شکوری نیز نخستین کسی بود از تاجیکان که عضو پیوستۀ فرهنگستان زبان و ادب فارسی در ایران شد و سال ۲۰۰۵ عنوان افتخاری و جایزۀ "چهرۀ ماندگار" ایران را دریافت کرد.
شکوری پس از فروپاشی شوروی بیشتر به پژوهش‌های تاریخی پرداخت و در مجموعه مقالات "خراسان است اینجا"، که در سال ۱۹۹۶ نشر یافت، جایگاه تاریخی تاجیکان و پیوند آنان با زبان فارسی و فرهنگ ایرانی را طرح و از آن به شدت پشتیبانی کرد که در میان روشنفکران تاجیک بحث‌هایی را دامن زد.

اندیشه‌ها و آثار محمدجان شکوری که سرشار از دانش و آگاهی‌ها و بینش تاریخی است، برای شکل دادن به هویت تاجیکان در جهان نو نقش مؤثری داشته‌است.

 در گزارش تصویری این صفحه زرینه خوشوقت در دوشنبه ما را به دیدار زنده یاد استاد محمدجان شکوری می‌برد.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
داریوش رجبیان

سه شعر از مجموعه "جمهوری غمگین من" با صدای رستم عجمی
"جمهوری غمگین" رستم عجمی سرزمینی است بریده از خود اما آشفته از این دوری و مشتاق رسیدن به خود و خودی؛ سرزمینی که رسم‌الخطش هم عامل این بریدگی و جدایی است. رستم عجمی از معدود شاعران تاجیکستان است که تا کنون مجموعه‌های شعرش را صرفاً به خط فارسی منتشر کرده و "جمهوری غمگین من" نخستین دفترچۀ شعر اوست که به دو خط فارسی و سیریلیک در لندن منتشر شده‌است. دو مجموعۀ قبلی این شاعر جوان را انتشارات انجمن قلم ایران و نشر تکا در تهران به خط فارسی منتشر کرده‌اند. "جمهوری غمگین من" نخستین تجربۀ چاپ اشعار چامه‌سرایان تاجیکستان به دو خط در لندن است که به اهتمام انتشارات "ایچ اند اس میدیا" H&S Media انجام گرفته.

این مجموعه در آن سوی خط مخاطبی دارد که گاه معشوقش است و گاه موطن شاعر و معشوقش، اما موضوع گفتمان سرزمینی است که به جبر روزگار از هویت خود دور افتاده و در غم غنوده و یارای رسیدن به خود را ندارد. شاعر کتاب می‌شود تا این آلام را بازگوید:

قلبم را به معتبرترین انتشارات جهان خواهم داد
به نام دوشنبه‌های غمگینم
چاپش خواهم کرد
حالا در دستان تو
با نبض‌هایم کتابی شده‌ام
انگشت‌هایت را
روی واژه‌هایم می‌گذاری
 و من سطرهایی هستم که  به چشمان بی‌قرار تو نگاه می‌کنم ...

موی درازت
گهگاهی
روی جلدم می‌ریزد
و حالا من کتاب بی‌قرارم...
و تو هنوز به واژه‌های من فکر می‌کنی...

و شاعر، پریشان از پریشانی‌ها، به شعر خود پناه می‌برد:

جغرافیای یتیم من
نشرشده
در هر مرز بی‌سرباز
پیامبرت کجاست؟
به کدام تاریخ
معجزه خواهد کرد؟
زیباترین خاکِ تنها!
زیباترین شعرغربت!
بی تو
آرامشم تنها
زبان مادری است
و این شعر
که تنهایی‌ام را
در آغوش می‌گیرد
و احساس زخم‌دیده‌ام را
پناه می‌دهد...

احساس یتیم بودن در مجموعه موج می‌زند و "یتیم" بسامد قابل توجهی دارد:

خاک پاکدامن من!
به زودی
تو را همه خواهند شناخت...
 واژه‌هایت را که در  خاک یتیم
پنهان شده‌اند

همانند احساس دلتنگی برای زبان مادری، همراه با شمه‌ای از امید:

دیر به دنیا آمدم
دلم تنگ می‌شود برای زبان مادری‌ام
می‌دانم
واژه‌های غمیگن من
به‌زودی
رستگار خواهند شد...

و دوباره در یأس فرو می‌رود و رستمانه به شغاد می‌اندیشد:

...امّا تلف شدیم؛ گناهی نداشتیم
شب پشت شب سحر شد و ماهی نداشتیم
رستم شدیم و آخرِ شهنامه خوش نبود
مُردیم لحظه¬لحظه و چاهی نداشتیم
چون رود آمدیم به هر پستی¬ای فرود
چون آبشار، جز دره راهی نداشتیم
می¬خواستیم مَرد بمانیم همچو کوه
پنداشتیم و پشت و پناهی نداشتیم...

حس غربت خصیصۀ اصلی این دفترچۀ شعر است؛ حس غربت شاعری در وطن ِ خویش غریب. او رفتار روزگار را با پندار و کردار خود یکی نمی‌بیند و خودش را خورشیدی تبعیدشده در روز می‌انگارد که محکوم به سوختن و ساختن است و به پیکار شب می‌رود. و همچنان می‌ترسد از این که مبادا خودش نباشد؛ مبادا در حال اجرای برنامۀ فردی دیگر باشد و جدل می‌کند که همانا خودش بماند:
می‌ترسم از این که به تو نگاه کنم
می‌ترسم از این که سرم را پایین نگه دارم
می‌ترسم از این که تو نباشی
می‌ترسم از این که من خودم نباشم
هر پاره از شعر رستم عجمی انبانی از پرسش است که بر خوان روزگار تاجیکان پهن شده:
 زاده شدم
یک کلمه اضافه شد بر جهان
نه تنها یک کلمه
همان نخستین اشک‌هایم
دایره‌المعارفی بود، لبریز از معانی و سؤال

و گاه رستم به واقعیت‌های بی‌عاطفۀ روزگار به حدی نزدیک می‌شود که واژگانش به شعور ما یورش می‌برند و با لگد آن را بیدار می‌کنند:
وقتی تو نیستی
دست‌های من دیکتاتور می‌شوند
به هم می‌پیچند
مرا تازیانه می‌زنند
و انگشتان جلادم
پی در پی با آتش سیگار نفسم را می‌برند
نفس رستم عجمی اما با این نفس‌ها تازه آغاز می‌شود تا نفسی تازه بر پیکر نحیف پارسی فرارود بدمد. در این مجموعه به گزینش خود شاعر برخی از تازه‌ترین آفریده‌های سنتی و نوین او گرد‌آوری شده است. این دفترچه راهی است به جمهوری غمگین شاعر که در ابیات او گریه می‌کند.

جمهوری غمگین من
رستم عجمی
ناشر: H&S Media
۱۸۰ صفحه
۱۵ دلار
تاریخ انتشار: ۱۰ آوریل ۲۰۱۲


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
*کامیلا کاردل

این اولین باری بود که در جشن نوروز تاجیکستان شرکت می‌کردم. جشن بزرگی که معمولا در خانه شروع می‌شود و به همان خوبی در خارج از خانه برگزار می‌شود و همه مردم شهر و روستا در آن شرکت می‌کنند. بوی عید در همه جا پیچیده بود؛ احساسی که پیش از آن نیز در ایران داشتم.

روز جمعه شانزدهم مارس قبل از تعطیلات رسمی نوروز در شهرستان حصار، در اولین جشن نوروز شرکت کردم. این مراسم در یک مدرسه به نام "آفتابک" توسط سازمان "نور آفتاب" که از کودکان معلول ذهنی و جسمی تاجیک نگهداری می‌کند برگزار شد. دوست انگلیسی‌ام "مری" که مشاور توسعه آن سازمان می‌باشد، ما را به همکارش "فاطمه" که مدیر آنجا است معرفی کرد و توانستم در این جشن شرکت کنم. برایم بسیار جالب بود که این  بچه‌های معلول، نقاشی‌های نوروزی آماده کرده بودند، لباس سنتی خود را پوشیده و "دسترخان" (سفره) گذاشته بودند و به اتفاق شاگردان مدارس دیگر آن ناحیه با موسیقی زنده می‌رقصیدند و نوروز را با هم جشن می‌گرفتند.

یکشنبه هیجدهم مارس، فاطمه دوباره من و دوستانم را به جشنی که در مرکز شهر حصار برگزار می‌شد، دعوت کرد. در این مراسم یک گروه از مردان و پسران با دمیدن در "کرنا" و نواختن طبل به استقبال ما آمدند. پس از آن فرماندار محل  به دیدار ما آمد و غرفه‌های آماده شده توسط دانش آموزان و سازمان‌های محلی و صنایع دستی را به ما نشان داد. و نوشیدنی ها و غذاهایی مانند "دوغ" و "آش پلو" به ما دادند (آش پلوغذایی است که از برنج، هویج، گوشت و نخود آماده می‌شود). در حالی که زنها سمنو را، با صدای دف، می‌پختنند گروهی دیگر با چوب، پنبه می‌زدند. یک عروس و داماد کنار سفره ایستاده بودند و عروس با تعظیم‌های  مکرر، مراسم ادای احترام به خانوادۀ خود و داماد را به نمایش گذاشته بود. این یک رسم تاجیکی است که هر عروس قبل از رفتن به خانه داماد و زندگی مشترک باید انجام بدهد.

مراسم نوروزی با اهدای شاخه‌های گل به مقامات محلی توسط دانش آموزان ادامه پیدا کرد. به علت بارش باران از ما خواسته شد، که در کنار مقامات، زیر سایبان بنشینیم. به رغم بارش شدید باران و سردی هوا دانش آموزان به خواندن شعر و ترانه‌های نوروزی و رقص ادامه دادند. دسترخان بزرگی روی میز گسترده بودند و روی آن موادی از قبیل شکرآب، سبزی (به گویش محلی یعنی هویج)، نان سمرقندی، سبزه، سُمنَک، سیب، سرکه و انواع شیرینی و شکلات قرار داشت. دانش آموزان با قبا یا "چَپَن" به اجرای چند نمایش مثل خروس‌جنگی، طناب‌کشی، نمدمالی، و رقصی که نماد کشاورزی بود، پرداختند. خواننده‌های تاجیک و افغان آهنگ‌های زیبایی اجرا کردند و ما هم با آنها به رقص و پایکوبی پرداختیم.

روز چهارشنبه بیست و یکم مارس دو مراسم باشکوه در باغ کشاورزی و در خیابان رودکی،  روبه روی ساختمان "آپرا باله" بر گزار شد. در این مراسم دختران با "کورته اطلس" (لباس سنتی تاجیکی که معمولا در  جشن‌ها می‌پوشند) و سبزه در دست و پسران با چپن حضور داشتند. شرکت‌کنندگان  نمونه‌هایی از صنایع دستی، لباس‌های محلی و انواع نان را به نمایش گذاشتند. در گوشۀ دیگر زنان تاجیک طرز تهیه خمیر و استفاده آن در غذاهای گوناگون را نشان می‌دادند.

مراسم دیگر در روز یکشنبه بیست و پنجم مارس در ورزشگاه شهر برگزار شد. در این مراسم، رؤسای جمهور تاجیکستان، ایران، افغانستان و پاکستان و مقامات رسمی حضور داشتند. این مراسم با سخنان رییس جمهور تاجیکستان، "امام علی رحمان" آغاز شد. در این ورزشگاه گروه‌های هنری به نمایندگی از مردم مناطق مختلف (کولاب، خجند، بدخشان، سمرقند، بخارا) شرکت داشتند و رقص‌های دسته جمعی بی‌نظیری را اجرا کردند. البته گروهی از هنرمندان افغانی، ایرانی و پاکستانی نیز شرکت داشتند و برنامه‌های هنری خاص کشورشان را به نمایش گذاشتند. باید اعتراف کنم که غنای فرهنگی تاجیکستان و تنوع آن هر شرکت کننده‌ای را تحت تاثیر قرار می‌داد.

برای اینکه با مراسم نوروز تاجیکستان بیشتر آشنا شوم با چند نفر صحبت کردم. خانم مؤمنه که خانواده‌ای ۱۸ نفره  شامل پسرها، دخترها و نوه‌ها داشت برایم از آمادگی جشن نوروز گفت. او حالا ۶۴ سال دارد اما خاطرات بسیار خوبی از برگزاری جشن نوروز در کودکی به یاد دارد. به من گفت از دوران کودکی نوروز را هم چون جشنی اسلامی- تاجیکی می‌دانستند. در فرهنگ تاجیکی این جشن را شروع سال اسلامی می‌دانند. او اضافه کرد که در زمان شوروی سابق هیچ وقت مخالفتی با بر گزاری نوروز نبود. به نظرش جشن نوروز برای مردم تاجیکستان بسیار مهم است. همه خانه‌هایشان را تمیز می‌کنند، لباس‌های نو و ملی می‌پوشند و رقص و پایکوبی می‌کنند. خانواده‌ها کوشش می‌کنند جشن عروسی فرزندانشان را در این روزها برگزار کنند. خانم مؤمنه در خانه‌اش سفره هفت‌سین می‌چیند و چیزهای مانند سیر، سمبوسه و غذاها و شیرینی‌هایی  که با "س" شروع می‌شود در آن می‌گذارد. وقتی به مهمانی می‌روند به یکدیگر عیدی مانند سمبوسه و حلوا می‌دهند. جوانان هم به تماشای باغ بوتانیکی (باغ گیاه شناسی زیبا در مرکز شهر دوشنبه) می‌روند.

خانم سعادت که تاجیک و اهل شهر دوشنبه است، اما خانواده‌اش اصلا از سمرقند هستند به من گفت در دوران شوروی سابق شرایط برگزاری جشن نوروز با آنچه که امروز انجام می‌شود تفاوت بسیار داشت. در آن زمان آنها  فقط ۲۱ مارس را جشن می‌گرفتند در حالی که امروزه، برای ۳ روز جشن‌های باشکوهی برپا می‌شود و تعطیلات دارند. زن‌های تاجیک پیش از نوروز آرزو و نیت می‌کنند و از خداوند سلامتی و شفای بیماران، و بچه‌دار شدن طلب می‌کنند. اگر آرزوی آنها برآورده شود آنها سمنک می‌پزند.

خانم منوره سومین کسی است که با او گفتگو می‌کنم. او در دوشنبه به دنیا آمده و تاجیک است اما پدر و مادرش دهه ۳۰ میلادی از بخارا مهاجرت کردند. به نظر او عید نوروز جشن آریایی است. او می‌گوید در این روزها به آرامگاه مادر و پدرش می‌رود و برای روح گذشتگانش قرآن می‌خواند. در این روزها مردم کوشش می‌کنند یکدیگر را ببخشند و اظهار امیدواری می‌کنند که تا نوروز آینده سالم و تندرست بمانند. در جشن نوروز دختران کرته‌های اطلسی، که لباس‌های ملی و زیبای تاجیکی است، می‌دوزند و تاقی (کلاه ملی) می‌پوشند. خانم منوره در نوروز آش مخصوصی می‌پزد که این آش با گوشت مرغ پخته می‌شود.

این تجربه بهاری من از نوروز تاجیکستان بود. خاطره‌ای که همیشه هنگام بهار در ذهن و یادم زنده خواهد شد.

 
*کامیلا کاردل کارآموز آمریکایی زبان فارسی در تاجیکستان است و این مطلب را به زبان فارسی تهیه کرده است.

 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
حمیرا بختیار

شهریار مختارف، گرافیست، طراح و مجسمه‌ساز تاجیک است که سال ۱۹۶۰ در شهر دوشنبه به دنیا آمده‌است. می‌گوید از دوسالگی به مدادهای رنگی علاقه داشته و بهترین سرگرمی‌اش نقاشی و رسامی بوده‌است. همسالانش در بیرون بازی می‌کردند و او تخیلش را با رنگ‌های گوناگون روی کاغذ می‌ریخت. این عشق و علاقه با مرور زمان نه تنها کاهش نیافت، بلکه به حدی بزرگ شد که آینده‌اش را رقم زد.

وی در شانزده‌سالگی وارد آموزشگاه هنرهای زیبای "عالِمف" و سه سال بعد، برای تکمیل مهارت نقاشی و مجسمه‌سازی روانۀ دانشگاه هنرهای زیبای شهر مسکو شد. در همان سال‌های نخست دانشجویی در مسکو در مسابقات و نمایشگاه‌های هنری  شرکت می‌کرد و از او تقدیر می‌شد. یکی از کارهای ماندگار شهریار مختارف در دورۀ دانشجویی‌اش پیکره نیم‌تنۀ ابوالقاسم لاهوتی است که با سنگ مرمر ساخته بود، هرچند جنس بیشتر کارهای بعدی‌اش برنز است. برای آموختن ظرافت‌های کار با سنگ به کشورهای کرانۀ بالتیک سفر کرده و از استادان آن سامان فن سنگ‌تراشی را فرا گرفته بود.  ‌
 
اکنون آفریده‌های شهریار مختارف را می‌توان در خیابان‌های سمرقند و دوشنبه و قرغان‌تپه و خجند و خارغ و تورسون‌زاده دید. برخی از آثار او به خیابان‌های شهرهایی چون سمرقند در ازبکستان و نیز شهرهایی در روسیه و قرقیزستان زیبایی می‌بخشند. 
 
شهریار می‌گوید، اسب، شاخص هنر یک مجسمه‌ساز است. و اگر مجسمه‌سازی از ساختن تندیس اسب عاجز بود، پس هنر چندانی ندارد. چون نشان دادن فرورفتگی‌ها  و برجستگی‌های پیکر  اسب مهارت بسیار می‌خواهد. از این‌جاست که در کارگاه شهریار ده‌ها اسب در حالات مختلف جولان می‌دهند یا با وقار ایستاده‌اند؛ شهریار روی هر یک از این تندیسک‌ها پاره‌ای از مهارت اسب‌سازی را آموخته‌است.  
 
شهریار معتقد است که هنر نقاشی و مجسمه‌سازی را در هیچ دانشگاهی نمی‌توان فراگرفت. آدم ها نقاش یا مجسمه‌ساز به دنیا می‌آیند  و صرفاً ظرافت‌های این کار را در مؤسسات آموزشی فرا می‌گیرند. سرشت و بینش یک نقاش یا مجسمه‌ساز اکتسابی نیست. این باور شهریار است. همچنین باور دارد که مهم‌ترین فروزه یا فضیلت یک پیکرتراش، شکیبایی است. چون مجسمه یک‌شبه پدید نمی‌آید؛ باید حوصله کرد. گاه برای پدید آوردن یک سیما یا یک تندیس ماه‌ها باید نشست و کار کرد. و چندین روز دیگر باید قالب آن را تهیه کرد و تزییناتش را انجام داد. این‌جاست که برخی تاب نمی‌آورند و کار را ناتمام می‌گذارند و به جایی نمی‌رسند. 
 
شهریار مختارف می‌گوید که مجسمه‌سازی کار ساده‌ای نیست و شب‌های بی‌خوابی دارد. و مثلاً برای آفریدن یک چهره مجبور است چندین جلد کتاب بخواند و از آن چهرۀ تاریخی شناخت دقیق حاصل کند و تنها بعد از آن تخیلش را نخست بر کاغذ و سپس در جنس تندیس بریزد. اما حاصل آن  گَرد همۀ رنج‌ها را به‌سادگی می‌زداید.
 
به گفتۀ شهریار، مکتب مجسمه‌سازی تاجیکستان در سال‌های شوروی از همۀ مکاتب دیگر آسیای میانه پیشی داشت، ولی اخیراً در وضع اسفباری قرار گرفته‌است. وی برای اصلاح اوضاع، انجمنی را با نام "صنعت تصویری و رشد پیکرتراشی در تاجیکستان" پایه‌ریزی کرده‌است. هدف اصلی این انجمن یافتن نوجوانان بااستعداد برای تداوم هنر مجسمه‌سازی در این کشور است. تاکنون حدود سی تن از این نوجوانان را یافته‌اند و برایشان دوره‌های آموزشی برگزار می‌کنند. شهریار خشنود است که همچنان در تاجیکستان می‌توان جوانان بااستعدادی را سراغ داشت؛ جوانانی که تنها به راهنمایی نیاز دارند و بس. وی برای ترغیب و تشویق این جوانان همراه با آنها طرح‌های مشترکی را انجام می‌دهد. چندی پیش در مسابقۀ سراسری مجسمه‌سازان شهریار و سی شاگردش برنده شدند و طی دوره‌‌ای کوتاه برای باغ و گلگشت‌های شهر تندیس‌هایی ساختند. ماه اوت سال ۲۰۱۱ شهریار مختارف در گلگشت‌های شهر دوشنبه ۲۲ نیم‌تنه نصب کرد و طراحی باغ مرکزی پایتخت را هم به عهده داشت. و اکنون آرزو دارد که یکی از گلگشت‌های شهر دوشنبه را صرفاً به آفریده‌های خود و شاگردانش اختصاص دهد. 
 
در گزارش تصویری این صفحه به کارگاه شهریار مختارف، مجسمه‌ساز تاجیک، سری می‌زنیم و پای صحبت‌های او می‌نشینیم.

 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
Home | About us | Contact us
Copyright © 2026 JadidOnline.com. All Rights Reserved.
نقل مطالب با ذكر منبع آزاد است. تمام حقوق سايت براى جديدآنلاين محفوظ است.