مقالات و گزارش هایی درباره جهان
۰۸ آوریل ۲۰۰۷ - ۱۹ فروردین ۱۳۸۶
داريوش رجبيان
موزه هورنيمن لندن دارای مجموعه نادری از سازهای موسيقی است و در آن ميان می توان کمانچه ای را ديد که در اوايل سده ١٩ صاحب آن پسر سفير بريتانيا در ايران بوده و قاب سنتور قاجاری محفوظ در اين موزه حاوی تصويری است که گفته می شود خود ناصر الدين شاه قاجار است.
شايد کمتر بتوان خبر های مربوط به موزه هورنيمن واقع در جنوب لندن را اين جا و آن جا ديد و شنيد. در حالی که اين موزه ١٠٦ ساله دارای مجموعه اى غنی و نادر در زمينه های مختلف است.
اين موزه که رسما در سال ١٩٠١ گشايش يافت، در آغاز به فردريک هورنيمن، يک تاجر چای لندنی و خاندان وی تعلق داشت و شامل مقدار زيادی از کلکسيون های اين خاندان در زمينه حيات وحش، فرهنگ و سازهای موسيقی بود.
طراح ساختمان موزه "چارلز هريسون تاونزند" است. سال ١٩١١ "امسيل هورنيمن"، پسر فردريک هورنيمن به اين موزه يک ساختمان اضافی اهدا کرد.
در سال ١٩٩١ دولت بريتانيا تامين مالی موزه را به دوش گرفت و سال ٢٠٠٢ موزه پس از يک ترميم مفصل سه ساله بازگشايی شد.
موزه هورنيمن ويژه سه رشته مجزاست: مردم شناسی، حيات وحش و سازهای موسيقی و کل موزه دارای سيصد و پنجاه هزار شیء نمايشی است. اين موزه يک آبزيگاه يا نمايشگاه جانوران و گياههای آبزی هم دارد.
اما چيزی که موزه هورنيمن را از ديگر موزه های بريتانيا متمايز می کند، کلکسيون غنی ای از ساز های موسيقی آن است که شمارشان اکنون به ٧٥٠٠ عدد می رسد. تعدادی از اين سازها در مزايده ها خريداری شده، شماری را هم موزه هورنيمن از همتای بزرگتر خود، موزه ويکتوريا و آلبرت لندن دريافت کرده و برخی را هم خود کارمندان موزه طی ماموريت های ويژه به کشور های ديگر جمع آوری کرده اند.
از جمله، سازهايی از آسيای ميانه که مارگارت برلی، مسئول سازهای موسيقی موزه هورنيمن، طی سفرش به ازبکستان در سال ١٩٩٩ از سازنده های آلات موسيقی آن کشور خريده است.
اما برخی از اشياء موزه، مانند سنتوری که گفته می شود تصوير ناصر الدين شاه قاجار را روی قابش دارد، يا کمانچه ای که در اوايل قرن ١٩ ميلادی در شيراز خاتم کاری شده، به گونه هائى ديگر به اين موزه راه پيدا كرده اند كه هر کدام داستانی شنيدنی دارد.
همه ساله حدود سيصد هزار تن از موزه هورنيمن بازديد می کنند که تعداد قابل ملاحظه ای از آنها شاگردان مدارس لندن اند. آموزگاران از موزه هورنيمن به عنوان يک ابزار ديداری و شنيداری برای تفهيم موضوعات درسی استفاده مى كنند.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۲۴ ژانویه ۲۰۰۷ - ۴ بهمن ۱۳۸۵
بهمن علی آبادی
جيد گودی (Jade Goody) دختری ست از يک محله به اصطلاح چاله ميدانی لندن که هفته پيش جنجالی ترين آدم بريتانيا شد. چند سال پيش جيد دربرنامه برادر بزرگ شرکت کرد و مشهور شد. همان طور که لابد شنيده ايد، چند آدم را داخل يک خانه می اندازند. چند دوربين کار می گذارند تا حرکات و حرف های اين آدم ها را شب و روز، در خواب و بيداری ضبط کند و همزمان ميليون ها بيينده اين در قفس افتادگان را تماشا می کنند و حرف هايشان را می شنوند و به رفتارشان می خندند.
چرا بايد به اين قفس تن داد؟ برای اين که اين خاصيت را دارد که می تواند يک شبه آدم را معروف کند. جيد گودی هم همينطور شد. نه استعداد خاصی داشت، نه هنرپيشه بود، نه خواننده بود، نه حتی آداب اجتماعی بلد بود. هيچ کدام. با اين حال او يک شبه معروف شد.
به همين دليل وقتی برادر بزرگتر تصميم گرفت سری فعلی را به آدم های معروف اختصاص بدهد، از جيد گودی هم دعوت شد تا به عنوان آدم معروف يا يکی از مشا هير در آن شرکت کند.
ماجرا از آنجا آغاز شد که در اين قفس، جيد به يک هنر پيشه و هم خانه ديگر به نام شلپا شتی که از قضا مشهور و با استعداد است، کلی بد و بيراه گفت، که در نظربيشترمردم برابر بود با نژادپرستی، چون شلپا هندی الاصل است وچيز هايی که جيد نثاراو کرد بيشتر مايه های نژادی داشت.
عصبانيتی که بد وبيراه جيد ايجاد کرد فقط منحصر به بريتانيا نشد وابعاد جهانی پيدا کرد. عده ايی در هند تظاهرات کردند و مترسک جيد را آتش زدند. تماشاگران نزديک به چهل و پنچ هزار شکايت برای کانال چهار که برنامه راپخش کرد، فرستادند. و کا به جايی رسيد که در مجلس عوام بريتانيا بعضی از نمايندگان گفتند کانال چهار بايد خجالت بکشد و بطور رسمی عذر خواهی کند.
ولی در ميان هزاران مقاله ايی که در نشريات نوشته شد و ده ها ساعت ها خبر و تحليل راديويی و تلويزيونی که پخش شد، فقط تعداد کمی هوش و حواسشان به اين نکته بود که شايد جيد گودی بيچاره برای صحنه ايی که در آن بازی می کرد ساخته نشده. جيد حتی زبان رايج محافل رسمی را بلد نيست. لهجه اونسبتا لاتی و عوامانه است، مدرسه درست و حسابی نرفته، آداب و نزاکت های اجتماعی را ياد نگرفته تا چه رسد به آداب عرصه های ملی و حتی جهانی ( برادربزرگ را همه جای دنيا تماشا می کنند).
تنها گناه جيد اين است که چند سال پيش يکباره پرتاب شد وسط گودی به نام برادربزرگ و ناگهان شد يکی از مشاهير. به همين دليل به او يک قرارداد دادند وگفتند بيا و دوباره در برنامه برادر بزرگتر نقش بازی کن. اما او اين بار با آدمهای ناشناس دم خور نبود بلکه در ميان يک عده ای بود که، برخلاف او، شهرتشان را در نتيجه استعدادشان به دست آورده بودند و می دانستند جلوی چشمان ميليون ها نفر چطور حرف بزنند و چطور رفتار کنند.
چيزی که کار را برای کسانی مثل جيد سخت تر می کند اين است که تا وقتی داخل اين قفس و جلو چشم ديگران هستند، نمی توانند هيچ ارتباطی با جهان خارج برقرار کنند. وقتی جيد با رای مردم، يعنی تماشاچيان، از برنامه اخراج شد و از قفس بيرون آمد، از طريق اطرافيان خود فهميد که بر اثر حرفها وکارهای او چه افتضاحی ای بپا شده. بعد از اينکه او از ابعاد ماجرا آگاه شد اعلام کرد که نادم است و از همه عذرخواهی کرد. اما ديگر دير شده بود و اسم او با ندانم کاری و ندانم گويی گره خورده بود.
حالا بشنويد از کانال چهار. روز های اول که اين جنجال بپا شد کانال چهار خوشحال شد که خيلی، حتی در انظار جهانيان، جلب توجه کرده و شمار تماشاچی هايش بالا رفته. مدتی که گذشت، معلوم شد جيد چه دسته گلی به آب داده و برای کانال چهار چه مخمصه ای به پا کرده. چون در هند تظاهرات راه افتاد. دولت از برنامه انتقاد کرد و يکی از حاميان مالی برنامه های کانال چهار اعلام کرد که سه ميليون پوند حمايت مالی اش از اين کانال را قطع کرده. آن وقت مسئولان کانال چهار ابراز تاسف کردند. ولی لطمه به حيثيت کانال چهار تا آنجا پيش رفته که بعضی از نمايندگان مجلس عوام از دولت خواسته اند کمک مالی ساليانه به آن را قطع کند.
ماجرا هنوز به پايان نرسيده و قرار است دستگاه نظارت بر مطبوعات هم در باره شکايات نظر بدهد که ممکن است به تغييراتی در عرضه اين رشته از برنامه ها بينجامد.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۲۴ ژانویه ۲۰۰۷ - ۴ بهمن ۱۳۸۵
واقع نمايی تلويزيونی ، گونه ای نو از ژورناليزم است که در غرب محبوبيت دارد زيرا متاع خام مستند سازی است و در برخی انواع آن، آينه ای از اجتماع و زندگی مردم است آن گونه که اتفاق می افتد و واقعيت دارد نه آن گونه که از زير تيغ ويرايش گذشته و تر و تميز شده. در نتيجه مردم عادی اين گونه ی نو از ژورناليزم را دوست دارند. زمانی می گفتند زن و مردی را بر صحنه بگذاريد و شما داستانی برای گفتن داريد. حالا در عمل چنين شده که دوربينی را وارد خانه و صحنه ای می کنند و به تماشا می نشينند و نام آن را واقع نمايی در تلويزيون می گذارند.
درتلويزيون کانال ۴ بريتانيا برنامه ای است به نام برادر بزرگ يا آقا بالاسر که سالهاست نشان داده می شود. واز هر رشته برنامه آن جنجالی به پا می شود. برادر بزرگ يا آقا بالاسر مفهومی است از کتاب ۱۹۸۴ نوشته جورج ارول که داستان قلعه حيوانات هم از اوست. منظور ارول از برادر بزرگ يا آقا بالاسر، رهبر و دولت و يا سازمانی است که با ابزارهای گوناگون کنترل زندگی مردم را بدست گيرد.
در بر نامه کانال ۴ ، تعدادی افراد را از طبقات مختلف اجتماعی وگاه از مذاهب ومليتها و فرهنگهای متفاوت در يک خانه جمع می کنند. برادر بزرگ، رهبر و صاحب اختيار اين خانه است. سرنوشت ساکنان در دست اوست. از برادر بزرگ فقط گهگاه صدايی می شنوند که امر و نهی می کند و اگر لازم باشد احضار می کند. از لحظه ورود به اين خانه، که سرتاسر و تمام زوايايش با دوربين های تلويزيونی زير نظر است و به طور مستقيم از تلويزيون پخش می شود، رابطه ساکنان ناهمگون اين خانه با دنيای بيرون قطع می شود و تا زمانی که در اين خانه هستند، که نزديک به دو ماه است، آنها نه خبری از بيرون می شنوند و نه با کسی ارتباط دارند. آنها مثل زندانيان فقط با هم در ارتباطند. تعامل ساکنان و رفتار و اخلاق و عادات شخصی آنها نقل صحبت روزانه مردم می شود. و روزنامه های عامه پسند پر است از مصاحبه با اين و آن در باره ساکنان اين خانه. در چند هفته گمنامان به مشاهير بدل می شوند و نامشان در کوچه و خيابان برسر زبانهاست.
بينندگان تلويزيون در بحث و جنجالهای ميان شرکت کنندگان دخالت داده می شوند. آنها رای می دهند و اظهار نظر می کنند و بر اساس رای آنها ساکنان خانه می مانند و برنده می شوند و يا می بازند و اخراج می شوند. در برنامه فعلی که مخصوص مشاهير است يازده تن آدم مشهوراز بريتانيا، آمريکا و استراليا در برنامه اند. در نتيجه سری فعلی بسيار جنجالی تر از هميشه شده به خصوص که در کنار برخوردهای معمول ميان آدمها، جنجال نژاد پرستی هم بر آن افزوده شده و روابط بريتانيا و هند را هم به ميان کشيده.
هنر پيشه ای هندی به نام شلپا شتی و دختری انگليسی به نام جيد گودی مرکز اين جنجال شدند چون جيد گودی با آن که قبلا هم شرکت کرده بود يادش نبود که اين برنامه دارد زنده پخش می شود و در باره هنر پيشه هندی حرفهايی زد که از آن بوی نژادپرستی می آمد.
واکنش شديد به محتوای اين دور از برنامه، هنوز ادامه دارد و می تواند بر کيفيت و شايد هم آينده آن اثر بگذارد.
در همین زمینه
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۱۵ ژانویه ۲۰۰۷ - ۲۵ دی ۱۳۸۵
'تعلق: صدای پناهندگان در لندن' نام نمايشگاهی است در موزه لندن که در باره زندگی پناهندگان در لندن به نمايش در آمده و تا ۲۵ فوريه ادامه دارد.
اين نمايشگاه شامل مصاحبه ، عکس، لوازم زندگی، کارهای هنری و فيلم است که داستان زندگی پناهندگان را با جزئياتش نشان می دهد. در اين نمايشگاه، پناهندگانی از ۵۰ کشور مختلف از سراسر آفريقا ، خاورميانه، اروپا، آسيا و آمريکای جنوبی داستان زندگی خود را تعريف می کنند و دلايل گريختن از کشور خود، آمدن به لندن و مشکلات زندگی جديد را باز می گويند. آنها نيز از دستاوردها خويش و خدماتی که به پايتخت انگستان ارايه کرده اند حرف می زنند.
صدای پناهندگان در قلب اين نمايشگاه قرار دارد. موزه لندن با همکاری دانشگاه متروپوليتن لندن و ۱۵ سازمان مختلف کمک به پناهندگان به اين کار پرداخته و بيش از ۱۵۰ مصاحبه درباره داستان زندگی پناهندگان تهيه کرده است. اين نمايشگاه با به نمايش گذاشتن عکس ها و مصاحبه های قديمی مربوط به تاريخ پناه آوردن يهوديان از اروپای شرقی در قرن نوزدهم شروع می شود و آنگاه به پناهندگانی می پردازد که پس از آنها و به دنبال بحرانهای جهانی و يا منطقه ای به لندن آمده اند.
در گوشه ای از اين نمايشگاه لحافی را می توان ديد از کشور اتيوپی که برای صاحب خود در شب اول ورودش به هيترو، فرودگاه لندن، مايه تسلی بوده. در گوشه ای ديگر نقاشی هايی از يک نقاش اکوادوری است که مبهوت کيوسکهای تلفن قرمز رنگ لندن شده، يا جوايز يک فرد سوماليايی عضو انجمن شورای شهر لندن به نمايش در آمده که به خاطر مبارزه اش با رفتارهای ناهنجار اجتماعی به او داده شده.
عکسهای فوق العاده ای نيز می توان ديد از پناهندگان که بازديدکنندگان را شريک قصه و غصه آنها می کند. عکسهايی از افراد مختلف در هنگام انجام کار که در بين آنها يک آرايشگر، يک راننده اتوبوس، يک رستوران دار، يک دانشمند وجود دارد و به همراه اين عکسها داستان های زندگی شخصی آن هاست که بيانگر از دست دادن ها، اشکها، شکنجه ها ، دوباره از نو ساختنها و موفق شدن های آنهاست.
اين نمايشگاه فضايی فراهم می کند که صدای پناهندگان مقيم لندن شنيده شود. خدماتی که پناهندگان به لندن ارايه کرده اند و روبرو بودن آنها با مشکلات مختلف برای شروع يک زندگی جديد. اين نمايشگاه نه تنها زندگی پناهندگان از سراسر دنيا و چگونگی شکل گيری زندگی جديدشان در لندن را نشان می دهد بلکه به بازديد کنندگان نشان می دهد که پناهندگان در ساختن لندنی که ما امروز در آن زندگی می کنيم نقش بسزايی داشته اند. در واقع موجهای مختلف پناهندگان و مهاجرين، لندن را به شهری بدل کرده اند که می توان آن را جهانی ترين شهر دنيای امروز ناميد.
به جز دو روز اول کلیه مراسم در خانه هنرمندان برگزار گردید که البته بخشی از آن که شامل تئاتر خیابانی و نمایش های بی کلام و حرکات موزون بود در فضای بیرونی و بر روی سنی که به صورت موقت بر روی حوض خانه هنرمندان آماده شده بود اجرا و بخش دیگر که شامل سخنرانی ، اجرای نمایش های کوتاه و تقدیر از هنرمندان تئاتر بود در سالن های عزت الله انتظامی و ناصری و مراسم اصلی در تالار بتهون برگزار گردید.

برای نصب نرم افزار فلش اینجا را کلیک کنید
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۱۷ ژانویه ۲۰۰۷ - ۲۷ دی ۱۳۸۵
عزيز نسين
ترجمه غلامعلی لطيفی
و . د . عزيز،
احتمالا از دريافت تلگراف « ترا دوست دارم تولسو » و اينکه اين تلگراف چيست و تولسو کيست، خيلی تعجب کرده ای.
راستش اين کار نبايد کار آدم عاقلی بوده باشد. اما موقعی که آن تلگراف را می فرستادم نمی توانم بگويم که بطور کامل سر عقل بودم. آن روز مثل آدم های خوابگرد بودم و آن تلگراف را برخلاف ميلم برايت فرستادم.
از يک هفته پيش، در يک شهر شلوغ، دنيايی که در آن غريبه بودم، آن شب برای اولين بار تنها مانده بودم. در شهر غريب تنهايی آدم چند برابر می شود. گويی از تنهايی هوايی که در آن بودم به تدريج غليظ می شد و من در غلظت آن به سختی حرکت می کردم. در اين حالت روح مانند، جز غرق کردن هوش و حواسم در مشروب و فراموش کردن خودم چارۀ ديگری نداشتم. نخواستم به رستورانهای گران قيمت و کازينوهايی که در اطراف هتلی که در آن اقامت داشتم، پيدا می شدند، بروم. چون که می خواستم نه در ميان آدم های آهار دار، روميزی های آهار دار، صحبت های آهار دار، بلکه در ميان آدم های چين و چروک دار، روميزی های چين و چروک دار و صحبت های چين و چروک دار، فقط با خودم تنها باشم.
در کوچه پس کوچه های شهر پرسه زدم، به طوری که يک وقت متوجه شدم که در آن شهر بزرگ خودم را گم کرده ام. دوست دارم در شهرهای بزرگی که در آنها غريبه هستم، خودم را به دست ازدحام جمعيت بسپارم و گم کنم. می دانستم که هر طور شده می توانم سوار يک تاکسی بشوم و به هتل خودم بازگردم. چند ميخانۀ دلخواهم را يافتم. در بعضی شان داخل شدم و از پنجرۀ دود گرفتۀ بعضی ديگر نگاهی به درون انداختم. در يکی از آنها، در گوشه ای که بتوانم تنها باشم، ميزی يافتم. اين تنها ميز خالی بود. احتمالا به اين سبب خالی مانده بود که بر سر راه دستشويی واقع شده بود. خوشم آمد. از همهمۀ صحبت ها هم بوی الکل به مشام می رسيد. چيزی که غريبه بودنم را به رخم بکشد وجود نداشت.
کار خدمتگزاری را سه زن به عهده داشتند. از ميان آنها آنکه از سبزه های دريای مديترانه بود سر ميزم آمد و سفارشم را جويا شد. سالاد، پينر مخلوط و شراب سفيد خواستم. زن سبزۀ مديترانه ای کنار چيزهايی که سفارش داده بودم تک ميخک سرخی هم در يک گلدان کوچک بلورين گذاشته بود که ذوق و ظرافتش را نشان می داد. تشکر کردم. آن تک ميخک، از آن درشت های چشمگير نبود، اما از آن ميخک های کوچکی بود که عطر جانفزايی دارند. تمام عطر آن را چنان به درونم کشيدم که گويی با بوييدن آن قصد تمام کردنش را دارم. با چند جرعه ای که نوشيدم به تدريج به خود آمدم. با آنکه رويم به طرف در بود، اما باز شدن آن را نديده بودم. آن مرد را در ورودی در ديدم. آدمی بود به سن و سال خودم. در حالی که با چشم به دنبال جايی برای نشستن می گشت، همانطور ايستاده بود. گويا چشمش مرا گرفته باشد به سويم آمد.
گفت:
اجازه می دين منم بنشينم؟
با بی ميلی گفتم:
البته، بفرمايين
هنوز نمی خواستم تنهايی ام را با چنين آدمی قسمت کنم... دلم گرفته بود. تشکر کرد و در مقابلم نشست. به آن سبزۀ مديترانه ای، عينا مانند من، پنير مخلوط، سالاد و شراب سفيد سفارش داد.
مانند من، بعد از بوييدن عميق ميخک گفت:
من اين ميخک های کوچک پر عطر را بيشتر از آن درشتها و چشمگيرهاش دوست دارم. اونا، مثل هر از خود راضی ای، ريخت و قيافه دارن، اما عطر و بو ندارن. اينا مثل بی مايه ها برای خودشون بازاريابی نمی کنن، عطر و بوشونم جانفزاست ...
بعد از پر کردن جام شرابش آن را بلند کرد و گفت:
به سلامتی!
ديگر نطقش باز شده بود.
گفت يک هفته ای است که در اين شهر به صورت غريبه زندگی می کند.
گفتم:
منم همينطور!
اين بار، من برای باز کردن سر صحبت و رعايت ادب، پرسيدم چه کار و حرفه ای دارد. گفت:
تولسو را دوست دارم.
احتمال دادم سوالم را درست متوجه نشده است.
گفتم:
می خواستم بدونم کارتون چيه؟
منم جوابتونو دادم. کارم دوست داشتن تولسوست.
متوجه سر درگمی ام شد و لازم ديد توضيح بيشتری بدهد:
آيا در دنيا کاری هم مهمتر از دوست داشتن وجود داره؟ تا امروز تولسو را دوست داشته ام و تا دم مرگ هم دوست خواهم داشت. بزرگترين خوشبختی اينه که آدم کارشو دوست داشته باشه. به نظرم اکثريت آدما به کاری مشغولن که اونو دوست ندارن.
قصدم از آن سوال اين بود که از چه راهی گذران می کند.
با گفتن « دوست داشتن کار يعنی چه؟ » جواب سوال را خودش داد:
- در تمام بيست و چهار ساعت، حتا در خواب هم، در فکر اون بودن.
شراب هايمان تمام شده بود. گفتيم نفری يک بطر ديگر آوردند. چه کسی می داند محبوبۀ آدمی به اين سن و سال چه جور موجودی می تواند باشد!
گفتم:
می تونم سنتونو بپرسم؟
گفت:
مثل اينکه شما هم مثل همه غير عادی می دونين که آدمی به سن و سال من دوست داشتن رو تنها کار زندگيش بدونه. من هفتاد سالمه.
گفتم:
پس هم سنيم.
- لابد تولسو برای شما هم کنجکاوی برانگيزه، مگرنه؟ چون محبوبۀ آدم هفتاد ساله برای همه کنجکاوی برانگيزه.
- راستش اين زن که شما را اينطور مجذوب خودش کرده منو کنجکاو می کنه.
جام هايمان را به يکديگر زديم و به سلامتی هم نوشيديم.
- اولين ملاقاتم با تولسو در واقع به يک رويا شبيهه. چون اولين بار تولسو را از روايت پدرم به ياد می آرم. در اون زمان بايد چهار پنج ساله بوده باشم. غروب بود. با پدرم جلو دکان دوستش نشسته بوديم. دکان دوست پدرم در يک پياده رو شيب دار ناهموار واقع بود. دختری از برابرمون گذشت، يا اينکه گذشته بود. دختری با گيسوان بلند، در حدود چهارده – پونزده ساله. يا يک چنين شکل و شمايلی. من يه دفه گفته بودم « من با اين دختر ازدواج خواهم کرد! »، يا چيزی شبيه اين. پدرم اين ماجرا را اينقدر تکرار کرد که بعدها در نظرم واقعی جلوه کرد و دختر هم تبديل به موجودی واقعی شد. با تکرار پدرم، چيزی را که فقط تصورش را کرده بودم، به نظرم يک واقعۀ حقيقی آمد. حالا تولسو دختری است که در آن زمان ديده ام.
- در آن صورت بايد سنش حالا از هشتاد گذشته باشد.
- چرا؟
- برای اينکه شما چهار پنج ساله بودين و اون پونزده ساله.
- تولسو که پير نميشه.
- پس بعدها ديدينش؟
- بی وقفه به دنبالش هستم. پس خيال می کنين در اين شهر چه کار ديگه يی دارم؟ تولسو زنيه که در مکانی ناشناس در اين دنيا، در محلی که نشانی شو نمی دونم، انتظارمو می کشه. مطمئنم که پيداش خواهم کرد. منم دنبالش هستم. برای همينم هس که همه جا دنبالش می گردم.
- بعد از ديدار اول، بازم ديدينش؟
- ديدم. من آن وقت سی ساله بودم. باز برای جستجوی اون، در يک پايتخت بزرگ بودم. داشتم از پله های مترو پايين می رفتم که يک دفعه تولسو را ديدم داشت از پله های مقابل بالا می آمد. فقط بيست سالش بود. گيسوان شاه بلوطی اش را خيلی کوتاه کرده بود. از پلۀ برقی کنارم گذشت و رفت. خواستم صداش کنم « تولسو! ». پله ای که رويش ايستاده بودم پايين رفته بود.
- ديگه نديدينش؟
- چند بار ديگه ام ديدمش. بار اولی بود که به شهری در ساحل رودخانه تونا ( در آناتولی مرکزی، ترکيه) رفته بودم. اونوقت چهل سالم بود. از قطار تازه پياده شده بودم. ايستگاه خيلی شلوغ بود. هر دو گروه پياده شوندگان و سوار شوندگان با عجله می دويدند. در اون شلوغی با يکی تنه به تنه خوردم. وقتی که سرم را بلند کردم، دختری ديدم با موهای بور روشن، چشمان آبی درشت، بر اثر برخورد با من پاکت هايی که در دست داشت به زمين ريخت. چمدونمو به زمين انداختم و پاکت ها را جمع کردم و بهش دادم. گفتم معذرت می خوام. اونم تشکر کرد. مردی که در کنارش بود زير بازوش را گرفت و اونو سوار قطار کرد.
پنج شش سال بعد از اين ديدار بود که در يک شهر آسيايی دور دست در يک اتوبوس ديدمش. چهار ايستگاه با هم طی کرديم.
- پرسيدم:
- با هم حرف نزدين؟
- چطور می تونستم حرف بزنم. زبونشو نمی دونستم. يه دفه ديگه تولسو را در پايتخت کوچک يه کشور اروپای شمالی، در يک مجمع بين المللی ديدم. پشت يه ميز، برای مدت خيلی کوتاهی رو به روی هم نشستيم. مرد سياه پوستی که کنارش نشسته بود، به گمانم شوهرش بود.
- شوهرش سياه پوست بود؟
- بله، تولسو هم سياه پوست بود. سياه پوست فوق العاده زيبا.
- بازم حرف نزدين؟
- از من پرسيد شما از خبرنامه شمارۀ سه اضافه ندارين؟
- اضافه نداشتم، اما مال خودم رو بهش دادم. تشکر کرد. از اون روز سالها گذشته. من همچنان در جستجوی تولسو هستم.
- شما که پيداش می کنين.
- چه پيدا کردنی؟ فقط يه لحظه. به اندازۀ درخشش زودگذر برق آسمون. پيدا کرده و نکرده دوباره گمش می کنم. اينکه به اون رسيدن نيست... برای رسيدن به اون چندين بار به دور کرۀ زمين گشته ام. تولسو را در يک کاخ سلطنتی در پايتخت يک کشور منطقۀ بالکان ديدم. حتا سی سالش هم نبود. سن من از شصت هم گذشته بود. در ميان دو مرد، به هّرۀ نرده های مرمر تکيه داده بود. در يک جام بلورين بزرگ، مشروب سرخ رنگی به دست داشت. در حالی که به صحبت های آن دو مرد می خنديد مشروبش در جام می لرزيد.
پنج سال پيش در محلی که اصلا انتظارش را نداشتم ديدمش. گويا همۀ ديدارهای من با تولسو بايد در مکان ها و زمان های غير منتظره اتفاق بيفته. وارد بانکی در يک شهرستان شدم. نگاه که کردم ديدم کمی آن سوتر، با کارمند بانک صحبت می کنه. چشماش سبز بود و گيسوانش را پشت سر جمع کرده بود. فوراً از بانک بيرون آمد و سوار اتوموبيلی که در مقابل بانک انتظارش را می کشيد شد و رفت.
آخرين بار سال پيش ديدمش. در يک متل ساحلی دريکی از شهرهای مديترانه ای. بگی نگی بيست ساله بود و قامتی ترکه ای و ظريف داشت. من در سايه آلاچيقی که در مقابل اتاقم قرار داشت، داشتم کتاب می خواندم. صدايی پرسيد:
« می بخشين ساعتتون چنده؟ »
سرم را که بلند کردم تولسو در برابرم بود ... جوانی در کنارش. تازه از دريا بيرون آمده بودن، قطرات آب از برو رويشان می چکيد. ساعت را گفتم. تشکر کرد. قلبم داشت از حرکت می ايستاد. رفتن. ديگه در اون متل نديدمش.
شرابمان باز تمام شده بود.
پرسيدم:
- يک بطری ديگه بخوريم؟
گفت:
- بخوريم.
زن سبزۀ مديترانه ای يک بطری ديگر آورد.
- با هر کس راجع به دلبستگی سرشارم به تولسو صحبت می کنم، دستم ميندازه. به من ميگه تولسو در فلانجاست و بهمانجا. منو ديوونه فرض می کنن، دستم ميندازن. اولين کسی که حکايت دلبستگی منو به تولسو شنيده و دستم ننداخته شما هستين.
با دلسوزی تمام پرسيدم:
- علت اينکه تولسو را اينقدر دوست دارين چيه؟
گفت:
- علتش خيلی زياده. جستجو و نيافتنش. پس از يافتن بازم گم کردنش، دلبستگی ام رو به تولسو بازم بيشتر می کنه. چنون دلبستگی که هر چه جلوتر می ره، آتشش تندتر می شه و شعله هاش درونمو می سوزونه و خاکستر می کنه. می دونم سرانجام منو نيست و نابود می کنه. تولسو چنون خوب، چنون خوبه که ... خوبيش در چيه؟ مثل ساير زنايی که با اونا مراوده داشتم و به اشتباه خودشونو تولسو تصور می کردن، او با من مشاجره نکرده؛ شرايط مشاجره هم فراهم نکرده؛ منفعت طلبی نکرده؛ چشم و دل آزمند و سيری ناپذير نداشته، با گفتن دوستت دارم نه منو و نه خودشو گول نزده، هيچگاه دو رويی نکرده، هيچ وقت هم حساب مخفی نداشته. چون برای پيش آمدن همۀ اين چيزا وقت و فرصت مشترک نداشتيم. تولسو برای من به صورت حيات بدون بعد سوم باقی می مونه. او را به قدر درخشش يک آذرخش حس می کنم. از اين رو اونو دوست دارم و دوستش خواهم داشت. کاری بجز دوست داشتن تولسو ندارم و نخواهم داشت...
گفتم:
- ببخشين، زندگی تون را چطور می گذرونين. آخه يه ممری، در آمدی، چيزی؟
- هيچی ندارم.
- در اون صورت چطوری زندگی می کنين؟
- به کارايی دست می زنم که يک لحظه مانع فکر کردن به تولسو، دوست داشتن اون و جستجو کردنش نباشد. درسته دوست داشتن تولسو مهمه، اما کافی نيست. بايد دوست داشتن تولسو را به دنيا هم اعلام بکنم. هر کس بايد بدونه که من تولسو را دوست دارم. اگه اينو نتونم بگم، ديگه برای زندگی معنايی باقی نمی مونه. هر آدمی مجبوره برای اثبات وجود خودش به ديگرون، راهی پيدا کنه. در غير اين صورت زندگی بی معنا و چيز بی مفهومی خواهد شد.
- درست متوجه نشدم. برای توضيح بيشتر پرسيدم:
- يعنی چطور؟
- هر کس برای اثبات وجودش، کافی نيست که خودش از وجود خودش خبر داشته باشه. در اين دنيا آدم تنها که نيست. لازمه که وجود آدمو و زنده بودنشو سايرين هم بدونن و هر قدر آدمای ديگه از وجود او بيشتر خبر داشته باشن، آدم بيشتر وجود داره. هر کس برای موجوديتش دليل خاص خودش رو داره. دليل موجوديت منم دوست داشتن تولسوست. من با دوست داشتن تولسو، و اعلام اون به همگان، می تونم در اين دنيا موجود باشم.
- اين کارو چطور انجام می دين؟
- برای هر کس تعريف می کنم. مثلا امشب برای شما تعريف کردم. حالا شما می دونين که من تولسو را دوست دارم. از همين رو من ديگه برای شما وجود دارم و می دونين که من زنده هستم. سعی می کنم به ديگرون هم همينو بگم. سابقا روی کوهها وتپه ها و درون جنگلا می رفتم و تا اونجا که صدام ياری می کرد فرياد می زدم:
- « تولسو ترا دوست دارم! ».
به انعکاس صدای خودم گوش می دادم. برای پرهيز از يکنواختی فريادهايم، هم جای کلمات را پس و پيش می کردم و هم با کلفت و نازک کردن صدايم بانگ و آواز سر می دادم.
طوری که صدايش به گوش کسانی که سر ساير ميزها نشسته بودند نرسد، با صدايی که در جنگلها و دشتها فرياد می زده آهسته فرياد زد:
« تولسو ترا دوست دارم!
تو را دوست دارم تولسو!
دوستت دارم تولسو!
تولسو دوستت دارم!
دوست دارم تولسو ترا!
ترا تولسو دوست دارم! ».
با رسوندن صدايم به گوش عالميان می خوام هر کس اينو بدونه که من تولسو را دوست دارم. با اين کار همه به وجود من و اينکه زنده هستم آگاهی پيدا می کنن. به همين منظور بر سر گذرها، ميدانها، و جاهای پر ازدحام شروع می کنم به چيزی مثل آواز « تولسو ترا دوست دارم! ».
- صداتون خوبه؟
- خير، خيلی هم ناهنجاره. گوشم هم اصلا حساس نيست. مال شما چطور؟
- مال منم همينطور.
- به خاطر حساس نبودن گوشم و ناهنجاری صدام، هر بار صدا و طرز خوندنمو تغيير می دم. به اين ترتيب دور دنيا پرسه می زنم. از پستخونۀ هر محلی که به اون وارد می شم، يه تلگراف « تولسو ترا دوست دارم » برای تولسو می فرستم. به نسبت پولی که دارم، گاهی در روز پنج شش تلگراف براش می فرستم.
- از اين قرار نشانی تولسو را می دونين؟
- خير، از کجا می تونم بدونم. يه نشانی واهی روی تلگراف می نويسم و اونو می فرستم.
- پس با پيدا نشدن گيرنده، تلگراف به نشانی شما پس فرستاده می شه؟
- احتمال می دم. اما نشانی خودمم واهيه. توی شهرهايی که در اونها بيشتر اقامت می کنم، برای اينکه توی پستخونه ها منو ميشناسن، و مسخره ام می کنن، از پستخونه های مختلف تلگراف می زنم. مسخره ام می کنن باشه. اما عوضش می فهمن که من تولسو را دوست دارم. هرچقدر بيشتر بدونن که من تولسو را دوست دارم، منم همونقدر بيشتر زنده ام.
در آن ميخانه، ميزها شروع به خالی شدن کردند. ما هم بعد از نيمه شب برخاستيم. می توانستيم تلوتلو خوران راه برويم، اما به اندازۀ اينکه حرفمان را نفهميم و حرف زدنمان را ندانيم هم مست نبوديم.
گفت:
- از چهار روز قبل بعد از ظهرها يکی دو ساعت در ميدان مقابل تالار فرهنگ هستم. فردا به اونجا بيايين.
- پرسيدم:
- در آنجا چه کار می کنين؟
- در اونجا تا گرفتن صدام فرياد می زنم « تولسو ترا دوست دارم! ». مگه نمی خواستين بدونين به چه کاری اشتغال دارم، اينم کار و کاسبی من. حالا عرض می کنم که چطور شد به اين کار مشغول شدم. اون روز آخرين تلگراف را برای تولسو زده بودم و ديگه پولی نداشتم. پس از پرسه زدن در اينجا و اونجا، به ميدان جلو تالار فرهنگ رسيدم. نمی دونم اونجا رو ديدين يا نه، جای ديدنی ايه. در اونجا هر کسی هنر و مهارتشو به نمايش می ذاره. يکی سگ بازی می کنه؛ سه چهار تا سگ کوچک رو به کارهای محيرالعقول وا می داره؛ يکی يک تنه سه چهار ساز را با هم می زنه و کنسرت می ده؛ يکی ساز می زنه و يکی ديگه آواز می خونه؛ ديگری کاريکاتور هر کسی رو که علاقه مند باشه، می کشه؛ يه پسر و يه دختر پانتوميم نمايش می دن؛ مردی شمشير در دهنش فرو می کنه، باز بيرون می کشه؛ يکی هست که روی خرده شيشه می خوابه و پنج نفر روی شکمش می رن؛ يک ريشو با گچ رنگی روی زمين نقاشی می کنه؛ مردم برای کسی که پنج ميمون را به بازی وا می داره کف می زنن؛ يکی ديگه در جعبه ای نمايش عروسکی نشون می ده؛ ديگه چه ها و چه ها و کيا و کيا که اونجا نيستن. مردم دور بساط اينا جمع می شن و تماشا می کنن. هر کس کار جالب تری می کنه معرکه اش گرم تره. بعد از تموم شدن نمايش از طرف جمعيت بارون پول خورد به سوی قوطی نمايش دهنده يا روی زمين باريدن می گيره.
اينجا برای من جای فوق العاده ايه ... برای اعلان اينکه من تولسو را دوست دارم جای بسيار مناسبيه ... منم در گوشه ای جايی پيدا کردم و شروع کردم به فرياد زدن ... با داد و فرياد اعلام می کردم چطور و به چه اندازه تولسو را دوست دارم. من که گمون نمی کردم کسی به دور بساطم جمع بشه، ديدم جمعيت زيادی دورم را گرفتن. يکی مسخره می کرد؛ يکی فرياد می زد؛ يکی هم گوش می داد. آنقدر فرياد زدم تا خسته شدم و آروم گرفتم. بارون پول خورد شروع به باريدن کرد. چنون پول فراوونی که فورا به پستخونه دويدم و برای تولسو يک تلگراف زدم. از اون روز به اين طرف بعد از ظهرا به اون ميدون می رم. اگه دلتون می خواد فردا شما هم بيايين.
به اتفاق سوار تاکسی شدنمان و نشانی هتل دادنمان را به ياد می آورم. بعد از آن را به خاطر ندارم. گويا بيش از آن که گمان می کردم مست بوده ام.
صبح روز بعد خيلی دير بيدار شدم و ماجرای ديشب را مانند يک رويا به خاطر آوردم. آن روز بعد از ظهر به ميدان تالار فرهنگ رفتم. همانطور که آن مرد، شب قبل گفته بود حقيقتا هم جای فوق العاده جالبی بود. يکی شعله های آتش از دهانش بيرون می داد؛ يکی مار افسون می کرد؛ ديگری کبوترهای توی قفس را به معلق زدن در هوا وا می داشت؛ ديگری در پنج دقيقه پرترۀ آدمها را می کشيد ... در ميانشان پرسه زدم. سرانجام او را در کنار ميدان پيدا کردم. اگر فرياد « تولسو ترا دوست دارم » ش را نشنيده بودم، پيدا کردنش کار آسانی نبود. سرش خيلی شلوغ بود. کاملا دوره اش کرده بودند. من هم به ميان جمعيت رفتم. گمان نمی کنم مرا ديده بود. چون موقعی که من به آنجا رسيدم چشمانش را هم گذاشته بود و فرياد می کشيد. کاری که او می کرد آواز خواندن نبود. تنها نامی که می شد روی آن گذاشت فرياد کشيدن است. صدايش به راستی ناهنجار بود. اما مملو از درد و رنج جانکاه. گاهی هم ناله می کرد. در ميان جمعيت همه جور آدمی، از هر طبقه و تبار، از زن و مرد، پير و جوان ديده می شدند. بعضی ها ضبط صوت آورده بودند و داد و فريادهای او را ضبط می کردند. همانطور که گفته بود در ميان جمعيت کسانی هم بودند که مسخره اش می کردند، داد و فرياد می کردند و حتا سنگ به سويش پرتاب می کردند، اما ديگران سعی داشتند جلو آنها را بگيرند.
« آهای ی ی، ديگه بشنوين، بدونين و آگاه باشين که من تولسو را دوست دارم. اينو همه بايد بدونن، کرها بشنون و آگاه باشن، زنای شير ده بدونن ... دلدادگان بشنون، خونی که در رگهای کودکان نوزاد جريان داره بشنون، انگشتان دلدادگان که برای نخستين بار با هم تماس می يابند بشنون ... لب هايی که نخستين بوسه را می گيرند بشنون، کسانی که محروميت را در اندرون خودشون حس می کنن بشنون. تاريخ و زمان و جغرافيا بشنون که من تولسو رو دوست دارم ».
در فريادهايش گويا به جای کلمات، درد و رنج انسان های غارنشين به گوش می رسيد. هم انسان های صد هزار سال پيش و هم انسان های صد هزار سال بعد. به اين ترتيب فرياد و فغان دردها و رنج های انسان بايد يکسان بوده باشد. عده بسياری از آن جمعيت زبان او را نمی دانستند. با اين حال به دقت به حرف هايش گوش می دادند. از اين قرار آنچه به گوششان می خورد نه معنی، که فقط صدا بود. صدای درد، صدای دلتنگی، صدای ميل سرشار بود که به گوششان می خورد. گهگاه صدای گوش خراش، صدای دل خراش ... بعضی وقتها صدای غرش، گاهی صدايی که از گريه در گلو خفه شده باشد، يا پچ و پچ، و گاهی بدون پح و پچ، فقط با حرکت لبها می گفت: « تولسو ترا دوست دارم! ».
به اين ترتيب به علل تمايل انسانها به فريادهای بدوی انديشيدم. می خواهد زن باشد می خواهد مرد، جوان باشد يا پير، همگی خواهان آن هستند که « تولسو ترا دوست دارم! » را فرياد بزنند اما چون جرأتش را ندارند، آيا خودشان را به جای اين آدم تصور نمی کردن؟ شايد هم اين شخص با گريه ها، ناله ها، و فريادهايش به جای همۀ ما دوست داشتن تولسو را جار می کشد.
جمع شد و بر جايش نشست. باران پول خُرد بر سرش باريدن گرفت. جمعيت پراکنده شد. مدتی به همان شکل بر جای ماند. با خود انديشيدم آيا اين کار او نوعی نمايش نيست؟ آيا او هم مانند همۀ کسانی که در اين ميدان نمايش می دهند به اصطلاح رُل بازی نمی کند؟ کمی بعد خودش را جمع و جور کرد و برخاست. مرا ديد و سلام عليک کرديم. پولها را از زمين جمع کرد.
گفت:
- ياللا، بريم پستخونه و به تولسو تلگراف بزنيم.
پرسيدم: آيا قصد تکرار نمايشش را ندارد؟
گفت: نه .
معلوم شد در هر روز يک بار بيشتر نمی تواند.
گفتم:
- هر روز همان حرف ها را تکرار می کنی؟
گفت:
- من که بازيگر نيستم. هر لحظۀ زندگی در تغييره، صدا و سخن هم با زمان تغيير می کنه.
به يک پستخانه رفتيم. با قدم هايی که از سن و سالش انتظار نمی رفت از پله ها بالا رفت. در تالار بزرگ برای نوشتن تلگرافش به دنبال جای خالی دور ميزها گشت.
من کنارش ايستاده بودم و « ترا دوست دارم تولسو » نوشتنش را خواندم. داشت نشانۀ واهی را می نوشت. در گيشۀ تلگراف آن کارمندی که او را به کارمند ديگر نشان می داد و چيزهای مسخره آميز می گفت، ديدم. از اين قرار در اينجا او را می شناختند. اما تلگرافش را قبول کردند.
از پستخانه بيرون آمديم.
گفت:
- حالا از چند پستخونۀ ديگۀ شهرم به تولسو تلگراف می زنم و شهر را ترک می کنم.
گفتم:
- قصد دارين کجا برين؟
گفت:
- نمی دونم. هر جايی که اميد پيدا کردن تولسو را داشته باشم.
دست هم را فشرديم و جدا شديم. مدتی از پشت سر نگاهش کردم. مقداری که دور شد، از قرار حس کرد که دارم از پشت سر نگاهش می کنم، او هم سرش را برگرداند و به من نگاه کرد. دست تکان داد. من هم دست تکان دادم.
بعد داخل آن پستخانه شدم. يک کاغذ تلگراف از گيشه گرفتم و رويش نوشتم « ترا دوست دارم تولسو ». اين تلگراف را به نشانی چه کسی می توانستم ارسال کنم؟
و . د . عزيزم، يک دفعه به ياد تو افتادم ونشانی ترا نوشتم و تلگراف را به دست کارمند گيشه دادم.
« ترا دوست دارم تولسو! »
از تلگراف که چيزی سر در نياوردی و خدا می داند که چقدر متعجب شدی.
بايرام اوغلو، ۱۹ ژوئن ۱۹۸۴
از همين مجموعه
از زندگی لطیفی
کار یکاتورهایی که مردم می کشند
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۱۳ دسامبر ۲۰۰۶ - ۲۲ آذر ۱۳۸۵
تلويزيونی با نگاهی پاريسی
فرانسه ديگر نمی توانست از کشوری همچون قطر کمتر باشد. اگر قطر می تواند به عربی و انگليسی الجزيره داشته باشد چرا فرانسه نداشته باشد.
در دهه های آخر قرن پيش که هنوز فرهنگ انگلوساکسون دنيا را فتح نکرده بود، راديوهای فرانسه به زبانهای مختلف رقيب جدی بی بی سی و صدای امريکا بودند. اين راديو مونت کارلو بود که در کشورهای حوزۀ مديترانه صدايش در همه جا شنيده می شد چون خبر و موسيقی را با ترکيبی از سرعت، شادی و جوانی ارائه می کرد.
در سال های هشتاد، در بيروت در محلۀ شيک الحمرا، در ساعت ۲ عصر، فقط صدای آرم خبر مونت کارلو بود که به فضا تپش می داد.
اما در دهۀ ۹۰ با آمدن سی ان ان و بعد بی بی سی و ده سال پيش با آمدن الجزيره وضع عوض شد. راديو رسانه دوم شد و فرانسه احساس می کرد که برای رساندن پيام خود به جهان بايد از کانالهای خبری انگلوساکسونها بگذرد، و اين با غرور فرانسوی سازگار نبود.
هدف از تاسيس فرانسه ۲۴ اين است که در کنار پيام فرانسه، خبر و نظر به زبان های فرانسه، انگليسی و عربی، با نگاهی فرانسوی، به جهانيان عرضه شود.
فرانسه ۲۴ هنر زندگی به سبک فرانسوی را نيزتبليغ خواهد کرد و در کنار آن شراب، پنير و طبعا شيک پوشان پاريسی را.
يکی از رندان شيرازی که سالها در پاريس زيسته می گفت هنر فرانسوی ها در اين است که راديو را به روزنامه بدل کرده اند. اين تلويزيون هم شايد پر باشد از بحث هايی داغ در بارۀ مسائل بزرگ هستی با شرکت فيلسوفان جين پوش فرانسوی.
از همین مجموعه
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۱۱ دسامبر ۲۰۰۶ - ۲۰ آذر ۱۳۸۵
اورهان پاموک، برنده نوبل امسال، اهل ترکيه، نويسنده هفت داستان و يک نمايشنامه و دو کتاب خاطرات و مقالات، روز دهم دسامبر جايزه خود را از بنياد نوبل در سوئد دريافت کرد. خطابه پاموک برای دريافت اين جايزه، "چمدان پدرم" عنوان داشت که در آن به ستايش از او می پرداخت.
او در سال ١٩٥٢ در خانوادهای ثروتمند و پرخويشاوند در شهر استانبول به دنيا آمد. خانواده ای شبيه به آنچه در برخی از نوشته هايش مثل جودت بيک و پسرانش و کتاب سياه تصوير شده است. چنانکه خود او در کتاب استانبول، خاطرات يک شهر می گويد او از کودکی به نقاشی علاقه داشت. در ۱۵ سالگی به کشيدن مناظر طبيعی روی آورد و به نقاشی شهر استانبول و تنگه بوسفور پرداخت. پس از گذراندن دوره دبيرستان خانواده اش او را به تحصيل در رشتهٔ معماری در دانشکدهٔ فنی استانبول فرستادند، ولی پس از سه سال اين رشته را نيمهتمام رها کرد و درس روزنامهنگاری خواند اما به روزنامه نگاری هم نپرداخت. پاموک نقاشی را هم در ۲۲ سالگی رها کرد و سر انجام به نوشتن داستان روی آورد. در خانه اش نشست و داستان نوشت. سی سال است که کار او نوشتن است. درد نوشتن، مقاله ای است بلند از اين نويسنده که اکنون ترجمه کامل آن را به فارسی می خوانيد.
از اورهان پاموک تا کنون ده کتاب منتشر شده است:
١. جودت بيک و پسرانش، رمان، ١٩٨٢، داستان سه نسل از خانواده ای متمول است که درهمان محله اقامت اورهان پاموک زندگی می کرده اند.
٢. خانه ساکت ،رمان، ١٩٨٣
٣. دژ سپيد، رمان، ١٩٨٥، داستان دوستی و تشنج ميان برده ای اهل ونيز و عالمی اهل عثمانی.
٤. کتاب سياه، رمان، ١٩٩٠ داستان وکيلی است در جستجوی زن گم شده اش. پاموک در اين داستان طعم و ترکيب و حالت استانبول و کوچه ها و خيابانهايش را بيان می کند. اين کتاب توانايی پاموک را به عنوان نويسنده ای نشان داد که می تواند با شدت احساس در باره گذشته و حال بنويسد و در آن واحد هم مردم پسند باشد و هم تجربی، و او را به شهرتی جهانی رسانيد.
٥. چهره پنهان، فيلمنامه ای است که بر اساس رمان کتاب سياه نوشته شده، ١٩٩٢
٦. زندگی نو ، رمان، ١٩٩٥
٧. نام من سرخ است، رمان، ١٩٩٨
۸. رنگهای ديگر (مجموعه آثار و مقالات)، ١٩٩٩
۹. برف، رمان، به گفته پاموک اين اولين و آخرين رمان سياسی اوست که در شهر قرش (کارش) در شمال شرق ترکيه روی می دهد. داستان خشونت و تشنج ميان اسلامگرايان، ارتش، نيروهای غيرمذهبی، و مليون ترک و کرد است.
١٠. استانبول: خاطرات يک شهر، ٢٠٠٣ که نگاهی است شاعرانه و حسب حال مانند در باره دوران کودکی و جوانی اش در استانبول همراه با عکسهای بسيار.
تاکنون نوشته های او به ٤٠ زبان ترجمه شده از جمله سه داستان برف، دژ سپيد، و زندگی نو به فارسی برگردانده شده است.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۰۷ دسامبر ۲۰۰۶ - ۱۶ آذر ۱۳۸۵
شهر و جهان
ما در عصر رسانه های همگانی ، جابجاييهای همگانی و جهانی شدن بسر می بريم که در حالی که به کار های روزانه مان می پردازيم احتمالا با فرهنگ ها و نژاد های ديگربرخورد می کنيم. اما ترکيه که ميان آسيا و اروپا ايستاده است همواره با مشکلات و لذات ناشی ازتنوع سر و کار داشته است.
ارهان پاموک، پرفروش ترين داستان نويس ترک، زندگی اش را وقف مطالعه آميختگی ها و تنوع ها کرده و چيزی را آموخته است که معمولا "برخورد فرهنگ ها" عنوان می شود.
با تمرکز روی يک کشور ويژه و حتی روی يک شهر خاص – شهر شلوغ و بی سر و سامان استانبول که ميان تمايلش به غرب و حس شيفتگی اش به شرق گرفتار مانده است – پاموک راهی را برای گفتگو در باره هر نوع هويتی پيدا کرده است. افراد، ملت ها، فرهنگ ها، مرحله ها، حتی سبک ها و گونه های ادبی تراويدن می گيرند، تکثير می شوند، تغيير می کنند و سيال می شوند. برای نمونه، در "دژ سپيد" يک برده ايتاليايی متوجه می شود که شديدا شبيه يک اشراف زاده عثمانی است: هر دو، چه از لحاظ ظاهر و چه از لحاظ علاقه وافرشان به علوم، مثل هم اند. اما ايتاليايی تصميم می گيرد در ترکيه بماند، در حالی که ترک از کشور زادگاهش دلسرد می شود و به ايتاليا نقل مکان می کند.
در داستان "نام من قرمز است" استانبول قرن شانزدهم با استانبول مدرن در می آميزد، داستان تخيلی با واقعيت ها می پيوندد، و چيزی که در آغاز تصور می رفت يک داستان فلسفی در باره جايگاه هنر در زندگی ما باشد، به يک داستان کارآگاهی تبديل می شود تا در نهايت با ماجرا های عاشقانه گره خورد.
پاموک به گونه ای چيز ها را کنار هم می چيند که ما به طور واضح تری شباهت ها، و در نتيجه تفاوت های آنها را متوجه می شويم. در آثار وی تاثير نويسندگان غربی، به مانند کافکا، بورخس و اکو با نفوذ ادبيات اسلامی، از جمله فولکلور معروف ترکی و نظم کلاسيک فارسی به مانند شاهنامه، در هم آميخته است. روايت او شاهکار هنری پيچيده ای است که ميان آراء بسياری بخش شده است، اما شگرد های راوی ما را وا می دارد که چيز ها را از نو ببينيم و به انديشه بنشينيم. تناقض، کليدی به جهان اوست – جهانی که از ترکيب های غير مترقبه ای شکل گرفته و ما را وا می دارد که به نحوی ديگر انديشه کنيم.
پاموک می خواست نقاش شود، و وقتی که ۱۶ سال داشت تصميم گرفت از مينياتور های ايرانی نسخه برداری کند. زمانی وی گفته بود که می خواهد استانبول را به مانند پيثارو و اوتريلو نقاشی کند. وی اکنون سخت کوشانه، هفت روز در هفته، با استفاده از واژه ها نقاشی می کند. وی آهسته می نويسد، با قلم می نويسد، نه با رايانه و جز نويسندگی شغل ديگری نداشته است.
از همين مجموعه:
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب
۰۶ دسامبر ۲۰۰۶ - ۱۵ آذر ۱۳۸۵
اورهان پاموک
ترجمه: صفدر تقی زاده
اورهان پاموک نويسندۀ ترک که امسال به دريافت جايزۀ ادبی نوبل نائل آمد، سی سال است که روزی ده ساعت به تنهايی پشت ميز تحريرش می نشيند و سرگرم نوشتن می شود. از ديد او ادبيات مقداری داروست و تا زمانی که ميزان داروی روزانه اش را مصرف نکند حالش جا نمی آيد و نيمه جان است. در اين نوشتار برندۀ جايزه ادبی نوبل نشان می دهد که قوانين حاکم بر کشور ترکيه چگونه هنر پر راز و رمز رمان نويسی را به او آموخته است:
من سی سال است که می نويسم. حالا مدتی است اين حرف را از فرط تکرار از بر شده ام. اين حرف را آنقدر تکرار کرده ام که واقعيتش را از دست داده است: چون حالا ديگر به سی و يکمين سال رمان نويسی خود رسيده ام. با اينهمه همچنان دوست دارم بگويم که سی سال است رمان می نويسم، اگرچه اين حرف چندان دقيق نيست و قدری مبالغه است. چون گهگاه چيزهای ديگری هم می نويسم – مقاله، نقد ادبی، تاملاتی دربارۀ شهر استانبول يا سياست. اما حرفۀ اصلی ام، حرفه ای که مرا به زندگی پيوند می دهد رمان نويسی است. نويسندگان برجسته زيادی هستند که سابقۀ نويسندگی شان خيلی از من طولانی تر بوده و نيم قرن است کتاب می نويسند و اينقدر به آنها توجه نشده است.
نويسندگان بزرگ ديگری هم هستند که من بارها و بارها به آثارشان مراجعه می کنم، لئو تولستوی، فئودور داستايفسکی، توماس مان، که گستره کار نويسندگی شان از ۵۰ سال هم بيشتر است و نمی دانم چرا من بايد دربارۀ سی سال نويسنده بودنم اينهمه سر و صدا راه بيندازم.
برای اينکه هر روز سر حال باشم بايد حتما مقدار معينی داروی ادبيات ميل کنم. در اين کار هيچ فرقی با بيماری که هر روز بايد يک قاشق دوا مصرف کند ندارم. بچه که بودم وقتی شنيدم که بيماران مبتلا به ديابت بايد هر روز يک آمپول بزنند، مثل خيلی ها دلم به حالشان سوخت؛ با خود گفتم نکند آنها مردنی يا « نيمه جان » باشند. وابستگی بيمارگونه من به ادبيات هم بايد مرا مثل آنها « نيمه جان » کرده باشد.
وقتی نويسندۀ جوانی شدم مخصوصا حس می کردم ديگران مرا شبيه آدم هايی می بينند که ارتباطش را با دنيای واقعی قطع کرده و از اين رو محکوم است که « نيمه جان » باشد، يا بهتر بگويم « نيمه روح » باشد. گاهی حتا به اين فکر هم افتاده ام که نکند من کاملا مرده ام و حالا کوشش می کنم با ادبيات در کالبد خودم جان و زندگی بدمم. از ديد من ادبيات دواست، مثل دواهايی که ديگران با قاشق می خورند يا با آمپول تزريق می کنند. مقدار معينی ادبيات هر روزه ام يا اگر بخواهيد – مقدار ثابت تزريق هر روزه ام – بايد به يک حد و معيار معينی برسد.
نخست، دارو بايد مرغوب باشد. مرغوبيت چيزی است که به من می فهماند اين دارو تا چه حد قوی و مؤثر بوده است. خواندن يک قطعۀ ژرف و فشرده در يک رمان، ورود به دنيای آن رمان و باور کردن اينکه آن دنيا، دنيايی واقعی است – هيچ چيزی مرا اينقدر خوشحال نمی کند، هيچ چيزی بيشتر از اين مرا به زندگی پيوند نمی دهد. من حتا ترجيح می دهم نويسندۀ رمان مرده باشم. چون که در آن صورت ديگر تکه ابر کوچکی هم وجود ندارد که بر ستايشم سايه بيندازد. هرچه بيشتر پا به سن می گذارم، متقاعدتر می شوم که بهترين کتابها، کتابهای نويسندگان مرده اند. حتا اگر هنوز هم از دار دنيا نرفته باشند، احساس حضورشان، همان احساس حضور يک روح است. به همين دليل است که وقتی ما نويسندگان بزرگ را در خيابان می بينيم، با آنها مثل « ارواح » رفتار می کنيم و همانطور که از دور آنها را می ستاييم به چشمانمان هم شک می کنيم. چند موجود شجاع به ارواح نزديک می شوند که از آنها امضا بگيرند. گاهی به خودم يادآور می شوم که اين نويسنده ها همين روزها خواهند مرد و همين که مردند کتابهای ماترک آنها در دل ما جايگاهی حتا مهمتر اشغال می کند. البته وضع هميشه اينطور نيست.
اگر مقدار معين ادبيات روزانۀ من چيزی باشد که خود من می نويسم وضع بکلی فرق می کند زيرا برای آنها که همدرد من اند بهترين راه درمان و بزرگترين مایۀ شادی، نوشتن نصف صفحه مطلب جانانه در روز است. سی سال است که من بطور متوسط ده ساعت در روز را تک و تنها در اتاقی پشت ميز تحريرم گذرانده ام. اگر فقط کاری را که قابل چاپ باشد به حساب بياوريم، ميزان متوسط سهم روزانۀ من مقدار قابل توجهی کمتر از نصف يک صفحه در روز است. بيشتر مطالبی که من می نويسم، تا حد معيار خود من از « مرغوبيت » مقداری فاصله دارد. اينها دو منبع بزرگ درد و عذابند.
اما لطفا حرفم را بد تعبير نفرماييد. نويسنده ای که به اندازۀ من وابسته به ادبيات باشد، هيچگاه نمی تواند در سنخ اشخاص کم مایۀ سطحی نگری در آيد که خوشبختی را در زيبايی کتابهايی که خودش قبلا نوشته است می جويند. به خودش نيز نمی تواند ببالد که چند کتاب نوشته است يا اين کتابها به چه دستاوردهايی رسيده اند. ادبيات به يک همچو نويسنده ای اجازه نمی دهد که داعیۀ تغيير دادن دنيا را داشته باشد. در عوض ادبيات به او فرصتی می دهد که روزش را نجات ببخشد و همۀ روزها دشوارند. روزها، وقتی هيچ چيزی ننويسی دشوارند. دشوارند وقتی نتوانی چيزی بنويسی. مهم اين است که بتوانی به اندازۀ کافی اميدوار باشی که روز را تا آخر به پايان ببری، و اگر کتاب يا صفحه ای که داری می خوانی خوب باشد، با آن نشاط کنی و شادمان باشی، اگر شده حتا برای يک روز.
خوب است که اين توضيح را بدهم که در روزی که مطلب خوبی ننوشته ام، چنانچه در پيچ و خم ماجراهای کتابی گم نشده باشم، چه احساسی دارم. نخست، دنيا در برابر ديدگانم تغيير می کند: غير قابل تحمل و ناخوشايند می شود. آنها که مرا می شناسند هم می توانند بينند چه بر سرم می آيد، زيرا خود من هم با دنيايی که در پيرامونم می بينم همانند می شوم. برای نمونه، دخترم از ديدن نوميدی خفت بار چهره ام در غروب آن روز می فهمد که خوب کار نکرده ام و خوب ننوشته ام. دلم می خواهد اين حالت ناجور را از او پنهان کنم اما نمی شود. در اين لحظه های تاريک، حس می کنم که انگار مرزی ميان مرگ و زندگی نيست. دلم نمی کشد با احدی هم کلام شوم و هر کس مرا در اين وضع می بيند او هم چندان تمايلی به صحبت کردن با من ندارد. حالت خفيف تری از اين نوميدی هر روز بعد از ظهر بر من چيره می شود، در واقع بين ساعت يک و سه بعد از ظهر، اما ديگر ياد گرفته ام چطور از طريق خواندن و نوشتن با اين نوميدی کنار بيايم: اگر زود دست به کار شوم می توانم خودم را از تبديل شدن به يک جنازۀ کامل نجات ببخشم.
اگر مجبور شوم مدتی دراز را بی دوا و درمان قلم و کاغذ سر کنم، چه ناشی از رفتن به سفر باشد يا قبض پرداخت نشدۀ گاز يا خدمت نظام ( که يک بارش چنين بود ) يا مسائل سياسی ( که همين اواخر اتفاق افتاد ) يا هر نوع مانع ديگر، حس می کنم که فلاکتی مثل سيمان در درونم ته نشين شده است. اندامم به دشواری در فضا حرکت می کند، مفاصلم سفت و سرم سنگين می شود و حتا عرق تنم انگار بوی ديگری پيدا می کند. اين فلاکت فقط می تواند مدام رشد کند، زيرا زندگی پر از مجازات هايی است که آدمی را از ادبيات دور می کند. می توانم در يک مجلس شلوغ سياسی نشسته باشم، يا در راهرو مدرسه با همکلاسی هايم گپ بزنم يا با بستگانم سرگرم خوردن غذايی در يک روز تعطيل باشيم و تلاش کنم با شخص خوش نيتی سر صحبت را باز کنم، شخصی که در دنياهای ديگری سير می کند و ذهنش را هر آن چيزهايی که روی پردۀ تلويزيون اتفاق می افتد اشغال کرده است؛ می توانم در يک « جلسه داد و ستد » مهمی باشم، سرگرم خريد کالايی معمولی و يا آمادۀ رفتن به دفتر اسناد رسمی يا انداختن عکسی برای گرفتن ويزايی – ناگهان پلک چشمانم سنگين می شود و هرچند وسط روز است خوابم می گيرد. هر گاه از زادگاهم دور باشم و در نتيجه نتوانم به اتاقم بروم و به تنهايی وقتی بگذرانم، تنها مایۀ تسلی خاطرم چرتی است که وسط روز می زنم.
از اين قرار، آری. تمنای واقعی در اين ادبيات، در اينجا ادبيات نيست، بلکه اتاقی است که در آن بتوانم تنها باشم و خواب ببينم. اگر بتوانم چنين کنم می شود آن وقت روياهای زيبايی ابداع کرد در باب همان مکانهای شلوغ، آن ديدارهای جمعی خانوادگی، تجديد ديدارهای مدرسه ای، غذاهای روز عيد و همۀ کسانی که در جشن آن شرکت می جويند. من آن غذا خوردن های روزهای تعطيلی شلوغ را با شرح جزييات من در آوردی غنا می بخشم و خود آدم ها را حتا تبديل به آدمهای بامزه ای می کنم. در خواب البته همه کس و همه چيز جذاب است و فريبنده و واقعی. من از مصالح دنيای آشنا دنيای جديدی می سازم. در اينجا به لُبّ مطلب می رسيم.
برای خوب نوشتن، بايد اول حسابی حالم گرفته شود، برای اينکه حسابی حالم گرفته شود بايد به درون زندگی راه يابم. وقتی سر و صداها کلافه ام می کنند، نشسته در يک دفتر پر از تلفن های به صدا در آمده، احاطه شده با دوستان و محبوبان در ساحل دريايی در يک روز آفتابی يا در مراسم تشييع جنازه ای در يک روز بارانی – به عبارت ديگر درست در همان لحظه ای که شروع می کنم به احساس کردن عمق صحنه ای که اطرافم پرده پرده گشوده می شود – ناگهان حس می کنم انگار ديگر در واقع آنجا نيستم و دارم از حاشيه و از کنار گود آنها را تماشا می کنم. شروع می کنم به خيال پردازی. اگر حال بدبينانه ای داشته باشم، به اين فکر می کنم که چقدر ملولم. در هر صورت صدايی از درون ترغيبم می کند: « برگرد به همان اتاق و بنشين پشت ميزت ». نمی دانم بيشتر مردم در يک چينن وضعی چه می کنند، اما همين هاست که آدم هايی مثل مرا به يک نويسنده تبديل می کند. گمان کنم که کار سرانجام نه به شعر بلکه به نثر و ادبيات داستانی بينجامد. همين خود مقدار بيشتری روشنايی روی ويژگی های دارويی می تاباند که من بايد حتما هر روز ميل کنم. اکنون می توانيم ببينيم که اجزاء سازندۀ اين دارو همه از مايه ملال اند، زندگی واقعی و زندگی تخيلی.
بد نيست در اينجا نظریۀ ساده ای پيشنهاد کنم که با اين عقيده آغاز می شود که نوشتن يک تسلی خاطر است، حتا يک راه علاج دست کم برای رمان نويسانی مثل من. ما موضوع های خودمان را انتخاب می کنيم و به رمان هايمان طوری شکل می بخشيم که درخور نيازهای روزانه خيال پردازی هايمان باشد. يک رمان از ايده ها، شور و هيجان ها، خشم ها و آرزوها الهام می گيرد – اين را همۀ ما می دانيم. برای رضايت خاطر آنها که دوستمان دارند، برای کوچک کردن دشمنانمان، برای بيان چيزی که می ستاييمش، برای حظ بردن از صحبت های آگاهانه مان از چيزی که درباره اش هيچ نمی دانيم، برای لذت بردن از زمانهای از دست رفته وبه ياد آورده شده، برای خواب ديدن عشق بازی، يا مطالعه، يا درگير شدن با سياست، در آزاد گذاشتن دغدغه خاطرهای خاص يک آدم، عادت های خصوصی يک آدم – اينها و هر تعداد ديگری از آرزوهای مبهم يا بی معنی مان چيزهايی هستند که بر ما تأثير می گذارند، به شيوه هايی هم روشن و هم مفهوم و هم راز آميز. همين آرزوهاست که خيال پردازيهايی را که درباره اش سخن می گوييم به پيش می برند. چه بسا نفهميم که اين خيال پردازی ها از کجا می آيد و چه بسا نفهميم که اين خيال پردازی های ما چه معنی می دهند اما هنگامی که به نوشتن می پردازيم همين خيال پردازيهايند که نفس زندگی را درون ما می دمند، مثل بادی که از ديار غريبی می وزد. چه بسا حتا بشود گفت که ما به اين باد راز آميز تسليم می شويم. مثل ناخدايی که خود نمی داند کشتی اش به کدام سو کشيده می شود.
اما در همين زمان، در بخشی از ذهنمان می توانيم مکانمان را به دقت روی نقشه مشخص کنيم، همان گونه که می توانيم نقطه ای را که به سويش در راهيم به ياد بياوريم. حتا در زمان هايی که بی هيچ چون و چرايی در مقابل باد تسليم می شوم قادرم دست کم بنا به گفته بعضی از نويسندگانی که می شناسمشان و ستايششان می کنم حس کلی جهت يابی را حفظ کنم. پيش از آنکه کار را شروع کنم، طرح هايی را فراهم آورده ام، روايتی را که می خواهم نقل کنم به بخش هايی تقسيم کرده ام، مشخص کرده ام کشتی ام در چه بندرهايی لنگر خواهد انداخت، چه بارهايی حمل خواهد کرد و در مسير راه تغيير خواهد داد، زمان سفر را تخمين زده ام و منحنی مسيرش را روی نقشه کشيده ام. اما اگر باد که از ديار غريبی وزيده است و بادبانها را انباشته است، سبب شود مسير و جهت داستانم تغيير کند، با آن در نمی افتم. چون آنچه کشتی با بادبانهای انباشته می جويد احساسی از تماميت و کمال است. طوری است که انگار من در پی آن مکان و زمانی هستم که در آن همه چيز در چيزهای ديگر جاری است، همه چيز به هم متصل است، و همه چيز از چيزهای ديگر آگاه است. به يکباره باد فرو می نشيند و من خود را متوقف مانده در جايی می يابم که هيچ چيز در حرکت نيست. می فهمم که در اين آبهای آرام و مه آلود چيزهايی نهفته است که اگر صبور باشم، رمان را پيش می برند.
آنچه من بيش از همه در آرزويش هستم آن نوع الهام معنوی است که در رمان « برف » شرحش را داده ام. بی شباهت به آن نوع الهامی نيست که کولريج آن را در شعر « قوبلا خان » توصيف کرده است. همچنين در آرزوی الهامی هستم که به شيوه های دراماتيک به سراغم بيايند ( آنسان که شعرها به سراغ کولريج و به سراغ « کا »، قهرمان رمان « برف » رفتند ) ترجيحا در صحنه ها و موقعيت هايی که ممکن است در يک رمان خوش بنشينند. اگر صبورانه و هشيارانه چشم به انتظار بمانم، خوابم درست در می آيد. نوشتن رمان يعنی باز بودن و خود را در اختيار اين آرزوها و بادها و الهام ها گذاشتن، در اختيار اعماق تيره و تار ذهن هايمان و لحظه های مه گرفته و سکونشان.
زيرا مگر رمان چيست جز داستانی که اين بادها، بادبانهايش را بر افراشته است، که پاسخ می دهد و بر پايه الهام هايی که از ديارهای غريبی می وزند خود را می سازد و متشبث می شود به همۀ خيال پردازی هايی که ما برای سرگرمی مان ابداع کرده ايم و آنها را کنار هم چيده ايم و به صورت يک کل معنی دار در آورده ايم؟ از همه مهمتر، رمان زنبيلی است که درون خود عالم خواب و خيالی را که دوست داريم تا ابد زنده و تا ابد آماده اش نگه داريم حمل می کند. رمان ها با قطعه های کوچکی از خيال پردازی هايمان منسجم و يکپارچه شده اند و به ما ياری می رسانند تا از لحظه ای که به درونشان پا می گذاريم، دنيای ملال آوری را که می خواهد از آن بگريزيم به فراموشی بسپريم. هرچه بيشتر می نويسيم، اين خواب و خيال ها غنی تر می شود؛ و هرچه بيشتر می نويسيم، آن دنيای دوم درون زنبيل گسترده تر، مشروح تر و کامل تر می شود. از راه نوشتن است که اين عالم را می شناسيم و هرچه بهتر بشناسيم آسان تر می شود آن را در کله هايمان به اين سو و آن سو ببريم. اگر ميانه های نوشتن يک رمان باشم و کار نوشتن خوب پيش برود، به راحتی می توانم به درون خواب و خيال هايش راه يابم. زيرا رمان ها دنياهای جديدی هستند که ما با شادمانی واردشان می شويم، از طريق خواندن، يا حتا بيشتر از طريق نوشتن: رمان نويسان طوری به آنها شکل می دهند که می توانند خواب و خيال هايی را که دوست دارند بپرورانند و طول و تفصيلش دهند آن هم با سهولت زياد. درست همان گونه که به خوانندۀ خوب خود نشاط می بخشند، همان گونه هم به نويسندۀ خوب، دنيايی نو و معتبر و استوار عرضه می دارند، دنيايی که در آن بتواند خود را رها کند و شادمانی را در هر ساعتی از روز بجويد. اگر توانسته باشم حتا بخش کوچکی از اين دنيای شگفت انگيز را خلق کنم، از همان لحظه ای که به پشت ميزم و به قلمم و به کاغذم می رسم احساس خوشحالی خواهم کرد. در يک چشم به هم زدنی می توانم آن دنيای آشنای ملال آور هر روزه را پشت سر بگذارم و به اين يکی قدم بگذارم، جايی بزرگتر که در آن آزادانه گشتی بزنم. در بيشتر اوقات اصلا هوس نمی کنم که به زندگی واقعی برگردم يا به پايان رمانم برسم. اين احساس، به گمانم، به بازتاب آن خوانندۀ خوبی بستگی دارد که همينکه می شنود سرگرم رمان جديدی هستم می گويد « لطفا رمانت را قطور و تا می توانی دراز کن! » احساس غرور می کنم و به خود می بالم که اين را هزار بار بيشتر می شنوم تا آن درخواست ناشر بدی که می گويد « کوتاهش کن! ».
چگونه است که عادتی که از شاديها و لذت های يک شخص واحد ساخته و پرداخته شده می تواند اثری توليد کند که مورد پسند آن همه آدم های ديگر قرار گيرد؟ خوانندگان رمان « اسم من سرخ است » دوست دارند اين اظهار نظر « شکور » را به ياد بياورند که تلاش برای توضيح همه چيز نوعی بلاهت است. در اين صحنه من از اورهان، يعنی قهرمان خردسال و همنام خود، جانبداری نمی کنم، بلکه جانبداری من از مادر است که با ملايمت او را ريشخند می کند. با اين حال اگر اجازه می دهيد که بلاهت ديگری مرتکب شوم و مثل اورهان عمل کنم، دوست دارم بکوشم توضيح دهم که چرا خواب و خيال هايی که به صورت دارو برای نويسنده به کار می روند می توانند همين کار را برای خواننده هم انجام دهند؛ چون اگر من کاملا درون ماجراهای رمان باشم و کار نوشتن هم خوب پيش برود – اگر خودم را از شر صدای زنگ تلفن ها، از همه درد سرها و درخواستها و ملال زندگی روزمره نجات داده باشم – قواعدی که امور سپهر آزاد و شناورم بر پايه آنها می چرخد، ياد آور بازيهای زمان بچگی است، طوری است که انگار همه چيز ساده تر شده است، انگار در دنيايی ساده ترم و می توانم درون هر خانه، اتومبيل، کشتی و ساختمان را ببينم، چون که همه اينها از شيشه ساخته شده اند، چون که شروع کرده اند رازهای پنهان خود را با من در ميان بگذارند. کار من فقط اين است که قواعد را پيش گويی کنم و گوش به زنگ باشم: با لذت رخدادهای هر ناحيه درونی را تماشا کنم، همراه با قهرمانانم سوار اتومبيل ها و اتوبوس ها بشوم و به سفر بروم و دور و بر استانبول بچرخم و از جاهايی که حال مرا گرفته اند بازديد کنم و آنها را با ديد تازه ای ببينم و با اين کار بکلی تغييرشان بدهم؛ کار من اين است که خوش بگذرانم و مسئوليت نداشته باشم، زيرا در همان حالی که خودم را سرگرم می کنم ( همانطور که دوست داريم در مورد بچه ها بگوييم ) چه بسا چيزکی هم بياموزم.
بزرگترين فضيلت يک رمان نويس خيال پرداز، توانايی او در از ياد بردن دنياست، همانطور که يک کودک دنيا را از ياد می برد، و غير مسئول بودن و از آن کيف کردن، بازی کردن با قواعد دنيای آشنا – اما در همان حال، تشخيص دادن از ميان خيال پردازی های بی قيد و بند زندگی، عمق مسئوليتی که بعدها به خوانندگان اجازه می دهد بطور کامل غرق در رمانش شوند و خود را گم کنند. چه بسا تمام روز صرف بازی کردن شود، اما در همان حال اعتقاد راسخی در دل داشته باشد که او خود از ديگران بس جدی تر است، به اين دليل که می تواند مستقيم به قلب چيزها نگاه کند، به همان طرزی که فقط بچه ها می توانند. از آنجا که ديگر جرأت يافته است قواعدی برای بازيهايی که زمانی آزادانه به آنها مشغول بوده وضع کند، می فهمد که خوانندگانش هم به خود اجازه می دهند به رعايت همان قواعد کشانده شوند، به همان زبان، همان جمله ها و بنابراين به داستان. خوب نوشتن يعنی به خواننده اجازه دادن که بگويد « من خودم می خواستم عين همين چيز را بگويم، اما نتوانستم به خودم اجازه دهم که اينقدر بچگانه حرف بزنم ».
اين دنيايی که می کاومش و می آفرينمش و گسترشش می دهم و همانطور که پيش می روم قواعدش را می سازم - و منتظر است تا بادبانهايم از بادی که از دياری غريب می وزد پرشود و روی نقشه ام بريزد – دنيايی است زاييدۀ معصوميت کودک واری که گاهگاهی ارتباطش با من قطع می شود. اين امر برای همۀ نويسندگان اتفاق می افتد. گاه به نقطه ای می رسم که کارم گير می کند، يا بر می گردم به نقطه ای در رمان که مدتی قبل رهايش کرده بودم و متوجه می شوم که قادر نيستم دوباره شروعش کنم. اين گونه پريشان حالی ها پيش پا افتاده اند و من از آنها کمتر از نويسندگان ديگر عذاب می کشم، به جای آن، هميشه می توانم به شکاف ديگری در رمان برگردم؛ از آنجا که نقشه ام را به دقت بررسی کرده ام، می توانم شروع کنم به نوشتن بخش ديگری از زمان. اين چندان مهم نيست. اما پاييز گذشته، وقتی داشتم با موضوع های سياسی گوناگونی دست و پنجه نرم می کردم و به همان مشکل برخوردم، حس کردم انگار به کشف چيزی نائل آمده ام که همچنين پرتو تازه ای بر هنر رمان نويسی می تاباند.
دعوايی که عليه من اقامه کردند و سردرگمی های سياسی که بعد خود را در آن يافتم، مرا به شخصی بمراتب « سياسی » تر، « جدی » تر و « مسئول » تر از آنچه خود می خواستم تبديل کرد. وضعی غم انگيز و وضع روحی حتا غم انگيزتر – خوب است اين را با لبخندی بر لب نقل کنم. به همين علت بود که قادر نبودم به درون آن معصوميت کودکانه رخنه کنم، معصوميتی که بدون آن نوشتن هيچ رمانی امکان پذير نيست... ولی درک آن آسان بود. مرا به تعجب وانداشت. همچنانکه حوادث رفته رفته آشکار شد، به خودم می گفتم که آن « روح بی مستوليتیِ » به سرعت محو شدنی ام، احساس کودکانه ام از بازی و احساس کودکانه ام از طنز، سرانجام روزی بر می گردند و آنگاه خواهم توانست رمانی را که سه سالی بود روی آن کار می کردم به پايان برسانم. با اينهمه هر روز صبح از خواب بر می خاستم، مدتها پيش از آن ده ميليون ساکنان ديگر استانبول و می کوشيدم به نوشتن آن رمان ناتمام که در سکوت نيمه شب خاک می خورد بپردازم. داشتم خودم را می خوردم زيرا آرزو می کردم به آن دنيای محبوب دومم برگردم. پس از خود خوری های زياد، شروع کردم تکه هايی از رمانی را که دلم می خواست بنويسمش از کله ام بيرون بکشم و آنها را که در بيرون، مقابلم بازی می کردند تماشا کنم. اما اين تکه ها مربوط به آن رمانی که سرگرم نوشتنش بودم نبود – صحنه هايی بود از رمانی بکلی متفاوت. در آن بامدادان ملال آور بی نشاط، آنچه از جلو ديدگانم می گذشت، رمانی نبود که سه سال سرگرم نوشتنش بودم، مجموعۀ دائما رشد کنندۀ صحنه ها، جمله ها، شخصيت ها و جزييات غريب رمان ديگری بود. پس از چندی، شروع کردم به بهم پيوستن تکه های اين رمان ديگر در کتابچه يادداشتی و فکرهايی را که پيش از آن هرگز به سرم نزده بود يادداشت کردم. اين رمان ديگر، درباره تابلوهای يک نقاش معاصر درگذشته است. با انيهمه همچنان که خاطرات زندگی اين نقاش را زنده می کردم متوجه شدم که دارم به همان اندازه هم دربارۀ تابلوهای نقاشی اش فکر می کنم. بعد از مدتی طولانی تر دريافتم که چرا آن روح مسئوليت ناپذيری کودکانه طی آن روزهای ملال آور در من حلول نمی کند. نمی توانستم ديگر به آن عالم بچگانه بازگردم، فقط می توانستم به ايام بچگی ام برگردم، به روزهايی که ( همانطور که در « استانبول » شرح داده ام ) در عالم رويا فکر می کردم نقاش شده ام و تمام اوقاتم را صرف کشيدن تابلوهای نقاشی يکی پس از ديگری می کنم. بعدها که پرونده ام مختومه اعلام شد، به سراغ « موزۀ معصوميت » رفتم، به سراغ همان رمانی که سه سال وقت صرفش کرده بودم. اين روزها در فکر آن رمان ديگر هستم که در آن روزها صحنه به صحنه در ذهنم شکل می گرفت. روزهايی که ناتوان از بازگشت به عالم بچگانه، در عوض به شور و شرهای ايام بچگی ام رو آوردم. ولی همين تجربه سبب شد که چيزهای مهمی در باب راز و رمز هنر رمان نويسی بياموزم.
خوب است با به کار گرفتن اصطلاح « خوانندۀ تلويحی » [ خواننده استنباطی ] - اصلی که توسط منتقد و نظريه پرداز بزرگ، ولفگانگ هايزر مطرح شده و نيز با پيوستنش به اهداف خودم موضوع را شرح بدهم. هايزر نظريه ادبی درخشانی ابداع کرده به نام نظریۀ خواننده محوری و می گويد که معنای يک رمان در متن آن نيست، در فحوای کلام هم نيست، بلکه جايی بين اين دو است. او معتقد است که معنای رمان فقط در جريان خواندن آن ظاهر می شود و بنابراين وقتی صحبت از خوانندۀ تلويحی به ميان می آورد خوانندۀ مرد يا زن رمان را به ايفای نقش ويژه ای می گمارد.
وقتی من داشتم در رويای صحنه ها، جمله ها و جزييات آن کتاب ديگر به سر می بردم، به جای ادامه دادن رمانی که داشتم می نوشتمش، همين نظريه بود که به ذهنم رسيد و آنچه از آن دستگيرم شد اين بود که: برای هر رمانی که هنوز نوشته نشده اما در خيال آمده و طرح ريزی شده ( به عبارت ديگر رمان ناتمام خودم ) بايد نويسنده ای تلويحی وجود داشته باشد. بنابراين من بايد بتوانم تنها موقعی رمان را تمام کنم که نويسندۀ تلويحی آن کتاب شده باشم. ولی وقتی غرق در مسائل سياسی شدم يا – همانطور که غالبا در مسير زندگی عادی پيش می آيد – رشتۀ افکارم را صورت حساب پرداخت نشدۀ گاز، زنگ های پی در پی تلفن و ديدارهای دسته جمعی خانوادگی از هم گسست، نتوانستم نويسنده تلويحی آن کتاب عالم روياييم بشوم. طی آن روزهای دراز و ملال آور زد و بندهای سياسی، نتوانستم به صورت نويسندۀ تلويحی آن کتاب محشری که مشتاق نوشتنش بودم در آيم. آنگاه آن روزها گذشتند و من باز سراغ رمانم رفتم، کاری که مدتها بود می خواستم انجام دهم و هرگاه به اين فکر می کنم که چقدر به تمام کردنش نزديک شده ام سخت دلشاد می شوم. ( رمان، داستان عاشقانه ای است که بين سال ۱۹۷۵ و زمان حاضر در ميان ثروتمندان استانبول اتفاق می افتد، يا آنطور که روزنامه ها دوست دارند بنامندش « جامعۀ استانبول » ). اما با از سر گذراندان اين تجربه، فهميدم که چرا سی سال تمام همۀ نيرويم را وقف اين کار کرده ام که نويسندۀ تلويحی کتابهايی بشوم که دوست دارم بنويسمشان. چه بسا که اين نکته برای من مهم باشد، چون که دلم می خواهد که فقط رمان های بزرگ، قطور و بلند پروازانه بنويسم و نيز به اين دليل که خيلی کند و آهسته می نويسم. خواب يک کتاب را ديدن کار دشواری نيست. من از اين خوابها زياد می بينم. همانطور که بارها خودم را به صورت شخص ديگری فرض کرده ام. کار مشکل اين است که نويسندۀ تلويحی کتاب رويايی خودت باشی.
با اينهمه خوب است ناشکر نباشيم. حالا که هفت رمان نوشته ام می توانم به يقين بگويم که حتا اگر لازم باشد مقداری زحمت بکشم، قادرم نويسنده ای باشم که می توانم در روياهايم کتابهايی بنويسم. همانطور که کتابهايی نوشته ام و آنها را پشت سر جا گذاشته ام، به همان صورت هم ارواح نويسندگانی را که می توانستند آن کتابها را بنويسند پشت سر رها کرده ام. همۀ اين هفت نويسندۀ تلويحی، همانند من اند، و طی اين سی سال گذشته زندگی را و دنيا را از ديدگاه استانبول، از ديدگاه پنجره ای شبيه پنجرۀ من شناخته اند و از آنجا که پشت و روی اين دنيا را می شناسند و با آن متقاعد شده اند، می توانند با جديت و مسئوليت کودکانه به هنگام بازی آن را توصيف کنند.
اميدواری بزرگ من اين است که بتوانم رمانهايی برای سی سال ديگر بنويسم و از اين بهانه سود جويم که خودم را پشت ماسکهای جديد ديگری پنهان کنم.
به صفحه فیسبوک جدیدآنلاین بپیوندید
ارسال مطلب