Jadid Online
جدید آنلاین
درباره ما تماس با ما Contact us About us
Subscribe to RSS - تاجیکستان
تاجیکستان

مقالات و گزارش هایی درباره تاجیکستان

داریوش رجبیان

 سال‌ها پیش، شاید پانزده یا شانزده سال پیش، در راه اصفهان به شیراز مترجم یک آکادمیسین ازبک بودم. کولر خودرو شیک و راحت "بنز" روشن بود و گرمای تابستان را از ما می‌راند و مجال می‌داد که به صحبت‌های "احمدعلی عسکرف"، عضو فرهنگستان علوم ازبکستان، با حوصلۀ تمام گوش دهم. چیزهایی که می‌گفت، برایم تازگی داشت؛ یعنی نه این که خبر تازه‌ای باشد، بلکه رویدادهای تاریخی معلوم را به نحوی غیرمتعارف برایم تعریف می‌کرد تا ثابت کند که "تاجیک‌ها" آمیزه‌ای از "اقوام بومی ترک آسیای میانه و مهاجمان آمدۀ ایرانی" بوده‌اند و این که منظور از "تورانیان" در طول تاریخ همواره ترک‌ها بوده‌اند. آقای عسکرف کوچک‌ترین شناختی از من نداشت؛ فکر می‌کرد یک مترجم محلی‌ام و به گوشۀ ذهنش هم خطور نکرده بود که شاید من هم تاجیک باشم. خلاصه، پنج شش ساعتی در راه با هم گپ‌وگفتی مفصل داشتیم، بدون این که آکادمیسین ازبک از هویت تاجیکی من آگاه شود؛ وگرنه به احتمال زیاد از مصاحبتش بی‌بهره می‌ماندم.

مجموعه عکس
 دیدگاه آکادمیسین عسکرف را به انحاء مختلف و با استناد به نوشته‌های واسیلی بارتولد و باباجان غفورف، از بزرگ‌ترین خاور‌شناسان شوروی، به چالش کشیدم و او را به دقایقی از سکوت و تأمل واداشتم. اما خودم هنوز نفهمیده بودم که دچار تفسیر رسمی ازبکستان از تاریخ منطقه شده‌ام. این موضوع بعدها برایم روشن شد. زمانی که در همۀ میدان‌های اصلی ازبکستان تندیس تیمورلنگ گورکانی (با نام "امیر تیمور") قد علم کرد و در تاجیکستان تندیس‌های اسماعیل سامانی جایگزین لنین‌های متعدد شد. نوعی پرخاش بود؛ پرخاش هویتی میان دو پاره از منطقه‌ای که همامیزی فرهنگی شگرفی دارند، به گونه‌ای که موسیقی سنتی هر دو کشور را "شش‌مقام" نامند، غذای اصلی مردمان هر دو کشور "پلو" است و "رستم" و "تهمینه" و "سهراب" و "منیژه" از رایج‌ترین نام‌های موجود در هر دو کشور است. اما نمادهای این دو کشور نوپا گویی به منظور آزار متقابل انتخاب شده بودند: تیمورلنگ را در تاجیکستان از جلادان دهر می‌دانند، و سامانیان را دیدگاه رسمی ازبکستان از سلسله‌های کم‌رنگ و درجه دوم سرزمین خودش به شمار می‌آورد. ازبکستان سال ۱۹۹۶ ششصد و شصت‌سالگی تیمور را جشن گرفت و سه سال بعد از آن جشن‌های باشکوه هزار و صدسالگی سامانیان در تاجیکستان راه افتاد؛ جشن‌هایی که در چارچوب برنامه‌های سازمان ملل برگزار شد و روابط میان تاجیکستان و ازبکستان را تیره‌تر کرد.
 
طی سال‌های پساشوروی این دو ملت در جستجوی ریشه‌ها و هویت نوین همواره مزاحم یکدیگر بوده‌اند و در این مسیر بارها با هم سربه‌سر آمده‌اند؛ چون اشتراکات هر چه بیشتر است، تقسیم و مرزبندی میان آنها به همان اندازه سخت‌تر. در نتیجۀ این بگومگوها اکنون پیوند میان مردمان تاجیکستان و ازبکستان به‌شدت آسیب دیده و میان این دو کشور همسایه ارتباط هوایی وجود ندارد. 
 
موضوع این نوشته اما نمادهایی است که در تاجیکستان جایگزین استالین و لنین شدند و هدف از ذکر آن یادواره اشاره به سرآغاز شوروی‌زدایی در منطقه بود که با شور و هیجانی عظیم در کشورهای نوپا، از جمله تاجیکستان، جریان گرفت. شاید هم به ویژه تاجیکستان که پیشتر و بیشتر از اقوام دیگر شوروی بوی خوش آشنایی را از فراسوی مرزهایش شنیده بود و نگاه امیدواری به پهنۀ دورافتادۀ هم‌تبارانش دوخته بود. در پی تلاش‌های هویت‌خواهانۀ روشن‌فکران تاجیکستان بود که این جمهوری سال ۱۹۸۹ به عنوان نخستین جمهوری شوروی به زبان مردم محلی مقام رسمی داد و نام اصیل این زبان (فارسی) را به متن قانون اساسی‌اش برگرداند. و یکی از نخستین موردهای سرنگونی مجسمۀ لنین هم سال ۱۹۹۱ در تاجیکستان شوروی اتفاق افتاد.
 
اما استقلال به‌ناگاه آمد. استقلالی نبود که برایش جانبازی‌ها کرده باشند یا حتا انتظارش را داشته باشند. خواستارانی داشت، اما جان‌سپارانی ندید. استقلال ناگهانی رهبران وقت را در همۀ جمهوری‌های شوروی پیشین دست‌وپاچه کرده بود. اکثر آنها کوشیدند که به گونه‌ای این جمهوری‌ها را در چارچوب اتحاد یا جرگه‌ای دیگر گرد هم آوردند، اما زمان گذشته بود و هوای استقلال پهنۀ شوروی را فرا گرفته بود. تاجیکستان هم به مانند دیگر جمهوری‌ها درگیر هویت‌سازی شد تا در عرصۀ بین‌المللی جایگاهی برای خودش فراهم کند. فراخوان روشن‌فکران به بازگشت به خط فارسی و اتحاد با کشورهای فارسی‌زبان بلندتر صدا می‌داد. ابوالقاسم فردوسی به نماد هویت ملت تبدیل شد و در میدان مرکزی پایتخت تندیس او جای لنین را گرفت و بسیاری آن را چیرگی ادب بر سیاست و خشونت عنوان کردند. 
 
تکثر و گونه‌گونی اندیشه‌ها در مطبوعات ِ از بند گسیخته خیره‌کننده بود. دوره‌ای بود که امروز هم بسیاری به عنوان "مردم‌سالاری راستین" از آن یاد می‌کنند و شماری هم به عنوان "دورۀ هرج‌ومرج". اعتراضات خیابانی سیاست‌های دولت را رقم می‌زد. دولت، با احساس ضعفی که داشت، به‌ناچار تسلیم خواسته‌های معترضان می‌شد. با فریاد "استعفا!"ی مردم مقامی برکنار می‌شد و دیگری به جایش می‌نشست. 
 
اما این شور و شوق استقلال، دیر نپایید. سال ۱۹۹۲ تاجیکستان غرق جنگ داخلی شد و طی پنج سال حدود پنجاه هزار کشته داد و ده‌ها هزار نفر دیگر کشور را ترک کردند. با پادرمیانی سازمان ملل و روسیه و ایران و با تکیه به شعار "ما همه تاجیکیم" طرف‌های درگیر با هم کنار آمدند و یکی از موارد نادر پایان دادن به جنگ داخلی را ثبت تاریخ کردند. هویت تاجیکی یا تعلق به سرزمین تاجیکستان از عنصرهای کلیدی پایان دادن به آن جنگ بود. اما پیامدهای آن جنگ، به ویژه مهاجرت و آوارگی صدها هزار تاجیک، تا کنون از عوامل گرفتاری‌های اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی تاجیکستان ارزیابی می‌شود.  
 
ماشین هویت‌سازی اما فعال بود و در حال شکل و نما دادن به هویت کشوری که هرگز با این نام وجود نداشته. دولت نوپا برای ایجاد هویتی ویژه نام "فارسی" را دوباره از متن قانون حذف کرد و زبان رسمی کشور را "تاجیکی" نامید. نوشته‌ها به خط فارسی از روی در و دیوار زدوده شدند و برنامۀ "بازگشت به خط فارسی تا سال ۱۹۹۵" لغو شد. با وجود کارزار گسترده‌ای که برای مقابله با بازگشت تاجیکان به رسم‌الخط فارسی انجام گرفته و علی‌رغم تصمیم مقامات به پایبندی به خط سیریلیک، این تمایل روشن‌فکران جامعه تا کنون در رسانه‌های کشور موج می‌زند.
 
برای تحکیم هویت تاجیکی دولت تاریخ‌دانان را به کار گماشت تا سلسلۀ سامانیان (۸۱۹-۹۹۹ میلادی) را به عنوان بنیان‌گذار نخستین دولت تاجیکی جا بیندازند، با این استدلال که واژۀ "تاجیک" به مفهوم قومیت ایرانیان فرارود در همان دوره رایج شده بود. ‌سال ۱۹۹۹ تندیس ابوالقاسم فردوسی را از مرکز پایتخت به حاشیۀ شهر بردند و به جای آن تندیس اسماعیل سامانی را نصب کردند. بلندترین چکاد اتحاد شوروی پیشین (کمونیسم) واقع در منطقۀ پامیر تاجیکستان هم به "اسماعیل سامانی" تغییر نام کرد. خیابان‌های اصلی شهرهای تاجیکستان هم که غالباً نام "لنین" را داشتند، "اسماعیل سامانی" نام گرفتند و ارز ملی تاجیکستان را هم "سامانی" نامیدند. بدین گونه دولت نوپای تاجیکستان خود را با دودمان سامانیان پیوند داد تا وارث آنان شناخته شود.
 
سرود ملی تاجیکستان هم طبعاً باید عوض می‌شد. سرود ملی تاجیکستان شوروی را ابوالقاسم لاهوتی سال ۱۹۴۶ در تمجید از ملت روس نوشته بود که مطلع آن چنین بود: "چو دست روس مدد نمود / برادری خلق ساویت استوار شد / ستارۀ حیات ما شراره‌بار شد". مؤلف سرود ملی تاجیکستان مستقل "گل‌نظر کلدی" است که آن را به ستایش از تاجیکستان اختصاص داده: "دیار ارجمند ما / به بخت ما سر عزیز تو بلند باد / سعادت تو، دولت تو بی‌گزند باد / ز دوری زمانه‌ها رسیده‌ایم / به زیر پرچم تو صف کشیده‌ایم / زنده باش، ای وطن، تاجیکستان آزاد من!" متن کامل این دو سرود را می‌توانید در پیوندهای مرتبط این صفحه بخوانید.
 
جستجوی هویت، نشان و نمادهای رسمی تاجیکستان را هم به‌کلی دگرگون کرد. آرم دولتی تاجیکستان در بدو استقلال شیر و کوه و پرتو خورشید بود که بر فراز آن تاج و هفت اختر زرین می‌درخشید.  در پایان سال ۱۹۹۳ تصویر خورشید طالع برجسته شد، تاج و هفت ستاره در کانون آرم قرار گرفت، شیر ناپدید شد و تصویر یک کتاب باز افزوده شد. و به رسم آرم‌های شوروی دور همۀ این تصویرها را یک شاخه پنبه و چند خوشه گندم فرا گرفت. در تفسیر بسیاری از این نمادها نهادهای رسمی به ریشه‌های مزدیسنی یا زرتشتی آنها اشاره کردند؛ از جمله هفت ستاره را نماد هفت امشاسپند یا فرشتۀ زرتشتی و پرتو خورشید را نماد فر ایزدی زرتشتی عنوان کردند. تکیه به نمادهای زرتشتی به ماهیت جنبش‌های استقلال‌خواه اواخر دورۀ شوروی و تلاش‌های دولت پس از کسب استقلال برمی‌گردد. دولت تاجیکستان در آغاز تلاش می‌کرد با برجسته کردن عنصر مزدیسنی در پیشینۀ تاجیک‌ها به مصاف اسلام‌گرایی برود و به این منظور جشن‌های بزرگداشت زرتشت و اوستا را برگزار کرد و سال ۲۰۰۶ را سال "تمدن آریایی" نامید. اما گرایش بیش از پیش مردم به اسلام در پی فترت ایدئولوژی کمونیستی باعث شد که این رویکرد دولت تغییر جهت دهد و سال ۲۰۰۹ را به نشان گرامیداشت امام ابوحنیفه نعمان بن ثابت، "سال امام اعظم" عنوان کند. 
 
جشن‌های امسال تاجیکستان اما باشکوه‌تر است: روز نهم سپتامبر این کشور بیستمین سالروز استقلالش را تجلیل می‌کند. در آستانۀ این جشن بلندترین ساختمان شهر دوشنبه و بلندترین پرچم جهان افتتاح شد و در روز استقلال، ۳۰۰۰ نفر درزارترین پرچم جهان را در خیابان‌های مرکزی شهر دوشنبه حمل خواهند کرد. بزرگ‌ترین کتابخانۀ تاجیکستان هم افتتاح می‌شود که یک ساختمان عظیم نه‌طبقه است و بنا به گزارش‌ها، از ملت تقاضا شده‌ که به کتابخانۀ جدید کتاب تقدیم کنند تا قفسه‌های خالی آن پر شود. در رسانه‌های مستقل و مجازی بسیاری از رکوردگرایی دولت انتقاد کرده‌اند و خواسته‌اند که بهتر بود این بزرگ‌گرایی را در زمینۀ آموزش و پرورش به خرج می‌داد و به انتشار کتاب‌های تازۀ علمی و دانشی مساعدت می‌کرد. 
 
و اما فرآیند جستجوی هویت در تاجیکستان هنوز به فرجام نرسیده‌است، با این که کیش شخصیت اسماعیل سامانی در سراسر کشور محسوس است. ولی طی این سال‌ها شور و شوقی که با شنیدن نام اسماعیل سامانی در میان تاجیک‌ها احساس می‌شد، تا حد زیادی فروکش کرده‌است که آن هم می‌تواند ناشی از تبلیغ بی‌اندازۀ حکومتی از یک سو و گرایش‌های تازه‌نفس مذهبی از سوی دیگر باشد.
 
اما نصب مجسمه‌های اسماعیل سامانی در سراسر تاجیکستان همچنان ادامه دارد. بهار گذشته یکی از آخرین مجسمه‌های لنین در تاجیکستان را هم در مرکز شهر خجند به زیر کشیدند که بلندترین تندیس لنین در آسیای میانه بود. و اخیراً در آستانۀ بیستمین سالروز استقلال کشور، تندیس نوساختۀ اسماعیل سامانی به جای لنین نشست که گزارش مصور این صفحه، ساختۀ قمر احرار، به این رویداد اختصاص دارد. منصور حاجی‌بایف، سازندۀ تندیس اسماعیل سامانی در خجند، که توضیحاتش عکس‌های این گزارش را همراهی می‌کند، در نصب تندیس کمال خجندی در شهر تبریز هم دست داشته‌است.
 

 


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
*کاترین بروک و تامی تریبواسر

وقتی که "صباحت مختاروا" دخترکی بود، دلش می‌خواست شاعری نظیر حافظ شود و همچنین در تئاتر فعالیت داشته باشد، اما پدرش به او اجازه نمی‌داد؛ می‌گفت هنرمندی برای دختران تاجیک حرفه‌ای "ننگ‌آور" است. بعدها صباحت پیشۀ تعلیم ادبیات را انتخاب کرد و با خرسندی تا کنون به مدت ۴۲ سال به این کار مشغول بوده‌است. اما شعلۀ هنر در ذهن وی هیچ‌گاه خاموش نشد. به طور مشابه، "صناعت آسمانوا" و "سارا قابل‌جانوا" به ترتیب کارشناس زبان و ادبیات و استاد فیزیک، نیز در دوران کودکی‌شان آرزوی هنرمند شدن در سر داشتند. صناعت، به آواز خواندن و سارا به هنرپیشگی تمایل داشت. به این ترتیب، ۱۲ سال پیش، فکر تشکیل یک گروه موسیقی فولکلور به ذهن آنها و دوستان‌شان خطور کرد. اندکی پس از آن، گروهی متشکل از ۱۴ زن سالمند تحت عنوان "بی‌بی‌جان" برای اولین بار در هشتم ماه مارس (روز بین‌المللی زنان) در سال ۱۹۹۹، در یک محفل نویسندگان در صحنه ظاهر شدند.

گروه بی‌بی‌جان از زمان تأسیس تا کنون، مورد استقبال وسیع مردم تاجیکستان قرار گرفته‌است. در طی ۱۲سال اخیر، مؤسسه‌هایی نظیر خانه‌های سالمندان و نهادهای دولتی تاجیکستان چندین بار از گروه بی‌بی‌جان برای اجرای برنامه‌های هنری دعوت کرده‌اند. در نتیجه اهالی مناطق مختلف تاجیکستان نظیر ورزاب، ختلان و شهرتوس شاهد هنرنمایی اعضای این گروه بوده‌اند. علاوه بر آن، اجرای موسیقی و نمایش‌های کوتاه این گروه در جشن‌هایی مانند عید قربان، عید زنان و روز ارتش ملی در تلویزیون ملی تاجیکستان و حتا در یک شبکۀ روسی به نام "میر تی وی"، بسیار دیدنی و جذاب بوده‌است.

صناعت، سرپرست بی‌بی‌جان، به دستاوردهای گروه بسیار افتخار می‌کند. وی گروه خود را یک گروه فولکلور می‌داند که مهارت و استعداد زنان تاجیک را به نمایش می‌گذارد. او توضیح می‌دهد که اگرچه در گذشته زنان اصولاً در داخل چهاردیواری خانه وقت می‌گذراندند، اما دنیایی مملو از احساسات و افکار ژرف داشتند. به گفتۀ صناعت، ترانه‌های گروه بی‌بی‌جان ریشه در لالایی و نواهای قدیمی و عامیانه دارند که این احساسات را بیان می‌کند. علاوه بر آن، برای صناعت، گروه بی‌بی‌جان دلیل بر توانایی زنان در اجرای نه تنها وظایف مادر و مادربزرگ، بلکه تقبل مسئولیت کارمندی و نویسندگی و هنرپیشگی و خیاطی نیز هست. او و همراهانش تأکید می‌کنند که اعضای گروه بی‌بی‌جان لباس‌های بسیار زیبای گروه را خود طراحی کرده، دوخته و تزیین می‌کنند. آنها همچنین اشعار و گفتگوهای نمایش‌های کوتاه‌شان را نیز خود می‌نویسند.

"سیاره ‌بانو یعقوبوا"، شاعر این گروه، که در ۸۳ سالگی مسن‌ترین عضو آن است، از توانایی این گروه در ایجاد شادمانی میان مردم به خود می‌بالد. با مسرت توضیح می‌دهد که با وجود این که در خانواده‌ای هنرمند متولد شده‌است (پدر و مادرش از پیشگامان هنر تئاتر معاصر در تاجیکستان بوده‌اند)، در ۷۰ سالگی بود که وی به هنر روی آورد. در گذشته به عنوان مربی کودکستان کار می‌کرد، اما پس از بازنشستگی با الهام از فرزندان و نوه‌هایش شروع به نوشتن شعر کرد. این نوع فعالیت، به گفتۀ سیاره‌ بانو، جوانی دوباره‌ای به او بخشیده‌است.

صباحت نیز به نوبۀ خود، احساسات مشابهی را ابراز می‌کند که "اگرچه پیر هستند، احساس پیری نمی‌کنند". اما به نظر می‌رسد که منشأ نیروی این هنرمند در نقش وی در تربیت و پند دادن به جوانان تاجیکستان نهفته‌است. صباحت، در نمایش‌های کوتاه این گروه که مشخصاً و عمدتاً بر روابط خانوادگی تاجیک نظر دارد، با سربلندی نقش یک "جوانمرد" را ایفا می‌کند. می‌گوید، نقش مرد را برمی‌گزیند تا بتواند به جوانان تاجیک نشان دهد که رسم جوانمردی در برخورد با زنان، چگونه‌ است. وی اذعان دارد که این نقش، البته زمزمه‌هایی در بین پسران محله به راه انداخته و خم به ابروی برخی‌ها کشیده بود، اما در مجموع تأثیری مثبت بر مخاطبان گذاشته‌است. به عبارت دیگر، صباحت خشنود است که به این طریق توانسته‌است توجه مردم تاجیک را به مسایل اجتماعی جلب کند.


اگرچه صباحت و همراهانش در جوانی نتوانستند به رؤیای خود در دنبال کردن فعالیت‌های هنری خود جامۀ عمل بپوشانند، ولی گروه بی‌بی‌جان آرزو های کودکی‌شان را برآورده کرده‌است. برخی از اعضای بی‌بی‌جان، مانند صباحت و صناعت، در دورۀ دانشگاه در گروه‌های هنری غیر حرفه‌ای فعالیت داشته‌اند، لیکن گروه بی‌بی‌جان آنها را در سطح جامعه مطرح کرده‌است. آنچه علاوه بر برآورده شدن یک آرزوی کودکی برای اعضای بی‌بی‌جان حائز اهمیت است، نحوۀ رسیدن به هدف‌شان است که عبارت بود از استقلال در فعالیت‌های هنری و اجراهای رایگان. حفظ پاره‌ای از فرهنگ تاجیک، ایجاد خشنودی بین جوانان و راهنمایی شان و در نهایت دوران سالمندی پرثمر، نمره‌های قابل تقدیری در کارنامۀ این گروه ثبت کرده‌است. اکنون، آرزوی سرپرست بی‌بی‌جان این است که این گروه قادر به اجرای برنامه در خارج از کشور شود، تا توانایی‌های زنان سالمند تاجیک را به همگان بشناساند.


* کاترین بروک و تامی تریبواسر دانشجویان زبان فارسی در آمریکا هستند و این گزارش را به زبان فارسی تهیه کرده‌اند.

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
قمر احرار

شهنواز پنج‌ساله جلو پای مادر می‌دود و با هیاهو به دوستانش خبر می‌دهد که دارند به "خانۀ چادری‌"شان کنار درخت‌های زردآلو می‌روند و چندین روز همان‌جا خواهند ماند. مادر شهنواز لوازم معیشت در دست دارد و می‌رود که این بار هم، مثل ۲۰ سال گذشتۀ عمرش، بخشی از موسم تابستان را در چادر  باغ‌های زردآلوی "اِسفـَره" بماند، زردآلوها را بچیند و خشک کند و روزی یک سال آینده را فراهم کند. اِسفـَره، ناحیه‌ای است در وادی فرغانه، در شمال تاجیکستان، که با باغ‌ها و کشتزارهای میوه و سبزیجاتش معروف است.

زنان بسیاری مانند مادر شهنواز در موسم تابستان زندگی در باغ‌های زردآلو را اختیار می‌کنند. در حالی که مردان خانواده اکثراً در جستجوی کار به روسیه و کشورهای دیگر رفته‌اند، بخش عظیمی از بار روزگار به شانه‌های زنان افتاده و باغ‌های اشتراکی زردآلو در اسفره از منابع اصلی گذران زندگی این زنان و خانواده‌شان است.

کودکان و نوجوانان با شوق و شور بر فراز درخت‌های پربار زردآلو می‌روند و شاخه‌های آن را به‌شدت تکان می‌دهند و میوۀ زردآلو به طور انبوه به خوان‌های بزرگی که زنان در پایۀ درختان در دست دارند، باریدن می‌گیرد.

سپس پاره‌ای از زردآلوهای ریخته را زیر چادری پلاستیکی در معرض دود سولفور قرار می‌دهند تا خوش‌رنگ و پرجلا شود و از آفت حشرات در امان بماند. سولفوریدن میوه‌ها در اسفره هنوز از روش‌های معمول کشاورزی است. چون زردآلوهای سولفوریده زیباتر است و خریداران بیشتری دارد. اما برخی از کارشناسان پزشکی می‌گویند که صرف میوه‌های سولفوریده می‌تواند به ابتلا به بیماری‌های کبد و کلیه بینجامد. چون به گفتۀ آنها دود سولفور، هرچند زردآلوها را جذاب‌تر می‌کند، در واقع آن را به سمی می‌آلاید که باعث پرهیز حشرات از خوردن آن می‌شود.

اما همۀ زردآلوهای اسفره دود سولفور نمی‌خورند. بیشتر زردآلوها زیر آفتاب روی زمین پخش می‌شوند تا به طور طبیعی بخشکند. هسته‌های این زردآلوها را بیرون می‌‌آورند و از آنها مربا یا کمپوت تهیه می‌کنند و در شیشه‌ها می‌بندند و به بازار می‌فرستند. هسته‌ها را در گوشه‌ای دیگر از باغ می‌کارند یا دانه‌های آنها را درمی‌آورند و آن را هم به مشتریان عرضه می‌کنند. زردآلوهای این باغ‌ها به شهرهای بزرگ‌تر که می‌رسند، تبدیل به انواع مختلف شیرینی‌ها می‌شوند که معروف‌ترین آنها شکلات "زردآلوی تاجیکی" است.

عبدالصبور عبدالوهاب، کارشناس مسائل کشاورزی در استان سغد، می‌گوید که بخش اعظم زردآلوزارهای جهان در وادی فرغانه (بخش‌شده میان تاجیکستان و ازبکستان و قرقیزستان) واقع است که در این میان باغ‌های ناحیه‌های اسفره، کانِ بادام، باباجان غفورف و اَشت از اهمیت بیشتری برخوردارند. زردآلوهای همین نواحی هستند که به بازارهای روسیه و قزاقستان و اروپا راه می‌یابند.

به گفتۀ آقای عبدالوهاب، برخی از انواع زردآلو را خود کشاورزان اسفره از راه پیوند پرورش داده‌اند، به مانند زردآلوهای خوش‌طعم "نشانی" و "بی‌نگارین" که در جای دیگر پرورده نمی‌شوند. زردآلوی "قـَـندَک"، با این که در نواحی دیگر هم هست، در اسفره "قندک‌تر" و شیرین‌تر است.  باغ‌های زردآلوی اسفره به حدی حاصل‌خیز است که کشاورزان همه‌ساله از هر درخت آن سیصد تا پانصد کیلوگرم زردآلو برداشت می‌کنند. یعنی چند بیخ درخت زردآلو می‌تواند مخارج سالانۀ زندگی یک خانواده را دربیاورد.

گزارش مصور این صفحه شما را به زردآلوزارهای اسفره می‌برد.

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
داریوش رجبیان

سرگذشت اپرا و باله در تاجیکستان با بیناد جمهوری تاجیکستان در شوروی سابق گره خورده و از همین رو  پروفسور نظام نورجانف، کتاب ارزندۀ خود "اپرا و بالۀ تاجیکستان" را از سال  ۱۹۲۹ آغاز می‌کند. در واقع در همین سال بود که نخستین استودیوی تئاتر موزیکال مدرن تاجیکستان، به رهبری هنرمندی با نام "علی اردابوس"،  پایه ریزی شد.

اما پایتخت نوپای تاجیکستان که آن زمان نامش استالین آباد بود، از امکانات لازم برخوردار نبود و این استودیو یک سال بعد به شهر خجند منتقل شد و بر پایۀ آن نخستین هنرستان موسیقی سازمان یافت.
دانش‌آموزان هنرستان نواختن پیانو و سازهای ملی و آواز خواندن و رقصیدن را فرا می‌گرفتند و در روستاهای اطراف هنرنمایی می‌کردند و درآمد حاصل از نمایش‌ها شرایط مادی بودوباش و تحصیل‌شان را فراهم می‌کرد.

سال ۱۹۳۱ نخستین دورۀ آموزشی این هنرستان به پایان رسید و آونِر ملاقندف، غفار وَلـَـمَت‌زاده و فاضل صالحف در زمرۀ نخستین فارغ‌التحصیلان هنرستان بودند که بعداً صاحب نام و جایگاهی رفیع در هنر اپرا و بالۀ تاجیکستان شدند.

با این که نخستین تئاتر حرفه‌ای مدرن تاجیکستان یک تئاتر درام بود، تقریباً در همۀ نمایشنامه‌های آن از ساز و آواز و رقص بهره می‌گرفتند که معمولاً نواقص نمایشنامه و بازی ناشیانۀ هنرپیشگان را جبران می‌کرد. این تماشاها که به فرهنگ بومی مردم نزدیک بود، جلب توجه می‌کرد. از این رو همۀ هنرپیشگان تئاتر در آن دوره رقص و آوازخوانی و نوازندگی هم بلد بودند. اما در سال ۱۹۳۳ مقام این تئاتر مشخص شد و آن رسماً یک تئاتر دراماتیک نام گرفت و دیگر موزیکال نبود. و آن همان تئاتر ابوالقاسم لاهوتی شهر دوشنبه است که امروزه معروف‌ترین تئاتر تاجیکستان به شمار می‌آید.

در کنار تئاتر لاهوتی یک گروه ویژۀ موسیقی هم سازمان یافت و به اضافۀ هنرمندان جوان محلی، هنرپیشگان و موسیقی‌دانان تاجیکی از خجند و سمرقند و بخارا به این گروه جلب شدند که تحفه فاضلوا، شریف باباکلانف، زیادالله شهیدی، نسیم‌جان پولادف و حامد سیداحمدف از جملۀ آنها بودند. در پاییز سال ۱۹۳۴ بود که تئاتر موزیکال یهودی‌تباران سمرقند هم به ترکیب گروه موسیقی تئاتری تاجیکستان پیوست، چون زبانش فارسی بود. یهودی‌تباران پارسی‌گوی آسیای میانه در پیشرفت تئاتر موسیقی و اپرای تاجیکستان نقش بسزایی داشتند. "تخم محبت"، "داخونده"، "بیگم کی بود؟"، "عید کلخوزی" و "واسع" از معروف‌ترین نمایشنامه‌های موزیکال تاجیکی طی آن سال‌ها بود. به ویژه نمایشنامۀ موزیکال "واسع" به قلب بینندگان راه یافت، چون برخاسته از تجربیات مردم محل بود. "واسع" نام دهقانی بود که سال ۱۸۸۵ علیه استبداد امیر بخارا به پا خاسته و قیام فراگیری راه انداخته بود. پس از پا گرفتن حکومت استالین و اعمال برنامه‌های "ملت‌سازی"ِ او که قصد داشت صدها قوم شوروی را به ملت واحد "شوروی" تبدیل کند، نمایشنامۀ "واسع" از برنامۀ تئاتر موزیکال تاجیک حذف شد و "غنی عبدالله"، نویسندۀ این نمایشنامه، به گرایش‌های ضدشوروی متهم و بازداشت شد. در کنار غنی عبدالله ۱۶ تن دیگر از هنرپیشگان و هنرمندان تئاتر لاهوتی روانۀ زندان یا تبعید شدند. در نتیجه وقفه‌ای محسوس در فعالیت‌های تئاتر موزیکال تاجیک پدید آمد.

اما در اوج همان سال‌های خفقان استالینی، حکومت تاجیکستان فیلارمونی و پژوهشگاه موسیقی جمهوری را تأسیس کرد و برای پر کردن خلائی که بر اثر سیاست‌های سرکوبگرانۀ استالینی در مؤسسات فرهنگی پدید آمده بود، هنرپیشگان و موسیقی‌دان‌هایی را از جمهوری‌های دیگر به تاجیکستان فرا خواند. در نتیجه، اواخر دهۀ ۱۹۳۰ را می‌توان دورۀ اعمال سلطۀ تئاتر روسی بر تاجیکی توصیف کرد. با ورود هنرپیشه‌ها و کارگردانان روس به تاجیکستان، محتوای برنامه‌های تئاتر هم دستخوش تحولاتی بنیادین شد و نمایشنامه‌های روسی و فرنگی به برنامۀ تئاتر موزیکال تاجیکی راه یافت. ناقل این فرهنگ "یوگنی پروکوفیف"، استاد هنر تئاتر روسیه بود که سال ۱۹۳۶ به تاجیکستان آمد و دانسته‌هایش را به هنرمندان تاجیکی چون تحفه فاضلوا، حاجی احمدف، آونِر ملاجانف، برهان توره‌یوا، رِنا غالبوا و حلیم طائرف منتقل کرد.

اما این بخش کتاب سراپا مربوط به اپرا و آوازخوانی اپراست. در بخش بالۀ آن می‌خوانیم، نخستین بالرین‌های تاجیکی که به نوک انگشتان پایشان ایستاده‌اند، "ع. عظیموا" و "ف. صابروا" در سال ۱۹۳۹ بوده‌اند (یکی از اشکال‌های کتاب "اپرا و بالۀ تاجیکستان" این است که نام افراد را به طور کامل نمی‌آورد و غالباً به سرحرف نام آنها اکتفا می‌کند). اما در این میان نام‌های تحفه فاضلوا و لطفی زاهدوا را می‌توان شناخت که برای سال‌ها در تاجیکستان شوروی به عنوان ستاره‌های اپرا مطرح بودند.

با آغاز جنگ جهانی دوم و گسیل مردهای شوروی به جبهه غالباً زنان بودند که در صحنه مانده بودند. سال ۱۹۴۲ "یوگنی کرِپس" Yevgeniy Kreps از تاشکند به پایتخت تاجیکستان آمد و همراه با "گابریئل الریگستان" نمایشنامۀ میهن‌پرستانۀ "سرود خشم" را روی صحنه برد. در طول پنج هفته نمایشنامه را تمرین کردند و روز هفتم نوامبر، به مناسبت بیست‌وپنجمین سالروز پیروزی انقلاب اکتبر، آن را نمایش دادند.

این نمایشنامه در فهرست برنامه‌های آموزشی ایدئولوژیک برای مردم آسیای میانه بود: ابراهیم، یک رزمندۀ تاجیک بود که به اسارت آلمانی‌های نازی می‌افتد. بر اثر شکنجه او بینائی‌اش را از دست می‌دهد و وقتی به روستایش برمی‌‌گردد، همراه با مردم دِه، "سرود خشم" علیه دشمنان میهن شوروی را سر می‌دهد.

بسیاری از نمایشنامه‌های موزیکال و اپرای تاجیک در آغاز فعالیت تئاتر اپرا و بالۀ صدرالدین عینی در دوشنبه، شوروی‌گرایانه و بیگانه‌ستیزانه و بعداً حامل نشانه‌های بارزی از جنگ سرد بودند. اما در این میان ستاره‌هایی درخشیدند که درخشنده‌ترین آنها برای همیشه در یادها نشست: ملکه صابروا.

ملکه، نام بامسمایی داشت، چون در عمر کوتاه ۳۹ ساله‌اش بر تارک بالۀ تاجیک درخشید و زباترین اجراها را در سراسر اتحاد شوروی و بیرون از آن به نمایش گذاشت. هجده سال داشت که وارد صحنۀ باله شد و اندکی نگذشته نام آورد و به فروزان‌ترین ستارۀ بالۀ تاجیک بدل شد. جدیدآنلاین در بارۀ کارنامۀ ملکه صایروا در گرشته مفصل‌تر نوشته‌است که در بخش "مطالب مرتبط" می‌توانید ببینید.

به هر روی، هنر اپرا و باله از راه رسیده بود و هنری بود که روس‌ها در دهۀ ۱۹۳۰ در جریان انقلاب فرهنگی روسی که "شوروی" عنوان می‌شد، وارد آسیای میانه کردند. در این میان تاجیک‌ها جایگاه ویژه‌ای یافتند، به گونه‌ای که امروز هم "فرخ روزی‌متف" تاجیک از بهترین رقصنده‌های بالۀ روسیه به شمار می‌آید.

انتشار کتاب نفیس دانشنامه‌ای "اپرا و بالۀ تاجیکستان" برای کشوری که سال‌هاست در این زمینه انتشار درخور توجهی نداشته‌است، یک رویداد مهم است. نویسندۀ این کتاب، پروفسور نظام نورجانف، از مشهورترین هنرشناسان تاجیک است که تا کنون آثار متعددی در بارۀ هنر تئاتر به چاپ رسانده. اما جای کتاب "اپرا و بالۀ تاجیکستان" که تاریخ جامع این رشته از هنر تاجیکستان را بازگو کند، خالی بود. با این که کتاب به زبان روسی منتشر شده، در تاجیکستان تنها مرجع معتبر در مورد اپرا و بالۀ این کشور به شمار می‌آید.

تقسیم موضوعات این کتاب به مدخل‌ها می‌توانست آن را تبدیل به دانشنامه‌ای تمام‌عیار کند؛ چون شامل تمام رویدادها و شخصیت‌های مربوط به اپرا و بالۀ تاجیکستان از دهۀ ۱۹۳۰ تا سال ۲۰۰۹ میلادی است. اما نویسنده روایت داستان‌گونه را ترجیح داده و محتوای کتاب را به شش موضوع ِ پیدایش تئاتر موزیکال تاجیکی، تشکل تئاتر، اپرا، باله، سفرهای هنری و دورنمای نوسازی تئاتر اپرا و باله بخش کرده‌است.

افزودن برنامۀ همۀ اجراهای تئاتر موزیکال و تئاتر اپرا و بالۀ شهر دوشنبه از سال ۱۹۳۴ تا سال ۲۰۰۹، به این کتاب اهمیت تاریخی و هنری بیشتر داده‌است. نگاهی به این برنامه و تطبیق و قیاس تعداد نمایشنامه‌هایی که طی این سال‌ها روی صحنه رفته‌اند، نمایی کلی از سرنوشت تئاتر اپرا و باله را ترسیم می‌کند. تعداد نمایشنامه‌ها در آغاز کار (سال ۱۹۳۴) یک عدد بیشتر نبوده‌است و همین‌گونه در دورۀ متأخرتر (سال ۲۰۰۸) تنها یک نمایشنامه روی صحنۀ تئاتر اپرا و بالۀ صدرالدین عینی رفته‌است. و این همان تئاتری است که در دهه‌های ۱۹۵۰ تا پایان ۱۹۸۰ سالانه شش تا ده نمایشنامه را روی صحنه می‌برد.

کتاب "اپرا و بالۀ تاجیکستان" همۀ این موردها را ذکر کرده، اما از یک ویژگی کتاب‌های دانشگاهی یا دانشنامه‌ای محروم است که در پایان، فهرستی از اسامی و اماکن و رویدادهای مهم را ندارد.

Опера и Балет Таджикистана
Низом Нурджанов
Душанбе, 2010
422сс
 


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
پرویز امینف

صد سال پیش در منطقۀ بدخشان زمین‌لرزه‌ای  بسیار شدید اتفاق افتاد. پاره‌ای عظیم از کوهی در این منطقه بر روی روستایی به نام "اوسای" فرو ریخت. "اوسای" با همه مردمش زیر خاک رفت و جای آن را بلندترین آب‌بند جهان (به ارتفاع ۵۶۷ متر) گرفت. آب شاخه ای از رود مرغاب پشت این سد انباشته شد و روستای مجاور "سریز" را بلعید. بنا به داده‌هایی که سال‌ها بعد آشکار شد، روی‌هم‌رفته ۳۰۰  تن زیر خاک رفتند. این زمین‌لرزه نقشۀ جهان را هم دستخوش تغییراتی کرد: در تاجیکستان دریاچه‌ای نو شکل گرفت که اکنون درازای آن ۵۶ کیلومتر و ژرفای آن حدود ۵۰۰ متر است.

طی سه سال نخست سد دریاچه محکم و بی‌منفذ بود، اما از سال ۱۹۱۴ به بعد با افزایش فشار آب انباشته، شاخه‌هایی از آب از فراز سد بلند سرریز شد. گنجایش دریاچه را ۲۰ میلیارد تـُـن آب برآورد کرده‌اند. میزان آب آن در حال حاضر فقط ۱۷ میلیارد تن است.  با گذشت صد سال از پیدایش دریاچۀ سریز، نگرانی‌ها از ویرانی احتمالی سد آن رو به افزایش است. در صورت ویرانی سد، آب دریاچه  زندگی و خانه و کاشانه حدود هفت میلیون تن از مردم را در تاجیکستان و افغانستان و ازبکستان و ترکمنستان با خود خواهد برد.

مطالعات مکرر میزان ایمنی دریاچۀ سریز نشان داده‌است که لغزش پاره‌ای از سطح فرسودۀ سد یا ریختن خرسنگ‌های عظیم کوه‌های اطراف به درون دریاچه می‌تواند برای مردم منطقه پیامدهای مصیبت‌باری داشته باشد. به منظور جلوگیری از وقوع چنین حوادثی کشورهای منطقه بارها نشست‌های بین‌المللی برگزار کرده‌اند. سرانجام سال ۲۰۰۴ گروهی از کارشناسان بانک جهانی نتیجۀ تحقیقات خود را منتشر کردند و اطمینان دادند که دیوارۀ دریاچۀ سریز محکم و امن است.

اما از نگرانی مردم منطقه که از زمین‌لرزه‌ها خاطرات تلخ فراوانی دارند، کاسته نمی‌شود و بیم دارند که دریاچه‌ای که زائیدۀ یک زمین‌لرزه بود، می‌تواند با زمین‌لرزه‌ای دیگر از بین برود. به ویژه این که سطح آب آن همه‌ساله تا بیست سانتی‌متر افزایش می‌یابد و دیوارۀ دریاچه را آسیب‌پذیرتر می‌کند. برای کاهش خطر "سریز" عده‌ای از کارشناسان پیشنهاد کرده‌اند که آن به یک نیروگاه آبی تبدیل شود یا آب آن لوله‌کشی شود.

بدین گونه، برخی دریاچۀ سریز را که ماه فوریۀ سال ۱۹۱۱ با یک تکان سهمگین زمین پدید آمد، "اژدهای خفته" می‌نامند که از بیدارشدنش می ترسند. عده‌ای دیگر، فارغ از خطرات نهفته در آن، سریز را به "زیبای خفته" تشبیه می‌کنند که در دل کوه‌های بلند آسمان‌بوس بدخشان به آرامی غنوده‌است.

تاجیکستان سرزمینی کوهستانی است که ۹۳ درصد از خاک آن کوهسار است. دادن این سرزمین به تاجیکان شوروی و جدا کردن شهرهای پارسی‌گوی منطقه از این جمهوری در دهه‌های ۱۹۲۰ و ۳۰ میلادی از معضلات اصلی تشکیل جمهوری‌های شوروی آسیای میانه بوده‌است. روشنفکران تاجیک تقسیمات آن دوران را "تبرتقسیم" می‌نامند، چون باورمندند که آنچه بین این ملل تقسیم شد، ناروا بود.

اما این "تبرتقسیم" بیشترین تعداد رودخانه‌ها و دریاچه‌ها را به تاجیکستان کوهستانی داده که امروزه از ثروت‌های عمدۀ این کشور به شمار می‌آید.

در گزارش مصور این صفحه به دیدار این اژدهای خفته می رویم.

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
قمر احرار

مرا بسود و فرو ریخت هر چه دندان بود /  نبود دندان، لابل چراغ تابان بود
 سپید سیم‌رده بود و در و مرجان بود / ستارۀ سحری بود و قطره‌باران بود
یکی نماند کنون زان همه، بسود و بریخت /  چه نحس بود! همانا که نحس کیوان بود...

این مصرع‌ها از قصیدۀ ابوعبدالله رودکی که در پایان عمر پرفراز و نشیبش نوشته بود، پس از هزار سال یکی از سرنخ‌های دانشمندان تاجیک و روس برای پیدا کردن آرامگاه آدم‌الشعرا شد. "میخائیل گِراسیمف" (۱۹۰۷-۱۹۷۰)، مردم‌شناس، باستان‌شناس و مجسمه‌ساز شهیر روس، قبل از این که در سال ۱۹۵۶ به منظور شناسایی پیکر رودکی عازم روستای پنج‌رود در منطقۀ کوهستانی زرافشان تاجیکستان شود، آثار رودکی را نیز مطالعه کرد تا بتواند نشانه‌هایی از ظاهر شاعر را در آن پیدا کند. از سوی دیگر، صدرالدین عینی،  نویسنده و پدر ادبیات مدرن تاجیک، نیز شواهدی را دال بر موقعیت جغرافیایی زادگاه و آرامگاه رودکی گردآوری کرده و در اختیار گراسیمف قرار داده بود.

در همۀ مأخذهای ادبی و تاریخی کهن فارسی زادگاه رودکی را قریۀ "پَنـُج" یا "بنج‌رودک" در نزدیکی شهرهای "نخشب" و "سمرقند" ذکر کرده‌اند. صدرالدین عینی پس از کندوکاو مفصل و مسافرت به روستاهای اطراف این دو شهر، گذارش به روستای "پنج‌رود" در ناحیۀ پنجکنت تاجیکستان می‌افتد و درمی‌یابد که "بنج‌رودک" معرب "پنج‌رود" فارسی بوده با مزار بزرگواری گمنام. عینی در سال ۱۹۳۹ با انتشار پژوهش خود ادعا می‌کند که روستای زادگاه رودکی را یافته‌است.

در سال ۱۹۵۶ در آستانۀ  ۱۱۰۰ سالگی رودکی، حکومت تاجیکستان دستور بازگشایی قبری را می‌دهد که گمان می‌رفت آرامگاه رودکی باشد. "میخائیل گِراسیمف" و گروه تحقیقاتی دانشمندان روس و تاجیک با گشودن قبر مورد نظر عینی و بررسی بازمانده‌های جسد مدفون تمام نشانه‌هایی را که برای شناسایی پیکر رودکی مشخص کرده بودند، می‌یابند: پیکر مدفون در آن مزار متعلق به نمایندۀ نژاد سفید بود، دندان‌هایش، همان گونه که در بیت‌های بالا توصیف شده، فرو ریخته بود، کاسۀ چشمانش حالت حدقۀ چشمان یک نابینا را داشت و شکل استخوان گردنش هم دال بر نابینا بودن او بود. تحقیقات بیشتر آشکار کرد که رودکی نابینای مادرزاد نبوده، بلکه در دهۀ ششتم عمر چشمانش را میل کشیده و چند دنده‌اش را شکسته‌اند. اشیائی هم که در اطراف این گور کشف شد، از جمله پیراهن و قبای پشمی‌ای که به تن و دستاری که بر سر داشت، متعلق به دوران زندگی ابوعبدالله رودکی بود.

بازمانده‌های جسد را به آزمایشگاه‌های مسکو بردند و به مدت دو سال آن را مطالعه کردند تا به نتیجۀ تحقیقات اطمینان تمام و کمال حاصل کنند. روز ۱۶ اکتبر سال ۱۹۵۸ استخوان‌ها را بازپس به روستای "پنج‌رود" در شمال تاجیکستان برگرداندند و در همان‌جا دوباره به خاک سپردند. تصویری که "میخائیل گراسیمف" پس از انجام تحقیقات به عنوان چهرۀ رودکی منتشر کرد، تصویر چهرۀ همان پیکری بود که دانشمندان شوروی در رودکی بودنش دیگر شکی نداشتند.

مزار رودکی در همان سال ۱۹۵۸ به مناسبت هزار و صدمین سالگرد تولدش آباد شد. سال ۱۹۹۹ در آستانۀ تجلیل از هزار و صدمین سالگرد تأسیس دولت سامانیان به کمک دولت ایران آرامگاه آدم‌الشعرا بازسازی شد و برای سومین بار این مقبره در سال ۲۰۰۷ مرمت شد.

در گزارش مصور این صفحه به روستای پنج‌رود تاجیکستان، زادگاه و آرامگاه ابوعبدالله رودکی می‌رویم که ۱۰۷۰ سال پیش درگذشت.

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
پرویز امینف

برای تسکین اعصاب، هر کسی وسیله و راهی دارد: یکی به سیگار متوسل می‌شود و دیگری به کتاب یا پیاده رفتن و دویدن و جویدن... یکی هم، چون هاشم حکیمف در منطقۀ "پنج" در جنوب تاجیکستان، به میوه‌آرایی. میوه و سبزیجات پالیز (جالیز) را می‌گرفت و روی آن گل می‌تراشید و بدین گونه آرامش می‌یافت. با چند حرکت تند و موزون چاقو در دست هاشم، هندوانه تبدیل به یک سبد گل می‌شد و وسط چنبر سبز خیار که شکل چمن را تداعی می‌کرد، قرار می‌گرفت.

این سرگرمی هاشم که می‌گوید صرفاً برای تسکین اعصابش سراغش می‌رفت، به‌تدریج منبع درآمد خانواده‌اش شد. میوه و سبزیجات گل‌کاری‌شدۀ هاشم میز بزم‌های عروسی همسایگان را آرایش می‌داد. با رسیدن شهرت او به پایتخت، سازمان‌دهندگان جشن‌‌های سراسری چون نوروز و جشنواره‌های هنری هم برای تزیین سفره‌های بزرگ تشریفاتی از این هنر هاشم حکیمف بهره‌ور شدند.

شغل اصلی هاشم حکیمف که درودگری بود، تقریباً فراموش شد و اکنون او را در استان ختلان با نام "تربـُزتراش" می‌شناسند. در خراسان کهن و آسیای میانۀ امروز به هندوانه "تـَربـُز" یا "تربـُزه" (به وزن خربزه) گویند، به معنای "میوۀ تر و خوش‌بو". این واژه در اشعار فارسی هم آمده‌است، مِثل این بیت از طغرای مشهدی: بوَد تخم دنیا و دین کاشتن  / دو تربز به یک دست برداشتن .مَثَل معروف " با یک دست دو هندوانه نتوان برداشت"  نیز از همین جا می‌آید.

"تربزتراش پنجی" نه تنها در تاجیکستان، بلکه در کل منطقه هم نام‌آور شد و در یکی از مسابقات میوه‌آرایی که در قزاقستان برگزار شد، رقیبانش را از کشورهای قزاقستان، ازبکستان، قرقیزستان و ترکمنستان شکست داد و مقام اول را به دست آورد. ابزار موفقیت هاشم در این مسابقه یک خیار بیست‌سانتی بود که با سِحر چاقوی او به حدود پنج متر نوار حلقه‌های متصل تبدیل شد.

کامیابی‌های هاشم شاگردان بسیاری را به کارگاه او جذب کرد. شاید بهترین آنها فرزندان خردسالش یولدوز و اکمل باشند که با مهارت یادگرفته از پدر از میوه‌ها آدمک می‌سازند و بر روی سبزیجات گـُل می‌کشند.

با این که اکنون میوه‌آرایی منبع اصلی درآمد هاشم حکیمف است، او هنوز گاه درودگری و آهنگری (چیلانگری) می‌کند و معتقد است که برای یک مرد چهل هنر هم کم است. گزارش مصور این صفحه در بارۀ هنر میوه‌آرایی اوست.

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
قمر احرار

"زیب‌النسا"، با این که ترکیب نادری از دو واژۀ پارسی و عربی است، در تاجیکستان نام غریبی نیست؛ به دلیل محبوبیت شعر و شخصیت زیب‌النسای دهلوی، دختر اورنگ‌زیب، پادشاه پارسی گوی گورکانی هند در سدۀ ۱۷ میلادی، که با تخلص "مخفی" شعر می‌گفت و بیت زیرین او زبان‌زد خرد و بزرگ در تاجیکستان است:

دختر شاهم ولیکن رو به فقر آورده‌ام / زیب و زینت بس همینم، نام من زیب‌النساست

پدر و مادر "زیب‌النسا رستموا" هم در سال ۱۹۵۵ این نام را برای دختر نوزادشان برگزیدند، لابد با این امید که او هم زمانی چون زیب‌النسای دهلوی نام‌آور شود. زیب‌النسا رستموا شاعر نشد، اما رستمانه نام‌آور شد. اکنون، هر بار که از کامیابی‌های ورزشی تاجیکستان صحبت به میان می‌آید، نام "زیب‌النسا رستموا" را می‌شنویم و چه بسا که نوزادان دیگری به یمن وجود او "زیب‌النسا" نام گرفته‌اند. چون او تنها زنی است که عنوان "قهرمان جهان" را برای تاجیکستان به ارمغان آورد. در دوران شوروی "زیب‌النسا رستموا" را به گردآفرید شاهنامه و "آمازون"های آسیای صغیر باستان (جنگاوران زن) مانند می‌کردند و "زیب‌النسا" در سراسر اتحاد شوروی نامی آشنا بود.

وی پانزده سال داشت که به تیم کمانداران جوان اتحاد شوروی پیوست. در دانشگاه تربیت معلم و مؤسسۀ تربیت بدن تاجیکستان تحصیل کرد. اما در سال ۱۹۷۵ در خلال تحصیلاتش بود که شهرتی جهانگیر سراغش آمد و در مسابقۀ جهانی کمانداری زنان قهرمان شد. در سال ۱۹۷۶ در بازی‌های المپیک مونترال مدال برنز را به خودش اختصاص داد. می‌گوید باد شدید مجال نمی‌داد که با پیکانش درست و دقیق نشانه رود. اما پس از آن کامیابی‌های بیشتری نصیبش شد و بر تعداد مدال‌های طلایش از مسابقات بین‌المللی افزودن گرفت. از جمله در همان سال بود که به دریافت عنوان" قهرمان اروپا" در میان زنان کماندار نایل شد. هشت رکورد جهانی در زمینۀ کمانداری زنان و پانزده عنوان "قهرمانی اتحاد شوروی"، زیب‌النسا رستموا را در زمرۀ معروف‌ترین و کامگارترین ورزشکاران شوروی قرار داد.

زیب‌النسا رستموا که اکنون پنجاه و شش سال دارد و همراه با فرزند دومش "دلشاد" در شهر خجند زندگی می‌کند، پس از کنار گذاشتن تیر و کمانش برای مدتی ریاست نهادهای ورزشی گوناگون را به عهده داشت. وی در سال ۲۰۰۰ در شهر خجند یک باشگاه کمانداری و تیراندازی را سازمان داد و بسیاری از کمانداران جوان از جملۀ شاگردان اویند. بالاترین جایزۀ مسابقات کمانداری تاجیکستان نام "زیب‌النسا رستموا" را دارد و کمانداران همه‌ساله برای دریافت آن به رقابت می‌پردازند.

در گزارش مصور این صفحه زیب‌النسا رستموا از گذشتۀ پرافتخارش می‌گوید.

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
قمر احرار

درست هزار سال پس از درگذشت ابوعبدالله رودکی در سال ۹۴۱ میلادی، در زادگاه او شاعری دیگر به دنیا آمد که آثارش همچنان بر تارک شعر معاصر تاجیکستان می‌درخشد.

"لایق شیرعلی" روز ۲۰ مه سال ۱۹۴۱ در روستای "مزار شریف" منطقۀ پنجکنت در شمال تاجیکستان چشم به جهان گشود. طی قرن‌ها این روستا را به یمن وجود مزار خواجه محمد بشار، از علمای اسلامی، می‌شناختند و ارج می‌گذاشتند. اکنون "مزار شریف" بیشتر به عنوان زادگاه لایق شیرعلی شناخته‌شده و مورد احترام است؛ شاعری که اصول دست‌وپاگیر چامه‌سرایی شوروی را شکست، پا از تبلیغ ایدئولوژی رسمی فراتر گذاشت و کوشید با استفاده از ظرفیت محدودی که "فرهنگ‌سازان" شوروی برای زبان فارسی آسیای میانه تعیین کرده بودند، از درد و رنج‌ها، عشق و نفرت‌ها و عواطف و احساسات مردمی بگوید.

دانندگان آثار لایق شیرعلی اجمالاً او را شاعر زن، زمین و زندگی می‌نامند. در شعر شوروی تاجیکستان بهترین توصیف مادر و دلدار، سرزمین و میهن و رساترین تصویر و تعبیرها از تلخی و شیرینی روزگار در دیوان لایق نهفته‌است. لایق می‌کوشید نه تنها مضمون آفریده‌هایش مردمی باشد، بلکه تصویرهایی هم که می‌داد، از دل آداب و رسوم مردمش برخاسته بود:

به من هم آرد پاشیدی، به من هم نیم نان دادی
و نیم دیگرش را داشتی با خود
که چون برگردم از خدمت، بخواهم خورد

رسم مادران تاجیک است که به هنگام گسیل (بدرقه) فرزند‌شان به خدمت سربازی به نشان بخت سپید بر شانه‌هایش آرد می‌پاشند و نانی را که او گاز زده، حفظ می‌کنند، با این نیت که پس از بازگشت مابقی نان را هم بخورد.

عشق لایق به مادرش مایۀ ده‌ها شعر نغز او بوده که بعداً در مجموعۀ "مادرنامه" گرد هم آمد و بی‌اندازه محبوب شد. آوازخوانان تاجیک بسیاری از این اشعار را تبدیل به سرود و ترانه کرده‌اند:

سرشت من، نهاد من تو بودی / صفای بامداد من تو بودی
ایا مادر، به آن سان بی‌سوادی / نخستین اوستاد من تو بودی

یا:

در میان کوهساران / با نوای آبشاران / با صفای چشمه‌ساران / با سرود باد و باران / با درود نوبهاران
جان عطا کردی مرا / جان عطا کردی و خود را کاستی / روز و شب‌ها بر سر گهوارۀ من / مادر من، مادر بیچارۀ من
از پی روزی دویده / خوشه‌ها را چیده چیده / تلخ و شوری‌ها چشیده / رنج دنیا را کشیده / گنج دنیا را ندیده
دل عطا کردی مرا / دل عطا کردی و خود را کاستی / روز و شب‌ها بر سر گهوارۀ من / مادر من، مادر غمخوارۀ من / مادر من، مادر بیچارۀ من...

در دورانی که سیاست‌های حاکم هویت تاجیکان را در هاله‌ای از ابهام قرار داده بود، لایق قهرمانان شاهنامه را در مجموعه‌ای دیگر بازآفرینی کرد. کاوه از مرگ هجده پسرش می‌نالید و تهمینه از مرگ سهرابش چنین شیون می‌کرد:

تهمینه‌ام، تهمینه‌ام / از درد و غم دونیمه‌ام
در حسرت سهراب یل / دُرج غمان شد سینه‌ام
سهراب من، محراب من / خورشید من، مهتاب من
در این جهان بی‌کسی / یکتای من، نایاب من...
گلچین دورانم گذشت / گلریز بستانم گذشت
تیغی که رستم زد بر او / از جوشن جانم گذشت

دو پاره شعر لایق شیرعلی با صدای خود او
اشعار لایق آیینۀ تمام‌نمای مردم دورانش بود و در سال‌های پایانی عمرش که با طغیان و آشوب‌های پساشوروی مصادف شد، سراپا اجتماعی و سیاسی شده بود؛ مملو از هشدارها و ندامت‌ها و سرزنش‌ها و رهنمون‌ها و حسرت و اندوه آرزوهای باخته. عنوان واپسین مجموعۀ اشعار او (فریاد بی‌فریادرس) حاکی از بار اندوه و نومیدی است که بر شانه‌های استاد افتاده بود:

مُلک، سنگستان و ما بی‌سنگریم / سر به سر سردار و ما بی‌سروریم...

یا:

...تاجیک اندر وطن خویش چرا متهم است؟ / یا خطا رفته به تاجیک تولد شدنم؟
همه خلقان دگر انجمن آراسته‌اند / در سمرقند نشد ساخته نیم انجمنم...
گفت علامۀ اقبال که برخیز ز خواب / بزدلی گفت فلانی‌ست مخاطب نه منم...
دامن کوه گرفتیم و دم مَرکب خویش / رفت از دست همه دامن دشت و دمنم
ای خراسان، تو بگو، ساحت ایران‌ویچ کو؟ / من از این فاجعه چون شکوه به یزدان نکنم؟..
گریم از آن که تو تنهایی و من تنهاتر / وطنم، آ وطنم، آ وطنم، آ وطنم.

جنگ داخلی مایۀ رنج فراوان لایق بود که در شعرهایش بازتاب یافته‌است. وی در آن روزها با اشاره به نقش تاج و هفت ستاره بر پرچم تاجیکستان نوشته بود:

صبحی به تاج بی‌سر ملت گریستم / شامی به مرگ مظهر ملت گریستم
یک‌پارگیش را همی‌کردم آرزو دریغ / بر پاره پاره پیکر ملت گریستم
با چشم خویش دیده زوال یگانگی / بر امت و پیمبر ملت گریستم
چون نه سری نه سروری بود این سرای را / من بر جنازۀ سر ملت گریستم
در راه راست می‌خورد هر دم سکندری / بر قیصر و سکندر ملت گریستم...
گهواره‌ها تهی شدند از طفل و گریه‌ها / بر فخر هر مظفر ملت گریستم
فرزندهاش بی‌هدف مردند و بی‌مزار / من بر مزار مادر ملت گریستم

لایق شیرعلی با گریه‌هایش رفت. چهرۀ شادش پژمرده شده بود. لایق محفل‌آرا دیگر کمتر در محافل دیده می‌شد، گویی انتظار فرجامش را داشت که در آستانۀ قرن بیست و یکم سرود:

الا ای عصر بیست و یک، عجب نیست
که آغازت بوَد انجام لایق؟

و روز ۳۰ ژوئن سال ۲۰۰۰ در سن پنجاه و نه‌سالگی چهره در نقاب خاک کشید.

در گزارش مصور این صفحه همراه با قاری‌شریف شیرعلی، برادر بزرگ شاعر، و شماری از دانش‌آموزان مدرسۀ شاعر به خانه‌ای در روستای مزار شریف ناحیۀ پنجکنت سر می‌زنیم که هفتاد سال پیش صدای لایق نوزاد در آن پیچیده بود.

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
*کاترین بروک و تامی تریبواسر

اولین بار که "نوروز عربف"، ورزشکار ورزش پهلوانی تاجیکستان، وارد زورخانۀ دوشنبه شد، لبخندی بر لبانش جاری شد. او به قصد ادامۀ تمرین کشتی آمده بود و وقتی که تجهیزات زورخانه و نمایش چرخیدن مربی را دید، انگشت به دهان ماند، اما به زودی تحت تأثیر فرهنگی آشنا، مهارت و چابکی مربی قرار گرفت. از آن زمان که حدود شش سال گذشته‌است، "نوروز" بر این ورزش باستانی تسلط یافته‌است و احساس می‌کند به زورخانه تعلق دارد.

ورزش باستانی یکی از سنت‌های قدیمی و میراث غنی فرهنگی ایران است که در سال‌های اخیر کم‌‌رنگ‌تر شده‌است. در جهت احیا و تداوم این سنت گروه‌هایی نظیر فدراسیون ملی و بین‌المللی ورزش‌های زورخانه‌ای این رسم را در داخل و خارج از کشور ایران ترویج می‌دهند. بدین ترتیب، در سال ۲۰۰۵، فدراسیون بین‌المللی ورزش‌های زورخانه‌ای همراه با سفارت ایران در تاجیکستان، زورخانه‌ای به نام "حکیم ابوالقاسم فردوسی" در شهر دوشنبه بنا نهادند و نظارت آن را به مردم محل سپردند. این زورخانه که در ورزشگاه مرکزی شهر دوشنبه قرار دارد، توجه ورزشکاران جوان تاجیکستان مانند "نوروز" را به خود جلب کرده‌است.

در آغاز نوروز و همراهانش مانند "جهانگیر عربف"، به ورزش کشتی و ورزش ژاپنی "جودو" مشغول بودند، لیکن به‌تدریج به ورزش باستانی روی آوردند. آنها سنت زورخانه را میراث فرهنگی خود می‌دانند و معتقدند که این ورزش پر از چالش‌های ذهنی و جسمی است. به عبارت دیگر، این سنت در میان جوانان دوشنبه مورد توجه و استقبالی پرهیجان قرار گرفته، چون به گفتۀ نوروز، "در خون ماست".

نظر سعید محمود ضمیرف، سرمربی کنونی زورخانۀ تاجیکستان نیز بازتابی است از همین گونه احساس. وی هنوز در اوقات فراغت جودو تمرین می‌کند، لیکن به دلیل وجود جنبه‌های هنری، از جمله شعر و موسیقی، ورزش باستانی را از ورزش های دیگر متمایز می‌شمرد. او اشاره می‌کند که شنیدن ضرب طبل و شعر فردوسی احساس خستگی را از بدن می‌زداید. گویی همچنان که اشعار حماسی فردوسی در میان اکثریت قریب به اتفاق فارسی‌زبانان شور و هیجان می‌انگیزد، این بار نیز به برانگیختن اعضای تیم ملی تاجیکستان آمده‌است.

در مسابقات بین‌المللی ورزش‌های زورخانه‌ای اخیر تحت عنوان "جام فردوسی" که تابستان گذشته در شهر دوشنبه بر گزار شد، ورزشکاران تاجیک موفق به کسب جوایزی شدند. "نوروز" در این مسابقات در رشته‌های کباده و سنگ‌گیری مقام اول را به دست آورد. همچنین در میل‌بازی سعید محمود رتبۀ چهارم را کسب کرد، در حالی که در ردۀ وزنی خود در کشتی مقام اول را از آن خود کرد. سرانجام، در بخش مهارت‌های تیمی، تیم الف تاجیکستان در مقام سوم قرار گرفت.

با وجود همۀ این موفقیت‌ها، به عقیدۀ ورزشکاران، زورخانه از اهمیتی فراتر از کسب جایزه در مسابقات برخوردار است؛ تا آن جایی که نوروز و سعید محمود به زورخانه به مثابه خانۀ دوم خود می‌نگرند. برای سعید محمود، که خاطرات تلخ تجربۀ جنگ داخلی هنوز در ذهنش رنگ نباخته‌است، زورخانه مکانی است که در آن می‌توان خود را از مشکلات روزمره رها کرد. نوروز زورخانه را نه تنها مکانی برای گردهم‌آیی و ورزش می‌داند، بلکه همچنین از آن به عنوان مکتبی برای دست یافتن به سرشت "پهلوانی" یاد می‌کند. وی حتا با شوخی می‌گوید که در واقع، زورخانه "خانۀ اولش" است.

این ورزشکاران امیدوارند در آینده موفق به کسب فرصت‌های بسیاری برای انتقال این احساس تعلق به ورزش باستانی و زورخانه، به طیف هر چه گسترده‌تری از جوانان میهن‌شان شوند. هم‌اکنون تعداد قابل توجهی از جوانان شهر دوشنبه به ورزش‌های باستانی علاقه نشان می‌دهند. بنا به برآورد سعید محمود، هر هفته ‌حدود ۱۰۰ تا ۱۵۰ نفر از جمله گروهی از دانشجویان و نوجوانان به زورخانۀ دوشنبه می‌آیند و از امکانات آن استفاده می‌کنند. اما به غیر از تشکیل یک تیم کوچک در ولایت ختلان، این فعالیت‌ و امکانات عمدتاً در پایتخت متمرکزند؛ از این رو ‌آرزوی آیندۀ سعید محمود و همگـنانش این است که سنت، امکانات و درک اهمیت و نسبت و قدمت ورزش‌های زورخانه‌ای را به بقیۀ مناطق کشور گسترش دهند و سرانجام وظیفۀ پرورش و راهنمایی پهلوانان آیندۀ تاجیکستان را به نسل جوان‌تر کشورشان واگذار کنند.

در گزارش مصور این صفحه به دیدن ورزشکاران زورخانه‌ای تاجیکستان می‌رویم.

* کاترین بروک Katherine Bruch و تامی تریبواسر Tommy Triebwasser از کارآموزان زبان فارسی در تاجیکستانند و این مطلب را به زبان فارسی تهیه کرده‌اند.

Flash برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنيد.


 به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید

ارسال مطلب
Home | About us | Contact us
Copyright © 2026 JadidOnline.com. All Rights Reserved.
نقل مطالب با ذكر منبع آزاد است. تمام حقوق سايت براى جديدآنلاين محفوظ است.