مقالات و گزارش هایی درباره تاجیکستان
۲۵ می ۲۰۱۰ - ۴ خرداد ۱۳۸۹
هجده سالش بود که نخستآلبومش با نام "عشق تو" وارد بازار موسیقی تاجیکستان شد و صدا و سیمای دولتی هم آهنگهایش را بری پخش مناسب دید. همین یک آلبوم کافی بود که در فرصتی کوتاه دل هزاران هوادار موسیقی را برباید. بسیاری در ترانههای او رگههایی از حنجرۀ کرامتالله قربان، آوازخوان فقید تاجیک را تشخیص دادند. سبک و سیاق هنرنماییاش هم بهشدت تحت تأثیر مکتب کرامتالله بود. اما با گذشت سالها او تقلید از سرآمد خود را کنار گذاشت و دیگر نه به عنوان "یک شاگرد کرامتالله"، بلکه با نام "صدرالدین نجمالدین" شناخته شد و سر زبانها افتاد.
اکنون صدرالدین نجمالدین از پرکارترین آوازخوانان کشورش است و بیش از دویست ترانه ضبط و پخش کردهاست. اما تنها پس از سفرهای خارجیاش بود که نام او مرزهای کشورش را پشت سر گذاشت و به بازار موسیقی گستردهتر فارسی راه یافت.
صدرالدین در سال ۲۰۰۳ به دبی سفر کرد. و چون از کیفیت نماهنگهایش دل خوشی نداشت، چند نماهنگ تازه را در دبی فیلمبرداری کرد. "زندگی چنینه" از جملۀ ترانههای محبوب همان دوره است. پخش این ترانهها از طریق شبکههای موسیقی "پی ام سی" و "پارس ویدئو" بر شهرت او افزود و زمینۀ همکاریهای او با هنرمندان سرشناس ایرانی و افغانستانی را فراهم کرد. در واقع، صدرالدین نخستین آوازخوان تاجیک است که آهنگهایش از طریق این شبکههای تلویزیونی پخش شدهاند.
آشنایی صدرالدین با کوجی زادری، تهیهکنندۀ ایرانی نماهنگها در لسآنجلس در جریان سفرش به آمریکا هنر صدرالدین را در میان فارسیزبانان بیش از پیش مطرح کرد. همکاری او با زادری تغییراتی را هم در ظاهر و هم در ترانههای او در پی داشت. دیگر صدرالدین در نماهنگهایش با صورت صاف و تراشیده و موی کوتاه ظاهر نمیشد، بلکه بیشتر به سبک آوازخوانان پاپ لسآنجلسی موی بلند و تهریش داشت. گویش تاجیکی او هم در ترانههایش جای خود را به گویش تهرانی داد.
تغییر گویش، صدرالدین را در میان محافلی محبوبتر کرد، اما در سرزمین مادریاش از محبوبیتش اندکی کاست؛ شاید به دلیل اینکه دیگر لحن او در آهنگهایش روان و طبیعی به گوش نمیرسید و تصوری را ایجاد میکرد که خواننده با ملاحظات بازرگانی به اجبار و به طور تصنعی گویشش را تغییر دادهاست. احتمالاً گلایههای مطبوعاتی و صحبتهای خیابانی در مورد این تحول باعث شد که صدرالدین دوباره به گویش طبیعی تاجیکیاش آواز بخواند. اما گویش تهرانی در میان هنرمندان تاجیکستان همچنان محبوب است و صدرالدین هم گاه گداری از هر ترانهاش دو گزینه تهیه میکند که یکی تهرانی و دیگری تاجیکی است.
اکنون هم بسیاری در تاجیکستان صدرالدین نجمالدین را بهترین آوازخوان مرد صحنۀ پاپ این کشور میدانند و آلبومهای او جزء پرفروشترین ترانههای پاپ تاجیکستان است.
صدرالدین نجمالدین روز ۱۰ ژانویۀ سال ۱۹۸۰ میلادی در شهر دوشنبه به دنیا آمد و در سال ۱۹۹۷ وارد دانشگاه هنرهای زیبای این شهر شد. اما مشغلههای هنری و شهرت فراگیرش اجازه نداده که تا کنون تحصیلاتش را تمام کند.
در گزارش مصور این صفحه که زیورشاه محمّدُف در شهر دوشنبه تهیه کردهاست، صدرالدین نجمالدین از زندگی و هنرش میگوید.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۲۸ آوریل ۲۰۱۰ - ۸ اردیبهشت ۱۳۸۹
باقر معین
لایق گوهر شاعری داشت. هم طبعش روان بود و هم اهل فکر. مردی بود افتاده. آهسته راه میرفت. آرام و فصیح سخن میگفت. پیامش ساده و روشن بود: از خواب تاریخی بیدارشوید و شاد باشید.
زندگیدوستی و شاد بودن را ازهمشهری خود رودکی و نیز خیام یاد گرفته بود و از زاری و مویه پرهیز داشت. از شیفتگی ایرانیان به سوگواری برای کسانی که به گفته او "قرنها پیش مردهاند" سخت در رنج بود و پنهان هم نمیکرد.
در خودشناسی و هویت و تاریخ پیرو فردوسی بود. شاهنامه را برای آگاه کردن مردم تاجیک به فرهنگ نیاکان، به صورت نمایشنامه، در چندصد برنامه، برای رادیو تدوین کرد. در شعری به نام "وصیت فردوسی" میگوید:
"شاعری هم بر مَثَل معماری است / زندگی را هرنفس دیگر کند / اهل جان را دوستتر با اهل جان / عاشقان را باز عاشقتر کند."
و در بیدار کردن مردم از خواب گران و خرافات همراه ناصر خسرو و اقبال گام برمیداشت. درمان درد وطن و درد فرهنگ را در بیداری میدید و میگفت: "ما ز خوابآلودگان خاوریم." و یا شِکوهکنان میگفت: "مهرغلامی بر جبین، خون غلامی در بدن، از نفس انسان آمده، یا نحس کیوان آمده؟"
با زبان فخیم سعدی آشنا بود. سعدی میگوید " چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد / تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم" و لایق میگوید: "چنانت رغبتی دارم که خشکستان به بارانی / چنانت روز و شب جویم که سینا حل مشکل را."
لایق به شاعران امروز نیز نظر داشت. در ستایش میهن و ارج گذاشتنش به فرهنگ و ملیت، نگاهی به ملکالشعرای بهار داشت. رگههایی از روانی طبع و نقد اجتماعی ایرج میرزا را هم داشت؛ گزنده و کوتاه و سنجیده.
لایق خودش را اهل زمانه میدانست: "گویند شاعر خوب فرزند دور خویش است / بهر زمانشناسان ما خود زمانه هستیم." یا "تا چند تو با گذشتگان می نازی / با رودکی و به حافظ شیرازی؟ / وقت است سر منبر آزاد سخن / خیام دگر حافظ دیگر سازی!"
البته، لایق شباهت دیگری هم به ایرج میرزا داشت. ایرج میگوید: "هر که را روی خوش و موی نکوست، زنده و مردۀ من عاشق اوست." و لایق میگوید: "من از دست زمان هرگز نمیرم / که از دست زنان میمیرم آخر." و مصرعی دیگر دارد که زبانزد است: "ز دست خانمان بی خانمانم." او عاشقپیشه بود و در بسیارنوشی که چندان هم پنهان نبود، بر خویش ستم میکرد.
از عاشقپیشگی لایق هم داستانهای بسیار نوشتهاند و افسانههای بسیار بر سر زبانهاست. لایق داستان عشق خود را به رقصندهای که او را سپیده میخواند، در شعر سپید ریخت. لایق، آگاه از ملامتها، میگوید:
در این شهر جوان
بی منارههای بلند
حالا من و تو دو منارهایم
که مردم میبینند
وملامت میکنند من و تورا
غافل از لذت سرمد عشق...
لایق سال ۱۹۴۱ میلادی به دنیا آمد و در ۵۰ سالگی شاعر مردمی و پرآوازهای بود. کسی نبود که او را نشناسد. بسیاری از سرودههای او ترانه و زبانزد شده بود. در جشن ۵۰ سالگیاش تصویر و نام او بر در ودیوار همۀ شهرها و خانهها بود.
جنگ شهروندی تاجیکستان در سالهای آغازین دهۀ نود میلادی نیز بسیار لایق را آزرد: "دیگری گیرد گریبان فلک / ما گریبان خودی را میدریم". یا "در کوچهها خون ریخته / صد آرزو آویخته / خاک بزرگان بیخته / آه این چه دوران آمده".
او این سخن همیشگی تاجیکان را با حسرت بیشتر میگفت که "ما را به گوشۀ کوهستانی کوچاندهاند، تا از بخارا و سمرقند و خویش و تبار و فرهنگ خود جدا باشیم".
لایق با تأسیس بنیاد زبان در تاجیکستان با تلاشی عملی بسیار کوشید تا چراغهای رابطه را میان مردم فارسیزبان روشنتر کند. این بیناد در دو دهه پیش شاید نخستین نهادی بود که رایانهای داشت که فارسی مینوشت.
لایق میگفت "تاجیک و ایرانی و افغان چرا؟ ما در این دنیا که از یک مادریم!" و طبعاً شیفتۀ نزیکی فارسیزبانان بود. اما خود او چنان که باید، در میان دیگر فارسیزبانان و به ویژه ایرانیان شناخته نیست.
این ناشناختگی تا حد زیادی به مرزبندیهای سیاسی قرن بیستم، جداییها و نداشتن تجربههای مشترک برمیگردد. اما زبان امروز و کمبود تجربههای مشترک، دشواریهایی در شناخت بیشتر پیش میآورد.
گرچه تلاش کسانی چون لایق برای آموزش خط فارسی در تاجیکستان با کندیهایی روبرو شدهاست، دنیای مجازی اینترنت، تا حدی در حال کم کردن فاصلههاست و نسل نوی از فارسیزبانان از راه اینترنت با هم آشنا میشوند و گفتگو میکنند.
ترانههای گوگوش در فیلم "در امتداد شب" پیشگام آشنا کردن بسیاری از فارسیزبانان آسیای میانه با گویش فارسی رایج در ایران شد، اکنون از راه رسانههای نو، از جمله اینترنت کسانی چون شبنم ثریا، خوانندۀ تاجیک، بسیاری از فارسیزبانان دیگر را شیفتۀ گویش فارسی تاجیکی خود کردهاند.
اگر لایق زنده میبود، بیگمان لبخند بر لب میداشت.
گزارش مصور این صفحه از زرینه خوشوقت در دوشنبه است، که شامل صحبتهایی از بستگان و نزدیکان لایق شیرعلی است. در اين گزارش، ترانههای لايق را با صدای افضلشاه شادی، آوازخوان سرشناس تاجيک نيز میشنويد.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.
.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۲۰ آوریل ۲۰۱۰ - ۳۱ فروردین ۱۳۸۹
پرویز امینف
در شهرک بیشکِنت ناحیۀ "شهرتوس" در جنوب تاجیکستان محلی هست با نام رازآمیر "چهل و چهار چشمه". این منطقه در امتداد مرز با دو کشور ازبکستان و افغانستان واقع است و از شهر دوشنبه ۸۰ کیلومتر فاصله دارد. "شهر توس" در هر فصل سال گرمتر از دیگر نقاط تاجیکستان است و در فصل تابستان دمای هوا تا به ۴۵ درجۀ سانتیگراد میرسد. حضور در کنار این چشمۀ مصفا در روزهای گرم لطف خاصی دارد.
موقعیت چشمه در قلب بیابانی خشک باعث شده که در بارۀ پیدایش آن روایتهای افسانهگونۀ فراوانی بافته و نقل شود. بیشتر روایتها با نام حضرت علی گره خوردهاند. چهل و چهار شاخۀ خرد و بزرگ این چشمه از سینۀ یک تپه میجوشد و مردم محلی به خاصیت درمانی آن باور دارند.
باورهای مردم همچنین شامل حال جانوران این محل میشود. مثلاً میگویند که ماهی و مارهای "چهل و چهار چشمه" با هم رفیقند و هرگز به همدیگر زیان نمیرسانند. اما مهمترین چیزی که به مهمانان تازهوارد توصیه میشود، پرهیز از خوردن ماهی این محل است. میگویند، تا کنون هر کسی ماهی چهل و چهار چشمه را خورده، مردهاست. مقامات محلی بهداشت پس از پژوهشی مفصل دریافتند که در ترکیب گوشت این ماهیها آب نقره موجود است و در صورت پختن یا سرخ کردن ماهی، آن آب نقره به زهر کشنده تبدیل میشود. در نتیجه ماهیهای چهل و چهارچشمه از آتش ماهیتابهها در امان ماندهاند و باوری در میان مردم روستاهای اطراف رایج است که ماهیهای این محل از سربازان لشکر علیاند.
رمز و راز چهل و چهار چشمه و باشندگان آبهایش به این منطقه حالت تقدس و تبرک دادهاست. مردم محلی و حتا محلهای دوردست، اگر به عارضهای گرفتار شدند، در آب چهل و چهارچشمه غسل میکنند و جالب این جاست که در بیشتر موارد با اخلاصی که به خاصیت طبی این آبها دارند، درمان مییابند. به ويزه آنانی که مشکل بينايی دارند، با ايمان و اخلاص با آب اين چشمه، چشمهايشان را میشويند، تا شايد آب مبارک معجزهای به عمل آورد.
از آب چهل و چهار چشمه برای تفأل هم استفاده میشود. باورمندان نيتی میکنند و دست در آب میاندازند و بیدرنگ تعدادی سنگ ريز آن را بيرون میآورند. اگر شمار سنگها جفت باشد، آرزوی آنها برآورده میشود، و اگر فرد، ناکام خواهند شد.
حرمت چشمه پیش مردم محلی ضامن پاکیزگی آب آن است.
در گزارش مصور این صفحه به محل چهل و چهارچشمه در ولایت ختلان تاجیکستان سری میزنیم و از باورهای مردم در بارۀ ویژگیهای این چشمه میشنویم.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۱۵ آوریل ۲۰۱۰ - ۲۶ فروردین ۱۳۸۹
حسنآرا میرزا
نرگس گلی بود از گلستان موسیقی تاجیک. ۲۵ سال زیست. زود شکفت و زود پر پر شد. اما چه شکفتنی! آوازۀ هنر او مرزها را درنوردید و نرگس به عنوان بهترین آوازخوان آسیای میانه شناخته شد. اما رشتۀ عمر او که انتظار میرفت بسیار پربار باشد، بهناگاه در تصادفی شوم بریده شد.
تصادف برای نرگس، حتا پیش از این که به دنیا بیاید، سرنوشتساز بوده. هنوز در بطن مادرش بود که خودروشان دچار تصادفی شدید شد. پزشکان با انجام چند جراحی توانستند مادر نرگس و طفل پنجماهۀ بطنش را از مرگ نجات دهند. مردم گفتند، حضور طفل معصوم بطنش بوده که "بنفشه بیکوا" را نجات دادهاست.
چهار ماه پس از آن حادثه، روز هشتم اکتبر سال ۱۹۶۶ در شهر دوشنبه دخترکی به دنیا آمد. بنفشه و حُکمشاه بندیشاهف نام فرزندشان را "نرگس" گذاشتند.
هم پدر و هم مادر نرگس با هنر سر و کار داشتند و عمۀ او سوسن بندیشاهوا از آوازخوانان سرشناس بود. نرگس هم از اوان کودکی به موسیقی علاقه داشت و در مدرسۀ موسیقی به تحصیل پیانوی کلاسیک پرداخت. اما استعداد نرگس در زمینۀ آوازخوانی بیشتر بود. میگویند، شش سالش بود که در حضور رهبر اتحاد شوروی، با ارکستر سمفونیک ترانهای اجرا کرد و مورد تقدیر و تحسین واقع شد. پدر پیر نرگس با یادی از آن روزگار میگوید که "خروشچف" اجرای نرگس را پسندیده بود که به احتمال زیاد، منظورش "لئونید برژنف"، خلف "خروشچف" است.
نرگس در سال ۱۹۸۳ برای تکمیل دانش موسیقیاش وارد رشتۀ موسیقی حرفهای دانشگاه هنرهای زیبای دوشنبه شد. از همان آغاز پیدا بود که ستارهای درخشان در حال ظهور است. طی سالهای دانشگاهیاش در سال ۱۹۸۹ در مسابقۀ هنری "آوازخوانان جوان" شرکت کرد و برنده شد.
نرگس را دیگر در تاجیکستان همه میشناختند و ترانههای او را میشد همه جا شنید. اما در آغاز دهۀ ۱۹۹۰ بود که آوازۀ هنر نرگس فراتر از تاجیکستان رفت.
در سالهای پایانی اتحاد شوروی، قزاقستان همهساله مسابقهای را با عنوان "آواز آسیا" دایر میکرد و در آن بهترین آوازخوانان منطقه تعیین میشدند. تابستان سال ۱۹۹۱ نرگس در کنار ۴۰ شرکتکنندۀ دیگر روی صحنۀ این مسابقۀ بینالمللی در شهر آلماتی رفت و ستایش هیئت داوران و بییندگان آن را برانگیخت و جایزۀ اول مسابقه را به خود اختصاص داد. در پی آن پیروزی، آواز نرگس در دیگر کشورهای آسیای میانه هم طنین انداخت.
چند ماه پس از آن، در پاییز همان سال، درست یک هفته قبل از بیست و پنجمین زادروزش، نرگس و شماری از دوستانش به درۀ زیبامنظر ورزاب در حومۀ شهر دوشنبه سفر میکنند. تصادفی شدید ماشین را واژگون میکند و از میان چهار تن سرنشین آن تنها نرگس در جا جان میدهد. پایان فجیع نرگس در اوج شهرت و محبوبیت، هزاران دوستدار او را به اندوه نشاند.
نرگس رفت، اما آوازش ماندگار شد. لوحهای فشردۀ او را امروز هم میشود در بازار موسیقی تاجیکستان و دیگر کشورهای منطقه گیر آورد. ترانههای نرگس همچنان محبوبند، به ویژه آهنگ لالایی او، به زبان شغنی (از زبانهای بدخشان تاجیکستان) که همواره به بهانههای مختلف در محافل و مجالس پخش میشود.
پدر و مادر نرگس بندیشاهوا چند سال اول در داغ فرزند خود سوختند. سپس برای جاودانگی یاد و نام فرزند برومندشان بنیادی را با نام "نرگس" پایهریزی کردند که هدف اصلی آن کمک به کودکان بیسرپرست است. آنها میگویند، نرگس شیفتۀ کودکان بود و این حس شیفتگی را میتوان در ترانۀ لالایی او دریافت.
در گزارش مصور این صفحه، با پدر و مادر نرگس بندیشاهوا به گفتگو نشستهایم.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۰۸ آوریل ۲۰۱۰ - ۱۹ فروردین ۱۳۸۹
صفرعلی میرزا
شاید در جوامع دیگر دیدن زن پشت فرمان ماشین خیلی شگفتانگیز نباشد. اما در شهرستانهای تاجیکستان رانندگی زنان هنوز یک امر نادر است. البته، در زمان شوروی هم زنان راننده داشتیم، اما بیشترشان در شهرهای بزرگ بودند. در تصور غالب مردم روستاها و شهرستانها رانندگی همچنان در انحصار مردان است و زنان را با آن نباید میانهای باشد.
در یک چنین محیطی دیدن زن سالمندی که ۳۰ سال عمرش را پشت فرمان ماشین سپری کرده، حیرتآور است. "سارا قادروا" از ناحیۀ واسع در جنوب تاجیکستان، نه تنها راننده است، بلکه تاکسی هم میراند و همهروزه باعث شگفتی مسافرانش میشود و شاید روزانه مجبور باشد داستان زندگیاش را بارها و بارها برای مسافران کنجکاوش تعریف کند.
خانم سارا، زمانی که دانشجوی رشتۀ اقتصاد روستا بود، همزمان رانندگی را هم فرا گرفت. پس از ختم دانشگاه در کلخوز یا مزارع اشتراکی روستا کار میکرد و از بس کارش خوب بود، مقامات یک خودرو شخصی به او هدیه دادند. وقتی که شوروی از هم پاشید، و همین طور مزارع کشاورزی و اقتصاد روستا، خانم سارا تصمیم گرفت کار مزرعه را کنار بگذارد و با ماشینش مسافران را جابجا کند و درآمد بیشتری داشته باشد. اکنون او روزانه ۷۰ سامانی، معادل ۱۵ دلار آمریکایی، درآمد دارد و اگر در مزرعۀ روستایش مانده بود، شاید در ماه همین قدر دستمزد میداشت.
سارا به توجه بیش از حد مسافران و راهگذرها عادت کردهاست، اما مردم هنوز با حضور یک رانندۀ زن خو نگرفتهاند و همیشه حیرتزده به او خیره میشوند. نتیجۀ این تعجب، نوعی شیفتگی و علاقۀ مسافران به اوست. همه دوست دارند مسافرت در ماشین با یک رانندۀ زن را تجربه کنند و شاهد مهارتش باشند و ببینند رانندگی سارا با رانندگی همپیشگان مردش تفاوتی دارد یا نه.
رانندگان مرد هم هرگز با خانم سارا چشم و همچشمی ندارند و از این که شمار مشتریان او بیشتر است، آزرده نیستند. همین که خودرو خانم سارا دچار مشکلی میشود، به کمکش میشتابند و ماشین را سر راه تعمیر میکنند.
سارا شوهر و شش فرزند دارد و در کنار رانندگی، خانهداری هم میکند. او در پاسخ به تعجب زنان دیگر که چه گونه از پس این همه کار و تکلیف برمیآید، میگوید که هر زن دیگر هم قادر به رانندگی است. به اعتقاد او، مشکل در نگاه مردان است که نمیخواهند زنانشان پشت فرمان بنشینند.
سارا میگوید، تعجب مردان از رانندگی او به حدی است که حتا مأموران پلیس راه و راهنمایی، وقتی ماشینش را نگه میدارند، پیش از این که به گواهینامهاش نگاه کنند، از او میپرسند چه مدتی مشغول این کار بوده و زادۀ کجاست. مزیت زن بودن راننده، به گفتۀ خانم سارا، زمانی احساس میشود که مأموران ترافیک از لغزشهای او چشم میپوشند و از او جریمه نمیخواهند.
در گزارش مصور این صفحه خانم سارا و همکاران و مسافرانش را میبینید.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۱۷ مارس ۲۰۱۰ - ۲۶ اسفند ۱۳۸۸
داریوش رجبیان
بسیاری از نوزادانی که روز ۲۰ یا ۲۱ مارس در استان بدخشان تاجیکستان به دنیا میآیند، به دلیل محبوبیت فراوان جشن نوروز در این سرزمین، "نوروز" یا "نوروزشاه" یا "نوروزگل" نام میگیرند. اما "نوروز" در زبانهای بدخشی که از جملۀ زبانهای باستانی ایرانی شرقیاند، نامی دیگر دارد: "خِدیر ایام"، یعنی روزهای جشن بزرگ.
بی گمان در گذشته نوروز بدخشان هم "خدیر" (بزرگ) بوده و هم شامل چندین روز (ایام) میشده. اما اکنون آیینهای نوروز بدخشان هم، به مانند دیگر بخشهای تاجیکستان، در دو سه روز خلاصه میشود.
ولی در روستاهای بدخشان مراسم نوروزی همچنان مفصلتر است و ویژگیهایی دارد که مختص این منطقه است و جای دیگر دیده نمیشود. نخستین آیین نوروزی "خانهتکانی" یا "جاروببندان" است که معمولاً روز ۱۹ مارس برگزار میشود. اشیای خانه را بهتمام بیرون میبرند، گرد و غبار را از در و دیوار و طاقچهها میزدایند، پشت بامها را میروبند و هزار-اسپند دود میکنند که در زبانهای بدخشی به آن "استرخم" (straxm) گویند.
زنان خانواده با آرزوی پرباری و برکت سال نو، جلد منقش کلاههای گردی را به آرد میزنند و بر دیوارهای دودخوردۀ خانه، نقش گل میآفرینند. کودکان با گچ سفید روی دیوار نقش گل و بلبل و آهو و بز کوهی میکشند. رنگ سفید در روزهای نوروز نقش نمادین دارد و همه جا به چشم میخورد.
در حالی که زنان و کودکان سرگرم آرایش خانهها هستند، مردان خانواده شاخههای بلند درختان را میبرند و با کارد روی آنها گل میتراشند. سپس شاخههای آراسته را با ندای "شاگون بهار مبارک!" وارد خانه میکنند و در سوراخهای پنج ستون خانه (که از ویژگیهای خانههای بدخشی است) استوار میکنند.
در روز نوروز دختران جوان با لباسهای تازه و رنگارنگ میان درختان باغ تابی میبندند و سوارش میشوند و تاببازی میکنند. در حالی که یکی مشغول تابسواری است، دیگران دف میزنند و سرودهای نوروزی میخوانند. و تاب هر دختری بالاتر برود، برایش در طول سال نو بخت بلندتری را پیشگویی میکنند.
یکی دیگر از آیینهای نوروزی ویژۀ بدخشان تاجیکستان "کِلا غٌزغٌز" است. کودکان و نوجوانان و گاه افراد بزرگسالتر روسری میبندند و گروه گروه کو به کو میگردند و با شعر و شعارهای نوروزی به خانههای مردم سر میزنند. در جریان این آیین برخی به خواستههای دیرین خود میرسند. اما برای برآورده شدن خواستهشان این افراد باید روسری خود را به گونهای بر فراز خانهها پرت کنند که از راه "روزنه" واقع در مرکز سقف خانههای چارگوش بدخشی، به درون خانه بیفتد. آنگاه آن فرد خوشاقبال میتواند با ندای بلند "ای پدر، برخیز، نوروزی بیار" از صاحبخانه ارمغان نوروزی بخواهد. در گذشته خواستهها فروتنانه بود و با شیرینی و حلوا محدود میشد. اما اکنون برخی ترجیح میدهند تلفن همراه و دستگاه ضبط صوت و چیزهایی از این دست هم بخواهند.
شماری هم چه در گذشته و چه اکنون با استفاده از این فرصت از دختر خانواده خواستگاری میکنند. پدر خانواده مجبور است به خواستههای مهمان تن دهد، چون بنا به باور مردم، در روز نوروز کسی نباید زیر روزنۀ خانه را نومید ترک کند.
آتشبازی هم از مراسم رایج نوروزهای بدخشی است. جوانان دور هیمۀ آتش رقص و بازی میکنند و از فراز آن میجهند و میگویند: "زردی من از تو، سرخی تو از من".
در شب نوروز در مزار بزرگواران که در بدخشان "آستان" گویند، آتش روشن میکنند و مردم به زیارت مزارها میروند و سنگ آتش را سه بار میبوسند و به دیدهها میمالند. این آیین میتواند بازماندۀ رسم زرتشتی "فروردینگان" باشد که اکنون هم در میان زرتشتیان معمول است.
در نمایش تصویری این صفحه، صحنههای از جشن نوروز بدخشان تاجیکستان را میبینید.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۰۹ فوریه ۲۰۱۰ - ۲۰ بهمن ۱۳۸۸
داریوش رجبیان
نسل جوان شوروی غالباً به تئاتر نمیرفتند. ما را به تئاتر میبردند. مانند دیگر ظواهر زندگی در امپراتوری سرخ، علاقۀ جوانان به تئاتر هم رنگ تصنع و اجبار خورده بود. آموزگاران پشت میز کاریشان گیشهای باز میکردند و بلیت میفروختند. پرسشی در کار نبود. به تعداد دانشآموزان کلاس بلیت وجود داشت و همۀ بلیتها در آن به فروش میرفت. خریداری بلیت تئاتر، دَین یک "جوان سعادتمند شوروی" بود و بی چون و چرا انجام میگرفت. دَین دیگرمان تماشای بیسروصدای نمایشنامه و تشویق هنرپیشگان در پایان و تقدیم دستهگلها بود. با این که نمایشنامه به دل نمینشست و لحن چکشی بازیگران و تبلیغات سرخ غلیظ آن خوشایند نبود.
اما در پایان دهۀ ۱۹۸۰ و حوالی پایان عمر شوروی بود که نمایشنامۀ "خانهسوزان" با محتوایی بهکلی متفاوت و هشداری صریح به سردمداران وقت روی صحنۀ تئاتر جوانان شهر دوشنبه رفت. این بار آموزگاران گیشه باز نکردند و از بلیتهای اجباری خبری نبود. ولی صدها داوطلب تماشای "خانهسوزان" پشت در تئاتر صف بسته بودند و پس از تماشای نمایشنامه، با شگفتی از هنر و جسارت کارگردان آن تالار را ترک میکردند. "خانهسوزان" پیام آیندهنگرانۀ فرخ قاسم، کارگردان و هنرپیشۀ این تئاتر بود که وقوع آتشسوزی یا هرج و مرجی فراگیر را پیشگویی میکرد و با بانگ "از خواب گران خیز!" به سر میرسید. "از خواب گران خیز!" چنان در دل و ذهن جوانان نشسته بود که در اعتراضات چند سال بعد، به شعار اصلی میدانها و راه پیماییها تبدیل شد.
اما مقامات وقت که رو به مسکو بودند، اجازۀ برخاستن از خواب گران را هم نداشتند و تنش سیاسی و اجتماعی در فضای کشور محسوستر از پیش بود. این بار فرخ قاسم پیام برّندهتر و سهمگینتری را ابلاغ کرد و با بصیرتی فوقالعاده امکان درگیریهای داخلی را پیشگویی کرد. "یوسف گمگشته..." فرخ قاسم که در سال ۱۹۹۰ با تئاتر تازهبنیاد "اهارون" اش آن را روی صحنه برد، ضمن ایجاد انقلابی فراگیر در هنر تئاتر تاجیکستان، احتمال وقوع انقلابی زلزلهآسا در فضای سیاسی و اجتماعی کشور را مطرح میکرد، و احتمال این را که شاید یوسفان دیگری قربانی کینهورزی برادرانشان واقع شوند و در چاه بیفتند. دو سال پس از نمایش "یوسف گمگشته"، تاجیکستان در حریق جنگ خانگی سوخت که در تاجیکستان به آن "جنگ برادرکش" میگفتند.
"یوسف گمگشته" منظوم بود، مرکب از ابیات مولوی و حافظ و عطار و جامی. به هیچ نمایشنامهای نمیمانست؛ نه کلامش، نه مرامش، نه پیامش. از بازگشت به خودی میگفت. حرکات دورانی و سماعگونۀ بازیگرانش روی صحنهای ساده که چیزی به جز یک دانه چرخ بزرگ و یک ریسمان دراز و یک چوبۀ دار بلند نداشت، همراه با چکامههای کلاسیک که بیشترشان تا چند سال پیش از آن ممنوع بودند، منتقدان رسمی را در حیرت نشانده بود. آنها یا پیام نمایشنامه را درنیافتند و یا شاید چون پیام آن را دریافته بودند، قلم به نقد کوبندۀ نمایشنامه راندند و آن را ناکام خواندند.
اما تالار نمایش "یوسف گمگشته" هرگز خلوت نبود. "یوسف" غوغا بپا کرد و به اندازهای کامگار شد که همان منتقدان مجبور شدند آغاز مرحلهای تازه در هنر تئاتر تاجیک را اذعان کنند. "یوسف گمگشته" عرفان را بازآفرید، تئاتر را با مردم آشتی داد و تولد مکتب هنری فرخ قاسم را رقم زد. پیروان این مکتب اکنون در همۀ کشورهای آسیای میانه یافت میشوند.
بدین گونه، "اهارون"، نخستین تئاتر مردمی تاجیکستان در دوران شوروی، به قلب مردم راه یافت. در پی "یوسف"، نمایشنامههای دجال، اسفندیار، شاه فریدون، شیخ صنعان، زرتشت و غیره را از دل تاریخ و ادبیات کهن بیرون کشید و روی صحنه برد، و فراتر از تاجیکستان. در تاجیکستان به فرخ قاسم عنوان رسمی "هنرپیشۀ مردمی" اعطا شد و در هلند، بنیاد شاهزاده کلائوس به خاطر "نوآوریهای او" و "دید شاعرانهاش به تئاتر" یکی از ده جایزۀ سال ۲۰۰۴ اش را به او اختصاص داد.
فرخ قاسم برنامههای فراوانی داشت. اگر سرنوشت به او مجال میداد، میخواست به کالبد نیمهجان سینمای تاجیکستان هم نفس تازهای بدمد. اما حدود ۱۲ سال پیش، در جریان کارش با تئاتر شهر قََرشی (نخشب کهن) در ازبکستان دچار سکتۀ مغزی شد و رفته رفته زمینگیر شد. باز هم به تقدیر تن نداد و تا توان داشت، روی صندلی چرخدارش در تئاتر اهارون مینشست و نمایشنامههای تازه میساخت. صباحت قاسم، همسر و هم پیشۀ او، همیشه در کنارش بود و ایما و اشارههایش را برای بازیگران ترجمه و تفسیر میکرد.
فرخ قاسم، فرزند محمدجان قاسمف و مشرفه قاسموا، از هنرپیشگان برجستۀ تئاتر و سینمای تاجیکستان، روز یکشنبه، هفتم فوریه، در سن شصت و دوسالگی درگذشت و فردای آن روز در گورستان اهل فرهنگ تاجیکستان در حومۀ دوشنبه آرمید.
فرخ قاسم به اعتقاد بسیاری، نابغهای تمام عیار در هنر تئاتر بود. برزو عبدالرزاق، کارگردان سرشناس تئاتر در سوگ او میگوید که همراه با او "جستجوی شیوههای تازۀ بیان هنری هم از کشور رخت بربست." به باور نور تبرف، درامنویس و منتقد تئاتر، فرخ در پیشۀ خود در تاجیکستان سدههای ۲۰ و ۲۱ همتا ندارد. و شاعر گلرخسار صفی، میگوید: شعر پارسی را که در تاجیکستان به زانو نشسته بود، فرخ قاسم دوباره بر کرسی نشاند و میان تودهها برد. بیگمان، نام و یاد فرخ قاسم برای سالهای سال ماندگار خواهد بود.
در گزارش مصور این صفحه که ماه ژوئن سال ۲۰۰۷ تهیه شده بود، صباحت قاسم، هنرپیشۀ معروف و همسر فرخ قاسم از او میگوید. در نمایش تصویری حاضر صحنههایی از نمایشنامۀ یوسف گمگشته را میبینید.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۰۳ فوریه ۲۰۱۰ - ۱۴ بهمن ۱۳۸۸
حسنآرا میرزا
"آزمون ملکۀ خوبان"، یعنی مسابقات زیبایی میان دختران مجرد در تاجیکستان که نخستین آن بیش از سی سال پیش در شهر دوشنبه برگزار شد. پس از وقفهای چندینساله این نوع مسابقات دوباره مرسوم شده است.
مسابقات "دختر شایسته" در اتحاد شوروی از عناصر تهاجم فرهنگی غرب محسوب میشد و تنها در اواخر دورۀ بازسازی (پرسترویکا) بود که چنین مسابقات در جمهوریهای شوروی رایج شد؛ از جمله در تاجیکستان. جالب این جاست که همان مقاماتی که در زمان شوروی مسابقۀ زیبایی را نشان انحطاط فرهنگی غرب میدانستند، در سال ۱۹۸۹ نخستآزمون خوبان تاجیکستان را در کنار هنرمندان و هنرشناسان، داوری کردند. معیارهای آن مسابقه از مسابقات مشابه در غرب متفاوت بود و بیشتر به برداشت شرقی از زیبایی زن متکی بود و افزون بر ظاهر زیبای دختران، هنر خانهداری آنان را هم میسنجید. "ستاره نظروا"، برندۀ نخستین مسابۀ زیبایی تاجیکستان، اکنون از ستارههای پاپ و مدل سرشناس قزاقستان است.
مسابقۀ دختر شایسته حتا در دورۀ جنگ داخلی تاجیکستان هم ادامه داشت. اما سرنوشت غمانگیز برندۀ آن که از سوی افراد مسلح آزار دید و مجبور به ترک کشور شد، این مسابقات را برای چندین سال تعطیل کرد.
دو سال پیش شرکت سرگرمیهای "پی آر" تصمیم به احیای مسابقات زیبایی گرفت، اما این بار با موازین فرنگی: دخترانی که در "آزمون ملکۀ خوبان" شرکت میکنند، باید مجرد باشند، قدشان بالاتر از ۱۷۰ سانتیمتر باشد و تناسب اندامشان ۹۰ در ۶۰ در ۹۰ باشد. همچنین از زیباترین دختر تاجیکستان انتظار میرود که بر بیشتر از یک زبان تسلط داشته باشد و از هنر آوازخوانی یا رقصندگی هم برخوردار باشد. هیئت داروان مسابقه اکنون مرکب از نقاشان و خبرنگاران و طراحان مد است.
احیای این مسابقات که این بار با نام "دوشیزه آریانا" برگزار شد، با مخالفتهای آشکار و پنهان برخی از اقشار مردم صورت گرفت. در موعظههای شماری از روحانیان، شرکتکنندگان این مسابقات به "بیحیایی" متهم شدند و تابلوی تبلیغاتی این مسابقه در برخی مناطق تخریب شد. زیر مطالب اینترنتی مربوط به این مسابقه هم اظهار نظرهای تند و زنندهای در مورد داوطلبان شرکت در این مسابقه منتشر شد. اما مسابقۀ "دوشیزه آریانا" این بار هم در پایان سال میلادی گذشته برگزار شد و از میان ۲۰ دختر شایستۀ مناطق مختلف تاجیکستان، "طوطینسا الایوا"، یک دانشجوی ۲۱ ساله، برنده شد و جایزۀ مسافرت به پاریس را برد.
سازماندهندگان مسابقۀ دختر شایستۀ تاجیکستان قصد دارند همهساله این مسابقه را برگزار کنند. در گزارش مصور این صفحه برخی از شرکتکنندگان مسابقۀ اخیر و روزنامهنگاران و ناظران اظهار نظر کردهاند.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۱۸ ژانویه ۲۰۱۰ - ۲۸ دی ۱۳۸۸
صفرعلی میرزا
در همۀ کشورهای جهان کودکانی هستند که به دلیل معلولیت یا ناتوانیهای گوناگون جسمی و ذهنی به آموزش ویژه و راهنمایی برای انتخاب پیشۀ مناسب نیاز دارند. در کشورهای پیشرفته این کودکان احساس نیاز کمتری میکنند، چون برایشان مؤسسات آموزشی و حرفهای ویژهای وجود دارد. اما در کشورهای رو به توسعه، بسیاری از کودکان ناتوان و معلول در میان همسالان سالمشان آموزش میبینند که این امر میتواند روی روحیه و شخصیت معلولان نوجوان اثر منفی بگذارد و "ناتوانی"شان را برای خود آنها و اطرافیانشان برجستهتر کند.
در حالی که محدودیتهای ذهنی یا جسمی آن کودک میتواند برای آموزش یا انجام حرفهای خاص مؤثر نباشد و در واقع، شاید او بتواند در آن زمینه موفقتر از همسالان "سالم"اش باشد. فیلم هندی "ستارههای روی زمین"، ساختۀ آمیر خان، یکی از نمونههای این حالت را به خوبی نشان میدهد.
این فیلم داستان پسربچۀ بازیگوشی است که پیوسته از سوی پدر و مادر و آموزگارانش به دلیل کم کاری در تحصیل سرزنش میشود. بعداً روشن میشود که این پسربچه گرفتار عارضۀ خوانشپریشی (dyslexia) است، اما در نقاشی و ریاضی از استعداد خارقالعادهای برخوردار است.
استعداد او تنها زمانی کشف میشود که معلم برای او درسهای ویژۀ کودکان خوانشپریش (dyslexic) را آموزش میدهد. در نتیجه آشکار میشود که این کودک نه تنها ناتوان ذهنی نیست، بلکه از هوش فوقالعادهای برخوردار است. جالب این جاست که شمار زیادی از شخصیتهای تاریخی در دوران کودکی و نوجوانی خوانشپریش بودهاند؛ به مانند آلبرت اینشتین، لئوناردو داوینچی، والت دیزنی، آگاتا کریستی، توماس ادیسون و پابلو پیکاسو.
این تنها یک نمونه از عوارض ذهنی و جسمی است که میتواند کودکان را در ردیف "معلولان" قرار دهد. اما آموزش ویژه میتواند این عوارض را تبدیل به قوت آنها کند.
در تاجیکستان شوروی هم مدارس دولتی ویژۀ کودکان معلول و ناتوان وجود داشت.
بیشتر آنها افراد نابینا بودند که پس از فراغت از تحصیل در کارخانههای تولیدی ویژهای کار میکردند. با فروپاشی اتحاد شوروی و ماجراهای پس از استقلال، درهای بیشتر آن مدارس بسته شد. اکنون بسیاری از کودکان معلول مجبورند یا کنار همسالان "سالم"شان درس بخوانند یا از خیر تحصیل علم در مدارس همگانی بگذرند. پس از فراغت از تحصیل هم فرصت شغلی مناسبی برای بسیاری از آنها وجود ندارد.
همین نیاز مبرم برای داشتن مدارس ویژۀ کودکان و جوانان معلول باعث شد که در سال گذشتۀ میلادی یک سازمان امدادرسانی وابسته به دولت اتریش در منطقۀ واسع، واقع در جنوب تاجیکستان کانونی را برای کودکان و جوانان دارای تواناییهای محدود تأسیس کند. ساختمان و امکانات این کانون مدرن است و با نیازهای معلولان، سازگار. برای کودکان خردسال در این مرکز کودکستانی وجود دارد که با اسباببازیها و کتاب و لوازم گوناگون آموزشی مجهز است.
همهروزه اتوبوس مرکز به خانههای کودکان و جوانان سر میزند و آنها را به مرکز میرساند و پس از درس و آموزش کار آنها را به خانههاشان برمیگرداند.
دانشآموزان این مرکز، کارآموز نیز هستند. یعنی در کنار تحصیل علوم، آنها حرفههای گوناگون را هم فرا میگیرند که با توجه به نوع و میزان معلولیت کودکان انتخاب میشود. کفشدوزی، گلدوزی، دوزندگی و آشپزی از جملۀ حرفههای عمدهای است که کودکان معلول در این مرکز فرا میگیرند. به گفتۀ مسئولان کانون، هدف از تعلیم این پیشهها آمادهسازی کودکان برای ورود به زندگی مستقل و تأمین معاش خانوادههاشان است. مربیان خوشحالند که کودکان به آموزش این حرفهها علاقۀ وافر نشان میدهند، چون آگاهند که از این راه میتوانند آیندۀ بهتری برای خود بسازند.
مریمبی عارفوا، رئیس کانون، میگوید که در آینده قرار است به دانشآموزان مرکز کامپیوتر را هم آموزش دهند، تا اندوختههای آنها با نیازهای معاصر همخوانی بیشتر داشته باشد.
در گزارش مصور این صفحه سری میزنیم به کانون آموزشی کودکان معلول ناحیۀ واسع تاجیکستان.
برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۳۱ دسامبر ۲۰۰۹ - ۱۰ دی ۱۳۸۸
رضا محمدی
محمدعلی عجمی، شاعری بود که سالها پیش در اوج جنگهای داخلی تاجیکستان، پس از سفری تاریخی به افغانستان، به ایران آمد.
او اولین شاعر تاجیک نبود که به ایران میآمد. قبل از او استاد بازار صابر و مؤمن قناعت هم به ایران آمده بودند. بعد از او هم خیلی شاعران دیگر تاجیک به ایران آمدند. اما هیچ کدام مثل او در جامعۀ ایرانی دوام نیاوردند و هیچ کدام مثل او نتوانستند زبان شعری خود را با زبان مرسوم در ایران نزدیک کنند و هیچ کدام هم مثل او در جشنوارهها و شب شعرهای مختلف در ایران حضور و درخشش نداشتند.
محمدعلی با رندی، ظرافت و مهربانی ذاتیاش خیلی زود در ایران مطرح شد و نمایی از شعر تاجیکستان برای مردم ایران داد. این دوبیتی او خیلی وقت در ایران زمزمه میشد که:
خوشا چشمی که بارانش تو باشی
خوشا باغی که ریحانش تو باشی
سمرقند و بخارا بی گزندند
اگر شاه خراسانش تو باشی
دوبیتی که با زیبایی و لطافت و سادگی پلی میزد بین شهرهای خراسان قدیم و الفتی که تاجیکستان را با ایران و افغانستان یگانه میکرد.
این مطلب اما در بارۀ محمد علی عجمی نیست. محمدعلی عجمی پس ازسالهای زندگی در ایران به تاجیکستان برگشت و یادگار او در تهران پسر جوانش رستم بود که در دانشگاه تهران دانشجوی ادبیات شد.
رستم تمام شور و شیدایی پدر را داشت. در پنهان شعر هم میگفت. اما همیشه زیر سایۀ پدرش زندگی میکرد. ما هم او را بیشتر به عنوان پسر آقای عجمی میشناختیم. پسر آقای عجمی سالها شعرهایش را مخفی میکرد و به جلسات شعر هم که میآمد، بیشتر راوی شعرهای پدرش بود.
اما "پریرو تاب مستوری" کی داشت؟ یکباره شعری از رستم دیدم منتشر شدهاست. شعری که خیلی زیبا بود، اما شکل شعرهای پدرش را داشت. انتشار شعر، شرم رستم را شکست و اینچنین بود که شعرهایش یکی یکی ازصندوقچۀ تنهاییهای شاعر بیرون آمدند. رستم شاعر بالید و خیلی زود راه خودش را نه تنها از پدرش، بلکه از همۀ شاعران تاجیک، بلکه حتا از همۀ شاعران زبان فارسی جدا کرد .
بعد از تو
به هیچ دنیایی وارد نشدم
بعد از تو دستهایم فلج شد
و سرم را به سینۀ واژگان گذاشتم
کتابی شدم که آخر نداشت
مرا هر شاعری زمزمه میکرد
برای خزان
درختی شده بودم
که نقّاشان به صورتم رنگ میپاشیدند...
از این نوع شعر در زبان فارسی خیلی کم میتوان یافت. به خصوص در بین نسلی که رستم با آنها بالیدهاست. شعر رستم، چنانکه از این شعر میشود دریافت زبانی روان ،عاطفی و لطیف دارد. و وقتی کتاب رستم با عنوان "بگو دوستم داری / فقط آهسته بگو، که مرا خواهند کشت..." همین چند روز پیش در تهران چاپ شد، معلوم شد که این رویه را تقریباً در اکثر شعرهایش حفظ کردهاست.
به جز زبان، آنچه شعرهای رستم را متمایز میکند، یادآوریهای او از تاجیکستان است و از فضای ذهنی که در تاجیکستان حاکم است. فضایی از حس بازگشت به گذشته و عشق به سرزمین آبایی و طبیعتستایی:
گاهی برای اجدادم دلم سخت میگیرد،
میخواهم برایم دعوتنامه بفرستند...
دوست دارم باد باشم و چشمانم ابر...
در شهر تو ببارم
آن وقت درختها عاشق خواهند شد
میدانم روزی خواهران پنبهچین سادۀ من
ستاره خواهند چید
و کاکلهای شرقیشان خوشههایی میشوند...
می دانم وقتی انگورها برسند
دنیا مست خواهد شد
و اجداد من هم دعوتنامه را خواهند فرستاد...
***
زیباترین کتابِ شرقشناسی،
تصویرِ چشمهای توست
فروردین ۱۳۸۶
***
و این کاکلها و چشمهای شرقی همچنان در شعرهای او سفر میکنند. مسافران جادویی که از روستاهای مادری که از لانههای موسیچه (قمری)ها و مزارع پرنشاط پنبه میگذرند، تا با آن همه بو و رنگ و شادی در هییت کلماتی برای شاعر از نو به دنیا بیایند.
وطن، سرزمین مقدسیست
که از چشمان خواهرم شروع میشود.
وقتی بادهای عاشق
در کاکلهای شرقیاش
به آرامش میرسند.
دریا دریا غمگینم
دریا دریا بیماهیام
***
خورشید را سنجاق میکنم
به گیسوان خواهرم...
اردیبهشت ۱۳۸۶
و البته بزرگترین فرق او با همۀ شاعران تاجیک یا حتا رویۀ معمول شاعران فارسی معاصر این است که وطنپرستی نوستالژیک او در چارچوب خاکی بسته محدودش نمیکند. تاجیکستان او، شرق شگفت او بخشی از زمین بزرگی است که محبوبش در آن زندگی میکند. زمین محبوب مرز ندارد. زمین محبوب زیباست و شاعر حتا روا نمیدارد که به مویی از این مسکن بزرگ محبوب، یا زمین محبوبهای بسیاری که هنوز مقدر او نشدهاند، آسیبی برسد.
دنیا جغرافیایی نمیشناسد
دلها بیمرزند
و جهان گویا گوییست
در دستان تو که دست مهربانت را
بر سر هر پنج اقیانوس کشیدهای
و دلواپس همیشۀ انسانی
***
تمام دنیا پر از واژههاییست
که خدا را دوست دارند
تمام کوهستانها پر از بادهاییست
که گیسوان تو را دوست دارند
و دوست داشتن در شعر رستم تنها حسی نیست که در قالب کلمات ظاهر شده باشند. دوست داشتن همه چیز در زندگی و شعر اویند. دوست داشتنی که بین محبوب و مادر- وطن و انسان در سیلان است. خواننده را می برد به غزل، غزلهای سلیمان در عهد عتیق که در آن محبوب از جسمیت و نوعیت برمیآید. خواننده را میبرد به شعرهای ریتسوس که خود نوشتهای شاعرانهای از عشق و انسانیتاند و بالاخره به شعر نزار قبانی که پر از زلالی و کودکیاند. اما رستم از این زلالی کودکانهاش هم آگاه است و هم به آن فخر میفروشد.
من توان گریه کردن را دارم
توان غرق شدن را...
دوست دارم
با زبان کودکان هفتساله با تو حرف بزنم
چون کودکان هفتساله که پاکند
و هنوز دروغ را یاد نگرفتهاند
با تو حرف بزنم...
کودکی که همواره در شعر او هست و او رابر سر زانوی مادرش، در تصاحب کردن محبوب و در فرو رفتن از قالبی به قالب دیگر، از کودک به سرباز از سرباز به باد از باد به برف و از برف به پرنده همراهی میکند:
وقتی دستانت را میگیرم،
به غروبی...
به پرندهای...
به سُرودِ سپیدی میمانم
که بر من ماه سفر میکند.
شکلِ ساحل میشوم
بر من خون سفر میکنَد
ستاره میشوم
بر من شب سفر میکنَد.
و این عشقورزی زلال بالحن کودکانۀ شاعر شیرینتر میشود.عشقی که جهان تازۀ طبیعتستیز، جهان تازۀ مرزساز، جهان تازۀ قوانین و سربازان و سیمهای خاردار بزرگترین دشمنانشاند. و این بدخواهان تازه، جای بدخواهان سنتی شعر فارسی، جای رقیب آزارفرما و مفتی و محتسب و مفتّش را نگرفتهاند، بلکه در کنار آنها ردیف تازهای از مزاحمان را به وجود آوردهاند. مزاحمانی که حتا از هراسشان نمیشود بلند گفت "دوستت می دارم".
بگو دوستم داری
تا زیر پوستم دهکدهای
از عشق بسازم که
کودکانِ باد در آن برایت
سیب تعارف کنند
محبوب من!
بگو دوستم داری
قلبم را تمدید میکنم
بین چشمانمان مرز هیچ کشوری وجود ندارد
سربازان نمیتوانند
ما را از سرزمینمان جدا کنند
عزیزم! لبخند بزن
مژگان تو شناسنامه ام خواهند شد
و من برای هر کدام
هزاران ستاره هدیه میآورم
هزاران قطره ابر میخرم
میخواهم دوباره زنده شوم
و دلم را با آفتاب تقسیم کنم...
با دریاهای دنیا شهری می سازم که
در خیابانهایش ماهیان گل می شوند
و امواجش گوشوارهات...
بگو دوستم داری
فقط آهسته بگو
که مرا خواهند کشت...
"تمدید کردن" مقولهای است از روزگار ما. وقتی کسی در کشوری دیگر زندگی میکند، هر چند وقت ناچار است اقامتش را در حضورپاسبانان تمدید کند. سربازان نشانههای جدایی ممالکند و شناسنامه نماد هویت جمعی تازهای که کودک دل شاعر همۀ آنها را به سخره میگیرد و اینها وقتی جدیتر میشوند که شاعر در بارۀ گذشته حرف میزند و کودک دل او با همان لحن زلال، غریبانگی را نمیتواند در سرزمین آبایی به جدیت بگیرد .
من که غریبم٬ چرا بهانه نسازم؟
مثلِ غریبان چرا ترانه نسازم؟
آه... چگونه؟ پرندگانِ مهاجر!
شعرِ غمینی به یادِ خانه نسازم
خانۀ من! سنگها زدند به بالم
تا سَرِ بامِ تو آشیانه نسازم
میل کشیدند چشمِ بیگنهَم را
تا پس از این، شعرِ عاشقانه نسازم
بال گشودم به آسمانِ بلندت
تا زِ تو تنها به آب و دانه نسازم
بال نبندم، به خستگی ننشینم
تا زِ تو تقدیرِ جاودانه نسازم
شادی، پیکی به سوی من نفرستد
تا دلِ خود را سویت روانه نسازم
گرچه تو محتاجِ شعر نیستی… امّا ـ
بر سَرِ دوشَت نگو که لانه نسازم
این کودک در غزلهای او به زبانی فصیح صحبت میکند. زبانی خیلی خراسانی با همان سکتههای ملیح و اشارات زیرکانه. و او در این خراسانی بودن خیلی هم مصر است. با همان دعوای علامه اقبالی که "امت واحده از شرق به پا خواهد خواست" و ملت شرقی عالم میتوانند از سر، بیرق سربلندی بر افرازند، اگر یگانه باشند. و در این بین ایران و افغانستان و تاجیکستان، سرزمین واحدی است که به دروغ چند تکه شده و لاجرم روزی یگانه خواهد شد و چون نگینی از زمرد این وجود یگانه خواهد درخشید.
تاجیکِ تاج بر سر و افغانِ بیفغان
همکاروان شدهست و به ایران رسیدهاست
نجوای "دوست، دوست"، رسیده به گوش دوست
آواز "یار، یار"، به یاران رسیدهاست
***
دل تو جغرافیای مردم من است
سیحون اشکبار!
این اوّلین بوسه ام نیست
پیشانی من هنوز مرزها را نمیشناسد
***
آغوش وا کن ای وطن! ای مادر وطن!
ما کودکان گمشدهات در سه کشوریم
تفتیده برفِ قلّۀ پامیرمان ز تب
جیحون دیدۀ ترمان را کجا بریم؟
چون آسمان ابری و چل تکّۀ توئیم
یک روح اشکبار ولی در سه پیکریم
مهتاب، خوشه-خوشه، پراکنده شد ز شرق
باید یکی شویم و در آیینه بنگریم
***
ای ملت! چشمتان روشن
برخاست نوای بلبل از گلشن
و بالاخره این که اولین کتاب رستم عجمی (آیمحمدف) نشان از ظهور شاعری تازه میدهد. شاعری با سیاق، جهان فکری و حال و هوای خودش که اگر نه در شعر شاعران جوان فارسی، در شعر امروز تاجیکستان متفاوت است. و حد اقل اینکه در ایران چندان درخشیدهاست که حالا شاعران جوان پدرش را با نام او، یعنی "پدر رستم عجمی" یاد میکنند و بدون شک رستم این قابلیت را دارد که بیشتر از این جهان تازهیافتهاش را گسترش دهد و مژدۀ روزی تازه در شعر فارسی باشد.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب